آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 21

Rate this post

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

فرميسك

چشمام و باز كردم، گلوم مى سوخت و دلم آب مى خواست، پرستارى در تمام مدت بالای سرم بود، نگاهش كه به چشماى بازم افتاد سريع بهم نزديك شد و با صداى نگرانى گفت:

_درد دارى؟!

به آرامى سرى به چپ و راست تكون دادم انقدر آروم كه نمى دونم متوجه ى منظورم شد يا نه.

دستش و گذاشت لبه تخت و كمى رو صورتم خم شد.

_چيزى مى خواى؟!

لبام و از هم باز كردم و آروم لب زدم:

_آب…

پرستار دستمالى رو خيس كرد و روى لبام گذاشت، لبام و مثل ماهى باز و بسته مى كردم كه دستش زير سرم نشست و ليوان آبى رو به لبام نزديك كرد.

كمى از آب و خوردم و سرم و عقب بردم، باورم نمى شد همه چيز تموم شده باشه، عمل تموم شده بود، و من هموز زنده بودم، نفس مى كشيدم، يعنى همه ى دردام تموم شده بود؟! با صداى آرومى كه بيشتر شبيه ناله بود گفتم:

_چند وقته اينجام؟!

پرستار لبخندى زد.

_هفتاد و دو ساعته كه بيهوشى، البته چند بارى بهوش اومدى ولى هوشيار نبودى و دوباره از هوش مى رفتى.

نگاهم و تو اتاقى كه داخلش بودم چرخوندم، یه جورايى مى شد گفت همون اتاق هميشگى بود. اتاقى با تجهيزات كامل پزشكى براى بيمارى مثل من.

آب دهنم و قورت دادم، تصويرى جلوى چشمام ظاهر شد كه باعث شد چشمام و روى هم بذارم، هنوزم به تنها چيزى كه فكر مى كردم اون بود. كسى كه با يادش از هوش رفتم و با يادش به هوش اومدم، يعنى به خاطر اون من باز چشمام و باز كردم؟!

لبم و با زبونم تر كردم و با حالى زار و بى اختيار لب زدم:

_اردوان…

_منظورت همون آقايى كه دمه دره؟!

چشمام سريع باز شد، با تمام مريضى و بى حاليم با اين حرفش يه جورى شدم. لباى خشكم و از هم باز كردم و همون طور كه به سختى نفس مى كشيدم گفتم:

_بيرونه؟!

پرستار سرى تكون داد.

_آره جز پدرتون چند تا آقاى ديگم بودن كه زياد سر مى زدن ولى يكيشون از همون روز اول دمه دره تا همين حالا. خيليم اصرار داشت بياد داخل ولى به خاطر وضعيتتون نمى شد همچين اجازه اى داد.

چشمام و به در دوختم. دلم مى خواست به سمتش پرواز كنم. اصلا چه اهميتى داشت كه تازه عمل كردم، الان كه هنوز زندم و تا زمانى كه نفس مى كشم مى خوام كنار اردوان باشم، فقط اون. خواستم كمى تو جام جا به جا بشم كه دردى وحشت ناك تو قفسه ى سينم پيچيد. گلوم مى سوخت و شروع كردم به سرفه كردن. سرفه هايى كه داشت شدت دردم و بيشتر مى كرد.

به سختى دستم را بلند كردم، سرم روى دستم عصبيم كرده بود، پرستار ازم مى خواست نفس هاى عميق بكشم.

چشمام و از دردى ناگهانى كه داخل سينم پيچيد روى هم فشردم، لحظه اى نگذشت كه در اتاق باز شد و شخصى وارد شد.

پرستار همان طور كه آمپولى را داخل سرمم خالى مى كرد با هول و ولا گفت:

_دكتر تا الان خوب بود يهو افت فشار پيدا كرد. مثل اين كه درد داره.

دستاى گرمى روى دستم نشست و كم كم چشمام بسته شد.

***

ساعت چهار بعد از ظهر بود، اين و از پرستارى كه هر لحظه كنارم مى ديدم پرسيده بودم. همش وضعيتم و چك مى كرد دردم با آمپول هايى كه به سرمم مى زد كم تر شده بود.

بى حال بودم ولى نه مثل ساعتى پيش. همش گيج و منج بودم ، پرستار گفته بود كه قراره بابا بياد و من به جاى بابا منتظر اردوان بودم.

دقيقه اى نگذشت كه بابا وارد اتاق شد. چهره ى غمگين و خستش منم غمگين كرد. پيراهن تنش كمى چروك شده بود و اين از بابا بعيد بود.

با ناراحتى نگرانى بهم نزديك شد. با ديدنش تو اون وضعيت طورى زبونم بند اومده بود كه حتى نتونستم سلام كنم.

بابا كنار تختم ايستاد، لبخند غمگينى زد و آروم گفت:

_خوبى بابا جان؟! بهترى؟!

حس خوبى بهم دست داد، حس داشتن خانواده، چيزى كه اين همه سال ازش محروم بودم. در جوابش سرى تكون دادم و آروم لب زدم:

_خوبم…

دستاى پر مهرش روى موهام نشست.

_از اين به بعد ديگه همه چى درست ميشه، دكتر مى گفت عملت خوب بوده، از اولشم دلم روشن بود. چون مى دونستم تو رو سپردم دست كى. نگران بودم ولى مطمئن بودم سالم برمى گردى. دختر من قويه، چيزيش نميشه.

سكوت كردم. واقعا حرف زدم برام سخت بود مخصوصا تو اين وضعيت كه نمى دونستم چى بايد بگم.

دست بابا نوازش وار روى موهام به حركت در اومد. انگار اونم از خستگيه زياد ناى حرف زدن نداشت.

با كمى مكث گفت:

_زودتر خوب شو. نمى خوام تو رو هم مثل مامانت از دست بدم.

به آرومى سرى تكون دادم و لب از لب باز كردم تا بگم اردوان كجاست كه بابا رو كرد سمت پرستار و گفت:

_كى منتقل ميشه به بخش؟!

پرستار نيم نگاهى به من انداخت و جواب داد:

_عمل ساختى داشتن، براى اطمينان بيشتر تا فردا بايد اينجا بمونن، از صبح هم منتقل ميشن به بخش.

بابا سرى تكون داد و برگشت سمت من. لحظه اى خيره اى چشمام شد و با لحنى كه تا حالا ازش نديده بودم گفت:

_دلم نمى خواد اينجورى ببينمت. نمى دونم دارم تاوان كدوم كارم و پس مى دم. ولى فكر كنم هر كاريم كرده باشم تا حالا به اندازه ى كافى تقاص پس دادم. ديگه بسه. اين مريضيه لعنتى و بذار كنار. الان ديگه قلبت سالمه خوب شو. خوب شو فرميسك .

صورت بابا كه پايين اومد چشمام و روى هم گذاشتم، لباش روى پيشونيم نشست و همين كه ازم جدا شد به آرومى گفت:

_من بيرونم، چيزى خواستى به پرستار بگو بهم بگه. فعلا استراحت كن .

و بعش با خدافظى كوتاهى از اتاق خارج شد، انگار بيشتر از اين اجازه ى موندن نداشت.

بابا كه رفت بى طاقت چرخيدم سمت پرستار و گفتم:

_اردوان هنوزم بيرونه؟!

پرستار لبخندى به روم زد

_نمى دونم، تا همين چند دقيقه پيش كه بود.

تهه دلم خالى شد. مى خواستم بهش بگم بگه كه بيا اينجا و نمى تونستم، شايد همون غرور مسخرم بود كه نمى ذاشت. حرف آخرش و تو ذهنم مرور مى كردم كه پرستار گفت:

_مى خواى بهش بگم بياد؟!

مردد نگاهش كردم. لبخندش كمى پر رنگ تر شد و به آرومى گفت:

_قلب عضو حساسيه، مخصوصا روزاى اول عمل ، بايد خيلى مراقب باشيم كه تو اين دوره كيا ميان به ديدنت. دكترت رو اين موضوع خيلى حساس بود، به پدرتم فقط چند لحظه اجازه ى ورود دادن. هيجان يا حرف زدن زياد برات خوب نيست. مخصوصا تويى كه با دير بهوش اومدنت داشتى كم كم نگرانمون مى كردى. دكترت گفته نبايد كسى رو ببينى تا يه وقت حالت بد نشه، ولى به نظر من گاهى ديدن به شخص خاص ميشه مرهم روى زخم، مخصوصا اگه اون زخم قلبت باشه.

نگاهش و ازم گرفت و ادامه داد:

_ببينمش باهاش حرف مى زنم، ولى اگرم بياد خيلي كوتاه، گفتم كه دكترت زيادى حساسه.

و قبل از اين كه بتونم ازش تشكر كنم به سمت در رفت و آروم گفت:

_الان بر مى گردم.

چشمام و از در بسته گرفتم و روى هم گذاشتم. يه جورايى خوابم ميومد ولى ذوق ديدن اردوان باعث شده بود كه بيدار بمونم و چشم انتظار.

مى خواستم ببينمش. حتى اگه كارش مهم تر باشه و بازم بخواد بره. عشق كه اين چيزا حاليش نميشه ميشه؟!

پنج دقيقه بعد پرستار وارد اتاق شد اما تنها، سوالى نگاهش كردم لبخندى مصنوعى زد و گفت:

_اون آقايى كه گفتم نبودم، مثل اين كه كارى براشون پيش اومده با عجله بيمارستان رو ترك كردن. ولى يه نفر ديگه مى خواد ببينتتون.

باز هم كلافه شدم، نگاهم و از پرستار گرفتم و گفتم:

_مگه نگفتين كسى اجازه ى ملاقات نداره؟! نمى خوام کسی رو ببينم.

_حتى من؟!

با صداى آشنايى كه شنيدم چرخيدم سمت در، ساميار با لبخند محوى كه كم تر موقعه اى روى لباش ديده مى شد تو اتاق نزديك به در ايستاده بود.

توقع ديدن هر كسى رو داشتم جز اون، با تعجب نگاهش كردم، نزديك تر اومد و با صداى بمى گفت:

_خب حالت چطوره شاگرد نمونه؟! بهترى؟!

دردى تو سينم پيچيد و قبل از اين كه بتونم حرفى بزنم چشمام و روى هم گذاشتم و لبم گزيدم.

پرستار با عجله به سمتم اومد، نفساى عميق مى كشيدم نمى دونم چطور گذشت وقتى زمانى كه چشمام و باز كردم دست ساميار روى پيشونيم بود و با اون اخم روى پيشونيش داشت نگام مى كرد.

كمى ترسو بودم و چون زخمم تازه بود همش حس مى كردم الان بخيه هام باز ميشه و قلبم از سينم مى زنه بيرون.

دست ساميار لحظه اى روى پيشونيم موند و وقتى دستش رو برداشت با لحنى جدى گفت:

_فقط مى خواستم ببينمت، ولى فكر كنم تو موقعيت خوبى نيومدم، استراحت كن، من ديگه مى رم.

و بدون اين كه منتظر حرفى از جانب من بمونه از اتاق خارج شد. اصلا دليل اومدنش رو درك نكردم مخصوصا تو اين اوضاع، رفت و نگاه خيره ى پرستار به در موند، حوصله ى تجزيه تحليل كردن رفتار اين دو تا رو نداشتم.

چشم هام و روى هم گذاشتم و با خودم گفتم:

_اردوان الان كجاست؟

كمى تو جام جا به جا شدم، تو اين دو هفته اى كه بيمارستان بودم خبرى از اردوان نشد. منتقل شده بودم به بخش و هنوز اردوان نيومده بود منو ببينه، ولى بر عكسش ساميار هر روز ميومد و پرستار زل مى زد بهش.

دلداريم مى داد، از اوضاع خوبم مى گفت، از اين كه اگه بخوام مى تونه من و براى كنكور سال بعد آماده كنه و اين كه حتى مى تونه شرايط ادامه ى تحصيل من و تو آمريكا فراهم كنه.

اون حرف مى زد، مى خواست به من اميد بده و شايدم وسوسم كنه ولى من حواسم جاى ديگه اى بود و اونم اين و خوب مى دونست و به روى خودش نمياورد.

روى تخت دراز كشيده بودم و از پنجره به بيرون خیره شده بودم. ديگه حتى حوصله غصه خوردن هم نداشتم.

_اردوان هم مى خواد بره اين و مى دونستى؟!

با اين حرفش چشمام گرد شد. برگشتم سمتش از بين همه ى حرفاش فقط همين يه جمله رو شنيده بودم، اردوان مى خواست بره ولى كجا؟!

ساميار كه متوجه ى تعجبم شد قبل از اين كه سوالى بپرسم خودش گفت:

_مى خواد هم تو يه زمينه ى ديگه تحصيل كنه و هم اين كارش و اونجا هم گسترش بده، مثل اين كه اسپانسر پيدا كرده و قراره با يكى دو نفر ديگه همكارى كنه.

بدون اين كه پلك بزنم خيرش شدم،

_اين و من خيلى وقته مى دونم، يعنى قبلا قصدش و داشت و حالا كاراش درست شده، واسه همين مى گفتم مواظب دلت باش، اردوان موندنى نيست. امروز نشد فردا ميره. دير و زود داره سوخت و سوز نداره، اينا رو نگفتم كه بريزى بهم، سعى كردم اين حرفارو قبل از عمل بهت بفهمونم. ولى هر چى گذشت همه چى خراب تر شد. فرميسك تو ديگه بزرگ شدى بايد براى زندگيت يه تصميم درست حسابى بگيرى، تو زندگى بايد با منطق پيش رفت، احساس فقط همه چيز و خراب تر مى كنه.

زل زدم به چشماى ساميار و لحظه اى اردوان رو جاش ديدم. همون كسى كه بايد جاى ساميار ميومد و به من سر مى زد اما نيومد. اين مرد كى بود كه همش كنارم بود؟! كه هوام داشت مراقبم بود. كارايى كه اردوان قول داده بود واسم انجام بده رو الان ساميار داشت انجام مى داد، يعنى همه ى حرفاى اردوان دروغ بود؟! يعنى اون كارى كه ازش حرف مى زد رفتنش بود؟!

و من احمق چه زود دل دادم، چه زود باورش كردم، و چه زود اين طور شكستم. فقط كاش مى فهميدم با من چرا؟! من كه يك آدم نرمال سالم نبودم كه با شكستن قلبم بتونم ترميمش كنم، قلب من مريض بود، خيلى مريض…

يك ماهى از عملم گذشت، هر روز چشم انتظار ديدن اردوان بودم و نيومد. نا اميد شدم درد قلبم و ترسى كه براش داشتم باعث شده بود كه كم تر به اردوان فكر كنم.

روزا حميرا ميومد و شبا بابا. ساميارم اكثرا بيمارستان بود. وقتيم مرخص شدم بابا به كسى نگفت. مى ترسيد از دوستاش يا اقوام كسى بخواد بياد و با خودش ويروس بياره.

روزاى اول با سختى مى رفتم حموم، حتى مى ترسيدم جاى زخمم دست بكشم، ولى كم كم عادت كردم. به وجود زخمى كه قرار بود تا ابد روى سينم بمونه.

با تشويق ساميار شروع كردم به كتاب خوندن. خودش برام كتاب مى گرفت، كتابايى به ترجمه و گيتى خوشدل. مثل همون چهاراثر از فلورانس كه خونده بودم، قانون شفا، شفاى زندگى، حكايت دولت و فرزانگى، قانون توانگرى و كلى كتاب ديگه كه باعث مى شد سرم گرم شه و متوجه ى گذر زمان نشم.

كتابايى كه ازشون خيلى چيزا ياد مى گرفتم و سعى مى كردم جملاتى رو كه به دلم مى نشست رو داخل به دفترچه واسه خودم بنويسم.

همون دفترچه اى كه ساميار واسم گرفته بود و ازم مى خواست داخلش حرفاى دلم و بنويسم تا خالى شم. تو دلم هنوزم پر از عشق بود و بايد پنهانش مى كردم، اونم با بيخيالى.

روزها از پى هم مى گذشت. ديگه حتى سراغشم نمى گرفتم، متوجه شده بودم ساميار ويالون بلده و اين بار شده بود مربيه ويالون من.

هنوزم جديت خودش و داشت موقع يادگيرى خيلى كم پيش ميومد نگاهش به من بيوفته. به موسيقى هم علاقه پيدا كردم، مخصوصا صداى دل نشين ويالون.

ساميار گاهى موقع ويالون زدن با آهنگ زير لب زمرمه مى كرد. صداى بمى داشت از اون صداهايى كه خواه نا خواه جذبشون مى شدى. يه بار دزدكى صداش و ضبط كردم و دقيقا روزى كه داشتم صداى ساميارو گوش مى كردم تقه اى به در خورد و لحظه اى بعد سياوش وارد شد.

گاهى سر مى زد ولى نه بيشتر از ساميار. اومد كنارم. مثل هميشه روى تخت نشسته بودم و تاجيش تكيه زده بودم.سلام كرد و منم جوابش و به آرومى دادم.

روى صندلى كنارم نشست و بهش تكيه زد. كمى مضطرب به نظر مى رسيد. زل زد به چشماى بى روحم و گفت:

_خوبى؟!

سرى تكون دادم.بهتر بودم گاهى درد داشتم ولى جزئى بود، دكتر مى گفت همه چى داره خوب پيش ميره ، ولى فرقى به حال من نداشت.

_شنيدم اوضاعت روز به روز بهتر ميشه.

نگاهى به كتاب كنارم انداخت و ادامه داد:

_هنوزم كتاب مى خونى؟!

نگاهم و ازش گرفتم

_گاهى.

كتاب و ورق زد

_اين و خوندى؟!

_نه ساميار اين و امروز گرفته. هنوز وقت نشده بخونمش.

سرى تكون داد و زير لب زمزمه كرد:

_ملت عشق…به نظر كتاب جالبيه…

شونه اى بالا انداختم.

_تعريفش و زياد شنيدم.

_كى مى خونيش؟!

_نگاهى به جلد قرمز رنگش انداختم و جواب دادم:

_نمى دونم، شايد امشب.

سياوش خوبه اى گفت و كتاب و گذاشت كنار، معلوم بود مى خواد به حرفى بزنه و داره دست دست مى كنه. از حركاتش معلوم بود.

نگاهش كردم و گفتم:

_بگو.

متعجب شد

_چيو؟!

_همون حرفى كه كشوندنت اينجا…

سياوش لبش و با زبونش خيس كرد و مردد گفت:

_نمى دونم اين اين خبر و چه طور بايد بهت بدم. حميرا گفت خودش بهت مى گه ولى ترجيه دادم خودم بگم.

سوالى نگاهش كردم كه ادامه داد:

_مى خوايم جشن عروسى بگيريم. راستش من خودم مخالفم كلا عروسى گرفتن چيزه مسخره ايه مخصوصا تو اين موقعيت. مهگلم پاشو كرده تو به كفش كه بايد حتما جشن بگيريم. خب راستش من.. يعنى .. مى ترسم تو…

لبخندى روى لبم شكل گرفت و سريع حرفش و قطع كردم:

_خيلى برات خوش حالم.

سياوش با تعجب نگاهم كرد و قبل از اين كه چيزى بگه ادامه دادم:

_اين حق مهگله كه لباس عروس بپوشه. آدم كه هفته اى به بار ازدواج نمى كنه. فقط يه باره، اگه يك درصدم نگران منى نباش، من خوبم، مى دونم اين همه سال برادرانه مراقبم بودى ولى الان ديگه وقتشه به زندگى خودت برسى. نگاه من خوبم. عملمم موفقيت آميز بود هر چى بگذره بهترم ميشم. تو به عروسيت برس. اتفاقا دلم يه مهمونى مى خواد. مهمونى به آشنا به فاميل، يه پسر عمويى كه برام دست كمى از برادر نداره.

لبخند تلخى روى لباى سياوش نشست. دستم و تو دست مردونش گرفت و آروم گفت:

_تو خيلى خوبى فرميسك، خيلى پاكى. دلت مثل آيينست. يه دخترى كه لياقت بهترينارو تو زندگيش داره.

نفسش و با صدا بيرون داد و از جاش بلند شد. آب دهنش و قورت داد . حس كردم از اين بيشتر نمى تونه بمونه.

_خب ، من ديگه مى رم، تو هم كتابات و بخون.

سرى تكون دادم

_از طرف من به مهگلم تبريك بگو. به جاى اين كه بياى اينجا به اون برس، من واقعا خوبم. نمى خوام با زياد اومدنت مهگل حساس شه.

سياوش سرى به معناى تاييد تكون داد. خدافظى سريعى كرد و به سمت در رفت. همين كه درو باز كرد برگشت سمتم لحظه اى خيره نگام كرد و گفت:

_ولى اين و بدون هيچ وقت به چشم به خواهر بهت نگاه نكردم، هيچ وقت…

و قبل از اين كه منظورش از اين حرف رو درك كنم از اتاق خارج شد و درو بست.

خيره ى در بسته شدم و بار ديگه نيم چه لبخندى روى لبم شكل گرفت.

دنياى عجيبى بود، چيزى رو مى خواى نداريش، همين كه نسبت به داشتن اون چيز بى ميل ميشى به دست آوردنش آسون ميشه… و بر عكس.. درست مثل قضيه ى من و اردوان.

تمام روزهايى كه مى خواستم نبودى و تمام روزى كه بودى نمى خواستمت
مى بينى؟! هميشه ساز مخالف بودى…

ليوان آب پرتغالم رو برداشتم و داروهام و باهاش خوردم، زير نگاه خيره ى حميرا ليوان خالى رو برگردوندم داخل سينى و با احتياط از جام بلند شدم.

بدنم خشك شده بود دلم مى خواست كمى قدم بزنم.

_چيزى لازم ندارى؟!

بدون اين كه به حميرا نگاه كنم جواب دادم:

_نه !

_گشنت نيست؟!

سرم و به نشونه ى نفى تكون دادم.

حميرا سينى رو از روى تخت برداشت و همون طور كه قامت راست مى كرد گفت:

_امروز آقا زود ميان خونه، مى گفت مى خواد باهات حرف بزنه.

كنار تخت نشستم و زل زدم به بيرون.

_راجب چى؟!

_خودش مياد بهت مى گه. امروز نخواب.

نفسم و بى صدا بيرون دادم و چرخيدم سمتش.

_باش .

حميرا لحظه اى نگاهم كرد و بدون هيچ حرفى از اتاق خارج شد. خواستم برم روى تختم بشينم كه خيلى يهويى نگاهم به خودم تو آيينه افتاد. قيافم پرژمرده شده بود و وزن كم كرده بودم.

حتى يادم نمى اومد آخرين بار كى خنديدم. تحمل ديدن خودم و تو اون وضعيت نداشتم. نگاهم و از آيينه گرفتم و به سمت تخت رفتم. يك ساعت بعد بود كه بابا اومد تو اتاق.

مثل هميشه كلى سوال جوابم كرد و از حالم پرسيد. وضعيتم و بررسى كرد .نگاهى به كتاباى كتابخونم انداخت. از ساميار گفت از ازدواج سياوش. كلى حرف زد و حرف زد.

حرفايى كه فكر مى كردم مثل هميشه پيش افتاديت و تكرارى، چه مى دونستم حرفاش زندگيم و به كل تغيير مى ده. كه داره آمادم مى كنه واسه زدن حرف اصلى. كه قراره رونده زندگيم و به كل عوض كنه.

حرفايى كه باعث شد يخ بزنم، حالت تهوع بگيرم و تو عين ناباورى چشمام و ببندم و سكوت كنم.

اين زندگى ديگه چه بلايى مونده بود كه سرم بياره؟!

چشمام و باز كردم، دستام مى لرزيد، بابا رفته بود و ماه اومده بود وسط آسمون. بابا ساعت ها پيش رفته بود و حرف آخرش تو سرم اكو مى شد:

_به حرفام فكر كن. تو دختر كوروشى. بايد بهترين باشى يه دختر قوى كه از پس هر كارى بر مياد، هر كارى.

دستم و به سمت پاتختى كنارم دراز كردم و قرصى برداشتم. قرص رو زير زبون گذاشتم و نفس عميقى كشيدم . پنجره باز بود، بعد از رفتن بابا موقعى كه احساس خفگى مى كردم بازش كردم.

باده آرومى ميومد. از اون باداى خنك كه حال و هوات و عوض مى كرد و وادارت مى كردن كه كشيدن نفس هاى عميق، دستم و آروم روى زخم سينم گذاشتم. اين زخم خوب مى شد ولى جاش مى موند مثل زخمايى كه به قلبم زدن.

درسته اين زخما خوب نمى شد ولى كم كم عادى مى شد ، بايد باهاش كنار مى اومدم مثل زخم روى سينم.

دستم و آروم روى سينم كشيدم، تصميم و گرفته بودم.

فصل ٢

_بابا هزار بار بهت گفتم من سوپ نمى خورم حالا تو هى بگو سوپاى مختلف درست كنن. سوپ مرغ ، سوپ شير، سوپ جو، به خدا سوپ سوپه هيچى علاقه ى من و به طعم بدش تغيير نمى ده.

بابا مردانه و با صدا خنديد.

_خو به بار تست كن بابا جان، خاصيت داره، همشم پنجره ى اتاقت بازه حس مى كنم دارى سرما مى خورى بايد بيشتر به تغذيت برسى.

لبخندى زدم و همون طور كه براى خودم برنج مى كشيدم گفتم:

_بابا جان من سه وعده رو كامل مى خورم ميان وعده هم كه هر سرى حميرا يه چيزى مى ريزه تو حلقم، همين روزاست كه بتركم. ديگه از اين بيشتر؟!

_تو كه چيزى نمى خورى، چهار قاشق برنج كه نشد غذا.

سومين كفگير برنج رو هم كشيدم و گفتم:

_منظورتون چهار بشقاب بود ديگه، ماشالا اندازه ى شيش نفر مى خورم.

و در حالى كه كمى صدام و كلفت مى كردم ادامه دادم:

_شيش مرد گنده.

حميرا آرام خنديد. ظرف خورشت رو به نزديك كرد و با ذوق گفت:

_تو فقط بخور هر چى مى خواى درست مى كنم، خيلى لاغر شدى بايد جون بگيرى.

پشت بازويى بهشون نشون دادم و گفتم:

_اينارو مى بينين؟! تا چند وقت ديگه گنده ميشه ، مى خوام بخورم و كم كم ورزش و شروع كنم.

بابا با اون لبخند مهربونش نگاهم كرد

_اون وقت كى به سلامتى؟!

متعجب گفتم:

_چى كى؟!

بابا با چشم و ابرو به بازوهم اشاره كرد

_اينا كى گنده و ورزشكارى مى شن.

ابرويى بالا انداختم و جدى گفتم:

_به زودى زود، تقريبا تو همين يكى دو هفته.

لبخند بابا عميق تر شد.

_ماشالا سرعت عمل، بيست چهار ساعته مى خواى ورزش كنى ديگه؟!

_نه ديگه سخته، راهه ساده ترى بايد براش پيدا كرد،

انگشت اشارم و بالا آوردم و ادامه دادم:

_با قرص و آمپول.

صداى قهقهه ى بابا بلند شد. دستى به ته ريشش كشيد و گفت:

_بازو دوست دارى؟!

با ذوق سرى تكون دادم و نگاه موزيانه اى به بابا انداختم و با شيطنت گفتم:

_با آمپول؟!

نگاه بابا پر غرور شد. ضربه اى به بازوش زد و گفت:

_براش زحمت كشيدم.

نه بابايى گفتم و قبل از اين كه بابا بفهمه مى خوام چيكار كنم از جام بلند شدم و خيلى سريع دندونام و فرو بردم تو بازوش ، صداى بابا بلند شد:

_اِ فرميسك چيكار مى كنى؟!

گازى از بازوش گرفتم و سريع سرم و بردم عقب، و با شيطنت گفتم:

_مى خواستم ببينم آمپوليه يا طبيعى كه فهميدم.

بابا ابرويى بالا انداخت

_حالا كدومش بود؟!

لبام و باز كردم تا حوابى بدم كه صدايى مردونه تو عمارت پيچيد… صدايى آشنا كه مى گفت:

_سلام.

من و بابا چرخيدیم سمت صدا، نگاهم خشك شد روى مرد رو به روم همون مردى كه مدت ها منتظرش بودم حالا رو به روم ايستاده بود و حتى نگاهمم نمى كرد.

قلبم نا آروم شده بود و سعى در كنترل كردنش داشتم. سر تا پاش و برانداز كردم، سرتا پا مشكى پوشيده بود، شلوار جين مشكى، پيراهن مشكى، كت مشكى و در آخر كفش مشكى. طولى نكشيد كه بابا از جاش بلند شد و به سمتش رفت.

_سلام پسرم، خوش اومدى زودتر از اينا منتظرت بودم.

اردوان با آن صورت جدى و ابروان گره خورده به بابا زل زد و گفت:

_ كارا طول كشيد مجبور شديم بيشتر بمونيم.

با شنيدن اسم كار از جام بلند شدم. انگار به همين يك كلمه آلرژى پيدا كرده بودم. نگاهم و ازش گرفتم و به سمت پله ها راه افتادم.

برام مهم نبود كه بابا راجبمون چى فكر مى كنه، اون لحظه با وجود دلى كه داشت براش پر مى كشيد نمى خواستم ببينمش. اردوان منى رو كه با مرگ دست و پنجه نرم مى كردم رو ول كرد تا به همين كار لعنتيش برسه.

نفس عميقى كشيدم. بايد خودم و آروم مى كردم. عصبى شدن تو اين وضعيت اصلا برام خوب نبود.

همين كه اولين پله رو رفتم بالا صداى سيمين از پشتم بلند شد.

_آقا، آقاى اميرى تشريف آوردن.

چرخيدم سمت سيمين و خيلى يهويى نگاهم به اردوان افتاد، نگاهش خالى از هر حسى بود، يه نگاه غير قابل نفوذ.

قدمى به عقب برداشتم. بابا با صداى رسائى گفت:

_راهنماييشون كنيد.

همان لحظه ساميار وارد شد. اول به سمت بابا و اردوان رفت. با هر دوشون دست داد و بعدش نگاهش چرخيد سمت من. سلام كردم و اون با لبخند كجش زير لب جوابم و داد.

منتظر عكس العمل اردوان بودم كه بابا رو كرد سمت ساميار و گفت:

_امروز دير كردى، قرار بود برين براى فرميسك ويالون بگيرين، فكر كنم يادت رفت.

ساميار سرى به نشونه ى نفى تكون داد.

_نه اتفاقا يادم بود، اونى كه قرار بود بريم پيشش امروز نبود، رفته مسافرت، گوشيه شما در دسترس نبود فرميسكم جواب نمى داد، براى همين كمى با تاخير اومدم ايشالا فردا مى ريم.

بابا سرى تكون داد و ساميار نگاهى به اردوان انداخت و ادامه داد:

_فكر كنم اردوانم الان رسيده، بايد حرفاى زيادى واسه گفتن داشته باشيد، پس با اجازتون من مى رم به ادامه تمرينم با فرميسك برسم.

بابا لبخندى زد و گفت:

_البته، اتفاقا فرميسكم منتظرت بود.

و من اون لحظه با خودم گفتم:

_من كى منتظر ساميار بودم؟!

ساميار به سمتم اومد و من همچنان منتظر بودم اردوان عكس العملى نشون بده كه نداد، حتى نگاهمم نكرد. اين همه مدت كجا بود كه انقدر تغيير كرده؟! نكنه فقط يه بازيچه بودم؟! يه وسيله براى انتقام…

دلم همه اش به هم مى خورد و قلبم تند تند مى زد، مى خواستم همه دلم و بالا بيارم. نگاهم و ازش گرفتم و همراه ساميار به سمت اتاقم رفتيم. جسمم از اونجا دور شد ولى تمام هوش و حواسم موند اونجا، پيش مردى كه رفتارش به طور عجيبى با من عوض شده بود.

اون روز تا دير وقت ساميار موند، مثل هميشه مثل يه مشاور خوب باهام حرف زد، انگار بابا خوب مى دونست كه حرفاى ساميار چقدر تاثيربخشه كه ازش خواسته بود تو همچين موقعيتى كنارم باشه.

آروم شدم، داروهام و خوردم و روى تخت دراز كشيدم، تصوير اردوان مخصوصا اون نگاه سردش لحظه اى از جلوى چشمام كنار نمى رفت.

ساميار كه پتو رو كشيد روم نگاهش كردم. اولين بار بود كه با اين فاصله كم مى ديدمش، سياهى چشماش تو نور كم اتاق برق مى زد.

پتو رو روم مرتب كرد و همون طور كه نگاهم مى كرد گفت:

_استراحت كن، فردا صبح ميام دنبالت، مى خوام ببرمت يه جايى.

زير لب زمزمه كردم:

_كجا؟!

از جاش بلند شد آستين پيراهنش و بيشتر تا زد.

_فردا مى فهمى.

و قبل از اين كه به من اجازه ى زدن حرفى بده به سمت ميزم رفت، گوشيش و برداشت و چرخيد سمت من.

_امشب و فقط به خودت فكر كن، سعى كن فكرت جاى ديگه اى نره، خودت خواستى كمكت كنم و منم قبول كردم، پس قدم اول اينه، افكارت و كنترل كن.

و با كمى مكث ادامه داد:

_فردا مى بينمت، شب بخير.

و همون لحظه در اتاق باز شد و برق خاموش. ساميار رفت و با رفتنش پلكام روى هم نشست.

حق با ساميار بود بايد با افكار و احساسم كنار ميومدم.

با صداى حميرا از خواب بيدار شدم، مثل سابق براى بيدار كردنم ديگه جيغ و داد نمى كرد و از بيدار نشدنمام حرصى نمى شد. بر عكس خيلى ملايم برخورد مى كرد.

گاهى كه حس مى كرد خسته به نظر مى رسم داروهام و مى داد و ازم مى خواست دوباره بخوابم. ولى من اصلا از اين وضعيت خوشم نمى اومد، دلم حميراى گذشته رو مى خواست.

همون حميراى جيغ جيغو كه صبح به صبح ميومد بالا سرم و داد و بى داد راه مى انداخت كه دختر چقدر مى خواى بخوابى؟! اصلا ساعت و نگاه كردى؟! لنگه ظهره.

مثل هميشه صبحم و با خوردن داروهام و صبحانه شروع كردم. از جام بلند شدم پرده ى اتاق و كنار زدم و بعد از اين كه نور خورشيد زد تو چشمم برگشتم سمت سرويس بهداشتى.

دست و صورتم و شستم مسواكم و زدم و همون طور كه با حوله صورتم و خشك مى كردم از سرويس بهداشتى اومدم بيرون.

ساعت هشت صبح بود، حتى ساعت بيدار شدنمم عوض شده بود. حوله رو روى لبه ى صندلى گذاشتم و رو به روى ميز آرايشم نشستم.

از آيينه خيره ى خودم شدم، كمى لاغر شده بودم و رنگ و رومم پريده بود. نا خود آگاه دستم بلند شد و روى كرم ضد آفتابم كه روى ميز بود نشست.

درش و باز كردم و يه خورده ضد آفتاب به صورتم زدم، به خاطر داشتن كرم پودر رنگ پريدگيم رو پوشوند، كشوم و باز كردم. لوازم آرايشام برق مى زد، ولى يه جورايى باهاشون احساس غريبى مى كردم.

آخرين بارى كه آرايش كردم و زيبايى چهرم برام مهم بود كى بود؟! يادم نمى اومد.

خط چشم نازكى كشيدم، ريمل زدم، رژ گونه زدم و در آخر رژ صورتيه مورد علاقم رو. شدم همون فرميسك سابق، دخترى كه با وجود تمام ناراحتياش بازم مى خنديد، شيطنت داشت.

خيره ى لبام شدم، از كى لبخند از اين لبا پر كشيده بود؟! اينم نمى دونستم. مثل اين كه آلزايمر گرفته بودم. شاد نبودم ولى بايد خودم و شاد نشون مى دادم، از ضعفم از اين فرميسك مريض بيزار بودم، بيزار.

با تقه اى كه به در خورد نگاهم و از آيينه گرفتم ، در كه باز نشد فهميدم سامياره، تا اجازه ى ورود نمى دادم وارد نمى شد .

بيا توى آرومى گفتم كه دستگيره ى در پايين اومد و در باز شد.

ساميار اومد داخل، با ديدنم تعجب كرد، حقم داشت خيلى وقت بود كه آرايش نكرده بودم. چهرم تغيير كرده بود. سلام آرومى گفتم و از جام بلند شدم.

دره كمد و باز كردم و همون طور كه دنبال مانتوى مناسبى مى گشتم گفتم:

_الان آماده مى شم، حواسم رفت يه جاى ديگه اصلا يادم نبود مى خواى بياى.

مانتو جلو باز زرشكيم و به همراه شلوار جين همراهش برداشتم. ساميار در لحظه اى در سكوت خيرم شد و در آخر گفت:

_بيرون منتظرم.

و از اتاق خارج شد، خيلى سريع لباسام و عوض كردم. شال مشكيم و روى سرم انداختم و با برداشتن كيف و موبايلم از اتاقم خارج شدم.

ساميار كنار حميرا ايستاده بود و با هم حرف مى زدن، همين كه متوجه ى حضورم شدن برگشتن سمتم، حميرا با چشمانى گرد شده سر تا پام و برانداز كرد. انگار اونم از اين تغيير يهويى من در تعجب بود.

خودم و زدم به كوچه ى على چپ و رو به حميرا گفتم:

_بابا خونست؟!

حميرا كه گويى تازه به خودش اومده باشه سرى به چپ و راست تكون داد

_نه يكى دو ساعت پيش رفت شركت.

برگشت سمت ساميار و ادامه داد:

_مى خواستين برين بيرون ؟! ناهار بر مى گردين؟!

خواستم بگم آره كه ساميار جاى من جواب داد:

_نه فكر نكنم براى ناهار برسيم، همون بيرون يه چى مى خوريم.

نگاهى به من انداخت و دستش و از جيب شلوارش بيرون آورد.

_بريم؟!

كيفم و تو دستم جا به جا كردم و گفتم:

_بريم.

با حميرا خدافظى كرديم و از عمارت خارج شديم، رو به روى ماشين ساميار بوديم و مى خواستيم سوار شيم كه ماشين اردوان جلومون سبز شد.

ضربان قلبم بالا رفت و با نفس هاى عميق و دلدارى دادن خودم سعى داشتم خونسرد به نظر برسم.

اردوان با فاصله رو به رومون ايستاد، نگاهش بين من و ساميار در گردش بود. از همين فاصله هم مى تونستم فشار دستاش و رو فرمون ماشين حس كنم.

تو يه لحظه ى آنى تصميمم و گرفتم، نگاهم و ازش دزديدم و به سمت ماشين ساميار رفتم و جلو نشستم، طولى نكشيد كه ساميار هم نشست پشت فرمون.

به سختى جلوى خودم و گرفتم تا نگاهش نكنم، سرم و انداختم پايين و مشغول بازى با ناخونام شدم.

ماشين روشن شد و راه افتاد، از اردوان دور شدم ولى تصويرش با اون نگاه جدى هنوزم جلوى چشمام بود، اردوان توقع ديدن و من كنار ساميار نداشت مخصوصا با اين سر و وضع.

شوكه شد، ولى خب تونست خودش و جمع كنه، اما من همه چيز و از نگاهش خوندم، حتى حرفاى نگفتش رو.

اردوان چرا يهو عوض شد؟! بدون شك جواب اين سوال و بابا مى دونست، بايد ازش مى پرسيدم، حتى اگه پرسيدن اين سوال حس درونم و لو بده. هر چند بعيد مى دونم بابا تا حالا نفهميده باشه. تيز تر از اين حرفاست.

ناهار با ساميار و در سكوت خورده شد، البته ساميار چند بارى سعى داشت من و به حرف زدن وادار كنه كه موفق نشد. حتى حوصله ى تكون دادن لب هام رو هم نداشتم.

براى اين كه ساميار سوال جوابم نكنه به اجبار مقدارى از غذايى كه به سليقه ى خودش سفارش داده بود رو خوردم و بعد از تموم شدن غذاى ساميار ازش خواستم كه برگرديم خونه.

وقتى از جامون بلند شديم پسرى كه صندلى رو به رومون نشسته بود داشت تمام تلاشش رو مى كرد كه زير لب چيزى رو بهم بفهمونه كه من توجهى نكردم. شايد همين بى توجهيم بود كه باعث شد ساميار متوجه ى اون شخص نشه ولى اگه اردوان بود متوجه مى شد نه؟! اون حتى پشتشم چشم داره.

ساميار حساب كرد و هر دو دوشادوش از رستوران خارج شديم. تا رسيدن به خونه هيچ حرفى بينمون رد و بدل نشد. سرم و به صندلى ماشين تكيه داده بود و ساميار هر چند لحظه يه بار برمى گشت و نگاهم مى كرد.

عملم بهونه ى خوبى بود براى اين حالم. چشم هام و روى هم گذاشتم و تا رسيدن به عمارت بازشون نكردم. همين كه رسيديم خواستم با ساميار خدافظى كنم كه رو به من كرد و گفت:

_باهات ميام بالا ويالونت رو ميارم.

اون لحظه اصلا يادم نبود كه چرا رفتيم بيرون. سرى تكون دادم و از ماشين پياده شدم. همين كه در باز شد ماشين اردوان رو ديدم كه تو باغ پارك شده بود. با استرسى كه يهو نشست تو دلم آب دهنم و قورت دادم و وارد شدم.

تو دلم كلى با خودم حرف زدم كه با ديدنش چطور رفتار كنم كه گند نزنم. وارد عمارت شديم خونه تو سكوت فرو رفته بود. با ساميار به سمت پله ها مى رفتيم كه صداى پر جذبه اى پيچيد تو عمارت:

_صبر كن.

من و ساميار هر دو سره جامون ايستاديم. ساميار برگشت و من هم چنان نگاهم و دوختم به پله هاى رو به روم. جرعت برگشتن و نگاه كردن به اون چشم هارو نداشتم ، بدون شك بعد از اين دورى و اين حجم دلتنگى نمى تونستم خودم رو كنترل كنم و يهو به خودم ميومدم مى ديدم تو آغوششم.

_بايد باهات حرف بزنم.

مخاطبش ساميار بود، لحن دستوريه هميشگيش باعث شد نيم نگاهى به ساميار بندازم و با گفتن( من مي رم بالا ) سريع از اونجا دور شم.

نفهميدم چطور خودم و به اتاقم رسوندم. فقط دستم و روى قلبم گذاشتم و با صداى آرومى لب زدم:

_آروم باش لعنتى آروم باش.

سريع به سمت ميزم رفتم و يكى از قرصام و بدون آب قورت دادم. روى تخت نشستم و نفس هاى عميق مى كشيدم كه يهو در اتاق باز شد.

با هول و ولا سرم رو بلند كردم ، توقع ديدن هر كسى رو داشتم جز شخص رو به روم. با تعجب نگاهش مى كردم كه با خونسردى وارد اتاق شد و درو بست.

ويلونم دستش بود. انقدر حواسم پرت شده بود كه يادم رفت از ساميار بگيرمش. ويالون رو گوشه ى اتاق گذاشت و بهم نزديك شد. از جام بلند شدم و با اعتماد به نفسى كه نمى دونم يهو از كجا اومد گفتم:

_كارى داشتى؟!

اردوان سكوت كرد و من ادامه دادم:

_مثل اين كه كارى ندارى پس برو مى خوام بخوابم.

حرفام روش تاثيرى نداشت، بر عكس حرفم عمل كرد و به جاى رفتن بهم نزديك تر شد. با فاصله ى كمى رو به روم ايستاد، بوى عطر تلخش كه پيچيد تو بينيم داشت تمام ارادم و ازم مى گرفت.

ولى تحمل كردم، بايد مى كردم، مگه اين تمرين قوى شدنم نبود؟! مگه ساميار نگفته بود مردا از دختراى ضعيف كه نمى تونن احساتشون رو كنترل كنن بيزارن؟! مگه اردوان به من نگفته بود ضعيف؟! پس يعنى ازم بيزار بود؟!

_كجا بودى؟!

صداى مردونش تو دلم آتيشى به پا كرد كه هيچ جوره خاموش نمى شد. دستام و مشت كردم و همون طور كه ناخونام و كف دستم فرو مى بردم گفتم:

_بايد بهت جواب بدم؟!

با يه قدم ديگه فاصله ى بينمون رو پر كرد و قبل از اين كه من بتونم ازش جدا شم دستش و دور كمرم حلقه كرد.

بوى عطر تنش و عطر تلخش تركيب جالبى شده بود و بينيم رو پر كرده بود، دلم مى خواست نفس هاى عميق بكشم و تمام عطر تنش رو ببلعم.

حصار دستاش رو دور كمرم تنگ كرد و زل زد تو چشمام و با همون لحن جديش گفت:

_وقتى به همين راحتى با اين مرديكه مى رى بيرون بايد جواب بدى.

سكوت كردم ، سكوت كرد. بابت نبودنش هيچ توضيحى نمى داد، منم نمى پرسيدم، اصلا چرا بايد بپرسم؟! بگم چى؟! بگم چرا موقعى كه بهت احتياج داشتم نبودى؟! كه چرا يهو اين همه عوض شدى؟! اونم مى گه كار داشتم، همون كار واجبى كه به من ترجيحش داد. اون جواب نمى داد پس من چرا بايد جوابش رو مى دادم؟!

بازم يادداورى كارش عصبانيم كرد، خواستم از آغوشش بيام بيرون و نذاشت. يكى از دستاش بالا اومد و پشت گردنم نشست و سرم و چسبوند به سينش.

صداى ضربان قلبش باعث شد نتونم ازش جدا شم. اين صدا بهترين صداى دنيا بود و شايد بهترين لالايى دنيا.

كاش مى شد سرم روى سينش بمونه و با شنيدن صداى ضربان قلبش به خواب برم. يه خواب آروم و بى دغدقه. همون خوابى كه اين مدت بهم حروم شده بود.

نمى دونم چقدر تو همون حالت مونديم كه دستم و روى سينش گذاشتم و ازش جدا شدم. قيافش خسته بود شايدم غمگين، زل زدم به سياهى چشماش و با صداى آرومى گفتم:

_كجا بودى؟!

عقلم بابت اين سوال سرزنشم مى كرد و دلم بى صبرانه منتظره جوابش بود.

صورت اردوان جمع شد. نگاهش رو از چشمام گرفت و جواب داد:

_گفتنش چه فرقى مى كنه؟!

_شايد فرق نكنه ولى مى خوام بدونم..

_اگه فرق نمى كنه چرا مى خواى بدونى؟!

با كمى مكث گفتم:

_نمى گى؟!

_چرا مى خواى بدونى؟!

نيشخندى روى لبم نشست.

_چرا؟! هه. مهم نيست. نظرم عوض شد نمى خوام بدونم.

خواستم از كنارش رد شم كه دستم و گرفت نگاهش و دوخت بهم گفت:

_از وقتى يادمه دارم به اجبار زندگى مى كنم، تمام كارام به اجباره. مجبورم چون بايد به اون چيزى كه مى خوام برسم. مجبورم چون نمى تونم تموم كارايى كه سالها مشغول انجامش بودم و يه شبه خراب كنم.

_جواباى تكرارى…

_چون سوالت تكراريه، جواب سوالاى من همونه چيزيش عوض نميشه.

سرى تكون دادم، لحظه اى غرورم و كنار گذاشتم و با پنهان كردن بغضم گفتم:

_فكر مى كردم مهمم.

بى ترديد جواب داد:

_مهمى.

باز هم پوزخندى مثل هميشه روى لبام جا خوش كرد. پوزخند غمگينى كه اردوان به خوبى دركش مى كرد.

_نبودم، اگه بودم …

تن صداش كمى بالا رفت:

_مجبور بودم.

بغضم و قورت دادم و با صداى خيلى آرومى لب زدم:

_نبودى، به خدا كه نبودى.

چشماى اردوان لحظه اى روى هم نشست. نفسش و كلافه بيرون داد و گفت:

_همه چيز و درست مى كنم فقط فرصت مى خوام.

سكوت كردم، زدن هر حرفى مساوى بود با ريزش اشكام. صورتم بين دستاى اردوان جا گرفت و صورت اون جلو اومد، بوسه ى داغش گوشه ى لبم نشست و صورتش عقب رفت.

نفسش و فوت كرد تو صورتم و آروم لب زد:

_شايد يهو قيد همه چى رو زدم، ولى بعيد مى دونم بعدش انقدر آروم باشم. مى شم يه آدم جديد كه حس انتقام لحظه اى رهاش نمى كنه. اون روز من ديگه اين اردوان نيستم.

كمى مكث كرد. انگشت شصتش رو آروم روى لبم كشيد و ادامه داد:

_مواظب خودت باش. چيزى تا پايان كار نمونده. اون روز تو هم به آرامش مى رسى چون اين یه انتقام مشتركه.

و بوسيدن پيشونيم ازم جدا شد. بدون معطلی به سمت در رفت و قبل از خارج شدن گفت:

_برمى گردم، روزى كه ديگه رفتنى نباشه. اون روز هميشه مى مونم. فقط كمى صبر كن.

و از اتاق خارج شد. بستن در مساوى شد با چكيدن اولين اشك از گوشه ى چشمم.

لبخندى تلخى زدم و دستم و گوشه ى لبم جاى بوسش گذاشتم. چشمام بستم و زير لب گفتم:

_فكر نكنم فرصتى باشه، خودم ديدمت كه…

آهى كشيدم لبم و گزیدم. بايد احساساتم رو كنترل مى كردم مگه قدم اول اين نبود؟!

با همون لباسام رفتم تو حموم، نفهميدم چطور لباسام و در آوردم و رفتم زير دوش آب ولرم. چشمام و روى هم گذاشتم و دستم و روى موهاى خيسم گذاشتم. حس آب روى بدنم مى تونست حالم و بهتر كنه.

كمى كه آروم شدم و از حرارت بزنم كاسته شد از زير دوش آب بيرون اومدم. دستى به صورتم كشيدم و نفساى عميق كشيدم.

همين چند لحظه كافى بود تا تصميمم و بگيرم. بايد با بابا حرف مى زدم.

حولم و پوشيدم و از حموم خارج شدم. خيلى سريع شماره ى بابا رو گرفتم و بهش گفتم مى خوام ببينمش. بابا هم گفت كه امشب زودتر برمى گرده.

لحظه اى استرس گرفتم دلم لرزيد ولى راهى بود كه دير يا زود بايد مى رفتم. اون روز تا خود شب به حرفايى كه قرار بود به بابا بزنم فكر كردم.

دروغ چرا چند بارى پشيمون شدم ولى آخرشم خودم و قانع مى كردم كه بايد بگم. چه مى دونستم چى در انتظارمه و قراره چه آينده اى برام رقم بخوره، اگه مى دونستم بازم ادامه مى دادم؟! نمى دونستم، واقعا نمى دونستم….

ساعت ١٠ شب بود كه بابا اومد تو اتاق، مثل هميشه حالم و پرسيد روى موهام و بوسيد و در آخر گفت چيزى مى خواستى بگى بابا جان؟! خب بگو مى شنوم!!

لب پايينم و كشيدم تو دهنم، كمى مكث كردم و با ترديد گفتم:

_هنوزم سره قولتون هستين؟!

بابا لحظه اى با تعجب نگاهم كرد، انگار باورش نمى شد منى كه قيد رفتن رو زده بودم و اصرار به نرفتن داشتم حالا داشتم حرف از رفتن مى زدم.

بابا همان طور كه خيره ام شده بود گفت:

_مى خواى برى؟!

سرى به نشونه ى تاييد تكون دادم.

_سره قولم هستم، ولى با همون شرايطى كه قبلا گفته بودم.

سرى تكون دادم و آروم لب زدم:

_مى دونم… موافقم…

ساعت پنج و نيم عصر بوديم حاضر و آماده منتظره ساميار بودم كه در اتاق باز شد. همون طور كه ادكلن رو روى خودم خالى مى كردم كلافه گفتم:

_هيچ معلومه كجايى؟! چهار ساعته منتظرتم قرار بود س…

با ديدن صورت برزخيه اردوان يه لحظه ترسيدم اما خودم و نباختم. ادكلن و گذاشتم روى ميز و گفتم:

_اتاق در نداره؟! حتما بايد. درو قفل كنم؟!

كيفم و از روى تخت برداشتم، خواستم به سمت در برم كه دستم توسط اردوان گرفته شد. از شدت عصبانيت فكش منقبض شده بود و دستاش مى لرزيد.

فشارى به دستم وارد كرد و از بين دندون هاى قفل شدش غريد:

_كدوم گورى دارى مى رى؟! داره چه غلطى مى كنى ها؟!

نيشخندى روى لبم نشست.

_من چه غلطى مى كنم؟! به تو چه، زندگيه من به تو چه من هر غلطى بخوام مى كنم و تو حق ندارى براى زندگيه من تصميم بگيرى. اين كه من كجا مى رم چيكار مى كنم فقط به خودم مربوطه و بابام، كه اونم در جريانه.

سعى كردم دستم و از دستش بكشم بيرون و نتونستم, زورم بهش نمى رسيد. دستم و محكم چسبيده بود و هر لحظه چشماش قرمز تر مى شد.

همون طور كه براى رهايى دستم در تلاش بودم گفتم:

_ولم كن، اصلا به چه حقى اومدى تو اتاق من؟! برو بيرون.

همون لحظه دست ديگه ى اردوان روى شونم نشست و من و چسبوند به ديوار. بهم نزديك شد و دست مشت شدش رو كنار سرم كوبيد تو ديوار و با صدايى كه از عصبانيت دو رگه شده بود گفت:

_هم تو رو مى كشم هم اون بى همه چيزو. سره جفتمون رو مى زارم زمين و همينجا خونتون رو مى ريزم، با اعصاب من بازى نكن فرميسك .

زل زدم تو چشماش و با لحنى محكم گفتم:

_اعصاب؟! مگه تو اعصابم دارى؟!

دندون قروچه اى كرد.

_حرف نزن ، هيچى نگو…

صدام و بردم بالا

_چرا؟! چرا حرف نزنم؟! انقدر حرف نزدم كه شدم اين، اون از گذشته نحصم اينم از زمان حالم كه به مسخره ترين حالت ممكن مى گذره، پس من كى زندگى كنم!؟

با كمى مكث ادامه دادم:

_كاميار راست مى گه ما نبايد منتظر روزاى خوب باشيم بايد روزاى خوبمون و خودمون بسازيم منم مى خوام همين كارو كنم مى خوام بسازمش.

سيبك گلوى اردوان جا به جا شد و لحظه اى كوتاه چشماش رو روى هم گذاشت.

_مى سازيش؟! قرار بود بسازيمش.

سرى تكون دادم.

_قرار بود ، ديگه نيست. با تو جز درد و عذاب و استرس و ناراحتى چيزى عايدم نشد. مى خوام بدون تو ادامه بدم مى خوام زندگيه بدون تو رو تجربه كنم.

دستى روى قلبم گذاشتم و ادامه دادم:

_اين قلب دسته دومه، كارايش ضعيفه، حساسه، بايد مراقبش باشم حتى بيشتر از قبلى. بايد هر كسى كه باعث دردش مى شه رو حذف كنم. اين قلبم از دست بدم زندگيم تمومه. اگه مى خواى اين زندگى رو تموم كنى ادامه بده.

سكوت بدى كل اتاق رو فرا گرفت. دست اردوان شل شد و باعث شد ازش جدا شم به سمت در رفتم و رو به اردوانى كه پشت به من هنوزم تو شك بود گفتم:

_ديگه دنبال من نيا. من بايد اولويت باشم نه يه گزينه.

و با عجله از اتاق خارج شدم. اين تلنگر براى اردوان لازم بود. بايد به خودش ميومد. انتقام چشماش رو كور كرده بود. انتقامى كه داشت خودشم نابود مى كرد. هم اونو هم منو….

همين كه رفتم پايين ساميارو ديدم كه با قيافه ى پكر و عصبى سر پا ايستاده بود و به من نگاه مى كرد، معلوم بود با اردوان بحثش شده براى همين توپ اردوان پر بود.

به سمتش رفتم سلام كردم و اون فقط سر تكون داد، خدا مى دونه اردوان چى بهش گفته كه تا اين حد عصبانيش كرده. نگاهى به پشت سرم انداختم و خطاب به ساميار گفتم:

_بريم؟!

و اون بدون حرفى جلوتر از من از عمارت خارج شد، معلوم بود اوضاع خيلى خرابه خيلى زياد.

سوار ماشين ساميار شدم. و اون با سرعتى كه تا حالا ازش سراغ نداشتم شروع كرد به رانندگى كردن. امروز قرار بود بريم كنسرت ، كنسرت خواننده اى كه از خيلى وقت پيش دوست داشتم برم و هيچ وقت قسمت نشد.

آخره هفته بود و ترافيك سنگين تهران. ترافيكى كه نشون مى داد خيليا قصد سفر به شمال رو دارن هميشه آخر هفته داستان همين بود.

ترافيك از سرعت ساميار كاسته بود و مجبور بود آروم و با احتياط برونه. منم سرم و به صندلى تكيه زدم و همون طور كه به ماشين هاى جلوم نگاه مى كردم گفتم:

_چى گفت؟!

متوجه ى مشت شدن دستاش روى فرمون شدم. انگار مردا همه عادت دارن خشمشون رو اينطور كنترل كنن.

_چيزه مهمى نگفت.

تو دلم گفتم چيزه مهمى نبوده كه تو رو اينطور بهم ريخته؟! ولى به جاش با صداى بلندى گفتم:

_مى خوام بدونم چى گفته؟!

ساميار چرخيد سمتم. ترافيك اون قدر سنگين شده بود كه همه ماشينا بى حركت ايستادع بودن.

_يعنى نمى دونى؟! به نظرت اون با من راجب چى حرف مى زنه؟! اصلا من و اردوان چه حرفى داريم كه با هم بزنيم؟!

ماشين جلويى حركت كرد، ساميار دنده رو عوض كرد و همون طور كه پشت سر ماشين جلويى به سمت جلو حركت مى كرد گفت:

_فكر كنم يه بوهايى برده، ولى هنوزم مطمئن نيست، مى دونه بابات پشته منه مى دونه بابات وقتى ساكته داره دست به يه كارى مى زنه كه نقشه هاش و راست و ريست مى كنه. و اينم مى دونه كه منم جزء همون نقشم و حالا مى خواد سر از اون نقشه در بياره وقتى نمى تونه مى خواد نقشه رو خراب كنه.

با ترس برگشتم سمت ساميار و گفتم:

_فهميده؟!

ساميار بار ديگه دنده رو عوض كرد و جواب داد:

_نه فعلا ولى همين روزاست كه بفهمه،تا نفهمه قضيه از چه قراره بيخيال نميشه.

لبم و گزيدم

_حالا چيكار كنيم؟!

ساميار پيچيد تو به خيابون فرعى و همون طور كه نفسش رو كلافه بيرون مى داد گفت:

_درستش مى كنم تو نگران نباش.

اون روز بيخيال كنسرت شديم، نه حالش رو داشتيم نه حوصلش رو. به جاش رفتيم تو به كافه نشستيم و ساميار حرف زد از كارايى كه بايد انجام مى داديم از راه هايى كه بايد طى مى كرديم ، همه چى رو خودم مى دونستم و با حرفاى ساميار فقط مرورشون مى كردم.

ديگه همه چيز رو از حفظ شده بودم.

ساعت ١١ شب بود كه برگشتيم خونه، ساميار ديگه بالا نيومد، عمارت تو تاريكى فرو رفته بود ، خدارو شكر كليد داشتم، درو باز كردم و رفتم داخل.

به سمت پله ها رفتم ولى تا لحظه و آخر سنگينى نگاهى رو روى خودم حس كردم، نگاهى كه بدون شك اردوان بود.

….

يك ماه بعد

كتابام همه كف اتاق پخش شده بودن، كتابايى كه برام خيلى ارزشمند بود و حالا بايد از بينشون گلچين مى كردم. چند بارى زيرو روشون كردم صفحه هاشون رو ورق زدم و آخر سر دو سه تاشون و گذاشتم رو ميز و بقيه رو برگردوندم داخل كتابخونه.

حميرا با حوصلگى ناهارم و آورد، غمگين بود و پژمرده، دوست نداشتم اين طور ببينمش ولى كاريم از دستم بر نمى اومد مى اومد؟!

ظرف غذام و گذاشت رو ميز و رفت، منم اصرارى به موندنش نكردم، با اين كه مى دونستم الان ميره تو آشپزخونه ميشينه و ميره تو خودش، بدون شك كليم اشك مى ريزه.

كارام تموم شده بود، رفتم تو باغ كمى قدم زدم حتى رفتم تو كلبه و خالى كمى هم نشستم، اون زن رو هنوزم از ياد نبرده بودم، ولى ديگه نبود، تموم اون روزا مثل يه خواب مى موند يه رويا، گاهى با خودم مى گفتم توهم زدم، ولى نبود. اون زن با صورت سوخته و چشمى نيمه باز اما مهربون توى ذهنم ثبت شده بود.

برگشتم به اتاقم. اردوان بعده مدت ها اومده برگشته بود خونه، با ديدنش تعجب نكردم، نيم نگاهى بهش انداختم و به سمت تختم رفتم، خسته به نظر مى رسيد. قبل از اين كه دليل اومدنش رو بپرسم اومد كنارم رو به روم با فاصله ى كمى ايستاد و گفت:

_چرا ازم فاصله مى گيري؟!

قدمى عقب رفتم و گفتم:

_من بهت نزديك نشده بودم كه بخوام فاصله بگيرم.

دستش رو كمرم نشست، انقدر محكم كه نتونستم تكون بخوردم، صورتش نزديك اومد زل زد تو چشمام ، چشماش بازم سرد شده بود از اون چشماى بى حس.

_بهت گفته بودم اهل بخشش نيستم، گفته بودم كج برى قلم پات و خورد مى كنم ولى مى زارمت كنار، گفته بودم از آدمايى كه زير آبى مى رن متنفرم ، نه؟!

سكوت كردم و فشار دستاش رو كمرم بيشتر شد.

_هميشه واسه چيزى جنگيدم كه ارزشمند بوده نه چيزايى كه …

_ارزشمند بود؟!

با پريدنم وسط حرفش ، حرفش رو قطع كرد و من ادامه دادم:

_همون كارى كه باعث اين فاصله شد، ارزشش رو داشت؟!

دست اردوان از روى كمرم شل شد و قدمى عقب رفت، خيرم شد و خيلى جدى گفت:

_آره داشت، همون شبى كه تا دير وقت با اون مرتيكه بودى فهميدم داشت، نبايد به خاطر تو از كارم از هدفم دور مى شدم.

عقب عقب رفت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن