آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 19

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

شوکه خیره ی اردوان شدم که سریع اومد کنارم و زل زد به صفحه ی لب تاپ که عکس خودم بود، صورتش رفت تو هم دستی به صورتش کشید و پشت به من به سمت پنجره رفت، تازه متوجه ی تاریکی هوا شدم من چند ساعت پایه این لب تاپ لعنتی بودم؟! سکوت اردوان کم کم داشت من و می ترسوند، از پنجره خیره ی بیرون شده بود و به موهاش چنگ می زد. شاید اگه هر وقت دیگه ای بود با کشیدن سیگار خودش و آروم می کرد.

لحظه ای گذشت اردوان با اون قیافه ی ترسناکش برگشت سمتم و گفت:

_همه چیو دیدی؟!

با ترسی که تو صدام به خوبی مشخص بود گفتم:

_چیو؟!

اشاره ای به لب تاپ جلوم کرد و گفت:

_همه ی اون چیزایی که تو این کوفتی بود.

سرم و پایین انداختم و با صدای ارومی جواب دادم:

_اگه منظورت عکساس آره همش و دیدم.

لعنتی زیر لب گفت و دوباره نگاهش و ازم گرفت. فکرای جورواجوری از ذهنم عبور می کردن، دیگه از این بیشتر نمی تونستم سکوت کنم، من که بدون اجازه سراغ اون عکسا نرفته بودم، خودش لب تاپش و واسم آورده بود. از جام بلند شدم و رفتم سمتش.

از تماس کف پام با پارکت های کف اتاق لرزی نشست تو تنم. پشت اردوان ایستادم و دستم و آروم روی شونش گذاشتم

_این عکسا تو لب تاپت چیکار می کنه؟! چرا نگهشون داشتی؟!

با خشونت برگشت سمتم طوری دستم از روی شونش برداشته شد. زل زد تو چشمام و با صدایی عصبی گفت:

_ده ساله این عکسارو نگه داشتم، ده ساله هر شب نگاهشون می کنم و می رم و می رم تو گذشته، ده ساله که کسی نمی دونه این عکسارو دارم. هیچ کس.

_چرا؟!

_می خوای بدونی چرا؟! چون یادم نره که چرا دارم زندگی می کنم، که از این زندگی چی می خوام.

با صدای لرزونی گفتم:

_چی می خوای؟!

دستاش با خشونت روی شونم نشست و زل زدم تو چشمام.

_انتقام. انتقام می خواستم. انتقام از دختر پریناز، همون دختری که وقتی تو شکم مامانش بود خبر حاملگی اون زن به مامان من می رسه و مثل دیوونه ها از خونه میره بیرون تا کوروش خان و پيدا کنه و اون بلا سرش میاد، موقعی که مامانم جلو روم تو آتیش سوخت اون قدرا هم بچه نبودم. مریض بود هر شب تا صبح گریه می کرد و کوروشی نبود تا ببرتش دکتر. مامانه من داشت از غصه دق مى كرد كه تو اون يك سال آخر به اندازه ى سالها پير شد و كوروش هر لحظه پيش اون زن بود، خودم وقتى تلفنى حرف مى زد ديده بودمش، صداش و شنيده بودم وقتى مى گفت: چيزى لازم ندارى؟! تنهايى نمى ترسى؟! مى خواى شب بيام؟! کوروش زیادی درگیر اون زن شده بود، طوری که حتی نفهمید زن خودش حاملس، که تا دو ماه بعده فوت مامان هم کسی جرعت نداشت این خبر و به کوروش بده، هیچ کس نفهمید که مامان خبر حاملگیش و زودتر از همه به من داده بود، که هر شب از خواهر کوچولوم می گفت، خواهری که هیچوقت به دنیا نیومد.تمام اين سالها اينا موند رو دلم. کوروش همیشه می گفت عاشق مامانم بوده ولی نبود اگه بود هنوز سالگرد مامانم نیومده نمیومد به من بگه می خوام برات مامان جدید بیارم. من نمی خواستم قاتل مامانم بشه نامادریم. من مامان خودم و می خواستم می تونست اون و برام بیاره؟!

با لرزیدن صدای اردوان دل منم لرزید. با صدای بغض آلودی گفتم:

_می خواستی انتقام مامانم و از من بگیری؟!

_آره، می خواستم همین کارو بکنم، از اون روزی که یکی از خدمتکارا عکس پریناز و بهم نشون داد و گفت این معشوقه ی باباته از پریناز بیزار شدم. تو هم از همون بچگی شبیه مامانت بودی و هر چی بزرگتر می شدی این شباهت بیشتر می شد. می خواستم عذابت بدم عذاب بکشی ولی هر سری خودم بیشتر عذاب می کشیدم. من نمی تونستم بد باشم ولی باید از پسش بر میومدم ، همش می گفتم اگه تو نبودی شاید الان مامان من زنده بود و اینطور خودم و آروم می کردم ولی ….

پریدم وسط حرفش و در حالی قلبم در حال ایستادن بود گفتم:

_هنوزم می خوای انتقام بگیری؟!

از شونم کشید و من محکم به اغوش گرفت. یه دستش دور کمرم و دست دیگش پشت گردنم حلقه شد

_از همون روزی که دیگه به این عکسا نگاه نکردم انتقام یادم رفت. به جای دختر پریناز یه دختر شیطون می دیدم که هر لحظه سعی داشت یه جوری به من ضرر بزنه. چموش بود و زبون دراز . هیچ فرصتی و برای اذیت کردن من و ضرر رسوندن بهم از دست نمی داد، کم کم کاراش برام شد سرگرمی. گاهی شیرین کاریاش و به روش نمی اوردم و گاهیم برای این که بهش نشون بدم حواسم به همه چی هست مچش و می گرفتم. پررو بود و با وجود ترسش بازم بلبل زبونی می کرد و درست موقعی که عصبانیتم به اوج خودش می رسید شروع می کرد به عذر خواهی کردن تا یه وقت بلایی سرش نیارم. از همون بچگی ازم می ترسید و به جای این که ازم فاصله بگیره همش من و زیر نظر داشت و تو سرش نقشه ها می کشید برای خراب کاری.

کمی مکث کرد و اشکای من روی گونم فرود اومدن. من و بیشتر به خودش فشرد و با صدای آروم تری ادامه داد:

_روزی که وارد این خونه شدی کوروش خان بهم گفت این دختر مثل خواهرت، اما تو که خواهرم نبودی و همین اتیش من و تند تر می کرد. کوروش برای تو خیلی دنبال پرستار گشت خیلیا اومدن و رفتن و در اخر این حمیرا بود که موندگار شد. از همون موقع فهمید من از تو خوشم نمیاد و همیشه تو رو از من دور نگه می داشت و یه روزم من و کشید کنار و ازم پرسید چرا انقدر از تو بدم میاد؟! منم گفتم چون می گن خواهرمی و اونم برای آروم کردن من گفت فرمیسک خواهرت نیست، یعنی دختر معشوقه ی بابات نیست، اون زنی که تو فکر می کنی با بابات بوده ازدواج کرده و فوت شده این دختره اونه. چون کسی رو نداشته کوروش خان اوردتش تا بزرگش کنه. دیگه مطمئن شده بودم خواهرم نیستی ولی این چیزی از نفرتم کم نکرد. چند سال گذشت و همه چی پیچیده تر شد، خیلی اتفاقی فهمیدم مردی كه سالها بابا صداش می زدم بابام نیست، باز هم دق و دلیم و سر تو خالی کردم. می دونم بی انصافی بود ولی نزدیک شدن به تو حتی به نیت اذیت کردن ارومم می کرد. شده بودی یه وسیله برای اروم شدنم وسیله ای که نمی خواستم جز من کسی رو اروم کنه برای همین نسبت به هر کسی که بهت نزدیک می شد واکنش نشون می دادم و از کوره در می رفتم. شاید کوروش این حسی که نسبت بهت داشته بودم و دیده بود و فکر می کرد مراقبتم که تو رو سپرد دست من. شایدم واقعا مراقبت بودم.

اشکام و با لباسش پاک کردم وگفتم:

_ازم متنفر بودی؟!

سرش و تو موهام فرو برد

_نمی دونم،حسم تنفر نبود ولی خیلی بهش شبیه بود، من باید از تو بیزار می شدم و هر لحظه این و به خودم تلقین می کردم.ولی همین حس اخر شد حس مالکیت، تو مال خودم بودی. جز خودم هیچ کسی حق نداشت بهت نزدیک شه.

پیراهنش و تو مشتم فشردم ، اغوش مثل همیشه منبع ارامشم بود، با این که از خیلی از حرفاش از قبل خبر داشتم ولی شنیدنش از زبون خودش حالم و دگرگون می کرد، یعنی اردوان هنوزم ازم نفرت داشت؟!

_این اواخر اخلاقت عوض شده بود؟!از همون شبی که قرار بود بری شمال و قبول کردی منم با خودت ببری!چرا؟! دلیل عوض شدنت چی بود؟!

_قبلش حالت بد شده بود، و دکتر گفته بود اوضاعت خرابه. همون روز بود که فهمیدم دختر واقعیه کوروشی. خودش بهم گفت. حتی گفت اوضاعت انقدر وخیمه که ممکنه دووم نیاری. تازه اون موقع بود که فهمیدم دارم منبع آرامشم و از دست می دم، فکر کنم کوروش خانم همین و می خواست، می خواست به خودم بیام و دلم به رحم بیاد. تو این بینم خیلیا میگفتن فرمیسک خواهر خودته ولی می دونستم نیست، تو خواهر من نبودی، تو برای من همون منبع ارامش بودی که سخت بهش عادت کرده بودم می خواستم نگهش دارم حتی شده به زور.

کمی تو آغوشش جا به جا شدم و سرم و آوردم بالا:

_چرا نمی خواستی اون عکسارو ببینم؟!

_چون من یه زمانی با یه دنیا کدورت به این عکسا نگاه می کردم و ازشون خاطره ی خوبی نداشم، نمی خواستم حس بد من و تو این عکسا ببینی.

_یعنی دیگه ازم نفرت نداری؟!

انقدر مظلوم این حرف و زدم که دل خودمم به حال خودم سوخت، انگار می خواستم از حسش به خودم مطمئن شم، صورتش بهم نزديك شد و لباش روى قطره اشكى كه روى گونم بود نشست:

_مگه آدم می تونه از آرامشش متنفر باشه؟! نیستم. دیگه نه از تو بدم میاد نه پریناز.

زل زدم تو سیاهی چشماش تا صحت حرفاش و از نگاهش بخونم که دستاش از پشت گردنم روی صورتم نشست، موهای بلندم و پشت گوشم فرستاد و با صدای آرومی گفت:

_می دونم منتظر شنیدن چه حرفی هستی، ولی زدن یه سری حرفا بمونه برای وقتی که اوضاع رو به رو بود و من تمام کارای انجام نشده رو انجام دادم.

_چه کاری؟!

با کمی مکث جواب داد:

_تو به اینش فکر نکن، وقتی همه چی رو به راه شد خودت می فهمی!

می خواستم بگم می خوام همین حالا بفهمم ولی این و خوب می دونستم که اردوان تا زمانی که خودش نخواد حرفی و نمی زنه و بدون شک با دوباره برسیدن من باز هم سکوت می کرد و یه جوری می بیچوند. صورتم و با دستاش قاب گرفت و با همون لحن جدیش گفت:

_من رو قولات حساب باز کردم، سره قولت بمون تا همه چی درست شه، تو الان یه امانتی دست خودت، امانتیه من. تا زمانی که بتونم بیام امانتیم و ببرم مواظب خودت باش.

این حرفش من ترسوند و با بهت گفتم:

_می خوای جای بری؟!

برای لحظه ای نگاهش اومد روی لب هام و خیلی زود جهت نگاهش و تغییر داد

_جای دوری نمی رم همین اطرافم.

خواستم حرفی بزنم که گوشیش زنگ خورد. با کمی مکث گوشیش و برداشت و جواب داد:

_بله

صدای شخص پشت خط و نمی شنیدم ولی بعد از لحظه ای کوتاه اردوان قدمی ازم فاصله گرفت و گفت:

_اومدم آقای رئوفی رو ببینم.

_…

_الان دیگه میام، بگید بمونن بیام ببینمشون.

_امشب؟!

نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:

_یعنی برنمی گردین؟!

_….

_واجبه تو این موقعیت خودتون شخصا برین؟! می تونید به یکی دیگه بگین که به جاتون برن.

_…

_باشه، می رم عمارت، ولی کی برگردین؟!

سکوت اردوان که طولانی شد حدس زدم بابا باشه، که بازم مسافرت های کاریش شروع شده و از اردوان خواسته که برگرده عمارت و مراقب من باشه. اردوان چنگی به موهاش زد و همون طور که رو به روم می ایستاد گفت:

_باشه برمی گردم عمارت، خیالتون راحت حواسم بهش هست.

و با خدافظی گوشی رو قطع کرد و خواست حرفی بزنه که بیش دستی کردم و گفتم:

_نیازی به توضیح نیست، خودم فهمیدم بابا امشب کار داره نمی تونه برگرده، و در عوض تو باید جورش و بکشی.

و از اردوان فاصله گرفتم و ادامه دادم:

_می رم یه دوش بگیرم.

و بدون این که منتظر حرفی از جانب اردوان بمونم وارد حموم شدم، نیاز به دوش آب سرد داشتم تا بتونم از حرارت بدنم و کم کنم. گرمم شده بود، دلم می خواست تو وان بشینم و به حرفای اردوان فکر کنم. به این اوضاع مشکوکی که ازش حرف می زد، یعنی اردوان می خواست چیکار کنه؟!

لباسام و در آوردم و رفتم زیر دوش آب سرد، دستی به موهای خیسم کشیدم و حرفای اردوان و با خودم مرور کردم، حالا مطمئن شده بودم که اردوان هم نسبت به من بی میل نیست، در کنار جدیتی که داشت باز هم می شد حس مثبت حرفاش و گرفت، اردوان من و مال خودش می دونست و این می تونست دلیل دوست داشتنش باشه، غیر از اینه؟!

سریع خودم و شستم و همون طور که حوله ی بلندم و می پوشیدم از حموم بیرون اومدم. خوبیه این حموم این بود که کمی حالم جا اومده بود و با حرفای اردوان کنار اومده بودم. ولی بازم دو دل بودم، اردوان من و به کاری که نمی دونستم چیه ترجیه داده بود، یعنی امکانش هست اون کاری که ازش حرف می زد عمل قلب من باشه؟! شاید منتظره ببینه زنده می مونم یا نه. همون طور که مشغول گرفتن نم موهام و فکر کردن بودم نگاهم به اردوان افتاد . کنار پنجره ایستاده بود و لباس های تنش و با یه بلوز شلوار ورزشی طوسی عوض کرده بود. لباسی که بی نهایت بهش میومد و هیکل ورزیدش و بهتر نشون می داد، بدون این که برگرده سمتم یا نگاهش و از پنجره بگیره آروم گفت:

_آفیت.

مرسی آرومی گفتم و همون طور که به سمت کمدم می رفتم با خودم گفتم این همه سال اردوان با من تنها بود می تونست از روی نفرتم که شده بلایی سرم بیاره ولی نیاورد، یادم نمی اومد در تمام این سالها نگاه بدی بهم انداخته باشه. لباسام و برداشتم و نیم نگاهی به اردوان انداختم. هنوزم پشتش به من بود، لبخند محوی به اين کارش زدم و خیلی سریع لباسام و پوشیدم.

امشب تا صبح اردوان پیش من بود و می تونستم هم باهاش حرف بزنم هم ببینمش، تو این مدت که بیمارستان بودم با این که همش اونجا بود ولی بازم دلتنگش بودم، می خواستم تا صبح زل زدم بهش يا تو اغوش مردونش گم بشم. هر چی بیشتر می گذشت حسم بهش قوی تر می شد . من این مرد زخم خورده رو با تمام بدیاش دوست داشتم ، چون واسه تمام کاراش دلیل داشت، یه دلیل قانع کننده. سعی داشت بد باشه ولی خوبیشم حفظ کرد این مرد ذاتش خراب نبود، می تونست درست بشهه و برای من بشه بهترین مرد دنیا، هرچند حالا هم بهترینه.

لباسام و عوض كردم و آب موهام و با حوله گرفتم و همون طور كه موهاى نم دارم و آزادانه روى شونم رها مى كردم گفتم:

_امشب اينجايى؟!

با ژست خاص خودش برگشت سمتم، دست راستش و فرو برد تو جيب شلوارش و تكيه زد به لبه ى پنجره و گفت:

_مگه راه ديگه ايم دارم؟!

اخمام رفت تو هم

_مى تونى نمونى، من از پس كاراى خودم برميام، به بابا هم بگو رفتم عمارت خودش نخواست بمونم.

لبخند محوى نشست رو لباش و تكيش و از روى ديوار برداشت.

_مى گم كوچولويى نگو نيستم.

با حرص گفتم:

_نيستم

رو به روم ايستاد

_كاملا مشخصه.

نگاهم و ازش گرفتم و خواستم به سمت تختم برم كه دستم توسط اردوان گرفته شد و من و كشيد سمت خودش. نگاهش نكردم و اون با صداى گيرايى گفت:

_كوچولو بودن بسه بزرگ شو، هم سناى تو الان مشغول بچه دارين، اون وقت تو نشستى تو اتاقت منتظرى ببينى من چى مى گم تا از كوره در برى و از كاه كوه بسازى.

_هم سناى تو هم الان مشغول رسيدگى به زن و بچشونن اون وقت تو همش تو اتاق منى و مشغول حرص دادن من.

دستش دور كمرم حلقه شد و من و بيشتر به خودش نزديك كرد، از اون فاصله ى كم زل زد تو چشمام و گفت:

_منم مى تونم اصلا سرگرم زن و بچم باشم، حيف كه زنم هنوز كوچولواِ و نمى تونه بچه دارى كنه.

با اين حرفش لال شدم. نگاهم بين دو چشماش در گردش بود و داشتم حرفاش و تجزيه تحليل مى كردم. اردوان الان چى گفت؟! منظورش كى بود؟! من؟!

شوكه نگاهش مى كردم كه دست ديگش و از جيبش در آورد و پشت گردنم گذاشت. نگاهش روى تك تك اجزاى صورتم چرخيد و من هر لحظه هيجان زده مى شدم، تپش هاى قلبم به اوج خودش رسيده بود.صورت اردوان نزدیک شد و لباش روی بینیم نشست، چشمام و بستم، حتی بوسیدناشم عجیب غریب بود، آخه بینی؟!

لباش و که از روی بینیم برداشت همون لحظه تقه ای به در خورد و به دنبالش در اتاق باز شد. مثل همیشه من هول کردم ولی اردوان بدون این که من و از اغوشش جدا کنه برگشت سمت در، سیمین با چشمای گرد شده توی چهارچوب در ایستاده بود و به من و اردوان نگاه می کرد. اردوان مهربون چند لحظه پیش رفت و جاش و به اردوان خشن همیشگی داد، اخماش رفت تو هم و با صدای عصبی خطاب به سیمین گفت:

_کسی بهت اجازه ی ورود داد؟! نمی دونی وقتی در می زنی باید منتظر جواب بمونی؟!

سیمین در حالی که صورتش قرمز شده بود سرش و پایین انداخت و با صدای لرزونی گفت:

_ببخشید آقا نمی دونستم اینجایین، فک فکر کردم فقط فرمیسک خانوم تو اتاقن. حمیرا خانوم گفتن براشون چایی بیارم.

صدای اردوان عصبی تر شد و در جوابش گفت:

_از کی تا حالا فرمیسک دو تا چایی می خوره؟! تو سینیت دو تا لیوان چاییه اون وقت نمی دونستی من اینجام؟!

سیمین به مِن مِن کردن افتاد و اردوان در حالی که سعی داشت جلوی عصبانیتش و بگیره با صدای بلندی که من جای سیمین زهرم ترکید گفت:

_سینی رو بذار رو میز و برو بیرون. سریع.

سیمین چشم آرومی گفت و همون طور که بغض کرده بود سریع از اتاق خارج شد. چرخیدم سمت اردوان، فکر نمی کردم سره همچین چیزی انقدر بخواد عصبانی بشه، هر چند رو بی اجازه وارد شدن به اتاق به شدت حساس بود

_چرا اینجوری کردی؟!خو بنده خدا حواسش نبوده لابد.

اردوان در حالی که معلوم بود هنوز عصبانیتش نخوابیده گفت:

_بی جا کرده حواسش نباشه، دیگه بچه ی دو ساله هم می دونه وقتی وارد اتاق کسی میشه باید در بزنه و تا طرف نگفته بیا تو درو باز نکنه مثل اسب بره تو.

تو دلم گفتم خو اون بیچاره از کجا می دونست قراره با چه صحنه ای مواجه بشه. این همه سال هیچ وقت من و تو با هم دیده نشدیم، خو شاید فکر کرده لیوان چایی هر کسی رو باید بذاره تو اتاق خودش. ولی از عصبانیت اردوان معلوم بود کلا دل خوشی از سیمین نداره و از جای دیگه ای پره، شایدم منتظره یه آتواِ تا از عمارت بندازتش بیرون ولی حیف بابا نمی زاره، بابا همیشه طرف سیمین بوده همیشه….

از آغوش اردوان بیرون اومدم و به سمت میز رفتم. اردوان هنوزم کلافه بود. لیوان چایی که بی نهایت کم رنگ بود رو برداشتم و بین دستام گرفتم و رو به اردوان گفتم:

_نمی خوری؟!

دستی توی موهاش کشید و همون طور که موهاش و رو به بالا حالت می داد اومد کنارم. لیوان چاییش و برداشت و روی صندلیه کنار پنجره نشست و خیره ی بیرون شد. رو به روش نشستم لیوان چاییم و به لبام نزدیک کردم و زل زدم به باغی که سرسبز بود و دل باز، پنجره باز بود و نسیم ملایمی می وزید، از اون نسیمایی که هوای بهار و پخش می کرد تو صورت آدم و دل آدم باز مى شد.

نفس عمیقی کشیدم که اردوان نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_خوبی؟!

سری به نشونه ی تایید تکون دادم.

_می خوای بریم تو باغ؟!

نه ی آرومی گفتم و اونم دیگه هیچ اصراری نکرد. در سکوت مشغول خوردن چایی شدیم که اردوان لیوان خالی چاییش و روی میز کنارش گذاشت و برگشت سمتم:

_می خوای فیلم ببینیم؟!

متعجب برگشتم سمتش

_فیلم؟!

_آره فیلم. فکر کنم امروز می خواستی فیلم ببینی که نشد، منم امشب کار خاصی ندارم فکر کنم بتونم یکی دو ساعت و به فیلم دیدن اختصاص بدم.

_خوبه فقط جنگی منگی نباشه.

لبخند محوی روی لبای اردوان نشست.

_عاشقانه ماشقانه باشه؟!

بی صدا خندیدم و اردوان ادامه داد:

_ترسناک چطوره؟!

نگاه متعجبم و که دید از جاش بلند شد

_نگو می ترسی که باور نمی کنم.

_ترس که نه ولی شب خوابم نمیبره تا مدت ها می خوام خواب بد ببینم.

_شب که من پیشتم پس نگران نباش.

یه چیزی تهه دلم تکون خورد و سعی داشتم تابلو بازی در نیارم. حس خوبى بود داشتن تكيه گاه.

_تو که همیشه نیستی.

از پشت خم شد رو صورتم و سرش و به گوشم نزدیک کرد.

_می تونم باشم. فوقش دو تا جیغه و یه بغل بعدش آروم میشی.

کمی مکث کرد و همون طور که لباش به لاله ی گوشم می خورد و نفسای داغش و روی اون قسمت خالی می کرد ادامه داد:

_مثل الآن..

و قبل از این که من اختیار خودم و از دست بدم قامت راست کرد و از اتاق خارج شد. رفت تا فیلم بیاره. گرمم شد و مشغول باد زدن خودم شدم. چند نفس عمیق کشیدم و از جام بلند شدم که همون لحظه در اتاق باز شد و اردوان اومد داخل. لب تاپی دستش بود که کاملا شبیه همون لب تاپی بود که صبح به من داد.

به سمت تلویزیون داخل اتاق رفت و همون طور که لب تاپ و روشن می کرد گفت:

_فیلم خارجی میبینی؟!

ابرویی بالا انداختم و روی تختم رو به روی تی وی نشستم

_تا اون فیلم خارجی چی باشه

_یه فیلم خارجی خوب. من اصولا هر فیلمی رو نگاه نمی کنم.

لب تاپ و به تلویزیون وصل کرد و گفت

_لاو استوری رو دیدی؟!

_نه!

تلویزیون و روشن کرد و من تو ذهنم داشتم لاو استوری رو معنی می کردم. داستان عشق، به نظر فیلم قشنگی میومد. البته با توجه به اسمش.

لحظه ای نگذشت که فیلم پخش شد و اردوان اومد کنارم نشست نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_قبلا این فیلم و دیدی؟!

_نه ندیدم، البته خیلی وقت بود که می خواستم ببینم موقعیتش پیش نمیومد.

سری تکون دادم و زل زدم به تی وی، همین که فیلم شروع شد متوجه ی قدیمی بودنش شدم و اخمام رفت تو هم، به اردوان نمی خورد همچین فیلمی ببینه، ولی به انتخابش احترام گذاشتم و هیچ اعتراضی نکردم. مهم حضورش بود و عطر تنش بقیه چیزا خود به خود حل می شد.

.

اول فیلم خسته کننده بود ولی کم کم جذبش شدم طوری که چشم از تی وی بر نمی داشتم و وقتاییم که به صحنه های فیلم می رسید زیر چشمی به اردوان نگاه می کردم و یه جورایی هول می کردم ولی اردوان بی اهمیت به صحنه های کوتاه فيلم زل زده به تی وی و خیلی خونسرد برخورد می کرد، معذب شده بودم به بهونه ی بستن پنجره از جام بلند شدم، پنجره رو بستم و رفتم روی تخت، دراز کشیدم و به تاجیه تخت تکیه زدم، لحظه ای بعد اردوان برگشت سمتم، نگاهی بهم انداخت و دوباره مشغول دیدن فیلم شد.

اولین بار بود که با اردوان فیلم می دیدم، دلم می خواست بیاد بالا جفتمون با هم به تاجیه تخت تکیه بزنیم و من سرم و بذارم رو شونش، کم کم داشت خوابم می گرفت و چیزی از فیلم نمونده بود، اردوانم در تمام مدت زل زده بود به تی وی و دیگه حتی نگاهمم نکرد، لحظه ای گذشت، فیلم تموم شد و اردوان با حرص از جاش بلند شد و تلویزیون و خاموش کرد، همین که برگشت سمتم تازه متوجه چشمای خیسم شد، عصبانیت اردوان بیشتر شد، با چند قدم بلند اومد کنارم روی تخت نشست. سرم و بین دستاش گرفت و قبل از این که چیزی بگه با صدای بغض داری گفتم:

_دلم برای جنیفر سوخت، نباید اینطور می شد…

دست اردوان از پشت روى گردنم نشست و سرم و به آغوش کشید، از حالتاش معلوم بود که خودشم از پایان بد فیلم خبر نداشته، پایانی دردناک که من و یاد وضعیت خودم می نداخت، فشار دست اردوان روی گردنم بیشتر شد و من بیشتر به خودش فشرد، سرش و توی گودی گردنم فرو برد و گفت:

_فکر نمی کردم این طور تموم شه، متاسفم…

لبخند پر دردی زدم و همان طور که یکی از دیالوگ های فیلم رو توی ذهنم مرور می کردم زیر لب زمزمه کردم:

_عشق یعی هرگز نگی متاسفم….

با کمی مکث لب های داغ اردوان روی گردنم نشست، بوسه ی تب دارش باعث شد چشمام و روی هم بذارم و خودم به دستای تواناش بسپرم. دستی به صورتم کشید و همون طور که زیر گوشم و می بوسید با صدای خشداری گفت:

_به فیلم امروز فکر نکن، اوضاع تو با جنیفر فرق می کنه، اتفاقی برای تو نمیوفته، یعنی من نمی ذارم که بیوفته. مطمئن باش.

زیر لب مطمئنمی گفتم که اردوان بیشتر خم شد رو صورتم و گفت:

_هنوزم بهم اعتماد داری؟!

چشمام و باز کردم و زل زدم تو چشمایی که این روزا دین و دنیام شده بود، من همه جوره به این مرد اعتماد داشتم. مردی که در سخت ترین شرایط خودش و به من ثابت کرده بود، دستام آروم بالا اومد و روی سینه ی مردونه و محکمش نشست،

چشمام بین دو چشماش در گردش بود که من و کامل خوابوند روی تخت و خودش و کشید جلوم. حالا کاملا رو به روم بود. دستام رو سینش مشت شد و لباس تنش و بین مشتم گرفتم، هنوزم منتظر جوابم بود، چشمام و روی هم گذاشتم و با صدای آرومی گفتم

_هنوزم بهت اعتماد دارم.

از هرم نفساش می شد به نزدیک شدنش پی برد، استرس و هیجان کل وجودم و فرا گرفت.

صورتش رو به روی صورتم با فاصله ی کمی موند و صدای بمش پیچید تو گوشم:

_مطمئنی از انتخابت؟!

با کمی مکث جواب دادم:

_مطمئنم

لاله ی گوشم و بین لباش گرفت که باعث شد یه جوری بشم و سرم و به سمت مخالفش بچرخونم.

-فرمیسک با من بودن دردسر داره، من یه آدم معمولی با یه زندگی معمولی نيستم، زندگی من پر از فراز و نشیبه برات سخت نیست؟!

_خجالت و گذاشتم و کنار و جواب دادم:

_تو می ذاری زندگی برام سخت باشه؟!

دستای اردوان روی بازوهای لختم نشست و من و چرخوند سمت خودش:

_من نمی زارم. ولی گاهی همه چیز اون طوری که ما می خوایم پیش نمیره.

_چه جوری؟!

_فرمیسک دارم می گم زندگیه من معمولی نیست، خیلی کارا هست که باید انجام بدم.

_بدون من؟!

با کمی مکث جواب داد:

_بدون تو.. نمی خوام تو رو قاطی چیزی کنم.

_پس می خوای بیخیال من بشی؟!

دستش و دو طرف صورتم گذاشت و خم شد رو صورتم، نفساش کشدار شده بود مثل من. زل زد تو چشمام و با صدای گیرایی گفت:

_گفته بودم چیزی که ماله منه یعنی ماله منه. فقط می خواستم از حست مطمئن شم، تو زندگیم هر چیزی رو که خواستم به دست آوردم. تو رم می تونم به دست بیارم، ولی تو با بقیه ی چیزا فرق داری، تو رو زوری نمی خوام، دلی می خوام. دل و به زور نمیشه به دست آورد میشه؟!

_سری به نشونه ی نه تکون دادم که صورتش جلوتر اومد، خیلی جلوتر، نفسای داغش و رو صورتم خالی کرد و گفت:

_دیگه ماله منی. ماله اردوان، هر چى مي خواد بشه، بشه، مهم نيست، آرامشم و از دست نمى دم، از این به بعد دیگه فکر کردن تموم شد، فكر كنم تو هم مثل من از انتخابت مطمئنى، بقيه چيزا هم اهميتى نداره فوقش بیشتر مواظبتم.

و قبل از اين كه بتونم حرفاش و پيش خودم حلاجى كنم جسم خيس و داغى روى لبام نشست و دلم هرى ريخت.

حس کردم برای لحظه ای جریان برق قوی به بدنم وصل شد. اولین بوسه از طرف کسی که تمام اولین هارو باهاش تجربه کردم. چشمای جفتمون بسته بود بوسه ی کوتاهی روی لبم زد ولی لبش و جدا نکرد، تمام حس های خوب به یک بارگی در قلبم سرازیر شد، این قلب مریض با حضور اردوان مگه می دونست درد چیه؟!

لب های اردوان کمی ازم جدا شد و با صدای تب داری رو به من گفت:

_نمی خوام اوضاع رو برای جفتمون سخت کنم.

اگه نزدیکی اردوان اوضاع رو سخت می کرد می خواستم اوضاع سخت باشه، اصلا راحتیه اوضاع بدون اردوان به چه دردم می خورد؟! یه دختر کم سن و سال بودم و پر شر و شور، نیاز داشتم به تمام این نزدیکی ها. مخصوصا از طرف کسی که از حسش نسبت به خودم مطمئن بودم. اردوان خواست ازم جدا بشه که گرمای تنش، هرم نفس هاش و عطر تنش باعث شد مانع شم.

فشار دستای مشت شدم و روی لباسش بیشتر کردم و نذاشتم ازم جدا شه. اردوان نگاهی به چشمام که پر از خواستن بود انداخت و گفت:

_فرمیسک…

شاید با این لحن صدا زدنش قصد داشت بهم بفهمونه که باید لباسش و ول کنم اما نکردم، مثل خودش خیره ی چشماش شدم و آروم لب زدم:

_اردوان…

لحظه ای چشماش و روی هم فشرد معلوم بود در عذابه، از چشماش خواستن می بارید و داشت جلوی خودش و می گرفت، مگه مردونگی همین نیست؟!

تو اون وضعیت شیطنتم گل کرد. دستای مشت شدم و شل کردم و با توجه به نقطه ضعف اردوان با صدای آرومی گفتم:

_تو چی داری که به خاطرت چشم رو همه بستم؟! بابا گاهی از همکاراش میگه که من و برای پسرشون خاستگاری کردن و اون لحظه من فقط به تو فکر می کنم. به تویی که شاید گذشته ی خوبی باهات نداشته باشم ولی حال خوبی دارم. چرا زودتر عوض نشدی؟! چرا زودتر نشدی همین اردوانی که حالا هستی؟! چرا م….

اخم عمیقی روی پیشونیه اردوان نشست

_اون خواستگارا خیلی غلط کردن، جرعت کردن سمت این عمارت پیداشون شه تا نشونشون بدم.

لبخندی به روش زدم. این همه من حرف زدم اردوان فقط همون یه جمله ی خواستگارو شنیده بودم. منم همین و می خواستم دیگه، اصلا خواستگار کجا بود؟!

اردوان با همون فاصله کم اجزای صورتم و بر انداز کرد و پشت دستش و روی صورتم کشید و همون طور که صورتم و نوازش می کرد با لحنی قاطع گفت:

_فکر کنم باید هر چه سریع تر با کوروش خان صحبت کنم، حتی از کلمه ی خواستگارم متنفرم، اسمش میاد عصبی می شم دیگه وای به حال خودش.

لبم و گاز گرفتم که دست اردوان روی چونم نشست زل زد به لبم و از زیر دندونم جداش کرد. کمی نزدیک تر شد. لبامون یک سانتی متری هم قرار داشت که اردوان ادامه داد:

_یهو دیدی زدم یه بلایی سره طرف آوردم یا شایدم دست به قتل زدم. من و میشناسی که موقع عصبانیت هیچی حالیم نیست هیچی، هیچ کسی حق نداره رو فرمیسک من نظر داشته باشه.

انگشتش و زیر لبم کشید و لبام و از هم باز کرد و بدون معطلی لبای خیسم و به دندون گرفت.

چشمام خود به خود بسته شد و به خاطر شنیدن جمله ی فرمیسک من در دلم کیلو کیلو قند آب می شد. تو خلسه ی شیرینی فرو رفته بودیم، یه دست اردوان پشت گردن و دست دیگش روی صورتم نشست. بی حرکت مونده بودم و بدون این که به بوسه هاش جواب بدم ازش لذت می بردم.

مگر چیزی دل نشین ترین از بوسه ی یار هست؟! آن هم برای بار اول…

نمی دونم چقدر گذشت، گذر زمان از دستم در رفته بود، اون لحظه به هیچی جز خودم و اردوان فکر نمی کردم، اردوانی که شاید هنوزم براش یه امانت بودم، یه امانتی که نزدیک شدن بهش و خیانت می دونست و با خودش می گفت بعد از نزدیکی به فرمیسک چطور تو چشمای باباش نگاه کنم؟! چطور به کسی که این همه سال پدرانه کنارم بود و من و بزرگ کرد بگم دیشب و تو اتاق دخترت و روی تختش گذروندم. لحظه ای بعد ازم جدا شد، دروغ چرا کمی فقط کمی از نگاه کردن تو چشماش هراس داشتم، یه جورایی خجالت می کشیدم.

اردوان هم متوجه ی خجالتم شد که زل زد تو چشمام، گوشه ی لبش کمی کج شد و با صدای پرشیطنتی گفت:

_الان خجالت کشیدی؟!

نگاهم و ازش گرفتم که دستش و روی چونم گذاشت و سرم و به سمت خودش چرخوند هنوزم آثار شیطنت تو چهرش به خوبی نمایان بود.

_از من که دیگه نباید خجالت بکشی.

لبم و گزیدم و با صدای آرومی گفتم:

_نمی کشم.

لبش بیشتر از قبل کج شد و یه چیزی مثل لبخند رو لبش نمایان شد.

کنارم روی تخت دراز کشید، دستش و از زیر سرم رد کرد و سرم و به سینش چسبوند. این بار من بودم که لبخند می زدم. یه لبخند پر آرامش، دست اردوان تو موهام نشست و موهام و بازی گرفت و لحظه ای بعد سرش تو موهام فرو رفت و نفس عمیقی کشید.

_فرمیسک از چه شامپویی استفاده می کنی؟!

تو اون موقعیت حتی اسم شامپومم یادم رفته بود، کمی مکث کردم و گفتم:

_نمی دونم هر چی که باشه.

صدای نیشخندش بلند شد.

_الان چی زدی؟!

_مممم نمی دونم. از اون شامپو سبز کوچیکا، فکر کنم اسمش فولیکا بود.

بار دیگه صدای نفس کشیدن اردوان و به دنبالش صدای خودش بلند شد:

_همیشه از این شامپو سبز کوچیکه که فکر می کنی اسمش فولیکاست بزن، بوش و دوست دارم.

باشه ی آرومی گفتم که بوسش رو موهام نشست و با صدای آروم تری ادامه داد:

_بزن ولی اگه تنها بودیم ضمانت نمی کنم بعدش آروم باشم و کاری نکنم.

ریز خندیدم و با کمی شیطنت گفتم:

_پس نمی زنم.

فشار دستش رو سرم بیشتر شد و من بیشتر از قبل به خودش فشرد.

_آره نزن، بذار هر وقت رفتیم خونه خودمون بزن، اون وقت خودم کلی از این شامپو سبز کوچیکا می گیرم واست.

با صدا خندیدم، کلیک کرده بود رو این شامپو سبز کوچیکا و انقدر بامزه می گفت که نمی تونستم جلوی خنده هام و بگیرم.

کمی روی تخت جا به جا شد و همون طور که سرم و روی سینش می ذاشت گفت:

_دیگه بخواب، کوچولوها باید نه خواب باشن از ساعت خوابت گذشته بچه.

اخم الکی بین ابروهام نشوندم و جواب دادم:

_کوچولو عمته.

دستش و دوباره کشید تو موهام.

_تو جای عمم.

و قبل از این که حرفی بزنم اضافه کرد:

_بخواب کوچولوی من نذار یه جوره دیگه بخوابونمت اونجوری اذیت می شیا.

مثل این خنگا مردومک چشمام و به سمت بالا هدایت کردم تا ببینمش و موفق نشدم. مثل این که این که متوجه ی تلاشم شد که گفت:

_نمی خوای بخوابی؟!

همون طور که جام تنگ بود ناله وار گفتم:

_اینجا؟!

دستاش و محکمتر دورم حلقه کرد و جواب داد:

_جایه بهتری سراغ داری؟!

تو دلم گفتم: نه و سکوت کردم که سرش و تو گودی گردنم فرو برد و با صدای مردونش گفت:

_جایه تو دیگه همینجاست. بخواب تا كار دست جفتمون ندادم، وولم نخور که ولت نمی کنم، گفته بودم تا آخر عمر اسیر همین آغوشی نگفته بودم؟!

خیلی یهویی از خواب پریدم و نگاهی به اطرافم انداختم. اردوان نبود، تمام اتفاقات دیشب مثل فیلمی از جلوی چشمام گذشت، انگار همه چیز خواب بود، یه رویا. هنوزم نمی تونستم باور کنم دیشب تا صبح تو آغوش مردی بودم که دیوانه وار دوستش داشتم. که با نوازش های دستاش به خواب رفتم. یادم نمی اومد آخرین بار کی همچین خواب راحتی داشتم، یعنی میشه تا ابد تو آغوش اردوان به خواب برم؟!

لبخندی پر انرژی روی لبام نشست و خیلی سریع از جام بلند شدم، آبی به دست و صورتم زدم و بعد از مرتب کردن تختم از اتاق زدم بیرون، از دیشب اوضاع قلبم بهتر شده بود، به عادت همیشگی از روی نرده ها سر خوردم و به سمت پایین رفتم. حمیرا روی کاناپه نشسته بود و همون طور که داشت لوبیاهای جلوی دستش رو پاک می کرد از بالای اون عینک با مزش با تعجب به من نگاه می کرد.

بهش نزدیک شدم و با همون لبخند روی لبام با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_سلام حم حم جونم صبح بخیر

حمیرا نگاهی گذرا به ساعت روی دیوار که هشت رو نشون می داد انداخت و رو به من جواب داد:

_سلام. چرا انقدر زود بیدار شدی؟! کبکتم که خروس می خونه خبریه؟!

کنارش روی کاناپه نشستم

_نه چه خبری؟! مگه بده سرحالم؟!

و همون طور که کش و قوسی به بدنم می دادم ادامه دادم:

_من که به زود بیدار شدن عادت کردم، تازه از بیمارستان مرخص شدم و تو بیمارستان به اندازه ی کافی خوابیدم.

گردنم و که در اثر بد خوابیدن درد گرفته بود رو کمی ماساژ دادم و چرخیدم سمت حمیرا:

_راستی سامیار دیگه نمیاد؟!

حمیرا سینی روی پاش و کنار زد و همون طور که عینکش رو از روی چشماش بر می داشت جواب داد:

_ نمی دونم، از وقتی افتادی بیمارستان دیگه ازش خبری نیست. شاید هنوز خبر مرخص شدنت و بهش ندادن.

شایدی گفتم که تازه متوجه ی قیافه ی درهم حمیرا شدم، لبخند رو لبام ماسید و با بهت پرسیدم:

_حمیرا چیزی شده؟!

حمیرا از جاش بلند شد. سینی رو برداشت و گفت:

_نه چیزی نشده.

و همین که به سمت آشپزخونه راه افتاد دنبالش رفتم. سیمین تو آشپزخونه بود و داشت یه سری از وسایل آشپزخونه رو جا به جا می کرد، با دیدنم سلام آرومی کرد و خیلی سریع نگاهش و ازم گرفت. مثل خودش آروم جوابش و دادم و رو به حمیرا گفتم:

_حمیرا نمی خوای به من بگی چی شده؟! من که می دونم یه اتفاقی افتاده که پکری.

و قبل از این که حمیرا بخواد حرفی بزنه سیمین از جاش بلند شد و خطاب به حمیرا گفت:

_من می رم اینارو بزارم تو انباری.

حمیرا بی حوصله برویی گفت و سیمین با چند تا از قابلمه ها از آشپزخونه خارج شد.

با رفتنش حمیرا چرخید سمتم و با کلافگی گفت:

_دیشب آقا تو اتاق تو بود؟!

به سرعت رنگ و روم پرید، طوری که انگار مچم و سره بزنگاه گرفته باشن. با من من گفتم:

_چطور؟!

صدای حمیرا کمی بلندتر شد:

_جواب منو بده، دیشب آقا تو اتاق تو بود؟!

سکوت کردم و حمیرا جوابم و از سکوتم گرفت:

_اونجا چیکار می کرد؟! سعی نکن دروغ تحویل من بدی چون از رفتار جدید اردوان و وقت و بی وقت عمارت بودنش معلومه یه خبرایی هست. شرکت و می پیچونه میاد عمارت و بیست چهار ساعته تو اتاق توا، وقتی بیمارستان بودی همش بالاسرت بود و من و به زور می فرستاد خونه، الانم که دیگه پیشرفت کرده و شب و تو اتاقت می مونه، اینجا چه خبره فرمیسک؟! چه اتفاقی داره میوفته؟! دیشب سیمین تو چه حالتی مچ تو و اردوان گرفته که هر چی ازش پرسیدم لالمونی گرفته بود و حرف نمی زد؟!

این بار اخمای من بود که رفت تو هم.

_پس تو سیمین و فرستاده بودی تا آماره مارو واست بگیره آره؟! حالا دیگه واسه من جاسوس می فرستی؟!

دستای حمیرا روی شونم نشست و صداش بلندتر شد:

_آره واست جاسوس می فرستم چون نگرانتم. چون تو سنی نیستی که بفهمی چی درسته چی غلط. که فقط بلدی احساسی تصمیم بگیری، همه چیز احساس نیست، اردوان به درد تو نمی خوره، نه تو یه آدم عادی هستی نه اون، تو مانع رسیدن به هدفشی که با این کارات و بچه بازیات هم به اون صدمه می زنی هم خودت. اینارو می فهمی؟!

بغض به گلوم چنگ زد، قدمی عقب رفتم و با صدای لرزونی جواب دادم:

_ما به هم صدمه نمی زنیم، اون مراقبمه، حواسش به همه چیز هست، خودش بهم قول داد.

_فرمی….

نذاشتم چیزی بگه. پریدم وسط حرفش و با صدای بلندتری ادامه دادام:

_این همه سال به حرف بقیه گوش دادم اوضام شد این. قراره از این بدتر بشه؟! با این همه درد وقتی دل خوشی برای زندگی نداشته باشم این زندگی رو می خوام چیکار؟! من فکرام و کردم، تصمیمم رو گرفتم. واسه آیندم خودم تصمیم می گیرم کسیم نمی تونه من و از تصمیمم منصرف کنه. واسه زدن این حرفا دیره، خیلی دیر.

و بی توجه به حرفای حمیرا به سمت اتاقم راه افتادم. نمی تونستم حرفای حمیرا رو قبول کنم. بعد از کلی صبر تونستم دل سنگی اردوان رو نرم کنم. که به خودم نزدیکش کنم. هیچ کس نمی تونه من و از اردوان جدا کنه، من و اردوان به هم قول دادیم. زیر قولمون هم نمی زنیم.

وارد اتاق شدم و روى تخت دراز كشيدم. كنار اردوان حالم خوب مى شد و بعدش اينا دوباره حال خوبم و خراب مى كردن و تظاهر مى كردن كه نگرانمن…

اين نگرانى نبود، اينا داشتن من و دق مى دادن. مثل جنينى تو خودم جمع شدم و پتو رو روى خودم كشيدم. حرفاى حميرا و لحن گفتنش حسابى رفته بود رو مخم. مگه اردوان چيكار مى كرد كه حميرا اين طور راجبش حرف مى زد؟!

چشمم و بستم و نفس هاى عميق كشيدم. بايد احساساتم و كنترل مى كردم و جلوى بد شدت حالم و مى گرفتم.

اصلا به من چه كه حميرا چى ميگه، حوصله ى يه درگيرى جديد با خودم و نداشتم. نفس عميقى كشيدم كه گوشيم زنگ خورد. اولش نمى خواستم جواب بدم ولى با فكر به اين كه اردوانه از جام بلند شدم.

گوشيم رو پاتختى كنارم بود ، برش داشتم و نگاهى به صفحش انداختم.

اسم عمو رو صفحه ى گوشيم خودنماييم مى كرد. انقدر با گوشيم كار نمى كردم يادم رفته بود كه اسم بابا و عوض كنم.

نفسم و بى صدا بيرون دادم و جواب دادم،

_بله!

صداى بابا كه معلوم بود جاى شلوغيه تو گوشى پيچيد.

_علو سلام دخترم خوبى؟!

_سلام ، مرسى شما خوبى؟؟

_آره عزيزم، خونه اى؟!

دوباره روى تخت دراز كشيدم و جواب دادم:

_آره چطور؟؟

_آخه هر چى زنگ مى زنم خونه كسى جواب نمى ده.

_نمى دونم شايد متوجه نشدن.

_كى خونس؟!

_سيمين و حميرا.

بابا مشغول حرف زدن با شخصى شد و بعد از لحظه ى كوتاهى گفت:

_باشه بابا جان، نگران حالت بودم مى خواستم حالت و بپرسم، امروزم شايد كارم طول بكشه و مجبور شم شب همين جا بمونم. اگه نيومدم مي گم اردوان امشبم زود برگرده عمارت.

شايد بى انصرافى بود ولى دوست داشتم امشبم برنگرده تا اردوان باز هم بياد عمارت و بشه دايه ى عزيزتر از مادر.

_بابا جان صداى من و دارى؟!

آره ى گفتم كه ادامه داد:

_مواظب خودت باش،اتفاقى افتاد حالت بد شد يا چيزى نياز داشتى بهم زنگ بزن.

_باشه.

_من ديگه برم، بازم بهت زنگ مى زنم، خدافظ…

خدافظى آرومى كردم و با قطع شدن گوشى روى تخت جا به شدم و گوشى رو تو دستم فشردم.

حرفاى حميرا هنوزم تو گوشم بود و عصابم و همچنان بهم مى ريخت. بعد از اين همه سال براى اولين بار بود كه با حميرا اين طور حرف مى زدم.

موهام و كه روى صورتم پريشون شده بود رو كنار زدم. و با خودم گفتم:

_يعنى عشق انقدر آدم و تغيير مى ده كه به خاطرش دارم بيخيال همه ميشم؟!

انقدر از اين پهلو به اون پهلو شده بودم كه عصابم بهم ريخت و از جام بلند شدم. روى صندلى نشستم ، آرنجم و روى ميز گذاشتم و سرم و بين دستام گرفتم.

مغزم داشت سوت مى كشيد، توى موقعيتى بودم كه نمى دونستم چى درسته چى غلط ولى در عين حال مى خواستم درست ترين تصميم و بگيرم، تصميمى كه اردوانم جزئى ازش باشه.

نمى دونم چقدر با خودم كلنجار رفتم كه در اتاق باز شد. سرم و بلند كردم و چرخيدم سمت در.

اردوان وارد اتاق شد و در بست، مثل اين كه كم كم داشت در زدن و مى ذاشت كنار. سره جاش ايستاد و من با بى حالى براندازش كردم. كت اسپرتى تنش بود كه بى نهايت بهش مى اومد.

_منتظرى من سلام كنم؟!

نگاهم و ازش گرفتم و آروم لب زدم:

_سلام!

مثل گذشته حوصله ى بحث نداشتم و با شيطنت نمى گفتم هر كى وارد اتاق ميشه اول بايد سلام كنه، يا اين كه سلامى نشنيدم كه بخوام جواب بدم.

دستم و روى ميز گذاشتم و سرم و روى دستام. اردوان بهم نزديك شد و كنارم نشست، لحظه اى در سكوت سپرى شد. نگاهش روى صورتم بود و نگاه من روى قاليچه ى وسط اتاق.

دلم هواى آزاد مى خواست، يا شايدم كمى خواب، خوابى كه بتونه براى لحظه اى همه چى و از يادم ببره و ذهن خستم و آروم كنه.

چشمام و بستم و با نشستن دست اردوان رو موهام بازشون كردم. سكوت كرده بود و انگار قصد حرف زدن نداشت.

خيره ى چشماش شدم ،مثل هميشه آرامش خاصى تو چشماش بود، آرامشى كه حال داغونم و آروم مى كرد.

حركت دستاش رو موهام حالم و دگرگون كرد، آشفتگيم كم و كم تر شد. انگار دستاش جادو مى كرد. سرم و از روى ميز برداشتم .دست اردوان همچنان روى موهام بود، نفس عميقى كشيدم و چرخيدم سمت اردوان.

_خوبى؟!

سرى به نشونه ى تاييد تكون دادم. تكيش و از صندلى برداشت و صورتش نزديك شد، موهام و فرستاد پشت گوشم و باز هم سكوت كرد.

منتظر بودم بپرسه چى شده تا هزار تا بهونه سر هم كنم و يه جور بپيچونم.اما هيچى نپرسيد فقط پرسيد خوبى؟!

مى خواستم راجب امروز و حرفاى حميرا چيزى بهش نگم ولى نمى شد. روح و روانم پاك ريخته بود بهم و فقط اردوان بود كه مى تونست با حرفاش ذهنم و آروم كنه. آخه حميرا از كدوم هدف و صدمه حرف مى زد.

_اردوان من … امروز….

نمى دونستم بايد از كجا شروع كنم و چطور سوالام و بپرسم. دنبال جمله ى مناسبى مى گشتم كه يهو اردوان خيلى جدى زل زد تو چشمام و گفت:

_مى دونم

آب دهنم و قورت دادم

_چيو؟!

_تمام اتفاقات موموز به امروز رو

با كمى مكث ادامه داد:

_مى دونم امروز كى چى گفت و تو چى شنيدى، حتى مى دونم الان تو ذهن كوچولوت چقدر سوالات جور واجور هست.

نگاهش خالى از هر حسى بود، چشماى جديش و دوخت به چشماى خستم و همون طور كه سيبك گلوش جا به جا مى شد اضافه كرد:

_بهت گفتم يه سرى كاراى نيمه تموم دارم كه هر چه زودتر تمومش مى كنم. نمى خواستم بشى نقطه ضعفم ولى شدى. خودمم اين و دير فهميدم حتى ديرتر از بقيه.ديگه نه مى شه انكارش كرد نه ناديدش گرفت تو بايد پيش خودم باشى كه حواسم بهت باشه، تو اين موقعيت فقط منم كه مى تونم مواقبت باشم براى همينه كه كوروش خانم تو رو سپرده دست من. چون مى دونه تا پايه جونم حواسم بهت هست و نمى ذارم آسيبى بهت برسه.

_چه كاريه كه انجام دادنش انقدر برات مهمه؟!

_انقدر مهم هست كه سالها زندگيم و پاش گذاشتم.

خواستم بگم مهم تر از من كه لحظه ى آخر پشيمون شدم. طورى عذمش جزم بود كه مى ترسيدم بگه آره و من نابود شم. من مى خواستم اولويت اردوان باشم فقط اولويتش…

نگرانى چهرم رو كه ديد دستاش دو طرف صورتش نشست و گفت:

_فرميسك تو گفتى بهم اعتماد دارى منم گفتم مراقبتم ديگه مشكل چيه؟! از چى مى ترسى؟! از حرفاى حميرا؟!

بغضم و قورت دادم و آروم سرى تكون دادم.

پيشونيش و به پيشونيم چسبوند و چشم هاش و روى هم گذاشت.

_قرار شد تا من هستم از چيزى نترسى، من مثل سايه كنارتم، تا من هستم نگران چيزى نباش. الان براى جا زدن ديره فرميسك.

با صداى گرفته اى گفتم:

_اگه قبلا جا مى زدم چى؟!

فشار آرومى به صورتم كه تو دستاش بود وارد كرد و نفساش و خالى كرد تو صورتم:

_تو حق جا زدن ندارى. اون فرصت براى مطمئن شدنت بود نه ترك كردم من.

دستش و پشت گردنم نشست و سرم گذاشت رو سينش.

_جاى تو همينجاست به فكر جدا شدن ازش نباش.

اردوان با حرفاش بازم قانعم كرد. مردى نبود كه بخواد دروغ بگه، حرفش حرف بود، از اون حرفايى كه مى شد روش حساب باز كرد و بهت قوت قلب مى داد.

چشمام و روى هم گذاشتم و به تپش هاى قلبش گوش سپردم، من اين مرد و مى خواستم و تمام حرفاش برام سند بود. اگه تو روز روشن درست وسط آفتاب سوزان مى گفت هوا تاريكه حرفش و قبول مى كردم و دنيا برام تاريك مى شد.

اردوان مردى بود كه با مردونگياش دل من و برده بود و منم مردونه پاش مى موندم، اين و همون لحظه به خودم قول دادم و قسم خوردم كه تا پای جونم پای اين قول بمونم.

***

صداى گوشى رو نروم بود، هى مى خواستم جواب ندم ولى مگه صداش قطع مى شد. ليوان چاييم و روى ميز گذاشتم و نگاهم و از كتاب روى ميز گرفتم، گوشى و از روى تخت برداشتم.

اسم اردوان رو كه روى صفحه ى گوشيم ديدم لبخندى روى لبام نشست و سريع جواب دادم.

_سلام!!!

_هيچ معلوم هست كجايى؟! چرا گوشيت و جواب نمى دى؟!

صداى جدى و نگرانش باعث شد لبخند روى لبام عميق تر بشه، لبم و به دندون گرفتم و جواب دادم:

_داشتم كتاب مى خوندم، حوصله نداشتم از جام بلند شم.

_بازم رمان؟!

_نه اين دفعه دارم يه كتاب ديگه مى خونم، چهار اثر از فلورانس، تعريفش و خيلى شنيده بودم كتابش و از يه سايت سفارش دادم، امروز رسيد دستم.

_يه دقیقه نمى تونستى كتابت و بذارى كنار؟!

_مى تونستم ولى خوب نمى دونستم اونى كه داره زنگ مى زنه تويى.

لحظه اى سكوت كرد و با لحن آرومى گفت:

_خوبى؟!

نفسم و بى صدا بيرون دادم.

_اوهوم از وقتى كه مشغول كتاب خوندن شدم حالم بهتره، اينطور كمتر فكر و خيال مى كنم.

_خوبه، پس برو به كتاب خوندنت برس خانوم كوچولو.

اخم مصنوعى روى پيشونيم نشست.

_كوچولو؟! من خيليم بزرگ شدم، نكنه هنوزم منو به چشم اون فرميسك هفت ساله كه وارد اين عمارت شد مى بينى؟! از اون روزا ده يازده سال مى گذره هااااا.

_يعنى مى خواى بگى بزرگ شدى؟!

با صداى مظلومى جواب دادم.

_اوهوم.

با صدايى كه لبخند روى لباش و لو مى داد گفت:

_مى دونى كسايى كه بزرگ مى شن بايد مثل آدم بزرگا رفتار كنن؟؟

_مثلا چيكار؟؟

_خيلى كارا، مثلا يكيش آشپزيه؟! تو آشپزى بلدى اصلا؟؟

لب پايينم و آروم گاز گرفتم و قبل از اين كه بگم نه ادامه داد:

_تا وقتى حميرا هست ازش استفاده كن و خونه دارى و ازش ياد بگير. بعد ها كسى نيست يادت بده ها.

زير لب شيكمو اى نثارش كردم و با صداى بلند ترى ادامه دادم

_باشه ياد مى گيرم اردى خان. اون وقت بهم بگى كوچولو كلت و مى كنم.

_تو ياد بگير منم سعى مى كنم نگم.

با حرص جواب دادم.

_منم سعى مى كنم ياد بگيرم.

و روى كلمه ى سعى تاكيد كردم كه حس كردم دوباره داره مى خنده، چيزى كه ازش بعيد بود.

لحظه اى در سكوت سپرى شد كه بالاخره اردوان سكوت و شكست.

_چيزى لازم ندارى؟!

_نه!

_كار چى؟!

_اونم ندارم.

_خوب پس مواظب خودت باش دختر كوچولو.

لبخندى به لحنش زدم و به آرومى جواب دادم:

_باشه آقا بزرگ. تو هم مواظب خودت باش.

باشه آرومى گفت و با خداحافظى گوشى رو قطع كردم. هنوزم جدى بود ولى نه مثل گذشته. مرد مغرور من كم كم داشت رام مى شد و هر لحظه عشقم نسبت بهش بيشتر. چقدر دوست داشتنى بود توجه و محبت هاى زير پوستيش.

شنیدن صدای اردوان انرژیم و چند برابر کرده بود، از پشت میز بلند شدم و لبخند به لب از اتاق خارج شدم. حرف اردوان روم تاثیر گذاشته بود، بدم نمی اومد آشپزی یاد بگیرم و خودم براش غذا درست کنم. یه راست وارد آشپزخونه شدم، برخلاف همیشه حمیرا داخل آشپزخونه نبود، نگاه گذرایی به سرتاسر آشپزخونه انداختم و داشتم به این فکر می کردم که آشپزی سخته یا نه، تا حالا جز تخم مرغ چیزی درست نکرده بودم. به سمت گاز رفتم یادم نمی اومد آخرین بار کی گاز و روشن کردم، حق با اردوان بود واقعا باید یه سری چیزارو یاد می گرفتم.

همین که دستم و روی گاز گذاشتم صدایی از پشت سرم بلند شد:

_چیزی می خواین؟!

مثل کسی که سره بزنگاه مچش و گرفته باشن با وحشت برگشتم و نگاهی به سیمین که رو به روم ایستاده بود انداختم.

_نه کاره خاصی ندارم.

سیمین بهم نزدیک شد،

–چیزی می خوای بگو برات بیارم.

لحنش برخلاف همیشه زیادی خودمونی بود.

_نه چیزی بخوام خودم برمی دارم.

_آخه می ترسم چیزی بشکنی.

لحن تحقیر آمیزش تعجبم و بیشتر کرد، ببین کارم به کجا رسیده که یه خدمتکار باید همچین حرفی به من بزنه. اخمام رفت تو هم و با لحن خشکی گفتم:

_می شکنم که می شکنم، به قول حمیرا شکستن رفع بلاست.

نگاهم و ازش گرفتم و ادامه دادم:

_البته نه هر شکستنی، عمارت مال بابامه می تونم می شکنم.

در یخچال و باز کردم و بطری آب و برداشتم. از لج سیمین می خواستم بطری آب و سر بکشم که تو یه آن خشکم زد. تازه متوجه ی حرفی که زدم شدم. جلوی سیمین گفته بودم که عمارت مال بابامه، و این یعنی الان فهمیده دختر کوروشم، چیزی که فعلا باید مثل یه راز نگهش می داشتم.

سریع برگشتم سمت سیمین تا عکس العملش رو ببینم و دیدم در کمال خونسردی داره نگاهم می کنه. نمی دونستم متوجه ی حرفم نشده یا از قبل میدونسته که شوکه نشده.

نگاه خیرم و که دید ادامه داد:

_دنبال چیزی می گردی؟! جای وسایلارو نمی دونی چیزی می خوای بگو راهنماییت کنم.

نگاهم و ازش گرفتم و بطری و یه نفس سر کشیدم. بطری خالی رو که روی میز گذاشتم رو به سیمین کردم و با جدیت گفتم:

_شام امشب و من درست می کنم.

ابروهای سیمین بالا رفت:

_تو؟! مگه بلدی؟!

نیشخندی زدم

_اولا تو نه شما، دوما بلد نباشمم فوقعش چند بار می سوزونم بعدش یاد می گیرم. غیر از اینه؟!

مثل این که سیمین از لحن حرف زدنم فهمید که حوصله ی بحث ندارم و روز خوبی رو برای خودمونی شدن انتخاب نکرده، چه روزا از بی
حوصلگی دنبال یه هم زبون می گذشتم و سیمین ازم فاصله می گرفت و امروز من بودم که نمی خواستم بهش نزدیک شم. شاید به خاطر مجرد بودن و حضورش تو این خونه بود که می ترسیدم نگاه ناجوری به اردوان بندازه. کم کم داشتم به هر چیزی که به اردوان مربوط می شد حساس می شدم. حساس و حسود.

من به سیمینی که آشپزی بلد بود و گاهی آشپزی می کرد هم حسودی می کردم. اون می تونست برای اردوان غذا درست کنه و من نه.

به سمت قابلمه های داخل آشپزخونه رفتم و سایز متوسطش و برداشتم و روی گاز گذاشتم. برگشتم سمت سیمین که همچنان تو آشپزخونه بود و گفتم:

_حمیرا کجاست؟!

_نمی دونم. گفت میره تا جایی کار داره.

_نگفت کی برمی گرده؟!

_نه

دست به کمر ایستادم و کلافه لب پایینم و فرو بردم تو دهنم، تو فکر این بودم که باید چیکار کنم که همون موقع سیمین گفت:

_می خوای کمکت کنم؟! آشپزیم خوبه!

متعجب نگاهش کردم به سمتم اومد و ادامه داد:

_حالا چی می خوای درست کنی!

تو یه لحظه تونست اعتماد منو به خودش جلب کنه و خیلی یهویی گفتم:

_لازانیا

لبخند محوی روی لباش نشست، تقریبا می شد گفت بار اول بود که لبخند سیمین رو می دیدم. دختر زیبایی بود و خنده زیباترش می کرد.

_اگه می خوای واسه آقا درست کنی باید بگم که آقا لازانیا دوست نداره.

چشمام گرد شد و با تعجب گفتم:

_دوست نداره؟!

_نه واسه همینه حمیرا هیچ وقت درست نمی کنه.

_تو از کجا می دونی؟!

_ از اونجایی که یه بار حمیرا گفت شام چی بزارم منم گفتم لازانیا اون موقع بود که فهمیدم آقا به قارچ و فلفل حساسیت داره، یه بار حمیرا تو لازانیاش جفتش و می ریزه و حال آقا بد میشه از اون موقع از لازانیا بی زاریا و بهش لب نمی زنه.

بوفی کشیدم و گفتم:

_بس چی دوست داره؟!

در یخچال و باز کرد و همون طور که بسته ی مرغ و بیرون می کشید جواب داد:

_فسنجون، اونم یه فسنجون رنگ و لعاب دار.

به خاطر این که غذای مورد علاقه ی اردوان و نمی دونستم از دست خودم کفری بودم. ولی جلوی سیمین خیلی خونسرد برخورد کردم

_باشه، بس فسنجون می زاریم. فقط گردو داریم؟!

لبخند روی لبای سیمین بر رنگ تر شد.

_آقا چون فسنجون دوست داره هیچ وقت نمی زاره گردو های خونه تموم شه،.

نگاهش و ازم گرفت و به سمت میز گوشه ی آشپزخونه رفت. دو تا بیاز برداشت و داخل یه بشقاب گذاشت و رو به من گفت:

_اول پیاز و پوست بکن و خورد کن .

روی صندلی نشستیم و نگاهی به پیاز ها انداختم،

_زیاد نیست؟!

_چی؟! پیازا؟! نه آقا دوست داره.

با حرص چاقو و برداشت و تو دلم گفتم:

_کوفت و آقا دوست داره، اصلا به تو چه که آقا چی دوست داره،

_پیازارو پوست گرفتم و خورد کردم و سیمین و مشغول شستن برنج شد.به قول خودش برنج قبل از پخته شدن کمی خیس بخوره و تو آب باشه بهتره. منم دلیلش و نپرسیدم، فوقعش بعدا از حمیرا می پرسیدم.

یکی دو ساعتی و با سیمین مشغول بودیم، دختر خوبی به نظر می رسید، از بچگی با هم تو این عمارت بودیم ولی هر چقد من سر به هوا بودم اون آروم و بی صدا بود طوری که هیچ وقت وجودش حس نمی شد، از حمیرا شنیده بودم چند ساله ازم بزرگ تره ولی با وجود تفاوت سنی کممون از همون بچگی فهمیدم نمی تونه برام دوست خوبی باشه و باید نادیدش بگیرم، درست مثل خودش که همیشه سرش تو کار خودش بود،

بعد از درست کردن سالاد و ژله خسته از سر پا بودن و کار کردن نشستم رو صندلی و لم دادم، نفس عمیقی کشیدم و چشمام و روی هم گذاشتم. بر خلاف سیمین که فرز بود تمام کار های من آروم و آهسته پیش می رفت، تازه کار بودم و کار نابلد، شاید هر وقت دیگه بود می گفتم اردوان کوفت بخوره که همیشه باید این همه چیز و با هم بلونبونه ولی حالا با فکر به اردوان و این که قراره غذای دست منو بخوره با عشق بیشتری کار می کردم.

اردوان همیشه دوست داشت میز غذا پر باشه و با سلیقه ، انقدرم پر خور بود که نمی ذاشت چیزی اصراف شه همه رو می خورد، شیکمو بود ولی واقعا به اون هیکل و اون همه ورزش سنگینی که انجام می داد هم این همه غذا خوردن میومد،

_خسته شدی؟! می خوای برو یه دوش بگیر سر و حال بشی.

چشمام و باز کردم و به سیمین زل زدم.

_تو خسته نیستی؟!

_نه من عادت دارم.

از جام بلند شدم و بر خلاف ساعتی پیش لبخندی به روش زدم و گفتم:

_بابت امروز ممنون.

می خواستم بگم خیلی چیزا ازت یاد گرفتم ولی پشیمون شدم، همین تشکر کافی بود، زیادیش پررو می شد.

اونم مثل خودم آروم خواهش می کنمی گفت و بدون هیچ حرف دیگه ای از آشپزخونه خارج شدم. یه ذوق خاصی داشتم. یه ذوق وصف نشدنی، اولين بار بود كه خودم غذا درست مى كردم، سيمين مى گفت بايد چيكار كنم و منم انجام مى دادم.

وارد اتاق شدم و سریع پریدم تو حموم. دوش آب سرد تو این موقعیت شدید می چسبید، لباسام و در آوردم و رفتم زیر دوش آب سرد، آب سردم نتونست حرارت بدنم و کم کنه. سریع یه لیف به بدنم کشیدم و بعد از شستن موهای بلندم حولم و پوشیدم و از حموم بریم بیرون، هر لحظه ممکن بود اردوان برگرده،

سریع پشت میز نشستم موهای نم دارم و بستم، دلم یه آرایش ملیح می خواست، یه ارایشی که به قیافم رنگ و روح بده. کشوم و باز کردم و نگاهی به لوازم آرایشام انداختم. پوستم از بس ارایش نکرده بودم خوب و شفاف بود، لوسین زدم و خط چشم نازکی کشیدم و به دنبالش ریملش زدم. چشمای درشتم زیباتر شده بود، نگاهی به رژ لبام انداختم، هنوزم تو انتخاب رنگ دو دل بودم.

از جام بلند شدم و رفتم سراغ کمد، پیراهن سفیدم که گل های قرمز و زیبایی داشت و برداشت و پوشیدم، یه لباس بلند و آستین حلقه ای، از اون لباسای شیک و گشادی که همیشه دوست داشتم تو خونه ببوشم.

موهام و باز کردم و خواستم سشوار بکشم که نگاهم به رژ قرمز روی میز افتاد، رژی که از ترس اردوان جرعت زدنش و نداشتم

موهای نم دارم و که فر شده بود رو آزادانه روی شونم رها کردم و رژم رو از روی میز برداشتم، نگاهی به قرمزیش انداختم و بی اختیار لبخندی روی لبام نشست. اردوان روی این رنگ به شدت حساس بود ولی اگه تنها برای خودش این رنگ و می زدم بازم گیر می داد؟!

شیطنتم گل کرد، نگاهی به خودم تو آیینه انداختم و رژ و روی لبام کشیدم. لبای قلوه ایم بیشتر از هر وقت دیگه ای تو چشم بود، لبام و آروم روی هم مالیدم و رژ و سره جاش گذاشتم. واقعا اصلی ترین قسمت آرایش همین رژلب زدن بود، زیبایی خاصی به چهره ی آدم می داد. با اعتماد به نفس به خودم زل زدم و از دیدن خودم ذوق کردم. برای اولین بار از زیباییم راضی بودم و خوشحال بودم که شبیه پرینازم، شبیه همون مادری که این روزها زیادی تعریفش و می شنیدم.

همین طور به خودم خیره شده بودم و غرق فکر کردن بودم که در اتاق باز شد خیلی سریع برگشتم سمت در و با قیافه ی متعجب اردوان مواجه شدم، از دیدنش جا خوردم. انگار یادم نبود اردوان این روزها بدون در زدن وارد اتاقم میشه، یا شایدم زده و من نشنیدم، ولی به هر حال این چیزا مهم نبود. مهم این بود که اردوان الان رو به روم ایستاده و داره با تعجب من و برانداز می کنه، حقم داشت هیچ وقت تو خونه نه آرایش می کردم و نه همچین لباسایی می پوشیدم انگار به جز اردوان، منم داشتم تغییر می کردم، می شدم یه آدم جدید با رفتار های جدید، راست می گفتن عشق آدم و عوض می کنه ما داشتیم عوض می شدیم، اردوان زودتر از من به خودش اومد، وارد اتاق شد و در رو بست. دستپاچه شده بودم و نگاهم رو زمین بود، انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه پیش داشتم با ذوق آرایش می کردم که عکس العمل اردوان و ببینم.

اردوان که با فاصله رو به روم قرار گرفت تپش قلبم بالا رفت و آروم سرم و بلند کردم. از نگاه جدیش ترسیدم که نکنه کاره اشتباهی کرده باشم،

_جایی می خوای بری؟!

صداشم مثل چهرش بود، خشک و جدی…

_نه!

قدم دیگه ای بهم نزدیک شد و بار دیگه نگاهش سر تا پام و برانداز کرد. با خودم گفتم نکنه یهو قاطی کنه بگه اینا چیه پوشیدی؟! در حالی که هول کرده بودم گفتم:

_اردوان من…

با یک قدم کوتاه فاصله بینمون رو پر کرد، دستاش دو طرف کمرم نشست و من و کشید سمت خودش:

_تو چی؟!

بی اختیار دستام رو سینش نشست و زل زدم تو چشماش، رنگ نگاهش عوض شده بود و فشار دستاش روی کمرم بیشتر می شد ولی بازم جذبش و حفظ می کرد،

_چی باعث شده بخوای تو خونه اینجوری بگردی؟!

با کمی مکث جواب دادم:

_نمی دونم

_اگه یهو کسی بیاد اینجا و این طوری ببینتت چی؟!

_کسی یهویی نمیاد، اولش زنگ می زنه منم اگه بیرون باشم سریع بر می گردم تو اتاقم.

_سیاوش چی؟! مگه نمی دونی کلید داره و یه وقتایی کوروش خان برای کاری می فرستدش خونه اونم بدون این که زنگ بزنه کلید می ندازه میاد داخل.

_سیاوش خیلی وقته اینجا نیومده. حالا که متاهل شده سرش حسابی شلوغه، فکر کنم بابا هم اینو می دونه که دیگه نمی فرستدش خونه.
نگاه اردوان لحظه ای روی لبام نشست.

_باز که این رژ و زدی!!

بر خلاف لحظه ای پیش با اعتماد به نفس جواب دادم:

_الان که کسی اینجا نیست.

نفسش و خالی کرد تو صورتم و گفت:

_من که هستم

سکوت کردم. نمی دونستم چه جوابی بدم و چه جوابی مناسب تره.

یکی از دستاش بالا اومد و روی گردنم نشست. از تماس دستاش با پوست گردنم یه جوری شدم و کمی گردنم و کج کردم.

نگاهش روی تک تک اجزای صورتم چرخید و روی لبم باز هم مکث کرد و گفت:

_من جز اون کسیا نیستم؟!

سری به چپ و راست تکون دادم که دستش از روی گردنم روی صورتم نشست و دوباره چرخید سمت لبم.

همون طور که دستاش و نوازش وار رو گونم حرکت می داد با صدای بمی گفت:

_ شیطون شدی!!

برای لحظه ای کوتاه خجالت کشیدم ولی خودم و نباختم و در جواب گفتم:

_تو هم عوض شدی.

_چه جوری شدم؟!

از ذهنم هزار تا جواب رد شد و در آخر گفتم:

_یه جوری که تا حالا نبودی.

موهام و که هنوزم کمی نم داشت رو پشت گوشم فرستاد و زل زد تو چشمام.

_من که عوض نشدم، همونیم که بودم.

می خواستم بگم شدی، از اخلاقای جدیدش بگم. از کاراش، از محبت های زیر پوستیش، اما نتونستم به جاش خیره ی چشمای نافذش شدم. اخم کوچکی که بین ابروهاش بود کم رنگ شد و کم کم رنگ باخت، منه لعنتی باز هم داشتم اختیار از کف می دادم. فشار آرومی به سینه ی اردوان وارد کردم تا از خودم دورش کنم و با صدای ارومی گفتم:

_اردوان…

هنوز جملم کامل نشده بود که فشاری به کمرم وارد شد و خوردم به دیوار و خیسی لب هام، همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که چشمام گرد شد، کمی طول کشید تا مغزم درک کنه چه اتفاقی افتاده، تکیه به دیوار با چشمان گرد شده به رو به رو خیره شده بودم و فقط گرمای تن اردوان و صدای ضربان قلبم رو حس می کردم.

نفسم تو سینه حبس شده بود و هیچ جوره نمی تونستم نفس بکشم.

هزاران حس شيرين تو وجودم سرازير شد. انقدر شيرين كه پلك هام روى هم افتاد و بدنم سست شد، اون قدر كه اگه دست هاى قدرتمند اردوان روى كمرم نبود همونجا پس ميوفتادم. من اين همه بى جنبه نبودم، چم شده بود؟!

حركت لب هاى اردوان باعث شد پيراهنش و داخل مشتم بگيرم. بدنش داغ بود مثل من مثل يه كوره ى آتيش، آتيشى كه هر لحظه شعله ور تر مى شد.

نمى دونم چقدر گذشت كه صورت اردوان عقب رفت. لاى پلك هام و به سختى باز كردم و خيلى يهويى نگاهم افتاد به گوشه ى لب اردوان كه قرمز شده بود.

يكى از دستام و از روى سينش برداشتم و و روى صورتش گذاشتم و بى اختيار انگشت شصتم و گوشه ى لبش كشيدم. همين كه رژ و پاك كردم و خواستم دستم و بردارم لبش رو دستم نشست و چشماش لحظه اى روى هم نشست.

آب دهنم و قورت دادم و دستم همچنان روى صورتش موند. نگاهمون به هم گره خورد نه من نگاهم و برداشتم نه اون.

لبم و آروم گاز گرفتم و سرم و انداختم پايين و همون لحظه كشيده شدم تو آغوش امن اردوان و صداى مردونش پيچيد تو گوشم:

_كوچولوى من.

لبخندی زدم و سرم و روی سینش گذاشتم، همه چیز داشت خوب پیش می رفت. من خوب بودم اردوان خوب بود و زندگیم داشت به کل تغییر می کرد، تازه داشتم معنای خوشبختی رو درک می کردم، خوشبختی همین بود، داشتن اردوان.

دستم و آروم رو سینش کشیدم و با صدای آرومی گفتم:

_بریم شام بخوریم؟!

_گشنم نیست.

_حتی اگه شام و من پخته باشم؟

دستاش رو شونم نشست و من از خودش جدا کرد، زل زد تو چشمام و گفت:

_تو؟! مگه بلدی؟!

_ای یه چیزایی. یه بنده خدایی گفته باید بزرگ شم و آشپزی یاد بگیرم منم دارم یاد می گیرم.

چشمان اردوان برق زد.

_کاره خوبی می کنی، یاد بگیر از این به بعد خودت غذا درست کن.

ضربه ای به شکمش زدم و گفتم:

_شیکمو. برو لباسات و عوض کن.

لبخند کجی زد، صورتش جلو اومد و پیشونیم و بوسید

_تا من میام تو هم برو میز و بچین خانوم کوچولو.

باشه ای گفتم و جلوتر از اردوان از اتاق خارج شدم، قدمام و تند کردم و به سمت آشپزخونه رفتم، یه حس خوب داشتم، یه حس دل نشین، وارد آشپزخونه شدم و خواستم بشقاب هارو از داخل کابیت در بیارم که صدای سیمین از پشت سرم بلند شد:

_دنبال چی می گردی؟!

چون غرق فکر کردن بودم لحظه ای ترسیدم و برگشتم سمتش، انقدر حواسم پرت شده بود که حتی متوجه ی حضورش تو آشپزخونه نشده بودم. نگاه متعجبش رو من باعث شد خیلی زود خودم و جمع کنم و بگم:

_دنبال بشقاب می گردم.

سیمین اشاره ای به میز داخل آشپزخونه کرد و گفت:

_ولی من که میز و چیدم.

نگاهی به میز انداختم، اصلا طرح این بشقاب هارو دوست نداشتم.

_دنبال اون بشقاب سفیدام اینارو دوست ندارم.

_ولی اونارو که آقا تاکید کرده برای دم دستی ازشون استفاده نکنیم.

بازم از دستش کفری شدم، برگشتم سمت کابینت و جواب دادم:

_الان آقا نیست پس من تصمیم می گیرم.

و همون ظرف هایی که می خواستم و بیرون کشیدم و از آشپزخونه خارج شدم. سیمینم فهمیده بود هر چی بگه من باز کار خودم و می کنم سکوت کرد و من مشغول چیدن میز شدم، تمام سلیقم و برای چیدن میز به کار بردم و با ذوق به میز خیره شدم، همه چیز همون طوری بود که می خواستم. با ذوق لیوان کنار بشقابم و کمی جا به جا کردم که گوشی سیمین زنگ خورد، از حرفاش معلوم بود داره با حمیرا حرف می زنه، همین که گوشی رو قطع کرد بدون این که برگردم سمتش گفتم:

_حمیرا بود؟!

_آره، از صبح بیرونه جایی کار داشته الانم رفته خرید، زنگ زد ببینه چیزی نیاز ندارم،

اهانی گفتم و مشغول روشن کردن شمع های روی میز شدم.

_مطمئنی چیز دیگه ای نگفت؟!

با صدای اردوان برگشتم. نگاه جدیش رو سیمین بود و سره سیمین پایین.

_مثل این که کارت داره و باید بری کمکش،

سیمین سکوت کرد و با استرس با انگشتاش بازی می کرد، همیشه در مقابل اردوان این طور میشد.

_به محمد گفتم برسونتت، برو آماده شو،

سیمین با صدای آرومی گفت:

_ولی کارای خونه مونده، شاید شما…

اردوان پرید وسط حرفش..

_من چیزی بخوام خانوم خونه هست، خودش انجام می ده، تو می تونی بری.

و بی توجه بهش صندلی رو عقب کشید و پشت میز نشست

سیمینم با قدم های اروم به سمت اتاق حمیرا که لباساش اونجا بود رفت، نگاه متعجبی به اردوان انداختم و کنارش نشستم، بی توجه به من مشغول کشیدن برنج شد، اول برای من کشید و بعد برای خودش، سوالی نگاهش کردم. می دونستم تا سوالی نپرسم جوابی دریاف نمی کنم برای همین مردد پرسیدم،

_چرا گفتی بره؟! واقعا حمیرا کارش داشت.

اردوان سری به نشونه ی آره تکون داد، ظرف غذاش و پر کرد و مشغول خوردن شد، هر لحظه منتظر بودم چیزی بگه، از غذا تعریف کنه ولی هیچی نگفت. منم مشغول خوردن شدم، غذایی خوبی بود، البته با کمک سیمین خوب شده بود، لحظه ای بعد سیمین از اتاق خارج شد و با خداحافظی از عمارت زد بیرون، اردوان کوچک ترین نگاهی بهش ننداخت و تمام حواسش به بشقاب جلوش بود، عادت نداشت موقع غذا خوردن حرف بزنه ولی تا دلت بخواد می خورد،

وقتی میز و خالی کرد زیر لب الهی شکری گفت و از جاش بلند شد، با این که یه بشقاب بیشتر نخورده بودم ولی نمی تونستم از جام بلند شم، اشتهام باز شده بود و پرخوری کرده بودم، ولی قیافه ی اردوان طوری بود که اگه باز براش غذا میاوردم می خورد.

منم از جام بلند شدم و با مظلومیت گفتم:

_تو فقط گفتی آشپزی یاد بگیر، جمع کردن میز و شستن ظرف هارو نگفتی، الان من اینارو بلد نیستم.

اردوان دستی داخل جیب شلوار ورزشیش فرو برد

_پس این کارارو الان کی باید انجام بده.

لبام و جمع کردم و گفتم:

_سیمین دیگه.

اردوان قدمی بهم نزدیک شد

_خونه ی منم سیمین باید بیاد این کارارو انجام بده؟!

لحظه ای قیافه ی زیبای سیمین جلوی صورتم نمایان شد و بی اراده اخمی کردم

_لازم نکرده یه کاریش می کنم.

و بی توجه به لبخند کج گوشه ی لب اردوان وارد آشپزخونه شدم.

سیمین حق نداشت پاش و تو خونه ی اردوان بذاره، قلم پاش و خورد می کردم.

روی ميز و جمع كردم و ظرف هارو شستم، كترى روى گاز بود، درش و برداشتم و وقتى از بودن آب داخلش مطمئن شدم زيرش و روشن كردم، سينى به همراه دو تا ليوان برداشتم و خواستم بذارمش روى ميز كه پام گير كرد و سينى از دستم افتاد روى زمين و لیوان ها با صداى بدى شكست.

وحشت زده به خورده هاى ليوان نگاه كردم كه همون لحظه اردوان وارد آشپزخونه شد، بيشتر از من ترسيده بود و با صداى وحشت زده اى گفت:

_چيزى شده؟! خوبى؟!

به آرومى سرى تكون دادم كه اردوان اومد كنارم دستاش و روى شونم گذاشت و ادامه داد:

_چيزيت نشد؟!

نگاهى به خورده شيشه ها انداختم

_خوبم پام گير كرد يهو نفهميدم چى شد.

_اشكال نداره برو بيرون اينارو جمع كنم جاييت زخمى نشه.

یک قدم ازش فاصله گرفتم و نگاهى به دور تا دور آشپزخونه انداختم.

_نمى خواد چيزى نيست خودم جمع مى كنم.

و همون لحظه نگاهم به جاروى گوشه ى آشپزخونه افتاد و به سمتش رفتم. جارو رو برداشتم و بدون اين كه نگاهى به اردوان بندازم خورده شيشه هارو جمع كردم.

اردوانم همچنان زل زده بود به من و هيچ حرفى نمى زد. شيشه هارو ريختم داخل سطل زباله و جارو رو برگردوندم سره جاش.

برگشتم سمت اردوان و گفتم:

_تموم شد

اردوان تكيش و از صندلى پشتش برداشت و اومد سمتم، تحسين و مى شد از نگاهش خوند يه سينى ديگه آماده کردم.

_تو برو به كارت برس، چايي آماده شد ميارم.

_دم كردى؟!

با دستگيره در كترى رو برداشتم، آب جوش شده بود و قل قل مى كرد.

_نه ولى الان دم مى كنم.

و قورى رو برداشتم. چايى دم كردم و دوباره برگشتم، اردوان همچنان داشت نگام مى كرد سرى تكون دادم و گفتم:

_چرا نرفتى بيرون؟!

لبخند كج و كم رنگى روى لبش نشست.

_اولين باره اين طوری مى بينمت، شبيه خانوماى خونه شدى.

ابرویی بالا انداختم

_مگه غير از اينه؟! من از اولشم خانوم خونه بودم.

بهم نزديك شد و رو به روم ايستاد.

_از اولش دختر اين خونه بودى نه خانوم خونه، بين اين دو تا فرق هست.

آهانى گفتم و همون طور كه پيشبندم و باز مى كردم ادامه دادم:

_بريم بريم؟!

_آره بريم.

پيشبند رو روى صندلى گذاشتم و همراه اردوان از آشپزخونه خارج شديم، روى مبل سه نفره ى داخل حال نشستيم و از بى حالى تكيه زدم به پشتيه مبل و اردوان تلويزيون رو روشن كرد.

آهنگ ملايمى گذاشت و برگشت سمت من.

_به سلامتى از اين به بعد قراره غذاى دست پخت شما رو بخوريم؟!

قيافه ى پكرى به خودم گرفتم و جواب دادم:

_هر روز؟!

_آره ديگه بايد انقدر درست كنى كه كامل ياد بگيرى و نياز به كمك كردن بقيه نباشه.

اخمام بى اختيار رفت تو هم.

_كى گفته كسى به من كمك كرده؟!

اردوان لحظه اى رو صورتم مكث كرد و گفت:

_از اونجايى كه دست پخت تو بايد بهتر باشه، من به خوردن اين دست پخت عادت كردم دلم بهترش و مى خواد.

اخم روى پيشونيم عميق تر شد.

_عادت كردى؟!

_آره، تو اين عمارت يا حميرا آشپزى مى كنه يا سيمين، از اين دو حالت خارج نيست.

با حالت قهر نگاهم و ازش گرفتم. كه دست اردوان از زير سرم رد شد و سرم و روى شونش گذاشت و با صداى آرومى كنار گوشم گفت:

_ولى از اين به بعد قراره دست پخت يه شخص جديد و امتحان كنم، يكى كه بدون شك غذاهاش از بقيه خوش مزه تر ميشه.

همین یک جمله برای آروم شدنم کافی بود، من هم یه دختر بودم، دختری سرشار از احساس که با هر کلمه ی پر مهری از جانب معشوق احساسش فوران می کرد و دیگه به چیزی جز معشوق فکر نمی کرد، مهم نبود که مثل سیمین آشپزی بلد نبودم که اگه امروز نبود من حتی یه املت ساده رو هم یا می سوزوندم یا انقدر نمک می زدم که شور بشه. مهم این بود که اردوان به من ایمان داشت و مطمئن بود که دستپخت من از همه بهتر میشه، از همه….

اون شب نه سیمین برگشت نه حمیرا، خبری هم از بابا نبود، انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من و اردوان تنها باشیم، که تا پاسی از شب حرف بزنیم، فیلم ببینیم و راجب آینده بحث کنیم و در آخر موقعی که از خستگی داشتم بیهوش می شدم اردوان تلوزیون و خاموش کرد و گفت بخوابیم، اما چه خوابی؟! مگه من کنار اردوان خواب داشتم؟!

آخرشم سرم و روی شونش گذاشتم و چشم هام و بستم. حتی لباس های اسپرت تو خونه ایشم بوی عطرش و می داد همون عطر خوش بویی که فقط متعلق به اردوان بود و با استشمام این بو حس امنیت داشتم. چون مطمئن بودم اردوان همین حوالی حواسش به همه چیز هست.

ساعت چهار صبح بود سرم رو شونه ی اردوان بود و دستاش موهام و نوازش می کرد جفتمون سکوت کرده بودیم، من کمی خسته بودم و اردوان هیچ جوره احساس خستگی نمی کرد، لحظه ای دلم براش سوخت. من می تونستم فردا تا دیر وقت بخوابم و اردوان باید یک تا دو ساعت دیگه می رفت شرکت و مشغول کار کردن می شد، سرم و آروم بلند کردم و گفتم:

_نمی خوای بخوابی؟!

اردوان در حالی که معلوم بود به فکر فرو رفته جواب داد:

_خوابت میاد؟!

به دروغ گفتم:

_نه، ولی من می تونم تا هر وقتی که می خوام بخوابم، تو باید بری شرکت، فکر کنم امروزو قراره کلا چرت بزنی.

_با یه شب نخوابیدن قرار نیست چرت بزنم.

مردد نگاهش کردم.

_حداقل یه ساعت بخواب سرحال باشی.

لبخند کم رنگی روی لباش نشست.

_سرحالی با یه ساعت خواب؟! نمی خواد همینطوری سر حالم.

از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم.

_باشه پس من می خوابم.

باشه ی آرومی گفت که ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چی باشه؟! نمی خوای تا بالا باهام بیای؟!

از جاش بلند شد. دستم و گرفت و همون طور که به سمت پله ها می رفت گفت:

_نمی گفتیم میومدم، ولی من باشم که تو نمی خوابی.

بی صدا خندیدم، با اردوان وارد اتاق شدیم، با همون لباس تنم پریدم تو تخت و رو به اردوانی که داشت کنارم می نشست گفتم:

_من که کم کم دارم بیهوش میشم، فکر کنم باید از خانوم خونه بودن انصراف بدم، خسته شدم از سر پا بودن.

اردوان مثل بچه ها لپم و کشید

_تازه اولشه، هنوز کاری نکردی که.

اخمی مصنوعی رو پیشونیم نشوندم:

_کاری نکردم؟! بپز بشور بساب، اینا کار نیست؟!

_نگفتم کار نیست که، می گم اونقدرام سخت نیست. چند سال دیگه چند تا بچه داشته باشی در کنار این کارا بخوای به اونام رسیدگی کنی بهشون غذا بدی، پوشک عوض کنی، خرابکاریاشون و جمع کنی، چی؟! تازه بچه تا دو سه سالگی هی گریه می کنه باید بغلش کنی تو خونه بچرخونیش تا آروم شه و تو این بینم دلیل نا آرومیش و بفهمی، تازه اینا نصف کارایی که باید اون زمان انجام بدی نیست.

چشم هام گرد شد، هیچ وقت به بچه و بچه داری فکر نکرده بودم، سکوتم که طولانی شد اردوان ادامه داد:

_بچه داشتن یعنی تباه کردن عمر، هیچ وقت از بچه ها خوشم نمی اومد، چون اگه بچه داشته باشی باید تمام فکر و حواست بهش باشه که یه وقت اتفاقی براش نیوفته که اشتباهی نکنه، که درست تربیت بشه، مخصوصا منی که نباید نقطه ضعف داشته باشم و اون بچه میشه نقطه ضعفم، پس به دردسرش نمی ارزه، نداشته باشم بهتره،

با چشمانی گرد شده به اردوان خیره شدم، باورم نمی شد از بچه ها بدش بیاد، اصلا برام قابل درک نبود.

_یعنی واقعا در آینده نمی خوای پدر شی؟!

سری به چپ و راست تکون داد و گفت:

_نه هیچ وقت نمی خوام.

تو یه حرکت از جام بلند شدم و روی تخت نشتم و با تعجبی که تو صدام هویدا بود گفتم:

_یعنی چی؟! واقعا بچه دوست نداری؟!

_نه.

قیافم جمع شد، اولین نفری بود که میدیدم از بچه خوشش نمیاد، تو مدرسه همه برای بچه غش و ضعف می کردن، حتی از زبون سیاوشم چند باریم شنیدم که راجب بچه حرف می زنه و بر خلاف مردای دیگه عاشق پسر بود، حمیرا هم می گفت بچه دوست داشته ولی شرایطش پیش نیومده، یکی رو قدیما دوست داشته و با ازدواج اون شخص حمیرا هم دیگه نه ازدواج می کنه و نه به بچه فکر می کنه، می گفت تو رو خودم بزرگ کردم، تو جای بچم. منم ذوق می کردم که به به چه مامان جوونی،

_فرمیسک؟!

باصدای اردوان از فکر بیرون اومدم، قیافش یه جوری بود، انگار می خواست یه چیزی رو بهم بگه و نمی تونست، این و از سره شب فهمیده بودم، مردد پرسیدم؟!

_چیزی می خوای بگی؟!

اردوان با کمی مکث جواب داد؟!

_از عمل می ترسی؟!

زل زدم تو چشماش

_یعنی چی؟! از مردن بعدش یا نه….

دست اردوان روی لبم نشست و با صدای آرومی گفت:

_شششش، دیگه نشنوم همچین حرفی بزنیاااا، تو فقط باید عمل شی بعدش همه چی درست میشه.

لبخند تلخی زدم و برای عوض کردم بحث گفتم:

_خب حالا چرا همچین سوالی پرسیدی؟!

اردوان نفسش و بی صدا بیرون داد، چنگی به موهاش زد و گفت:

_آمادگیه عمل داری؟!

برای اولین بار ترس عجیبی نشست توی دلم، آب دهنم و قورت دادم و با استرس گفتم:

_چیزی شده؟!

اردوان که سرش و پایین انداخت و سری به نشونه ی تایید تکون داد فهمیدم اون چیزی که تو ذهنم می گذره واقعیه، باز هم تپش قلب گرفتم. شاید اگه هر وقت دیگه ای بود از این خبر خوش حال می شدم ولی حالا نه، می ترسیدم، می ترسیدم همه چیز اون طوری که می خوام پیش نره، نفس عمیقی کشیدم و لب پایینم و به دندون گرفتم و با صدای نسبتا لرزونی خطاب به اردوان گفتم:

_قلب پیدا شده؟!

اردوان سرش و بلند کرد، کمی تو چشمام خیره شد و جواب داد:

_آره، عمل توسط دو تا از دکترای خوب کشور قراره انجام بشه. یکیش و می شناسم نود و نه درصد عملاش موفقیت آمیزه و اون یک درصدم دیگه بستگی به شانس طرف داره که بدنش قلب و قبول می کنه یا نه.

_قضیه آمریکا رفتن چی شد؟! باید بریم اون طرف یا عمل همینجاست.

_همینجاست، کوروش خان این مدت درگیر کارای تو بوده، می رفتیم اون ور هم دردسر های خودش و داشت، پس تصمیم گرفتیم شرایط عملت و همینجا مهیا کنیم، گویا کوروش خان آشنا داشته که تونسته از بهترین دکترا برای این عمل استفاده کنه و دکتر کیانی رو هم بکشونه ایران.

دستام و مشت کردم تا جلوی لرزش دستام و بگیرم، جای خوشحال بودن فقط می ترسیدم، ترس موفقیت آمیز نبودن عمل، ترس بدتر شدن، و از اون بدتر ترس باز نکردن چشمام بعد از عمل، اردوان که متوجه ی ترسم شد دستای یخ زدم و تو دستای گرمش گرفت و با صدای خشداری ادامه داد:

_آروم باش فرمیسک، مگه منتظر پیدا شدن قلب و عمل نبودی؟! حالا از چی می ترسی؟! چند ساعت تو اتاق عملی و بعدش همه چیز درست میشه. حالت خوب میشه.

چشمام پر شد از اشک و با صدای بغض آلودی گفتم:

_اگه خوب نشدم چی؟! اگه همه چیز بدتر شد و جون سالم از این عمل به در نبردم چی؟!

دستای اردوان پشتم نشست و با خشونت من و کشید تو آغوشش، دستش پشت گردنم نشست و با صدایی که حالا کمی عصبی به نظر می رسید گفت:

_تو هیچیت نمیشه، خوب میشی، یعنی باید بشی، این و بهت قول می دم….
تو باید با سلامت کامل از اون اتاق بیای بیرون، هنوز خیلی کارا هست که منو تو انجام ندادیم، به این زودی نیباید جا بزنی فرمیسک، قوی باش….

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن