آخرین مطالبرمان ساتی

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 4

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین

جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از رمان ساتی نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

دستم رو شل کردم نوازش وار روی ناحیه دردناک شکمم رو مالید.
_لبت و چرا این جوری کردی؟
دستمالی از عسلی گوشه تخت برداشت خون کنار لبم رو پاک کرد همزمان
ماساژم داد.
_خوب شدی؟
هیچ جوابی ندادم فقط به سقف زل زده بودم و آروم اشک می ریختم.
_گندمم من رو ببین.
توجهی نکردم که این بار گفت:
تو که نمی خواستی زن اون پیر مرده بشی میخواستی؟
تنها راه نجاتت همین بود ، خانوم بزرگ رو باید راضی می کردم هیچ راهی
برای دور زدنش نبود.
فکر می کنی برای من آسونه با دختری مثل تو رابطه اجباری داشته
باشم.
بی توجه به حرفش با گریه گفتم:
حالم بده دلم درد می کنه.
بلند هق زدم با مظلومیت گفتم:
تو رو خدا یه کاری کن…
با اخم های در هم از جا بلند شد.
_میرم سارا رو صدا کنم فکر بیخود به سرت نزنه مثل سری قبلی من…
_نه نرو.
کلافه سر جاش نشست.
_تو بگو چیکار کنم؟

_مگه به حرفم اهمیت میدی؟!
_گندم دیگه داری عصبیم می کنی.
_مگه مهمه؟!
مشتی محکمش رو کنار بالشم زد.
_با من بازی نکن گندم تو حق منی از کاری که کردم اصلا پشیمون نیستم
هر وقتم که بخوام کاری که باید رو انجام میدم.
این حرف رو زد و توی بغلش بلندم کرد، جیغ خفیفی کشیدم سرم رو توی
سینه ش قایم کردم.
داخل حموم شد روی زمین گذاشتم تی شرتش رو در آورد و خواست
شلوارشم در بیاره که با وحشت چند قدم عقب رفتم پشتم به دیوار سرد
حموم خورد و لرزم رو بیشتر کرد دستام سست شدن ملافه سفید از بین
دستام روی زمین افتادن با بغض گفتم:
میخوای چیکار کنی؟
_ اون کاری که توی ذهنته رو نمیخوام بکنم.
با صدای لرزونی گفتم:
مگه تو میدونی توی ذهن من چی هست؟
بی توجه به سوالم دستم رو گرفت شیر رو باز کرد وان رو پر آب گرم
کرد و داخلش خوابوندم مشغول ماساژ دادن شکمم شد.
مچ دستش رو گرفتم و با ترس گفتم:
خودم می تونم خان.
دستی که دور مچش حلقه کرده بودم رو نوازش کرد و گفت:
مگه من گفتم نمی تونی؟
_خانوم بزرگ ببینه عصبانی میشه.
اخمی کرد و گفت:
میشه دیگه راجع به خانوم بزرگ حرف نزنیم.
_چرا یاد کاری که با من کردی میافتی؟
سرزنش بار گفت:
گندم.
چشمام رو بستم از نوازش دستش حس خوبی بهم دست می داد آرامش،امنیت
چیزایی که خودش امروز ازم گرفته بود و با نوازشاش بهم بر می گردوندش.
چشمام بسته بود اما حرکت دستاش رو روی موهام حس می کردم داشت برام
شامپو میزد.
_گندم.
تو همون حالت با صدای ضعیفی گفتم:
بله؟
_هر کاری که کردم فقط و فقط بخاطر نجات جونت بوده.
سکوت کردم حرفش رو قبول داشتم.
_نمیخوای چیزی بگی؟
_چی بگم؟!
_هر چی که تو دلته.
با بغض گفتم:
دلم ، مگه دلی برام مونده که حرفیم توش تلنبار شده باشه یه دختر یتیم
رو به زور عقدش کردن ، شوهرش تو اوج جوونی مرد حالام با برادر
شوهرش ازدواج کرده ؛ به بدترین نحو زن شده همینو میخوای بشنوی؟
من هیچ کس رو ندارم تنهام می تونی هر بلایی دلت میخواد سرم بیاری…
بغضم که ترکید کنارم نشست نوازش وار دستش رو روی اشکای گرمم
کشید.
_دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه، منم دیگه کاریت ندارم ؛ قول میدم امروزم
اگه مجبور نبودم اون کارو باهات نمی کردم باید به اونایی که پشت در بودن
ثابت می کردم دختری باید شایعه ها رو یه جا تموم می کردم.
***
فرهان”
با نوازشام به خواب رفته بود.
پتو رو روش بالا کشیدم ، بوسه ای روی پیشونی داغش کاشتم.
از اتاق بیرون رفتم ، خانوم بزرگ در حال دستور دادن به خدمه بود.
_این تابلو رو ازین جا بردارین بذارین اون روبرو.
_چشم خانوم.
_خانوم جون.
با صدای من به طرفم برگشت لبخند مهربونی زد.
_چیه پسرم؟
نزدیکش شدم دم گوشش گفتم:
فکر کنم گندم یکم تب داره ،بگو یکی از خدمه ها بالا سرش باشه من
نیستم…
_باشه تو کجا میری؟
_میرم یه سر به زمینای محسن آقا بزنم واسه امسال باید قرار داد ببندیم
باهاشون.
_باشه برو مواظب خودت باش.
سری تکون دادم از اون جا بیرون اومدم.
***
گندم”
بدنم داغ بود توی خواب و بیداری بودم؛ قلبم تند توی دیوار سینه م
می کوبید.
دستی به صورتم کشیدم خیس بود از عرق با صدای در چشمای تب دارم
رو به سمتش کشیدم خانوم بزرگ داخل شد، نای بلند شدن نداشتم یکی از
خدمه ها کنارش بود با غرور به سمتم قدم برداشت دستی به پیشونیم کشید
و گفت:
اوه اوه ، چه تبی داری دختر چقدر ضعیفی! بیا پاشویه ش کن.
تو زایمان بخوای بکنی به چه حال و روزی میخوای بیافتی؟
بی جون گفتم:
من خوبم.
_معلومه… حموم کردی؟
_بله.
سری تکون داد و رو به سهیلا گفت:
بگو تهمینه غذای خانوم و آماده کنه یکم بخوره بلکه جون بگیره، پسرم
این دخترو سپرده به من.
_چشم خانوم بزرگ .
چشمای تب دار و خسته م ناخواسته روی هم افتادن و دیگه چیزی از
حرفاشون نفهمیدم تنها چیزی که حس کردم، دستمالی مرطوبی بود که روی
سرم گذاشته شد.
.
.
_گندم خانومم نمیخوای بیدار شی؟
غلتی زدم و با صدای خواب آلودی گفتم:
خوابم میاد.
_چیزی نخوردی ضعف می کنیا.
_نه.
صورتم رو نوازش داد با محبت گفت:
اگه پاشی غذات رو کامل بخوری فردا میبرمت شهر یه گشت بزنیم.
چشمای خمارم رو باز کرده و نگاش کردم.
_غذا چیه؟
_فسنجون.
با ذوق گفتم:
آخ جون.
در حالی که چشمام رو ماساژ میدادم روی تخت نشستم.
تو شام خوردی؟
_نه منتظرت موندم تا بیدار شی.
_آهان خوب کو غذا؟
سینی از روی زمین برداشت روی تخت گذاشت.
دهنم از اون همه غذا و مخلفاتش آب افتاد.
_شروع کن.
لبخند خجالت زده ای زدم و گفتم:
باشه.
با ولع شروع کردم به خوردن فسنجون فوق العاده ای که قطعا دست پخت
سنا بانو بود.
ریحون رو همراه قاشق غذا توی دهنم میذاشتم با لذت میجویدم آخرین
باری که درست حسابی غذا خورده بودم رو یادم نمیومد.
غذا که تموم شد فرهان نگاه خاصی بهم انداخت ، دستی دور لبش کشید
و گفت:
میخوای بگم بازم برات بیارن.
سیر بودم اما باز دلم میخواست خجالت زده؛ سرم رو خاروندم لبام رو
کج کردم.
با چشمای گشاد گفت:
چرا اینجوری می کنی؟
_خوب باز میخوام.
_لبات جمع کن تا کار دستت ندادم دختر.
سریع لبام رو جمع کردم ، کلافه دستی لای موهاش کشید سریع از اتاق
خارج شد.
این چش شد؟ شونه ای بالا انداختم روی تخت دراز کشیدم ؛ بدنم هنوز
درد می کرد ، زیر دلم رو کمی ماساژ دادم تا دردم آروم شه.
هنوز پنج دقیقه از رفتن فرهان نگذشته بود که سهیلا با سینی حاوی بشقاب
پر از غذا داخل شد.
_وای دستت درد نکنه.
_نوش جان خانوم.
این رو گفت از اتاق بیرون رفت غذام رو کامل خوردم از جام بلند شدم کمی
قدم بزنم معده م ترش نکنه، به پنجره که رسیدم از اون جا پایین رو نگاه
کردم هیچ کس داخل حیاط نبود.
یه دفعه با دیدن فرهان که وارد حیاط شد ؛ نگاهم رو بهش دوختم.
کلافه بود مدام به صورتش دست می کشید، آشفتگیش رو نمی فهمیدم.
سرم رو به شیشه سرد پنجره اتاقم چسبوندم زیر نظر داشتمش بارون
میومد هوا سرد بود اما اون انگار گرمشه اصلا تو این دنیا نیست.
پالتوی کلفتش رو از صندوقچه برداشتم و از اتاق خارج شده وارد حیاط
شدم، اون قدر تو فکر بود من رو ندید نزدیکش رفتم پالتوش رو
روی شونه هاش انداختم ،متوجه م شد دستایی که داشت سر میخورد
از روی شونه هاش رو بند دستاش کرد ، بوسه ای نشوند روی دستای یخ
کردم؛ بوسه ش اون قدر گرم بود که تن سردم رو از اون سوز زمستونی
نجات بده.
_چرا اومدی بیرون گندم؟ سرما میخوریا.
دستم رو سریع پس کشیدم و گفتم:
هوا سرده خان پی شما اومدم سرما نخورید.
عصبی گفت:
چرا بهم میگی خان؟
_پس چی بگم خان؟
_اِ باز گفتی که… .
_ببخشید… .
_چی رو ببخشم؟ اون قدر بهت بدهکارم که جایی نمیمونه برای بخشش.
_اینجوری نگید این منم که به شما مدیونم جونم رو…
_چرا وقتی میخواستن قبرت کنن نگفتی که دختری؟
لپام از خجالت گل انداخت ؛ سری پایین انداختم با صدای ضعیفی گفتم:
راستش نمی خواستم آبروی ویهان بره آخه خیلی به من لطف داشت.
عصبی چشماش رو بست و گفت:
اگه من نمیومدم میمردی.
_مهم نبود برام من همه چیزم رو از دست دادم.
دستی دور شونه م انداخت و گفت:
الان چی دوست داری زندگی کنی مهمه برات نفس کشیدن؟
نگاهی به چشماش انداختم ، چیزی نگفتم دستی گوشه لبم کشید و گفت:
مهمه اگه نیست باید باشه چون نفس خان بسته به نفس گندمش خیلی
وقته.
خشکم زد باورم نمی شد چی می گفت عمیق به چشماش زل زدم دستی
روی گونه م کشید لباش رو تو فاصله یک سانتی متری گونه م نگه داشت ،
گرمای نفساش گونه های یخ زده م رو میسوزوند ته دلم لرزید برای مردی که
میگفت نفسم به نفسش بنده خوشحال باید می بودم بخاطر این دوست داشتن؟
_گندم.
با صدای بسیار ضعیفی گفتم:
بله.
_نفس بکش که اگه نباشی نیستم.
میخواست لباش رو روی گونه م بنشونه اما می ترسید قول داده بود.
لمسم نکنه مردا زیر قولشون نمیزدن ، میزدن؟ فرهانم مرد بود مردونگیش
رو وقتی ثابت کرد که جونم رو بدون هیچ ترسی نجات داد.
دستم رو دور صورتش قاب کردم چشمام رو بستم، بوسه کاشتم روی لبای
خوش فرمش تنش لرزید از محبتی که به وجودش تزریق کردم با صدای
لرزونی گفت:
بریم خونه؟ سرما میخوری تازه خوب شدی خانوم.
بوسه ای روی گونه م کاشت و دستم رو گرفت به طرف خونه رفتیم.
***

رمان ساتی نوشته مریم پیروند
دانلود کامل رمان ساتی
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن