آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی 41

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

اگه ببینم دوباره رفتی سمت اون مرد به ولله قسم ، ترمه به ولله قسم چنان آتیشی به پا میکنم که هیچ کس ازش جون سالم به در نبره

لحن جدی و همینطور نگاه تهدید آمیزش من و میترسونه .

خودم و نمیبازم تا ترسم و نفهمه ؛ اخم هام و در هم میکشم و با نفرت میگم: 

-به این افکار پوچ ذهنت بال و پر نده که تهش مغز خودت و داغون میکنه .

تو توی زندگی من نقش یه مترسکم نداری چه برسه به شوهر پس به خیال باطلت بگو زهی و دیگه این چرندیات و به زبونت نیار ! 

با حرف هام ، آتیشش میزنم و غافل از این که این آتیش ممکنه دامن خیلی ها رو بگیره ، از جا بلند میشم و با قدمهای بلند وارد خونه میشم .

مادرم توی پذیرایی منتظر به در چشم دوخته بود من و که میبینه لبخندی میزنه و به کنارش اشاره میکنه .

با شعف میخوام به سمتش برم اما صدای مستانه که از توی آشپزخونه بلند شده مانعم میشه : 

-ترمه یه دقیقه میای ؟ 

سری تکون میدم و راهم و کج میکنم ؛

مستانه غرق در افکار خودش در حال چایی ریختنه . 

نزدیکش میشم و میگم : 

-چی میخواستی مستانه ؟ 

تکون خفیفی میخوره و گیج میگه : 

-هان. 

با نگاه عاقل اندر سفیهی بهش زل میزنم .

دست از چایی ریختن بر میداره و بهم نزدیک میشه .

میدونم برای شروع حرف هاش تردید داره اما میدونمم که اول و آخر حرفش و میزنه پس منتظر نگاهش میکنم . انتظارم زیاد طولانی نمیشه ، لب های همیشه سرخشو با زبون تر میکنه و با چشم های سبز تیله ایش به چشم هامخیره میشه و با تردید میگه : 

-دیروز … 

ابرویی بالا میندازم که خودش ادامه میده : دیروز که از خونه زدم بیرون … مادر کیان جلوی راهم سبز شد به عبارتی همون زهرا. 

دلم هری پایین میریزه ، انگار خیلی خوب میفهمم جمله ی بعدی مستانه چیه ، بی توجه به رنگ و روی پریده ام ادامه میده :

-نمیدونست افتادی زندان ولی از یه جایی خبردار شده زنده ای اومده بود تا با تو حرف بزنه. 

مکث میکنه ، لب هام از هم کش میان و به سختی میگم : 

-خوب ؟ 

آهی میکشه و بی پروا میگه : 

-حق با مادرته ، فکر نکن پنج سال نبودی چیزی عوض شده ، توپ مادره خیلی پر بود وقتی فهمید افتادی زندان که بدتر شد بهش گفتم امروز دادگاه داری یه شماره بهم داد و گفت : اگه آزاد شدی اون شماره رو بهت بدم تا در اسرع وقت باهاش تماس بگیری گفت خبرگیرت هست اگه آزاد شدی و زنگ نزدی دوباره میاد .

نمیخواستم بهت بگم اما فکر کردم اصلا خوب نمیشه وقتی که مادرت این جاست مادر کیان هم بیاد حق با مستانه بود ، دیدن مادر منو مادر کیان یعنی فاجعه . 

دلم میگیره ، خوب میدونم چی قراره از زبونش بشنوم. 

کاش میتونستم یه بلندگو دستم بگیرم و رو به تمام آدم ها فریاد بزنم : من با امیرکیان مهرزاد کاری ندارم خیالتونراحت صدای قلبمم خفه میکنم .

فقط کاش هر کدوم از اطرافیانم ، وقتی از کنارم عبور میکردن ، یه لگد نثار جسم و قلب لاجونم نمیکردن .

مستانه از روی میز ناهارخوری تلفن بی سیم رو با یه شماره به سمتم میگیره و میگه : 

-بگیر ! تا من سر مادرتو گرم میکنم تو زنگ بزن . 

مغموم تلفن و شماره رو از دستش میگیرم ؛ چایی های خوشرنگی که ریخته رو توی سینی میذاره و بعد از این که لبخند اطمینان بخشی به نگاهم هدیه میکنه ، از آشپز خونه خارج میشه .

به شماره ی توی دستم نگاه میکنم ، چشم هام پر میشن ، کی گفته آدمی که بمیره عزیزه ؟ 

من یک بار مردم اما الان که برگشتم نه تنها عزیز نشدم بلکه همه به خاطر نفرتشون میخوان زجرم بدن ، میخوان ذره ذره نابودم کنن . 

چشم هام و بالا میگیرم تا شاید اشک هایی که تا مرز باریدن پیش اومدن برگردن. 

نفسی تازه میکنم و با دست های لرزون ، شماره رو میگیرم .

بوق میخوره و با هر بوق استرس منم بیشتر میشه ، پام رو تند تند تکون میدم ، بالاخره تماس وصل میشه و صدای زنی توی گوشی میپیچه : 

-بله ؟ 

سکوت میکنم، قدرت تکلمم رو از دست دادم نمیدونم چه جوری اما منو میشناسه ، لحن صداش عوض میشه ، با صدای زمزمه مانندی میگه : 

-پس تبرئه شدی ! 

سکوتم و نمیشکنم و همچنان منتظر میمونم ، دوباره میگه : 

-سکوت نکن ! نمیخوام فکر کنم مظلوم نماییت به مادرت رفته و دروندت صفت گرگ رو داری ! 

بهم بر میخوره ، با صدایی سعی میکنم از حد نرمال بلند تر نشه میگم : 

-اگه احترام قائل شدم و زنگ زدم کاری نکنید که پشیمون بشم . 

-باشه ، کاری نمیکنم اما باید با هم به توافق برسیم که اگه نرسیم اون وقت رفتاری و میکنم که هیچ بنی بشری تا حالا از من ندیده . 

-منظورتون چیه ؟ 

-منظورم واضحه ؛ اما واضح ترش میکنم ولی نه پای تلفن ، یه آدرس میفرستم باید رو در رو حرف بزنیم .

اخمی میکنم و حق به جانب میگم : 

  • وقتی پای تلفن لحنتون انقدر تحقیر آمیزه ، چطور ازم میخواین بیام و باهاتون رو در رو بشم ؟ 

  • من توی تمام سال های عمرم هیچ کس و تحقیر نکردم ، به هیچ کس ظلم نکردم اما الان پای زندگی پسرم در میونه ، تنها کسی که برام مونده .

قلبم به درد میاد ، قطره ی اشکی روی گونم میچکه ، با صدایی که علنا از شدت بغض میلرزه میگم : 

-زندگی پسر شما به من چه ارتباطی داره ؟ 

مکث میکنه ، کاملا معلومه جلوی خودش و میگیره تا حرفی و بارم نکنه.  

نتیجه ی حرف های جمع شده اش هم میشه آهی که با غلظت از سینه اش بیرون میاد جواب سوالم و نمیده و به جاش میگه : 

-ساعت پنج بیا خونه ی ما یه نفر و میفرستم بیاد دنبالت ، بیا … مجبورم نکن من بیام مثل دو تا زن منطقی با هم صحبت میکنیم .

کیان هم هیچ بویی از این قضیه نمیبره ، یعنی من نمیذارم که ببره ! 

تو هم اگه میخوای بهم ثابت کنی مثل مادرت فتنه گر نیستی ، چیزی بهش نمیگی .

سکوت میکنم ، با این که میدونم چی قراره بشنوم اما حس سرکشم باز بیدار میشه و ناخودآگاه میگم : 

-باشه میام ، اما نه برای این که خودم و به شما ثابت کنم ، میام تا با حرف منطقی تمام ابهامات رو برطرف کنم ، ساعت پنج منتظرم باشید ! 

حرفم و که میزنم ، منتظر پاسخ نمیمونم و تلفن رو قطع میکنم ، دست هامو تکیه گاه میز میکنم تا نیوفتم . 

خیلی زود پشیمون میشم ، ای کاش قبول نمیکردم حداقل غرورم بیشتر از این خورد نمی شد. 

میدونستم چی میخواد بگه ، دونستنش درد داره چه برسه به دوباره شنیدنش .

شنیدن این که مادر کسی که دوستش داری از تو کینه به دل داره ، هیچ رقمه نمیتونه تو رو قبول کنه. 

لایق پسرش نیستی ، در نظرش منفوری ! 

ای کاش همین بود ، سهیل ، مستانه ، مادرم ، همه … اصلا همه ی دنیا مخالفن تا من به کیان برسم. 

لبخند تلخی میزنم و زیر لب شعری و زمزمه میکنم که عجیب وصف حالمه : 

”ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند” مگذارند کمی آب به گلدان برسد

آنقدر چاه عمیق است که باید فهمید یوسف این بار بعید است به کنعان برسد

فکر کن! حبس ابد باشی و یکبار فقط به مشامت نََمی از بوی خیابان برسد

سال نفرین شده در قرن مصیبت یعنی هی زمستان برود، باز زمستان برسد! حال من مثل عروسی است که بختش مرده پشت در منتظر است آینه قرآن برسد

مرگ وقتی است که از عالم و آدم ببری دلت این بار به گرگان بیابان برسد

یک نفر داشت از این خاطره ها رد میشد آرزو کرد که این مرد…به پایان برسد . 

روی صندلی میشینم و درمونده سرم روی دست هام میذارم ، صدای کیان توی سرم میپیچه و همین حالم و بدتر میکنه : 

-ترمه تو نفس منی نذار با دور بودن ازت نفس کشیدن برام سخت بشه  صدای قلبتو شنیدم  انکار نکن میدونم برای من میتپه . 

ای کاش میتونستم بگم آره کیان برای تو میتپه ، از گذشته تا حال و آینده تنها مخاطب این قلب لعنتی تویی ! 

تویی که هنوز که هنوزه نشناختمت و نمیدونم قصدت از حرف های تکون دهنت چیه ؟  عشق پاکی که گریبان منم گرفته ، یا حس سیاهه نفرت که حتی اسمشم منو میترسونه !  افکار پریشونم اونقدر به اوج میرسه که متوجه حضور مستانه بالای سرم نمیشم ، با تکون های دسش به خودم میام و سرم و بلند میکنم ، با تاسف به چشم های ملتهبم خیره میشه و میگه : 

-انقدر خودتو عذاب نده ! به خدا دلم واست خونه اما کاری هم از دستم بر نمیاد جز این که بهت بگم یک بار دیگه تسلیم کیان نشو! 

برو و امروز به مادرش ثابت کن واسه کیان دام پهن نکردی ، برو و بهش بگو کاری با پسرش نداری بذار این قائله همین جا ختم بشه ، هر چی بیشتر کش پیدا کنه ، خودت بیشتر عذاب میکشی . 

در سکوت بهش زل میزنم ، میدونم تمام حرف هاش برای اینه که صلاحمو میخواد ، صلاح منم دور بودن از کیان بود ، صلاحم تنهایی بود ، صلاحم یه قلب سنگی بود. 

اون بغض بزرگ شده توی گلومو به سختی قورت میدم و از جا بلند میشم ، به چشم های مستانه نگاه نمیکنم ، نمیخوام توی نگاهش انعکاس چهره ی شکست خوردمو ببینم ؛ سری تکون میدم و میگم : 

-خیالت راحت کیان برای همیشه از زندگی من خط خورده ، الانم میرم پیش مامانم ، نمیخوام با غیبتم به نگرانیش دامن بزنم. 

مغموم سری تکون میده ، نگاهم و از سرامیک های آشپزخونه نمیگیرم و با سری پایین افتاده به سمت پذیرایی میرم از ماشین دویست و شش سفید رنگ پیاده میشم و نگاهی به خونه ای که از بیرونش کاملا مشخصه سنتی و باصفاست میندازم .

ساعت پنج و ده دقیقه است و من به ملاقات زنی اومدم که مادرم به شوهرش نظر داشته و پدرم ، بیوه اش کرده. 

حالا اون منو دختری میدونه که اومدم توی زندگی پسرش تا اونو ازش بگیرم .

حق داره ! 

هر کس دیگه ای هم جاش بود همین برخوردو داشت. 

در ماشین رو میبندم و با قدم های بی ثباتم به سمت خونه ی مادری  کیان میرم . 

جلوی در سفید رنگ می ایستم و نفس عمیقی میکشم .

شاخ و برگ هایی که از بالای خونه پایین افتاده طراوت خاصی رو به حیاط داده. 

اما همه ی این ها باعث نمیشه ، دم و بازدم من به آسونی بیاد و بره. 

دستم و بالا میبرم و زنگ و میزنم ؛ بدون این که منتظرم بذاره در و توسط آیفون باز میکنه .

مردد دستم و جلو میبرم و در و هل میدم ، درست همون طوری که حدس میزدم ، جلوی چشمم یه حیاط با صفاست

  .

آب دهانم و قورت میدم و داخل میشم ؛ با این که تا حالا پام و اینجا نذاشتم اما توی هر قدمش حضور کیان رو حس میکنم ، صدای خنده هاشو میشنوم ، صدای قدم های محکمش توی سرم میپیچه . 

این جا ، جایی که کیان بزرگ شده و عجیبه که برای من مقدسه. 

از کنار حوض آبی رنگ عبور میکنم و از دو پله ای که به در خونه اشون ختم میشه بالا میرم .

همزمان در خونه باز میشه و من رو به روم زنی و میبینم که چشم هاش ، برام رنگ آشنایی و داره. 

سالخورده است ، اما نمیشه گفت خیلی پیر و شکسته شده نه ، به نظرم مادرم از این شکسته تره و عذابی که میکشه بیشتره .

سلام آرومی زمزمه میکنم که با تکون دادن سرش جوابم و میده .

از جلوی در کنار میره ، با قدم های آهسته وارد خونه میشم ، میخوام با نگاهم ، ظاهر شیک و آراسته اشونو آنالیز کنم اما با دیدن دختری که روبه رومه ، خون توی رگ هام یخ میبنده .

این دختر چنان رمقی از من میگیره که تمام قوای بدنی ام از بین میره .

پریناز ، دختر پاک و محجوبی که قدیسه ی زندگی کیان و مادرشه . 

نمیدونم مادرش از روبه رو کردن ما دو تا چه قصدی داره اما اگه قصدش به آتیش کشیدن من بود باید بگم که خیلی خوب موفق شد . 

پریناز رو به من لبخند مهربون یا شاید هم تمسخر آمیز از نظر من میزنه و سلام میکنه .

دستی به پیشونیم میکشم و با صدایی که به سختی به گوش های خودم میرسه جوابشو میدم .

دستش و به سمت مبل های کرم قهوه ای رنگ دراز میکنه و با همون مهربونی که هر بنی بشری رو اسیر و عبید میکنه میگه : 

-سرپا نشین بشین منم الان یه چیزی میارم گلوت خشک شد. 

با نگاهم دنبالش میکنم ، حرفش کنایه داشت ؟ اگه نداشت چرا انقدر احساس حقارت به من دست داد ؟ 

قبل از من ، مادر کیان به سمت مبل ها میره و میشینه .

به عادت کیان ، چشم هامو چند لحظه محکم روی هم فشار میدم و به خودم جرئت میدم ،  به سمتش میرم و روبه روش روی مبل میشینم .

نگاه سنگینش بدجور اذیتم میکنه ، سر تا پام و برانداز میکنه و بالاخره به حرف میاد: 

-اصلا شبیه یلدا نیستی ، بیشتر شبیه محمدی ! 

سکوت میکنم و خیره به گل های فرش میشم ، آه سوزناکی میکشه و میگه : 

-میدونی که چرا گفتم بیای مگه نه ؟ 

لبخند تلخی میزنم و میگم :

-این روز های دونسته هام راجع به آدم ها و حرف هاشون خیلی کمه ، اما راجع به حرف های شما یه حدس هایی میزنم . 

حرف هاتون برمیگرده به گذشته و زمانی که من حتی وجود خارجی نداشتم ؛ عیبی نداره ، حرف های تحقیر آمیزتونو با جون و دل گوش میدم . 

-تحقیر ؟ کسی که باید تحقیر بشه تو نیستی دختر جان فکر نکن من گناه مادر و ناپدریتو پای تو مینویسم ! 

– یعنی میخواین بگین هیچ کینه ای از من به دل ندارید ؟ نگین نه  که توی نگاهتون هیچ محبتی نمیبینم .

-کینه ی من از تو مربوط به گذشته ی دور نیست ، من به خاطر پسرم از تو کینه به دل گرفتم. 

-چرا از من ؟ 

آهی میکشه و با لحن کوبنده ولی صدای آهسته ای میگه : 

-اون دختری که اومد جلوی در و میشناسی مگه نه ؟ 

 .

اتوماتیک وار اخم هام در هم میشه ، با چهره ی در هم رفته سری تکون میدم . 

خودش و کمی به سمت جلو مایل میکنه و طوری به چشم هام خیره میشه که من نفوذشو تا عمق وجودم حس میکنم ، در حالی که نگاه از نگاهم بر نمیداره میگه : 

-کیان بهت گفته بود که یه زمانی با این دختر نامزد بوده ؟ 

بند دلم پاره میشه ، ناباور بهش خیره  میشم ، توی نگاهش اثری از شوخی نیست . 

دستی به گردنم میکشم ، نمیدونم چرا هوا به یک باره ازم دور شد ، نمیدونم چرا نفسم و قطع شده میدونم ! 

نمیدونم چرا همه چیز تاریک و محو شد فقط تصویر کیان و اون دختر قدیسه انقدر واضحه  ! 

اونقدری که مثل شمشیر زهرآگین  اونو توی قلبم حس میکنم .

الحق که ضربه ی بدی زد ، اون قدر بد که به همون دقیقه ی اول زمین خوردم ، جوری زمین خوردم که فکر نمیکنم بتونم بلند بشم. 

موج عجیبی از حسادت به دلم چنگ میندازه ؛ برای ذره ای هوا تقلا میکنم تا بتونم بازدمش رو به راحتی بیرون بفرستم. 

اما نیست ، هوایی نیست .

حس زنانه ام درست میگفت ، این دختر پاک و محجوب رقیب قدری بود . 

اون دختر نامزد کیان بوده ، کیان .. 

کیانی که مالکش من بودم ، نه کس دیگه اما الان میفهمم یه زمانی محرم یه  دختر دیگه بوده ، یکی به جز من ! 

به دسته ی مبل چنگ میزنم ، بغض بدی بیخ گلومو گرفته ، حال و روزم مثل آدم بازنده ایه که داره جون میده تا غرورش بیشتر از این خورد نشه . 

من با یه جمله زندگیم و باختم 

کیان قبلا نامزد پریناز نامی بوده و من دختریم که با شنیدن این موضوع دنیا روی سرش آوار شده. 

به حال و روزم پوزخند میزنه ، صاف میشینه و در حالی که نگاهش رو به من دوخته میگه : 

-خیلی خاطرشو میخواست ، اما چرخه ی روزگار به کامشون نچرخید میدونی چرا ؟

نگاهم و به چشم هاش میدوزم و سکوت میکنم ، ای کاش پاسخ سکوتم با سکوتش میداد ای کاش عذابمو تموم میکرد ، اما این ها همه خیال باطل بود. 

دوباره به سمتم خم میشه و میگه :  

-همیشه تو یه رابطه ی پاک شخص سومی هست که میاد و همه چیزو به هم میریزه .

شخص سوم من و شهریار مادرت بود ، شخص سوم رابطه ی کیان و پریناز هم دوست ناباب پریناز بود ، یه مار تو آستین .

همه از احساس این دو خبر داشتن حتی اون دختر ! 

این طوری به پریناز نگاه نکن ؛ خیلی بلاها سرش اومده. 

اون دوستش که هانیه نام داشت ، اونقدر خودشو به پریناز نزدیک کرد ، تا بالاخره پاش به خونشون باز شد. 

کیان هم اون روزها زیاد اون جا میرفت ، پسر من نگاه هرزه و دل ناپاکی نداشت ، مردونگیش هر دختریو از پا در میاورد چه برسه به هانیه که توی عمرش مرد ندیده بود ، همه ی اطرافیانش مثل خودش نامرد و یه لقبا بودن .  بگذریم ، درست توی دوران شیرین نامزدیشون ، هانیه با هزار چرب زبونی پریناز رو مهمون تولدش کرد ، کیان هم غافل به خیال این که اون لعنتی دوست باب پرینازه و دخترونه تا صبح خوش میگذرونن اجازه داد که بره. 

هانیه یه برادر داشت به اسم محسن که دست سرنوشت اونم عاشق پریناز بود. 

اینم شد شخص چهارم یه رابطه ی پاک ! 

پریناز که به اون مهمونی میره ، همه چیز بر وفق مرادشه ، جمع دخترونه و صمیمی باعث میشه به هیچی شک نکنه حتی به شربتی که خدمتکار بهش تعارف میکنه ؛ غافل از این که همون شربت میشه برگه ی نابودیش .

شربتی که باعث میشه پریناز ، یه سردرد وحشتناک بگیره و به خاطر سر و صدا از جمع عذرخواهی کنه و بره طبقه ی بالا و توی اتاقی که هیچ کس نبود روی تختی که نمیدونست متعلق به کیه بخوابه ! 

صبح غافل از همه جا با صدای جیغ و فریاد چشم هاشو باز میکنه ، روبه روش هانیه رو میبینه که با گریه داره دکمه های مانتوشو میبنده . 

کاش فقط هانیه بود ، برادرش محسن هم با کلافگی بالای سرش ایستاده .

خجالت زده از جا بلند میشه و شالش و روی سرش میندازه و در جواب گریه های هانیه میگه : 

-چی شده ؟ 

هانیه با ناراحتی به ملافه ای که رنگ خون گرفته اشاره میکنه و میگه : 

-تو چیکار کردی پریناز ؟ 

دیدن اون ملافه کافیه تا دنیا روی سر دختری مثل پریناز خراب بشه ، دختری که از جونش میگذشت اما بدون چادر تا سوپر مارکت سر کوچه نمیرفت ، حالا در حالی که نامزد پسر منه رابطه ی نامشروع با کسی که نمیشناخته داشته. 

همه چیز اینطور نمایان بود اما واقعیتش اینه که اون پسر ، پاشو توی اتاق پریناز نذاشته ، هانیه میخواست ، میخواست همه چیز بی عیب و نقض باشه اما انگار یه ذره وجدان توی وجود محسن بود . 

بگذریم …

پریناز شکست بدی خورد ، خیلی بد … 

وقتی برگشت خونه ، یه آدم دیگه شده بود ، مخصوصا با کیان که اصلا حرف نمیزد ، خودش و لایق اون نمیدونست .

روزها گذشت و هممون با غم پریناز غم زده شدیم .

بدبختی اینجا بود که نمیگفت چشه ، ما حتی نفهمیدیم که محسن بعد از اون روز تحت فشارش گذاشته برای ازدواج

 .

گفته حالا که این اتفاق افتاده منطقی ترین راه ازدواج. 

درست روزی که کلافگی کیان به اوج خودش رسید و با داد و فریاد از پریناز خواست تا حرف بزنه ، زبون پریناز باز شد اونم به چه حرف هایی…

 با داد و بیداد گفت که ازت خسته شدم ، گفت دیگه نمیخوامت گفت عاشق یکی دیگه شدم و میخوام با اون ازدواج کنم. 

دروغ میگفت ، دیوانه وار عاشق کیان بود. 

حال همه ی ما دیدنی بود حال کیان که نگم بهتره .

اما پسرم تسلیم نشد ، هر روز رفت و آمدش وبه خونه ی پریناز بیشتر کرد هر روز انقدر باهاش حرف میزد تا شاید دلش به رحم بیاد و برگرده اما از دل پریناز خبر نداشت. 

توی این رفت و آمد ها و کشمکش ها بالاخره یک روز کم آورد ، کیانم کم آورد و در حالی که اشک میریخت از پریناز گذشت.

فرزاد ، حاج یوسف همه شرمنده ی کیان بودن اما به حال پسرم فرقی نداشت. 

اون صیغه نامه ی محرمیت با توافق باطل شد و به هفته نکشید که پریناز عقد محسن شد. 

این وسط هانیه موند که خودش و به هر دری زد اما کیان حتی گوشه چشمی هم بهش ننداخت. 

آخر هم بر اثر مصرف بی رویه مواد مخدر جون داد. 

کیان موند با یه داغ روی دلش ، نامزدش طی دو هفته از دستش رفته بود. 

حال و روزش گفتنی نیست پسرم داغون شد. 

پریناز هم با یه بیماری روحی زندگیشو با محسن شروع کرد. 

زندگی که اصلا به یه زوج تازه مزدوج شده نمیخورد .

پریناز طی بیماری که گرفته بود ، نمیتونست اجازه بده محسن بهش نزدیک بشه اونم که هر بار با دیدن حال و روزش داغون میشده اما یک کلمه هم نمیگفته .

تا این که هفت سال پیش بالاخره زبون باز کرد و همه چیز و مو به مو گفت  این هایی هم که من برات تعریف کردم ، وصل همون حرف های محسنه. 

پریناز که این حرف ها رو میشنوه دیوونه میشه ، حق داشت هم که بشه. 

طی یه توطئه از کسی که دوستش داشت جدا شد ، خوردش کرد. 

ماه و شب ها از خودش انزجار داشت خودشو نجس میدونست غافل از این که پاکه پاکه. 

با محسن دعوا میکنه و بعد از شال و کلاه کردن از اون خونه بیرون میزنه . 

محسن هم دنبالش ، پریناز سوار ماشین خودش میشه و  گاز و میگیره میره  محسنم با ماشین خودش میوفته دنبالش 

هر دو با یه سرعت سرسام آور رانندگی میکنن و قربانی این سرعت میشه محسنی که به بدترین وضع ممکن تصادف میکنه .

تصادف میکنه و به ساعت نکشیده میمیره .

زندگی پسرم و پریناز این طوری از هم میپاشه .

کیان بعد از فهمیدن ماجرای پریناز  حاضر نشد دوباره همه چیو از اول شروع کنه ، رابطه اشو با پریناز خوب کرد اما دیگه اسمی هم از گذشته نیاورد .

تا این که سر و کله ی تو پیدا شد. 

زل میزنه ، توی چشم های به اشک نشسته ام و میگه : 

-میدونم کیان هدفش از ازدواج کردن با تو چی بود خودتم میدونی مگه نه ؟ 

بغض چنبره زده توی گلومو قورت میدم و با ناراحتی سرمو به علامت مثبت پایین میارم که ادامه میده : 

-احساستو به کیان نمیدونم ، واسمم مهم نیست .

چیزی که برام مهمه پسرمه که عذاب وجدان زندگی تو دیوونش کرده. 

برای همینه که مدام دور و برت میپلکه ، کیان آدمی نبود که زندگی یه دختر بچه رو از هم بپاشونه. 

جدا از اون مسئله ، گذشته  تاریکیشو به حال داده . 

اینارو میگم تا بدونی قیام قیامتم که بشه ، خوشبختی تو و پسر من غیر ممکنه. 

چون عشقی این وسط نیست ، فقط یه کینه است که هیچ رقمه پاک نمیشه .

دعای بزرگترا بدرقه ی راهتون نیست چون هیچ کس به این وصلت رضا نیست .

من که اصلا … 

رک بهت میگم، قبل از تو کیان خیلی خوشحال بود ، از وقتی پای تو توی زندگیش باز شد ، روز و شبش تاریک شد ، به خاک سیاه نشست . 

الان هم من نه روبه ی توعم نه کنارت اما اگه ببینم همچنان به پسرم آسیب میرسونی اون وقت منم شمشیرم و از رو میبندم .

دسته ی مبل رو انقدر فشار میدم  که رنگ دستم سفید میشه . 

جدا از حال بدی که به خاطر نامزدی کیان و پریناز دارم تحقیر رو توی بند بند وجودم حس میکنم .

حرف هاش کاممو بدجور تلخ میکنه ، اونقدری که توی گلوم طعم زهر رو حس میکنم .

زهری که با تمام وجود مقابله میکنم تا مبادا بالا بیاد و در غالب کلمه روی زبونم جاری بشه اما سکوت تا کجا ؟ 

شتاب زده از جا بلند میشم و با خشمی که در اثر تحقیر شدن گریبانمو گرفته میگم : 

-اصلا ما خانوادگی تیشه گرفتیم تا بزنیم به ریشه ی شما ، هممونم از دم کارمون فتنه گریه . 

پسر شمارو هم من به زور عقد کردم ، من سر راهش سبز شدم من گولش زدم شوهر شما رو هم من اعدام کردم باشه قبول. 

اما به جای همه این حرف ها بهتر نبود یک کلمه به پسرتون میگفتین از من دور باشه ؟ 

پنج سال قبل در حالی که من یه دختر مدرسه ای و بی تجربه بودم ، پسر شما انتقامش و از من گرفت. 

انتقام چیو هنوز که هنوزه نفهمیدم! 

یه زمانی که من اصلا وجود خارجی نداشتم دو تا زندگی از هم پاشیده شده انصافه که شما به خاطر دوره ای که من اصلا نبودم این طور زندگی منو به بازی بگیرین ؟  پنج ساله من آواره ی غربتم چرا ؟  به خاطر پسر شما. 

اگه پنج سال آواره بودن برای یه دختر کم سن و سال مجازات کمیه بگین تا تکلیف خودمو بدونم. 

اصلا بگین چه مجازاتی برای من دل شما رو خنک میکنه تا همون کارو انجام بدیم ! 

من کاری با پسر شما ندارم ، لیاقتشم ندارم باشه. 

دیگه حتی از صد قدمیشم عبور نمیکنم  امیدوارم دوباره بخنده ، از ته دل…

 با این که خنده رو از یاد من برد اما امیدوارم خودش بتونه به زندگی جدیدش لبخند بزنه. 

من میرم ، نمیگم کلاهتونو قاضی کنید و خودتونو بذارید جای من چون این روزها درک کردن بقیه مشکل ترین کار دنیا شده ، اما میخوام بگم از من گذشت دفعه ی بعد کینه ی دلتونو با آزار دادن یکی که هیچ ربطی به اون اتفاق نداره کم نکنید . 

خداحافظ 

به نگاه متعجبش اهمیتی نمیدم و با سرعت از خونه خارج میشم ، اشکامم دیگه طاقت نمیارن و یکی یکی گونمو تر میکنن .

میخوام به سمت در حیاط برم که صدای پریناز مانعم میشه : 

-صبر کن صبر کن اینجوری نرو. 

متوقف میشم ، با پشت دست اشک هامو پاک میکنم ، نمیخوام جلوش تحقیر بشم اما هیچ رقمه نمیتونم التهاب چشم هامو پنهون کنم. 

لب هامو روی هم فشار میدم و به آرومی بر میگردم ، با تاسف نگاهم میکنه و روبه روم می ایسته .

این ژست دلسوزانه اش حال خرابمو خراب تر میکنه .

دستی سر شونم میذاره و میگه : 

-حرف های مامانو به دل نگیر مطمئن باش خودشم خیلی زود پشیمون میشه . 

تک خنده ی تلخی میکنم و میگم : 

-به دل نگیرم ؟ باشه نمیگیرم توصیه ی بعدیت چیه ؟ 

انگار لحن تلخ و رنگ نگاهم و خیلی خوب درک میکنه .

دستش و پایین میندازه و کلافه میگه : 

-ببین نمیدونم چه اتفاقی افتاده ، اما اینو مطمئن باش من هیچ وقت توی زندگی تو حکم تهدید رو ندارم . 

چون من یه کاغذ باطله ام مخصوصا این پنج سال که همه فکر میکردن تو مردی در نظر  کیان من اصلا وجود نداشتم

 .

-هدفت چیه که این هارو به من میگی ؟ 

پریناز : میخوام باور های غلطتتو از ذهنت دور کنم. 

-با حرف هات بیشتر به اون باور های به قول خودت غلط دامن میزنی !

-چرا انقدر غیرمنطقی حرف میزنی ؟ 

-چون منطقم از کار افتاده ، انقدر دروغ شنیدم حالا حرف راستم برام مثل آژیر خطر میمونه . خودتو خسته نکن لازم نیست تو یکی تسلیم عذاب وجدانت بشی .

روزت خوش ! 

پشتمو بهش میکنم ، صداش به گوشم میرسه که میگه : 

-اما داری بی انصافی میکنی ! 

دستم و به معنی برو بابا تکون میدم و در حیاط رو باز میکنم .

اما باز کردن در حیاط همزمان میشه با چشم تو چشم شدن با مردی که دو دقیقه پیش قسم خوردم از صد قدمیشم عبور نکنم. 

ناباور به من و چشم های به اشک نشسته ام خیره میشه . 

با دیدنش زخم دلم باز میشه و سوزش عجیبی رو به قلبم هدیه میکنه .

ناخودآگاه تمام حس های بد بهم القا میشه ، حس هایی از قبیل این که کیان عاشق من نه ، بلکه عاشق دختریه که چند قدم عقب تر از من ایستاده ، کسی که زمانی نامزدش بوده محرمش بوده. 

از سر ترحم و عذاب وجدانش جلوی راه من سبز میشه .

همه ی این احساس بد باعث پر شدن چشم هام میشن ، با دیدن اشک هام ، رنگ نگاهش عوض میشه .

با نگرانی میگه :

-چی شده ؟ تو این جا چیکار میکنی ؟ 

با دستم اشکم و پس میزنم و با صدای ضعیفی میگم : 

-از سر راهم برو کنار ! 

میلیمتری هم تکون نمیخوره ، با کلافگی میخوام پسش بزنم که مچ دستم و میگیره و با غیض میگه : 

-ترمه جواب منو بده این جا چیکار میکنی ؟ این اشک ها چیه ؟ 

با یه دنیا دلخوری و حرف به چشم هاش نگاه میکنم ، میخوام هیچ حرفی نزنم تا فکر نکنه واسم مهمه اما زبونم به کامم نمیچرخه و ناخودآگاه کلمه هایی روی زبونم جاری میشه که اصلا دلم نمیخواست بگم : 

-برگشتنم اشتباه محض بود اما هنوز هم دیر نشده. 

این بار یه جوری میرم که تا آخر عمرت سایه امو هم نمیبینی ! 

عذاب وجدان نداشته باش فکر کن یه رهگذر اومد و رفت از ته دلم میخوام با نامزدتت خوشبخت بشی کیان !  جا میخوره ، از بهت و حیرتش سوءاستفاده میکنم ؛  دستم و از دستش بیرون میکشم و با قدم های بلند از کنارش عبور میکنم .

خیلی زود صدای قدم هاشو آمیخته به صدای خودش میشنوم : 

-تو چی داری میگی چه رفتنی چه نامزدی ؟ 

به صدای عصبانیش اعتنایی نمیکنم ، دست بر نمیداره و بازوم و با تمام قوای مردونش میگیره و وادارم میکنه برگردم 

برمیگردم و تشرگونه میگم : 

-چیه ؟

رگه های قرمز چشم هاش نشون میده ، باز خشمش و برانگیختم .

با صدایی که از زور عصبانیت تهدید وار شده میگه :

-چه رفتنی ؟ یعنی چی که میرم ؟ کجا میری ؟ پشیمونم کردی ترمه. 

از این که گذاشتم به حال خودت باشی بد پشیمونم کردی ؛ اما هنوزم دیر نشده از این به بعد، توی خونه ی من ، زیر سقف خونه ی شوهرت زندگی میکنی ! 

نخوای هم مجبوری که برگردی . 

-تو میخوای مجبورم کنی ؟ 

-آره من مجبورت میکنم چون دیگه ملایمت در مقابل تو بی فایده است ! 

شمرده شمرده و با عصبانیت میگم : 

– من ترجیح میدم بمیرم اما با آدم کلک باز و دروغ گویی مثل تو زیر یک سقف نرم ! 

آتیشش میزنم ، بازومو توی دست مردونش قفل میکنه و با خشم از لابه لای دندون های به هم چفت شده اش میگه : 

-بچه نشو ترمه ! من دیگه توان بزرگ کردنتو ندارم ! 

-کیان من بزرگ شدم ، بزرگ شدم و برای همینه که میگم دست از سرم بردار ! 

جای تو اینجا نه ، بلکه چند قدم عقب توی اون خونه کنار دختریه که با بی قراری منتظرته! 

دختری که یه زمانی نامزدت بود همه چیزو فهمیدم . 

ببخشید اگه با اومدن من خنده از لب هات رفت ، ببخشید اگه زندگیتو سیاه کردم. 

ببخشید اگه به خاطر من ، عذاب وجدان گرفتی ! 

اما دیگه تموم شد ، دنبالم نیا ! 

بمون و با اون بخند ، خوشحالترم تا این که با من بیای و خندیدنتو فراموش کنی ! 

رهگذری که اومد توی زندگیت حالا میخواد بره ، اسمش روشه رهگذر ، یعنی رفتنیه یعنی موندگار نیست یعنی … 

رمان نوازش خیالی
دانلود-رمان-نوازش-خیالی
Rating: 4.4/5. From 8 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. سلام،ادامه ی رمان قصاصو نمیذارین؟،،،دوست داریم ببینیم تهش چی میشه

    Rating: 2.3/5. From 3 votes.
    Please wait...
    1. سلام تا اخر منتشر میشه پیگیر پارتا هستیم

      Rating: 3.7/5. From 3 votes.
      Please wait...
  2. سلام ببخشید چرا دیگه پارت ها منظم گذاشته نمیشه، سه روزه منتظریم، اولش خیلی خوب بود

    Rating: 1.5/5. From 2 votes.
    Please wait...
    1. سلام پارتا هم زمان با انتشار از سوی نویسنده در سایت ما قرار میگیره سرعت پارت گذاریمون با نویسنده هماهنگ نبوده الانم پارتی ننوشته که بزاریم بمحض منتشر شدن در سایت قرار میدیم هر دو یا سه روز پارت میزاریم از این رمان با تشکر

      Rating: 4.7/5. From 3 votes.
      Please wait...
  3. رمان انلاین سایت های دیگه یا کانال های دیگه همیشه هر روز هست .اما این سایت😐

    Rating: 4.0/5. From 2 votes.
    Please wait...
    1. سلام,متاسفانه رمان قصاص پارتاش دست ما نیست نویسنده پارت بزاره ما هم میزاریم

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن