خانه / آخرین مطالب / رمان مرد وحشی پارت 11

رمان مرد وحشی پارت 11

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

اکبری موزیک گذاشته بود.
آخرشب بود.
رستوران هم خلوت!
غیر از دو میزی که هنوز مشتری داشت.
دو تا از گارسون ها جلو آمده و می رقصدند.
هیوا با تمام غمش، می خندید.
قرار بود نیوشا به دنبالش بیاید.
با هم کمی درون شهر بتابند.
شب هم خانه ی نیوشا باشند.
پدر و مادرش رفته بودند شهرستان دیدن خواهرش!
کسی نبود.
پس می توانستند تا صبح خرابکاری کنند.
پدر و مادر نیوشا با شنیدن جریان 5 سال پیش آمدن هیوا را قدغن کردند.
اما نیوشا از دوستش دست بر نداشت.
هیوا برای دوستی بهترین بود.
در ضمن اگر دوستی نمی توانست در بدبختی ها یار باشد به چه دردی می خورد.
به رقصشان لبخند زد و گفت: بچه ها همه جارو تمیز کنین باید تعطیل کنین بریم.
رو به اکبری گفت: کم و کسری های فردا رو نوشتی؟
اکبری با خودشیرینی گفت: نوشتم سرآشپز!
-همه چیز تکمیل باشه.
-به روی چشم.
به سمت رختکن رفت.
لباس هایش را تعویض کرد که صدای نیوشا را شنید.
از بس رفته و آمده بود همه می شناختنش!
بیرون آمد و با نیوشا دست داد.
از همگی خداحافظی کردند و به سمت در ورودی رستوران رفتند.
منصوری طبق معمول با نیش باز نگاهش می کرد.
واقعا این مرد خسته نمی شد؟
نیوشا ریز ریز می خندید.
از کنار منصوری که گذشتند، منصوری فورا گفت: خانم بهروز!
-من وقت ندارم!
منصوری فورا از پشت صندوق بلند شد.
پشت سرش آمد.
خم شد و چیزی از زمین برداشت.
مقابل هیوا گرفت و گفت: دکمه ی مانتوتون!
تشکر سردی کرد و با نیوشا بیرون زد.
واقعا حوصله اش را نداشت.
می دانست اگر کمی دل به دلش می داد و هم صحبتش می شد از خواستگاریش می گفت.
سوار ماشین نیوشا شدند.
ماشین خودش نبود.
برای برادرش بود.
قرض گرفته بود تا کمی درون ترافیک اصفهان خیابان گردی کنند.
-طفلک گناه داره!
-بیخود دل نسوزون نیو!
-الهی قیافه اش بامزه اس!
چشم غره ای به نیوشا رفت و گفت: گازشو بگیر بریم.
نیوشا پا روی گاز گذاشت.
دقیقا از جاهایی رفتند که خلوت بود.
بین راه از یک ساندویچی هم دوتا ساندویچ خریدند و به خانه ی نیوشا رفتند.
هیوا به شدت خسته بود.
اما تا حود 2 شب با نیوشا همراهی کرد.
فیلم دیدند.
تخمه شکستند.
سر آخرین رمانی که خواندند بحث کردند.
دم آخر هیوا روی تشکی که پهن بود بیهوش شد.
***************
داریوش مقابلش ایستاد و گفت: چی میگی تو؟ می فهمی اصلا؟ یزدان داداش بزرگی، حکمت برام حکم بود اما وقتی دیوونگی کردی و هیوا رو داغون کردی دیگه فقط داداش بزرگم بودی و بس، حالام نه باورت دارم و نه می خوام باور کنم چی تو فکرته!
یزدان با عصبانیت با کف دست به سینه ی داریوش کوباند و گفت: سنگ کیو به سینه می زنی؟ هیوا؟ منم دارم واسه همون زن حرص می زنم، می خوامش، طبق قانون زنمه هنوز، چرا نمی تونم با زنم زندگی کنم؟
-زنی که بچه شو ازش گرفتی؟
با کف دست به پیشانی خودش کوباند و گفت: منِ احمق کمکت کردم وگرنه پریا الان پیش مادرش بود تا پیش تو و اون مریم روانی که کل بدنش جای سوختگی با قاشق باشه… تو چیکار کردی برای هیوا ها؟ هرچی که می تونست داشته باشه ازش گرفتی، یه زن تنها تو یه سوئیت درب و داغون پایین شهر بدون یه دوست و آشنا شده نتیجه ی عملکردت، حالا هنر کردی می خوای به رخ بکشی؟
چانه زدن با داریوش بی فایده بود!
او از خواستن دوباره ی هیوا چه می دانست؟
هیوای زن شده ی پر از جذابه را مگر می شد نادیده گرفت؟
آخرش که او ازدواج می کرد.
قرار نبود پاسوز مرگ مریم شود که!
دوباره ازدواج می کرد چه بهتر که هیوا می بود.
مادر بچه اش و زنی که هنوز زنش بود.
حق نداشت برای زنش بجنگد؟
داریوش با تاکید گفت: هیوا راضی نمیشه، سرش بره راضی نمیشه.
یزدان با بدجنسی گفت: با پریا میشه.
داریوش حیرت زده گفت: تو این کارو نمی کنی؟!
-می ترسی وجهه ی تو و زنت خراب بشه؟ نکنه ترست از اینکه من زنمو بیارم سر خونه و زندگی اصلیش همینه؟ قراره پریا تا آخر عمرش بدون مادر واقعیش باشه؟
داریوش زیر خنده زد و گفت: نکن داداش من، جوری وانمود نکن که انگار مقصر منو و زنم شدیم نه تو…واقعا نگران پریا هستی که مادر نداره؟ تو که مریم رو داشتی، گل و بلبل بودین…دم از عشق می زدی…
یزدان با خشم حرفش را برید و داد زد: می خوای بدونی خوشبخت نبودم ها؟ نبودم، می شنوی؟ با مریم خوشبخت نبودم، حتی دوستشم نداشتم، مجبور بودم، تحمل کردم چون زنم…چون هیوایی که می پرستیدم بهم خیانت کرد، چون یه نفر دیگه رو بهم ترجیح داد…فکر می کنی این صیغه ی نامه ی کوفتی که باعث عقد دائممون میشه رو به عمد اینکه ازدواج نکنه نگه داشتم؟ یا اینکه برای آزارش بود؟ نه داداش من… از ترس اینکه تموم بشه نگه اش داشتم، از ترس اینکه هیوا مال یکی دیگه بشه باطلش نکردم…دوستش داشتم…هنوزم دوستش دارم، ظلمی که بهم کرد و ازش گرفتم اما به خدا خودم زودتر مردم، رفتم که نه بدبختی اونو ببینم نه ذلیل شدن خودمو…اینارو می فهمی؟ نه به ولا اگه بفهمی، کنار زنی که عاشقی موندی، کسی بهت خیانت نکرد، همه چیز زندگیت خوب و تموم شده بود، اما من چی؟ چی زندگیم سر جاشه؟ چی بر وقف مراده؟ خواسته ی زیادیه که زنمو بخوام؟ که بعد از 5 سال دوسش داشته باشم؟ کدوم مردی زنی که تو عقدشه اما شب و روزش تو بغل یکی دیگه بوده رو قبول می کنه که من هنوز هیوا رو می پرستم؟ تو قبول می کردی که این همه ادعا داری؟ قسم می خورم قبول نمی کردی، فقط بلدی برای من الدروم بولدروم کنی…
انگشت اشاره اش را بالا آورد و گفت: هیوا مال منه، خدا هم بیاد رو زمین این زن مال منه، من نمی ذارم احدی نوک انگشتش بهش برخوره، 5 سال نبودم مواظبش بودی دمت گرم، از حالا به بعدش دیگه هستم، شده به زور هم باز به دستش میارم، نه تو نه خودش نه هیچ کس دیگه ای نمی تونه جلومو بگیره.
داد زدنش که تمام شد، هیوایی که همیشه آخرین نفر از رستوران بیرون می زد، با داد زدن آخر یزدان خودش را به اتاق داریوش رساند.
اصلا نمی فهمید ماجرا از چه قرار است.
اما جملات کوبنده ی یزدان میخش کرد.
بغض چنبره زد به گلویش!
آنقدر که احساس درد می کرد.
درد به چشمانش زد و اشک شد.
فقط جلوی دهانش را گرفت تا صدای گریه اش داخل نرود که هر دو مرد بشنوند.
صدای یزدان توی سرش اکو شده بود.
مدام هم تکرار می شد.
انگار نمی خواست بس کند.
“هیوا مال منه، خدا هم بیاد رو زمین این زن مال منه، من نمی ذارم احدی نوک انگشتش بهش برخوره.”
نایستاد که آن دو متوجه ی حضورش شوند.
به آرامی راهش را کشید، رفت.
دلش آشوب بود.
خواستن یزدان دیوانه اش می کرد.
بعد از ظلمی که کرد چه آشی چه کشکی؟
کم بود تجاوزش…
کم بود کتک زدنش…
کم بود درون بیابان رهایش کرد.
نه به خدا…
هیچ کدام کم نبود.
بابت هیچ کدامشان هم نمی بخشیدش!
درست بود که یزدان شوهرش بود.
اما او زنش نبود.
هرکاری می خواست بکند.
بزودی تکلیف این رابطه را مشخص می کرد.
سر خیابان که رسید ماشینی کنار پایش ترمز کرد.
اشک هایش را فورا پاک کرد.
کمی خم شد تا بداند کیست؟
معمولا اینجا مزاحم کم بود.
اعیان نشین بود با امنیت بالا!
اشکان بود.
همان پسری که یزدان با گفتن اینکه شوهرش است آبرویش را برد.
-سلام خانم، سوار میشید صحبت کنیم؟
شاید تنها راه فرارش از یزدان همین مرد بود.
البته اگر با صداقت حرف می زد.
و البته اگر قصد مرد را واضح و جدی می شنید.
دستش به سمت دستگیره آمد که کشیده شد.
برگشت که با دیدن چهره ی برزخ یزدان جا خورد.
هیوا را عقب کشید و خودش به سمت اشکان خم شد.
-من نگفتم زنمه ها؟ می خوای شکایت کنم یا دست به یقه بشم؟
اشکان از ماشین پیاده شد.
صدایش را بم تر از سابق کرد و گفت: دروغ نگو مردیکه، من تحقیق کردم این خانم اصلا ازدواج نکرده، واسه من شاخه شونه می کشی که چی؟
یزدان انگار قاتی کرده باشد به سمت اشکان حمله کرد.
هیوا مات و متحیر ایستاد بود.
پاهایش از ترس تکان نمی خورد که برود و جدایشان کند.
یکی یزدان می زد یکی اشکان!
انگار دشمن خونی باشند.
بدجور به جان هم افتادند.
بلاخره هیوا به خودش آمد.
شروع کرد به جیغ زدن!
جوری که داریوشی از درون رستوران شنید.
با عجله بیرون آمد.
درگیری یزدان و اشکان باعث شد کتش را که روی زمین افتاد رها کند.
خودش را به آن دو رساند و به زحمت سعی می کرد جدایشان کند.
اما مگر می شد.
هر دو پر زور بودند.
این وسط داریوش هم گاهی می خورد.
هیوا بی طاقت شد و جلو آمد.
وسطشان قرار گرفت و بلند جیغ زد: بس کنید، بس کنید.
اما مگر گوششان بدهکار بود؟
بلاخره هم هیوا به سمت محرم ترینشان رفت.
یکباره یزدان را بغل کرد و او را به سمت عقب هل داد.
جوری که یزدان نتوانست کاری کند.
داریوش هم اشکان را نگه داشت.
یزدان از آغوش یکباره ی هیوا نتوانست حرکتی کند.
-به جون خودم تکون بخوری یه بلایی سر خودم میارم.
وقتی هیوا او را انتخاب کرده بود چرا باید تکان می خورد؟
یکی از دستانش بالا آمد و پشت کمر هیوا نشست.
“بوی یک ترنج تازه اطرافش را پر کرد.
یک زن این همه باید خوشبو باشد؟
این همه خاص؟
شیطان می گفت همان جا بوسدش!
آنقدر که همین الان میان نیمه شب تاریک خورشید طلوع کند.”
هیوا حس کرد اما موقعیت جوری نبود که بخواهد پسش بزند.
داریوش کمی اشکان را آرام کرد و گفت: این دعواها نصف شبی برای چیه؟
به سمت یزدان برگشت و گفت: داداش، از تو بعیده.
یزدان با پررویی گفت: چرا از این مردیکه نمی پرسی که راه به راه جلوی زن منو می گیره؟
هیوا فقط به صورتش خیره بود.
گوشه ی لبش پاره شده بود.
کنار چشمش هم کم کم به سیاهی می زد.
روی گونه ی راستش هم خراش افتاده بود.
خدا داند بدنش چقدر آسیب دیده و لت و پار شده!
اشکان با خشم گفت: داری دروغ میگی…
داریوش با آرامش به شانه ی اشکان زد و گفت: دروغ نمیگه!
اشکان مات به داریوش نگاه کرد.
-واقعا زن و شوهرن.
هیوا هنوز هم به صورت یزدان نگاه می کرد.
حتی برنگشت که قیافه ی بهت زده ی اشکان را ببیند.
یزدان یکباره برگشت و نگاهش میان نگاه هیوا ذوب شد.
به آرامی لب زد: چیه؟
-صورت برای خودت نذاشتی!
-کسی نباید به زنم نگاه چپ بکنه.
نه قند در دلش آب شد.
نه لبخند زد.
فقط نگاهش کرد.
انگار که هیچ وقت یزدان را ندیده باشد.
فقط چیزی شبیه یک حباب درون دلش ترکید.
انگار ققنوسی از میان آتش سر برآورد.
-زنت عاشقت نیست.
یزدان با جدیت، دستش را به کمر هیوا فشار داد و گفت: میشه!
شاید هم شد.
وقتی قلب هیوا امشب متفاوت تر از همیشه می کوبید.
قلبی که دیگر ریتم همیشگی را نداشت.
متفاوت بودن را بلد نبود اما امشب متفاوت می زد.
اشکان بی حرف سوار ماشینش شد.
نه عذری خواست و نه حتی حرفی زد.
فقط پایش را روی گاز گذاشت و رفت.
داریوش که از سرما یخ کرده بود به سمت کتش رفت.
آن را تن زد و با شماتت گفت: واقعا نمی دونم چی بگم.
هیوا از خجالت حضور داریوش سعی کرد از آغوش یزدان بیرون بیاید.
اما یزدان دستش را عقب نکشید.
-شروع کننده من نبودم.
داریوش حرفی نزند.
فقط به سمت رستوران رفت تا در و پیکرش را قفل کند.
امشب نگهبان نبود.
مرخصی گرفته و رفته بود.
قرار بود یکی از گارسون ها آخرشبی بیاید.
خودش کلید داشت.
پس مشکلی نبود.
یزدان دستش را از کمر هیوا پایین آورد و گفت: می رسونمت.
-خودم…
یزدان با اخم و جدیت نگاهش کرد و گفت: می دونم خودت می تونی بری، اما گفتم می رسونمت، راه بیفت.
باز یزدان حضورش در زندگیش پررنگ شد.
باز این مرد آمد که جولان بدهد.
بدتر آنکه تا اینگونه شاخه شانه می کشید جرات نداشت حرفی بزند.
به دنبالش روان شد.
سوار ماشین شدند.
یزدان به محض اینکه استارت زد گفت: از این بعد آخر شب ها یا من میام دنبالت یا با داریوش برمی گردی خونه!
بر و بر به یزدان نگاه کرد.
-کی گفته اختیاردار زندگی منی؟
-لازم نیست کسی بگه، قانون و شرع و خدا حدودش رو معین کردن، من توضیحی نمی دم!
سعی می کرد آرام باشد و به یزدان نتوپد.
اما نمی گذاشت که!
-اینقد اون صیغه نامه ی مسخره رو به رخ من نکش، باید باطلش کنی.
-باطل نه عزیزم، دارم فرصت میدم بهت که با من و زندگی جدیدی که خواهی داشت کنار بیای، بعدش در اولین فرصت میریم یه دفترخونه ی و عقدمون ثبت میشه.
دستش را به پیشانیش گذاشت و فشرد.
با یزدانی که حرف هایش کاملا بوی جدیت و پافشاری می داد چه کار می کرد؟
یزدان پا روی گاز کوباند و گفت: همه چیز باید نو بشه.
از گوشه ی چشم نگاهش کرد.
لبش هنوز خونریزی داشت.
ضربه انگار زیادی محکم بوده.
به اشکان که اصلا نگاه نکرد ببیند چه بلایی به سرش آمد.
اما از ضرباتی که از یزدان خورد مطمئنا قسر در نرفته!
جواب یزدان را نداد و فقط سکوت کرد.
باید اول از همه تکلیف این تپش قلب لعنتی را روشن می کرد.
امشب بازیش گرفته بود.
یزدان مرد رویاهایش نبود که بخواهد برایش بزند.
مرد جذابی بود که قلبش بی خیال دودوتا چهارتای همیشگی شده بود.
انگار که همه جای دنیا جنگ باشد الا درون عاشق این مرد.
پرچم صلحش سفیدِ سفید بود.
یزدان با حفظ آدرس یکسره رفت.
جلوی خانه که توقف کرد، هیوا با تردید گفت: بیا بالا…
فورا ادامه داد: بخاطر زخمات می گم…
با انگشت اشاره اش به گوشه ی لب یزدان زد و گفت: هنوز یکم خونریزی داره…لباستم کثیف شده.
یزدان دعوتش را رد نکرد.
هرچند که به اجبار بود.
هر دو از ماشین پیاده شدند.
هیوا کلید انداخت و داخل شد.
در را گرفت و عقب ایستاد.
یزدان با کنجکاوی داخل شد و هیوا در را پشت سرش بست.
باید چندین پله بالا می رفتند.
آسانسوری نبود که نخواهند پله ها را بالا بروند.
یزدان بی صدا به دنبالش می رفت.
جلوی در آپارتمانی ایستاد.
کلید انداخت و آن را باز کرد و داخل شد.
خودش کنار رفت تا یزدان هم داخل خانه اش شود.
یزدان داخل شد و همه تن چشم!
خانه ی ساده و تر و تمیز!
بوی زندگی می داد.
انگار که یک زن در این خانه باشد.
-چای می خوری؟
یک دست مبل قدیمی اما تر و تمیز شش نفره گذاشته بود که تقریبا کل سالن کوچک را پر کرده بود.
خانه اش بی نهایت کوچک بود.
اما در عوض دلنشین بود.
از آنهایی که اصلا نمی شود دل کند.
روی یکی از مبل ها نشست و گفت: نیکی و پرسش؟
هیوا کیفش را روی اپن گذاشت و کتری را پر از آب کرد.
روی شعله ی گاز گذاشت و گفت: الان یه چیزی میارم برای زخمات.
معمولا پنبه و الکل و چسب زخم در خانه داشت.
از بی حواسیش، زیادی تا الان کار دست خودش داده بود.
همه را درون جعبه ی چوبی کوچکی درون کابیت نگه داری می کرد.
جعبه را بیرون کشید و به سراغ یزدان آمد.
-میشه رو زمین بشینی؟
یزدان بی حرف روی زمین نشست.
هیوا هم مقابلش نشست و در جعبه را باز کرد.
-بلاخره خون گوشه ی لبت بند آمد. باید برای زیر چشمتم کمپرس یخ بیارم.
-لازم نیست خوب میشه.
پنبه را الکلی کرد و گوشه ی لب یزدان گذاشت.
از سوزش زیادش چهره ی یزدان فشرده شد.
لبخند کوچکی گوشه ی لب هیوا نشست.
-چندساله اینجا زندگی می کنی؟
یادش مانده بود وقتی داریوش خبر حاملگی هیوا را داد.
هیوایی که قسم خورده بود بچه اش را نگه می دارد اگر تمام دنیا انگ هرزگی به او بزنند.
می دانست بچه ی خودش است.
چون از رابطه ی همان شب فهمید باکره است.
همان وقت بود که به داریوش گفت شش دانگ حواسش را به هیوا بدهد.
نه فقط بچه، باید هیوا هم سالم بماند.
در کمال تعجب هم از هیوا نفرت داشت هم هنوز عاشقش بود.
انگار که غیر از خودش احدی حق نداشت نه آزارش بدهد نه نابودش کند.
داریوش هم مو به موی خواسته های یزدان را انجام داد.
سیر تا پیاز حرف هایش بی کم و کاست در حق هیوا انجام می شد.
در اصل هیوایی که تمام زندگیش را مدیون داریوش و زنش می دانست، زیر بال و پر یزدان بود.
حتی همان رستوران هم نیمی از آن به نام خود یزدان بود.
مدیر اصلی هم یزدان بود.
اما با رفتن یزدان، داریوش جانشینش شد.
-5 ساله!
خانه پیدا کردن و کار دادن هم زیر سر یزدان بود.
تنها کاری که یزدان نتوانست کند راضی کردن سرهنگ به بخشیدن هیوا بود.
چندین بار داریوش را فرستاد.
خودش تماس گرفت.
نشد که نشد!
مرغ این مرد یک پا داشت!
-باید بیای کنار خونه ی داریوش!
هیوا به عمد پنبه را محکم روی زخم فشار داد.
یزدان آخی گفت.
-من جایی نمیام.
یزدان با تاکید گفت: وقتایی که نیستم می خوام مواظب پریا باشی.
هیوا بر و بر نگاهش کرد.
-خواسته ات زیادی نیست؟ دختر تو چه ربطی به من داره؟
-ربطش اینه که باید باهاش ارتباط پیدا کنی تاوقتی آماده باشی که عقدمون تو دفترخونه ثبت بشه.
پنبه را درون ظرفی که با خودش آورده بود انداخت و گفت: این خوابایی که دیدی من توش نیستم.
-اصلش تویی!
-من حتی فرعشم نیستم.
با پنیه ی تمیزی صورت یزدان را پاک کرد.
-برای همینه که به هیشکی دست نمی زنی اما اینقد راحت نزدیک منی بدون اینکه احساس گناه بهت بده؟
لجش گرفت.
حتما باید چیزی پیدا می کرد که خلع سلاحش کند.
چسب زخمی برداشت و گوشه ی لبش چسباند.
-این محرمیت باعث نمیشه که بتازونی.
یزدان مچش را گرفت و گفت: می خوامت می فهمی؟
هیوا دستش را کشید و با جعبه و بقیه وسایل پخش شده بلند شد و گفت: نه نمی فهمم، نمی خوامم بفهمم.
به سمت آشپرخانه ی اپنش رفت.
پوزخند زد و گفت: چطوری می خوای زنی که یه بار خیانت کرده رو باور کنی؟ بعید نیست شاید بازم رفتم.
یزدان مهربان نگاهش کرد.
طعنه ی کلامش رسوخ کننده بود.
-دیگه اینکارو نمی کنی!
-با چه اطمینانی این حرفو می زنی؟
یزدان با پررویی و اطمینان گفت: چون عاشقم میشی.
هیوا برگشت و نگاهش کرد.
دست هایش کنارش مشت شد.
مگر می مرد که عاشق این مرد شود.
آن هم با ظلمی که 5 سال پیش در حقش کرد.
زیر کتری را خاموش کرد و چایش را دم کرد.
یزدان از جایش بلند شد و به سمتش آمد.
-بزرگ شدی، دیگه هیوای 20 ساله نیستی، خانم شدی…
هیوا با غم لب زد: کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.
فنجان ها را پر کرد و روی اپن گذاشت.
-می دونم چای های عطردار رو دوس داری اما نداشتم تو خونه، گل محمدی دارم بریزم؟
یزدان فنجانش را برداشت و گفت: خیلی وقته چای عطردار دیگه نمی خورم.
کنجکاوانه پرسید: چرا؟
-با اینکه دوسم نداشتی فقط تو علایق منو می دونستی نه بقیه…
منظورش را فهمید.
پس واقعا با مریم خوشبخت نبود.
شاید خدا یزدان را اینگونه مجازات کرد.
زندگی بدون عشق و خوشبختی!
-برای صورتت یخ نیوردم.
-گفتم لازم نیست.
هیوا گوش نکرد.
به سراغ یخچالش رفت که یزدان هم وارد آشپزخانه شد.
آشپزخانه به قدری کوچک بود که شاید 4 تا آدم به زور در آن جا می شدند.
خانه اش بیشتر شبیه قوطی کبریت بود.
در کوچک فریزر را باز کرد که یخ را درآورد.
یزدان از پشت مچ دستش را گرفت.
دلش می خواست بغلش کند.
ببوسدش!
ببوسدش، ببوسدش…آنقدر ببوسدش که از سقف اتاق برف ببارد.
با ولع زیادی از پشت بغلش کرد.
دست هایش را دور شکم هیوا حلقه کرد و گفت: عجیبه که دلتنگتم.
هیوا تکان نخورد.
جلوی در باز یخچالش ماند.
حس عجیبی داشت.
انگار تازه داشت این حجم دوست داشتنی را تجربه می کرد.
یزدانی که الان بغلش کرده بود قبل ترها این همه عشقش را نشان نمی داد.
عشقش فقط یک خواستن درون دهانش بود و چشمانی که برق می زد.
اما الان با بی پروایی حرف هایش را می زد.
بغلش می کرد و می بوسیدش!
-بیا تو زندگیم.
با کاوه هم این حس های الانش را نداشت.
همه چیز داشت جور خاصی اتفاق می افتاد.
قلبی که هیچ وقت برای هیچ مردی نتپیده بود الان با این آغوش تنگ و داغ در حال تپیدن بود!
باید خودش را کنترل می کرد.
او عاشق یزدان نبود.
این مرد همان شوهر بی رحم و متجاوز 5 سال پیش بود.
که حتی برای بارداری زنش هم برنگشت.
حلقه ی دست یزدان را باز کرد و گفت: انگار واقعا به یخ احتیاج نداری.
زیر دست یزدان فرار کرد.
در یخچال را بست و گفت: من باید لباسمو عوض کنم.
اتاق خواب نداشت.
همه چیزش درون کمد دیواری بود.
لباس هایش را برداشت و وارد حمام شد.
به محض اینکه لباس هایش را عوض کرد از حمام بیرون آمد.
یزدان نبود.
سرکی به آشپزخانه کشید.
آنجا هم نبود.
یعنی رفت؟
پوفی کشید و به سمت آشپزخانه رفت.
درون رستوران که چیزی نخورد.
حداقل الان چیزی بخورد.
کاش یزدان دست از سرش بر می داشت.
با این استرسی که یزدان به جانش می انداخت نمی توانست کاری کند.
عملا داشت زندگی آرامش را دستخوش تغییر می کرد.
به اپن تکیه داد و با خودش فکر کرد کاش یزدان برنگشته بود.
************

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 3.0/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 27

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *