آخرین مطالبرمان ساتی

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 5

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین

جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از رمان ساتی نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

فرهان”
وارد اتاق که شدیم بعد از تعویض لباس دست گندم رو گرفتم به طرف
تخت بردم ، کنار هم دراز کشیدیم صورتم رو به طرفش گرفتم به نیم رخش
زل زدم این دختر مظلوم این جا چیکار می کرد؟ میون این همه آدم گرگ
صفت.
_گندم.
_بله؟
_خوابیدن پیش من سخته برات؟
پشتش رو به من کرد و با صدای ضعیفی گفت:
نه خان این چه حرفیه؟
_مگه نگفتم دیگه به من نباید خان بگی؟
چیزی نگفت برش گردوندم به چشماش زل زدم.
_هیچوقت پشتت رو بهم نکن باشه؟
_ببخشید.
_اینو نگفتم که معذرت خواهی کنی.
شستم رو نوازش وار روی گونه ش کشیدم، بوسه عمیقی به پیشونیش زدم.
_بخواب صبح میریم شهر زود باید پاشی.
چشماش رو بست به مژه های پر و بلندش نگاه کردم مثل عروسک بود.
لبخند شیرینی زدم به چشم های بسته شده ش زدم ؛ پتو رو رومون کشیدم
با هم به خواب رفتیم.
با صدای نفس های غیر عادی گندم چشمام رو به سختی باز کردم نگاش

کردم نفس نفس میزد، صورتش به شدت عرق کرده بود دستی به پیشونیش
کشیدم تب نداشت ، اما کابوس میدید زیر لب چیزایی تکرار می کرد دستم رو
روی شونه ش گذاشتم آروم صداش زدم.
_گندم خانومم پاشو.
وقتی دیدم جواب نمیده محکمتر تکونش دادم از خواب پرید و به اطراف نگاه
کرد و ترسیده هق زد سرش رو روی شونه م گذاشتم.
_هیش آروم باش چیشد؟
_خ..خواب..بد..دیدم.
_چی دیدی؟
_تو…رفته…بودی..میخواستن..من و بکشن…من …من… .
_باشه فهمیدم نمیخواد تعریف کنی ، ببین من الان پیشتم تو بغل خودمی
هیچ جا قرار نیست برم همش خواب بود.
سرش رو مظلوم تکون داد ، چشماش رو بست پتو رو روش مرتب کردم
از جا بلند شدم خوابم دیگه پریده بود.
دم دمای صبحه دیگه باید به کارای روستا رسیدگی کنم ، اما دلم نمیومد گندم
ترسیده م رو هم تنها بذارم.
کنارش روی تخت نشستم ؛ مشغول بازی با موهای لختش شدم غرق خواب
شده بود چه زود خوابید انگار که کنارم احساس امنیت می کرد.
_بیدار شید خان ، بیدار شید.
با صدای داد کمیل اخم بزرگی روی پیشونیم نشوندم از اتاق بیرون رفتم.
خانوم بزرگ و سارا هم با چشمای پف کرده از اتاقشون بیرون اومده بودن.
رو به کمیل با تشر گفتم:

چته پسر چرا داد میزنی؟ گندم تازه خوابیده.
آقا ببخشید اگه مجبور نبودم داد هوار راه نمینداختم.
_خوب بگو ببینم چیشده؟
_تیمسار اومده خان برادر سالارخان پدر بزرگتون تا چند دقیقه دیگه میرسن
این جا.
_ای وای خاک به سر شدیم.
با صدای خانوم بزرگ نیم نگاهی به صورت رنگ پریده اش انداختم و گفتم:
برای چی اومده خانوم بزرگ؟
_نمیدونم لابد خبر اجرا نکردن مراسم به گوشش خورده.
_خوب چیزی نیست ما که بر اساس قانون مراسم پیش رفتیم.
_چی میگی پسر؟ اون قانون حالیش نیست یادت نیست چه بلایی میخواست
سر خواهرت فرانک بیاره.
عصبی دستی لای موهام کشیدم و گفتم:
خودم حلش می کنم.
_نمی خواد پسرم تو برو گندم و بردار برید بیرون شهر تا ببینم چه کاری
می تونم بکنم براتون من این روزا رو میدیدم که گفتم بذار مراسم و کامل
انجام بدیم حداقل اگه با مصطفی ازدواج می کرد این بساط رو نداشتیم.
_اینجوری که نمیشه خانوم بزرگ هر کی از سر راه میرسه برامون تعیین
تکلیف می کنه… .
خانوم بزرگ عصبی گفت:
الان وقت لجبازی نیست فرهان اگه گندم و دوست داری برش دار ببر چون
جونش این دفعه دیگه دست من نیست دست تیمساره تیمسار.
نگاه نگرانی به طرفش انداختم خیلی سریع وارد اتاقمون شدم لباس برای
گندم حاضر کردم کنار تخت انداختم.
آروم بازوش رو تکون دادم و گفتم:
گندم خانومی پاشو وقت رفتنه.
لای چشماش رو باز کرد با سستی گفت:
بی خیال فرهان بذار واسه فردا خوابم میاد.
مچ دستش رو گرفتم و کشیدم جیغ خفیفی کشید ، سریع لباساش رو تنش
کردم و گفتم:
باید بریم همین امروز.
_کجا؟
_شهر.
دکمه های لباسش رو بست ، روسریش رو سرش کردم با هم از در پشتی
عمارت بیرون رفتیم.
سریع سوار جیپم شدیم از دور آقا بزرگ رو دیدم که با ارابه روبروی
عمارت توقف کرد اما ما رو ندید سریع ماشین رو روشن کردم ، زود
از اون جا دور شدیم.
***
گندم”
در حالی که چشمای پف کردم رو ماساژ میدادم برگشتم رو به فرهان گفتم:
چرا این قدر زود بیدار شدیم هنوز آفتاب بیرون نزده.
فرهان لبخند زورکی زد و گفت:
گفتم زود بریم تا شب هم اون جا بمونیم ها؟
با شک گفتم:
بمونیم مشکلی نیست.
دیگه حرفی تا رسیدن به شهر بینمون رد و بدل نشد.
وقتی رسیدیم آروم ماشین رو کنار خونه ای نگه داشت و رو بهم گفت:
پیاده شو رسیدیم.
در ماشین رو باز کردم پیاده شدم ؛ کنارش ایستادم کلیدی از داخل جیبش
در آورد در رو باز کرد و با دست به داخل اشاره کرد.
از دیدن خونه باغی که روبروم بود لبخندی زدم ، دور تا دور حیاطش پره
درخت های پرتقاله و کنار ایوون تخت های چوبی چیده شده بود.
_چه قشنگه فرهان؟
گونه هام رو نوازش کرد و گفت:
اگه دوست داریم بمونیم این جا چند روز.
سری تکون دادم و گفتم:
یعنی کی برمی گردیم عمارت؟
صورتش درهم شد و دستش رو از روی صورتم برداشت با صدای بمی گفت:
فعلا اگه قبول کنی یک ماه این جا بمونیم.
_نمیدونم…
_مگه دوست نداری این جا رو آوردمت از دست غرغرای خانوم بزرگ
راحت شی بد کردم؟
لبخندی زدم و گفتم:
مگه خانوم بزرگ چشه؟ کجا غر میزنه؟ خیلیم خوبه اما بدم نمیاد اینجا بمونم.
بینی م رو محکم بین دو انگشتش فشاد داد و گفت:
تو که راست میگی.
آخی گفتم بینی دردناکم رو کمی ماساژ دادم با هم داخل خونه ای که کم

از عمارت داخل روستا نداشت شدیم.
_راستی ناهار چی بپزم خان؟
اخم غلیظی کرد و نزدیکم شد دستش رو دو طرف شونه هام گذاشت .
یه بار دیگه بگی خان بدجوری تنبیه ت می کنم؛ من الان شوهرت هستم
باید اسمم رو صدا کنی.
از لحن تندش کمی ترسیدم سرم رو پایین انداختم مکث کوتاهی کرد
دستام رو بلند کرد بوسه ای به کف هر دو دستم زد و گفت:
حیف این دستا نیست که با آشپزی و کار خونه چروک شه ظهر میریم
بیرون غذا میخوریم ، واسه شامم میگم مرضیه خانوم بیاد غذا بپزه.
قند توی دلم آب شد از این همه محبتش ترسم رو فراموش کردم نگاهی به
چشمای مهربونش انداختم بوسه ای روی گونه م کاشت.
_حالا بریم بخوابیم تا یک ساعت دیگه که میریم خرید انرژی داشته باشی.
وارد اتاق شدیم بعد از در آوردن لباسای بیرونم روی تخت دراز کشیدم.
فرهان از پشت بغلم کرد بدنم منقبض شد توی خودم جمع شدم.
_کاریت ندارم گندم چرا میترسی از من؟
_نمیترسم.
برم گردوند به چشمای ترسیدم نگاه کرد.
_دروغ؟
_….
_گفتم کارت ندارم مگه نه؟
_بله.
_تا حالا دیدی بزنم زیر حرفم؟
_بله.
در حالی که چشماش از حیرت گرد شده بود با حرص گفت:
کی؟
_یه بار قول داده بودی برام از شهر گردنبند بگیری یادته قبل از این که
با ویهان ازدواج کنم اما نگرفتی.
چشماش رو ریز کرد و گفت:
کی گفته نخریدم؟
ابرویی بالا انداختم.
_به من که هیچ گردنبندی نرسید.
ازم جدا شد به طرف یکی از کشو ها رفت جعبه ای از داخلش در آورد
با لبخند به طرفم حرکت کرد.
جعبه رو به سمتم گرفت بازش که کردم از نیم ست خوشگلی که برام
گرفته بود ، ذوق زده گفتم:
وای خان ممنونم.
سریع دستم رو روی دهنم گذاشتم فرهان ابرویی بالا انداخت روم خیمه زد
و گفت:
خان آره؟ که من زیر قولم میزنم؟
خنده م گرفته بود لبام رو روی هم فشار میدادم تا قهقهه نزنم اونم
پاهام رو بین پاهاش قفل کرد و شروع کرد به قلقلک دادنم از خنده
دل درد گرفته بودم خواب به کلی از سرم پرید بود.
_خودت بگو چیکارت کنم؟
_خان قلقلکم نده وای مردم.
دست از قلقلک دادنم برداشت با حیرت نگام کرد و گفت:
باز گفتی دختر تو چقدر خنگی؟!
_چی کار کنم عادت کردم؟
چشماش رو ریز کرد و گفت:
الان یه کار می کنم یادت بره یه بار زیر قولم زدن چیزی ازم کم نمی کنه.
دستام رو بالای سرم نگه داشت شروع کرد به بوسیدن صورتم لباش رو
که روی گردنم گذاشت دوباره شروع کردم به قهقهه زدم قلقلکم میومد.
_غلط کردم فرهان ببخشید دیگه نمیگم بهت خان تو رو خدا وای.
***

رمان ساتی نوشته مریم پیروند
دانلود کامل رمان ساتی
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن