آخرین مطالبرمان سراب

رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 11

رمان سراب نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

تازه وارد اکباتان شده بودم که تلفنم زنگ خورد حتم داشتم زن بهنام …
با لرزشی که بدنم داشت وکنترل شدنی نبود و اصلا نمی تونستم حواسم رو جمع کنم زدم کنار و گوشی رو بر داشتم ..
حدسم درست بود ..در حالیکه می لرزیدم و صدام به زحمت از گلوم در میومد ..
گفتم : بفرمایید …
جیغ کشید زنیکه تو کی هستی ؟ کجایی ؟ خونه ات کجاست ؟
گفتم : ببین من حالم از تو بدتره خیلی بدتر ..پس آروم باش حرف بزنیم ….هر دو در یک شرایط هستیم ..
منم می خوام باهات حرف بزنم چون توام باید واقعیت رو بدونی …
گفت : بگو ..بگو واقعیت چیه چی به روزم آوردی ؟
گفتم : من کاری نکردم خدا رو شاهد می گیرم من خبر نداشتم بهنام زن داره …
فریاد زد ..اسم شوهر منو به زبونت نیار …تو (..) می خوری اسم اونو صدا می کنی …
گفتم : اگر می خوای داد بزنی من قطع می کنم و گوشی رو خاموش می کنم ..توام با همه ی سئوال هات می مونی ..پس درست حرف بزن ..
من نمی خوام تو رو ناراحت کنم لطفا با ادب باش و توام منو ناراحت نکن چون خودم به اندازه ی کافی دارم می کشم ….
قسم می خورم ..من بی گناهم ..
گفت : تو چیکار کردی ؟تو با زندگی من چیکار کردی ؟برای چی زیر پای شوهر من نشستی ؟ .. ای خدا بگو تو کی هستی چه رابطه ای با شوهر من داری ؟ ..
در حالیکه اون به حرفم گوش نمی داد و فریاد می زد و فحش می داد …. گفتم : ببین خانم الان حالم خیلی بد شده توام داد می زنی نمی تونم تحمل کنم تو رو خدا باشه بعدا …داد نزن بسه دیگه … خانم باشه بعدا …. توهین نکن ..
گفت : بهم بگو دارم میمیرم ..دارم خفه میشم .. معشوقه اش تویی ؟ ما رو به خاطر تو ول می کنه میره گم و گور میشه ؟ تو چقدر هرزه و پستی ..
گفتم : نه اینطور نیست …من کار اشتباهی نکردم تقصیر من نبود ..الانم خودم تازه چند روزه فهمیدم که بهنام زن داره …
خدا رو شاهد می گیرم تا فهمیدم ازش جدا شدم ….

حالام می خوام طلاق بگیرم و از زندگی شما میرم بیرون .. قسم می خورم نمی دونستم …
همینطور که فریاد می زد گفت: زنش ؟؟..میخوای طلاق بگیری ؟ یعنی چی؟ ..یا اما رضا به فریادم برس ..یعنی چی ؟ …
ای خدا باورم نمیشه ..و شروع کرد به جیغ زدن و من گوشی رو قطع کردم …
و سرمو گذاشتم رو فرمون … داشتم از حال میرفتم ..
همه چیز جلوی چشمم سیاه شده بود .
من اونجا تو ماشین و اون زن تو خونه اش برای مردی گریه می کردیم که هر دوی ما رو بدبخت کرده بود …. و شاید الان خودش از هر دوی ما بدبخت تر بود ….
تماس رو قطع کردم چون دیگه تحمل ضجه های اون زن رو نداشتم …. دردی رو مثل اون تو سینه ام داشتم …
چند لحظه بعد دوباره گرفت ..و دوباره ..ولی من حتی توان تا خونه رفتن رو از دست داده بودم …
زنگ زدم به مامان و گفتم بیا منو ببر….
تا رسیدم خونه رفتم سر یخچال و یک لیوان شیر ریختم و یک قاشقِ بزرگ عسل گذاشتم دهنم و شیر رو روی اون تا ته سر کشیدم ..
بابا عصبانی بود و می گفت : چرا سر خود جواب دادی ..مگه اون دیگه ولت می کنه ؟ پدرمون رو در میاره ..
گفتم : نمی تونستم اون زن رو همینطوری ول کنم چون می دونم چه حالی داره هر چی بگه حق داره ..
می خواستم حقیقت رو بدونه و از این تار هاییکه بهنام به دست و پاش پیچیده آزادش کنم ..
گفت به تو چه مربوط ؟ درد سر درست میشه .. اون زن الان زخمی شده نمی فهمه چیکار داره می کنه …
گفتم : بابا من می دونم تو تاریکی موندن چقدر سخته …با سرعت رفتم تو اتاقم یک ساک کوچیک بر داشتم و یک دست لباس و یک چادر گذاشتم توش …
در همون حال بابا زنگ زد به بهنام و گفت : بیشرف برو جلوی زنت رو بگیر فهمیده و به پریسا زنگ زده …

گفت : وای ..وای .. آقای زرین پور منو ببخشین اجازه بدین بیام توضیح بدم …
بابا داد زد باز داری یاوه می بافی گفتم برو جلوی زنت رو بگیر مرتیکه پریسا دیگه تو وضعیتی نیست بتونه جواب اونم بده …..
برو زندگی زن و بچه هات رو نگه دار ..یک بارم شده مرد باش ..
تازه می خوای برای من توضیح بدی؟ ..برو برای زنت توضیح بده ….دیگه مزاحم ما نشه …
مامان هراسون پرسید کجا میری ؟ داری چیکار می کنی ؟
گفتم : احتیاج دارم ؛؛می خوام برم مشهد ..
مامان گفت: صبر کن قربونت برم ..منم باهات میام ..
گفتم: مامان می خوام تنها برم … اینو قبول کن که من بزرگ شدم برای اولین بار باهام جر و بحث نکن …باید برم و خودمو آروم کنم ؛؛تنها ..
دلم زیارت می خواد …اینطوری دق می کنم برازین برم …و از در زدم بیرون …
سوار ماشین شدم و خودمو رسوندم فرود گاه ..ایام عید بود بلیط گیر نمی اومد …
پشت یک پنجره کوچیک که لیست انتظار رو می نوشتن ایستادم ..ولی طاقت نداشتم ..یک مرتبه در اتاق رو باز کردم ورفتم تو دوتا مرد اونجا بودن با التماس و بغضی که تو گلو داشتم گفتم : منو با اولین پرواز بفرستین برم ..
خواهش می کنم ؛؛من باید برم …خواهش می کنم …
اون مرد یک صندلی گذاشت و گفت بشین خواهر چشم الان براتون صادر می کنم همین الان یک پرواز داریم ؛ خودم می رسونمت ؛؛ چمدون داری ؟
گفتم : نه هیچی ندارم ..زود بلیط رو نوشت و به من گفت با من بیا …من دیگه فقط دنبال اون مرد می دویدم ..
خودش کارت پرواز گرفت و منو تا دم آخرین اتوبوس اون پرواز رسوند و رفت ..من حتی ازش تشکر نکردم …
چون چیزی نمی فهمیدم …

از فرودگاه یکراست رفتم حرم …احساس می کردم کسی اونجا منتظر منه ..انگار خود امام رو می دیدم …
از همون دور منو که دلم سخت شکسته بود و کمرم زیر بار این غم خم شده بود پذیرفت …و من اینو حس می کردم ….
به گنبد نگاه می کردم و اشک میریختم و میرفتم جلو ….. و تمام شب رو اونجا پیش کسی که فکر می کردم راز دلم رو می دونه و می تونه به دادم برسه گریه کردم ….
برای خودم و برای اون زن و برای بچه ها بی گناهی که پدرشون بهنام بود …
دعا کردم ….نزدیک صبح همین طور که سرم به دیوار حرم بود خوابم برد …
خواب دیدم ..توی گودالی افتادم و راه نجاتی ندارم ..
یک جایی مثل زندان بود ..فریاد می زدم و کمک می خواستم ..
در حالیکه همه بودن از بالای سرم رد می شدن کسی صدامو نمی شنید ..
من ناله می کردم ولی صدایی از گلوم در نمی اومد …
یک مرتبه دستی منو مثل پر کاه از زمین بلند کرد و تو هوا رها شدم …..
دیگه هیچ غصه ای تو دلم نبود …همه چیز روشن شده بود و نورانی ..از خواب پریدم ..
قلبم آروم گرفته بود . رو به ضریح ایستادم و هق هق کنان گفتم : آقا ممنونم ..که بهم نظر داشتی ..
خودت فهمیده بودی که چقدر بهت احتیاج داشتم دست رد به سینه ام نزدی …
می دونم که این خوابم تعبیر داره و تو نجاتم میدی ….

بعد از ظهر با حالی بهتر رفتم فرودگاه مشهد خوشبختانه از اونجا به تهران بلیط زیاد بود ..و دوساعتی معطل شدم ..
چون حالم بهتر بود گوشی مو روشن کردم ..
بالافاصله مامان زنگ زد …
گفتم : عزیزم مامان جونم حالم خوبه خیلی بهترم نگران نباش چه خبر ؟
گفت : کی میای مادر فدات بشم ؛؛ تو که منو کشتی ….
گفتم : تو فرودگاهم دارم میام …
گفت : خوب شد نبودی بهنام اومد هیچی نمونده بود دوباره با بابات درگیر بشن ..خیلی پر رو و بی حیاست …
اومده میگه زنم رو طلاق میدم ولی پریسا رو نمی دم …..
گفتم : باشه مامان بزار وقتی اومدم حرف می زنیم …..
برگشتم تهران .. در حالیکه دلم آروم گرفته بود می خواستم مبارزه کنم ..
نباید می ذاشتم اون دو تا بچه بی پدر بشن …
می خواستم برای بچه ام هم پدر باشم وهم مادر ..
ولی هرگز به این پستی تن در نمی دادم که زندگی زنی رو خراب کنم …
تا از هواپیما پیاده شدم و گوشی رو روشن کردم زنگ خورد ..
بهنام بود ..رد کردم و گذاشتم تو کیفم …و رفتم خونه ..
یک غذای گرم خوردم ..در همون حال مامان و بابا دو طرفم نشسته بودن و تعریف می کردن که بهنام اومد چی شد ..
ولی دیگه برام مهم نبود و می دونستم این حرفا رو تا مدتی خواهم شنید ..بابا می گفت جواب فرید رو سر بالا داده و گفته خودتو خسته نکن من طلاق بده نیستم ..
اگر شده همه ی ثروتم رو خرج کنم پریسا رو دوباره به دست میارم …
من گوش می دادم و غذام می خوردم .. بدون اینکه حرفی بزنم رفتم خوابیدم ….
هر دو از خونسردی من تعجب کرده بودن …اونا نمی دونستن که از یک جایی دلم گرم شده که کسی نمی تونه درکم کنه ….
و بعد از مدت ها آروم سرمو گذاشتم رفتم ….

فردا بعد از ظهر دوباره شیما به من زنگ زد ..تا چشمم افتاد به اون شماره ؛دلم فرو ریخت ..
باز حال بدی پیدا کردم ..به خودم نهیب زدم و؛ جواب دادم …
آروم گفت : ببین خودتی ؟
گفتم : بله خودمم …
گفت : تو رو خدا بیا ببینمت باید باهات حرف بزنم ..
گفتم : باشه ..من کار بدی نکردم که ازش بترسم هر کجا شما بگی میام …می خوای بیای اینجا خونه ی ما …
مامان و بابا هراسون شدن و گفتن ..نه نه اینجا نه دیگه ولمون نمی کنه ..نه یک جای دیگه ..
گفتم : یا هر کجا که شما بگی من حرفی ندارم .. شروع کرد به گریه کردن دلم خیلی براش سوخت ..
گفتم : تو رو خدا گریه نکن می دونم چی می کشی …
گفت : میشه تو خونه ای که با بهنام زندگی می کردی ببینمت ؟ تو الان اونجایی؟ ..
گفتم : نه من از وقتی شنیدم که زن داره اون خونه رو ترک کردم ….
گفت : آدرس بده اونجا همدیگر رو ببینیم … لطفا ..خواهش می کنم …
گفتم : نمی خواد خواهش کنی گفتم که من دلم نمی خواد شما آزار ببینی پس یک جای دیگه قرار بزار دیدن اون خونه چه سودی برای شما داره غیر اینه که خاطره ی بدی براتون میزاره ؟ ..
گفت : نه می خوام جایی که اون به من خیانت کرده رو ببینم ؛؛ شاید اینطوری آروم بشم …
گفتم : آروم نمیشی ..مطمئن باش بدتر هم میشی از من قبول کن قسم می خورم من از شما بدترم …
گفت : لطفا ؛؛ تو اینو به من بدهکاری همین یک چیز رو ازت می خوام …بیا اونجا با هم حرف بزنیم ….
می دونم که توام قربانی شدی! …دلم برای توهم می سوزه ..

گفتم: واقعا باور کردی که نمی دونستم ؟ خیلی ازت ممنونم حلالم کن …
در حالیکه واقعا من اینطور آدمی نیستم ..سر سفره ی پدر و مادرم بزرگ شدم و نون حلال خوردم ….
نمی دونم چرا این اشتباه رو کردم ….
گفت : پس بیا همدیگر رو ببینیم می خوام باهات حرف بزنم ….
گفتم : باشه اگر خودت ناراحت نمیشی بیا …
ولی اینو بدون من دارم طلاق می گیرم بی خودی خودتو اذیت نکن …برای تو به زودی همه چیز درست میشه …
گفت : دارم یاد داشت می کنم آدرس رو بگو … اینطوری بهتر با واقعیت روبرو میشم ….
مامان گفت : منم میام ..
گفتم باز که شما می خوای دنبالم راه بیفتی …
لازم نیست نگران باشین دیگه بیچاره مثل من آروم شده …آدمیزاد چقدر پوست کلفته …
حرف می زنیم دیگه؛؛ اونم فهمیده منم قربانی شدم ….
فوقش چهار تا فحش بهم میده ..دلش قرار می گیره و میره من باهاش خوب تا می کنم تا عصبانتیش بخوابه …
وقتی داشتم بطرف خونه ی خودم میرفتم می دونستم این بار باید با زن بهنام روبرو بشم ولی خیلی برام عجیب و باور نکردنی بود که ..اصلا بهنام برام مهم نبود ….
فقط می خواستم اون زن رو آروم کنم …
یعنی اینقدر زود از بهنام دل کنده بودم ؟ عشق من نسبت اون چطوری بود که به این زودی سرد شد؟ …
اینو فقط مدیون سفرم پیش امام بودم ….و اگر معجزه این نیست پس به چی معجزه میگن ؟

وقتی رسیدم ..زنی رو جلوی در دیدم …و از روی عکس هاش اونو شناختم …
قدی بلند داشت با موهایی که روشنش کرده بود و از پشت تا کمرش می رسید …آرایش کرده بود و معلوم بود به خودش رسیده که بهتر از اونی که هست جلوی من به نظر بیاد ..
لا اقل من اینطوری فکر کردم ….
پیاده شدم ..و اومد جلو در حالیکه بطور آشکار لبش می لرزید ..
گفت : پریسا شمایید ؟
گفتم : بله گفت : از عکس هاتون شناختم ..
گفتم سوار شین بریم تو پارگینگ …سوار شد ..
دو زن ؛؛هر دو فریب خورده و بیچاره کنار هم نشسته بودیم …
نه اون حرفی زد نه من ..تا ماشین رو پارک کردم و از آسانسور رفتیم بالا ..
حال بدی داشتیم و زیر چشمی همدیگر رو می پاییدیم ..هر دو عصبی و پریشون بودیم ..هر دو غصه دار زندگی از دست رفته ..
حالا نمی دونستم کار درستی کردم یا نه به هر حال شاید این ملاقات راه گشایی برای هر دوی ما می شد ….
قفل درو باز کردم و رفتم تو خونه …
گفتم : می خوای براتون چای درست کنم …با چشمی اشک بار و تنی لرزون به اطراف نگاه می کرد …
رفت همه جا رو دید …وقتی به اتاق خواب رسید دستشو گذاشت روی دهنش و محکم فشار داد …و برگشت و گفت : تو …تو ی کثافت …..تو پدر سگ هرزه با شوهر من اینجا خوش میگذروندی ….
و حمله کرد به من در حالیکه فحش های رکیکی می داد ..
موهامو گرفت و تا اونجا که می تونست کشید ..
گفتم : ولم کن من از تو زورم بیشتره …و هلش دادم …
و گفتم :.احمق بهت گفتم من از تو بیشتر عذاب کشیدم …از رو انسانیت دارم رعایت می کنم صبر کن جریان رو برات بگم بعد قضاوت کن ….
من الان از تو بدترم …

دوباره بهم حمله کرد فورا یک مشت محکم زدم رو بازوش ..رفت عقب …
گفتم : مثل آدم حرف می زنی یا بیرونت کنم ؟..بهت احترام گذاشتم اومدم اینجا ….می تونستم نیام ..
می تونستم تو زندگیت بمونم ..ولی این کارو نمی کنم ..
چون انسانیت سرم میشه حالا توام آدم باش حیوون که نیستیم به سر و کله هم بزنیم برای یک آدم بی ارزش …….
گفت : عنتر ِ بوزینه ..تو فکر می کنی حرفت رو باور می کنم لجنِ هرزه …تو اینقدر پستی که داری به من دروغ میگی ..
اون به خاطر تو می خواد منو طلاق بده ..همین امروز تو روم نگاه کرد و گفت نمی تونه تو رو ول کنه ..
حتما به اون امید میدی که داره پا روی زن و بچه اش میزاره …
زنیکه؛؛ من دوتا بچه دارم چرا بهم رحم نکردی ؟ .. چشمت دنبال پولش بود ؟..اونوقتی که دانشجو بود و ما نون خالی می خوریم که اون درس بخونه کجا بودی ؟
گفتم : به خدا به تنها چیزی که فکر نمی کردم پول بود ..قسم می خورم ..نمی دونستم شناسنامه شو آوردم ببین نه اسم تو هست نه بچه ها مخصوصا آوردم که ببینی من بی گناهم ….
گفت : داغ بهنام رو به دلت می زارم …حالا که می خواد منو طلاق بده و با توام زندگی نمی کنه؛؛ منم ساکت نمی مونم … و یک چاقو از کیفش در آورد و گرفت طرف من ..
گفتم : چیکار می کنی زن ؟ ای بابا تو دیگه کی هستی ؟ …
نکن من از جون خودم سیرم ..ولی خودتو تو درد سر میندازی اینطوری نمی تونی بهنام رو به دست بیاری بچه هات هم بی مادر میشن حالا فکر کن من مردم همه می دونن با تو اومدم اینجا …..

جیغ کشید اسم شوهر منو به زبونت نیار ..
کثافت تو آفتی بودی که تو زندگی من پیدا شدی …
کیفم رو که روی مبل انداخته بودم بر داشتم و دویدم تو آشپزخونه و درکشو رو باز کردم و یک ملاقه برداشتم پشت اوپن ایستادم …
و فورا گوشی رو در آوردم و گفتم اگر چاقو و کنار نزاری زنگ می زنم پلیس …
گفت : بزن …زنگ بزن به پلیس …بزن دیگه ،،جرات نداری ؟
خودم می زنم ..
گوشی رو بر داشت وفقط کلید تماس رو زد …
خوب طبیعی بود که فکر کردم الکی این کارو کرده … و در حالیکه دادمی زد با التماس گفت : به دادم برسین ..
می خواد منو بکشه …
خواهش می کنم زود باشین و آدرس رو داد حتی طبقه و شماره خونه رو …
منم مامان رو گرفتم و گفتم : زود باشین به بهنام خبر بدین خودتون و هم بیاین این زن دیوونه است رو من چاقو کشیده …….
ادامه دارد

پارت اول تا اخر رمان سراب
دانلود رمان سراب
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن