آخرین مطالبرمان هزار چم

رمان هزار چم پارت 21

رمان هزار چم فصل  ششم نوشته زینب ایلخانی شصت تیپ مرجع دانلود رمان های آنلاین

رمان هزار چم به قلم زینب ایلخانی فصل اول تا اخر جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید شصت تیپ مرجع دانلود و معرفی رمان های ایرانی عاشقانه

رمان پیشنهادی:رمان زیبای معجون از اینجا کلیک کنید

يادم مي آيد كه در آن دو روز، بارها پيش آمده بود كه بچه ها از مشكلاتشان، علي الخصوص مشكل مالي خانواده هايشان، آرزوهاي دور و درازشان و حسرت ها و نشدن ها، براي امير گفته بودند و حتي شكايت از پروردگار را، براي حاج اميرشان آورده بودند.

يكي مي‌پرسيد:

_ چرا باباي من نمي‌تونه يه ماشين حتی ارزون بخره؟!

يا

_ چرا بايد تو حسرت شهريه كلاس زبان باشم؟!

_ آقا چرا خدا، اصلا آرزوهاى ما رو نمي‌شنوه؟

و …
بر خلاف انتظارم، امير جوابشان را، فقط با لبخند و آرامش و گاه نوازشي بر سرشان و حتي آغوش بدون كلامي داده بود.

كيك و ميوه براي مراسم سالگرد ازدواجمان، بيشتر سفارش داد و در كنار پسر ها مراسم را برگزار كرديم.

با خنده و شيطنت و شور، مدام سوال مي‌كردند.

يكي مي‌پرسيد:

_ آقا شما عاشق شديد؟

همه مي‌خنديدند.

ديگري با شيطنت دست روي سر تراشيده اش مي‌كشيد و مي‌گفت:

_ آقا حداقل سن ازدواج چند ساله؟

_ آقا چطور به خانوادتون گفتيد عاشق شديد؟

_ آقا سختي زياد كشيديد؟

_ آقا زن داشتن خوبه يا مجردي؟

امير هم با آرامش و گاهي اخم و خنده، جواب تك تكشان را مي‌داد.

ه يك مرتبه يكي از مربي ها، با صداي خشن و دستوري وارد شد و گفت:

_ پاشيد پاشيد، وقت نماز جماعته. بعدشم يك ساعت كلاس اخلاق داريد.

بچه ها با اعتراض و بي حوصلگي بلند شدند و سمت نمازخانه اردوگاه رفتندـ

امير كه از صورتش مشخص بود ناراحت است؛ با صداي آرام در گوش مربي گفت:

_ آقا! اول اينكه جسارت نباشه!
اين جوري، نماز زورى به درد هيچ كار و هيچ جايي و خدا نمي‌خوره، ثانيا چيه دو روزه بچه ها رو آورديد مثلا تفريح، اما مدام كلاس اجباريِ اخلاق مي‌ذاريد برادر من؟
باشه، مي‌خوايد درس بديد؟
قبول، اما كلاس گذاشتن تاثير نداره؛ يا چرت مي‌زنن يا شيطنت مي‌كنن.
توي عمل به بچه هاي مردم درس بديدـ

مربي با تعجب نگاه كرد و پرسيد:

_ شما كه ادعا داري، بفرماييد چطوري؟!

با صبوري گفت:

_ چشم ميگم!
فقط شما لطف كنيد بگيد امشب‌ شام آش باشه؛
تا عرض كنم خدمتتون.

بعد در حالي كه آستين هايش را بالا مي‌زد و سمت حوض بزرگ می‌رفت‌، گفت:

_ با اجازتون برم دست نماز بگيرم.

حقيقت اينجا بود، كه من هم مثل همان مربي بيچاره،
مات و مبهوت مانده بودم كه آش، چه ربطي به درس اخلاق دارد؟

شب كه رسيد و وقتي كاسه هاي آش را بدون قاشق بين بچه ها پخش كردند و امير با آرامش اعلام كرد.

_ بچه ها امشب قاشق نداريم، ببخشيد

امير در سكوت و با دقت آن ها را نگاه كرد و بعد از چند دقيقه، دست هايش را بهم زد و بچه ها را به سكوت دعوت كرد و با همان لحن صميمي اش، شروع به صحبت كرد:

_ بچه ها، من خوب نگاه كردم تا واكنش همتون رو ببينم.
وقتي اعلام كرديم قاشق نيست،
يكي اعتراض كرد،
يكي فحش داد، يكي متلك انداخت،
يكي گفت عرضه مديريت نداريد، يكي گفت مگه آش بي قاشق ميشه،
يكي با آرامش سر كشيد، يكي رفت قاشقشو از كيفش آورد و خودش خورد، يكي قاشقشو داد به دوستش،
يكي قاشقشو آورد؛ به بقيه با فخر گفت ببينيد من قاشق دارم،
يكي كاسه آشش رو گذاشت كنار و زانوي غم بغل گرفت و نخورد.
من همتونو خوب و دقيق نگاه كردم.
همه خودشونو نشون دادن،
حالا بايد بهتون بگم؛ ببخشيد قاشق ها همين جاست، پشت پرده.
از اونايي كه خوب رفتار كردن، ممنونم!

بعد با اشاره از خدمه ها خواست كه قاشق ها را بياورند و توزيع كنند.

چهره هاي خجالت زده بچه ها را، هرگز فراموش نمي‌كنم.

هنوز جواب سوالم را نگرفته بودم. امير از اين كار چه منظوري داشت؟!

فردا شب كه رسيد و بچه ها براي گرفتن سهم شام، صف ايستاده بودند؛ دوباره با همان آرامشِ هميشه، اعلام كرد.

_ بچه ها معذرت مي‌خوام امشب اصلا شام نيست.

در كمال تعجب، ديدم كه بچه ها اصلا اعتراض نكردند.

حتي يكي از آن ها، با آرامش گفت:

_ اشكال نداره آقا!

امير چشمش را تنگ كرد و با صداي بلندتر گفت:

_اعتراض چرا نداريم؟!
ميگم اصلا امشب شام نيست، اصغرِ خدا دوست؟ با شمام، امشب اصلا شام نيست.

اصغر كه ديشب كلي براي قاشق اعتراض كرده بود، با خجالت سرش را پايين انداخت و گفت:

_ عيب نداره، يه شبم بي شام آقا. نمي‌ميريم كه!

پسر ديگري گفت:

_ امشبم يهو از پشت پرده شام مياد مثل قاشق ها، اونوقت از خجالت مي‌خوايم بميريم.

امير با يك غم خاص خنديد و گفت:

_ بچه ها بهش ايمان بياريد!
باور كنيد همه چيز پشت پرده است!
بچه ها بايد خدا رو اين طور بشناسيم،
كه خداي ما سراسر مهربانيه، بايد تصورمون از خدا اين باشه كه كاري جز شاد كردن ما و مهرباني كردن به ما نداره؛ ولو اينكه گاهي لازمه‌ی رسيدن به اين شادي عميق، عبور از بعضي از سختي ها باشه.
پس ايمان بياريد همه چيز پشت پرده است.
ايمان بياريد همه چيز هست،
همه چيز نزد خدا مهياست.
گاهي از عمد نميده كه عكس العمل ها رو ببينه.
مبادا يك رفتاري كنيم، بعد شرمندش شيم بچه ها!
بچه ها، اينا معنيش اين نيست كه بي برنامه باشيدا! نه!
اتفاقا خوب برنامه بريزيد، تلاش كنيد، اما كنارش توكل كنيد!
توكل!
ايمان به اين كه همه چيز پشت پرده است، همه كمبودامون؛
خونه، ماشين‌ بچه، ازدواج، شفا، نجات، همش هست!
اما عمدا نميده. مي‌خواد واكنشت رو ببينه،
و اينكه مي‌خواد، بهترين زمان، از بهترين راه بهت برسونه !
ايمان بيار سراسر مهربونيه !
ايمان بيار به مهربونيش، باورش كن!

شرم و بغض و تاثيرپذيري را در صورت يك به يك آن نوجوان ها ديدم.

صدايش بار ديگر در فضا جاري مي شود.

“با اين خدا زندگي كن
ايمان بيار بهش
قبولش كن
باهاش معامله كن
باورش كن
بهش تكيه كن
اخلاقش اينجوريه !
ميبره تا مرز نااميدي،
بگو دارمت!
با اين خدا زندگي كن
ايمان بيار بهش
مشكل و گره افتاد توي زندگيت
بگو خدا ميدونم بلدي برطرفش كني
لبخند بزن
بگو عمدا نمي‌كني اما تو بلدي
بگو خدا قاطي نمي‌كنم
قاطي نكن!!
خدا بلده
ايمان بيار كه بلده
ايمان بيار به اون پرده اي كه همه چيز پشتشه…”
*

چشم باز مي‌كنم.
نمي دانم چرا، اما نگاهم سمت بالاست.
سرم را بالا گرفته ام.
چشم هايم آن بالا بالاها دنبال چيزى است…

ميان آينه كارى‌هاى سقف و نور چراغ‌ها، تصوير زني سياه را مي‌بينم كه يك گوشه كز كرده است و ميان خواب و بيدارى، مردترينِ روزگارش، سراغش آمده است و به او يادآور شده است که
همه چيز پشت پرده هست.

حالا ديگر كاملا بيدار هستم.
سوز صداى روضه خوانِ پير، از قسمت مردانه امامزاده، عجیب دلم را مي چلاند!

درست مثل يك تكه ابر آلوده و تاريك، قلبم چلانده مي شود، سبك مي شود!

حالا به قول امير مي دانم اين لحظه از لحظه هاى ناب زندگي است!

وقتی که بغض داشتم و دلم می گرفت، اول سرم را مي بوسيد و همان طور كه دستش را روي قلبم مي‌گذاشت، مي‌گفت:

_ ریحان!
مي دوني لحظه هاي بي قراري و دل گرفتگي از لحظه هاى ناب زندگي انسانه؟
آخ! اون لحظه اى كه دلت انگار از عالم و آدم سيره، شايد دست خدا توي كاره!
مي‌خواد ارتباطت، توي اين لحظه ها، با هرچيزي جز خودش قطع شه! مي‌خواد بغلت كنه!
اين لحظه ها رو از دست نديم،
ازش فرار نكنيم.
اصلا مي دوني دل‌گرفتگى يعني چي؟
يعني دلمون از همه خسته شده و صاحب اصليشو مي خواد.

حالا اشك هايم مي رود كه روي لبخندِ لب هايم، ستاره شود.
صدايش مي كنم:

_ خدايا؟!

چشم هايم را مي بندم، انگار دستى روى صورتم كشيده مي شود.
اشك هايم را كه پاك مي كند، شانه هايم را مي گيرد و بلندم مي كند.

بلند مي شوم و در حال پوشيدن كفش هايم، يك بار ديگر به آسمانش نگاه مي كنم.
دست مي كشم روي قلبم و بي اختيار مي گويم:

” الله اكبر”

حالا خوب مي دانم وقتي امير، دست روي سينه مي كشيد و در هر موقعيتي، ترس، خشم، شادى، غم و تعجب اين ذكر را مي گفت، چه حالي داشت!

الله اكبر!
وقتي در هر شرايطي، باور اينكه خدا بزرگ ترين است؛ در قلبمان باشد، اصلا بهترين حس دنياست!

هنگام ترس، امنيت مي شود.

هنگام خشم، آرامش است.

وقت شادي، باعث شكر و ممانعت از فراموشي خدا و كبر مي شود.

غم را مي زدايد، باور اينكه تو خدايى داري، بزرگ‌تر از هر مشكل و محنتى!

***

بعد از يك روز طولاني تلاش و فعاليتِ همگانى، بالاخره همه اينقدر خسته بودند؛ كه يك به يك شب بخير گفتند و براي خواب رفتند.
عزيزه خاله جان قبل از خواب چند بار تاكيد كرد:

_ قيز! اينقدر بالا و پايين نپر. آروم بگير تا فردا يه چيزيت نشه، اين عروسي به خير و خوشي بگذره انشاالله!

بوسيدمش و با صداي بلند چشم گفتم.
چشم هاي مهربان بيوك آقا، غرق عشق و خوشحالى بود.
قبل از خداحافظي كنار گوشش گفتم:

_ بابت همه اون روزايي كه سنگ صبورم بوديد و حضورتون دل گرميم بود، واسه زنده بودن و امروزم رو داشتن؛ با تمام قلبم ازتون ممنونم.

پلك هايش را روي هم فشرد و من احساس كردم پدري اين مرد، بي نهايت ارزشمند است.

الناز هم وسايلش را جمع كرده بود و وحيد جلوي در منتظرش بود.

از صورتش مشخص بود اصلا خوشحال نيست، اما تمام تلاشش را براي حفظ ظاهر مي‌كرد،
اما نهايت اين شد كه تمام خشم و ناراحتي اش را سر آلما، كه اصرار داشت شب را پيش دايي اش بماند؛ خالي كرد.
محكم دست آلما را گرفت و فشرد و فرياد زد:

_ جونم مرگ شده دير شد، بابات دم دره!

آلما به شدت گريه مي‌كرد.
اخم هاي امير در هم گره خورد و الناز دست و پايش را گم كرد.

امير با آرامش، اول تلاش كرد آلما را آرام كند و بعد از قانع كردنش، از منيره خواست كه او را تا ماشين وحيد ببرد.
بعد كه از رفتن آلما مطمئن شد؛
با قاطعيت به الناز تذكر داد.

_ من يا خانوادت، تا حالا باهات اون طور كه تو با بچت رفتار كردي؛ برخورد كردن؟

الناز كه در صدد رفع و رجوع برخوردش بود؛ گفت:

_ داداش به خدا اعصابم نمي‌كشه، بچه كوچيك خيلي اذيت داره.
اصلا نمی‌فهمم يه موقع ها!

همانطور كه مستقيم نگاهش مي‌كرد؛ آرام روي شانه اش زد و گفت:

_ پس يه آگهي بزن كه به يه مادر با اعصاب نيازمنديم و بچه رو تحويل يكي بده كه لياقتش رو داشته باشه.

بعد با همان اخم از ساختمان بيرون رفت.
بيوك خان هم با دلخوري الناز را نگاه مي‌كرد.
عزيزه خاله جان لب گاز گرفت و گفت:

_ اخلاقشو نمي‌شناسي تو دختر؟ امشب وقت اينه پا بذاري رو اين چيزا كه بهش حساسه؟
حالا تا صبح برزخ ميشه و ميره تو فكر!

الناز با اخم و دلخوري مرا نگاه كرد و گفت:

_ اينقدر از اين به بعد داداشم مشكل و بدبختي داره كه ديگه واسه ماها دل نگرون نشه!

كيفش را برداشت و بعد از بوسيدن پدرش، خيال ترك عمارت را داشت؛ كه صدايش زدم.

_ الناز جون، وايسا تا دم در باغ با هم بريم.
امير مي‌خواد منم برسونه خونه مامانم.

با تعجب نگاهم كرد، من هم سريع خداحافظي كردم و همراهش راه افتادم.
تنها كه شديم بالاخره دل به دريا زدم و پرسيدم:

_ از من كلا بدت مياد يا اينكه فقط فكر مي‌كني لايق داداشت نيستم؟

با تعجب نگاهم كرد.
بغض داشتم اما دلم مي‌خواست همه تلاشم را براي عشقم و زندگي ام بكنم.

گونه اش را بوسيدم و دستش را گرفتم:

_ تو يه خواهري! مي‌دونم واسه داداشت شايد آرزوهات خيلي بيشتر از من بوده،
دوستش داري؛ درك مي‌كنم چون خودمم اون قدر دوستش دارم كه حس مي‌كنم هر لحظه اين دوست داشتن، بيشتر و بيشتر ميشه.
بهت قول ميدم همه توان و جونم رو بذارم واسه داداشت، واسه خوشبختيش و آرامشش.
قول ميدم!

بغضش باز شد و گفت:

_ خودتم خوب مي‌دوني، من هيچ وقت نه ازت بدم مي‌اومد نه باهات بد بودم، فقط …
فقط مي،ترسم از گذشته ات ريحانه!
از اينكه اين زندگيتم…

حرفش را قطع كردم و گفتم:

_ نه!
اين يكي رو يقين دارم كه ترست اشتباهِ محضه!
نه امير، شهابه! نه من اون ريحانه گذشته ام كه قرار باشه اون اتفاق ها تكرار شه!
امير اون من رو از من گرفت. مي‌فهمي؟!
من ديگه واقعى ام، يه آدم واقعي !

با صداي بوق هاي پي در پي متوجه شديم صبر وحيد تمام شده است. هول شد و اشك هايش را پاك كرد.
دستم را كمي فشرد و گفت:

_ شب بخير عروس خوشگل داداشم!

بعد دوان دوان سمت در خروجي رفت.
لبخند زدم و شانه هايم را بالا انداختم.

كمي دورتر امير را ديدم كه در آلاچيق نشسته بود و سيگار مي كشيد. با حرص سمتش رفتم.

مرا كه ديد بلند شد و در حالي كه سمت ماشين مي رفت؛ گفت:

_ همه چيو برداشتي؟ چيزي جا نذاشتي؟

با اعتراض گفتم:

_ آفرين حاج امير! شب عروسي و سيگار! باريكلا!!!

تلخ خنديد و در حالي كه به سيگارش نگاه مي‌كرد، گفت:

_ اين تنها خلافمه!

دست به كمر گفتم:

_ به قول خودت سلامتي گنج و نعمت بزرگيه كه پرودگار به بندش داده!
با نابود كردن ريه هات، اين طوري شكر نعمت مي‌كني؟

با عشق چند ثانيه فقط نگاهم كرد، بعد سيگارش را زير پايش له كرد و گفت:

_ حق با شماست ! تموم شد!
از امشب، هرچي خانم بگه.

دلم دوباره براي اين حجم خوبي اش پر كشيد. سمتش دويدم و گفتم:

_ بذار ماچت كنم!

فرار كرد و دوباره استغفار گفت.
ميان قهقهه، جيغ كشيدم:

_ فردا كه مَحرم شيم، تلافي همشو درمی‌آرم.

ايستاد و لب گاز گرفت و با خنده گفت:

_ جلل خالق! دختر اين قدر خطري؟!!!

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن