آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی پارت 39

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

فکر میکردم تنها موندم اما با دیدن کیان ، مستانه و شهاب ته دلم قرص میشه .

همگی سر جاشون میشین .

سکوتی که دادگاه رو در بر میگیره ، رعب و وحشت رو توی دلم میندازه اما ظاهر خونسردم و حفظ میکنم .

وکیلم از جا بلند میشه و چنان کلام رو توی دست میگیره که به انتخاب کیان صد آفرین میگم . 

حرف هایی رو میزنه که من بهش نگفته بودم و به هر کلمه بال و پر میده و اون کلمه رو جوری به زبون میاره که هیچ چیز بر علیه من نباشه. 

کماکان حرف میزنه و در آخر شاهدین رو احضار میکنن .

متعب به کیانی که بلند میشه نگاه میکنم ، از جلوم رد میشه دلم برای تیپ و اندام مردونه اش ضعف میره .

توی جایگاه می ایسته و بعد از قسم خوردن منتظر به قاضی نگاه میکنه .

قاضی دفتری رو جلوش ورق میزنه و میگه : 

-خوب آقای امیرکیان مهرزاد از این که همسرتون پنج سال به شما دروغ گفته و خودش و مرده اعلام کرده شکایتی ازش ندارید ؟ 

کیان با اخم و جدیت نگاهی به من میندازه و میگه : 

-خیر ندارم. 

+چرا ؟ 

-چون درکش میکنم ، حق داشت که بره. 

+یعنی هر کسی که از طرف خانوادش تحت فشار بود باید با شناسنامه ی جعلی بره خارج کشور ؟

-کسی و که مجبورش کنن بله.

+شما چرا از همسرتون در مقابل پدرخونده اش دفاع نکردید و گذاشتید تهدیش کنه ؟

  • فکر میکردم مرده.

+بنده منظورم قبل از اونه ، قبل از اون در حالی که میدونستید همسرتون تحت فشاره ، چرا از اون خونه نبردینش ؟

کیان سکوت میکنه ، پوزخندی میزنم و توی دلم میگم : 

-بفرما آقا کیان ببینم جلوی اینا هم میتونی از کاری که باهام کردی حرف بزنی یا نه ! 

کیان به چشم های منتظر قاضی خیره میشه و میگه : 

-خریت کردم و برای همین خریتم میگم که حق داشت بره. 

+ازدواج مخفیانه اتونم خریت میدونی ؟ 

نگاه کیان دوباره به من میوفته با همون اخم و جدیت به چشم هام نگاه میکنه و میگه : 

-نه. 

+چرا از شغلت انصراف دادی ؟ 

کیان به قاضی نگاه میکنه و میگه : 

  • دلایل شخصی زیاد میونه ی خوبی با این شغل نداشتم.

+علاقتون به همسرتونم مثل علاقتون به شغلتونه ؟ هیچ مردی نمیتونه از چنین موضوعی به این سادگی بگذره ، همسرتون پنج سال خودش و مرده جا زده. 

اخم هاش بیشتر در هم میشه ، از صورت قرمز شده اش میفهمم داره عذاب میکشه .

دستی به گردنش میکشه و میگه :

-من نگفتم هضم این موضوع برام ساده است ، گلگی دارم اما دلیل نمیشه بخوام زنم بیوفته زندان . 

+یعنی هیچ گونه شکایتی از همسرتون ندارید ؟ 

کیان با تحکم میگه : 

-خیر اصلا. 

قاضی چیزی و یادداشت میکنه و میگه :

-بسیار خوب میتونید بشینید .

رو میکنه به وکیل و ادامه میده : 

-شاهد بعدی و به جایگاه دعوت کنید .

کیان از جایگاه پایین میاد و دوباره با قدم های محکم از کنارم عبور میکنه ، آهی میکشم .

شاهد بعدی مستانه است ، قاضی همچنان از مستانه هم سوال و جواب میکنه و مستانه هم با اعتماد به نفس کامل تک تک سوالات رو پاسخ میده .

بعد از شهادت مستانه، نفر بعدی که احضار میشه خود منم. 

برعکس مستانه من اصلا خونسرد نیستم ؛ دست هام از استرس یخ زدن ، اما با این وجود ، از جا بلند میشم و به جایگاه میرم .

تمام سعیم و میکنم که لرزش صدام و مخفی کنم و نقاب خونسردی رو به چهره ام بزنم. 

قاضی عینا سوال های تکراری رو بیان میکنه و من هم تک به تک جواب میدم ، به امید این که شاید این بار قاضی زندگی من ، عدالت رو اون طوری که هست برقرار کنه. 

از ریز به ریز جزئیات سوال میپرسه و من هم تمام حقیقت رو میگم .

جمله ی ” میتونید بشینید ” قاضی که به گوشم میخوره ، نفس حبس شدمو بیرون میدم 

تمام انرژی تحلیل رفته امو توی پاهام جمع میکنم و  سر جام میشینم .

وکیل دوباره رشته ی کلام رو به دست میگیره اما من فارغ از زمان و مکان ، به این فکر میکنم که تا دو دقیقه ی دیگه چه اتفاقی سر زندگیم میوفته ! 

ناخودآگاه یاد گذشته ها میوفتم و تصاویر و صدا ها در نظرم محو میشه و فقط صدای خنده توی گوشم میپیچه .

کیان: آشپزی هنر یک زن ایرانیه .

-یعنی میگی من بی هنرم ؟ 

+ نه خانومم تو که از هر انگشتت یه هنر میریزه ، یعنی میگم قدیما بود این ضرب المثل های بی مزه رو بورس بود. 

من کاملا با این حرف ها مخالفم چه معنی میده وقتی مرد تو خونست زن بره آشپزی کنه ؟ 

-آفرین میفرمودین .

+فرمودم دیگه .

-خوب حرفش و زدی برو یه قورمه سبزی خوشمزه هم بار بذار تا من یه کم استراحت کنم. 

+عه … دیگه چی ؟ میخوای برات میز ناهارخوری هم بیارم این جا خدایی نکرده شما ااز جات بلند نشی .

-اومم اینم پیشنهاد وسوسه انگیزیه اما نه ، نمیخوام چاق بشم . 

هر چند اگه چاق بشم به تو میام اما میخوام ازت سر تر باشم. 

+ترمه تو به این اندام ورزشکاری میگی چاق ؟ 

-چاقم نباشی مثل غول میمونی ماشالا. 

+دستت درد نکنه همه ی دخترا حسرت همچین شوهری با همچین هیکلی دارن 

-همه ی دخترا غلط کردن با تو که حواست به همه هست. 

+خیلی بی ادب شدی تنبیه ات کنم ؟ 

-اومم چه تنبیهی .

+نمیتونم توضیح بدم باید عملیش کنم. 

-خوب عملیش کن. 

+جوووون ؟ 

-زهرمار اصلا برو غذاتو درست کن گشنمه. 

+ترمه من تو تمام طول عمرم یه تخم مرغ نیمرو نکردم برم برات قورمه سبزی درست کنم ؟؟؟ 

-یعنی بلد نیستی ؟؟؟؟ 

+وقتی تو بلد نیستی توقع داری من بلد باشم ؟ 

-کیان ؟ 

+هوم ؟ 

-به نظر بچه هامون سوءتغذیه نمیگیرن ؟ من نگران آینده اشونم. 

+تو واسه ی ما یه پسر بیار قول میدم نذارم سوءتغذیه بگیره .

-به تو ربطی نداره من میخوام بهش شیر بدم. 

+نکته ی خوبی بود. 

-آره خوب بود و تو باید منو تغذیه کنی از الان شروع کن برو با غذاهای ساده تر خودتو محک بزن. 

+نیمرو خوبه ؟ 

-نه اونقدر ساده مثلا برو ..برو زرشک پلو با مرغ درست کن 

+زرشک …. 

-چی فرمودین ؟ 

+گفتم حداقل یه سرچ بزن دستور عملش و واسم بخون تا من برم درست کنم. 

-این لطف و در حقت میکنم .

+بزرگواری میکنید

-بسم الله الرحمن الرحیم

باتوجه به دلائل ومستندات ارائه شده و رأی کارشناسی 

سرکار خانم ترمه سرمد  مجرم به استفاده از سند مجعول شناخته شده و طبق ماده ی 523 قانون مجازات اسلامی جزای این جرم  یک سال حبس تعزیری میباشد .

لذا با توجه به شرایط و مستندات و شواهد ، خانم ترمه سرمد از حبس تبرئه گردیده و مجازات وی به پانزده میلیون تومان جزای نقدی خاتمه پیدا میکند .

و ضمن دفن غیر قانونی فرد دیگری به جای متهم ، حکم نبش قبر وی صادر میشود …  رأی فوق بدوی بوده و قابل اعتراض ظرف 15روز در دادگاه تجدید نظر استان می باشد .

ختم دادگاه

محو و مات به قاضی نگاه میکنم، برق پیروزی توی چشم های این وکیل قدرتمند به وضوح پیداست .

توی چشم های منم که فقط اشک جمع شده ،بالاخره برای اولین بار قاضی که حکم زندگیم و داد ، عادل بود. 

من جز حاج صابر قاضی دیگه ای ندیده بودم ، اما تصورم این بود که همیشه عدالت ، فقط یک اسم پوچه که روی قضاوت هاشون میذارن ؛ اما الان میفهمم آدم عادل حتی اگه مدارکی که بر علیه مجرمش هست رو ببینه ، خودش رو جای اون میذاره .

من ترمه سرمد ، مجرمی که بی گناهیم به قاضی ثابت شده بود ، کسی که از جوونی اش به خاطر قضاوت های بیجا  لذت نبرد ، الان توی روزی که باید محکوم میشد ، حکم آزادیش صادر شده بود . 

دستبندی که دور مچم بود توسط همون ستوان دوست داشتنی باز میشه .

خبری از قاضی نیست ، حکمش و داد و رفت. 

قبل از همه وکیل به سمتم میاد و در حالی که از کار موفق آمیزش غرق در لذته میگه : 

-خوب خانم تبرئه شده از سه سال حبس بگو ببینم شامو میخوای توی کدوم رستوران بهمون بدی ؟ 

از ته دل میخندم و میگم : 

-فعلا که باید قلکمو بشکونم تا پول جریمه رو بدم. 

+خوب اون پول خورداشم بزن رو هم منو ببر یه رستوران خوب …. 

-مگه نگفتین کلی کشته مرده دارین ؟ خوب یه گوشه چشم بهشون بندازین اونا مهمونتون کنن. 

قیافه ی متفکری به خودش میگیره و میگه : 

-نه حالا که دارم فکر میکنم میبینم ، املتی که به خاطر این پیروزی تو بهم بدی بیشتر بهم مزه میده تا استیک و سس قارچی که داف های تهران بخوان بدن. 

ابرویی با تعجب بالا میندازم ، صدای مردونه ای مانع از جاری شدن جمله ی تعجب آمیزم روی زبونم میشه : 

-ترمه؟ 

برمیگردم و با شهاب چشم تو چشم میشم ، نگاهش رنگ غم داره و خستگی از رگه های قرمز چشم هاش کاملا مشهوده. 

اشاره ای به بیرون میکنه و میگه : 

-باهام میای ؟ میخوام باهات حرف بزنم. 

نگاه کنجکاوانه ی وکیل رو نادیده میگیرم و خطاب به شهاب میگم : 

-آره میام ، البته که میام .

رو میکنم و به وکیل و میگم : 

-فعلا اجازه ی مرخصی میدین ؟ 

با اکراه سری تکون میده و میگه : 

-برو اما من دور و برت میپلکم تا شاید  از ته مونده ی قلکت یه شامی هم به ما رسید .

خنده ی عمیقی روی لب هام میاد ، سری تکون میدم و همراه شهاب میرم .

نگاهم به کیان میوفته که جلوی در خروجی با خنده مشغول صحبت با فرزاده. 

میخوام به نحوی حواسم و پرت کنم پس میپرسم : 

-مستانه کجاست ؟؟ 

شهاب تک خنده ای میکنه و میگه : 

-حکم قاضی و که شنید نتونست طاقت بیاره از گریه ی شوق  گفت میره توی ماشین .

لبخند محوی میزنم ، ذهنم هیچ رقمه روی خواهرانه های مستانه متمرکز نمیشه ، چون رو به روم ، سنبل طپش قلبم ایستاده  .

هر قدم به کیان نزدیک تر میشم و هر قدمی که برمیدارم ، ضربان قلبم دیوانه وار بالاتر میره .

نمیدونم ، سنگینی نگاهم ، یا صدای قدم های آشنام یا کشش قلبی ، باعث  میشه نگاهش در حالی که با لبخند مشغول صحبت کردنه برای ثانیه ای به من بیوفته و همون ثانیه کافیه تا رشته ی کلام از دستش در بره و لبخند از لب هاش پر بکشه. 

با دیدن منی که همپای شهاب راه میرم ، اخم هاش چنان در هم میشه و با چنان غضبی به شهاب نگاه میکنه انگار که تمام زندگیشو ازش طلبکاره . 

دیگه کاملا بهشون نزدیک شدیم ، نگاهم و ازش میگیرم و به فرزاد میدوزم .

لبخندی میزنه و میگه : 

-تبریک میگم ترمه. 

با خنده سری تکون میدم و میگم : 

-آره ممنونم بابت زحمتایی که این مدت کشیدی .

فرزاد : کاری نکردم. 

برای اون جا موندن ، دلیلی ندارم پس رو میکنم به شهاب و میگم : 

– ما بریم .

سری تکون میده ، پشتم و بهشون میکنم اما هنوز قدم از قدم برنداشتم صدای آغشته به خشم کیان به گوشم میرسه : 

-وایستا ببینم ! 

لبخند محو شده ام و کنترل میکنم ، صدای آه کلافه ی شهاب رو میشنوم . 

من برنمیگردم ، این کیانه که میاد و روبه روم می ایسته .

مواخده گرانه نگاهم میکنه و در حالی که فکش قفل شده ، با صدایی که خشم و غضب درش مشهوده میگه : 

-برو توی ماشین تا منم بیام .

گستاخانه به چشم هاش نگاه میکنم و سرکش میگم : 

-اتفاقا منم داشتم میرفتم توی ماشین ، اما نه ماشین تو بلکه ماشین شهاب. 

با حرفم آتیشش میزنم ، عصبانیتش به اوج خودش میرسه اما عجیب خودش و کنترل میکنه ، با این وجود نمیتونه لحن تهدید آمیز صداش رو مدیریت کنه : 

– نذار این جا ، اتفاقی که اصلا دلم نمیخواد بیوفته .

اشاره ی تهدید آمیزی به شهاب میکنه و میگه : 

-من با این آقای به اصطلاح محترم حرف دارم. 

تشرگونه میگم : 

-کیان …. 

فرزاد هم میانه گری میکنه و میگه : 

-کیان نه الان وقتشه ، نه این جا ، جاشه . 

حرف فرزا برای کیان تصلی نمیشه ، با همون عصبانیتش میگه : 

-چطوری سکوت کنم فرزاد ؟ زن من الان باید کنار من باشه نه روبه روی من و کنار یکی دیگه .

نشون نمیدم از غیرتش قند توی دلم آب شده ، با سرکشی میگم : 

-اون شناسنامه سوخت ، باطل شد من الان ترمه سرمدم و از نظر خودم هیچ نسبتی هم با تو ندارم . 

سکوت میکنه ، باور این که چنین حرفی بزنم براش سخته. 

کم کم به خودش میاد ، نگاه بدی بهم میندازه و میگه : 

-نذار بزنم به سیم آخر که اگه بزنم ، دود آتیشی که به پا میکنم اول از همه چشم تو رو میسوزونه .

-اون آتیش دیگه از سو افتاده ، چشم منم به اون دودش عادت کرده پس من و از چیزی که قبلا تجربه اشو داشتم نترسون. 

لب های کیان به قصد  دادن یک جواب تکون دهنده از هم باز میشن اما شهاب که گویا صبرش سر اومده بود ، زودتر میگه : 

-کافیه کیان ، ترمه بچه نیست که بخوای به کاری مجبورش کنی ! 

کیان چنان نگاهی به شهاب میندازه که من از ترس این که مبادا اون نگاه به نگاه منم بیوفته ، چشمم و به زمین میدوزم .

صدای تهدید آمیزش خیلی خوب به گوشم میرسه: 

– توی این سالها غافل شدم و کورکورانه فکر کردم ترمه مرده اما الان … 

الان بالاسر زنم هستم ، میفهمی ؟؟؟ ترمه زنمه ، زن منه ، مال منه. 

تو چطور با وجود این که میدونی ترمه تا ابد عاشق منه ، کورکورانه به افکار مریض ذهنت بال و پر میدی هان ؟ خنده ام میگیره ، وقتی گفت ترمه زن منه ، هیچ رقمه نتونستم جلوی لذتی که بردم و بگیرم . 

اما حداقل توی اون لحظه نباید کم میاوردم . 

سرم و بالا میگیرم و عصبانیتی که هیچ رقمه صحت نداره میگم : 

-کیان تمام این حرف ها و این کار هات باعث نمیشه من با تو بیام ، پس یه کاری نکن روم تو روت باز بشه و حرف هایی و بزنم که تلخی واقعیش تا یه هفته دنیا رو به کامت تلخ کنه . 

عصبانیت نگاهش جاش و به یه غم بزرگ میده ؛ با ناراحتی میگه : 

-تو با اون نوشته هات ، همه ی حرف هاتو رسوندی . دنیا به کامم تلخ هست ، تو که نباشی زهر میشه . پس بمون واسم. 

بمون و نذار بیشتر از این توی آتیشی که سالها قبل خودم به پا کردم بسوزم. 

لبخند تلخی میزنم و میگم :

-اگه واقعا دوستم داری بذار یه مدت فکرم و آزاد کنم ، با زورگویی هات همه جیز بدتر میشه .

بذار یه مدت از این کشمکش ها و تنش ها دور باشم ، بذار به آرامش برسم تا بتونم تصمیم بگیرم . 

سکوت میکنه ، برای اثبات عشقش باید تصمیم سختی رو بگیره .

نفس هاش سنگین شده این و از بالا پایین رفتن قفسه ی سینش میفهمم .

نگاهی به شهاب میندازه و بالاخره به حرف میاد : 

-تنهات میذارم ، قول میدم تا زمانی که نخوای منو نمیبینی اما بذار من تایین کنم کجا بمونی .

ترمه این پنج سال نفهمیدم ، اما الان جلوی چشممی چطور ازم میخوای غیرتم و سرکوب کنم و بذارم تو زیر سقفی بمونی که یک مرد دیگه هم اون  جا تو هوای تو نفس میکشه ؟ 

به جای من ، شهاب جواب کیان رو میده : 

-اگه مشکلت اینه باید بگم من به زودی از این کشور میرم تا اون موقع هم خونه ی یکی از دوستام میمونم ، من هیچ وقت به چشم نااهلی به ترمه نگاه نکردم ، مطمئن باش خودش اون قدر بزرگ شده که اینو درک کنه و گرنه کدوم دختری میتونه پنج سال با یه نگاه هرزه دووم بیاره ؟ 

اما …. نمیذارم یک بار دیگه در حقش نامردی کنی ، نمیذارم یک بار دیگه اونو بشکنی من ازش دور میشم اما حواسم بهش هست پس اشتباهات گذشته رو دوباره تکرار نکن. 

اخم های کیان دوباره درهم میشه ، با لحن بدی میگه : 

-مسائل من و زنم به تو هیچ ارتباطی نداره مرتیکه .

فرزاد که تا اون موقع سکوت کرده بود میانه ی قضیه رو میگیره و خطاب به کیان میگه :

-حق با اونه بذار ترمه یه مدت تنها باشه ، مطمئنا شهاب هم مردونه پای حرفش وایمیسته . 

تردید کیان خیلی علنیه اما میدونم مثل همیشه کوتاه میاد ، آهی میکشه و کلافه میگه : 

-باشه فقط … 

منتظر بهش نگاه میکنم ، به چشم هام خیره میشه و میگه : 

-فقط بذار من برسونمت. 

اخم هام و در هم میکشم و میگم : 

-فایده ای نداره ، این یکی دو دقیقه فقط ذهنم هر دومونو به هم میریزه .

نگاهش رنگ التماس میگیره و میگه : چیزی نمیگم که ناراحت بشی ، فقط بذار برسونمت هر جا که بخوای ! 

به شهاب نگاه میکنم ، کاملا معلومه مخالفه اما از اون جایی که میترسید باز توسط کیان “ناموس دزد” خطاب بشه ، سکوت کرده. 

رمان نوازش خیالی

Rating: 4.0/5. From 7 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن