خانه / آخرین مطالب / رمان فریاد های خاموش شده من پارت 18

رمان فریاد های خاموش شده من پارت 18

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

ضربه های محکمی که به در وارد می‌شود، شانه هایم را از جایشان می‌پراند. صدای بوسه هایشان قطع می‌شود و در کسری از ثانیه در خانه به شدت باز می‌شود و اقا یوسف و چند نفر دیگر وارد خانه می‌شوند
دستی به یقه‌ی مانتو ام می‌کشم و جلوتر می‌کشمش، حس خفگی امانم را بریده. سر ساناز را از روی پایم برمی‌دارم و روی صندلی عقب ماشین می‌گذارمش.
از ماشین پیاده می‌شوم و همزمان بوی خاکِ خیس خورده با باران را حس می‌کنم. عاشق این بویم. یک جور برایم حکم عطر سرد را دارد، عطر سردی که سردیش تا مغزم می‌رود و برای مدتی فلج مغزی می‌شوم. وضعیت کیومرث از مقابل چشمانم دور نمی‌شود. او همان کیومرث بود؟ همان کیومرثی که زور بازویش به همه می‌رسید و طعم مشت و لگد هایش بد تلخ بود؟ همان است؟ اویی که دهانش کج شده بود و اب دهانش تا یقه‌ی پیراهنش را خیس کرده بود؟ اویی که شده بود بازیچه‌ی دست مهسا و ادم هایش، اویی که چند روزی می‌شد در فلکه همافر به عنوان یک گدا، کنار پیاده راه گذاشته می‌شد، با کاسه‌ی در دامانش! عقوبت کار بگویم یا چه؟ تاوان بناممش؟ تاوان اشک ها و اه و ناله و نفرین هایم. سری تکان می‌دهم و تمام این افکار پوچ را به بیرون می‌فرستم. دلم نمی‌خواهد برایش دلسوزی کنم. دلم نمی‌خواهد برایش ناراحت باشم.

نگاهی به اطرافم می‌اندازم و تابلوی کلانتری را از چشم می‌گذرانم. چیزی نمی‌گذرد که اقا یوسف و او، از در شیشه‌ی کلانتری بیرون می‌ایند. با دیدنش حس خفگی ام بیشتر می‌شود و بغضی در گلویم لانه می‌کند. مسخره است که با یاداوری ان لحظه بغض می‌کنم! مسخره است که برای او بغض می‌کنم! همه ی اینها مسخره است و خنده اور، مسخره‌ی که به ناگهانی پا به زندگی من گذاشت. تابو شکنی کرد و دل مرده‌ی مرا زنده.
نزدیک تر که می‌شود می‌ایستد. اقا یوسف چند قدم از او جلوتر می،ایستد و سرش را به سمتم او می‌چرخاند. اما او بی توجه به اقا بوسف، ان دو گوی عسلی را به سمتم روانه کرده و خیره شده است. در نگاهش شرمندگی هست، اما مگر می‌تواند غم نشسته در دل مرا بشوید؟ امکان ندارد. برمی‌گردم و دوباره سوار ماشین می‌شوم. طولی نمی‌کشد که هر دو با هم سوار ماشین می‌شوند. اقا یوسف به محض سوار شدنش، رو به من می‌گوید
– کیومرث رو قرار بفرستنش اسایشگاه.
او کمربندش را قفل می‌کند و می‌گوید
– یوسف می‌ری خونتون؟
اقا یوسف ارام می‌خندد و می‌گوید
– اگه مزاحمم، پیاده شم برم ها، تعارف نکن.
” زر نزنی” می‌گوید و ماشین را به راه می‌اندازد. در طول راه سکوت محض است .
اقا یوسف را مقابل خانه‌ی مادرشان پیاده می‌کند و دوباره به راه می‌افتدد. خیابان هایی که رد می‌کنیم مسیر خارج شهر را نشان می‌دهد. نگاهی به ساعت ماشین می‌اندازم، ساعت از چهارصبح گذشته.
– کجا می‌ریم؟
صدای کم جانم را به زور به گوش هایش می‌رسانم.
– یه جای خوب.
حال و حوصله‌ی هیچ جا را ندارم، حتی اگر انجا، خوب باشد.
– حوصله ندارم، برگردیم خوابگاه.
بی توجه رانندگی می‌کند که حرصم را در می‌اورد.
– با شمام!
باز هم توجهی نمی‌کند که صدای فریادم بلند می‌شود.
– گفتم منو ببر خوابگاه.
ترمز می‌کند. صدای جیغ لاستیک هایش بلند می‌شود و بوق کر کننده‌ی ماشین های عقبی بلند می‌شود. ساناز تکان محکمی می‌خورد و جیغ زنان از خواب بیدار می‌شود و خودش را به بغلم می‌اندازد.
– مامان چیشده؟
شوکه از رفتارش، ساناز را محکم بغل می‌کنم.
ماشین را به کنار اتوبان هدایت می‌کند. چند نفس عمیق می‌کشد. از ماشین پیاده می‌شود. دور می‌زند و در سمت من را باز می‌کند.
– پیاده شو.
با ترس نگاهش می‌کنم و دروغ نگفته ام اگر بگویم این لحظه از ترس رو به فوت ام.
– د با توام..
صدایش و نگاهش عصبی است. ساناز را روی صندلی می‌گذارم و پیاده می‌شوم.
– مامانی کجا؟
دستی به موهایش می‌کشم.
– هیچی نیست دخترم. می‌خوام یکم با عمو حرف بزنم، تو بخواب.
در را می‌بندد. به در تکیه می‌دهم و نگاهش می‌کنم.
– چته؟
با حرص می‌پرسد و من انگار زبانم لال شده و همان زنی که چند لحظه پیش، فریاد کشید، من نبودم.
– هیچی.
با ترس زمزمه می‌کنم و او عصبی تر می‌شود.
– هیچی نیست و سر من داد میزنی.
نزدیکم می‌شود. خیلی نزدیک. انگشت اشاره‌اش را نزدیک صورتم می‌اورد. کافی است تا انگشتش را تکان دهد تا به صورتم بخورد.
– ببین سرمه، من، اینی که جلوته، بد خاطرتو می‌خواد، بد وضعی برام عزیزی، چه بهم جواب مثبت بدی چه منفی، باهاتم. مثبت بدی تا ته عمرم نوکریتو می‌کنم. منفی بدی، عین یه دوست کنارت می‌مونم. اما…. سر من داد نزن.
بزن، بشکن، اما داد نزن…
قطره‌ی اشکی بی اراده سر می‌خورد و روی گونه‌ام می‌غلطد. به ثانیه نمی‌کشد که سر انگشتش روی گونه‌ام می‌نشیند و می‌گوید
– و گریه هم نکن.
انگشتش پوست صورتم را می‌سوزاند. عقب می‌رود و ارام می‌گوید
– سوار شو…
سوار می‌شوم اما این دل شکسته‌ی زبان نفهمم، علت می‌خواهد و هنوز هم با اویی که با هر کلمه‌اش دلم را می‌لرزاند، اشتی نمی‌کند.
ساناز بازهم به خواب فرو رفته.
دست روی موهای ساناز می‌کشم و به چهره‌ی مظلومش در خواب دقیق تر می‌شوم.
– سرمه…
صدایش را می‌شنوم اما جوابی نمی‌دهم. یعنی دلم نمی‌گذارد
– سرمه خانم…
صدایش محبت امیز تر می‌شود. اما دل شکسته ی من، ناراحت تر از این حرف هاست.
– حداقل نگام کن دیگه…
نگاهش می‌کنم. چشم هایش نهایت عجز را فریاد می‌زند.
– مجبور بودم.
سرم را پایین می‌اندازم.
– مجبور نبودین.
– بودم چرا… واس نجات جون تو بودم. وگرنه الان اینجا نبودی که سرم داد بکشی.
پوزخندی می‌زنم.
– واس نجات جون من، مجبور بودین اونو ببوسین؟ خودشم اون شکلی… صدای لعنتیش هنوز تو گوشمه…
گوشه ی لبش بالا می‌رود. در این وضعیت چگونه می‌خندد.
– حسودیت شده نه؟ خب مشکلی نیست که… به وقتش تورم اون شکلی بوست می‌کنم. حتی با شدت بیشتر…
گونه هایم به آنی سرخ می‌شوند و گوش هایم داغ. دستش جلو می‌اید و روی دستم که روی سر ساناز هست می‌نشیند.
– قربونت بشم من، من انقدرام لایق نیستم که تو خودتو واس خاطر من اذیت می‌کنی.
دستم بالا می‌اید. مقابل صورتش می‌گیرد و می‌گوید
– به وقتش دنیا رو می‌ریزم زیر پات که از حسم مطمئن شی. به وقتش دنیا رو برات زیر و رو می‌کنم.
لب هایش روی انگشت هایم می‌نشیند و زمزمه می‌کند.
– رویای نزدیک من…
چشم می‌بندم و می‌گذارم، قند هایی که گوشه‌ی دلم خانه کرده‌اند اب شوند. پس فردا اخرین جلسه‌ی دادگاه است و بعد از ان، من به یک ازادی مطلق می‌رسم.
از فضای شلوغ و تنگ دادگاه بیرون می‌آیم و نفس عمیقی می‌کشم. روی یکی از پله ها می‌نشینم و به اسمان ابری نگاهی می‌اندازم.
چیزی نمی‌گذرد که او کنارم می‌نشیند. حالا بهتر و راحت تر می‌توانم به خودم و او فکر کنم. به حسی که کل تنم را فرا گرفته و من نمی‌دانم این حسم را عشق بنامم یا یک نوع حس علاقه، به کسی که ادمی را از سیاه چاله بیرون کشیده.
– خونه رو به عنوان مهریه ات دادن بهت، میخوای چیکارش کنی؟
صدایش مرا به خودم می‌اورد. نمی‌دانم با ان خانه چه کنم. مسلما نمی‌توانم به زندگی خود در ان چهار دیواری ادامه دهم، پس چاره‌ای جز فروشش ندارم.
– می‌خوام بفروشمش.
– می‌گم به بچه ها بفروشنش…
بلند می‌شود و با دستش، پشت شلوارش را تمیز می‌کند.
– پاشو بریم.

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من
Rating: 4.0/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

یک دیدگاه

  1. بی مزه شده خیلی نمی شه ادامه داد همون اول تخیلی کرد

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *