آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی پارت 40

Rate this post

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

به چشم های منتظر کیان نگاه میکنم و میگم : 

-اگه اومدنم ، سایه اتو از زندگیم کمرنگ میکنه فقط به اندازه همین مسیر کوتاه حاضرم باهات بیام .

لبخند غمگینی میزنه و چیزی نمیگه .

به شهاب نگاه میکنم و با خجالت میگم :

-میشه ما بعدا صحبت کنیم ؟ 

اخم و تخمش برام تازگی داره ، نگاه شرمنده ام و نادیده میگیره و با چهره ای در هم رفته میگه : 

-باشه بعدا میبینمت .

حرفش و میزنه و با قدم های بلند ازمون فاصله میگیره ؛ کیان که انگاری رقیب قدرش رو از میدون به در کرده بود ، لبخندی میزنه و میگه :  

-با رفتنش انگار تمام  انرژی منفی هام ازم دور شد. 

چشم غره ای به سمتش میرم ، فرزاد هم میخنده و میگه : 

-بریم زودتر الان جلسه ی بعدی این جا شروع میشه.

سری تکون میدم ، همگی با هم از دادگاه بیرون میریم . 

جلوی در دادگاه ، فرزاد از ملحق بودن به ما انصراف میده و بعد از خداحافظی ازمون فاصله میگیره . 

با رفتنش کیان قفل زبونش و باز میکنه و میگه : 

-این اخم و تخمت برای چیه ؟ 

برمیگردم سمتش و خصمانه نگاهش میکنم ، حق به جانب میگم : 

-اخم میکنم چون از زورگوییات خسته شدم. 

کیان: عه ؟؟؟ قبلنا که عاشق زورگوبودنم بودی . 

-لابد خواب دیدی ! 

کیان : نه بیدار بودیم ، بعدشم من اگه زورگو و خودخوام واسه خاطر توعه احمق ، چون نمیخوام وقتی مال منی چشم مرد دیگه ای بهت بیوفته  .  

-اولا درست حرف بزن دوما آقای خودخواه میخوای یه چاقو دستت بگیر چشم هر کی که به من افتاد و از حدقه در بیار نظرت چیه ؟ 

کیان : این طوری عصبانیتی نمیمونه .

-عه ؟ باشه پس منم چاقو دستم میگیرم چشمت رو هر دختری که افتاد ، منم چشم های تو رو از حدقه در میارم .

لبخندی میزنه و با لذت میگه : 

-یعنی حسودی میکنی ؟  

جا میخورم و از حرفی که زدم پشیمون میشم ؛ چهره ی شیطنت بارش به کلافگی ام دامن میزنه . 

اشاره ای به پشت سرم میکنه و میگه : 

-ببین اون دختره چقدر خوشگله ؟ به نظرت پیشنهادم و برای دوستی قبول میکنه ؟ 

برمیگردم و با دیدن دختری که با ناز به کیان خیره شده ، دود از سرم بلند میشه .

سرم و برمیگردونم و با چشم های به خون نشسته به کیان نگاه میکنم .

با نگاهی توام با عشق و لذت بهم خیره شده ، دستم و مشت میکنم و در حالی که از عصبانیت در حال آتیش گرفتنم میگم : 

-اصلا … اصلا میدونی چیه؟ دوستت که ندارم هیچ ، ازت بدم میاد تا آخر عمرتم دنبالم بیای دیگه بهت نگاه نمیکنم

 .

کیان : اما من فقط به تو نگاه میکنم .

-همین الان داشتی اون دخترو دید میزدی … 

کیان : ترمه مردا خیلی ها رو می بینن اما فقط به یک نفر نگاه میکنن ؛ تنها کسی که من بهش نگاه میکنم تویی کسی که مال منه ، کسی که سند قلبم به نامشه ، دختری که تمام رویاهام و برام ساخته . من عاشقم و چشمم فقط معشوقم و میبینه .

حرف هاش آبی روی آتیش دلم میشه . 

به طرز عجیبی آروم میشم ، انگار میفهمه ؛ دستش و به سمتم دراز میکنه و دستم و توی دستش میگیره .

با این که با این تماس تمام تنم گرم میشه اما اخم هامو در هم میکشم و میگم : 

-دیگه پررو نشو ! 

مثل پسر بچه های تخس نگاهم میکنه و میگه : 

-دلم میخواد دست خانمم توی دستم باشه ، اصلا نگاه کن ! خیلی ها منتظرن تا تو ازم دور شی تا اون ها بیان و جای تو باشن نمیخوای به همه نشون بدی مالکیت قلبم مال توعه ؟

چشمم اتوماتیک وار به همون دختر میوفته ، همچنان با بی چشم و رویی به کیان نگاه میکنه .

اخمی میکنم و ناخودآگاه دست کیان رو فشار میدم و خودم و بهش نزدیک تر میکنم .

صدای خندش و میشنوم : 

-حالا شد بریم توی ماشین تا خدایی نکرده زوج به این دوست داشتنی رو چشم نزنن

لبخندی میزنم و همراه کیان به سمت ماشینش میرم .

در ماشین رو برام باز میکنه ، سوار میشم و اونم بعد از من میشینه پشت فرمون و به محض نشستن میگه : 

-خدایا یه ترافیک سخت بنداز جلوی راهمون. 

معترض میگم : 

-عه دیوونه ! 

ماشین و روشن میکنه و در همون حال میگه : 

-چیکار کنم ؟ برای بیشتر وقت گذروندن با زنم باید دست به دامن ترافیک بشم. 

-خودت این فرصت و از جفتمون گرفتی ، خودت خواستی پس اعتراض نکن ! 

جدی میشه ، چهره اش به طرز عجیبی در هم میره و میگه : 

-نمیخواستم دلت و بشکنم ، شاید اوایل این قصدو داشتم اما خدا شاهده خیلی زود باختم. 

دلم و خیلی زود بهت باختم ترمه . 

-پس چرا ؟ 

وسط حرفم میپره و میگه : 

-اشتباهم این بود که بین اشک های مادرم و تو ، اشک های تو رو انتخاب کردم . ضجه های مادرم و آروم کردم و خنجر آغشته به نفرت و به قلب تو زدم. 

-دلت به حال بچگیم نسوخت ؟  

کیان : دل من هنوز بعد پنج سال داره آتیش میگیره .

-نگیره ، من بخشیدمت ، فراموش نکردم ها چون  زهر اون خنجر هنوز توی قلبمه اما بخشیدمت 

کیان : بذار جبران کنم… 

خانومم ؟ نفسم ؟ تا حالا بهت گفته بودم ترمه نفس کیانه ؟ 

-آره گفته بودی .

کیان: دوباره میگم ، سه باره میگم ، هزاربار تکرار میکنم تو نفس منی ، نذار با دور بودن ازت نفس کشیدن برام سخت بشه. 

بهم فرصت جبران بده ؛ به ولله قسم میخورم که دوستم داری خودم صدای قلبتو شنیدم، میدونم هنوز برای من میتپه .

از این قلب رسوام بیزار میشم و با لحن تلخی میگم : 

-دیگه به صدای قلبم توجه نمیکنم ، یک بار این کارو کردم دوباره نمیکنم ؛ این حرف هات فقط و فقط منو برای دوری کردن ازت مصر تر میکنه پس خواهش میکنم ، کیان ازت خواهش میکنم ، این بحث رو همین جا تموم کن و حتی یک کلمه ی دیگه هم نگو. 

نیم نگاهی بهم میندازه و با این که براش سخته اما تمام حرف های دلجونایه اشو به عمق دلش سوق میده و سکوت میکنه .

سکوتی که سنگینیش ، تا رسیدن به مقصد عجیب احساس میشه .

ماشین رو جلوی خونه ی مستانه پارک میکنه ، چند ثانیه صبر میکنم و وقتی میبینم سکوتش ادامه داره ، بی حرف دستم و به قصد بازکردن در به سمت دستگیره میبرم که صداش مانعم میشه : 

-خیلی سخته . 

سکوت میکنم ، با لحنی که عجیب غم داره میگه : 

-خیلی سخته ازت دور باشم ، از تمام زندگیم ، از یه تیکه از وجودم.

 ترمه خیلی دوستت دارم ، وقتی میگم خیلی اغراق آمیز نیست ، در واقع “خیلی” برای ابراز دوست داشتنم کلمه ی کوچیکیه حسی که من به تو دارم ، اوج عاشقیه .

اصلا حرفم و باور نکن ، فقط یک بار ، ترمه فقط یک بار ضربان این قلب و از نزدیک احساس کن ! 

دستت و بهم بده. 

بالاخره به خودم جرئت میدم و نگاهش میکنم ، بی پروا دستم و میگیره و منو توی آغوشش میکشه ؛ سرم کامل روی سینه ی مردونه اشه. 

دست هاش و دور شونه ام حلقه میکنه و چونه اشو به سرم تکیه میده ، با صدای آهسته ولی تاثیرگذاری میگه :

-میشنوی ؟؟؟ کدوم آدم و دیدی که در حالت عادی ضربان قلبش انقدر کوبنده باشه ؛ نیست مگر این که اون قلب عاشق باشه. 

لبخندی میزنم ، به صدای این قلبی که به طرز دیوانه واری زیر گوشم احساس میکنم ، لبخند میزنم .

به این عطر مردونه که مشاممو برای نفس عمیق کشیدن تحریک میکنه ، لبخند میزنم .

حق با کیانه ، طپش قلبش عادی نیست ، طپش قلب منم عادی نیست .

هر دو با یه ریتم هماهنگ ، جوری خودنمایی میکنن انگار میخوان به تمام دنیا بفهمونن این دو قلب به هم پیوند خورده ؛ 

پیوندی که تحت هیچ شرایطی از هم گسسته نمیشه . 

دوباره صداش به گوشم میرسه و دوباره با حرف هاش تنم گرم میشه : 

-خیلی میخوامت ، برات میمیرم ، برای عطر تنت جون میدم .

به خاطرت جونم و فدا میکنم تو فقط بمون واسم . 

نذار یک بار دیگه این قلب دوری تو حس کنه. 

نذار فاصله ی بینمون نفسم و قطع کنه. 

زود برگرد ، زود برگرد ، بذار به همه ی دنیا ثابت کنیم که مال همیم .

بذار این قلب با همین ریتم بزنه نذار باایسته .

نذار با دوریت ، زندگی جلوی چشمم تاریک بشه. 

اشکی که از چشمم میچکه ، بلوزش و تر میکنه ، چشم هامو روی هم فشار میدم و به سختی از اون ریتم تند و در عین حال آرامش بخش دل میکنم .

جرئت نگاه کردن به چشم هاشو ندارم ، چون میدونم میبازم ، پس نگاهم و ازش میگیرم و بدون حرف از ماشین پیاده میشم .

واسم مهم نیست بفهمه حرف هاش تا چه حد روم تاثیر گذاشته ، اون لحظه فقط دلم یه مکان خلوت میخواست تا بتونم توی تنهایی اتفاقات رو آنالیز کنم. 

سرم و برنمیگردونم و به سمت خونه ی مستانه میرم ، صدای کشیده شدن لاستیک هاش روی آسفالت خیابون به گوشم میرسه .

بغضم و قورت میدم ، در باصدای تیکی باز میشه میخوام داخل بشم اما با شنیدن اسمم توسط  صدای مردونه ای  سرجام خشکم میزنه

متعجب برمیگردم و با سهیل چشم تو چشم میشم ؛ با تعجب میخوام لب از لب باز کنم که نگاهم به پشت سرش میوفته .

با دیدن مامانم به خدا قسم که نفسم برای ثانیه ای قطع میشه .

مامانم … 

نشسته روی ویلچر با چشم های غرق در اشک به من خیره شده. 

در کسری از ثانیه ، چشم های منم پر میشن .

با دیدن مادری که بدجور شکسته شده ، قلبم به درد میاد . 

لب میزنم و از میون حنجره ای که بر اثر بغض گرفته شده مینالم : 

-مامان. 

پلک میزنم تا شاید دیده ی تارم با جاری شدن اشک هام باز بشه و بتونم با خیال راحت مادرم و ببینم .

انگار نفس کشیدن برای اون هم سخت شده ، حتی سخت تر از من ! 

صدای هق هقش به گوشم میرسه و پشت پندش صدای دلنشین خودش : 

-ترمه ؟ دخترم ! دختر من ، عزیز دردونه ی مامان کجا بودی ؟ نگفتی مادرت از غم دوریت دق میکنه؟

با شنیدن صداش ، اشک هام بیشتر از قبل جاری میشن گریه ی بی صدام  به یه هق هق بی امون تبدیل میشه .

میون گریه میخندم و میگم : 

-مامان … 

کلمه ی مامان که روی زبونم جاری میشه ، تازه میفهمم چقدر دلتنگ مادرم بودم. 

جنون وار نفسی میکشم و  به سمتش قدم که نه ،  پرواز میکنم .

بزرگ بودم اما عین یک طفل بی پناه با چنان بی قراری به آغوش مادرم پناه میبرم که دل خودم برای خودم میسوزه

 .

دستاش مادرانه دورم حلقه میشه ، هق میزنم ، اشک میریزم ، آخه من بعد پنج سال مادرم و دیده بودم . 

مادرمو ، من بعد پنج سال داشتم عطری و میبلعیدم که استشمام کردنش برای هر دختری نیازه .

هق میزنم و میون ضجه هایی که مابین گریه های بی امون مادرم گم شده میگم : 

-ببخشید مامان ، ببخشید گریه نکن که دلم طاقت نمیاره ، هیچ دختری نمیتونه اشک مادرش و ببینه ، هیچ دختری تحمل نداره ببینه مادرش انقدر شکسته شده. 

در حالی که مدام به سرم بوسه میزنه میون گریه میگه : 

-به من میگفتن دیوونه ، من و بردن تیمارستان جرمم دیوونگی نبود جرمم مادر بودن ، بود . 

نمیفهمیدن ، نمفهمیدن من از جگر گوشه ام دور شدم از پاره ی تنم. 

الهی هیچ مادری داغ بچه اشو نبینه ، من داغ دار دخترم بودم و اون ها فکر میکردن دیوونم .

خدا دلش به رحم اومد ، جواب این مادری که دیوونه ی فرزندش بود رو داد. 

تو رو بهم بخشید مگه نه ؟  بگو که نزده به سرم ! 

بگو که این بوی مست کننده عطر فرزندمه ، عطر ترمه ی منه عطر دخترمه. 

هر کلمه از حرفش نیشتر روی قلبمه ، از خودم بیزار میشم ؛ از این که این طور قید مادرم و زدم از کیان که باعث شد قید همه ی چیزو بزنم بیزار میشم ، نفسم از گریه بالا نمیاد اما به سختی میگم : 

-واقعیته … منم ترمه دخترت ! نگو دلتنگ بودی که نیازی به گفتن نیست 

میدونم بدجور دلتو سوزوندم ؛ میدونم خیلی سخت بود مامان اما مجبور شدم دخترتو ببخش ! 

دختری که این همه سال باعث شد عذاب بکشی و ببخش! 

  • کدوم مادری میتونه از بچش کینه به دل بگیره ؟ هیچکس ، منه روسیاه که اصلا.

نفس عمیقی میکشم ، عطر مادرانه چیزی نیست که آدم بتونه جای دیگه ای جز آغوش مادرش تجربه کنه! 

دیوانه وار عطرش و وارد ریه هام میکنم و در حالی که میون گریه میخندم میگم : 

-کدوم دختری میتونه بدون مادرش دووم میاره ؟ بوی بهشت میدی مامان ؛ بهترین بوی دنیا رو میدی . 

  • از من متنفری ؟ از این که هیچ وقت مادر خوبی برات نبودم از این که …

مکث میکنه و میگه : 

-از این که بهت نگفتم پدر واقعیت محمده نه صابر ! 

سکوت میکنم ، گریه ام به طرز عجیبی بند میاد . 

ازش فاصله میگیرم و به خاطر ویلچرش نمی ایستم و روی دو پاهام میشینم .

دست های پر مهرش و توی دست هام میگیرم ؛ 

دیدن این چهره ی شکست خورده و اشک هاش ، بدجور قلبم و به درد میاره .

نمیخوام با حرف هام ، به قلبش نیشتر بزنم ، نمیخوام با نگاهم ، دلخوریم و به روش بیارم .

لبخند لرزونی میزنم و میگم : 

-شاید حق داشتی ؛ من تو شرایط تو نبودم که بخوام سرزنشت کنم. 

میدونی مامان هیچ کس من و درکم نکرد ، هیچ کس! 

همین بزرگم کرد ، برای همینه که میبخشم ، چون جای تو نبودم ، وقتی جای تو نبودم ، وقتی اون شرایط برای من پیش نیومده حق سرزنش کردن تو رو ندارم. 

گلگی هم ندارم ، گله ی من از روزگاره ، روزگاری که تقاص اشتباهات مادر و پدرم و از من گرفت. 

گریه اش بیشتر میشه ، با دست اشک هاش و پاک میکنه و میون گریه میگه : 

-نمیدونستم ، نمیدونستم اون عشق آتشین جوونی و خریتم یک روز به بدترین شکل دامن دخترم و میگیره . 

-منم نمیدونستم عاشق مردی میشم که از مادر و پدرم  کینه به دل داره. 

دست هاش و دوطرف صورتم میذاره و با گریه میگه : 

-دیگه نرو پیشش ، نذار دوباره تو رو ازم بگیره .

زهرا هنوز که هنوزه داغ شوهرش روی دلشه. 

پسرشم همین طور ، کینه ای که اونا از خانواده ی ما دارن ، هیچ وقت از دلشون پاک نمیشه ترمه. 

بهم قول بده ، قول بده هیچ وقت نری سمت اون پسر نذار یک بار دیگه داغ جگرگوشه ام روی دلم بشینه !

محو و مات نگاهش میکنم ؛ حالا که قلبم برای کیان گرم شده بود ، حالا که تمام سلول های بدنم وجود کیان رو میطلید ، چرا باید مادرم اشک بریزه و با این سوز و گداز بگه که کیان و فراموش کنم ؟ 

خدایا هی بهم نشون نده که کیان قسمتم نیست ، قسمت نیست حکمت نیست اصلا من ما دو تا خط موازی باشه،  اما چرا هنوز تاثیرش روی قلبم انقدر بالاست ؟  چرا هنوز که هنوزه قلب من براش میتپه ؟  چرا حتی یک ثانیه مهرش از دلم نمیره ؟ 

چرا این دلتنگی لعنتی حتی یک ثانیه هم از وجودم پر نمیکشه ؟  باشه قسمت نیست ، آخه با وصال ما کل دنیا مخالفن. 

آخه توی این شهر لعنتی ، محبت رفته و جاشو به نفرت داده. 

همه از هم کینه به دل گرفتن ، این وسط قربانی آدم های عاشقین که تحت تاثیر این نفرت لعنتی نمیتونن طعم عاشقی کردن رو بچشن. 

لبخند مصنوعی به چشم های منتظر مادرم میزنم و میگم :

-بریم داخل ، وسط خیابونیم .

نگرانی توی چشم هاش خیلی خوب قابل مشاهده است ، دلم میخواد بهش قول بدم اما قلب سرکشم رو میشناسم .

میترسم زیر قولم بزنم و تسلیم کیان بشم. 

از جا بلند میشم ، تازه متوجه ی سهیل و مستانه میشم .

مستانه که از چشم های ملتهبش معلومه اونم پا به پای من اشک ریخته .

سهیل اما فقط نگاه میکنه ، یه نگاه خنثی .

وقتی میبینه ایستادم ، تکیه اشو از دیوار میگیره و به سمتم میاد .

پشت ویلچر مامانم می ایسته و میگه : 

-خوب بریم که قراره امشب مهمونه مستانه خانم باشیم ، مادر دختری کلی حرف دارید که بزنید . 

مستانه لبخندی میزنه و از جلوی در کنار میره ؛ سهیل ویلچر رو به جلو هل میده و درست زمانی که میخواد از کنار من عبور کنه ، سرش و به سمتم خم میکنه و با صدای زمزمه مانندی میگه : 

-تو حیاط وایستا ! کارت دارم. 

اخم هام و درهم میکشم و چیزی نمیگم . 

پشت سر سهیل وارد میشم و در حیاط رو میبندم .

نمیدونم طبق خواسته اش عمل کنم و بمونم یا نه. 

حس کنجکاویم به منطقم غلبه میکنه و بدون این که چیزی بگم روی تاب میشینم .

سهیل مادرم و میبره داخل و طولی نمیکشه که سر و کلش پیدا میشه .

به سمتم میاد و بی تعارف کنارم میشینه .

اخم هام و در هم میکشم و ازش فاصله میگیرم .

مثل همیشه برای حرف هاش مقدمه چینی نمیکنه و یک راست سر اصل مطلب میره : 

-از اون مرد فاصله بگیر !

صورتم و برمیگردونم سمتش و با اخم های در هم میگم : 

-به تو چه مربوط ؟ 

اونم برمیگرده سمتم ، اخم هاش در همه و چشم هاش پر شده از حس نفرت  با لحن بدی میگه : 

-هنوز ابلهی ترمه هنوز که هنوزه میذاری ازت سوءاستفاده کنه . بدبخت چی ازت مونده که میخوای دوباره خودتو بسپاری بهش هان ؟ 

لحن حرف زدنش ، تحقیر رو بهم القا میکنه .

تحت تاثیر حقارتی که بهم داد لحن من هم تلخ میشه ، با خشمی که گریبانم و گرفته میگم  :  

-هنوز که هنوزه همون آدم سابقی ، همونی که گندکاری هاشو با زیر سوال بردن این و اون پنهون میکرد . 

زندگی من به تنها کسی که ربط پیدا میکنه خود منه. 

نفسش و با کلافگی از قفسه ی سینش بیرون میده و با لحن آروم تری میگه : 

-تحمل ندارم ببینم یک بار دیگه زندگیت توسط اون آدم نابود میشه

-تو دیگه ژست فداکارانه نگیر که عقم میگیره ؛ 

به خدا سهیل رنگ نگاهت هیچ شباهتی به نگرانی نداره ، قصدتو نمیدونم ! 

ای کاش میدونستم اما نمیدونم .

اما هر هدفی که داری اینو بدون من دیگه اون دختر دبیرستانی و احمق نیستم ، حاج صابری هم نیست تا از ترس اون ، هیچی نگم و تو روت واینستم .

پس اوقات تلخی نکن و با این حرف های صد من یه غازت همون یه ذره حرمتی هم که برات قائلم و نگیر .

کلافه میشه و با لحن نسبتا تندی میگه : 

-در مقابل کیان هم همین برخورد رو داری ؟ نداری که اگه داشتی اجازه نمیدادی تا این حد بهت نزدیک بشه. 

سکوت میکنم ، اشاره ی مستقیمش به نزدیکی من و کیان توی ماشینه میدونم ، اما حرفش من رو درگیر میکنه .

حق با سهیل بود من زیادی جلوی کیان کوتاه میومدم اما خداشاهده دست خودم نبود. 

نمیدونم چه حکمتیه که آدم تا این حد در مقابل عشق ضعیف میشه ، جوری که قدرت تکلم از آدم سلب میشه ، وقتی کنارشی گوشات کر میشه و چشم هات کور. 

میدونی که بهت آسیب رسونده ، میخوای تلافیشو سرش در بیاری اما فقط یک نگاهش کافیه تا دست و دلت بلرزه خودت و ببازی . 

در مقابل سهیل می ایستم چون حسی بهش نداشتم ، در مقابل کیان ضعیف میشم ، انگار تمام اعضای بدنم با دیدنش منقبض میشن ، ضعف میکنم  احساسات دخترونم تحریک میشه ، انگار اعماق دلم دوست دارم ضعیف باشم تا با قدرت کیان دوباره جون بگیرم .

آهی میکشم و به سهیل نگاه میکنم ، تمام سعیم و میکنم تا به روم نیارم که چقدر حالم عوض شده . 

با این وجود نمیتونم جلوی اندک لرزش صدامو بگیرم :

-میرم داخل از اولم نباید به حرفت گوش میدادم و این جا میموندم .

-باشه برو ولی قبلش یه چیزی میگم گوش کن و برو! 

میبینی که هنوز مجردم میبینی که بعد تو نتونستم سمت دختر دیگه ای برم ، من تو رو مال خودم میدونستم زن خودم. 

چون از بچگی این حس بهم القا شده بود. 

وقتی گفتن مردی درست مثل شوهری که زنش و از دست داده برات عذاداری کردم. 

الان که پنج سال گذشته و تو برگشتی ، نمیتونم ببینم که دوباره میخوای حماقت های قبلتو تکرار کنی نمیتونم ببینم اونقدر به اون مرتیکه نزدیک میشی .

نمیتونم ببینم چون من خودم رو مالک تو میدونم ! 

ترمه ببین توی لحنم شوخی در کار نیست .

رمان نوازش خیالی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن