خانه / آخرین مطالب / رمان فریاد های خاموش شده من پارت 19

رمان فریاد های خاموش شده من پارت 19

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

– پاشو بریم.
به حرفش گوش می‌دهم و از جای خود بلند می‌شوم. مانتویم را می‌تکانم و کنارش راه می‌روم. از محوطه‌ی بزرگ دادسرا خارج می‌شویم. می‌گوید همینجا بایستم تا او ماشین را از پارکینگ خارج کند و بیاید. کنار درخت چنار می‌ایستم و به آن تکیه می‌دهم.
دنیا برایم رنگ و بوی دیگری دارد، انگار که به یک کشور دیگر امده باشم. اب و هوای جدید، رنگ و بوی جدید. صدا های دور و اطرافم جور دیگری به گوشم می‌رسند. تکیه ام را از درخت می‌گیرم و نگاهی به در خروجی پارکینگ می‌اندازم. هنوز خبری از ماشینش نیست. عینک دودی رو چشمم را بالاتر می‌کشم تا چشمم را بپوشاند. نمی‌دانم با این قسمت، در تمام عمرم چه کنم. بپوشانمش یا بگذارم بماند و نگاه های گاه و بیگاه مردم را به جان بخرم.
با دیده شدن ماشینش در، درِ خروجی پارکینگ، جلوتر می‌روم. دور می‌زند و مقابل پایم توقف می‌کند. سوار می‌شوم و او بلافاصله حرکت می‌کند. عینک را از روی چشمم برمی‌دارم و روی داشبورد می‌گذارمش.
همانطور که مشغول رانندگی‌ است، با یک دستش، گوشی اش را از روی کنسول برمی‌دارد و به سمتم می‌گیرد.
– بیا، مامانت زنگ زده، زنگ بزن ببین چی می‌گه.
گوشی را می‌گیرم و شماره‌ی مامان را شماره گیری می‌کنم. چیزی نمی‌گذرد که صدای نگران مامان، از پشت گوشی در گوشم می‌پیچد.
– الو اقا محمد.
گلویی صاف می‌کنم و می‌گویم
– سلام منم مامان…
بغضش انگار که می‌ترکد، با صدای لرزان می‌پرسد
– طلاقتو گرفتی مادر؟
پوف کلافه‌ای می‌کشم و می‌گویم
– اره مامان.
– شوهرت چی شد پس؟
سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم و طور دیگری با مادرم صحبت نکنم.
– مامانم شوهرم بود، بهتره اسمشو بگی. هیچی بردنش اسایشگاه.
صدای فین کشیدنش می‌اید.
– چی بگم، ولی کاش با این وضعش تنهاش نمی‌ذاشتی. اون الان بهت احتیاج داشت.
پوزخندی می‌زنم.
– منم ده سال بهش احتیاج داشتم. ولی اون چی کرد، یا نبود، یا اگرم بود، ضرب و زورش بود. دنیا جای بازتاب رفتار های ماس، مطمئنا این وضعیتشم بازتاب رفتارهای خودشه.
– باشه مامان، ناهار بیا اینجا. چکاوک و شوهرشم هستن، فردا شب می‌رن تهران.
مشتی از اب حوض را به صورتم می‌پاشم و از سرمایی که در تنم می‌پیچد یخ می‌زنم.
چکاوک حوله را به سمتم می‌گیرد و لبه‌ی حوض می‌نشیند. با حوله صورتم را خشک می‌کنم و لبخند محبت امیزی به سمتش می‌زنم.
این مدت، انقدر سرم شلوغ بود، که کاملا از چکاوک غافل شده بودم.
– چخبرا؟
شانه‌‌ای بالا می‌اندازد و با اشاره‌ایی به خانه می‌گوید
– خبرا دست شماست.
چیزی نمی‌گویم. تنم را بالا می‌کشم و کنارش می‌نشینم. سردی کاشی های حوض، تا استخوانم می‌رود. بازوهایم را بغل می‌کنم و سعی می‌کنم کمی تنم را گرم کنم.
– ازت خواستگاری کرده؟
خیره به کاشی های رنگ و رو رفته‌ی حیاط، جوابش را می‌دهم.
– نه…
– پس چی؟
نفس عمیقی می‌کشم و لبخندی به ساناز، که از پشت شیشه‌ی اشپزخانه نگاهم می‌کند می‌زنم.
– هیچی، یه ابراز علاقه‌ی ساده فقط.
– همینم خوبه… دوستش داری؟
با سوالش تمام تنم یخ می‌کند! دوستش دارم؟
الان وقتش بود که به این حس فکر کنم؟ ایا من توان و ظرفیت اینکه دوباره کسی را کنارم قبول کنم را، دارم؟ می‌توانم دوباره پا در زندگی دو نفره بگذارم؟ با این فکر ترسی در دلم لانه می‌کند. کیومرث هم در ابتدای زندگی مان همین بود، یک ادم مهربان که هر از گاهی غیرتی می‌شد. به شدت هم هوایم را داشت و نمی‌گذاشت که ناراحت شوم و اشکی در چشمانم بنشیند. اما بعد ها خودش شد باعث ناراحتی و اشک هایم. نکند او هم مثل کیومرث شود. وقتی خرش از پل گذشت، آن روی دیگرش را نشان دهد و دمار از روزگارم در بیاورد. انوقت می‌شود شکست دوم من و بی شک چیزی از من باقی نمی‌ماند.
ترسی که در جانم هست، مانع از این می‌شود که بتوانم دقیق و درست و حسابی، به این موضوع فکر کنم.
– نمی‌دونم چکاوک، می‌ترسم. من تازه زندگی قبلیم رو تموم کردم، حتی بیست و چهار ساعت هم نشده، نمی‌تونم انقدر سریع به یکی دیگه فکر کنم.
چکاوک سری تکان می‌دهد.
– اره راست می‌گی، اما محمد رو خیلی وقت می‌شناسی.
از جایم بلند می‌شوم.
– ادمارو نمی‌شه شناخت، چه یه سال طول بکشه، چه دو سال، چه سه سال، همیشه یه رویی دارند که نشونت ندادن.
بدون اینکه منتظر جوابی باشم وارد خانه می‌شوم. حوله را دست مامان می‌دهم و بعد از مرتب کردن شال روی سرن، وارد اشپزخانه می‌شوم.
بابا با اخمی غلیظ مقابل تلویزیون نشسته و مشغول دیدن اخبار است. اقا محمد رضا و نوشین خانم هم روی مبل های پذیرایی در سکوت نشسته اند. از اینکار بابا اصلا خوشم نیامد. در تمام عمرش مهمان نواز بوده و حرمت مهمان را نگه داشته است. اما اکنون با اینکارش بسیار ناراحت شده ام. برمی‌گردم و مامان را صدا می‌کنم. او هم در اشپزخانه مشغول پخت شام است. دانیار هم با ساناز مشغول است. کنار مبلی که نوشین خانم نشسته است می‌نشینم.
– خوبی سرمه؟
نگاهی به نوشین خانم می‌اندازم.
– بله خوبم ممنون.
مامان وارد پذیرایی می‌شود و روی تک مبل باقی مانده می‌نشیند. چادرش را محکم از زیر چانه اش می‌گیرد و می‌گوید
– قرمه سبزی یکم جا بیفته، سفره رو پهن می‌کنم.
نوشین خانم” دستتون درد نکنه” ی می‌گوید.
کمی از این در و ان در حرف می‌زنند. از گذشته ها می‌گویند تا می‌رسند به ازدواج من. نوشین خانم میان حرف مامان می‌گوید
– حاج خانم، اگه شما و همسرتون اجازه بدین، می‌خوام در مورد یه مسئله‌ی باهاتون صحبت کنم.
بابا سریع از جایش بلند می‌شود و با لحن تندی می‌گوید
– نخیر اجازه نمی‌دم. تا همین جاشم بزرگی کردم گذاشتم بیایین تو این خونه. دخترم رو بی زندگی کردین بسش نبود، حالا اومدین لقمه بگیرین واس پسر خونه بهم زنتون. حرمتتون رو خودتون نگه دارید و همین حالا برید.
مامان بر شیطان لعنت می‌فرستد، من مات می‌مانم، چکاوک ارام به پشت دستش می‌کوبد و نوشین خانم در کمال خونسردی جواب بابا را می‌دهد.
– دختر شما زندگی نداشت که ما بخوایم بهم بزننیمش.
بابا پوزخندی می‌زند
– زندگی نداشت؟ شوهر بالا سرش بود، یه مرد.
اقا محمد می‌خواهد چیزی بگوید کع نوشین خانم مانعش می‌شود.
– اره، شوهر بالاسرش بود، منتهی شوهری که هر بلایی دلش می‌خواست سرش اورده.
بابا دستش را در هوا تکان می‌دهد.
– شوهرش بود، اختیار دارش بود، خودش می‌دونست که می‌خواد چیکار بکنه.
نوشین خانم از روی مبل بلند می‌شود و می‌گوید
– شما درست می‌گین، افکار هیچ کس رو نمی‌شه عوض کرد‌، فکر شماهم اینه. من و محمد اشتباه کردیم اومدیم امشب اینجا.
به سمت در خروجی خانه به راه می‌افتد و اقا محمد در حالی که صدایش می‌زند به دنبال مادرش. از سر جایم کنده می‌شوم و به دنبالشان می‌روم. بابا سریع مقابلم قد علم می‌کند و می‌گ‌وید
– مگه اینکه از رو جنازه‌ی من رد شی بزارم بری دنبالشون.
قطره اشکی از چشمم می‌چکد و صدای بسته شدن در، پوتکی می‌شود روی سرم.
با پشت دست، اشکم را پاک می‌کنم و می‌نالم.
– این چه رفتاری بود بابا؟
کنترل در دستش را به سمت دیوار پرت می‌کند، صدای شکسته شدنش بلند می‌شود و ساناز جیغ زنان به طرفم می‌اید.
– د اخه دختره‌ی بی عقل، همینو می‌خواستی! که طلاق بگیری بیایی بشینی ورِ دلِ من، بشی آیینه‌ی دِقم، سکته ام بدی همتون از دستم راحت شین. این پسره نمی‌دونم از کی، دندون طمَعش رو به سمتت دراز کرده بود، حالا که زندگیتو زده بهم، پررو پررو اومده نشسته اینجا! یه روزم از بی حیاییت نگذشته، داره ازت خواستگاری می‌کنه.
مامان لا اله اله الله گویان به سمت بابا می‌اید. بازویش را از روی عرق گیر نازکِ در تنش می‌گیرد و می‌گوید
– حاجی آروم باش، اون بدبخت زنِ چیزی نگفت که. تازه داشت اجازه می‌گرفت.
فریاد بابا بلند می‌شود
– د اجازه می‌گرفت چه زری بزنه؟ معلومه دیگه…
دستش بالا می‌آید و کف دستش را محکم به سرم می‌کوبد. مغزم انگار که تکان خورد، صدای ناباور چکاوک و مامان و حاجی گفتن دانیار را می‌شنوم. کف دست خودم را روی سرم می‌گذارم و به پدری که انگار اصلا نمی‌شناسمش نگاه می‌کنم. در چشمانش نفرت غوطه ور می‌زند، خشم شعله می‌کشد.
– آبرو واسم نذاشتی، از فردا با چه رویی پا بذارم تو این محله، بگم چی! دخترم نمک خورد، نمکدون شکست. فکر می‌کردی می‌ذارم بیایی بشینی اینجا مفت بخوری، می‌ری بیرون. تو دختر من نیستی.
می‌گوید و می‌رود. می‌رود و مرا با عالمی از ناباوری تنها می‌گذارد. تنها می‌شوم و اشک هایم به حال نه چندان خوبم از چشمم بیرون می‌زند. چکاوک به سمتم می‌اید. مامان خودش را روی مبل می‌اندازد و ناله وار گریه اش را شروع می‌کند.
بغلم می‌کند و می‌بینم که دارد گریه می‌کند.
– بمیرم برات خواهرم.
سفت تر بغلم می‌کند و من به این فکر می‌کنم که همه‌ی پدر های عالم این چنین اند؟
– به دل نگیری ها سرمه، باور کن بابا عصبیه واس همین.
و من سکوت می‌کنم مثل تمام این سالهایم. و من دندان روی جگر می‌گذارم و به امید پایان شبِ سیه سپید است می‌مانم.
چکاوک را از خودم دور می‌کنم. دست ساناز را می‌گیرم و به دنبالم، به سمت اتاق می،کشانمش. لباس هایمان را به تن می‌کنیم که چکاوک وارد می‌شود.
– کجا سرمه؟
جلو می‌اید و هاج و واج نگاهمان می‌کند.
– می‌رم.
– کجا؟
عصبی می‌گویم
– انقد بی جا و مکان بودنم رو به رخم نکش. خداروشکر اون زندان دوباره سهم خودم شد. می‌رم تو همون چهاردیواریم می‌مونم.
از کنار ساناز رد می‌شوم و به طبقه‌ی پایین می‌رسم. مامان از پذیرایی بیرون می‌اید و با دیدنم که شال و کلاه کرده ام می‌گوید
– بابات یه چیزی گفت، به دل نگیر.
لبخند تلخی می‌زنم و می‌گویم
– من یه عمرِ یاد گرفتم به دل نگیرم. خداحافظ…

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *