آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 20

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

اشکام دونه دونه از چشمم می چکیدن روی لباسش و دستام به سینش چنگ می زد، صورتم و روی شونش گذاشتم و سعی کردم صدای هق هقم و خفه کنم. نا امید بودم، این همه مدت قلبی برای عمل نبود، انگیزه ای برای زندگی نبود، زنده موندن یا نموندنم برام هیچ فرقی نداشت ولی حالا اوضاع فرق می کرد، حالا انگیزه داشتم، امید داشتم. این زندگی رو با تمام وجود می خواستم، تازه می خواستم عاشقی کنم، آشپزی یاد بگیرم، واسه اردوان و خودم غذا درست کنم، جاهایی که دوست داشتم و با اردوان برم، کارایی که دوست داشتم و با اون انجام بدم، ولی حالا؟!

صدای هق هقم اوج گرفت و دستای اردوان نوازش وار روی پشتم حرکت می کرد. همش با خودم می گفتم چرا من؟! چرا من باید این مشکل و داشته باشم؟! چرا من باید تو این سن پیوند قلب انجام بدم؟! اصلا چرا باید همچین بیماری از مادرم به من به ارث می رسید؟! چرا؟! چرا؟؟؟! و کلی چرای دیگه که هیچ جوابی براشون نداشتم.

کم کم داشتم نفس کم میاوردم که صدای هق هقم خفه شد، باز هم قلبم به سوزش افتاده بود، دست چپم بی حس شد و نفسام به شمارش افتاد، حرکت دستای اردوان رو کمرم بیشتر شد، و تو یه لحظه از جاش بلند شد، دست من روی قفسه ی سینم بود و اردوان با هول و ولا به سمت میزم رفت و داروهام و از داخل کشوم برداشت، تو حال خودم نبودم، مثل یه بچه ی دو ساله بودم که از آمپول می ترسه و موقعه زدنش کلی گریه می کنه، یا مثل بچگیای خودم که هر وقت مریض می شدم و دکتر می خواست برام آمپول بزنه با این که از تلخی دارو متنفر بودم با بغض می گفتم نمیشه به جای آمپول دارو بدین؟! قول می دم همش و بخورم و زود خوب شم، ولی نمی دونم به خاطر ناراحتی قلبیم بود یا نه هیچ وقت دکتر قبول نمی کرد و می گفت باید آمپول بزنم که زودتر خوب شم.

و حالا که به آمپول هم عادت کردم می گن باید عمل کنی، همیشه همینه، دردای جدید میاد و دردای قبلی عادی میشه، ولی آیا درد عشقم عادی میشه؟! شایدم درد عشق بر عکسه، جای عادی کردن دردای قبل بیشترشون می کنه…

چشمام و روی هم فشردم، اردوان داروهام و بهم داد و من بدون این که حس کنم دارم چی می خورم همرو قورت دادم و قبل از این که چشمام و ببندم با خودم گفتم:

_یعنی بقیه هم می دونستن اردوان قراره همچین خبری به من بده؟! شاید به خاطر همین بود که امشب کسی خونه نیومد.

***

با صدای حمیرا از خواب بیدار شدم، مثل کسی که سرما خورده و بی حس و حاله چشام و تو اتاق چرخوندم، با دیدن اردوان که بالا سرم ایستاده بود از ضعف خودم بیزار شدم آروم از جام بلند شدم و زیر لب سلام کردم. حمیرا با نگرانی بهم نزدیک شد و گفت:

_خوبی قربونت برم؟! درد نداری؟! چیزی نمی خوای برات بیارم؟!

سری به چپ و راست تکون دادم و با صدای ضعیفی گفتم:

_نه خوبم، چیزی نیست.

از روی تخت بلند شدم و اردوان هم چنان روی صندلی که کنار تخت گذاشته بود نشسته بود، جلوی حمیرا حرفی نزد، ابراز نگرانی نکرد، حتی حالمم نپرسید، فقط بهم زل زده بود و سعی داشت حالم و از نگاهم بخونه، نفس عمیقی کشیدم، حمیرا که در کنار اردوان کمی معضب به نظر می رسید رو کرد سمتش و گفت:

_آقا من حواسم به فرمیسک هست، از دیشب نخوابیدن برین استراحت کنین.

اردوان بدون این که نگاهش و ازم بگیره از جاش بلند شد و حمیرا همون طور که نگاهش بین ما دو تا در گردش بود ادامه داد:

_من می رم صبحونه ی فرمیسک و بیارم بالا.

و با عجله از اتاق خارج شد. نگاهم و از در بسته گرفتم و به اردوان دوختم. بهم نزدیک شد و دستش رو که داخل جیب شلوارش بود و در آورد و روی صورتم گذاشت.

_خوبی؟!

نفسم و بی صدا بیرون دادم.

_آره، دیشب یه خورده عصبی شدم، نمی دونم یهو چم شد.

_الان بهتری؟!

اوهوم آرومی گفتم و ازش فاصله گرفتم. و همون طور که به سمت سرویس بهداشتی می رفتم گفتم:

_از دیشب نخوابیدی؟!

وقتی جوابی نشنیدم در سرویس بهداشتی رو باز کردم و چرخیدم سمتش.

_باید می خوابیدم؟!

لب خشک شدم و با زبون تر کردم و نمی دونمی زیر لب گفتم، وارد سرویس بهداشتی شدم و آبی به دست و صورتم زدم، هنوزم درد داشتم و حالم خوش نبود، از آیینه نگاهی به خودم انداختم، رنگ و روم پریده بود و زیر چشمام به خاطر ریمل دیشب سیاه شده بود، شیر آب و باز کردم و مشغول شستن صورتم شدم، از تماس آب خنک با صورتم حس خوبی بهم دست می داد، دستام و زیر شیر آب گرفتم و تند تند به صورتم آب می زدم، حالم که جا اومد

نگاه دیگه ای به خودم تو آیینه انداختم. چقدم از خودم از دختر تو آیینه بدم میومد، یه دختر ضعیف که جز گریه کاری بلد نبود، که هر اتفاقی می افتاد قلبش تیر می کشید و از حال می رفت، چندین نفس پیاپی کشیدم و در سرویس بهداشتی رو باز کردم. اردوان همچنان تو اتاق بود، بدون این که بهش نگاهی بندازم به سمت میز آرایشم رفتم.

_تو که هنوز اینجایی، مگه نباید الآن شرکت باشی می خوای صدای کوروش خان و در بیاری؟!

روی صندلیم نشستم و کرم مرطوب کنندم و برداشتم، اردوان همچنان سکوت کرده بود، سعی داشتم نگاهم و ازش بگیرم آخرشم نتونستم مقاومت کنم و از تو آیینه نگاهش کردم، نگاهمون که به هم گره خورد با جدیت گفت:

_مطمئنی خوبی؟!

با کمی مکث جواب دادم:

_اگه نگران منی باید بگم حاله من خوبه، می تونی بری به کارت برسی. همه ی این اتفاقا یه شبه نیوفتاده که هضمش برام سخت باشه، دیشب وقتی گفتی یه لحظه ترسیدم و بهم ریختم الان دیگه خوبم، به قول تو بعده عملم بهترم میشم.

اردوان قدمی به سمتم برداشت و یهو سره جاش ایستاد، دستی به ته ریشش کشید و با کلافگی گفت:

_باشه پس برو پایین صبحونت و بخور، منم یه دوش بگیرم میام. امروز باید بریم بیمارستان.

_برای آزمایش؟!

اردوان سری به نشونه ی تایید تکون داد.

_باشه، پس تا تو یه دوش بگیری من هم صبحونم و می خورم هم حاضر می شم.

و برخلاف میلم نگاهم و ازش گرفتم و مشغول زدن مرطوب کننده به دست و صورتم شدم، حس می کردم بدنم خشکه و زبر.

لحظه ای نگذشت که در اتاق باز شد و اردوان از اتاق رفت بیرون، دستم و روی میز گذاشتم و از آیینه به خودم نگاه کردم. دختر خیلی قوی ای نبودم، ولی باید نشون می دادم که قویم، باید با شرایط کنار میومدم راه دیگه ای جز این نداشتم. نباید اوضاع رو برای خودم و بقیه سخت تر می کردم.

کرم و برگردوندم سره جاش و از اتاق خارج شدم، حتی حوصله نداشتم لباسام و عوض کنم. از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم، حمیرا داشت پنیر و مربا رو روی سینی می چید،روی صندلی نشستم

_مربا اینا نمی خورم همون خامه کافیه.

حمیرا که تو فکر بود یه لحظه ترسید و سرش و بلند کرد، با دیدن من نفسش و بی صدا فوت کرد و گفت:

_ترسوندی منو دختر، چرا اومدی پایین دیگه داشتم صبحونت و میاوردم تو اتاق.

یه تیکه نون برداشتم و جواب دادم:

_شکر خدا پاهام سالمه می تونم تکون بخورم، حالمم که خوبه، وقتی من می تونم بیام پایین چرا تو این همه چیز رو میز و با خودت بیاری بالا؟! همینجا می خورم دیگه.

حمیرا سکوت کرد. سینی رو کشیدم سمت خودم و یه خورده خامه ریختم تو نونم. حمیرا هم با کمی مکث بهم نزدیک شد و از داخل پارچ کنارش برام آب پرتغال ریخت و گذاشت کنارم.

_این و کامل بخور، خودم آبش و گرفتم طبیعیه.

با این که میلی به خوردن نداشتم لیوان و به لبم نزدیک کردم و سعی کردم نشون بدم که چقدر دارم از خوردنش لذت می برم، حمیرا تا کی باید حرص منو می خورد؟! باید خیالش و از بابت خودم راحت می کردم. من که می رفتم تو اتاق عمل دو حالت داشت، یا خوب می شدم و یا برای همیشه راحت. ولی این حمیرا و بقیه بودن که قرار بود پشت در اتاق عمل حرص منو بخورن و برای سلامتیم نگران باشن، زمان زیادی نداشتم باید خیال همه رو از بابت خودم راحت می کردم. شاید دووم نمیاوردم، شاید…

مشغول خوردن دومین لقمه بودم که صدایی آشنا از بیرون آشبزخونه بلند شد.

_حمیرا جون اینجایین؟!

لقمه تو دستم خشک شد و چرخیدم سمت حمیرایی که با چشم های گرد شده به من نگاه می کرد، انگار هنوزم فکر می کرد من به سیاوش حسی دارم و با دیدنش ممکنه حالم خراب شه، اهمیتی ندارم و شروع کردم به خوردن، حمیرا هم بدون هیچ حرفی از آشبزخونه بیرون رفت، رابطه ی بین سیاوش و حمیرا همیشه خوب بود، و سیاوش هر وقت میومد عمارت باید حتما حمیرا رو می دید و کمی باهاش صحبت می کرد.

با این که اشتها نداشتم ولی به اجبار چند لقمه ی دیگه هم خوردم و با اکراه از آشبزخونه خارج شدم، سیاوش و حمیرا روی مبل های راحتی نشسته بودن و سیاوش مشغول سخنرانی بود، رو به سیاوش سلام کردم که برگشت سمتم، لبخند رو لبش ماسید و لحظه ای خیره نگاهم کرد، ولی خیلی زود به خودش اومد و همون طور که لبخند مصنوعی می زد گفت:

_سلام ، چطوری خانوم خوبی؟!

زیر لب تشکری کردم و خواستم برگردم تو اتاقم که حمیرا از جاش بلند شد و خطاب به من گفت:

_صبحونت و خوردی؟!

_آره

به سمتم قدم برداشت.

_وای به حالت اگه کامل نخورده باشی.

و نگاه تهدید آمیزی به من انداخت و وارد آشبزخونه شد، برای رفتن به اتاقم کمی دو دل شدم، بی احترامی بود این طور سیاوش و ول می کردم و بی توجه بهش به سمت اتاقم می رفتم، من قبلا یه حسی بهش داشتم و حالا اون حس تو دلم از بین رفته بود بس دلیل برای فرار نبود، کمی بهش نزدیک شدم و مثل خودش لبخندی اجباری زدم و گفتم:

_باز کوروش خان چی جا گذاشته؟!

سیاوش متعجب شد:

_کوروش خان؟!

_انقدر اردوان میگه کوروش خان منم عادت کردم.

_آهان آخه تا حالا نشنیده بودم اینطور صداش کنی،

به مبل تکیه زد و ادامه داد:

_نه چیزی جا نذاشته، از صبح هر چی به اردوان زنگ می زنیم جواب نمی ده، مجبور شدم خودم بیام دنبالش.

_حمومه.

بار دیگه قیافه ی سیاوش متعجب شد، حقم داشت از دید بقیه منو اردوان همچنان از هم بدمون میاد و اصلا کاری به کار هم نداشتیم، با این اوصاف من چطور از حموم رفتنش با خبرم؟! مخصوصا اردوانی که برای کاراش هیچ توضیحی نمی ده و منم هیچ وقت سمت اتاقش نمی رفتم.برای جمع کردن سوتیم خیلی خونسرد گفتم:

_قرار شد منو ببره دکتر، از دیشب یه خورده نا خوش احوال بودم،وقتی حمیرا بهش گفتم اونم گفت یه دوش می گیره و میاد.

سیاوش کمی رو صورتم مکث کرد و همون طور که به مبل رو به روش اشاره می کرد گفت:

_نمی شینی؟!

مردد نگاهی بهش انداختم و به سمتش رفتم. روی مبل نشستم وگفتم:

_سروناز چطوره؟!

_اونم خوبه. خودت چطوری؟! هنوز درس می خونی!؟

سری به چب و راست تکون دادم

_نه بیخیالش شدم

_چرا؟!

_شرایط نذاشت، به قول کوروش خان وقت برای درس خوندن زیاد هست،

سیاوش خواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد، نگاه گذرایی به من و صفحه ی گوشیش انداخت، حس کردم مهگله و نمی خواد جلو من جواب بده، همین که خواستم از جام بلند شم سیاوش جواب داد و با صدای محکمی گفت:

_بله.

نگاهم و ازش گرفتم و به در آشپزخونه دوختم. منتظر بودم حمیرا بیاد که من برم،

_نه ندیدمش، ولی فکر نکنم برای سفر امشب آماده باشه.

_…

_نه بهش زنگ نزن، جواب نمی ده. الان پیششم خودم باهاش حرف می زنم.

با تعجب برگشتم سمت سیاوش، سیاوش هم زل زد تو چشم هام و ادامه داد:

_اردوان زرنگه، بفهمه این سفر چقدر مهمه حتما میاد.

و با خدافظی گوشی رو قطع کرد،

نتونستم جلوی تعجبم و بگیرم و رو به سیاوش گفتم:

_جایی می خواین برین؟!

سیاوش تکیش و از مبل برداشت،

_آره یه سفره کاریه مهم، اردوانم باید حتما باشه ولی قبول نمی کنه، اصرار داره بدون اون بریم، ولی بدون اون رفتن یه ریسک بزرگه، خودشم این و می دونه ولی حاضره ریسک کنه

_چرا نمیاد؟!

سیاوش باز هم مکث کرد و خیره ی چشمام شد، جدی شده بود و غیر قابل نفوذ،

_نمی دونم، انگار یه چیزی به اینجا وصلش کرده. یه چیزی که نمی تونه ازش دل بکنه و حاضره به خاطرش ریسک کنه.

به سختی جلوی تعجبم و گرفتم الان برای لو رفتن حس بین من و اردوان زود بود، ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_فکر نکنم اردوان تو کل زندگیش به چیزی وابسته بوده باشه که حالا نتونه ازش دل بکنه، شاید فکر می کنه نبودش بهتره .

سیاوش کمی به جلو متمایل شد

_بهتره؟! می گن باید کار و به کاردانش سپرد و الان کاردان اردوانه، کاریه که فقط از پس خودش بر میاد بقیه یا گند می زنن و کارو از اینی که هست بدتر می کنن، یا خیلی مفید باشن همه چیز خنثی پیش می ره نه خوب نه بد.

سری تکون دادم و همون لحظه حمیرا با سینی چاییش اومد، برای خودش و سیاوش چایی ریخته بود و من آب سیب، بعد از تعارف کردن سینی رو روی میز گذاشت و رو به سیاوش گفت:

_چی شد؟! امشب میرین؟!

سیاوش لیوان چاییش و بین دستاش گرفت

_فعلا هیچی معلوم نیست، باید ببینیم اردوان چی میگه،اگه خودمون بریم کوچکترین اشتباهی باعث میشه پلیسا بریزن سرمون، دهن همه رو که نمیشه بسته نگه داشت، یکی بزنن بسه کلشون به شرکت اشاره می کنن و همه رو به فنا می دن، کار شاید غیر قانونی باشه ولی مجبوریم، این کارم فقط از پسه اردوان بر میاد، باید حتما باشه.

چشمام تا حد ممکن گرد شدن، هزاران فکر جور واجور تو ذهنم رژه می رفت و لال شده بودم، سیاوش هم چنان مشغول توضیح بود که با صدای لرزونی گفتم؟:

_پلیس؟! مگه چه کاریه؟!

سیاوش نیم نگاهی به حمیرا انداخت و رو به من جواب داد:

_یه سری کارایی که برای انجام دادنش مجبوریم قانون و دور بزنیم، مثل همون کارایی که رقیبامون انجام می دن، این سریم اوضاع حساس تره، چون رقیب فقط یه رقیب نیست، دشمنه، برای رقابت نیومده ، اومده بزنه همه چی و نابود کنه، کوچک ترین خطایی مساویه با نابودیه هممون، چند باریم ازمون شکایت شده و هر سری اردوان همه چی و درست کرده و به حالت قبل برگردونده ولی این سری دیگه نمیشه اتهامات و رد کرد، گیر بیوفتیم پرونده های قبلیم به جریان میوفته.

_چه پرونده هایی؟!

سیاوش لب پایینش و کشید تو دهنش و گفت:

_فرمیسک تو هم جزء این خونواده به حساب میای، باید از یه سری از چیزا مطلع باشی. حمیرا از خیلی قبل تر می دونست و بهم گفته بود فعلا چیزی نگم، چون الان بیشتر نگرانیا به خاطر تواِ، ولی الان از زبون من بشنوی راحت تر می تونی باهاش کنار بیای تا این که پس فردا بخواد یه اتفاقی بیوفته و تو اون موقعی بفهمی، اینجوری دیگه اصلا نمی تونی باهاش کنار بیای و همه ی ما رو مقصر می دونی، می دونم الان ممکنه تو فکرت چه سوالایی به وجود اومده باشه ولی اون طوری که تو فکر می کنی نیست، از یه عده رو دست خوردیم، مقدار قابل توجهی از سهام شرکت افتاده دست کسی که نباید، اوضاع پیچیده شده، چند باری خواستن پاپوش درست کنن برامون و به موقع متوجه شدیم، نمونه ی کوچکش جاساز کردن مواد تو یه قسمت های مهم شرکت و ریختن همون مواد تو غذا و چایی اردوان و چند تن از کارکنا، یه سری کارای دیگم کرده بودن که بخوان بگن ما تو کار قاچاق مواد و این جور چیزاییم، حتی اون مهمونی که با دوستت رفتی و ما به موقع رسیدیم هم هماهنگ شده بود، فهمیده بودن یه جورایی نقطه ضعف کوروش خانی می خواستن یه سری چیزارو از تو شروع کنن، اصلا می دونی اون دوستت آلاله کجاست؟! اون که انقدر ادعاش می شد چرا بعدش یه سر بهت نزد؟! یا اصلا چرا یه پيام نداد؟!

آب دهنم و قورت دادم و زل زدم به سیاوش که با کمی مکث ادامه داد:

_چون اونم یکی بود از طرف همون عوضیا هم خودش هم برادرش اینم هم من فهمیدم هم اردوان، برای همین روی روابطتون حساس بودیم، الاله سعی داشت جای خودش و تو این خونه محکم کنه، که حتی به اردوانم نزدیک شه ولی نتونست، اون موقع ها نمی شد به تو حرفی زد، چون ممکن بود به خاطر لجبازی همه وچی و خراب کنی، آلاله تنها دوستت بود و تو به خاطرش هر کاری می کردی، نمیشد برات یه محافظ شخصی گرفت، آلاله یه وقتایی زرنگ می شد، حتی یه بار بحث گوشی که شده بود و اون فهميده بود كه اردوان رو گوشى دست گرفتنات حساسه می خواست به اين بهونه بهت یه گوشی مخفی بده، گوشی که کسی به زنگ زدناش و پیام دادناش پی نبره و در صورت نبودنش بتونه بدون این که کسی بفهمه از همه اوضاع با خبر باشه.

‎چشمام هر لحظه گرد و گردتر می شد، باور چیزایی که می شنیدم سخت بود، مخصوصا این که آلاله همیشه از اوضاع من و اردوان می پرسید و منم همه چیز و می گفتم، از تماس های تلفنیش گرفته تا مهمون های مرموزش، ترسی نشست تو دلم و خواستم حرفی بزنم که سیاوش نذاشت و ادامه داد:

_ما از همه چیز خبر داریم، از تمام حرفای بین تو و آلاله، می دونیم تا چه حد صمیمی بودین، گاهی زیادی زرنگ می شد، با وجود سن کمش آموزش دیده بود و کار بلد بود، تمام حساسیت های اردوان به خاطر همین بود، ما از اول قصد آلاله رو فهمیده بوديم. برای همین می خواستیم تو رو ازش دور نگه داریم، ولی هر چى بیشتر تلاش می کردیم بی فایده بود، چون تو بهش خیلی وابسته شده بودی، و هر حرکت ما باعث خراب تر شدن اوضاع می شد، آلاله زیادی روی تو تاثیر گذاشته بود، اردوان نمی ذاشت از خونه بری بیرون چون می ترسید یا بلایی سره خودت بیاری یا خراب کاری کنی، آلاله چون تنها دوستت به حساب میومد حرفش برات حرف بود، می گفت فرار کنیم می کردی، چون حس تنهایی می کردی و با خودت می گفتی کسی رو جز آلاله نداری، از بحث های فراریم که آلاله گه گداری با شوخی و خنده پیش می کشید هم خبر داریم، خوب داشت ذهنت و شست شو می داد، دهنم باز مونده بود و تپش های بی امان قلبم باز هم شروع شده بود ولی سیاوش بی وقفه داشت حرف می زد.

_ما هر چی بیشتر حساسیت به خرج می دادیم تو بدترش می کردی، آلاله هم هیچ جوره گاف نمی داد که تو نسبت بهش بدبین بشی، می گم که دوره دیده بود و کار بلد، ولی باز ما زرنگ تر بودیم، هم تو اتاقت شنود وصل کردیم هم به کیفت، تمام حرفاتون ضبط می شد، واسه همین آلاله هیچ وقت نتونست هیچ غلطی بکنه، چون با توجه به حرفاتون ما دستش و می خوندیم و از کاری که ممکن بود بخوان انجام بدن آگاه میشدیم، اون روزيم كه باهاش رفتى مهمونى من و اردوان داشتيم راجب شما بحث می کردیم. من می گفتم باید هر چی زودتر دست آلاله رو برای فرمیسک رو کنیم، اردوانم می گفت فعلا نمیشه، همون موقع هم تو گفتی می خوای بری کتابخونه، اردوان نذاشت و من گفتم برو، قصد داشتم تعقیبتون کنم ببینم می خواین کجا برین ولی تا تو از خونه رفتی بیرون و من داشتم اردوان و راضی می کردم که امروز و با نقشه ی من پیش بریم كه تو سوار ماشین آلاله شدی و رفتین، انگار یادمون رفته بود که دست فرمونشم خوبه و خوب بلده راه و گم کنه. تا از عمارت زدیم بیرون که تعقیبتون کنیم دیر شده بود، شما رفته بودین و کمی طول کشید که پیداتون کنیم ولی کردیم. الان گذشته مهم نيست. مهم تويي، تويى كه نمى خوايم به سرنوشت آلاله دچار شى.

بدنم به لرزش افتاد، دستام و مشت کردم و با صدای لرزونی گفتم:

_آلا .. له… الان کجاست؟!

سیاوش آهی کشید و گفت:

_کسی ازش خبر نداره، مدتیه غیب شده، یه عده می گن..

کمی سکوت کرد و ادامه داد:

_شایعه ها زیاده ولی هنوز چیزی معلوم نیست، کارش حساس بود و خطرناک، هر چقدرم زرنگ باشه بازم سنی نداشت.

دستم و جلوی دهنم گرفتم و با وحشت گفتم:

_مرده؟!

سیاوش با افسوس سری تکون داد.

_نمی دونم، گفتم که هنوز چیزی معلوم نیست.

سرم و پایین انداختم و بغضم شکست، این همه مدت رکب خورده بودم، باهام بازی شده بود ولی،،، ولی بدون شک آلاله هم یه قربانی بود، قربانی بازی کثیفی که هنوز نمی دونستم داستانش چیه، فقط کاش می فهمیدم من کجای این بازیم…

_خیالت راحت شد؟!

سرم و بالا آوردم و نگاهم افتاد به اردوان، صورتش جدی تر از همیشه بود و زل زده بود به سیاوش، سیاوش هم در حالی که کمی کلافه به نظر می رسید خطاب به اردوان گفت:

_باید می فهمید، خودت می دونی چه موقعیت حساسی داریم، فرمیسک دیگه بچه نیست تا کی باید با پنهون کاری پیش بریم؟! باید بفهمه چه چیزهایی ممکنه در انتظارمون باشه، باید یاد بگیره از پس خودش بر بیاد حتی به تنهایی.

_قرار نیست تنها باشه.

سیاوش از جاش بلند شد و کمی صداش و بالا برد.

_تا کی؟! تا کجا؟! ما باید بریم تو دهن شیر می خوای فرمیسکم با خودت بیاری؟! ما قبلا در این باره حرف زده بودیم. اگه تا به امروز خیلی سراغ فرمیسک نیومدن واسه این بوده که نمی دونستن دختر واقعیه کوروشه، ولی محمدرضا فهمید و حالا دیگه همه می دونن، ما می خواستیم از این دختر محافظت کنیم نه این که با جونش بازی کنیم. اردوان منطقی فکر کن این کار به تو واگذار شده باید تمومش کنیم اونم با موفقیت.

اردوان اومد سمتم مچ دستم و گرفت و منو از جام بلند کرد و رو سیاوش گفت:

_خودم می دونم باید چیکار کنم. حواسم به همه چیز هست نیازی نیست تو یاددآوری کنی.

و بی توجه به سیاوش دستم رو کشید و همراه خودش به سمت اتاق برد و به صدا زدن های سیاوش هم هیچ توجهی نکرد.

اردوان من و برد تو اتاقش و همون لحظه در اتاق و بست، چسبیدم به در و اردوان زل زد تو چشمام، اشک چشمام خشک شده بود کمی ترسیده بودم، دست اردوان بالا اومد و زیر چشمم نشست، اشک چشمم و پس زد و با صدای آرومی گفت:

_باز ترسیدی که، مگه نگفتم تا من هستم از چیزی نترس؟! مگه تا حالا گذاشتم اتفاقی بیوفته که حالا بخواد بیوفته؟!

آروم لب زدم:

_اردوان…

فشاری به چونم که تو دستش بود وارد کرد و با لحنی عصبی گفت:

_جواب منو بده، این همه سال ازت دوری کردم باهات بد تا کردم سعی کردم تو رو از خودم دور نگه دارم، نشون دادم که ازت بیزارم ولی بازم مراقبت نبودم؟! بازم گذاشتم یه خار بره تو دستت؟! تمام این مدت با وجود بحث و دعوای بینمون بودم، نبودم؟!

به آرومی سری تکون دادم که صدای اردوان بلندتر شد.

_پس چرا گریه می کنی؟! الان دقیقا نگران چی هستی؟! چرا تا هر اتفاقی میوفته یا هرکی هرچی می گه شروع می کنی به گریه کردن؟! چرا جای آب غوره گرفتن سعی نمی کنی با اتفاقات کنار بیای؟! که بزرگ شی، تا کی باید تمام شیش دنگ حواسم به تو باشه که یه وقت اشتباه نکنی، که حالت بد نشه، فرمیسک بزرگ شو، بذار وقتی پام و از این عمارت می ذارم بیرون تمام فکر و خیالم اینجا نباشه که در نبوده من قراره چه اتفاقی بیوفته، که از پس خودت بر میای یا نه، من که نمی تونم بیست چهار ساعته اینجا باشم. تو این مدت کلی کار تموم نشده دارم، خیلی از قرارارو کنسل کردم، جاهایی باید می رفتم و نرفتم، چون نمی خواستم از تهران دور شم، اینا منت نیست، ولی فرمیسک تو هم باید همکاری کنی یا نه.

با بهت خیره ی اردوان شده بودم، بعد از مدت ها دوباره عصبانیتش و می دیدم، یعنی چی اتفاقی داشت میوفتاد که اردوان این طور پرخاشگر شده بود، نگاهم و ازش گرفتم و به پایین دوختم که دستش روی کمرم نشست و کشیده شدم تو آغوشش، نفسای عصبیش روی گردنم خالی می شد و حالم و دگوگون می کرد، شوکه شده بودم و دلم شور می زد، انگار منتظر یه اتفاق غیر منتظره بودم. یه اتفاق ناجور…

داشتم تو ذهنم حرفای سیاوش و اردوان و تجزیه تحلیل می کردم که اردوان با صدایی که حالا کمی آروم تر شده بود گفت:

_نمی خواستم انقدر تند برم، ولی فرمیسک تو هم باید عوض شی، بهت گفتم زندگی من رو هواست، نذار از حرفایی که بهت زدم و قول هایی که بهت دادم صرف نظر کنم، ما راه سختی پیش رو داریم، راهی که باید جفتمون با هم از پسش بر بیایم، تنهایی سخت میشه.

دلم گرفت و صدام لرزید:

_می خوای چیکار کنی؟!

با کمی مکث جواب داد:

_شاید بعدا فهمیدی

_من می خوام الان بفهمم.

_یه خورده حسابای قدیمی هست که باید تسویه بشه.

_چه خورده حسابايى؟!‌راجب چى حرف مى زنى؟!

_من هر چقدرم توضيح بدم تو چيزى نمى فهمى، سالهاست كه دارم خودم و واسه همچين روزايى آماده مى كنم، روزى كه بازى اصلى شروع شه و بتونم به خواستم برسم، نمى تونم بيخيال چيزى بشم، كه به خاطرش اين همه سال زحمت كشيدم.

از آغوش اردوان بیرون اومدم، خیره چشمای بی روحش شدم و با بغض نالیدم:

_نمیشه از خیرش بگذری؟!

_نه نمیشه.

مردد گفتم:

_حتی به خاطر من؟!

بدون هیچ درنگی جواب داد:

_حتی به خاطر تو.

جا خوردم، توقع اين حرف و ازش نداشتم، اردوان لحظه اى سكوت كرد و بعدش با لحن آرومى گفت:

_قبلنم بهت گفته بودم كه اين كار چقدر برام مهمه، نمى تونم بيخيال شم، اگه يك درصدم از خيرش بگذرم تا آخر عمر نمى تونم مثل يه آدم عادى زندگى كنم. يه قسميه كه خوردم و پاشم مى مونم.

بغضم و قورت دادم،

_يعنى هيچ راهى نداره كه بيخيال شى؟!

سرى تكون داد

_نه.

سكوت كردم، مطمئنا تحت هيچ شرايطى نمى تونستم نظرش و تغيير بدم. اردوان يا حرفى نمى زد يا تحت هر شرايطى بهش عمل مى كرد.

از استرس لبم و گزيدم و سعى داشتم لرزش صدام و كنترل كنم.

_اگه اتفاقى بيوفته چى؟!

دست اردوان روى موهام نشست

_تمام تلاشم و مى كنم كه نيوفته.

-اگه…

اردوان انگشت شصتش رو روى لبم گذاشت

_شششش هزار بار گفتم بازم مى گم، تو نگران نباش، از پسش بر ميام، يعنى بايد بيام راه ديگه اى برام نمونده.

سرم و پايين انداختم، نمى خواستم حلقه زدن اشك و توى چشمام ببينه و بازم منو ضعيف خطاب كنه، حق با اردوان بود بايد بزرگ مى شدم.

اردوان خواست دوباره منو به آغوش بكشه كه ازش جدا شدم. ريزش اشكام ديگه دست خودم نبود، اصلا چه اهميتى داشت بخواد بازم منو ضعيف خطاب كنه، وقتى دردا انقدر زياده كه از تحملت خارج ميشه آدم چطور ميتونه جلوى ناراحتيش و بگيره؟!

اردوان خواست بار ديگه بهم نزديك شه كه دستم و آوردم جلو و با لحنى عصبى گفتم:

_جلو نيا، گفتنى هارو گفتى الان ديگه نمى خوام چيزى بشنوم، سياوش گفت كارت ريسكه گفت خطرناكه گفت بايد قانون و دور بزنيد، وقتى مى خواستى همچين كارى انجام بدى نبايد ميومدى سمت من، نبايد اميدوارم مى كردى، نبايد مى ذاشتى بهت وابسته شم و بخوام بهت تكيه كنم. كاش همون اردوان قبل بودى همونى كه دورادور حواسش بهم بود و رو در روم طورى رفتار مى كرد كه نتونم بهش دل بدم كه ازش بيزار باشم. آره اردوان بهت دل دادم ولى برو چون مى دونم كارى و بخواى انجام بدى مى دى، برو ولى زمانى برگرد كه كارت تموم شده باشه كه نيازى به رفتن دوباره نباشه. برو ولى مواظب دلى كه بهت دادم باش.

و بدون اين كه بذارم حرفى بزنه با عجله از اتاق خارج شدم و رفتم تو باغ. بدون شك اردوان مى رفت و طاقت نداشتم رفتنش و ببينم.

بايد كنار ميومدم بايد بزرگ مى شدم، كاره ديگه اى از دستم بر نمى اومد.

صدای هق هقم و با دستم خفه می کردم و جلوتر می رفتم، انقدری که رسیدم به ته باغ، به همون کلبه ی مرموز، لحظه ای گریم قطع شد و خیره ی کلبه شدم، کلبه ای که یادم نمی اومد آخرین بار کی بهش سر زدم به آرومی به سمتش قدم برداشتم و برگشتم تا مطمئن شم کسی پشت سرم نیومده وقتی خیالم راحت شد در کلبه رو باز کردم و واردش شدم. با ترس و به آرومی گفتم:

_خانوم هستین؟!

وقتی صدایی نشنیدم برق و روشن کردم و رفتم جلوتر.

_خوابیدین؟!

وقتی هیچ صدایی نشنیدم رفتم سمت اتاقش و مردد وارد شدم، کسی نبود، ولی از لباس ها و تخت نامرتبی که اون گوشه دیده می شد معلوم بود بردنش جایی. که هنوزم همینجا زندگی می کنه، نگاهی به دور تا دور کلبه انداختم، فضا انقدر خوفناک بود که موندن و جایز ندونستم و سریع از اون کلبه خارج شدم. هوای کلبه طوری بود که به سرفه افتادم و با کمی فاصله روی تکه سنگی نشستم، نفسای عمیقی می کشیدم و با خودم می گفتم سرنوشت دیگه برام چه برنامه هایی داره، دیگه درد و عذاب تا کجا؟! پس روزای خوب کی میاد؟! همون روزایی که قرار بود کنار اردوان باشه.

دستم و جلوی صورتم و گرفتم و چشمام و بستم، دلم آرامش می خواست. حتی اگه کوتاه باشه.

آفتاب سوزان و گرمای رو مخی ظهر باعث شد از جام بلند شم. پلک هام و به زور باز نگه داشته بودم و تمام تنم کوفته و بی حال بود، با سختی خودم و به عمارت رسوندم، نبود ماشین اردوان خبر از رفتنش می داد، منم همین و می خواستم، رفتم تا رفتنش و نبینم، در تمام مدتی که توی باغ بودم متوجه ی حمیرا پشت سرم شده بودم، از پشت حواسش بهم بود ولی جلو نیومد، انگار اونم فهمیده بود به تنهایی نیاز دارم.

وارد اتاقم شدم و قبل از هر چیزی قرصام و خوردم حس می کردم هنوز هیچی نشده شکست خوردم، اردوان کارش رو به من ترجیح داده بود و درست موقعی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتم رفت تا به کارش برسه، رفت و معلوم نبود کی برگرده، تو یه آن یادم افتاد که امروز قرار بود بریم بیمارستان ولی… قبل از این که فکرم بیشتر از این ادامه پیدا کنه تقه ای به در خورد و در باز شد.

توقع داشتم اردوان باشه، که بیاد بگه پشیمون شده ولی نبود، بابا اومد داخل و در و بست، از چشمای قرمز پف کردم معلوم بود که گریه کردم و هیچ جوره نمی شد انکارش کرد حتی بهونه ایم براش پیدا نکردم، بابا بهم نزدیک شد کنارم روی تخت نشست و گفت:

_خوبی؟!

انقدر ذهنم درگیر بود که یادم رفت باید سلام کنم.

_آره خوبم.

نگاه عمیقی بهم انداخت، از اون نگاه ها که یعنی خر خودتی، سرم و پایین انداختم و بابا گفت:

_می دونم اردوان گفتنی هارو بهت گفته و اینم می دونم شوکه شدی و شایدم کمی ترسیدی، ولی این کاری بود که دیر یا زود باید انجام می شد.

کمی مکث کرد، بهونه ی خوبی برای چشمای قرمزم بهم داه بود.

_کارا همه درست شده، فقط مونده یه سری آزمایش که باید انجام بدی، فردا بستری میشی.

با تعجب برگشتم سمتش

_فردا؟!

سری تکون داد.

_آره همین فردا.

شوکه شدم، باورم نمی شد عمل به این زودی باشه، تپش های قلبم تند و تندتر شد، با صدای لرزونی گفتم:

_اردوان می دونه؟!

بابا سری به نشونه ی نه تکون داد

_نه اگه می دونست نمی رفت، رفت تا کارش و زود تموم کنه و برسه به عمل تو، ولی….

با چشمای گرد شده به بابا خیره شدم

_ولی فکر نکنم برسه.

برای بار دوم دنیا رو سرم خراب شد.

_نمیاد؟!

بابا نگاهش و ازم گرفت و با تاسف سری تکون داد.

_نه ولی به محض تموم شدن کارش بر می گرده، تو خیالم از جام بلند شدم و شروع کردم به داد زدن، که این چه کاره مهمیه که به خاطرش دارین اردوان و می فرستین تو دهن شیر؟! که اردوان داره چیکار می کنه؟! که چرا باید خطر و به جون بخره، تو ذهنم جنگ بود و خودم لال شده بودم .

سرم و بین دستام گرفتم و چشمام و رو هم فشردم، بابا از جاش بلند شد

_برای فردا آماده شو. فردا صبح میریم.

و صدای قدم هاش که نشون از رفتنش می داد بیچید تو اتاق. کف دستم و به صورت دورانی روی شقیقم کشیدم، سرم داشت سوت می کشید، انگار تو سرم جنگ بود، نفسای عمیقی کشیدم و چشمام و باز کردم، این درد تمومی نداشت.

***

مانتوی کتیم و بوشیدم و شالم و سر کردم، همه چی آماده بود، آخرین نگاه و به اتاقم انداختم، مثل همیشه تمیز و مرتب، به سمت میز آرایشم رفتم و زل زدم به قیافه ی بی روحم. تمام تنم یخ بسته بود و بار دیگه انگیزم و از دست داده بودم، اصلا انگیزه می خواستم چیکار؟! زنده می موندم چیکار می کردم؟! درد می کشیدم؟!

_فرمیسک آماده ای؟!

برگشتم سمت صدا، حمیرا با چشمایی قرمز بشت سرم بود، طوری وارد اتاق شده بود که من متوجه نشدم، اصلا انگار تو این این دنیا نبودم، حواسم بازم برت شده بود، برت کسی که بدون این که بخوام یا بفهمم دلم و دزدید و حالا شده بود تمام فکر و ذکرم، مثل این که حق با سامیار بود، من حواسم برت شد و دل دادم و این دل دادگی حواسم و برت تر از قبل کرد.

شال سرم و جلو کشیدم و به حمیرا نزدیک شدم و با صدایی که بی روح بود و گرفته گفتم:

_من آمادم.

حمیرا لحظه ای با غم نگام کرد و یهو منو به آغوش کشید، لرزش شونه هاش خبر از گریه کردنش می داد، از چشماش معلوم بود بر خلاف من تا خود صبح گریه کرده، من دیشب و قرص خوردم و خوابیدم و حمیرا جای من درد کشیده، حمیرایی که برای من مادر بود و در حقم مادری می کرد، و من صبح با بیدار شدنم آدمه جدیدی شده بودم، آدمی بی احساس، من احساسم و از دست داده بودم اونم زمانی که داشتم با مرگ دست و بنجه نرم می کردم و تنها امیدم رفت تا به کارش برسه،

صدای هق هق حمیرا بلند شد و میون گریه هاش گفت:

_دلم راضی نمی شه بفرستمت جایی که معلوم نیست چی در انتظارته، فرمیسک قوی باش، تمام این مدت تنها امید زندگیه من تو بودی، به خاطرت از زندگیه خودم گذشتم تا مراقب تو باشم، اگه تو نبودی من خیلی وقت بیش به این زندگی لعنتی بایان می دادم. تو تنها یاددگاری برای من، تنها انگیزه ی زندگی، برو و سالم برگرد، برگرد تا یه زندگیه جدید شروع کنیم این دفعه زندگی رو همون طوری بیش می بریم که تو بخوای، فقط بیا، سالم بیا.

گریه بهش امون حرف ندن نداد و من مثل مجسمه ای بی حرکت تو آغوشش مونده بودم، حتی اشکیم برای ریختن نداشتم، اشکای من توی تمام این سالها تموم شده بود، سکوت کردم و حمیرا من از آغوشش بیرون کشید و دستاش و دو طرف صورتم گذاشت همون کاری که اردوان برای تاثیر بهتر حرفاش رو من انجام می داد، بس حتما حمیرا هم می خواست حرف تاثیر گذاری بزنه.

_فرمیسک نترسی قربونت برم، هیچی نمیشه، یه عمله، عملی که برای بهتر شدن حالت باید انجام بدی، بعدش خوب میشی خوبه خوب، من مطمئنم، تو دختر قوی هستی، این همه سال درد و تحمل کردی الان دیگه باید خوش حال باشی از امروز همه چیز درست میشه، خوب میشی. اون وقت می تونی تمام کارایی که به خاطر این حالت نمی تونستی انجام بدی و انجام بدی،

خیره ی چشمای نگران و مهربون حمیرا شدم، حرفاش برای آروم کردن من بود و طوری بدون نفس حرف می زد که بدون شک خودشم نمی فهمید داره چی می که، فقط حس می کرد این چیزارو باید به زبون بیاره همین.

_بریم؟!

نگاهی به بابا که تو چهارچوب در ایستاده بود انداختم، حتی متوجه ی ورود بابا هم نشده بودم. حمیرا هم نشد، حواسم من برت بود، حمیرا شی؟! نکنه اونم عاشق شده؟!

حمیرا در حالی که سعی داشت گریش. کنترل کنه به سمت بابا برگشت و گفت:

_بریم.

و همین یه کلمه کافی بود تا از حمیرا جدا شم و جلوتر از اون به سمت در برم. انگار عجله داشتم. عجله برای نتیجه ی داستان، که ببینم اخره این داستان چی میشه؟! می مونم یا نه؟!

حمیرا هم باهامون اومد و یه راست رفتیم بیمارستان، در تمام مدت بابا جدی بود و حمیرا آروم اشک می ریخت، منم سرم و گذاشته بودم روی شیشه و به بیرون نگاه می کردم، دیگه از اومدن اردوان نا امید شده بودم، اون نمیاد، اون کار داشت و کارش از من مهم تر بود، انگار فقط من بودم که اردوان و بیشتر از هر کسی تو این دنیا می خواستم، بعد از لحظه ای رسیدیم بیمارستان و کم تر از ده دقیقه بعد بستری شدم و رفتم برای انجام آزمایشات.

انگار حواسم پرت بود که نفهمیدم کی کارم تموم شده و حالا روی تختی دراز کشیدم و از پنجرش به آسمون نگاه می کردم، هوا تاریک شده بود، تاریکی ای که همیشه ازش نفرت داشتم، تصویر اردوان هم لحظه ای از جلوی چشمم کنار نمی رفت و این من و کلافه تر می کرد، همش با خودم می گفتم اگه بابا تاریخ درست عمل و بهش می گفت می موند ولی اگه کارش انقدر مهم بود که به خاطر منم ازش نگذشت پس اگه می فهمید بازم می رفت.

***

سوم شخص

نگاهی به پرونده های جلویش انداخت و کلافه آن ها را روی میز انداخت و همان طور که به صندلیش تکیه می زد به پوفی کشید و دستانش را در موهایش فرو برد، امروز باید دست محمدرضا را رو می کرد اما دیر رسیده بود آنقدر دیر که محمدرضا کار را تمام کرده و از صحنه ی جرم گریخته بود، مشغول فکر کردن به نقشه ی بعد شده بود که در باز شد و سیاوش لیوان به دست به سمتش امد، لیوان را روی میز گذاشت و همان طور که به میز تکیه می زد گفت:

_چی شد؟! به نتیجه ایم رسیدی؟!

اردوان با خشونت صندلیش را کنار زد و از جایش بلند شد، فشار زیادی را روی خودش حس می کرد، از طرفی فرمیسک و مریضی اش و از طرفیم این کار لعنتی، امروز بهترین فرصت را از دست داده بود، فرصتی که بعد از کلی جان کندن و نقشه به دست آورده بود وگرنه محمدرضا کسی نبود که بی گدار به آب بزند.

_اردوان انقدر به خودت سخت نگیر، همه چی درست میشه جای حرص خوردن یه خورده دندون به جیگر بگیر، بالاخره گیرش میندازیم، امروز نشد یه موقعیت بهتر، تمام راه ها که به رومون بسته نشده.

اردوان با عصبانیت به سمت سیاوش برگشت.

_می دونی چقدر برای امروز برنامه ریخته بودم؟! معلوم نیست همچین موقعیتی دیگه کی پیش میاد، محمدرضا که هر روز دنبال دختر نیست که، همینا تا چند ماه دیگه کارش و راه می ندازن.

سیاوش هم لیوانش را روی میز گذاشت و قدمی به اردوان نزدیک شد.

_خب حالا می گی چیکار کنیم؟! بشینیم حرص بخوریم؟! اینجوری بر می گردیم به عقب و کارا درست میشه؟!

_نه درست نمیشه، از دست خودم عصبانیم که چرا زودتر راه نیوفتادم، که چرا به این فکر نکردم که بخواد کارش و زودتر انجام بده.

دست سیاوش روی شانه ی اردوان نشست و با لحن ارامی گفت:

_می دونم، ولی ما که کف دستمون و بو نکرده بودیم، اصلا شاید اگر ما می رفتیم جرم اونا هم میوفتاد گردن ما. اگه پلیسا می ریختن اونجا و فکر می کردن ما باعث اون کار بودیم چی؟! اون وقت می خواستی چیکار کنی؟! راه فرار داشتی؟!

صدای اردوان بلندتر از قبل شد.

_آره بالاخره یه راهی پیدا می کردم، ولی باید کار امروز انجام می شد.

سیاوش که عصبانیت اردوان را دید فهمید بحث با او بی فایدست، یعنی همیشه بحث با اردوان بی فایدست، همیشه کاری را می کند که خودش صلاح می داند، حرف باید حرف خودش باشد و جز این چیز دیگری را قبول نمی کند، منطقش است دیگر.

سیاوش کمی از اردوان فاصله گرفت و همان طور که عقب عقب می رفت گفت:

_نمی دونم شاید حق با تو باشه.

اشاره ای به لیوان روی میز کرد و ادامه داد:

_قهوت و بخور سرد نشه.

و خیلی سریع از اتاق خارج شد، چون می دانست که در این موقعیت باید اردوان را به حال گذاشته و سر به سرش نگذارد، تجربه به او ثابت کرده بود در این مواقع بحث کردن با اردوان نتیجه ی خوبی به دنبال نخواهد داشت.

سیاوش که رفت خشم اردوان دو چندان شد، دست های مشت شده اش روی میز فرود آمد، رگهای دستش هم همانند رگهای گردنش بیرون زده بودن، سرش سوت می کشید و در آن موقعیت به مادرش فکر می کرد، مادری که می دانست مرگش از عمد بوده، مادری که در تمام این سالها درد کشید و دم نمی زد، محمدرضا خوب دهانش را بسته بود. خاطرات آن سالها باز ها برایش یاددآوری شد، همان خاطراتی که از او شخصی پرخاشگر ساخته بود، بچه بود و کاری از دستش بر نمی آمد ولی حال وقت انتقام بود، انتقام از قاتل مادرش.

عصبانیت اردوان آن قدر زیاد شده بود که نمی توانست خودش را کنترل کند، سویچ ماشینش را برداشت و سریع به سمت ماشینش رفت، سوار شد و به سمت اتوبان راه افتاد، هر چه به اتوبان نزدیک تر می شد عصبانیتش چند برابر می شد، یک هفته خانه و زندگی اش را رها کرده بود تا کار امروز را به پایان برساند و نشد، کاری که سالها برایش در تلاش بود، از خیلی چیز ها گذشت تا به این جا برسد، صدای زنگ گوشیش بلند شد، بدون این که به گوشی نگاه کند با صدای عصبی اش جواب داد،

_بله!

صدای مردانه ای در گوشی پیچید.

_سلام اردوان خان، حال شما؟!

صدای خندان محمدرضا بر خشم اردوان افزود، دستانش را روی فرمان مشت کرد و سعی داشت خشمش را کنترل کند.

_شنیدم از این که نتونستی دستم و رو کنی عصبانی هستی آره؟! زنگ زدم بگم کار امروز کلا کنسل شد، پس تو چیزی رو از دست ندادی ناراحت نباش.

اردوان با همان سرعت ماشین را به سمت راست هدایت کرد و در جاده خاکی نگه داشت، سکوت کرده بود و محمدرضا همچنان حرف می زد:

_قبلنم بهت گفته بودم جاى اين كه درگير كاراى من باشى می تونی تو كارا با من شریک شی. پسر باهوشی هستی خوب می دونی بودنه با من چقدر برات منفعت داره.

_به چه قیمتی؟! به قیمت بی غیرتی؟!

ابروهای محمدرضا بالا رفت

_وقتی روز به روز تو کارت موفق باشی دیگه غیرت می خوای چیکار؟! اصلا می دونی غیرت یعنی چی؟! بی غیرت کسیه که ذهن پسرش و برای کینه ای که تو دل خودشه این طور شست و شو می ده که پسرش روز به روز به سمت تباهی بره. كه حتى بابت برنامه ى امروز منم به تو آماره غلط داده، هيچ معلوم نيست سره تو گرم كرده و خودش داره تو نبودت چه غلطى مى كنه. اون کوروش اگه عرضه داشت خودش میومد حسابش و با من تسویه می کرد نه این که پسرش و بفرسته، این جنگ دیرینه بین من و اونه، پدر با پدر، پسر با پسر، من اگه پسر داشتم مردونه می کشیدمش کنار خودم می رفتم جلو نه این که سپرش کنم.

_حرف دهنت و بفهم مرتیکه، نذار کثافت کاریات و رو کنم انگار خودتم هنوز نمی دونی چه آشغالی هستی.

اردوان از خشم به خودش می لرزید و دندان هایش را محکم روی هم می فشرد، بر خلاف همیشه خوب نمی توانست خشمش را کنترل کند و در دل آرزو می کرد کاش محمدرضا رو به رویش بود تا می توانست دستانش را دور گلویش حلقه کند و محکم فشار دهد، آنقدر که در دستان خودش جان دهد. صدای پوزخند محمدرضا در گوشی پيچید و به دنبالش صدای مردانه ی خودش.

_به هر حال من گفتنی ها رو گفتم، حرفاتم نادیده می گیرم چون می دونم دلت از کجا پره، که کی پرت کرده، ولی چون مثل جوونی های خودم زرنگ و باهوشی و همچين نترس دلم نیومد تو دستای کوروش حیف شی، با این که پسر اونی ولی بازم هوات و دارم، فقط کافی عاقل باشی و راه درست و انتخاب کنی، به حرفای کوروشم اهمیت نده، اون اگه غیرت داشت این همه سال دخترش و از عالم و آدم مخفی نمی کرد که اون طفل معصوم روز به روز مریض تر شه و حالا کارش به عمل بکشه، راستی گفتم عمل، خبر داری امروز صبح درست موقعی که تو درگیر کار من بودی فرمیسک رفت تو اتاق عمل، هنوز نمی دونم اوضاعش چطوره، ولی اگه بخوای می پرسم خبرت می کنم، می دونی که، آدمای من همه جا هستن.

تمام خشم اردوان به یک بارگی جايش و به تعجب داد، چشمانش گرد شد و با صدای متعجب و بلندی گفت:

_چی داری می گی؟! چه عملی؟!

محمدرضا که گویی فکر می کرد اردوان از همه چیز خبر دارد با ابرویی بالا رفته گفت:

_قرار بود چه عملی انجام بده؟! عمل قلب دیگه.

اردوان که تازه می فهمید باز هم از کوروش رو دست خورده بدون هیچ حرف دیگه ای گوشی رو قطع کرد. حرف های کوروش و اصرارش برای رفتن و انجام این کار در ذهنش تکرار شد. پس کوروش او را فرستاد اینجا تا فرمیسک را به اتاق عمل بفرستد ولی چرا؟! باورش نمی شد فرمیسک امروز عمل داشته، آن هم چه عمل مهمی، نفس هایش کشدار شده بود، شماره ی کوروش خان را گرفت، یک بوق دو بوق، ده بوق، جواب نداد. دوباره گرفت و باز هم تماس بى نتيجه ماند.

دل شوره مثل خوره به جانش افتاد. ماشین را روشن کرد و بدون هیچ خبری به سمت تهران شروع به حرکت کرد، باید هر چه زودتر خود را به تهران می رساند، حتی اگر این خبر دروغ بوده باشد باز هم باید می رفت، می رفت و خود جویای حال فرمیسک می شد، پایش را روی پدال گاز گذاشت و با صدایی که از شدت عصبانیت و حرص زیاد دو رنگه شده بود زیر لب زمزمه کرد:

_دووم بیار فرمیسک، اومدم.

با سرعت بالا و بدون هيچ توقفى بعد از سه ساعت به تهران رسيد. با عجله به سمت عمارت رفت، عمارت در تاريكى فرو رفته بود و هيچ صدايي به گوش نمى رسيد.

به سرعت در را باز كرد و وارد شد. كسى در داخل عمارت نبود. برق ها را روشن كرد و همون طور كه به جلو قدم بر مى داشت با صداى بلند گفت:

_فرميــسك، فرميســك، حميراااااا؟!

وقتى صدايى نشنيد پله ها را دو تا يكى كرد و به سمت اتاق فرميسك رفت. اتاق خالی بود، کلافه چنگی به موهایش کشید و گوشیش را برداشت، شماره ی محسن را گرفت و همین که محسن جواب داد با صدای خشنی گفت:

_مگه نگفتم هر کسی از این عمارت خارج شد سریع خبرم کن. کجا رفتن؟!

محسن با صدایی که می لرزید آرام جواب داد:

_آقا باور کنید…

صدای اردوان بلند تر از قبل شد.

_چیو باور کنم؟! این که از هیچی خبر نداری؟! می گم کجان؟!

محسن باز هم سکوت کرد.

_ بس کوروش دهن تو رم بسته، باشه حرف نزن خودم می فهمم ولی دیگه این اطراف نبینمت.

و بدون این که به محسن اجازه ی زدن حرفی بدهد گوشی را روی او قطع کرد و با قدم هایی تند و محکم از عمارت خارج شد، حال مطمئن شده بود که فرمیسک امروز عمل داشته، باید هر چه زودتر خود را به او می رساند.

به همان بیمارستان همیشگی رفت، شک نداشت فرمیسک الان در آن بیمارستان به سر می برد، فقط در دلش دعا می کرد دیر نرسد.

با ترافیک آن ساعت تهران کمی طول کشید تا به بیمارستان برسد، دل در دلش نبود سریع خودش را به قسمت مورد نظر رساند، تمام زیر و بم این بیمارستان را از بر بود، به پرستاری که اغلب بالای سر فرمیسک می دید نزدیک شد، پرستار خیلی سریع اردوان را شناخت، از جایش بلند شد و وقتی هول بودنش را دید گفت:

_چیزی شده؟! می تونم کمکتون کنم؟!

اردوان دستش را لبه ی میز گذاشت و گفت:

_فرمیسک امروز عمل داشت؟!

قیافه ی پرستار متعجب شد.

_بله ولی مگه شما در جریان نیستین؟!

اردوان در آن لحظه حس کرد از بلندی به پایین سقوط کرده، ولی با این حال سعی داشت خودش را کنترل کند.

_نه من جایی بودم تازه رسیدم، عمل تموم شده یا هنوز تو اتاق عمله؟!

_هنوز داخل اتاق هستن.

تمام تن اردوان به یک بارگی یخ بست،

_از کی؟!

_چند ساعتی میشه، ولی فکر نکنم بیشتر از این طول بکشه.

اردوان سری تکان داد، هنوز هم در شوک به سر می برد همه چیز آن قدر سریع اتفاق افتاده بود که نمی توانست درک کند، دست به صورتش کشید و همان طور که سعی داشت تعادلش را حفظ کند آرام گفت:

_اتاق عمل کجاست؟!

آن قدر گیج و منگ شده بود که حتی یادش نمی آمد اتاق عمل قبلا کجا بوده؟! قلب خودش نیز به درد آمده بود و فقط به یه چیز فکر می کرد. فرمیسک…

پرستار هم که متوجه ی هول شدن اردوان شده بود آدرس دقیق اتاق عمل را به او گفت و اردوان بدون هیچ تشکری با دو خود را به اتاق عمل رساند، کوروش مانند مرغی پر کنده دمه اتاق عمل راه می رفت و هر چند لحظه یک بار به موهای جو گندومی اش چنگ می زد اردوان با دیدن کوروش سره جایش ایستاد، نگرانی کوروش به او هم سرایت کرد و حالش را از اینی که بود بدتر کرد، نفسش را با حرص بیرون داد. عصبانی بود و هنوز هم نمی توانست این کار کوروش را درک کند، با قدم هایی آرام اما محکم به سمت کوروش رفت و کوروش آنقدر ذهنش درگیر بود که متوجه نشد.

اردوان درست پشتش ایستاد، با خشونت نگاهی به او انداخت و گفت:

_چرا؟!

کوروش با صدای اردوان جا خورد، خیلی سریع به عقب برگشت و با دیدن اردوان چشمانش گرد شد.

_تو اینجا چیکار می کنی؟!

_چیه؟! توقع دیدن منو نداشتی؟!

كوروش لحظه اى چشمان خسته اش را رو هم گذاشت و اردوان با صداي بلند ترى ادامه داد:

_منو فرستادين سره عملياتى كه وجود نداشت، كه تمام مدت داشتم به اين فكر مى كردم كه كجاي نقشه رو اشتباه كردم، كه واقعيت و از زبون همونى كه مى خواستم سر به تنش نباشه شنيدم، از شما هم بايد رو دست مى خوردم؟! منو فرستادين دنبال نخود سياه؟! آدماى منو ديگه چرا خريدين؟! هان؟!

کوروش که هم عصبی بود و هم کلافه و نگران، دستی به صورتش کشید و قدمی عقب رفت، بغضی مردانه در گلویش جا خوش کرده بود و قصد داشت این مرد را خفه کند. با کمری که کم کم داشت رو به شکستگی می رفت روی صندلی کنارش نشست، سرش را میان دستانش گرفت و با صدای خشداری گفت:

_از همون اول گفتم حواست به فرمیسک باشه ولی از دور، گفتم نزدیکش نشو، قلبش مریضه وابستگی مریض ترش می کنه، عشق قلب آدم سالم و از پا در میاره چه برسه به کسی که قلبش داغونه و دیگه جواب گو نیست براش، گفتم تو پسرمی فرمیسک دخترم، براش برادر نباش ولی نذار عاشق بشه، فرمیسک مریضه تو سن حساسیه. گفتم مراقب رفتارت باش، جدی باش و طوری برخورد کن که هیچ وقت نزدیکت نشه و حتی تو فکرشم نتونه یه لحظه قبولت کنه. چیکار کردی اردوان؟! چیکار کردی که تا لحظه آخر بچم چشم انتظار بود؟! که کم کم داشت پشیمونم می کرد که چرا گذاشتم بری. چیکار کردی؟! مگه نمی دونی کار ما انقدر سنگینه که از فردای خودمون خبر نداریم. که این دختر هر لحظه باید دلش بلرزه که اردوان کجاست چیکار می کنه حالش خوبه.

کوروش سرش را بلند کرد، نگاهی به چشم های اردوان انداخت و ادامه داد:

_این بود قول و قرارمون، با دخترم با امانتی که سپردم دستت چیکار کردی؟!

حال اردوان دگرگون شد، فرمیسکش تا آخرین لحظه چشم انتظارش بوده و او دنبال نخود سیاه. چنگی به موهای پر پشتش زد و با صدایی که از شدت خشم دو رگه شده بود گفت:

_این همه سال نقش بازی کردم بس نبود؟! از من پیش فرمیسک یه هیولا ساخته بودین، یه هیولایی که مراقبش بود و نمی ذاشت کسی بهش صدمه بزنه ولی خودش هر لحظه امکان داشت یه بلایی سرش بیاره، فرمیسک از من می ترسید، فکر می کرد من می خوام انتقام مادرم و از اون بگیرم، براش شده بودم یه قاتل یه جانی، ولی بازم تهه دلش به تنها کسی که اعتماد داشت من بودم، از همون بچگی هر جا احساس خطر می کرد پشت من پناه می گرفت چون می دونست هر چقدم خودم اذیتش کنم نمی ذارم کسی بهش آسیب بزنه، میبینی؟! فرمیسک از همون اولم فقط فکر می کرد از من متنفره، ازم حساب می برد، کارام عصبیش می کرد ولی هیچ وقت از من بدش نمی اومد، هیچ وقت نتونستم اون طوری که باید از خودم دورش کنم، به خشونت رو آوردم تحقیرش کردم ولی باز چی شد؟! به جایی این که از من فراری باشه بازم بهم نزدیک می شد تا کارم و تلافی کنه، تا بازم منو عصبانی کنه و من برم سراغش، راه اشتباهی و انتخاب کردی کوروش خان، شاید اگه از همون روز اول می گفتی شما دو تا خواهر و برادرین کار به اینجاها نمی کشید، هر چند بازم شک دارم اون موقع هم کار درست پیش می رفت، عشق چیزی نیست که بشه جلوش و گرفت .

کمی مکث کرد و ادمه داد:

_بخواد بیاد میاد.

کوروش سرش را بلند کرد و نگاه خیره اش را دوخت به اردوان، باورش نمی شد این حرف ها را از زبان اردوان شنیده باشد، اصلا مگر می شود اردوان راجب عشق چیزی بگوید، از جایش بلند شد و رو به روی اردوان ایستاد، اردوان را خودش بزرگ کرده بود ولی هیچ وقت نتوانست بفهمد در دل این مرد چه می گذرد؟! هیچ وقت معنی نگاه سردش را نفهمید، نگاهی که خالی از هیچ حسی بود و او را بی احساس نشان می داد.

_خب…

اردوان سکوت کرد و کوروش ادامه داد.

_تو فرمیسک و دوست داری؟!

خود کوروش هم شک داشت، این را به خوبی می دانست که اردوان همیشه مراقب فرمیسک بوده اما عشق… غیر ممکن است، اردوانی که او می شناخت عاشقی بلد نبود که بود؟! مردی خشک و بی احساس که تمام زندگی اش خلاصه می شد در کار، برای زندگی اش هدف داشت، هدف هایی سخت که می دانست فرمیسک مانع می شود، کار هایی انجام می داد که همه خوب می دانستند تا چه حد خطرناک است، اما اردوان حرفه ای بود و می دانست که باید چه کند و از کدام راه برود که خطر کمتری تهدیدش کند، بلد بود راه های خطرناک را کنار بزند و کارش را با موفقیت پیش ببرد.

دستان کوروش روی شانه ی اردوان نشست، اولین بار بود اردوان را این گونه می دید، پسرش کی انقدر بزرگ شده بود؟! کی انقدر قد کشیده و هیکلش درشت شده بود؟! پسری که شاید پسر واقعیش نبود ولی همانند پسر واقعیش دوستش می داشت، اصلا که گفته اردوان پسر او نیست؟! خودش او را بزرگ کرده پس پسر خودش به حساب می آمد.

در چشمان اردوان خیره شد، شاید حق با محمدرضا بود انتقام به حدی چشمانش را کور کرده بود که اصلا متوجه نشد کی و چطور فرزندانش بزرگ شدند، یعنی این انتقام انقدر برایش مهم بود که حتی متوجه ی حس پسر بزرگش نشده بود؟! یعنی پسرش عاشق دخترش شده بود؟! نه نمی توانست باور کند، دخترش کم سن و سال بود پسرش چه؟! او که دیگر مردی شده بود و خوب می دانست این وصلت اشتباست. اردوان راه های زیادی باید می رفت و با حضور فرمیسک نمی شد، راه هایی که اردوان به هیچ عنوان ازشان صرف نظر نمی کرد جفتشان تباه می شدند.

_اردوان چرا ساکت شدی؟! با توام چی بین تو و فرمیسکه؟! این که فرمیسک به تو وابسته شده و تو رو بیشتر از هر کسی حتی من قبول داره خودم می دونم ولی نگو که تو هم بهش چیزی گفتی، نگو که امیدوارش کردی، نگو که با هم قول و قرار گذاشتین، اردوان نگو که گند زدی.

اردوان بدون این که خجالت بکشد یا حتی سرش را پایین بیندازد در چشمان کوروش زل زد و محکم گفت:

_امیدوارش کردم چون نیاز به امید داشت. فرمیسک خیلی وقته جزئی از من شده.

دستان کوروش مشت شد، این برایش زنگ خطر بود، اگر دخترش خطر عمل را نیز پشت سر می گذاشت باز هم در خطر بود، فرمیسک جزئی از اردوان شده بود و اردوان خوده خطر بود، باید کاری می کرد، آن هم قبل از این که اتفاقی رخ دهد.

پاهای کوروش که شل شد همانجا روی صندلی نشست، این بار قلب او بود که تیر می کشید، سرش را به صندلی تکیه داد، اردوان خوب می دونست تا چه حد حال کوروش خراب است، در چنین مواقعی فقط سکوت می کرد، حق داشت حال فرمیسک نقطه ضعف هر دویشان بود، اما مگر قول نداده بود که مراقب فرمیسک باشد؟! بدون حضور او که فرمیسک بیشتر در خطر بود. دست کوروش که روی سینه اش نشست اردوان سریع از آنجا دور شد، باید برای کوروش هم قرص می گرفت و هم آب میاورد، عادت پدر خوانده اش را خوب می دانست، این حالش حال خوبی نبود.

سریع خود را به داروخانه رساند، همان طور که مشغول تهیه ی قرص کوروش می شد با خودش گفت که توضیح می دهد، برای اولین بار به کوروش همه چیز را توضیح می دهد، چون می دانست سکوت کوروش یعنی در سرش چیزهایی می گذرد که همه چیز را بهم می زند، نباید کار را خراب می کرد، اوضاع تحت کنترلش بود نباید از کنترلش خارج می شد.

در حالی که بطری آب معدنی را در دستش می فشرد به سمت اتاق عمل رفت، مردی سفیدپوش کنار کوروش ایستاده بود و در حال حرف زدن بودند، دستانش شل شد، بطری از دستش افتاد و با قدم هایی بلند خودش را به آنها رساند، اردوان بی توجه به کوروش کنار دکتر ایستاد و با هول و ولا گفت:

_حالش چطوره؟! عمل چطور بود؟!

دکتر در حالی که خسته به نظر می رسید لبخند کم رنگی زد و گفت:

_شکر خدا عمل موفقیت آمیز بود، باید ببینیم چی میشه. تا اینجاش که همه چیز خوب پیش رفت از اینجا به بعدش دیگه بر میگرده به اوضاع بیمار، مراقب های بعد از عمل روحیش و این که آیا بدنش قلب و قبول می کنه یا نه.

چشمان اردوان لحظه ای روی هم نشست. خیالش کمی راحت شد بود و دیگر هیچ صدایی نمی شنید، الآن فقط می خواست فرمیسک را ببیند، همان دخترک مو طلایی که دلبری در وجودش بود و خودداری در مقابلش غیر ممکن.

همان دخترک شیطانی که تمام کار هایش حتی لحن حرف زدنش بر دل می نشست، یعنی کی می توانست دوباره فرمیسک مو طلاییش را به آغوش بکشد و به صورتش بوسه بزند؟! حتی دلش برای نوازش موهایش هم تنگ شده بود.

دستی به صورتش کشید و رو به دکتر گفت:

_فرمیسک کجاست؟!

دکتر لحظه نگاهش را بین کوروش و اردوان چرخاند و به آرامی گفت:

_منتقل شدن به آی سیو.

و همین یک کلمه کافی بود تا اردوان از آنها جدا شود و به سمت آی سیو برود، باید فرمیسک را می دید، آن هم به هر قیمتی که شده، وگرنه امروز را دوام نمی آورد.

یعنی فرمیسک الان در چه حالی بود؟!

اردوان سریع خود را به آی سی یو رساند و کوروش مشغول حرف زدن با دکتر کیانی بود، عمل موفقیت آمیز بود اما دکتر به کوروش گفت که باید خیلی مراقب باشد فرمیسک ضعیف بود و کوچک ترین استرسی برایش خطرناک، کوروش خوب می دانست دخترش چه عمل سختی را پشت سر گذاشته است اما از این به بعد چطور می توانست او را از استرس دور نگه دارد؟! تمام هوش و حواس دخترش شده بود اردوان، اردوانی که راهش از فرمیسک جدا بود.

اردوان بعد از چند ساعت آن هم با کلی پارتی بازی توانست وارد آی سی یو شود آن هم برای مدت زمانی کم آن هم با فاصله، همان که نگاهش به فرمیسک افتاد که آن همه دستگاه به او وصل او بود و توسط ماسک اکسیژنی که روی دهانش بود نفس می کشید پاهایش شل شد، طاقت دیدن فرمیسک را در این وضع نداشت.

دستی به صورتش کشید و آرام جلو رفت، بدن نحیف و ظریف فرمیسک روی تخت بود و چشمان آبیش بسته بود، در آن لحظه چقدر دلش می خواست از روی تخت بلندش کند و او را از آنجا ببرد، به تختش نزدیک تر شد، حس می کرد همه اینا خواب است، خوابی که دوست داشت هر چه زودتر تمام شود.

نگاهی به صفحه ی بالای سر فرمیسک که ضربان قلبش را نشان می داد انداخت، هنوز هم قلبش می زد ، لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت، از امروز قلب جدیدی در سینه ی فرمیسک می تپید، قلبی که نیاز به مراقبت داشت، یعنی اردوان از پسش بر میامد؟! می توانست این قلب را سالم نگه دارد، اگر مجبور شود او را بشکند چه؟!

خیره ی صورت فرمیسک شد که همان لحظه پرستاری به اردوان نزدیک شد و با صدای نسبتا آرامی گفت:

_وقتتون تموم شد، خواهشا هر چه سریع تر اینجارو ترک کنید، گفتین در حده چند ثانیه فقط ببینینش.

اردوان برگشت تا اصرار به بیشتر ماندن کند که برستار ادامه داد:

_آقای محترم من نمی دونم دکتر چطور به شما اجازه ی ورود داده، اوضاع بیمار خوب نیست خواهشا برین بیرون.

اردوان حق را به پرستار داد، همین که به او اجازه ی ورود داده بودن خودش کلی بود، نگاه آخرش را به فرمیسک دوخت و همان طور که سیبک گلویش جا به جا می شود از اتاق خارج شد، آن قدر وحشت زده شده بود که حتی نتوانست دستانش را بگیرد، دستانشرا مشت کرد و با حرص به سمت کوروش رفت.

شاید باید حرصش را سره او خالی می کرد، چطور توانست بدون هماهنگی با او همچین کاری کند؟! اگر بلایی سره فرمیسک می آمد چه؟!

سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و در نزدیکی کوروش در حیاط بیمارستان ایستاد. کوروش آرام قدم می زد و به زمین خیره شده بود، از آن مردانی بود که یه عمر قوی زندگی کرده بود حال با عمل سخت دخترش داشت از پا در می آمد، هر چقدر هم عمل خوب بوده باشه، باز هم سختیه کار تازه از حال به بعد شروع می شد، در ذهنش هزاران فکر عبور می کرد که با صدایی آشنا رشته ی افکارش باره شد.

_نمی رین ببینینش؟!

کوروش برگشت، اردوان با آن صورت آشفته رو به رویش ایستاده بود، آن هم خسته بود مانند کوروش.

_تو دیدیش؟!

اردوان سری تکون داد

_خیلی کوتاه.

کوروش نگاهش را از اردوان گرفت و همان طور که به قدم زدن هایش ادامه می داد زیر لب گفت:

_خوبه!

اردوان دنبالش راه افتاد، شانه به شانه اش قدم برداشت و نگاهش را دوخت به رو به رو.

_به جای این که پیش دخترت باشی چرا اومدی بیرون؟! نکنه دل دیدنش و نداری؟!

کوروش نفسش را با صدا بیرون داد.

_اومدم بیرون فکر کنم.

_به چی؟!

با کمی مکث کوروش ایستاد، چرخید به سمت اردوان و گفت :

_به فرمیسک، به این حالش و آیندش، می دونی چقدر برام عزیزه و دوستش دارم، که تو این مدت برای این حالش چه کارایی که نکردم، از اینجا نا امید شدم می خواستم ببرمش آمریکا، تمام شرایط و اونجا فراهم کردم، درست موقعی که تصمیم به رفتن داشتیم همه چی اینجا هم درست شد، حتی دکترشم گفت میاد ایران.

کمی مکث کرد

_من برای آینده ی فرمیسک خیلی نگرانم.

اردوان از لحن کوروش تعجب کرد و متعجب گفت:

_خب…

کوروش لحظه ای نگاهش را از اردوان گرفت و دوباره خیره ی چشمانش شد و با لحن محکمی گفت:

_از زندگی فرمیسک برو بیرون، اونم طوری که لطمه نبینه. نذار ازت نا امید شم، خودت منظورم و خوب درک می کنی.

اردوان از اين حرف كوروش تعجب نكرد، توقع اين حرف را داشت، مى دانست همه چيز به آساني پيش نخواهد رفت، خواست حرفى بزند كه كوروش ادامه داد:

_به قول خودت تو تكيه گاهه فرميسك شدى اون فقط به تو وابستس، سنشم كمه ، دو روز ديگه يه نفر ديگه رو مى بينه از سرش ميوفتى، تازه اون روز ياد تمام كارايى كه اين همه سال باهاش كردى ميوفته و مى فهمه تو اونى نيستى كه مى خواد، تا اون روز نرسيده و جاى فرميسك خودت تباه نشدى بكش كنار. براى اين حرفا زوده، براى جفتتون زوده.

و بدون آن كه منتظره حرفى از جانب اردوان باشد از او دور شد، اردوان دستانش را با حرص مشت كرد طورى كه تمام رگ هاى دستش نمايان شد. چنگى به موهايش زد همان جا روى نيمكت نشست.

كوروش را خوب مى شناخت، او هم حرفش حرف بود، اگر خودش از فرميسك جدا نمى شد او جدايشان مى كرد ، چطورش هم معلوم نبود. كوروش هميشه بهترين راه را انتخاب مى كرد.

سر اردوان خم شد و دستانش روى سرش نشست، بايد تا قبل از اين كه دير شود كارى مى كرد. سرش شلوغ بود و همه چيز داشت پيچيده تر از قبل مى شد. آنقدر پيچيده كه نمى دانست بايد چه كار كند.

ولى بايد راهى پيدا مى كرد، آن هم به هر قيمتى كه شده.

برگشت داخل، روى نزديك ترين صندلى به آى سى يو نشست كه گوشى اش زنك خورد، با كلافگى جواب داد ، صداى سياوش را كه شنيد تازه فهميد كه او را چطور بى خبر رها كرده.

ابروهايش جمع شدن و با جديت گفت:

_مشكلى پيش اومد مجبور شدم برگردم تهران، شما هم برگردين.

خواست قطع كند كه سياوش كه سريع گفت:

_تهرانيم، همه ى اين اتفاقات بازى بود، هيچ محموله يا دخترى در كار نبود، اگه كوروش خان و نمى شناختم فكر مى كردم با محمدرضا هم دسته ولى نيست.

اردوان همون كه به صندلى اش تكيه مى زد گفت:

_تو از كجا فهميدى؟!

_از داريوش، مى گفت از ديشب اون سمت بوده، همه رو زير نظر داشته، محمدرضا اصلا اون سمت نمى ره ولى مى دونسته ما قراره بريم. فكر كنم كوروش خان مى خواسته ما رو خنگ جلوه بده.

_نمى دونم. هر چى كه بود تموم شد ديگه نمى خوام بهش فكر كنم.

_تو چرا انقدر زود برگشتى؟! گفتم فهميدى همه چى سره كارى بوده قاط زدى برگشتى تهران، ما هم ديگه نمونديم.

اردوان چرخيد سمت آى سى يو و با صداى كلافه اى جواب داد:

_فرميسك عمل داشت، الان آى سيواِ.

صداى فرياد سياوش آن طرف تلفن پيچيد.

_چى؟!؟!؟؟ عمل؟!؟!؟! كِى؟!؟!؟!؟!

اردوان كه سياوش را همانند برادر نداشته اش مى دانست با غمى كه در صدايش نحفته بود گفت:

_درست همون موقعى كه ما منتظر گير انداختن محمدرضا بوديم.

صداى سياوش بلند تر شد، گويى او هم همانند اردوان نگران بود و عصبانى.

_ولى آخه چرا انقدر يهويى؟! مگه قرار نبود عمل هفته ى بعد باشه؟! فرميسك چطوره عملش چطور بود؟! خوبه؟!

اردوان همان طور كه سيبك گلويش جا به جا مى شد و سعى داشت صدايش نلرزد گفت:

_خوبه يعنى فعلا خوبه، داخل آى سيواِ.

_بهوش اومده؟!

_نه فعلا.

_كدوم بيمارستانين؟!

اردوان كمى مكث كرد، گويى يادش نمى آمد در كدام بيمارستان است، او هم حواسش پرت شده بود، پرت دلى كه در اتاق بغلى به سر مى برد. دستى به موهايش كشيد و آرام زمزمه كرد:

_همون بيمارستانى كه هميشه فرميسك و مياوريم. اونجاست.

ساعتى گذشت، هوا گرگ و ميش شده بود و اردوان همچنان روي صندلى نشسته بود. كوروش در حياط بيمارستان خودش را با سيگار هايش آرام مى كرد و اردوان به خاطر قولى كه به فرميسك داده بود نمى توانست سيگارش را مردانه دود كند.

چشمانش را روى هم گذاشته بود كه دستى روى شانه اش نشست، سريع چشمانش را باز كرد، سياوش رو به رويش ايستاده بود، كنارش نشست و با نگرانى گفت:

_چرا اينجا خوابيدى كمرت داغون ميشه.

اردوان دستى به گردنش كشيد و نگاهی به اطراف انداخت:

_نه من خوبم.

_فرميسك چطوره؟!

اردوان نگاهى به ساعتش انداخت و آرام جواب داد:

_فعلا بهوش نيومده.

سياوش با غمى كه در نگاهش داد مى زد نگاهى به آى سى یو انداخت.

_دكتر نگفت تا چند ساعت ديگه بهوش مياد.

_نه!

اين بار سياوش بود كه به ديوار مى زد آن هم نگران بود، نگران همان دخترى كه هميشه نگاهش را روى خودش حس مى كرد، دخترى كه با شيطنت و آن لبخند زيبايش باعث مى شد خيره اش شوى و نتوانى نگاهت را از او بردارى.

دخترى احساسى، زيبا، مهربان و بى نهايت دوست داشتنى. حقش اين همه درد نبود.

_كوروش خان كجاست؟!

اردوان بى حال سرش را به ديوار چسباند و گفت:

_نمى دونم تا همين چند ساعت پيش تو حياط بود.

_تنها رفت؟!

_آره.

سياوش خيلى سريع از جايش بلند شد.

_چرا گذاشتى تنها بره؟! خودت كه حالش و بهتر مى دونى، دور از جونش يه وقت سكته نكنه.

اردوان سكوت كرد و سياوش ادامه داد:

_من مى رم سراغ عمو تو هم برو خونه یه خورده به سر و وضعت برس، يه نگاه به خودت انداختى؟! چشمات شده دو كاسه خون. پاشو برو يه خورده بخواب، من حواسم به همه چى هست.

اردوان نگاهش را از سياوش دزديد.

_نمى خواد من خوبم.

_چى چيو خوبى، رنگ و روت پريده، فرميسك بهوشم بياد تو رو اينجورى ببينه كه دوباره از هوش مى ره. تا از اين داغون تر نشدى برو خونه يه خورده استراحت كن. اتفاقى افتاد خبرت مى كنم.

اردوان چشمانش را بست و چيزى نگفت. سياوش فهميد مثل هميشه مرغ اردوان يك پا دارد، نخواهد برود هيچ كسى نمى تواند او را وادار به رفتن كند.

پس بيخيال اردوان شد و به سمت حياط بيمارستان راه افتاد، بايد جوياى حال عمويش مى شد. بدون شك پدر خودش هم از عمل فرميسك بى خبر بود، بايد به او هم اطلاع مى داد. گوشى اش را برداشت و از بيمارستان خارج شد.

هوا روشن شده بود كه دستان فرميسك آرام تكان خورد و به دنبالش پلك هايش. حس تهى بودن داشت و آن لحظه حتى اسم خورد را هم به ياد نمياورد، نمى دانست كجاست گويى فراموشى گرفته باشد.

به سختى لاى پلک هايش را باز كرد همه چيز را تار مى ديد، به وسيله ى ماسك اكسيژنى كه روى دهانش بود آرام نفس مى كشيد و سعى داشت دستش را بلند كند.

قدرت تكان دادن سرش يا زدن حرفى را نداشت. چشم هايش را دوباره روى هم گذاشت و باز كرد كم كم تارى چشمانش داشت بر طرف مى شد. گويى چيزى روى چشمانش ريخته شده بود و حال داشت پاك مى شد.

_بهوش اومدى خوشگل خانوم؟! خوبى؟! درد ندارى؟!

فرميسك نگاهش را چرخاند سمت صدا و كمى مكث كرد تا تارى چهره ى زن سفيد پوش كنار رود و بتواند صورتش را دقيق تر ببيند.

لبانش را آرام را از هم باز كرد و خواست حرفى بزند اما انگار لب هايش ناى حركت نداشتن. پرستار مشغول بررسيه وضعيتش شد و با صداى آرامى گفت:

_الان مى گم دكتر بياد ببينتت. شكر خدا عملت خوب پيش رفت خانومى.

چشمان فرميسك بسته شد، هنوز هم خسته بود و دلش خواب مى خواست يه خواب طولانى.

دقيقه اى نگذشت كه پرستار خبر بهوش آمدن فرميسك را به دكتر داد و هر دو دكتر با عجله خود را به فرميسك رساندند. عمل خوب بود ولى تجربه ثابت كرده بود كه وضعيت اصلى همچين بيمارانى به مرور زمان مشخص مى شود.

همين كه كارشان تمام شد از آى سيو خارج شدند يكى از آنها ترجيح داد هر چه سريع تر به منزل برگردد و استراحت كند اما دكتر كيانى بالاى سر اردوان ايستاد، معلوم بود مدت زمان زيادى كم خوابى داشته كه اين گونه به خوب رفته. در تمام مدت كلافگى و بى قرارى اش را ديده بود.

لحظه اى خيره ى صورت مردانه اش شد، قبلا راجب عمل فرميسك با او حرف زده بود اما فقط تلفنى، قسمت نشده بود كه حضورى او را ببيند. دستش را بلند كرد و خواست بيدارش کند كه پشيمان شد، دستش را مشت كرد و به راهش ادامه داد.

اردوان بايد استراحت مى كرد وقتى بيدار مى شد خودش مى فهميد فرميسك بهوش آمده، پس نيازى به بيدار كردنش نبود.

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن