خانه / آخرین مطالب / رمان هزار چم پارت 20

رمان هزار چم پارت 20

رمان هزار چم فصل  ششم نوشته زینب ایلخانی شصت تیپ مرجع دانلود رمان های آنلاین

رمان هزار چم به قلم زینب ایلخانی فصل اول تا اخر جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید شصت تیپ مرجع دانلود و معرفی رمان های ایرانی عاشقانه

رمان پیشنهادی:رمان زیبای معجون از اینجا کلیک کنید

حتی اميد اين‌كه مي آيي هم مي تواند سردترين فصل سال را به امن ترين امانم، در اين بحبوحه هراس، مبدل كند…

اين روزها كه خيلى روز گذشته است از روزي كه مي‌گويند تو را ديگر كسي نديده است، من تار و پود حياتم را با اميد به آن راه باريك خاكي كه از پيچ در پيچ جاده هزارچم، به كلبه كوچكم مي‌رسد، رج مي‌زنم.

بلكه روز رسيدنت برسد و من اين تار و پود را فرشى كنم براي قدم هايت…

در ايوان كوچك كلبه ام به تماشاي غروب نشسته ام.
با خودم فكر مي‌كنم خورشيد چرا يك دفعه نمي‌رود؟

چرا اين قدر براي رفتن مردد است؟

چرا اين قدر با طنازى و آرام آرام مي‌رود؟

بعد فكر مي‌كنم بيچاره شايد دلش به رفتن نيست!
شايد دستي او را با زور مي‌خواهد ببرد و او براي بيشتر ماندن مردد است و دلى براي كندن از روز و زمين ندارد…

بيچاره خورشيد!
خوب مي‌داند اگرچه شب و ماه و ستارگانش زيباست و شاعرانه؛
اگرچه عينك آفتابي و كرم ضد آفتاب در شب لازم نيست؛
اما هيچ كس در شبي كه مطمئن نباشد پس از آن خورشيد، دوباره طلوع خواهد كرد، نمي‌تواند شاعرانه و عاشقانه ستاره بشمارد.

رخساره با لبخند، از دور، نزديكم مي شود.
سبد كوچك پر از سبزي اش را مقابلم مي‌گيرد.
با همان لهجه شيرينش مي‌گويد:

_ ريحانه خانم جان! بيا ببين باغچه‌ت عجب سبزي هایی داره!

سبد را گرفتم و بي اختيار، دست هاي خشكش را نوازش كردم.
مي‌دانم رخساره، هر شب فراموش مي‌كند كرم مرطوب كننده اي كه برايش آورده ام را بزند.

_ بازم زحمتش افتاد روي دوش تو.

با خنده، دستش را بالا مي برد و مي‌گويد:

_ اوووووووو! چه زحمتي ام!
كمرم شكست از اين همه زحمت.

بعد با كنجكاوي، داخل كلبه را نگاه مي‌كند.

_ خواهر! بچه ها چرا سر و صداشون نمياد؟

_ تازه خوابوندمشون.

_ خوش به حالت! اين دوتا آتيش پاره من، انگار خواب شده جن واسشون و اينا بسم الله.

بعد دوباره سر مي‌كشد داخل كلبه و مي‌پرسد:

_ امشبم خورشت بار گذاشتي؟

آه كشيدم و به همان راه باريك نگاه كردم.
مي‌دانم دلش برايم مي سوزد.
صدايش پر از غم است؛ وقتي مي‌گويد:

_ قربان تو بشم.
صبح قابلمه رو بذار لب همين ايوون، كه ساجد بياد ببره بده كارگرا اون ويلا بالايي كه دارن مي‌سازن.

بي اختيار عصبي مي شوم و مي‌گويم:

_ اين قدر مطمئني كه امشبم نمياد؟
از كجا معلوم؟ شايد اومد! شايد غذاي امشبم…

هق هقم اجازه ادامه صحبت نمي‌دهد.
بيچاره مي‌ترسد.
سريع بالا مي آيد، نوازشم مي‌كند و تند تند معذرت خواهي مي كند.

_ دردت به سرم! من لال شم الهي!
به خدا نمي‌خواستم نمك زخمت شم.
به حق همين غروب و وقت اذان مياد.
ايشالا مياد!

تقصير رخساره نيست.
اين چند وقت، نگاه و صداي همه، نسبت به من، پر از ترحم است.
پر از ناباورى، پر از اين‌كه ” زن بيچاره از بس منتظر ماند، ديوانه شد. “
عشق ، انتظار، جنون…
شايد هر سه، سير متوالى دارند كه بايد تكرار شوند.
شايد بعد از جنون، دوباره عشق بيايد!

شايد اصلا جنون همان عشق باشد‌.
مثلا در جنون، دوباره معشوق را در كنارت داري، اما ديگران آن را نمي‌بينند.

امير؟
مرحله انتظار را تمام كنم؟
تمام كنم تا به جنون برسم، تا حتي در وهم، دوباره تو را داشته باشم؟
اما دخترم چه؟
جانانمان را چه كنم؟
ساهيار معصوم و بى پناه را چگونه رها كنم و به تنهايي، وارد سياره جنون شوم؟
حالم در عين خوشي، ناخوش است…

اما مي‌دانى عزيز دل من، اين روزها هر وقت كه تا كم آوردن، تنها چند نفس باقيست، چگونه خودم را نجات مي‌دهم؟

با يادآوري جملات آخر سولماز، آن‌گاه كه براي آخرين بار، قبل از اين‌كه از دادگاه براي بردنش به زندان، سوار ماشينش كنند، دستانش را گرفتم و ملتمسانه خواستم برايم از تو بگويد.

چند ثانيه در سكوت، با بغض نگاهم كرد.
بعد اين‌بار، خودش از خانمي كه دستبند به دستش زده بود، تمنا كرد كه چند دقيقه به او وقت بدهد.
انگار مي‌خواست قدري از دينش را اين طور ادا كند.

_دكترا از اين‌كه بهوش بياد، قطع اميد كرده بودن.
آخه فقط مشكل اون، زخم توی سينه‌ش نبود.
چند روز تموم، قبل از اين كه تير بخوره، شكنجه شده بود.
اون قدر كه حتي يادمه بر اثر ضربه زياد، ديدش تار شده بود و حتي تعادل ايستادن نداشت.
اما تا لحظه آخر، ايستاد.
هر بلايي كه مي‌تونستن، نامردا سرش آورده بودن كه بتونن ازش راجب اون مداركي كه عليه‌شون داشت، اطلاعات بگيرن.
عيوض زاده كه مطمئن شد تمام شاهد و مدرك ها رو از بين برده، به دستور اون بالايي ها، دستور خلاص‌شو داد…
همه تلاشمو كردم؛ از همه چيم گذشتم؛ حتي جون خودمم در خطر افتاد كه بتونم نجاتش بدم.
اما هيچ تغييري نمي‌كرد.
دكترش مي‌گفت بعيد مي‌دونه بهوش بياد.
اما اومد!
مي‌دوني چه طور؟
مجبور شدم.
خيلي درد كشيدم، اما مجبور شدم تو گوشش بگم يه تو راهي توي شكم زنش هست.
مدام گفتم…
مدام گفتم.
اين‌قدر كه بالاخره به هوش اومد.

اما اوني كه بهوش اومد، ديگه امير نبود.
فقط شبيه خودش بود.
اين قدر لاغر و ضعيف شده بود كه خودم گاهي شك مي‌كردم اين همون يل ميدون باشه!
حتي نمي‌تونست راه بره.
گنگ شده بود.
هيچ حركت و واكنش خاصي نداشت.
حرف نمي‌زد.
حتي ديگه نگاه‌هم نمي‌كرد.
دائم زل زده بود كف زمين.
گردنشم به زور، بالا نگه مي‌داشت.
اما من…
من با چشماي خودم ديدم وقتي تلوزيون مصاحبه تو رو نشون داد، چه طور وقتي صدات رو شنيد، روح تو وجودش برگشت.
چه طور داشت سعي مي‌كرد برگرده به زندگي.
عيوض زاده واسم يه نگهبان گذاشته بود كه بیست و چهارساعته حواسش به من و امير باشه.
اين اواخر ترسيده بودم ريحانه.
ترسيده بودم از چشم هاي عبد و عبيد شده اون نگهبان.
وقتي اون طور مي‌شِست و امير رو نگاه مي‌كرد تا با همون نفسي كه سخت از سينه‌ش بيرون ميومد، چند كلمه واسش صحبت كنه.
من حتم داشتم اين زندانبان، عاشق زندانيش شده…
مي‌خواستم خوب شه.
ديگه طاقت نداشتم اون‌قدر ضعيف و دردمند ببينمش.
از اون به بعد، شروع كردم خودم فيلم هاي تو رو واسش گذاشتن.
از تو گفتن واسش…
عكس و فيلم دخترش رو كه نشونش دادم، بعد اون‌همه وقت، اولين بار بود لبخندشو ديدم‌.
اون شب، طولاني تر از هميشه نماز خوند.
از همون شب، تمام تلاشش خوب شدن بود.
خوب شدن و رفتن!
ازم خواهش مي‌كرد كمكش كنم بره‌.
اما نمي‌شد!
نه كه نخوام! به اسمش قسم، من ديگه سولماز سابق نبودم.
اون شونزده ماه، لحظه لحظه كنارش بودن، از من يه آدم ديگه ساخته بود.
مي‌دونستم كمكش كنم واسه رفتن،
نه خودم زنده مي‌مونم، نه خودش!
مي‌خواستم حافظ جونش باشم.
روزگار شهابم رو كه فهميد، داغون شد ديگه. التماس مي‌كرد واسه شهاب الدينش كاري كنم.
من مادر بودم.
مگه مي‌شه راضي باشم به مرگ بچه بي گناهم؟ اما دستم بسته بود.
عيوض زاده تهديد كرده بود كه پامو از اونجا بيرون بذارم، كار من و امير رو تموم كنه…
به خدا بعد غيب شدن امير هم با كلي رنج و بدبختي از اونجا فرار كردم.
پنج روز تموم توي راه بودم تا بتونم برسم اين‌جا.
نمي‌دوني چيا كشيدم.
نمي‌دونم ريحانه!
نمي‌دونم امير فرار كرده يا آدم هاي عيوض زاده بلايي سرش آوردن؟
فقط اگه يه روز ديديش، بهش بگو اون سولمازى كه تحويل روزگار دادي، با سولماز دو سال قبل، زمين تا آسمون توفيرش بود….”

صبح مي‌شود، خورشيد مي آيد؛ خروسِ رخساره، بانگ بيدار باش مي زند.

دختركم تب كرده است و اين سرماخوردگىِ تازه از راه رسيده، آخرين تير خلاصِ يك مادرِ خسته است، تا بهانه اي پيدا كند براي اشك هايش؛ براي اعتراض هايش، براي گله و شكايت نزد پرودگارش…

قابلمه هاي غذا را در ايوان گذاشتم تا ساجد بيايد و مثل هر روز با يك آه و نگاه ترحم انگيز به من، آن ها را ببرد.

گربه لاغرِ ترسو، باز سر و كله اش پيدا شده؛ همان كه از خروس رخساره مي ترسد و حتي جرات نمي‌كند نزديك كلبه شود.

از دور به قابلمه ها نگاه مي‌كند و ناله مي‌كند.
ظرفي برمي‌دارم و كمي غذا در آن مي‌ريزم و برايش مي‌برم.
حتي جرات نمي‌كند جلو بيايد.
با بغض و حرص مي‌گويم:

_ دنيا واسه بزدل ها، فقط يه كارت جايزه داره؛ صد آفرين و هزار آفرين نيست!
بدبختي و فلاكت مطلقه!

با گربه بيچاره لج افتاده ام، چون شبيه يك قسمتي از زندگي ام است؛ كه با ترس و بزدلي ام سياهش كردم.

حالا خودم را مقصرِ امروزِ همه مي‌دانم.
اگر شهاب محكوم به پنج سال حبس شده است؛ مقصر منم!

منم كه با ترس و بزدلي براي فرار از خانه پدري و به دست آوردن حسرت ها و عقده هايم با او ازدواج كردم و بعد از جدايي، باعث شدم اين قدر دچار كينه شود كه مرتكب چنين جرم هايي شود.

اگر امير نيست، من مقصرم.
من مقصرم كه حضورم، باعث شد اين قدر دشمن در زندگي اش باشد.

من مقصر بي پدر و مادر شدن ساهيارم.
من مقصر اين هستم كه دخترم هرگز دست نوازش پدرش را احساس نكرده است.

من مقصر همه چيز هستم…

بعد دوباره شاكى سر به آسمان مي آورم و مي‌گويم:

_ بيداري؟ آهاي ؟! بخشنده مهربان بيداري؟
كو رحم و مروتت؟ كو عدلت ؟
چه قدر ديگه بايد سرم بياد و بگم توكل به حكمت خدا، هرچي خدا بخواد؟!
خوش انصاف اصلا تو توي طالع من آسايش گذاشتي؟

حالا به هق هق افتاده ام. از خودم متنفرم؛ از خودم كه مي‌دانم حالا رفوزه ترين شاگرد مكتبش شده ام…

سمت كلبه بازگشتم، از اينكه بچه ها هنوز خواب بودند؛ خيالم راحت شد.
چادرم را سرم كشيدم و سمت كلبه رخساره رفتم. در كه زدم، هراسان در را باز كرد.
معلوم بود تازه بيدار شده است.

_ واي چي شده دردت به سرم؟

كليد را كف دستش گذاشتم و گفتم:

_ بچه ها توي كلبه خوابن، ميشه بهشون سر بزني؟
من بايد برم امامزاده.

با نگراني گفت:

_ خاك به سرم، توي اين مه؟ راه دوره كه!

_ برمی‌گردم رخساره جان، شير جانا رو آماده كردم بهش بده.
جبران مي‌كنم، تو رو خدا مواظبش باش، يكم ناخوشه.
اميرم اگه اومد سراغ منو گرفت؛ بگو بر مي‌گرده.
كليدو بده بهش و بگو چاي رو سماوره.

با چشم هاي گشاد شده به من چشم مي‌دوزد.
صبر نمي‌كنم، مي،بوسمش و سريع پشت فرمان مي نشينم.

نميدانم چه قدر طول مي‌كشد اما حالا آفتاب، كاملا بر بدن روز نشسته است و مناره هاي امامزاده عجب زير اين آفتاب برق مي زند.

نمازم را كه خواندم، اين بار كه به ضريح چسبيدم هيچ نگفتم. راستش به خاطر حرف هايي كه چند ساعت پيش زده بودم، از خودم و خدا شرم مي‌كردم اما چه كنم، من همان طفلي بودم كه از مادر سيلي خورده بودم و جز دامان مادر، جايي براي گريستن درد سيلي نداشتم…

همانطور كه پلك هايم كمي سنگين مي‌شد،
از ميان حفره هاي ضريح، در قسمت مردانه، يك جفت پا ديدم كه او هم نزديك ضريح مي‌شد.

متوجه نشستنش شدم. عطرش در فضا پيچيد.

خداي من ! عطر خودش بود!

هر چه تلاش كردم چشم هايم را بيشتر باز كنم، نتوانستم.
در حالت خواب و بيداري فلج شده بودم. دستش را روي ضريح ديدم.
اشكم چكيد، مي‌خواستم فرياد بزنم و صدايش كنم اما ناتوان بودم.

چشم هايم كم كم بسته شد،
فقط صدايش را مي شنيدم.

“با اين خدا زندگي كن
ايمان بيار بهش
قبولش كن
باهاش معامله كن
باورش كن
بهش تكيه كن
اخلاقش اينجوريه !
مي‌بره تا مرز نااميدي
بگو دارمت!
با اين خدا زندگي كن
ايمان بيار بهش
مشكل و گره افتاد توي زندگيت،
بگو خدا مي‌دونم بلدي برطرفش كني،
لبخند بزن
بگو عمدا نمي‌كني اما تو بلدي،
بگو خدا قاطي نمي،كنم
قاطي نكن!!
خدا بلده
ايمان بيار كه بلده
ايمان بيار به اون پرده اي كه همه چيز پشتشه…”

خوب به خاطر داشتم، که اولين سالگرد ازدواجمان بود…

با شنيدن خبر، از شدت عصبانيت، طورى ظرف ميوه خورى را برداشتم و به آشپزخانه بردم و روي ميز كوبيدم؛ كه بعد از صداى مهيبش، چند پرتقال هم از داخلش، روي زمين سُر خورد .

پشت سرم وارد آشپزخانه شد. با آرامش پرتقال ها را جمع كرد و در ظرف گذاشت.

پشتم را به او كردم، عصبي و تند نفس مي‌كشيدم.
دست هايش دور كمرم حلقه شد.

_ ريحان گلى جانم؟!

جواب ندادم، خم شد و سرش را روى شانه ام گذاشت.

_ خانمِ من اين قدر بد اخلاق بوده؟

دوباره جواب ندادم.
شروع كرد بوسيدن گونه هايم. چشم هايم را محكم بستم و گفتم:

_ نكن!

با ته خنده شيريني، از همان خنده هايي كه صداي مردانه اش را هزار برابر جذاب مي‌كند؛ گفت:

_ عرشِ خدا داره همين جوري ميلرزه ها،
رحم كن به فرشته ها.
الان اين قدر مي‌لرزه، كه سرگيجه بگيرن بيچاره ها!

با تعجب و حرص گفتم:

_ چي؟ مگه من دارم مي‌لرزونم؟!

محكم‌تر بوسيدم و گفت:

_ بله زن و شوهر قهر كنن، عرش هي مي‌لرزه.

بعد شروع كرد قلقلك دادنم و هم‌زمان مي‌گفت:

_ هي مي‌لرزه! هي مي‌لرزه!

قهقهه مي‌زدم و مي‌خواستم از دستش فرار كنم،
بالاخره تسليم شدم و خودم را در آغوشش رها كردم.

لبم را بوسيد و گفت:

_ پدر صلواتى، دفعه آخرته با امير قهر مي‌كني‌ها!

بازويش را آرام گاز گرفتم و گفتم:

_ حقته!
اصلا دارم دق مي‌كنم، مي‌فهمي!
من فردا مهمون دعوت كرده بودم!
وقت آتليه گرفتم!
كيك و كلي ميوه و غذا سفارش دادم!

موهايم را از صورتم كنار زد و پيشاني ام را بوسيد.

_اين كه غصه نداره، مهمونا كه غريبه نيستن؛ مي‌گيم آخر هفته بيان.
غصه سفارشاتم نخور، همه رو مي‌برم كمپ واسه بچه ها.

با حرص گفتم:

_ آي آقا!!!!
من روز سالگرد ازدواجم تنها بمونم؟!

خيلي شيرين، با حالت متفكرانه گفت:

_ اردو كه مردونه است، اما بذار صحبت كنم؛ توي اردوگاه ببينم يه چادر به خانم ها ميدن؟ شما و خانم هاي همكارا هم، تشريف بياريد.

بغض كرده بودم. سرش را روي سينه اش فشردم و عطرش، كمي تسكينم داد.

_ امير نميشه نري!

_ دور سرت بگردم، اين طفلكيا يه تعداد نوجوون از مدارس مناطق محرومن.
كل سال منتظر بودن اردوگاه چمران به مدرسه هاشون نوبت بده، يه دو شب اينا بيان اردو.
تمام ذوقشونم اينه من همراهشون باشم.

اعتراض كردم.

_ بس كه ميري ازشون دل مي‌بري!

خنديد و گفت:

_ خوبه حالا پسرن!

ادا در آوردم و گفتم:

_ دخترهاى بي خانمان كه واسشون خوابگاه زدي چي؟
اونا رو يادت رفته؟!

اخم كرد.

_ اونا دخترامن!

صورتم را، روي ريش هاي نرمش، به عادت هميشه، درست شبيه يك بچه گربه محتاج نوازش، كشيدم و گفتم:

_ به نفعته اومدن منو به اردوگاه درست كني، وگرنه ميام پشت در اونجا بست مي‌شينم.

دست روي چشمش گذاشت و با مهرباني گفت:

_ به روي چشم!

مگر مي‌شد چيزي را به چشم هاي معصومش واگذار كند و خداوند حرمت اين چشم ها را ناديده بگيرد.

هيچ وقت فراموش نمي‌كنم، مدتي كه در اردوگاه بوديم؛
چه طور آن همه پسر نوجوان، با كلي انرژي و شيطنت و گاه سركشي، او را چون كعبه، مدام طواف مي‌كردند و لحظه اي از او جدا نمي‌شدند.

تمام مدت خودش را وقف آن ها كرده بود.
يا در زمين فوتبال يا در استخر، حتي وقتي شروع كردند به خواندن و ضرب گرفتن روي سطل و لگن و رقصيدن و معلم هاي پرورشي اعتراض كردند و سعي كردند، ممانعت كنند؛
امير رضا چه طور از آن ها دفاع كرد و اجازه نداد صداي شاديشان را محكوم به سكوت كنند.

يكي از مربي ها با اعتراض گفت:

_ والله حاجي كه خودت بهتر از ما مي‌دوني، موسيقي و اين طور از خود بي خود شدن حرامه، حرام!

با خونسردي تمام، در حالي كه براي باز كردن درب روغن حلبي بزرگ، به خدمه كمك مي‌كرد، گفت:

_ دل شكستن حرامه!
تحقير و دل زده كردن اين بچه ها، از خدا و دين، حرامه آقاي نجار!

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون ازتون ولی چراخانم ایلخانی اینقدردیربه دیرپارت میزارن واقعاچرا؟؟؟؟اصلاخوب نیست خواننده هاشون منتظرباشن.من بیشتررمانهای ایشون خوندم وخیلی دوسشون دارم ولی واسه دیربه دیرگذاشتن پارت هزارچم حسابی ناراحتم که چرابه خواننده هاشون احترام نمیزارن واسه وقتی که برای خوندن رمانشون میزاریم😕

    No votes yet.
    Please wait...
    • پارت هروقت از سوی نویسنده منتشر شه ماهم قرار میدیم متاسفانه باید صبر کرد با تشکر از نظر شما دوست عزیز

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *