خانه / آخرین مطالب / رمان فریاد های خاموش شده من پارت 17

رمان فریاد های خاموش شده من پارت 17

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

نزدیک اب می‌شوم و پاهایم را به موج دریا می‌سپارم. اواسط ابان ماه. سوز نسبتا شدید هوای گیلان و ابی که دارد استخوان سوز می‌شود. می‌گذارم این سوزش استخوان بالاتر بیاید تا مغز و قلبم برسد. هر چند این را هم می‌دانم که سرماخوردگی شدیدی منتظرم هست. کمی که می‌گذرد از اب بیرون می‌ایم و تا ویلا با همان پاهایی که شن های ساحل بهشان چسبیده می‌روم. خودم را به حمام می‌رسانم و برای جلوگیری نسبی از سرماخوردگی، داخل وان پر از اب داغ می‌نشینم.
داغی اب به بدن سرما زده ام خوش می‌اید. سرم را به پشتی سرِ وان تکیه می‌دهم. هنوز هم چشم هایش از مقابل چشم هایم نمی‌روند.
با گذشت دو هفته، هنوز هم فکر و ذکرم مشغول اوست. دورا دور از یوسف جویای حالش هستم. او هم بر خلاف خواسته ی بهار از وضعیت سرمه می‌گوید. از اینکه مراحل پزشکی قانونی را رد کرده اند و چیزی تا طلاق نمانده. اینکه دیگر ان دو جوان مزاحم پیدایشان نیست. از اب داغ که سیر می‌شوم بلند می‌شوم از حمام بیرون می‌روم و با همان حوله یی که به دور کمرم پیچیده ام روی تخت دراز می‌کشم. چشم هایم را می‌بندم و مثل تمام این سیصد و شصت ساعت به او فکر می‌کنم.
زنگ موبایلم بلند می‌شود و تنهایی من و چشمان او را بهم می‌ریزد. به زور می‌چرخم. دردی در کمرم می‌پیچد. پاهایم هم انگار که می‌سوزند. گوشی را به زور از روی عسلی کنار تخت برش می‌دارم و به نام روی صفحه خیره می‌شوم.
چندمین بار است که زنگ می‌زند و چندمین بار است بی جواب می‌ماند؟
به عکسش خیره می‌شوم. همان عکسی که لبخندی عمیقی زده بود و من ان شب ان عکس را روی تماسش گذاشتم. میخواهم باز ریجکت کنم، اما نمی‌دانم چه می‌شود که دستم روی ایکون سبز رنگ می‌رود و تماس وصل می‌شود
– الو…اقا محمدرضا…کجایین شما؟ می‌دونین چفد نگرانتون شدم! الو… اقا محمد…
واژه ها در دهانم می‌چرخند و اینبار خواسته می‌گویم
– جانم…؟
سکوت می‌کند. صدای نفس هایش می‌شود طنین پشت تلفن و گوش هایم می‌شوند عاشقی که کنار جدول های خیابان، گوش به ساز دهنی معشوقه اش سپرده.
– خو…خوبین؟
لرزش صدایش برایم دلنشین است.
– نه نبودم… صداتو شنیدم خوب شدم.
باز سکوت می‌کند و اینبار اعتراض گونه می‌گویم
– سکوت نکن سرمه، سکوت نکن… نمیگم تو هم از این حرفا بگو بهم نه… ولی سکوت هم نکن. سکوتت بلاتکلیفم می‌کنه.
بی توجه به حرف هایم می‌پرسد
– کجایین؟
بی توجه به سوالش لب می‌زنم.
– دلمو باختم اره…ادم سستی ام اره… ولی دله دیگه، یهو میره، چیکار می‌تونم بکنم…
انگار این بازی بی توجه ی می‌خواهد همچنان ادامه یابد.
– صداتون چرا گرفته؟
به پهلویم غلط می‌زنم. کمرم تیر می‌کشد و اخ بلندی می‌گویم. صدای نگرانش ارامم می‌کند.
– چیشد اقا محمد؟
سرم را روی تشک قرار می‌دهم و بی تاب و حوصله زمزمه می‌کنم
– تا وقتی محمد صدام نکردی، زنگ نزن… تا وقتی حستو مشخص نکردی زنگ نزن.. تا وقتی هدف سرخ و سفید شدناتو مشخص نکردی، زنگ نزن. زنگ نزن سرمه…
تماس را قطع می‌کنم. بیدار نمی‌مانم تا به او فکر کنم و حرف هایی که نمی‌دانم گفتنشان درست بود یا نه! می‌خوابم و حتی او در عالم خواب هم مرا ول نکرده.
پتوی گلبافتی که رویم هست را با تعجب کنار می‌زنم. هوای تاریک اتاق با اباژور به حالت نیمه روشن درامده. لباس هایم هم که به حالت پخش و پلا بود، مرتب روی هم چیده شده و کنار ساکم قرار گرفته اند. می‌خواهم بزاق دهانم را قورت دهم که نمی‌شود. چیزی عین نیزه فرو می‌رود و چهره ام را درهم می‌کشد. دست روی گلویم می‌گذارم و با زور و زحمت موفق به قورت دادنش می‌شوم.
صدای جیر در اتاق که می‌اید نگاهم را به پایین می‌کشد. تاریک است و نمی‌توانم تشخیصش دهم.
– بیدار شدین؟
صدایش اشناست. همان صدای گوش نوازش هست. همان صدایی که دلم برای صاحب صدایش پر زده بود.
جلو نمی‌اید. همانجا در چهار چوب در می‌ایستد و می‌گوید
– شام حاضره. لباس بپوشین بیایین.
بعد رفتنش به زور بدن خسته و کوفته ام را تکان می‌دهم. لباس هایم را می‌پوشم و دستی به موهایم که فر شده اند می‌کشم. مصیبتی شده است برایم این مو ها.
پایین می‌روم. بوی غذا در کل خانه پیچیده و با هر قدم نزدیک شدنم به اشپزخانه بدتر می‌شود. وارد اشپزخانه می‌شوم. پشت به من روی کابینت مشغول کاریست. از پشت نزدیکش می‌شوم. بشقاب خیار های حلقه شده توجه ام را جلب می‌کند. دستم را از کنار بدنش رد می‌کنم تا هم خبر امدنم را بدهم و هم چیزی به این معده ی گرسنه ام برسانم. با نزدیک شدن دستم به پهلویش. هینی می‌کشد و می‌چرخد. با دیدن من نفسی می‌کشد و می‌گوید
– ترسیدم.
قیافه ی ترسیده اش گوشه ی لبم را بالا می‌کشد. خیاری برمی‌دارم و می‌گویم
– جز من و تو مگه کسی هم هست تو این خونه؟
باز هم سکوت می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد.
حلقه ی خیار را داخل دهانم می‌گذارم و می‌پرسم
– یوسف گفت بهت اینجام نه؟
با همان سر پایین افتاده، جوابم را می‌دهد.
– بله.
روی صندلی میز غذاخوری می‌نشینم و نگاهی به سه قابلمه ی روی گاز می‌اندازم.
– چ بویی راه انداختی.
– دیدم سرما خوردین… واستون اش فلفل پختم.
– از کجا می‌دونی سرما خوردم؟
– از صداتون خیلی گرفته بود.
خیار های باقی مانده را روی کاهو ها می‌ریزد و ظرف سالاد را روی میز می‌گذارد. کاسه ی از کابینت برمی‌دارد و به سمت گاز می‌رود.
– چه جوری اومدی؟
کاسه را پر از اش می‌کند و به سمتم می‌اید.
– بعد تماستون، زنگ زدم بهشون گفتن اینجایین… اول قبول نکردن بعدش قبول کردن و منو اوردن اینجا… خودشونم همراه بهار رفتن بازار.
سری تکان می‌دهم و کاسه ی اش را جلوتر می‌کشم.
– خودت نمیخوری.
روی صندلی مقابلم می‌نشیند و می‌گوید
– نه… میل ندارم. اقا یوسف و بهار بیان، باهاشون می‌خورم.
قاشقی اش در دهانم می‌گذارم و از طعم عالیش غرق لذت می‌شوم. تا ته کاسه ی اش می‌روم. بعد ان از جایم بلند می‌شوم و رو به سرمه می‌گویم
– بیا پذیرایی باهات حرف دارم.
می‌روم و او کمی بعد می‌اید. کمی ان ورتر از من روی تک کاناپه ی کنار پنجره می‌نشیند. پایین پیراهنش را به دست می‌گیرد و چنگ می‌زند.
– بهار گفت بهم اینجا… گفت دارم اذیتت می‌کنم… گفت وقتی پیشتم فقط اسیب می‌رسونم بهت… گفت دور شم ازت تا تکلیفم با خودم مشخص شه. حالا که اومدم تکلیفم مشخصه.
به صورتش نگاه می‌کنم. ماتم شده است.
– بدون تو نمی‌شه… بدون تو نمی‌تونم… بدون حس بودنت نمی‌شه…
می‌نالم سرمه نمی‌شه.
به سمتش می‌روم و او خودش را در گوشه ی کاناپه جمع می‌کند. جلوی مبل زانو می‌زنم.
– می‌خوامت سرمه… هوا نیس هوس نیست که اگه بود الان خیلی وقته کار رو خراب کرده بودم.
قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین می‌اید و روی گونه اش می‌غلطد. چنگی به دسته های مبل می‌اندازم.
– گریه نکن… دارم اعتراف می‌کنم که جلوت کم اوردم.
او بی توجه هق می‌زند و هق هقش سوهان می‌شود روی اعصابم. عصبانی می‌گویم
– سرمه گریه نکن لعنتی…
گریه اش تند تر می‌شود. دستم را بالا می‌برم تا به صورتش برسانم و اشمش را پاک کنم که او جیغ می‌کشد و التماس می‌کند
– باشه نزن… غلط کردم… گریه نمی‌کنم…
دستم همانجا خشک می‌شود و اینبار من مات صورت او می‌مانم. اسمش را صدا می‌زنم
– سرمه…
دستم پایین می‌اید و اینبار روی بازویش ثابت می‌ماند. انگشت هایم را دور بازویش حلقه می‌کنم. التماس وار می‌گوید
– باشه نزنین… قبوله… هر چی شما بگین فقط نزنین…
دست دیگرم روی بازوی دیگرش می‌نشیند. تنش را محکم به سمت تن خودم می‌کشم و بغلش می‌کنم. می‌لرزد…. عین یک گنجشک باران خورده می‌لرزد…
– منم محمد سرمه… منم عاشقت… مجنونت…دیونت…دلم می‌اد اخه شیشه ی عمرمو بزنم!
سفت بغلش می‌کنم. جوری که انگار می‌خواهم استخوان هایش را بشکنم. او اما می‌لرزد و هق می‌زند. چنگی به پیراهنم زده که دیوانه ام می‌کند. گرمی دستش که از پیراهنم رد می‌شود و به سینه ام می‌خورد، دیوانه ام می‌کند. او می‌ترسید. از نزدیک شدن ها و دست بالا بردن ها. شاید کلا از من می‌ترسید. شاید من تداعی گر ان جانی بودم برایش. با این فکر دست هایم شل می‌شود و او خودش را از بغلم بیرون می‌کشد. انگار که تازه فهمیده باشد چه شده است. دست پاچه خودش را روی مبل عقب می‌کشد و به دنبال راه فراری می‌گردد اما من پایین مبل نشسته و کل راه فرار را برایش بسته ام. دستی به پیراهنم می‌کشم و به صورت سرخ شده اش نگاه می‌کنم. پوست سفید صورتش که حالا چند قسمت قرمز شده است، چهره اش را بامزه کرد است.
دلخور زمزمه می‌کنم.
– واقعا فکر کردی می‌خوام بزنمت؟ من ادم زدن توام؟ تندخویی دیدی تا حالا از من؟ دیدی نیتم زدن تو یا هر کس دیگه ی باشه؟
پشت دستش را روی چشمانش می‌کشد و من ان لحظه به این فکر می‌کنم که او چقدر شبیه بچه ها می‌شود.
با ناراحتی جوابم را می‌دهد.
– کیومرثم اولش همین بود. نمی‌زد. خوب بود. بعدا اینجوری شد. بعدا دست بلند کرد روم. بعدا شد اون وحشی…قصدم ناراحت کردنتون نبود. ترسمم دست خودم نیست. من حتی از خودمم می‌ترسم.
دستی به موهایم می‌کشم. سرکشی می‌کنند و هعی روی پیشانی ام می‌لغزند.
سوالی می‌پرسم. ربطی به حالت های چند لحظه پیشش ندارد و فقط می‌خوام کنجکاویم را ارضا کنم.
– سرمه تو منو با اون مقایسه می‌کنی؟
هل می‌شود و تند تند سری تکان می‌دهد.
– نه نه… اصلا. قابل مقایسه نیستین. شما کجا و اون کجا… فقط نمی‌تونم…یعنی فرصت لازم دارم.
منظورش را من خوب می‌فهمم. او نسبت به جنس مرد دچار یک ترس و اضطراب شده. ترس اینکه نفر بعدی زندگی اش هم مثل نفر قبلی باشد. بهش حق می‌دهم. ان همه سال در خشونت زندگی کردن، مطمئنا این پیامد هارا هم دارد. زنگ ایفون مانع از بحث بیشتر می‌شود. از روی زمین بلند می‌شوم و به سمت ایفون می‌روم. چهره ی خندان یوسف و بهار را می‌بینم. در را باز می‌کنم و منتظر می‌مانم تا بیایند. او هم از فرصت پیش امده استفاده می‌کند و سریع به اشپزخانه می‌رود.
راه بین در اصلی تا در اینجا طولانی است و برای همین طول کشید تا بیایند. یوسف کیسه های در دستش را به سمتم می‌گیرد و به اعتراض می‌گوید
– یه دیونه وسط پاییز می‌اد شمال. صد تا عاقل دنبالش راه می‌افتند تا این اقا برگرده. داداش ما گفتیم بیایی اینجا بشینی فکر کنی، نه که مقیم اینجا بشی.
کفشش را داخل جاکفشی می‌گذارد و جلو می‌اید. اشاره ی به بهار که پشت سرش منتظر است تا او داخل شود، می‌کنم و می‌گویم
– ادبت تا اینجاست. اول خانما میان اصولا…
بهار داخل می‌شود و لبخند کوتاهی می‌زند و سلام می‌دهد. یوسف دست به کمر می‌شود و کش و قوسی به بدنش می‌دهد
– انقد خستم که الان هیچ چیزی یادم نیست. یه کله از تبریز روندم تا اینجا. تو کل مسیرم بهار درود فرستاد به ارواح عمه ی داشته و نداشتت.
صدای اعتراض بهار می‌اید. کنار می‌روم تا هر دویشان بتوانند داخل پذیرایی شوند. چند لحظه بعد، سرمه هم از اشپزخانه بیرون می‌اید. سلامی می‌دهد و به سمت بهار می‌اید. رد و نشانی از گریه دیگر در صورتش نیست، اما صدای گرفته اش و فین فین کردنش، گریه کردنش را لو می‌دهد. یوسف کنجکاو نگاهم می‌کند و بهار توبیخ گرانه.
دستی به پیشانی ام می‌زنم و برای عوض کردن حال و هوای جمع می‌گویم
– بیایید بریم شام.
به اشپزخانه می‌روم و هر سه یشان دنبالم راه می‌افتند. به سرمه کمک می‌کنم تا میز شام را بچیند. یوسف و بهار هم لباس هایشان را عوض می‌کنند و دور میز می‌نشینند.
هر چهار نفرمان مشغول خوردن کاسه های پر از اش می‌شویم. بعد از شام یوسف می‌خواهد که به حیاط برویم و من علی رغم میلم، قبول می‌کنم.
روی صندلی های چوبی مدل تنه ی درخت می‌نشینیم. سیگاری از جیب شلوارم بیرون می‌کشم و با فندک اتشش می‌زنم. یوسف چوبی دیگر به داخل حلبی پر از اتش و چوب می‌اندازد و می‌گوید
– خب چیشد محمد؟
دو دستش را بهم می‌مالد تا مثلا تمیزشان کند.
پکی به سیگار می‌زنم و متفکر می‌گویم
– هیچی.
اینبار لحن صدایش فرق می‌کند و کمی عصبانیت هم داخلش دیده می‌شود.
– یعنی چی هیچی؟ مگه می‌شه؟
دود سیگار را بیرون می‌فرستم و می‌گویم
– بدون سرمه نمی‌تونم.
چند لحظه سکوت حاکم می‌شود و سپس یوسف فاتح به میدان می‌اید
– کی وقت کردی اینقدر عاشقش بشی؟
فیلتر سیگار را داخل حلبی می‌اندازم. حال سیگار کشیدن هم ندارم.
– نمی‌دونم.
یوسف صندلی اش را بیشتر به سمتم می‌کشد و ارام می‌گوید
– حواست هست محمد؟ مهسا چی؟
عصبی می‌کشم از جایم بلند می‌شوم و به سمت ساحل حرکت می‌کنم.
– به من چه… بابام چند سال پیش به یکی قول داده الان من باید تاوانش رو بدم؟
محمد به دنبالم حرکت می‌کند.
– نه نمی‌گم تاوانش رو بکش. حداقل یه چیزی بهش بگو اون دختره از چشم انتظاری دراد. گناه داره محمد.
لب دریا می‌ایستم و به دریایی غرق در سیاهی شب نگاهی می‌اندازم.
– میگی چی بگم؟ بگم عاشق شدم. این همه سال پام موندی دود شد رفت؟ برو خونتون؟
محمد کنارم می‌ایستد و دستی به شانه ام می‌زند.
– بالاخره که باید بگی!
– اره بای بگم. ولی خودم نمی‌گم. می‌زارم خودش بفهمه. دختر با فهم و شعوریه. خوب درک می‌کنه.
– ولی من می‌گم اینجوری نیست.
صدای بهار باعث می‌شود من و محمد به سمتش بچرخیم. محمد می‌پرسد
– چی میگی بهار؟
بهار کاپشنش را محکم تر دور خودش می‌پیچد و می‌گوید
– در مورد مهسا خانومتون می‌گم. اصلا اونی که نشون می‌ده نیست.
چشم ریز می‌کنم و چند قدم نزدیکش می‌شوم. هیچ از حرف هایی که می‌گوید سر در نمی‌اورم.
– واضح تر حرف بزن.
بهار نگاهی به پشت سرش می‌اندازد. انگار که می‌خواهد از نبود سرمه مطمئن شود.
– اون مردی که مزاحم سرمه شده بود و اونی که واسه ی تو عکسهارو فرستاده بود. ادمای مهسا بودن.
پوزخندی می‌زنم و ناباور زمزمه می‌کنم.
– امکان نداره.
بهار سری تکان می‌دهد و می‌گوید
– اره خیلی چیز عجیبیه اصلا. به منم وقتی گفتند اصلا فکرشو نمی‌کردم اون مهسای دائم السکوت، یه همچین ادم خطرناکی باشه.
محمد کلافه می‌گوید
– چی میگی بهار، واضح تر حرف بزن.
سرمه
هنوزم هم گرمای تنش را حس می‌کنم. هنوز هم دست هایش را که قدرتمندانه به دور تن لرزانم پیچیده بود را حس می‌کنم. اخرین کاسه را داخل اب چکان می‌گذارم و دست هایم را با چند ورق دستمال کاغذی خشک می‌کنم.
سینی را پر از استکان های چاییِ هل می‌کنم و بعد از پوشیدن بافت کاموایی بهار، به سمت حیاط اصلی ویلا حرکت می‌کنم. نمی‌دانم هر سه باهم کجا رفته اند. کل حیاط را می‌گردم و وقتی می‌بینم انجا نیستند به سمت ساحل حرکت می‌کنم. سینی را با یک دستم نگه می‌دارم و دست دیگرم را روی چشم باند پیچی شده ام می‌گذارم. باد سردی در حال وزیدن است و صدای خروشان موج ها از همینجا هم شنیده می‌شود.
از کوچه ی باریک رد می‌شوم و به ساحل می‌رسم. ساحل تاریک و غرق در سکوت شب. از دور هر سه یشان را می‌بینم. اقا محمد رضا و اقا یوسف با دقت به حرف های بهار گوش می‌دهند. کنجکاو می‌شوم که دارد چه می‌گوید برای همین قدم هایم را سرعت می‌بخشم و به سمتشان حرکت می‌کنم. بهار زودتر از آن دو متوجه ام می‌شود. لبخندی تصنعی می‌زند و با چشم و ابرو بهشان اشاره می‌دهد. هر دویشان سر می‌چرخانند.اقا محمد رضا با دیدنم به سمتم می‌اید. سینی چایی را از دستم می‌گیرد و می‌پرسد
– چرا تا اینجا اومدی داشتیم می‌اومدیم. هوا سرده واس چشت ضرر داره.
لبخندی می‌زنم و کوتاه می‌گویم
– نه، مواظبم. یکم می‌خوام هوا بخورم.
دیگر چیزی نمی‌گویند. اقا محمدرضا چایی را بین جمع پخش می‌کند و سینی را روی شن های خیس ساحل می‌گذارد. این قسمت از ساحل به دلیل نزدیک بودن به ویلاهای شخصی، تمیز و خالی از وجود هر انسان دیگری است.
نگاهی به ساحل می‌اندازم و می‌گویم
– چه خلوته!
اقا محمد رضا استکان چایی اش را نزدیک لبانش می‌برد و می‌گوید
– اره، اینجا همیشه همینجوریه.
انگشتم را دور لبه‌ی استکان چایی می‌چرخانم و می‌گویم
– همیشه تو خلوت هاتون میایید اینجا؟
می‌خواهد جوابم را بدهد که صدای زنگ موبایل بهار، هر چهار نفرمان را به سکوت وا می‌دارد.
بهار گوشیش را از جیب مانتویش بیرون می‌کشد نگاهی به شماره اش می‌اندازد و ارامه زمزمه می‌کند
– نجمه است.
با شنیدن نام نجمه، قلبم به تپش می‌افتد و استرس بدی در جانم می‌پیچد. ساناز را با خودمان نیاوردیم و ترجیح دادیم پیش نغمه بماند. برای من و ساناز سخت بود این جدایی اما از انجایی که به نجمه عادت کرده بود، پذیرش این دوری چند روزه برایش اسان تر بود.
تلفنش را جواب می‌دهد و صورتش هر لحظه بیشتر در هم می‌پیچد. نگاه اشفته اش را به من می‌اندازد و سپس می‌گوید
– ما تا فردا صبح می‌رسیم.
گوشی را قطع می‌کند. از جایش بلند می‌شود و می‌گوید
– هر چه زودتر باید برگردیم تبریز.
یوسف نگران می‌پرسد
– چرا چیشده؟
بی توجه به سوال یوسف به سمت ویلا قدم برمی‌دارد و می‌گوید
– تو راه می‌گم فقط سریعتر بیایین.
پیچش دلم بیشتر می‌شود. بی طاقت از جایم بلند می‌شوم و به دنبال بهار روانه می‌شوم.
در ویلا را هل می‌دهد و وارد حیاط می‌شود. با چند قدم بلند خودم را بهش می‌رسانم. چنگی به بازویش می‌زنم و تنش را به سمتم می‌چرخانم.
– چیشده بهار؟
موهایش را با حرص و عجله داخل شالش هل می‌دهد و می‌گوید
– هیچی نشده فقط باید برگردیم اگه چیز…
گواه دلم بد است و من به این دل اطمینان دارم. با عجز می‌پرسم
– واس ساناز اتفاقی افتاده؟
مات نگاهم می‌کند. چشم هایش دو دو می‌زند.
اقا محمد رضا و اقا یوسف هم می‌ایند.
بهار ارام لب می‌زند
– ساناز نیست.
اشک گوشه ی چشمم را با دستمال پاک می‌کنم و برای بار هزارم، فریاد بر سر نجمه می‌زنم.
– چرا مواظبش نبودی؟ من او به تو سپرده بودم! چشمم به تو بود. ولی الان میبینم دخترم نیست. رد و نشانی هم ازش نیست.
نجمه برای بار هزارم سرش را با شرمندگی پایین می‌اندازد و زمزمه می‌کند
– بخدا شرمندتم. نمی‌دونم چی بگم واقعا! خیلی شرمندتم. خیلی…
بهار لیوان اب قند را به سمتم می‌گیرد.
– سرمه یکم از این بخور. محمد و یوسف رفتن اون دو تا الدنگ رو ببرن کلانتری.
بر سر بهار هم فریاد می‌کشم.
– اون دو تا الدنگ اگه بچه ی منو دزدیده بودند، با پای خودشون می‌رفتن کلانتری؟ نمی‌رفتن که… اونو کیومرث دزدیده…
بهار با ارامش جوابم را می‌دهد
– می‌دونم عزیزم. اون رو هم میگن تو فقط اروم باش.
روی صندلی می‌نشینم و بی تاب می‌گویم
– نمی‌تونم… پاره ی تنم نیست… چه جوری اروم باشم. چه جوری…
گریه می‌کنم و خدا را صدا می‌زنم. خدایی که انگار مرا فراموش کرده. خدایی که انگار کمر بسته به نابودی ارامش من.
صدای زنگ تلفن بلند می‌شود و شتابان به سمتش می‌روم.
– بله…
صدایی نمی‌اید و بعد از ان، صدای امیخته با بغض سانازم می‌اید
– مامان…
گریه ام شدت میابد و می‌گویم
– جان مامان؟ کجایی عزیزم؟
با این حرفم، نجمه و بهار و چند تای دیگر از بچه ها به سمتم می‌ایند. تلفن از دست ساناز کشیده می‌شود و مردی بد صدا پشت تلفن ظاهر می‌شود.
– سلام خائن…
عصبی فریاد می‌کشم.
– خفه شو… بچه ی منو پس بده… از جون بچه ی من چی می‌خوای. منو می‌خواین؟ باشه من می‌ایم ولی بچمو پس بدین.
مرد خنده ای چندش ناک سر می‌دهد و می‌گوید
– شوهرتو دیدی به چه روزی افتاده؟ دیدی چه حالی داره؟ می‌دونی کسی نیست تو این وضع کمکش کنه و افتاده رو تخت؟ می‌دونی امروز که اومدم خونه چه وضعی بود….
جیغ می‌کشم.
– برام مهم نیست… هر جور که می‌خواد باشه باشه… من دارم ازش طلاق می‌گیرم.
پوزخندش اعصابم را خط خطی می‌کند.
– د نده… نشد… اومدی نسازی. کیومرث تو رو می‌خواد. از وقتی اومدم چشش به دیوار خشک شده و اشکه که داره می‌ریزه… کیومرث طلاقت نمید‌ه سرمه…
– می‌خواد طلاقم بده، می‌خواد نده، دادگاه خودش طلاقمو ازش می‌گیره.
– فعلا زنشی و جات تو خونش. پاشو بیا اگه می‌خوای سانازت رو صحیح و سالم ببینی.
تلفن قطع می‌شود و من می‌مانم و دنیایی تاریک و پر از گیجی.
چشم که باز می‌کنم. گرمی اشنایی تنم را باز حصار کشیده. چشمانم را چند بار باز و بسته می‌کنم تا پرده ی تار مقابلشان کنار رود.
اقا محمد رضا را می‌بینم که با نگرانی بالا سرم نشسته و تماشایم می‌کند. با باز شدن چشمانم می‌پرسد
– خوبی سرمه؟
سری تکان می‌دهم و کم کم اتفاق های افتاده یادم می‌اید.
– کشتی تو منو دختر… جون به لبم کردی.
نگاهش می‌کنم و حرف های ان مرد بد صدا در گوشم می‌پیچد.
– مامانی؟
صدای اشنایی در گوشم پیچ می‌خورد. پرده ی گوش هایم تیر می‌کشد، صدا صدای ساناز بود؟چشم می‌چرخانم از لبخند او رد می‌شوم و به ساناز می‌رسم.
واقعا خودش هست…
دست جلو می‌برم تا لمسش کنم که نیست می‌شود. دود می‌شود و تنها رد لبخندش را می‌توانم حس کنم. توهم بود؟ خودش نبود؟
دستم را چند باری ناباور در هوا می‌چرخانم و زمزمه می‌کنم.
– ساناز.
دستانم اسیر انگشتانش می‌شود و از ان حالت نیم خیز درم می‌اورد. روبه رویم چمباتمه می‌زند و می‌گوید
– ببین سرمه. پلیس ها به کنار خودمم دنبالشم. بعد دادگاه دیگه کیومرث نیست. همسایه‌ی واحد کناریتون میگه سه روز پیش اومدن و بردنش. مامان و مهسام که نیستن از اونا نتونستم بپرسم. فقط تو بهم بگو اونی که بهت زنگ زد، چی می‌گفت؟
نگاهش می‌کنم. چشمانش سرخ است و صورتش خستگی را فریاد می‌زند. کمی فکر می‌کنم، حرف های مرد در سرم اکو می‌شود.
تک تک کلمه ها را به زبانم می‌اورم.
– گفت بری خونتون؟
سری تکان می‌دهم و چهره ای او درهم می‌شود.
– ولی کسی خونتون نبود که!
نگاهم می‌کند، طولانی و من در ان لحظه، چشم های ابی سانازم را رسم می‌کنم.
– پاشو…
بلند می‌شود و منتظر نگاهم می‌کند. حرکتی که از جانبم نمی‌بیند می‌گوید
– پاشو دیگه سرمه…
صدایم به زور گلویم را طی می‌کند و خارج می‌شود
-کجا؟
مانتویم را از روی چوب لباسی برمی‌دارد و به سمتم می‌گیرد.
– خونتون.
مانتو را می‌گیرم و می‌پرسم
– خونمون چرا؟ مگه نمی‌گی اونجا نیست؟
دستش را داخل جیب شلوار جینش هل می‌دهد و می‌گوید
– اره. اونجوری که اقای شمسی گفت چند روز پیش دو تا مرد اومدن سراغش و بردنش. ولی مگه نمی‌گی مرده بهت گفت بیا اونجا؟ خب پس حتما تو خونتون خبریه دیگه.
مستاصل از جایم بلند می‌شوم. مانتویم را تنم می‌کنم و شالم را روی موهایم می‌اندازم.
از خوابگاه خارج می‌شویم و به همراه او به سمت خانه، به راه می‌افتیم.
در ماشین سکوت می‌کند و چیزی نمی‌گوید. زمزمه ی ارام صدای شجریان در گوشم می‌پیچد و در این هیاهوی زندگی ام به این فکر می‌کنم خدا تارهای صوتی این بشر را از چه ساخته؟ صدایش دقیقا از تنم عبور می‌کند و به اعماق قلبم می‌رسد. دقیقا همانجایی که خیلی وقت بود از کار افتاده بود و حالا این بشر همانی که کنارم نشسته، به بهترین نحو موتور ان قسمتم را تعمیر می‌کرد. تعبیری از حسم به او ندارم. گیجم و سرگردان، فکر کردن به این موضوع را به بعد موکول می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم در این غوغای ذهنم، کمی ارامش تزریق جانم کنم.
چرا رفتی چرا من بی قرارم….
” شوهرتو دیدی به چه روزی افتاده”
به سر سودای اغوش تو دارم
” کیومرث تو رو میخواد”
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست
“از وقتی اومدم چشش به دیوار خشک شده و اشک که می‌ریزه”
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
“کیومرث طلاقت نمی‌ده سرمه”
چرا رفتی
چرا من بی قرارم
به سر سودای اغوش تو دارم…
همایون شجریان_چرا رفتی
ماشین که متوقف می‌شود، چشم باز می‌کنم.
دوباره همان محله، دوباره همان سکوت و حس خفگی که به من می‌اید. نفس عمیقی می‌کشم و به زور به سمت در ساختمان نگاه می‌اندازم.
ساختمان پنج طبقه با احتساب پارکینگ شش طبقه. روزای گذشته و سوخته ام از مقابلم رد می‌شوند. چنگی به دسته ی چرمی در می‌زنم و صدای او با ارامش در گوشم می‌پیچد.
– نترس سرمه، من باهاتم.
عجیب است که “من باهاتم” ش حس امنیت به جانم تزریق نمی‌کنم. من از این خانه می‌ترسم و ترسیدنم امانم را می‌برد. صدای ساناز در گوشم می‌پیچد و قوتی می‌شود برای برگشتنم به خانه. کنار او قدم برمی‌دارم. از اسانسور بالا می‌روم و با هر لحظه نزدیک شدنم به واحد قدیمی‌ام ترس و اضطرابم بیشتر می‌شود.
جلوی واحد متوقف می‌شویم. مرددم بین لمس زنگ و لمس نکردنش. دستم بی هوا روی زنگ می‌نشیند و چند لحظه‌ی بعد، در کمال تعجب در باز می‌شود.
می‌خواهم دست جلو ببرم و در را باز کنم، که دست های او مانع می‌شود و اول خودش در را باز می‌کند. با باز شدن کامل در، حجم عظیمی از درد هایم روی سرم اوار می‌شود و من بغض می‌کنم به قد تمام سالهایی که در این خانه زجر دیدم و دَم نزدم. به قدر تمام سالهایی که سوخت و حالا خاکستری بیش نمانده.
خانه غرق در تاریکی است و همین تاریکی می‌ترساندم. وارد خانه می‌شود و من هم پشت سرش. بعد از ورودمان در به خودی بسته می‌شود. هینی می‌کشم و به عقب می‌چرخم. مردی با قد متوسط و با لباس هایی پاره و چرک. در عرض چند ثانیه چراغ های خانه روشن می‌شود و اینبار هر دویمان به سمت دیگر می‌چرخیم. ساناز و کیومرث، بسته شده به صندلی و چشم هر دویشان بسته.
جیغ می‌کشم و ساناز را صدا می‌زنم. به سمتش پا تند می‌کنم که دو مرد از کنار راهرو سد راهم می‌شوند و بازویم را می‌گیرند. می‌ترسم… جیغم شدت میابد و صدای “کثافت” گفتن اقا محمد رضا در گوشم می‌پیچد.
به تلاشم ادامه می‌دهم. جیغ می‌زنم و می‌خواهم بیشتر به سمت دخترم بروم که باز هم نمی‌گذارند. داد او هم شدت یافته اما ضرب و زورش به این قلدر نمی‌رسد، دست اخر هم با ضربه ی که به بین پاهایش می‌خورد نقش زمین می‌شود. جیغم فروکش می‌کند و اینبار برای دردی که او به خاطر من می‌کشد اشک می‌ریزم.
اشک هایم با دیدن کسی که از اتاق ساناز بیرون می‌اید خشک می‌شود. مهساس که قدم قدم زنان بیرون می‌اید. مات و مبهوتش می‌مانم و ناباور اسمش را زمزمه می‌کنم. پوزخندی می‌زند و نزدیک می‌شود. حالا می‌توانم بهتر ببینمش. انگار همان مهسای ساکت نیست. او یک مهسای دیگری است. چشم هایش کشیده تر شده و ارایش صورتش غلیظ تر.
– ولش کنید.
با حرفش، ان دو قلدر ولم می‌کنند اما از جایشان تکان نمی‌خورند. با ابرویش به اقا محمد رضا اشاره می‌کند و ان دو به سمت او می‌روند.
نزدیکش می‌شوند، زیر دستش را می‌گیرند و بلندش می‌کنند. اخ بلندی می‌گوید و چهره اش درهم می‌شود. مهسا نزدیک می‌اید و می‌گوید
– خب…
بالاسر کیومرث می‌ایستد
– خوب ببین، این مرد رو ببین. شباهتی به مردی که باهاش زندگی کرده بودی داره؟
دهنش کج شده. یه طرف بدنش شل شده. حتی واس دستشویی رفتن هم عاجزه…باعث همه ی اینا تویی…
قلبم فشرده می‌شود و اشک با شدت بیشتری روی گونه هایم جاری می‌شود. صدای ضعیف اقا محمد رضا می‌اید
– گوش نده به حرفاش سرمه، می‌خواد عذابت بده ولش کن.
با لگدی که نثارش می‌شود اخ بلند دیگری می‌گوید و من به سمتش می‌روم که فریاد مهسا‌، پاهایم را کلید زمین می‌کند
– نزدیکش نشو… نزدیکش بشی، بلا های بدتری سرش می‌اید
خسته و بی توان روی زانو هایم فرود می‌ایم و هق هقم را رها می‌کنم. بالا سرم می‌ایستد
– توی اشغال… توی کثافت… از وقتی تو زندگی محمد من دیده شدی، اون منو ندید.
تحیرم بیشتر می‌شود، “محمد من”!
– از وقتی با مظلوم نمایی هات خودتو کردی تو چش محمد من، من از چشمش افتادم.
صدای او بلند می‌شود.
– بزار اون بره، تو طرف حسابت منم نه اون.
پوزخندی می‌زند
– اره طرف حسابم تویی. تویی که زدی زیر قولی که به بابام داده بودی، تویی که شده بودی زندگی من، اما الان شدی غصه و درد واسم.
به سمت اقا محمد رضا می‌رود و کنارش زانو می‌زند
– اما این زن رقیب منه. رقیب غدری هم هست…
نگاه تحقیر امیزی به سمتم می‌اید
– البته خیلی هم غدر نیست. خوشگل که نیست، یه چشمش که رفته به درک. اما نمی‌دونم چی داره که تو رو عاشق خودش کرده!
مات صحنه ها و حرف های نامفهوم هستم.
نمی‌دانم چه می‌گویند، از چه حرف می‌زنند.
– خب، بگو ببینم، محمد… اگه بگم یا من یا سرمه کدوممون رو انتخاب می‌کنی؟
اقا محمد رضا حالا حالش بهتر شده. سر جایش نیم خیز نشسته و بی جواب نگاهش می‌کند
– خب، حتما می‌گی سرمه…
با دستش اشاره‌یی به مرد کنار دستش می‌کند که به سمتم می‌اید. بالا سرم می‌ایستد.
– اما من کاری می‌کنم بگی من! می‌فهمی، من!
مردی که کنارم ایستاده، دست روی سرم می‌گذارد و به ثانیه نکشیده چنگ می‌شود و موهایم را می‌کشد
– اشغال با اون چیکار داری….
او می‌خواهد به سمتم بیاید که مرد کنار دستش، مانعش می‌شود
– مهسا ولکن اونو…
شدت دست های مرد شدت میابد و پوست سرم ذوق ذوق می‌کند. جیغ می‌کشم و با هر دو دستم موهایم را می‌گیرم.
– محمد تا نگی من وضع همینه…
– مهسا دیوونه بازی در نیار. با هم حرف می‌زنیم…
– من حرفی ندارم محمد… من فقط تو رو می‌خوام تو رو… به جون خودت قسم محمد اگه منو انتخاب نکنی، اگه همین الان با من نیایی بریم، می‌کشمش محمد… می‌فهمی می‌کشمش… من حاضرم واس خاطر تو برم بیفتم گوشه‌ی زندان و همونجا بپوسم، اما نبینم تو مال یکی دیگه می‌شی.
– باشه … تو ولش کن سرمه رو.
با حرفش، موهایم از بند دست عای مرد رها می‌شوند. می‌سوزم… نه پوست سرم، بلکه قلبم. یعنی او به راحتی او را انتخاب کرد؟
مهسا نزدیکش می‌شود. دست هایش را قاب صورت او می‌کند و می‌گوید
– می‌دونستم…
سرش را نزدیک صورتش می‌برد و با نشستن لب هایش روی لب های او، سر می‌چرخانم تا نبینم. به سمت دخترم خیز برمی‌دارم. از روی صندلی برش می‌دارم و بغلش می‌کنم. نفس می‌کشد، پس یعنی زنده اس. می‌بوسمش، می‌بویمش، صدای بوسه هایشان در گوشم می‌پیچد. ساناز را صدا می‌زنم، صدای بوسه هایشان در گوشم می‌پیچد. ساناز کم کم چشمانش را باز می‌کند و صدای بوسه هایشان در سرم می‌پیچد.

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *