خانه / آخرین مطالب / رمان قصاص پارت 40

رمان قصاص پارت 40

رمان قصاص نوشته سارگل

رمان پیشنهادی:رمان زیبای معجون از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

_دخترجون مگه تو خدایی نکرده کری که صدای این بچه رو نمی‌شنوی؟لابد برای همین با شوهرت به مشکل خوردی مردا از زنای تنبل خوششون نمیاد.کو اون دوره‌ای که زن‌ها خروس‌خون از خواب بیدار می‌شدن؟الان ببین آفتاب وسط حیاط پهنه تو هنوز خوابی؟گناه این بچه چیه؟
نفسی تازه می‌کنم و با صدایی گرفته می‌گم‌:
_تازه بهش شیر دادم حاج خانوم.شما لازم نبود با این پاتون از بالا بیاین پایین.
زیر لب وز می‌زنم:
_خودش‌و به موش مردگی می‌زنه اون وقت گوشاش مثل رادار کار می‌کنه.

_من زن قدیمم،دلم نمیاد بچه گریه کنه و خودم راحت بخوابم.بلند شو دختر جون،این بچه الان از شیر تو تغذیه می‌کنه روا نیست گشنگی بکشه بلند شو!
کلافه پلک‌هام رو روی هم می‌فشارم.کاش کمتر دخالت می‌کرد.بدجسانه ته دلم می‌گم:
_به توچه پیرزن دلم می‌خواد بچه‌م از گشنگی هلاک بشه جای سرک کشیدن برو به فکر قیامتت باش که نزدیکه!
صاف سر جام می‌شینم و با چشم‌هایی نیمه باز برخلاف دلم می‌گم:
_چشم حاج خانم بلند شدم.
نگاهی به صورتم می‌ندازه و سری به طرفین تکون می‌ده و به خیال خودش زیرلب طوری که من نشنوم می‌گه:
_شوهرش صبح‌ها همین قیافه‌شو دیده که ولش کرده به امون خدا…
اشاره مستقیمش به صورت رنگ پریده و چشم‌های پف کرده‌مه.خنده‌م می‌گیره و می‌گم:
_شنیدم چی گفتین!
بدون این‌که خودش رو ببازه با تُن صدایی لرزون که ناشی از کهولت سن هست جواب می‌ده:
_بشنو دختر جون تا وقتی گوشات سالمه تجربیات منِ پیرزن رو بشنو،از قدیم گفتن….
باز شروع شد،یلدا رو بغل می‌گیرم و به این فکر می‌کنم زن علی‌آقا حق داشته بخواد زندگی‌ش رو از این پیرزن سوا کنه.شاید بهتر بود علی‌آقا اون رو به خونه‌ی سالمندان ببره. گفت هشتاد و پنج اما فکر میکنه به زودی قراره تولد صد سالگیش رو جشن بگیریم.
بیچاره من،گاهی نرگس دخترش می‌شم،گاهی خاتون هووی بدجنسش می‌شم.تحمل این‌ها آسون‌تره امان از روزی که مثل الان مغزش سر جاش باشه اون وقت می‌خواد تمام تجربیات یک قرن زندگی‌ش رو توی مغزم فرو کنه.
می‌خوام به یلدا شیر بدم که یاد قولم به هامون میوفتم،روزهای اول ازم خواست همیشه قبل از شیر دادن به یلدا وضو بگیرم،با این‌که علتش رو نمی‌دونستم اما بهش قول دادم که این‌کار رو می‌کنم.
حاج خانم انگار پاهاش خسته می‌شه اما زبونش نه،روی زمین می‌شینه و گاهی از شرق می‌گه و گاهی از غرب.
یلدا رو دوباره سر جاش می‌ذارم و می‌خوام بلند بشم که موبایلم زنگ می‌خوره.

نگاهی به صفحه‌ی موبایل می‌ندازم و با دیدن اسم علی‌آقا گلویی صاف می‌کنم و با کمی مکث جواب می‌دم.
_بله.
با همون صدای همیشه محترمش می‌گه:
_سلام خانم پناهی خوب هستین؟مامان چطورن؟
نگاهی به پیرزن بی‌نوا که معلوم نیست چی با خودش می‌گه می‌ندازم و جواب می‌دم:
_سلام ممنون بله خوب هستن نگران نباشید حواسم بهشون هست.
آره ارواح عمه ی نداشته‌م.
_امروز ساعت پنج یادتون نره،من تضمینتون کردم مطمئنم که از پسش بر میاید.
لبخندی می‌زنم و ته دلم می‌گم:
_آخه از کجا میدونی آدم حسابی مگه چند وقته که من‌و می‌شناسی؟
باز هم زبونم برعکس دلم به کام می‌چرخه:
_واقعا نمی‌دونم چطوری تشکر کنم به هر حال لطف کردید!
_نیاز به تشکر نیست، برای خونه چیزی لازم ندارید؟
در حالی که تلاش می‌کنم صدام گرفته و بی‌حوصله نباشه می‌گم:
_نه همه چیز هست،ممنونم.

_خواهش می‌کنم چیزی لازم داشتید خبر بدید،خداحافظ.
خسته از این مکالمه‌ی تکراری زمزمه می‌کنم:
_حتما،خدانگهدار.
تماس که قطع می‌شه نفسی از سر آسودگی می‌کشم،تقریبا هر روز ظهر علی‌آقا زنگ می‌زد و احوال مادرش رو می‌پرسید.
سه چیزش بی‌نهایت شبیه هامون بود:اولی صداش،دومی رفتار آقامنشانه‌ش،سومی غیرت و خانواده دوستی‌‌ش.
و تفاوتش با هامون این بود که توی خونه مثل فرماندارها یک گوشه می‌شینه و خیلی کم حرف می‌زنه.
این‌ها رو آرزو همسرش برام تعریف کرد.
از جا بلند می‌شم و به آشپزخونه می‌رم و تا قبل از این‌که صدای یلدا بلند بشه تند وضو می‌گیرم،قرص حاج خانم رو به همراه لیوانی آب برمی‌دارم و به اتاق برمی‌گردم.
همیشه از بچه‌ها و پیرزن‌ها بدم میومد،الان خودم صاحب بچه‌م،از اون گذشته خلق‌وخوی هامون روم تاثیر گذاشته و نظرم راجع به بچه‌ها عوض شده اما همچنان پیرزن‌ها رو دوست ندارم.مخصوصا پیرزن‌های پرحرفی مثل حاج‌خانم رو.
قرصش رو بهش می‌دم و به سراغ دخترکم می‌رم،لبخندی به روش میزنم که صورتش رو برمی‌گردونه،این چند روز حس می‌کنم یلدا هم باهام قهر کرده.
بغلش می‌کنم و سرم رو بین گردنش فرو می‌برم و عمیق نفس می‌کشم کاری که همیشه هامون انجام می‌داد.
یعنی الان کجاست؟خاله ملیحه خوشحاله که قاتل پسرش دست از سر زندگی‌شون برداشته؟خدا کنه مثل قدیم‌ها یه خانواده ی خوب بشن،مادرش هر وعده براش غذا بفرسته.هامون عادت به غذاهای رستورانی نداره،ان‌قدر هم تنبل هست که غذا درست نکنه.
به یاد اون شبی که پای ماهی‌تابه ایستاده بود لبخندی تلخ می‌زنم، صرفا به خاطر دیدن حال خرابم برای اولین بار غذا درست کرد.اشک به چشمم نیش می‌زنه،الان کجاست تا ببینه دیشب رو به یادش چطور صبح کردم،جز هامون کسی نمی‌تونه علت قرمزی چشم‌هام رو بفهمه،اون خط به خطم رو حفظ بود،از این به بعد…
لب می‌گزم و ته دلم به خودم تشر می‌زنم:
_ان‌قدر بهش فکر نکن آرامش،اون دیگه مال تو نیست.
صدایی بدجنس از اعماق دلم داد می‌زنه:
_هنوز هم مال منه،حداقل تا زمانی که اسمم توی شناسنامه‌شه.

حاج‌خانم از خاطرات برادرش که زمین ارثی پدریش رو بالا کشیده تعریف می‌کنه و من در حینی که به یلدا شیر می‌دم به ظاهر گوشم به صحبت‌های اونه.
امروز ساعت پنج قرار بود که به یه فروشگاه برم تا راجع به کار حرف بزنم این سومین جایی بود که می‌رفتم.کسی یه زن رو با یه بچه برای کار نمی‌خواست.
اما صاحب این فروشگاه دوست علی‌آقا بود و امروز با وساطت اون قرار بود سری بزنم و اگه خدا بخواد به عنوان صندوق دار مشغول به‌کار بشم.
همسر هامون صادقی و صندوق دار یه فروشگاه مواد غذایی؟
چند وقت پیش که بهش گفتم کار می‌کنم چنان نگاه بدی بهم انداخت که مجبور شدم بخندم و به در شوخی بزنم،دیگه حتی اسم کار کردن رو هم نیاوردم اما الان باید عادت کنم،چون دیگه هامون نیست،منم و دخترم!

* * * * *

با صدای زنگ آیفون دست از آرایش صورتم می‌کشم و نگاهی به ساعت می‌ندازم.لابد باز یکی از این همسایه‌هاست،انگار ساعت معنا و مفهومی برای اهالی این‌جا نداره،هر وقت حوصله‌شون سر بره چادر نمازی سر می‌کنن و به بهانه‌ی سر زدن روی سر بقیه آوار می‌شن.
مداد چشمم رو همون‌جا می‌ذارم و برای این‌که یلدا بیدار نشه با قدم‌های سبک از اتاق بیرون می‌رم.در کمال تأسف آیفون خرابه،دمپایی‌های سیاه رنگ رو پام می‌کنم،از کنار باغچه‌ای که تقریبا کل حیاط کوچیک خونه‌ی حاج خانم رو گرفته می‌گذرم و در رو باز می‌کنم.
با دیدن مارال مات و مبهوت می‌گم:
_تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
با صورتی خسته داخل میاد و در رو می‌بنده،سکوتش رو می‌بینم و با اضطراب دوباره می‌پرسم:
_با توئم مگه تعقیبت نمی‌کنن؟
سری به علامت منفی تکون می‌ده:
_دیگه نه!
گیج نگاهش می‌کنم که دستم رو می‌کشه و در همون حال می‌گه:
_بیا حرف دارم باهات.
نمی‌دونم چرا دلم شور می‌زنه،حتی مسیر حیاط تا خونه رو هم تاب نمیارم و مصرانه می‌پرسم:
_جون به لب شدم مارال،تو رو خدا بگو چی‌شده!برای هامون اتفاقی افتاده؟
کفش‌هاش رو از پا در میاره و وارد می‌شه.

خونه‌ی قدیمی حاج خانم مبل نداره و به جاش پشتی هست و بالش‌های زرشکی رنگ که در عین قدیمی بودن سالم و تمیز موندن.به پشتی تکیه می‌زنه و می‌گه:
_ساعت چند قراره برای کار بری؟
نگاهی به ساعت می‌ندازم و جواب می‌دم:
_یک ساعت دیگه،نمی‌خوای بگی چی شده؟
سری تکون می‌ده و با کمی من‌ومن بالاخره به حرف می‌یاد‌:
_امروز صبح باز هامون اومد،با دوستش…یعنی… محمد هم توی ماشین بود.
مثل هر بار که اسم هامون رو می‌شنوم،قلبم شروع به کوبیدن می‌کنه.
زبونم از کار میوفته و سرتاپا گوش می‌شم.
ادامه می‌ده:
_فکر کردم مثل همیشه می‌خواد داد و بیداد کنه اما…
حرفش رو نمی‌زنه و به جاش با نگرانی به صورتم خیره می‌شه،یه اتفاقی افتاده مطمئنم!
قبل از این‌که مارال ادامه بده از جا بلند می‌شم،هنوز بزرگ نشدم،هنوزم بچه‌م،نمی خوام بشنوم.
در کمال حواس‌پرتی می‌گم:
_می‌رم برات چای بیارم.
تند به آشپزخونه می‌رم،کتری رو آب می‌کنم.توی سرم هزار و یک احتمال ردیف می‌شه.احتمال‌هایی که حتی فکر کردن بهش هم عذاب آوره!
مارال پشت سرم وارد آشپزخونه می‌شه و با لحنی نرم‌تر می‌گه:
_من که چیزی نگفتم که داری فرار می‌کنی.
گاز خونه‌ی حاج خانم قدیمیه،فندک نداره باید با کبریت روشنش کنم،اما نیست.
یادم میاد توی کشوی اول زیر دستمال‌ها گذاشتمش!
_گوشِت با منه آرامش؟
پیداش می‌کنم،بدون نگاه کردن به مارال کبریتی بیرون می‌کشم و روشنش ‌می‌کنم:
_یلدا رو می‌خواد.
مات و مبهوت سر برمی‌گردونم.
_گفت اگه دخترش و نیاری شکایت می‌کنه،گفت یه کاری می‌کنه که هیچ وقت یلدا رو نبینی،گفت ملاحظه بسه با پای خودت… آرامش دستت….

تند کبریت رو می‌ندازم،دستم سوخت.به جهنم!لب‌هام می‌لرزه،مارال به سمتم میاد و متأسف نگاهی به دستم می‌ندازه.
_سوختی!
به لکنت افتادم،مثل کسی که عمری لال بوده و حالا نمی‌دونه چطور کلمات رو کنار هم بچینه.
_شو…شوخی…هامون… این…هامون…
_بی‌خبر رفتی آرامش،دخترتم بی‌خبر بردی درسته هنوز کوچیکه و حضانت‌ش با توئه اما اگه تو دادگاه ثابت کنه صلاحیت نداری…
تند وسط حرفش می‌پرم
_چرا؟…چرا صلاحیت نداشته باشم؟مگه… مگه من چی‌کار کردم؟خیلی خوب می‌تونم از دخترم مراقبت کنم.
سری تکون می‌ده:
_حق با توئه،اونم یه تهدید الکی کرد.
بی رمق دستم رو به لباس‌شویی زوار دررفته بند می‌کنم تا نیوفتم.هامون هیچ وقت حرف الکی نمی‌زنه.

_برو باهاش حرف بزن آرامش!طلاق هم که می‌خوای باید توافقی باشه با فرار چیزی حل نمی‌شه تو رد صلاحیت نمی‌شی اما قانون اون بچه رو تا هفت سالگی دستت می‌ده بعدش چی؟بعدش می‌تونی از بچه‌ت دل بکنی؟باید باهاش حرف بزنی آرامش تا روی دنده‌ی لج‌بازی نیوفتاده.
سری به طرفین تکون می‌دم،ان‌قدر ازم عصبانیه که اگه من‌و ببینه… تحمل دیدن اون نگاه سرد و سرشار از نفرت رو ندارم.
من عادت کردم بودم،به مهربونی چشم‌هاش،به خنده‌هاش…تحمل نداشتم باهاش روبه رو بشم و نگاهش رو سرد ببینم.اما دخترم….
مارال زیر بازوم رو می‌گیره و نگران می‌گه:
_رنگت مثل گچ دیوار شده آرامش،خوبی؟روزی که خواستی بری بهت گفتم هامون به راحتی بی‌خیال نمی‌شه.خودتم می‌دونستی دیر یا زود همچین حرفی می‌زنه پس لازم نیست خودتو ببازی گرفتن اون بچه ازت دلیل می‌خواد که اون نداره!
با چشم‌هایی اشکی نگاهش می‌کنم.
_یعنی ان‌قدر ازم متنفر شده؟
نگاهش رو ازم می‌گیره و جواب می‌ده:
_کافیه آماده شو تا بریم سرکار جدیدت،با این وضع قبولت نمی‌کنن.مگه نمی‌گی به خاطر دخترت می‌جنگی؟پس بلند شو قدم اولت و بردار.
با نفسی عمیق هوا رو می‌بلعم و می‌گم:
_قدم دوم چیه؟
با این‌که خودم جوابش رو می‌دونم منتظر به مارال نگاه می‌کنم.با تأخیر جواب می‌ده:
_قانع کردن هامون،هم برای طلاق توافقی هم بچه!
ساکت نگاهش می‌کنم،با فرار کردن چیزی حل نمی‌شد،باید هامون و قانع کنم،باید به قدری قوی بشم که مقابلش وایستم و از طلاق بگم،بدون این‌که ببازم،بدون این‌که جلوی چشم‌هاش کم بیارم.با فرار نمی‌شه مجبورم بجنگم به خاطر یلدا،فقط به خاطر دخترم.

* * * * *
پتو رو روی حاج خانم می‌کشم و با لبخندی تصنعی می‌گم:
_قرصاتون و گذاشتم کنارتون براتون آب هم گذاشتم که اگه تشنه‌تون شد بخورید،چیز دیگه‌ای لازم ندارید؟

مچ دستم رو با دست‌های پیر و چروکیده‌ش می‌گیره و باز حرف خودش رو می‌زنه:
_اون پسره رو بفرست بره،بدشگونِ من می‌دونم.
نمی‌دونم بخندم یا گریه کنم،با درموندگی می‌گم:
_کسی این‌جا نیست حاج‌خانم با اجازتون می‌خوام برم دخترم و تنها گذاشتم.
متعجب می‌پرسه:
_مگه دختر داری؟مردم چی می‌گن؟تو که هنوز عروسی نگرفتی می‌خوای جلوی در و همسایه ذلیلم کنی؟

خدایا من و از این کابوس نجات بده!چه‌طوری این پیرزن رو آروم کنم؟با لحنی که به وضوح کلافه شده صدام رو بالا می‌برم تا خوب بشنوه:
_من دخترت نیستم حاج‌خانم.
بی‌هوا شروع به گریه می‌کنه،گریه‌ای که حتی یک قطره اشک هم در پی نداره.
_خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که این ‌دختره‌ی ناخلف رو بهم دادی؟خاتون یکی زاییده جلوی زنیکه سر بلند نمی‌کنه اون وقت دختر من صاف صاف توی چشمم می‌گه تو مادرم نیستی من که می‌دونم همش به خاطر اون پسره‌ی بدشگونِ اون این حرفا رو یادت داده.

نفسی می‌کشم و این‌بار آروم‌تر می‌گم:
_قربونت برم بخواب!من همین‌جا می‌مونم پیش اون پسره‌ی بدشگون هم نمی‌رم باشه؟تو فقط بخواب.
مثل بچه‌ها قانع می‌شه و پلک‌هاش رو روی هم می‌ذاره و دستم رو رها می‌کنه و می‌گه:
_نری‌ها.نصف شب بیدار می‌شم ببینم نیستی الم‌شنگه راه می‌ندازم به بابات می‌گم بیاد تکلیف‌‌تو روشن کنه.
نفس آسوده‌ای می‌کشم.
_چشم من همین‌جام،شب‌بخیر‌.
چند لحظه‌ای بالای سرش می‌مونم و وقتی صدای خروپف‌ش رو می‌شنوم چراغ رو خاموش می‌کنم و از اتاق بیرون می‌رم.شانس بیارم یلدا بیدار نشده باشه چون اون اگه بدخواب بشه ناچارم تا صبح پابه‌پاش بیدار بمونم.
از پله‌های توی آشپزخونه به طبقه‌ی پایین می‌رم،دلم برای حاج‌خانم می‌سوزه. طبقه‌ی پایین خونه‌ش رو برای دخترش آماده کرده بود،باهزار شور و شوق براش جهاز چیده بود و دخترش درست شب عروسیش تصادف کرد و همراه شوهرش مرد. این خونه هم دست نخورده باقی موند تا این‌که علی آقا ازدواج کرد و با همسرش زندگی شونو این‌جا شروع کردن اما آرزو نتونست با مادرشوهرش بسازه و از این‌جا رفتن.با وجود مخالفت حاج خانم، علی آقا این طبقه رو اجاره داد تا مادرش تنها نباشه ولی با گذشت چند سال مستأجرهای این طبقه هم رفتن و بالاخره نوبت من بود پا به این خونه بذارم،خونه‌ای که معلوم نیست چقدر داخلش دووم بیارم.
وارد اتاقم می‌شم و با دیدن صورت غرق در خواب یلدا نفسی با آسودگی می‌کشم.
لباس‌هام رو عوض می‌کنم،مسواک می‌زنم و کنار یلدا دراز می‌کشم به امید خواب.
شب‌ها خوبه،به شرطی دل‌تنگ نباشی. وقتی با قلبی عاشق و فکری مشغول پا به رخت‌خواب بذاری اون وقت می‌فهمی شب‌ها آرامش نداره،که برعکس ترس داره. افسار دلت پاره ‌ می‌شه،ممکنه اشتباه کنی،از شدت دلتنگی دست به کاری بزنی که فردا پشیمونت کنه.
موبایلم رو از کنارم برمی‌دارم و با این‌که به خودم قول دادم، زیر قولم می‌زنم و اینترنتم رو روشن می‌کنم.به محض روشن کردن پیامی بالای صفحه میاد که نفسم رو بند میاره.
تند صفحه رو قفل می‌کنم و می‌شینم،دستی به گردنم می‌کشم.حس می‌کنم سطل آب جوشی رو روی سرم خالی کردن.
پیام داده،مثل قدیم‌ها.با همون شماره‌ی ناشناس!هیچ وقت درباره‌ش
صحبت نکردیم.تمام این ماه‌ها نه من از اون شماره گفتم و نه او حرفی زد.اما الان… چه مدت گذشته؟از من بپرسن می‌گم سال‌ها…
سال‌هایی که عاشق‌ترم کرد،بزرگ‌ترم کرد.احساسم بیش‌تر شد،به‌قدری که با یک پیام از جانب شوهرم عرق سردی روی تنم می‌شینه و جرئت باز کردن پیام رو پیدا نمی‌کنم.مگه همه‌ی زن‌و شوهر ها برای هم پیام نمی‌فرستن؟ما هم می‌فرستادیم پس الان چه مرگمه؟
نگاهی به موبایلم می‌ندازم،دلم پر می‌کشه اما جرئت دست دراز کردن و برداشتنش رو ندارم.
دوباره دراز می‌کشم و پلک‌هام رو روی هم فشار می‌دم.بخواب،لطفا بخواب…توجهی به اون پیام نکن آرامش بخواب!
بی‌فایده‌ست.شب‌ها برای آدم‌های دل‌تنگ خطرناکه!موبایلم رو برمی‌دارم.پسوردش رو می‌زنم و بدون مکث پیامش رو باز می‌کنم.

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل
دانلود رمان قصاص نوشته سارگل
Rating: 3.0/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *