خانه / آخرین مطالب / رمان هزار چم پارت 22

رمان هزار چم پارت 22

رمان هزار چم فصل  ششم نوشته زینب ایلخانی شصت تیپ مرجع دانلود رمان های آنلاین

رمان هزار چم به قلم زینب ایلخانی فصل اول تا اخر جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید شصت تیپ مرجع دانلود و معرفی رمان های ایرانی عاشقانه

رمان پیشنهادی:رمان زیبای معجون از اینجا کلیک کنید

با حرص و خنده گفتم:

_حالا که مجبورت کردم بریم یه سر خونمون و اونجا يه ساعت، بخور دادي و ماسك زدم واست، مي‌فهمي!

دست هايش را به نشانه تسليم بالا برد.

_ بيا و از من گردن شكسته بگذر.
بابا من با اين سن و اين هيكل، زشته از اين قرتي بازيا كنم، از من گذشته اين كارا.

انگشت اشاره ام را به نشانه تهديد، به سمتش در هوا تكان دادم.

_ نياي كشتمت! پيرمرد، بي حوصله شدى؛ اصلا واسه چي زن گرفتي؟! هان؟

كمي نزديكم شد و گفت:

_ نه، همچين پيرمردِ پيرمردم نيستم!

با طنازي نزديكش شدم و گفتم:

_ثابت كن!

دست هايش را سمت آسمان گرفت و گفت:

_ واي خدايا!
خودت امشب به فرياد من برس
و منو، اين شب آخري از شرِ وسوسه، نجات بده.

با عشق خنديدم و تماشايش كردم و گفتم:

_ ديوونتم امير!
ديوونه!

درب ماشين را برايم باز كرد و گفت:

_ حالا اين ماسكه كه مي‌خواي واسه ما بزني چيه؟ خوردني هم هست؟

در حال سوار شدن خنديدم و گفتم:

_ شكمو، نگران نباش. مرضيه جون يخچال خونمون رو پر از چيزاي خوشمزه كرده.

دست به شكمش كشيد و گفت:

_ كمربندتو ببند كه مي‌خوام گازشو بگيرم.

چند ساعتي در خانه خودمان مانديم و وقت رفتن چنان بغض داشتيم از جدايي، كه انگار نه انگار قرار بود؛ از فردا در كنار هم، در اين خانه، ميهمان هميشگي شويم…

خانه اي كه تماما نتيجه عشق و تلاش خودمان بود!
خانه اي كه قبل از خريد وسايل،
ساعت ها روي يك زير انداز كوچك، وسط سالنش مي نشستيم و براي روزهاي مشتركمان رويا مي بافتيم.

وقتي به خانه مادر رسيديم، قبل از پياده شدن، دوباره تاكيد كرد.

_ عزيزم، يه دمنوش بخور آروم بخواب. صبح ميام دنبالت.

دست بردم و تسبيحش را از دور دنده ماشينش برداشتم و با بغض گفتم:

_ اينو ببرم امشب؟

چشم هايش را روي هم فشرد و گفت:

_نگران هيچي نباش، اون بالاسري حواسش به همه چيز هست.

***

چه قدر فقيرند آنان كه قلبشان از عشق و باور خالى است، چه قدر بيچاره اند كه حتى توان فهم فقرشان را ندارند!
آدم هايى كه دنيا را فقط تا نوك دماغ پر افاده شان مي بينند و هركس از خط دنيايشان قدرى آن طرف تر باشد، در ديدشان يا مسخره است، يا حقير!

داروخانه كوچك قديمي شلوغ بود، ويروس جديد سرماخوردگي فراگير شده و خيلي وقت بود كه نسخه ساهيار در نوبت بود.
تمام مدت از نگاه و حركات زشت دو خانم در صف عذاب مي كشيدم. مدت طولاني بود كه در حال پچ پچ و مسخره كردن خانم نسخه پيج بودند. از دقيق نگاه كردن به آدم ها و رصد صورتشان متنفر بودم اما وقتي زن با خنده و آرام گفت:

_ ابروهاى پاچه بزى و سيبيلش رو برنداشته كه تو چهل سالگي عروس شد مثلا تغيير كنه خير سرش؟

بي اختيار نگاهم سمت صورتش رفت، سي و چند ساله نشان مي داد، بسيار ساده پوش بود و چشم هايش خيلي خسته و بي رنگ نشان مي داد.

زن ديگر با خنده مي گويد:

_ بيچاره ده ساله همين يه شال سرشه.
دلم واسه دختر ترشيده ها خيلي مي سوزه!
مادرشم پا نميشه بياد جلسه ختم انعام هفتگيمون بلكه بگم همه واسش ذكر بگن بخت دخترش باز شه؛ از اين سر و شكل پشمالوش چند ساله حالمون ديگه بد شده!

زن ديگر با فيگور خيلى فهميدگي مي گويد:

_ دين و ايمون درست حسابي ام ندارن اين چيزا حاليشون باشه!

نگاهم خشك شد روي دست هاي خسته و پر مويش كه با دقت داروها را داخل كيسه مي گذاشت.
بغض داشتم، دلم براي زنان سرزمينم مي سوخت، دلم براى آن دو خانم ديگر كه هنرى جز خاله زنكي نداشتند بيشتر مي سوخت.
نفس عميق كشيدم و آرام به شانه يكي از خانم ها زدم، با عشوه برگشت و يك طور نه چندان راغب گفت:

_ بله؟؟

در حالى كه با چشم هايم دختر نسخه پيج را نشان مي دادم گفتم:

_ كلمه ترشيده مال اون زماني بود كه يه زن هنري جز شوهر كردن و زاييدن نداشت.
اين بنده خدا داره كار كلي آدم مريض رو راه مي ندازه!

زن با حرص گفت:

_ به تو چه؟
فضولى؟

لبخند زدم و گفتم:

_ وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَهٍ لُمَزَهٍ

با چشم هاى گرد شده نگاهم كرد و زن ديگر با خشم گفت:

_ چي بلغور مي كني؟

همان لحظه نسخه پيچ با صداي بلند گفت:

_ ساهيار جبارزاده! داروهاش آماده است.

قبل اينكه سمت پيشخوان داروخانه بروم گفتم:

_ آيه قرآنه، توي همون جلسات ختم قرآن فكر كنم معنيشو بهتون گفته باشن.

بعد در حالي كه فاصله مي گرفتم گفتم:

_ واي بر هر عيب جوى طعنه زننده!

ساهيار بعد از تزريق آمپولش اين قدر بي حال شده بود كه در ماشين خوابش برد. نزديك كلبه كه رسيديم با ديدن اتومبیل ناشناس سرعتم را كم كردم، با خودم فكر كردم شايد رخساره ميهمان داشته باشد،
اما قلبم طور ديگرى حدس زده بود.
بى اختيار برگشتم و ساهيار را تماشا كردم،
مرد كوچك كلبه ام!
جبار زاده كوچك!
شهاب كوچك!
از ماشين كه پياده شدم، سريع ساهيار را داخل پتو پيچيدم و بغل كردم.
رخساره که از صداي ماشين متوجه بازگشتم شده بود، سريع به ايوان خانه اش آمد و گفت:

_ اومدي ريحانه خانم جان؟

با لبخند گفتم:

_ جانا كه اذيتت نكرد؟
بيدار نشده؟

قبل از اينكه بخواهد حرفي بزند با حضور تارا در ايوان خانه اش هر دو ساكت شديم، شوكه شده بودم، اصلا انتظار نداشتم روزي او را اينجا ببينم!…
اما روزگار دقيقا صفحه بازى انتظارهاي نداشته ماست!
قرار بود يك جبارزاده ديگر را از دست بدهم،
آمده بود طفلش را ببرد، بغض داشت و عذاب وجدان در صدايش موج مي زد، مي گفت قرار است در مجازات شهاب تخفيف صورت بگيرد و مدت حبسش كمتر شود. آمده بود که تا بازگشت شهاب براي فرزندشان مادري كند.
فكر دل بيچاره من را نكرده بود!
نمي دانست سايه مردانه هرچند كوچكش، اميد اين كلبه است؛
نمي دانست تا چه حد به اين شيرين زبان با معرفت عادت كرده بودم!

اما انگار قرار بود من از دست دادن را بارها تمرين كنم تا تمام عضلات روحم ورزيده شود و به دست آوردن را بهتر بلد شوم.

چمدان كوچك چرخ دار قورباغه اي كه خودم برايش خريده بودم را روي زمين مي كشيد.
بار چندم بود كه برمي گشت و با يك بهانه رفتنش را به تاخير مي انداخت.

_ ريحانه! مسواكمو جا نذاشتم؟

بغضم را قورت دادم و با لبخند گفتم:

_ نه قربونت برم،
تازه جا هم گذاشته باشي نگراني نداره،
من زود به زود ميام تهران واست ميارم.

چشم هايش سرشار از تمنا شد.

_ زود به زود؟

براي بار آخر بغلش كردم و بوسيدمش.

_ زود، خيلي زود!
جانا دلش واسه داداشش تنگ مي شه، من دلم تنگ مي شه، واسه همين زود ميايم.

با ذوق گفت:

_ آخ جون! تازه قراره شهاب جانم زود از سفرش بياد.

چشمم به چشم هاي اشك آلود تارا كه خورد، نتوانستم جلوى خودم را بگيرم و نپرسم.

_ بهش يه فرصت ديگه مي دي؟
واسه ساهيار! واسه زندگيت!

تلخ خنديد و اشك هايش را پاك كرد.

_نتونستم سر خودم كلاه بذارم، واقعيت اينه من عاشق اين آدمم!
تا وقتي زنده ام هم جز اون نمي تونم به كسي فكر كنم،
اما اينم خوب مي دونم كه من براي شهاب حالا ديگه يه انتخاب اشتباهم!
حتي خودشم اينو فهميده.

ساهيار هم مي رود ، اما من يقين دارم در پس هر جدايى و از دست دادني، پرودگارم بي شك بهترين را برايم كنار گذاشته است.

ما ساده شروع كرديم.
همه چيز، يك طور زيبا، ساده بود!

قصه اي كه شايد، من روزى چند بار در ذهن خودم مرور مي‌كنم و هيچ وقت اين تكرار، ذره ای از شيريني اش كم نمي‌كند.

از صبحِ روزى كه لباس سپيد پوشيدم و براي همیشگی با او بودن، كنارش رهسپار شدم،
خاطرات شيرين روز عروسي را بارها و بارها، هر وقت كه احساس مي‌كنم كم آورده ام، در ضميرم تكرار مي‌كنم.

به خودم كه مي آيم لبخند روي لبم نشسته و انگار سالها جوان شده ام….

آن زمان كه سنت شكستم و دلم نخواست براي بيعت با عشقم سه بار ترديد كنم و همان مرتبه اول با شوق گفتم:

_ مگه ديوونم برم دنبال گل و گلاب، وقتي گلستون كنارم نشسته؟!

كمي از شرم سرخ شد و زير لب گفت:

_ نوكرم!

خطبه عقد كه تمام شد، خودش پيش قدم شد.
دو دستم را ميان دستانش گرفت، بعد همان طور كه پيشاني ام را مي بوسيد؛ آرام نجوا كرد:

_مهر منو توى قلبت، براى هميشه مي‌پذيري؟

اشكم روي دست هايش چكيد و گفتم:

_هميشه‌ هميشه!

دعاهاى خير همه، مخصوصا چشم هاي بيوك آقا، پشت سرمان بود.

وقتي بعد از مراسم، پاي در خانه بخت مي گذاشتيم؛ خيالمان راحت بود كه قدم هايمان را درست و راسخ برداشته ايم.

روي تخت دراز كشيدم و دوباره يك طور عميق بو كشيدم،
و از بوي چوب نو، ملحفه نو! گل و اسپند مست شدم…

بعد با صداي بلند گفتم:

_ خدايا شكرت! شكرت!
شكرت!

خنديد و كنارم نشست. آرام كنار لبم را بوسيد.
دست كشيدم روي صورتش، بعد با شيطنت، محكم گونه هايش را بوسيدم و گفتم:

_ آخ… چه قدر دلم مي‌خواست با خيال راحت اين لپ هاي تپل رو ماچ كنم!

لبخند كه مي‌زند؛ چشم هايش يك طور شيرين جمع مي شود و من بيشتر بي تابش مي شوم.

در حال باز كردن دكمه هاي پيراهنش، مي‌گويد:

_ عروس خانم پاشو كمكت كنم پيرهنتو در بياري.

در حال در آوردن كفشم، گفتم:

_ پاهام باد كرد توي اين كفش!

خم شد و كمكم كرد. بعد شروع كرد به نوازش و بوسيدن پاهايم. خجالت زده خودم را قدري جمع كردم. با مهرباني گفت:

_ ميرم يه دوش بگيرم، وانم پر مي‌كنم واست.
خوبه؟

با خجالت گفتم:

_ نه زحمت ميشه. تو اومدي، منم ميرم يه دوش مي‌گيرم، كافيه.

بلند شد و خيلي عادي گفت:

_ باشه عشقم!

سمت حمام كه رفت، كمي جا خوردم.
راستش انتظار ديگري در ضمير زنانه ام بيداد مي كرد اما…

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون بابت هزارچم وخسته نباشید

    No votes yet.
    Please wait...
    • با سلام و ممنون از شما

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *