آخرین مطالبرمان ساتی

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 6

Rate this post

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین

جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از رمان ساتی نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

فرهان”
دختره پر رو اصلا حرف گوش نمی کرد اون قدر بوسیدمش که خودم خسته

شدم و ازش جدا شدم صورت و گردنش قرمز شده بود بخاطر سیبیل مردونم
اخمی کردم و گفتم:
ای بابا چه زود قرمز شدی؟!
انگار تازه به خودش اومده باشه خواست توی جاش نیم خیز شه اما چون
من روی پاهاش نشسته بودم ؛ نتونست.
سعی کرد پسم بزنه اما من همون جا جا خوش کرده بودم.
_میشه از روم بلند شی؟
_نه عزیزم.
_فرهان لطفا برو اون ور.
_میخوام این جا بخوابم.
_اینجوری که نمیشه.
با شیطنت ابرویی بالا انداختم.
_چرا اونوقت؟
_خوب راحت نیستی فرهان پاشو دیگه نذاشتی گردنبندم یه دل سیر نگاه
کنما.
عصبی نفسش رو توی صورتم فوت کرد ، دلم نمیومد بیشتر از این اذیتش
کنم کنارش روی تخت نشستم و گفتم:
خوب نگاه کن ؛ چون میخوام ببندمش دور گردنت.
به جعبه نگاه توام با خنده ای شیرین کرد.
_ببندش.
گردنبند رو از جعبه بیرون آوردم الماس آبی رنگ وسطش چشمام رو برق
مینداخت.
وقتی بستمش گندم سرش رو پایین انداخت نگاهی به گردنبند انداخت.
_خیلی خوشگله خودت خریدیش؟
با غرور گفتم:
آره.
_سلیقه ت خیلی خوبه.
بوسه عمیقی روی سرش نشوندم.
_برای کسی مثل تو بیشتر از این ها باید مایه بذارم.
سرش رو روی شونم چسبوند.
_فرهان ممنون بخاطر همه چیز.
_مثلا چی؟
_جونم ، همه چیز خیلی کارا در حقم کردی اما برای چی نمیدونم شاید…شاید
از روی ترحم…
اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندم ؛ سرش رو از روی شونه م جدا کردم با
لحن کاملا جدی گفتم :
چه ترحمی واقعا راجع به من همچین فکری کردی گندم؟
خجالت زده سرش رو پایین انداخت ؛ با دستم چونه ش رو نوازش وار بالا
گرفتم.
_میخوای بدونی چرا؟
چون دلم خیلی وقته سریده برات خیلی قبل تر از ازدواجت با ویهان..
متعجب چشماش رو به چشمام دوخت با حیرت سعی کرد چیزی بگه
اما نتونست.
_خانوم بزرگ مخالف بود با ازدواج من و تو.
سارا رو برام نشون کرده بود.
بحث رو عوض کردم با خنده گفتم:
خوابت پرید؟
خجالت زده سرش رو پایین انداخت انگار زبونش بند اومده بود چیزی
نمی گفت.
_میرم حاضر شم لباس مناسب بپوش بریم بازار.
_چشم.
چشمکی زدم و از اتاق خارج شدم تا راحت لباساش رو عوض کنه.
***
گندم”
از شنیدن حرفای فرهان توی بهت فرو رفته بودم ، باورم نمیشد که از قبل
بهم حس داشته ، چرا معنی نگاه های گاه و بی گاهش رو اون زمان
نمی فهمیدم.
از روی تخت بلند شدم در کمد رو باز کردم؛ لباسی مناسب برداشتم پوشیدم
فکرم هنوز مشغول حرفاش بود باورش سخته برام باور این که دوست
داشته بشم اونم از طرف فرهان مغروری که همه دخترای روستا عاشقش
بودن.
اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندم ، فرهان الان مال من بود.
با صدای در اتاق دکمه پیرهنم رو کامل بستم رو به در گفتم:
بیا تو.
داخل که شد نگاه دقیقی به لباسم کرد لبخند روی لبش نشست دستی
به ته ریشش کشید.
_این خوب نیست.
متعجب نگاهی بهش کردم دستی به لباسم کشیدم.
_پس چرا میخندی؟
اخمی کرد و گفت:
عوضش کن.
_چرا؟
_کاری که میگم و بکن دختر همه جات زده بیرون تو این لباس.
سری پایین انداختم لبام رو آویزون کردم؛ بدون هیچ اعتراضی لباس
رو عوض کردم با مظلومیت گفتم:
این خوبه.
_عالیه بریم؟
_بله.
از خونه ای که به طرز عجیبی به دلم نشسته بود دل کندم به طرف بازار
حرکت کردیم.
_چی بگیرم برات خانوم؟
_نمیدونم هر چی خودت میخوری برای منم از همون سفارش بده.
چینی به ابروش داد و گفت:
شاید یه چیزی بگم که دوست نداشته باشی انتخاب کن یکم جون
بگیر من زن لاغر نمی خواما این جوری کنی میرم یه زن دیگه میگیرم.
چپ چپ نگاش کردم.
_فرصت طلب دنبال بهونه ای…
با شیطنت ابرویی بالا انداخت.
_انتخاب کن.
نگاهی به لیست غذا کردم.
_دلم باز فسنجون میخواد.
_فسنجون تازه خوردی.
_نمیدونم ماهی بگو خوب.
لبخندی به لبای آویزونم زد و رو به خدمه کرد و گفت:
یه فسنجون ، ماهیچه ، سبزی پلو با ماهی…. .

با چشمای گشاد شده به لیست غذاهایی که داشت پشت سر هم به مرد
کاغذ به دست سفارش میداد نگاه کردم و بعد از این که مرد جوون از
کنارمون رفت با تعجب گفتم:
چه خبره این همه غذا…؟
_باید همه رو بخوری جون بگیری.
_داری لوسم می کنی فرهان!
_مال خودمی هر کار دلم بخواد می کنم باهات.
گوشه لبم رو گاز گرفتم.
_کارات عوارض داره ها!!!
_مهم نیست…
چشم و ابرویی براش اومدم و گفتم:
ببینیم و تعریف کنیم…
دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد غذاها رو که آوردن مجبورم کرد،
کل چیزایی که سفارش داده بود رو بخورم لقمه آخر رو که گرفت با اعتراض
رو بهش گفتم:
فرهان بسته دیگه معده درد گرفتم الان می ترکم.
با لجبازی تمام گفت:
هیچیت نمیشه اینم بخور آخریه .
با اعتراض اسمش رو صدا زدم.
_فرهان.
اخمی کرد و جدی گفت:
این آخری رو نخوری بازار نمیبرمت واسه خرید .
لقمه رو از دستش گرفتم با حرص شروع به خوردنش کردم.
اون روز تا نزدیکی های غروب با فرهان بیرون بودم با حوصله
کنارم خرید می کرد و کافی بود چشمم چیزی رو بگیره همون موقع برام
اون وسیله رو میخرید در نهایت به جای این که اون خسته بشه من از تک و تا افتادم و گفتم:
بریم خونه خسته شدم؟
_باشه عزیزکم بده من کیسه های دستت رو… .
_نه همینجوریشم نمی تونی این همه وسایل و بلند کنی این دو تا
کیسه دستم که وزنی ندارن نصف این چیزا رو الکی خریدی.
اخمی کرد و جدی گفت:
دیگه نشنوم از این حرفا.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
_لجباز.
نیشخندی زد.
_تازه فهمیدی؟
با پررویی گفتم:
نه خیلی وقته… .
_زبونت دراز شده باید قیچیش کنم…
زیونم رو دراز کردم.
_دراز بود رو نمی کردم.
_عجب پس انداختنت بهم.
جیغ خفیفی کشیدم خواستم بزنمش که گفت:
دست بزنم که داری ماشاالله.
صداش رو نازک کرد و مثل زنا گفت:
بخدا اگه دست بهم بزنی میرم به خانوم بزرگ میگم حسابتو برسه
ذلیل مرده.
از خنده در حال ترکیدن بودم صورتم سرخ شده بود تصور قیافه فرهان با
اون سیبیل های کلفت با این صدای نازک واقعا خنده دار بود.
_خیلی مسخره ای.
_واسه همون ریسه رفتی؟
پشت چشمی براش نازک کردم و با رسیدن به خونه برگشتم رو بهش گفتم:
رسیدیم.
به سختی زنگ رو زد ، زنی مسن درو باز کرد با دیدن ما گل از گلش شکفت.
_سلام خان خوش اومدید ، بفرمایید تو خانوم.
فرهان فرصت تشکر رو ازم گرفت و با لبخند شیرینی گفت:
خوبی مرضیه خانوم؟
_زیر سایه شما خوبم.
_وسایلم زیاده اگه محمد خونه س… .
قبل این که جمله فرهان کامل شه مرضیه رو به خونه داد زد.
_محمد حسین ، محمد حسین…
پسر با لهجه غلیظ ترکی گفت:
_بله آنا؟ اومدم صبر کن.
_بدو بیا کمک خان .
جلو اومد با دیدن فرهان سر خم کرد خواست دستش رو ببوسه که سریع
دستش رو پس کشید.
_این کارا چیه!
_آقا بدید وسایل و… .
_نمیخواد تو فقط چیزایی که دست خانوم هست رو بگیر بقیه چیزا با من.
پسره که بهش میخورد بیست و خورده ای سالش باشه اخم غلیظی کرد و
گفت:
خان دیگه من و لایق نوکری خودت هم نمیبینی بعد اون همه محبتی که
بهمون کردی.
_این حرفا چیه برو تو این قدر زبون نریز؟
پسر با حالت قهر وسیله هارو ازم گرفت به طرف خونه رفت ، لبخندی
روی صورتم نشوندم ؛ به مرضیه خانوم که زن تپلی بود و جلوی در ایستاده
نگاه کردم و گفتم:
شما مرضیه خانوم هستید؟
_بله خانوم جون.
با هم داخل خونه شدیم مرضیه دستی روی شونه م گذاشت و گفت:
شما نو عروس خان هستید؟
_آره.
دستش رو به سمت آسمون گرفت و گفت:
انشاالله خوشبخت بشید خانوم آقا خیلی خوب و با محبته مطمئنم نمیذاره قند تو
دلتون آب شه.
لبخند خجالتی زدم.
_بله همینطوره.
_دوسش داری خانوم جون؟
از سوال ناگهانیش جا خوردم.
من و منی کردم و اومدم جواب بدم که صدای محمد حسین بلند شد و از
جواب دادن خلاصم کرد.
_خان تلفن دارید از روستا زنگ زدن.
فرهان که چند قدم از ما جلوتر بود اخم غلیظی کرد خرید هارو روی زمین
گذاشت ؛ مشکوک نگاهی بهش انداختم آشفتگی تو صورتش موج میزد
بدون توجه به من با دو به طرف خونه رفت.
_نگران نباش خانوم انشالله خیره‌.
_انشالله… .

رمان ساتی نوشته مریم پیروند
دانلود کامل رمان ساتی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن