آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 9

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

هیچ حرفی نمی زد.
نگاهش روی پریا بود اما حواسش نبود.
پریا یک بند از هیوا حرف میزد.
خاله ی مهربان صدایش می کرد.
داریوش کنارش نشست.
_چته داداش؟
جوابی نداد.
چقدر بزرگ شده بود.
خانم شده بود.
زیبا شده بود.
زیبا بود اما انگار معجزه ای شده باشد بی نهایت زیباتر از قبل شده بود.
با اینکه دیشب او را دید اما باز هم حس می کرد تغییراتش زیادی واضح است.
_هیوا با کسی رابطه داره؟
داریوش متعجب گفت:نه! البته غیر از صندوق دار رستوران که هیوا چند بار جواب خواستگاریشو داده و ردش کرده.
پس مرد امروز آن صندوق دار نبود.
مردی که آشنا نبود.
متوجه شد که هیوا درست نمی شناختش.
اما غریبه هم نبود.
_چیکار داری به هیوا؟
جواب داریوش را نداد.
چای سرد شده اش را نگاهی کرد و گفت:زن داداش یه چایی میاری؟
نیشخندی روی لب های داریوش بود.
پس یزدان با دیدن هیوا وا داده بود.
نغمه بلند شد تا برایش چای بیاورد.
پریا ساعتی که با خودکار هیوا روی جای سوختگیش کشیده بود را نشان یزدان داد و گفت:ببین بابایی، اینو خاله هیوا برام کشید، خیلی دوسش دارم…
یزدان عصبی گفت:دیگه بهش نمیکنی خاله هیوا، اون خاله ی تو نیست.
داریوش با اعتراض گفت:چیکار داری به بچه…
یزدان کلافه از جایش بلند شد.
_میرم یکم قدم بزنم.
نغمه فورا گفت:پس چای چی؟
_نمی خورم.
جلوی در کفش هایش را پوشید و از خانه بیرون زد.
حالش حال خوبی نبود.
تا قبل از اینکه هیوا را ببیند مدام فکر می کرد همان دختر 20ساله ی قبل است.
با همان تیپ های جلف و کارهای بچگانه.
توقع داشت باز هم دنبال خرابکاری باشد.
اما هیوایی که از دیشب دیده بود زمین تا آسمان فرق می کرد.
این دختر درست شبیه به یک معجزه بود.
زیبا و متین!
عین همان هیوایی که آن سال ها توقع داشت.
ولی هیچ وقت نشد.
با خیانتی هم که کرد همه چیز بدتر از قبل شد.
خدا لعنتش کند.
باید دور می شد.
هیوا مرده بود.
هیچ وقت هم زنده نمیشد.
دیگر نمی دیدش.
سراغش را نمی گرفت.
دیوانگی موقتش هم حل میشد.
باید برای خودش این دیدن کوتاه را تمام می کرد.
قبل از اینکه خودش تمام شود.
****
فصل سیزدهم
استکان چای جلویش قرار گرفت.
سرهنگ خانه نبود.
لیلا کمی خرید داشت و او هم برای همین بیرون رفته بود.
جلویش نشست و گفت:شنیدم برای خدا بیامرز خانمت چه مشکلی پیش اومده.
یزدان سرش را تکان داد و گفت:عمر دست خداست.
_متاسف شدم، خیلی، جوون بود.
_ممنونم، تو این چندسال خیلی تو فکرتون بودم.
با تردید پرسید:خبری از هیوا دارین؟
لیلا بدون جواب داد پرسید: دخترت چطوره؟
یزدان به زور لبخند زد و گفت:زیاد روی غریبه ها به جوش نیست، تازه کمی با خانواده ی داریوش راحت شده وقتایی که میرم سرکار و مامان نمی تونه بهش برسه می برمش اونجا.
لیلا با لبخند سر تکان داد.
_خدا برات حفظش کنه.
اشاره ای به چای کرد و گفت:بخور، سرد میشه.
یزدان که استکانش را برداشت اینبار خودش گفت:هیوا رو دیدی؟ بخاطر کاری که باهات کرد بخشیدیش؟ دوباره همون یزدان شدی؟
آب دهانش را بزور قورت داد.
5سال پیش از یزدان عیار چیزی نمانده بود.
یزدان 5سال پیش انتقامش را به بدترین شکل ممکن گرفت.
_دیدمش!
لیلا با بغض گفت: من فقط عکساشو می ببینم که داریوش یواشکی برام می فرسته، از ترس سرهنگ نمی تونم کاری کنم، خودشم رگ لجبازی سرهنگ رو داره، تو این 5سال وقتی سرهنگ از خونه بیرونش کرد و آواره شد دیگه برنگشت، قید همه چیزو زد، یهو غیب شد.یک سال هیچ خبری ازش نشد، حتی داریوشم ازش خبر نداشت، تمام اون یه سال اشک ریختم و التماس خدا کردم که بلایی سرش نیومده باشه.خدا جوابمو داد، بعد یه سال رفته بود سراغ داریوش…داریوش زیر بال و پرش رو گرفت، اما بازم برنگشت، هیچ وقت هیچ سراغی ازمون نگرفت.
نفس عمیقی کشید.
آن یک سال پریا را حامله بود.
مطمئنا برای اینکه کسی نفهمد که از چه کسی و چطور حامله شده غیب شده بود.
هرچند می دانست همان یک سال هم داریوش کنارش بود.
فقط به خانواده اش چیزی نگفت.
با همه ی شرمندگی نمی توانست به لیلا نگاه کند.
معذب بود.
انگار راه نفسش را گرفته باشند.
خطا کرده بود.
خطایی که غیر از داریوش و زنش کسی نمی دانست.
نباید هم کسی می فهمید.
قرار نبود باز هم هیوا زنش باشد.
همه چیز هم درون گذشته می ماند.
مطمئن بود داریوش حرفی نخواهد زد.
تمام این سال ها چیزی نگفته بود.
از این به بعد هم چیزی نمی گفت.
-زندگیش خراب شد، کاش ببخشیش یزدان جان، با زندگی تو هم بازی کرد، هیوا بد نبود، ذاتش پاکه، سفیده، نمی دونم چی باعث شد که اینکارو کنه. کاش با سرهنگ حرف بزنی، دلتنگشم، بچه ام 5 ساله آواره اس، همه تف و لعنتش کردن، می دونم خواسته ام زیاده ازت، تو تنها کسی بودی که تو این ماجرا آسیب دیدی، اما ببخشش پسرم، ببخش تا سرهنگ هم کوتاه بیاد، شاید دلش صاف شد و هیوا بازم به این خونه برگشت.
یزدان به زور گفت: من دیگه گلایه ای از کسی ندارم، همه چیز برای من همون سالها تموم شد، به دیده ی منت من با سرهنگ صحبت می کنم.
لیلا نفس عمیقی کشید و لبخند زد.
یزدان باز هم گند زده بود!
خدا او را ببخشد نه هیوا را!
*************
نیوشا با حرص گفت: مگه ده شب به بعد بشه خانم رو خفت کرد.
خندید و از جلوی در کنار رفت.
-نیو هر بار میای همین غرو می زنی، یه چیز جدید بگو.
نیوشا کفش هایش را در آورد.
داخل شد و گفت: کوبیده می خوردما!
-برات آوردم شکمو خانم.
نیوشا لبخند زد و تنش را به مبل کوباند.
-تاکسی تلفنی ها خیلی گرون می گیرن لامصب!
-آره، این وقت شب اتوبوم نیست که بیای.
نیوشا پشت چشمی برایش نازک کرد و گفت: یه چیزی بیار از گشنگی هلاک شدم.
هیوا سری با خنده تکان داد و به آشپزخانه رفت.
غذایش را کشید و آورد.
سفره ی کوچکی پهن کرد.
نیوشا تکه ای از کباب را درون دهان گذاشت و گفت: لامصب رستوران 5 ستاره همینه دیگه!
-نوش جان!
-چه خبر؟
انگار منتظر این حرف بود.
اما نتوانست در مورد یزدان و دیدنش حرف بزند.
می دانست شروع می کند به نصیحت کردن.
حق هم داشت.
خودش هم ابدا قصدی نداشت به یزدان برگردد.
البته که او هم چیزی نخواسته بود.
-هیچی، رستوران، خونه، تو چه خبر؟
-خواستگار دارم.
قلپی از نوشابه اش خورد.
هیوا با ذوق گفت: خب…
-طرف مهندس راه سازیه…همه چیزش خوبه فقط مو نداره.
هیوا با صدا خندی.
-دیونه مگه می خوای با موهاش زندگی کنی؟
-نه اما مرد تاس به چه دردی می خوره؟
-خر نشو نیوشا، اگه مرد خوبیه دودستی بچسبش!
-دارم فکر می کنم.
هیوا قاشقش را در دهان گذاشت.
-خوب می کنی یکم بالا و پایین کن، دیدی خوبه اوکی رو بده.
نیوشا سر تکان داد.
از اول هم می خواست بله بگوید.
زیبایی ابدا برایش مهم نبود.
همین که درآمد کافی داشت و همچنین متین و خوب بود یعنی تایید شده!
بعد از شام و جمع شدن سفره، پای تلویزیون نشستند.
هروقت نیوشا می آمد تا صبح می ماند.
حدود 8 صبح نیوشا به سرکارش می رفت و هیوا هم به رستوران!
خواهرانه های قشنگی داشتند.
از آنهایی که برای هم جان می دادند.
برای هم هر کاری می کردند.
هیوا تمام این سال ها ممنونش بود.
هیچ وقت تنهایش نگذاشت.
حتی چندباری به سراغ سرهنگ هم رفت.
اما سرهنگ با خفت از خانه بیرونش کرد.
باید برای بودن و ماندنش خودش را قربانیش می کرد.
دوستی با نیوشا زیادی ارزشمند بود.
*************
سوار اتوبوس شد.
این بار به جای صندلی های آخر هم دم نشست.
خوابش می آمد.
اگر نمی ترسید که رستوران را رد کند درون اتوبوس چرت می زد.
سرش را به شیشه چسباند و به بیرون خیره شد.
احتمالا زمستان امسال طولانی می گذشت.
از آن زمستان های نکبت!
البته که با وجود یزدان و آمدنش باید زمستان را با نکبت نامگذاری می کرد.
اتوبوس حرکت کرد.
خوب بود که حداقل آدرس خانه اش را نداشت.
و بهتر از آنکه نغمه و داریوش چیزی از او نداده بودند.
تا به رستوران برسد باید 5 ایستگاه را رد می کرد.
مسیر طولانی بود.
اما هیچوقت خسته نمی شد.
ایستگاه سوم بود که حس کرد کسی کنارش نشست.
پلک باز کرد.
از دیدن یزدان جا خورد.
-صبح بخیر!
-تو اینجا؟
-همش یه تصادفه!
هیوا برآشفته شد و گفت: دروغگو، چطوری منو پیدا کردی ها؟
-صداتو بیار پایین!
با خجالت نگاهی به اطرافش انداخت.
راست می گفت، تن صدایش کمی بالا بود.
-حرف دارم!
-من گوشی برای شنیدن ندارم.
کاش زود به رستوران می رسیدند.
دست هیوا را گرفت که هیوا جوری محکم دستش را کشید که به بدنه ی اتوبوس برخورد.
-آروم!
-آخرین بارت باشه به من دست می زنی.
حتی نمی خواست نگاهش کند.
بسکه چهره اش مردانه تر و جذاب تر شده بود.
اما این جذابیت باعث نمی شد که با تمام ظلمش او را ببخشد.
-گوش کن هیوا…
هیوا میان حرفش پرید و گفت: تمومش کن لعنتی، می فهمی؟
ایستگاه چهارم را رد کردند.
فقط باید چند کیلومتر دیگر دوام می آورد.
-من بهش می گم موش و گربه بازی، می تونم وسط همین اتوبوس داد بزنم زنمی، کی به کیه؟ کی میاد میگه کو شناسنامه؟ هیچ کس نمی پرسه، یعنی دنیامون به همین مسخرگیه، پس باید گوش کنی چی میگم هیوا…
هیوا با خشم نگاهش کرد.
خودش می برید، خودش هم می دوخت.
انگار که شهر هرت باشد.
-یزدان…
-خوبه هنوز اسممو یادته!
هیوا پوزخند زد.
از نزدیکی بیش از حد یزدان به خودش متنفر بود.
انگار که مور مورش شود.
-تو زندگیم نمی خوامت!
یزدان خندید.
زن خوش خیالی بود.
انگار خواستن او مهم باشد.
-صحبت می کنیم به نتیجه می رسیم.
هیوا براق شد و گفت: مگه الان داریم چه غلطی می کنیم؟ اصلا ببینم تو چی ازم می خوای؟ مگه انتقامتو ازم نگرفتی؟ مگه نیست و نابودم نکردی؟ رفتی اونور دنیا عشق و حالتو کردی حالا که زنت مرده برگشتی که چی؟ گیریم که برگشتی، کشورت بوده خانواده و فک و فامیلت اینجان، درست! اما به هیوا چه؟ تو رو به من چه؟
یزدان با بی شرمی دستش را روی ران پای هیوا گذاشت و فشرد.
جایی که می دانست هیوا به شدت حساس است.
کم مانده بود جیغ بزند.
قلبش به وضوح دچار تپش شد.
آب دهان قورت داد و با دندان های کلید شده گفت: دستتو بردار قبل از اینکه داد و بیداد کنم!
کار به جای باریک نکشید.
چون به ایستگاه پنجم رسیدند.
هیوا وحشیانه یزدان را عقب زد و از اتوبوس پایین پرید.
حتی یک لحظه هم به عقب برنگشت.
فقط دوید و خودش را درون رستوران پرت کرد.
منصوری با دیدنش که نفس نفس می زد فورا به سمتش آمد.
-خوبی؟
باز این بشر پسر خاله شد!
-خوبم.
نفس تازه کرد و قبل از اینکه توجه بقیه را جلب کند به سمت آشپزخانه روان شد.
مردیکه ی پفیوز!
فکر کرده می تواند گروکشی کند.
هنوز هم تپش قلب داشت.
خدا لعنش کند.
عجب مرد ظالمی شده بود!
***********

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 4.5/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن