آخرین مطالبرمان سراب

رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 12

رمان سراب نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

در حالیکه هنوز داشت فریاد می زد گفت : کثافت …بهت گفتم اسم بهنام رو نیار …تو کی هستی ؟ ..
اون شوهر منه ..پدر بچه هامه …آخه تو کی هستی که اسم اونو به زبونت میاری ؟ …
من هزار تا بدبختی کشیدم تا اون به اینجا رسید اونوقت توی هرزه پولای اونو تو آلمان به راحتی خرج می کردی ؟
برای خودت عکس مینداختی ….تو حق بچه های منو به باد دادی خدا ازت نگذره …..
گفتم : به خدا بهت حق میدم ..ولی باور کن من کاری نکردم ..من مثل اون زن هایی نیستم که زیر پای شوهر یکی بشینم …
وجدان دارم ..چرا نمی فهمی زن؟ من نمی دونستم …به خدا نمی دونستم به امام رضا نمی دونستم …
.اون چاقورو بزار کنار …اگر من اینطور آدمی بودم که الان اینجا نبودم..منم مثل تو قربونی شدم …
اگر جواب تلفت رو هم نمی دادم چیکار می خواستی بکنی ؟ ببین؛؛ آروم باش با هم حرف بزنیم ..
من از اولش برات تعریف می کنم که چه اتفاقی افتاد …ولی می دونم که اون تو رو دوست داره ..
من میرم از زندگی شما بیرون قسم می خورم قول میدم …تو برو زندگیت رو بکن ….
در حالیکه اشک میریخت و ریملش اومده پایین وصورتش سیاه شده بود ..
گفت : نه ،بزار من , از اول برات تعریف کنم ..تو اومدی تو یک زندگی حاضر و آماده ی منو کیفشو بردی ..
ولی من, بهنام رو به اینجا رسوندم ..بزار بهت بگم تا بدونی با زندگی من چیکار کردی ؟ ….
ببین چقدر ناراحتم ؟ ببین با من و بچه هام چیکار کردی ؟ ببین …….و جلوی چشم حیرت زده ی من چاقو رو فرو کرد تو رون پاش و کشید بیرون… خون فواره زد …
و از مانتوی آبی رنگش پس داد و از مچ پاش ریخت پایین ……
از وحشت دستم رو گذاشتم روی گوشم و فریاد زدم : چیکار می کنی دیوونه ؟ …. نکن ..تو رو خدا آروم باش اصلا هر کاری تو بگی می کنم ..همین طور که خون از پاش میریخت رو زمین ….
اومد جلو تر و گفت فکر کردی می خوام تو رو بکشم ؟ ..
نه …دلم می خواد ولی ازم بر نمیاد …من مثل تو بی رحم نیستم ….ببین ..خودمو می کشم تا خونم همه جای این خونه رو بگیره و عذاب وجدان بشه برای توی هرزه و اون شوهر پست فطرتم تا دیگه نتونین اینجا زندگی کنین و خوش باشین …..
تا اومدم برم جلو .. یکی دیگه زد به بازوی دستش و داد زد جلو نیا ……

گفتم : وای نکن ..تو رو خدا من می ترسم …تو چطوری خودتو می زنی نکن ……
راه افتاد تو خونه ..با صدای بلند داد و دلخراش فریاد می زد کمک ..به دادم برسین ..یکی به دادم برسه …
من دارم دیوونه میشم …اینجا با شوهر من خوابیدی ؟ اینجا پول های منو بچه هامو تو شکم تو می کرد ؟
باورم نمیشه ….و دور خونه راه میرفت و خونشو می مالید به در و دیوار ..بعد رفت تو اتاق خواب و دوباره یک چاقو کشید به پاش ..من نمی فهمیدم اون داره چیکار می کنه ..
اونقدر ترسیده بودم که زبونم داشت بند میومد …..
دم در اتاق ایستادم و التماس کردم :چاقو رو بده با هم حرف بزنیم ..ولی اون کار خودشو می کرد و هر بار که بهش نزدیک می شدم یک ضربه ی دیگه به خودش می زد .. …
دنبالش میرفتم و التماس می کردم ….تختخواب ؛ مبل ها …فرش و همه جا رو خونی می کرد …
و باصدای بلند فریاد می کشید ….کمک ..
گفتم : مشکل تو پوله ؟باشه هر چی بخوای من بهت میدم فقط تو رو خدا دیگه خودتو نزن ..الان شوهرت و مامانم میان می برنت دکتر خوب میشی ….
ودر حالیکه معلوم بود درد زیادی داره گفت : نمی خوام خوب بشم ..می خوام بمیرم …..
بزار قبل از مردنم بهت بگم من چطوری زندگی کردم که بفهمی برای پول نیست ….
وقتی بچه ی اولم رو حامله بودم ..نون شب نداشتیم بخوریم …من برای اینکه بهنام خجالت نکشه ..هر چی تو خونه داشتیم میذاشتم برای اون تا بخوره و درس بخونه …
می گفتم چون حامله ام زود تر خوردم و سیرم ولی گرسنگی می کشیدم و نمی ذاشتم اون بفهمه ….
از این ور اون ور قرض کردم و خرج کردم تا اون بتونه به جایی برسه ….طلا هامو فروختم ..
حتی هر چی جهاز با خودم برده بودم تیکه تیکه فروختم و زندگی رو گردوندم تا اون مهندس شد ..
کمکش کردم کار گرفت ..بابام بهش قرض داد و اونم هیچوقت پس نداد …

گفتم : آفرین به تو ..می دونم که زن خوبی هستی … خواهش می کنم ..بزار پاتو ببندم خیلی خونریزی داری …..
تو رو خدا چاقورو بده من این کارو با خودت نکن ..من هر چی باید بفهمم فهمیدم ..بهت گفتم که حق با تو بود …
من اومدم اینجا تو رو آروم کنم ..به خدا به اون امام رضا که قفلشو گرفتم من نمی دونستم … خودتو بدبخت نکن ..
بده به من چاقو رو ببین قول میدم حتی اجازه ندم دیگه شوهرت سایه ی منو ببینه ……
در حالیکه از درد به خودش می پیچید به گریه افتاد و گفت : بد بخت ؟ گفتی خودمو بدبخت نکنم ؟ مگه الان چی هستم ؟تو یک زن خوشبخت جلوت می ببینی ؟ بدبختم دیگه چطوری بهنام رو ببخشم ؟ دیگه این زندگی برای من چه فایده ای داره ؟ …..
زمین غرق خون شده بود ..هر دو گریه می کردیم …منتظر بودم بهنام یا مامان از راه برسن ..
زنگ زدن ..فورا دویدم آیفون رو زدم و در خونه رو هم باز کردم که زود تر بیان تو و به دادم برسن …
وسط حال دو زانو نشست رو زمین …
گفتم : پاشو اومدن ..بزار ببرمت دکتر ..پاشو ..یک مرتبه چاقورو فرو کرد تو پهلوش …و با ضرب بیرون کشید …
فریاد زدم نه ؛؛ …نکن … نکن تو رو خدا نکن دارم میمیرم چرا این کار می کنی با خودت؟ …
چاقو رو بلند کرد گرفت جلوی سینه اش فکر کردم اگر بزنه دیگه کارش تموم میشه …
دویدم و دستشو گرفتم..نفهمیدم چرا زود چاقو رو ول کرد و داد دست من ..
منم از اینکه تونسته بودم چاقو را ازش بگیرم راضی شدم ولی ..اون شروع کرد به داد زدن و کمک خواستن و می گفت کمک داره منو می کشه …تیکه تیکه ام کرد ..

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ..دیدم چند تا پلیس ریختن تو خونه …… گفتم : خوب شد رسیدین داشت خودشو می کشت ..خدا رو شکر فکر نمی کردم به شما زنگ زده باشه دیوونه شده ..؛؛
افسر پلیس نگاهی کرد به منو و به چاقو که تو دستم بود …
شیما همون طور فریاد می زد می خواست منو بکشه ….
گفتم: چرا وایستادین زنگ بزنین آمبولانس بیاد …
گفت : بیار پایین اون چاقو رو ..
ابرهیمی ازش بگیر ..اونم یک کیسه آورد و به من گفت بنداز این تو ..و به من گفت : ..همه چیز درست میشه آروم باش …آروم ….بهش نگاه کردم چاقو رو انداختم …
گفتم : نه ..نه من ..من نکردم ..به خدا من نبودم ..
اون خودش خودشو زد ..باور کنین این چاقو مال من نیست الان از دستش گرفتم که می خواست بزنه تو سینه اش ..نه آقا من نکردم …اون خودش به خودش زد باور کنین آقا ی پلیس گوش کن ..من نزدم ….
فورا زنگ زدن آمبولانس بیاد …نگاهی به اطراف انداختم … خونه غرق خون شده بود ..
شیما خودشو کشونده بود همه جا رو خونی کرده بود ..درست مثل این بود که من می زدمش و اون فرار می کرد ….
در یک لحظه متوجه شدم چه بلایی سرم آورده و داشت با من چیکار می کرد ….
پا و دستشو زخمی کرده بود و لباسش غرق خون بود ….و مرتب فریاد می زد و می گفت داشت منو می کشت …
تازه متوجه ی همه ی کاراش شده بودم ….صحنه ای اونجا بود که پلیس یا هر کسی دیگه ای وارد می شد نتیجه می گرفت که من داشتم اونو می زدم و اون از دستم فرار می کرده ….
شیما حتی به پلیس هم خودش زنگ زده بود ….دیگه حرفی برای گفتن نداشتم …
من بازم با سادگی خودم گول خورده بودم …همسایه ها ریخته بودن دم در ..و گواهی می دادن مدتیه صدای فریاد های کمک به دادم برسین اون زن رو شنیدن ….
بهنام همزمان با اورژانس رسید …شیما با گریه گفت : بهنام کمکم کن عزیزم .. می خواست منو بکشه …با حیله منو کشوند اینجا … دارم میمیرم .. بچه هام بی مادر شدن ..دیدی چیکار کردی ؟ ..
بهنام در حالیکه می لرزید و رنگ به صورت نداشت ….هراسون مونده بود چی بگه ؟ …

شیما رو گذاشتن روی برانکارد …
بهنام با حالتی نزار به من نگاه کرد و گفت : چیکار کردی پریسا؟ اون که گناهی نداشت .. منو می زدی !! چرا این کارو کردی آخه ؟ …
که مامان و بابام هم رسیدن فورا خودمو انداختم تو بغل مامان و شیون کنون گفتم ..مامان برام پا پوش درست کرد ..خودش خودشو زد ..به خدا من نکردم ..
مامان در حالیکه هم خیلی ناراحت بود و هم عصبانی ..گفت : آخه چرا به حرفم گوش نکردی ؟
گفتم تنها نرو بزار من باهات بیام …خیره سر؛؛ پدرمو در آوردی ..بزرگ شدم .. بزرگ شدم اینطوری بزرگ شدی یک بچه ی دوساله می تونه سرت کلاه بزاره ….
هر خری می فهمید که این زن یک ریگی تو کفشش هست تو نفهمیدی ..همه رو مثل خودت فرض کردی ……
در همون موقع شیما رو بردن ..
بهنام مونده بود این وسط چیکار کنه ؟ ازم پرسید : پریسا خودش خودشو زد ؟ بدون اینکه به صورتش نگاه کنم با بغض گفتم آره ….
سری با افسوس تکون داد و در حالیکه خیلی در مونده به نظر می رسید گفت : می دونم این کارا ازش بر میاد ..
نترس عزیزم نمی زارم اذیت بشی …تو رو خدا شیرین جون مراقبش باشین من خودمو می رسونم …
بابا داد زد لازم نکرده ..تو خوبی هاتو به ما کردی …خودمون هستیم ….برو دنبال کارت ….. و اون با عجله رفت ..من داشتم از پشت سر نگاهش می کردم چقدر ازش دور شده بودم …
برام مثل یک غریبه بود ..پلیس خونه رو می گشت و بابا براشون توضیح میداد ……
اونا عکس می گرفتن و اثر انگشت بر می داشتن ..
گفتم : مامان ..برام تله گذاشته بود خودش چاقو در آورد ..شما که می دونی اون چاقو مال من نبود …..
افسر پلیس ازم پرسید : اگر تو نزدی چاقو دستت چیکار می کرد؟ ..چه نسبتی با تو داره ؟
گفتم : به امام رضا قسم خودش چاقو کشید ؛؛ لحظه ی آخر داشت می زد تو سینه اش ازش گرفتم …
مامان با گریه گفت :وای بیچاره شدیم … آخه چرا حرف گوش نمی کنی نگفتم منم بیام .. اصلا برای چی می خواستی باهاش حرف بزنی ..به تو چه آرومش کنی احمق …..
بابا رنگ به صورت نداشت ..
گفت : نترس بابا جون نترس ما پیشت هستیم …
می دونم تو نکردی زنگ زدم الان فرید میاد …

اما وقتی دستبند به دستم زدن ..تازه متوجه ی وخیم بودن اوضاع شدم …. با التماس گفتم : آقا من که گفتم بهتون خودش به خودش زد …
افسر با تندی زد تو پشتم و گفت :اینقدر این حرف رو تکرار نکن بگو کی به ما زنگ زد ؟
گفتم : اون …
گفت : ببرینش
گفتم : من می خواستم زنگ بزنم ..خودش زود تر شما رو گرفت …من اصلا فکر کردم الکی زده ..آقا تو خدا باور کنین ..
گفت : چی رو باور کنم ؟ یکی خودشو با چاقو می زنه و خودشم زنگ می زنه پلیس ؟ برو خانم ؟
دیگه حال و روز من و مامان و بابام معلوم بود فرید هنوز نرسیده بود ..فکر می کردم اون که بیاد می تونه منو آزاد کنه ….
از خونه که اومدیم بیرون ..و ماشین پلیس رو دیدم …که داشتن منو بطرفش می بردن ..احساس کردم زیر دلم درد می کنه …خم شدم و گفتم مامان …مامان جون …درد دارم ..بچه ام ؛؛ مامان با التماس به افسر پلیس گفت : تو رو خدا بزارین خودمون بیارمش … حامله اس نکنه اتفاقی براش بیفته …..
باز با تندی گفت : می خواست زن مردم رو چاقو نزنه …نمیشه؛؛ اینا فیلمشه ما این کلک ها رو خوب بلدیم ..برو سوار شو ……و من با دستبندی که به دستم زده بودن تو ماشین پلیس نشستم ….
هاج و واج به اطراف نگاه می کردم ..در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم ..و زبونم به حلقم چسبیده بود و قدرت حرف زدن نداشتم منو بردن ……
واقعا مثل یک جوجه می لرزیدم و بابا و مامان با چشم گریون و نگران پشت سرمون میومدن …
وقتی به کلانتری رسیدیم ..درست مثل یک مجرم خطرناک با من رفتار می کردن …
کمی تو راهرو نگه ام داشتن ..
مامان به بابام گفت بدو یک آب میوه ای چیزی بگیر فشارش نیفته ….
گفتم : مامان به قران قسم من نکردم چرا باور نمی کنن ..
گفت : معلومه که نکردی ..شک ندارم برای چی قسم می خوری؟ صبر داشته باش اونام باور می کنن عزیزم …
اینا دارن وظیفه شون رو انجام میدن …معلومه تونکردی …

بعد یک سرباز منو صدا کرد برم پیش افسر نگهبان ..درِ اتاق رو که باز کرد و من داشتم وارد میشدم …
فرید و مرجان و فرهاد رسیدن …
فرید ..فورا گفت : من وکیلش هستم … باید باهاش بیام تو …برای چی بهش دستبند زدین ..باز کن ..
هنوز که جرمش ثابت نشده …اصلا چه لزومی داره ..افسر نگهبان سری به علامت رضایت تکون داد و سرباز دستم رو باز کرد و رفتیم تو …
افسر گفت : خودت جریان رو تعریف کن …
نگاهی به فرید کردم و گریه ام گرفت و گفتم : خیلی درد دارم …بچه ام داره میفته ..یک کاری بکنین ..
افسر گفت : اول بگو چرا می خواستی اونو بکشی ؟ چه نسبتی با شما داره ….
گفتم : من نمی خواستم اونو بکشم مگه من قاتلم ؟ این چه حرفیه به من می زنین ؟
گفتم که بهتون خودش خودشو زد …
گفت : چه نسبتی با تو داره ؟
گفتم : همسر …یعنی من نمی دونستم ..چون که اون با کلک منو گرفته بود تازه فهمیدم زن داره …اون چیز …اونم تازه فهمیده شوهرش یواشکی زن گرفته …
گفت : پس تو زن دوم هستی حالا که فهمیدی می خواستی اونو از سر راهت بر داری ..آره ؟…
فرید گفت : ببخشید من خودمم درست جریان رو نمی دونم دیر رسیدم ..اجازه بدین امشب با سند آزاد بشه من باهاشون حرف بزنم ….
گفت : الان گزارش بیمارستان رو میارن تا ببینیم اون زن زنده می مونه یا نه …ولی ادعا کرده تو داشتی اونو می کشتی ؟
گفتم : بهم زنگ زد ..التماس کرد برم ببینمش …با گریه خواهش کرد بریم خونه ی من ..منم دلم براش سوخت ..وقتی رفتیم ..
چاقوشو در آورد و اول خودش به پلیس زنگ زد و بعدم زد به پاشو و چند جای دیگه اش می خواست چاقو رو فرو کنه تو سینه اش که ازش گرفتم ..در همون موقع پلیس اومد.. فکر کردن من می خواستم اونو بکشم …
فرید گفت : کاملا معلومه که با قصد قبلی و متهم کردن ایشون این کارو کرده …
گفت : خیلی خوب برن باز داشتگاه امشب باشن تا پرونده رو تشکیل بدم و فردا برن دادگاه ..
فرید گفت : ایشون حالشون خوب نیست ..شما هر ضمانتی بخواین در اخیتارتون میزاریم .. ببریمشون دکتر و صبح اینجا هستیم ..با صدای بلند گفت : آقا مثلا شما از قانون سر در میارین .. من یک نفر را که می خواسته آدم بکشه بفرستم بره ؟به چه مجوزی ؟ نه نمیشه…
صادقی ..تو اتاق عقبی باز داشته ..وکیلش می تونه باهاش حرف بزنه …
ادامه دارد

پارت اول تا اخر رمان سراب
دانلود رمان سراب
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن