آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 10

1.8 (35%) 4 votes

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

جلوی رستوران منتظرش بود.
با اینکه آخرین بار شماره اش را به هیوا داده بود اما هیچ خبری از تماسش نشد.
برای همین بود که به سراغش آمد.
نمی دانست چرا نمی تواند رهایش کند.
پایبندش کرده بود.
آنقدر که از کار و زندگیش می زد تا خودش را به هیوا برساند.
دختر بسیار زیبایی که چهره ی معصومش دلبری می کرد.
ده شب بود که از رستوران بیرون آمد.
فورا از ماشینش پیاده شد و به سمتش رفت.
-هیواخانم!
هیوا با تعجب به سمتش برگشت.
باز هم که این مرد؟!
اشکان مقابلش ایستاد و گفت: خیلی منتظر تماستون شدم اما خبری نشد.
بی میل جواب داد: من وقتی ندارم آقای امیری.
کمی دورتر یزدان از ماشینش پیاده شد.
با داریوش قرار داشت.
باید می دیدش!
تازه صبح پر از تنشی را با هیوا طی کرده بود.
از عرض خیابان گذشت که نگاهش روی هیوا و همان مردی که چند روز پیش دیده بود ماند.
دست خودش نبود اگر رگ گردنش بالا آمد.
قلبش ضربان گرفت.
هیچ چیزی دست خودش نبود.
حتی وقتی قدم هایش به جای رستوران به سمت هیوا حرکت کرد.
هیوا داشت لبخند می زد.
غلط می کرد به دیگری لبخند بزند وقتی هنوز زن صیغه ای او بود.
وقتی صیغه شان باطل نشده بود.
-اینجا چه خبره؟
هیوا با شنیدن صدایش عین برق گرفته ها برگشت.
چرا یزدان دست از سرش برنمی داشت؟
اشکان جلو آمد و گفت: چه سعادتی، قبلا هم هیوا خانم داشت از دست شما فرار می کرد، انگار توفیق اجباریه که مدام باید توی یه مثلث سه گوش قرار بگیریم.
این قلمبه سلمبه حرف زدن در کت یزدان نمی رفت.
هیوا هنوز زنش بود.
پس هیچ حقی نداشت که با مرد دیگری حرف بزند.
-با من بیا هیوا!
هیوا با تحقیر نگاهش کرد و گفت: کجا دقیقا؟
اخلاقش که تغییری نکرده بود.
هنوز هم عین همان 5 سال پیش زبان دراز بود.
-راه می افتی یا بزور ببرمت؟
اشکان دخالت کرد و گفت: شما چیکاره ی این خانمی هربار جلوشو می گیری؟
یزدان با پررویی گفت: شوهرشم!
اشکان و هیوا هر دو ساکت شدند.
هیوا مات نگاهش کرد.
برای خودش چه می گفت؟
کدام شوهر؟!
یزدان از فرصت استفاده کرد.
دست هیوا را گرفت و با خودش کشید.
بعدا با داریوش حرف می زد.
هیوا به محض اینکه به خودش آمد سعی کرد دستش را بکشد.
اما درست وسط خیابان بودند.
ماشین ها به سرعت در حال عبور کردن بودند.
یزدان هم زرنگی کرد.
تا هیوا حواسش جمع شد، در ماشینش را باز کرد و او را روی صندلی نشانده، در را محکم بهم کوبید.
قفل مرکزی را زد که نتواند پیاده شود.
خودش هم ماشین را دور زده آنقدر با سرعت عمل نشست که هیوا نتوانست کاری کند.
هیوا داد زد: داری چیکار می کنی ها؟ چی می خوای تو؟
یزدان جوابش را نداد.
ماشین را روشن کرد و پرسید: آدرس خونه ات؟
بلد بود.
آن شب که تعقیبش کرد حفظ شد.
اما ابدا نمی خواست چیزی بروز بدهد.
باید غرورش را حفظ می کرد.
-بدم به تو؟ مگه دیوونه ام من!
-خیلی خب، پس تا صبح تو ماشین من می مونی.
هیوا جیغ زد: چی؟ این مسخره بازیا چیه راه انداختی؟
-این یارو کیه؟
هیوا با حیرت نگاهش کرد.
-به تو چه؟ چیکاره ی زندگی منی که به خودت اجازه میدی دخالت کنی؟
یزدان خونسرد جواب داد: شوهرتم.
-جمع کن این مسخره بازیارو، شوهر، شوهر راه انداختی.
یزدان با همان خونسردی گفت: صیغه نامه باطل نشده.
هیوا وا رفته نگاهش کرد.
یعنی چه که باطل نشده؟
مگر می شد؟
یعنی تمام این 5 سال هنوز زنش بود؟
زن یزدان؟
یعنی الان هم زن صیغه ایش بود؟
با وحشت نگاهش کرد.
-تو چیکار کردی؟
-محکومت کردم به تنهایی! هر زمان می خواستی ازدواج کنی به گوشم می رسید با صیغه نامه برمی گشتم، دختر عاقلی بودی که تنها موندی.
تمام تنش عین یک آتشفشان شد.
-ازت متنفرم، هیچ وقت تو عمرم از کسی اندازه ی تو متنفر نبود…تو دیگه چه موجودی هستی…
یزدان بی توجه به داد و بیدادش، ماشین را کنار کشید.
دقیقا جایی که دید کمی به ماشینش داشت.
همان طور که هیوا سرو صدا می کرد، با دو دستش صورت هیوا را گرفت.
برای اینکه صدایش را قطع کند، با حرکتی سریع لب هایش را درون دهانش فرو برد.
هیوا بدون اینکه بفهمد شاهد بوسیده شدنش بود.
آن هم از یزدانی که می دانست به شدت به دید مردم حساس است.
این همه فرهنگ غرب روی تفکراتش اثر گذاشته بود؟
دست و پا زد تا رهایش کند.
اما یزدان یکی از دستانش را از صورت هیوا جدا کرد و محکم هر دو دستش را گرفت.
انگار نمی خواست سیر شود.
عقده ی 5 سال نبودن و نداشتنش…
عقده ی خیانت هیوا…
عقده ی آبرویی که ریخته بود.
عقده ی شکنجه هایی که به هیوا داد.
نمی خواست به خودش اعتراف کند که هنوز هم هیوا را دوست دارد.
مادر دخترش!
دختری که با همدستی داریوش و زنش از هیوا گرفتند.
در عوض با سند مرگ یک بچه ی دیگر همه چیز تمام شد.
هیوا هنوز دست و پا می زد.
نفس کم آورده بود.
به محض اینکه یزدان لبش را رها کرد، هیوا نفس عمیقی کشید.
شش هایش در حال جان دادن بودند.
یزدان به خطوط صورتش نگاه کرد.
پیر که نشده بود هیچ!
زیباتر و جوان تر از قبل بود.
-هنوز خیلی زیبایی!
هیوا مات بود.
زبانش بند آمده بود.
انگار که سنگین شده باشد درون دهانش نمی چرخید.
همه ی شاعرانگی دنیا در هاله ای از سیاهی فرو رفته بود.
ته دلش غم داشت.
انگار باز هم یزدان به روح و جسمش تجاوز کرده باشد.
اشک از چشم هایش پایین آمد.
بغض رخت پهن کرد.
یزدان به آرامی مچ دستش را رها کرد…
-هیوا…
هیوا بیشتر و بیشتر اشک ریخت.
هق زد و هق زد.
قرار بود تا کی شکنجه شود.
گناه کرده بود با فجیع ترین شکل ممکن هم یزدان تاوانش را گرفت.
دیگر چه از جانش می خواست.
-هیوا…
-درو باز کن می خوام پیاده بشم.
-گفتم می رسونمت.
حتی نمی خواست شده یک لحظه دهان به دهانش بگذارد.
با دستانش صورتش را پوشاند و گریه کرد.
-ببخشید.
چقدر دیر گفته بود.
اندازه ی 5 سالی که از عمرش رفت.
دستانش که از صورتش کنار رفت گفت: فردا صیغه نامه رو باطل میکنی!
مکث کرد و گفت: من دیگه نمی خوام دونسته یا ندونسته زنت باشم.
یزدان فقط گفت: آدرس خونه تو بده.
-شنیدی چی گفتم؟
یزدان با جدیت گفت:صیغه 99 ساله اس، قرار بود با عقدمون باطل کنیم که عقد دائم کنیم اما یادت هست که همه چیز رو خراب کردی؟ من هیچ چیزیو باطل نمی کنم. صیغه ی 99 ساله هم یعنی عقد دائم. تو الان تو عقد منی، من طلاقت نمیدم هیوا!
انگار فجیع ترین خبر دنیا را به او داده بودند.
حس بی نهایت بدی داشت.
هنوز زن یزدان بود!
از دردی که درون قلبش حس کرد دستش را روی قلبش گذاشت.
به زور گفت: باشه، حق با توئه، ولی میریم طلاق می گیریم.
یزدان ماشین را روشن کرد.
-نه تا وقتی که من نخوام.
هیوا با درد و خشم غرید: باهام بازی نکن.
ماشین به حرکت در آمد.
-آدرس خونت؟
نمی فهمید باید با این مرد چه کند؟
فکر می کرد ازدواجش با مریم و رفتنش از ایران شاید کمی تغییرش داده باشد.
اما هیچ به هیچ!
او همان یزدان سابق بود.
با همان یکدندگی و خودخواهی ذاتی اش!
بیخود به خودش امید داده بود که شاید تغییری کرده باشد.
این مرد تغییر ناپذیر بود.
مجبور بود آدرسش را بدهد.
نمی داد پیدا می کرد.
ابدا برایش سخت نبود.
آدرس را داد و دیگر با یزدان هم کلام نشد.
مردی که هنوز شوهرش بود.
تمام این چندسال زن متاهلی بود و نمی دانست.
خدا را شکر که با کسی نبود.
البته با کاری که یزدان کرد از همه ی مردها می ترسید.
از نزدیک شدن به تن و بدنش واهمه داشت.
یک جورهایی هم دلزده شده بود.
آن از کاوه که قالش گذاشت و با چند تومن پول او را فروخت.
آن هم از یزدانی که از زن خودش بدترین انتقام را گرفت.
بقیه مردها هم همین بودند.
غیر از شکنجه کردن چیزی بلد نبود.
باید از یزدان جدا می شد.
برچسب مطلقه خوردن خیلی بهتر از متاهل بودن بود.
آن هم تاهلی که اسم یزدان به او می داد.
جلوی در خانه اش که توقف کرد یزدان به تعجب ساختگی گفت: اینجا زندگی می کنی؟!
هیوا پوزخندی زد و گفت: توقع قصر داشتی؟
یزدان با جدیت گفت: خونه تو عوض می کنم، میای همسایه داریوش میشی.
هیوا با پرخاش گفت: کی این حقو بهت میده؟ من از خونه ام تکون نمی خورم، راضیم، به تو هم هیچ ربطی نداره من کجا زندگی می کنم.
با خشم از ماشین پیاده شد.
یزدان سعی کرد آرام باشد.
قبل از اینکه عکس العملی نشان بدهد، هیوا کلید انداخت.
در را باز کرد و داخل شد.
در که بهم کوبیده شد یزدان را مصرتر کرد.
هیوا آن دختربچه ی 20 ساله ی چند سال پیش نبود که هر کاری دلش می خواست بدون فکر کردن به عواقبش انجام دهد.
الان زن کاملی بود که مرد می خواست کنارش باشد.
به شدت جذاب شده بود.
نه فقط جذابیت ظاهری…جذابیت درونیش هم چشمگیر بود.
اگر تمام این سال ها صیغه نامه را فسخ نکرد فقط محض عذاب دادن هیوا بود.
اما الان که بعد از 5 سال هیوا مقابلش بود خدا را شکر می کرد که از هیوا جدا نشد.
او هیوا را دوباره می خواست!
***************

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. چرا کسی جواب نمیده پارت رمان ها رو چرا این شکلی میزارین همه رو نصفه نیمه یعنی چی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن