خانه / آخرین مطالب / رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 7

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 7

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین

جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از رمان ساتی نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

فرهان”
با صدای محمد حسین که من رو مخاطبش قرار داده بود سریع از جا پریدم.
نمیدونم چجوری وسایل رو کنار خونه گذاشتم خودم رو به تلفن رسوندم
اما با شنیدن صدای خانوم بزرگ تمام تنم لرزید.
_الو فرهان.
_جانم؟
_تیمسار گفته هر جور شده باید برگردین.
عصبی بدون این که کنترلی روی خودم داشته باشم داد زدم.
_بیام که زنم رو جلوی چشمام زنده به گور کنن؟
_چیزی نمیشه فرهان بهت قول میدم.
_فعلا قراره یک ماه اینجا بمونیم.
_برگرد فرهان…
بلند تر از قبل فریاد کشیدم:
_من حرفم رو زدم خداحافظ.
بدون این که منتظر جوابی از طرفش باشم گوشی رو گذاشتم با حلقه شدن
دستای گندم دور بازوم نگاهی به چشمای قشنگش که مژه های پر و بلندش
بهش جلوه خاصی میداد زل زدم.
_چی شده فرهان کی بود؟
نگرانی تو صورتش موج میزد..کف دست راستم رو روی گونه چپش گذاشتم
در حالی که با شستم صورتش رو نوازش می کردم گفتم:
هیچی خانومم.
ناراحت گفت:
نمیخوای بگی نگو…نکنه دوباره دردسر شدم برات؟
دستم رو پس کشیدم اخم غلیظی کردم و گفتم:
دیگه هیچوقت این حرف رو نزن.
با خجالت سرش رو پایین انداخت.
_این رو نگفتم که خجالت بکشی گفتم که بدونی چقدر دوست دارم هیچوقتم
برای کارایی که کردم برات اذیت نشدم.
لبخند شیرینی زد دلم براش ضعف رفت با محبت گفتم:
قربون خنده هات برم .
سریع خنده ش رو جمع کرد صدای قهقهه م بلند شد محکم بغلش کردم.
اون قدر ریز بود که توی بغلم گم می شد.
_چقدر کوچولویی خانوم؟
آروم خندید روی سرش رو بوسیدم.
_فرهان؟
_جانم خانوم؟
_دلم شور میزنه نگرانم…
اخم غلیظی کردم.
_مگه من مردم؟
هول کرده گفت:
خدا نکنه این چه حرفیه؟
_کاش می تونستم واسه همیشه بیارمت شهر میترسم از روزی که
من نباشم…
نفسم رو فوت کردم و گفتم:
گندم روزی که من نبودم باید بری از روستا نمیخوام روحم عذاب بکشه از…
انگشت اشاره ش رو روی لبام گذاشت اخم غلیظی کرد و گفت:
نباشی همون بهتر که بمیرم ، دوستت دارم فرهان.
این اولین ابراز علاقه گندم بود قلبم از خوشحالی تند میزد لبام رو روی
چشماش گذاشتم و عمیق بوسیدمش.
***
گندم”
سه هفته از استقرارمون توی شهر گذشته و روز به روز علاقه م به فرهان
بیشتر میشه احساس می کنم قسمتی از وجودم شده موقع هایی که خونه
نیست ، عصابم به هم میریزه با صدای مرضیه خانوم نگاهی بهش کردم کنارم
روی صندلی نشست و گفت:
خانوم جون تو فکری چیزی شده؟
_نگران فرهان م مرضیه خانوم امشب خیلی دیر کرده.
_میاد خانوم نگران نباش.
با رفتن برق ترسیده دستم رو به بازوش بند کردم و گفت:
وای چی شد؟
_چیزی نیست برق رفت الان درستش می کنم.
بازوش رو سفت چسبیدم و ترسیده گفتم:
وای نه نرو مرضیه میترسم.
_نترس خانوم جونم میخوای شمام باهام بیا.
_آره میام.
از جا بلند شدیم به طرف پنجره رفتیم برق بقیه خونه ها روشن بود انگار
فقط برق خونه ما رفته بود.
هیچ جایی رو نمیدیدم همه جای خونه تاریک بود با کمک مرضیه به سختی
وارد آشپزخونه شدیم بعد از روشن کردن فانوس خواستیم از آشپزخونه
خارج شیم که با صدای بلند شکستن چیزی جیغ بلندی کشیدم روی زمین
نشستم.
زیر دلم تیر بدی کشید خیسی چیزی رو روی لباس زیرم احساس کردم سرم
تیر می کشید و به شدت درد می کرد.
یه آن چشمام سیاهی رفت آه از نهادم بلند شد مرضیه نگران فانوس رو
جلوی صورتم گرفت و ترسیده گفت:
ای وای خاک تو سرم خانوم چی شد چرا رنگتون پریده.
به سختی نفس می کشیدم با ترس گفتم:
فرهان.
یه دفعه برق ها روشن شد صدای فرهان و محمد حسین توی حیاط پیچید.
خون تمام پیرهن سفیدم رو برداشته بود ، مرضیه با دیدنم وحشت کرد.
از خونه بیرون رفت از دیده م خارج شد؛ فقط صدای جیغ جیغاش
رو می شنیدم.
_خان بد بخت شدیم خانوم به خونریزی افتاده.
هنوز چند دقیقه از حرفش نگذشته بود که فرهان هراسون داخل اتاق شد.
با دیدن وضعیتم من رو توی بغِلش گرفت و رو به محمد حسین داد زد:
برو ماشین رو حاضر کن سریع.
از درد زیر دلم نمی تونستم نفس بکشم ترسیده بازوش رو چنگ زدم.
_فرهان…درد دارم.
_جان الان میریم درمونگاه عزیزم.
رو به مرضیه بلند داد زد:
مرضیه خانوم توام بیا پیش گندم باید رانندگی کنم بدو…
سوار ماشین شدیم به محض این که مرضیه اومد ماشین رو راه
انداخت ؛ به سختی نفس می کشیدم چشمام سیاهی میرفت فرهان برگشت
و رو بهم گفت:
گندم چرا اینجوری شدی؟
سرم رو که به سمتش چرخوندم ؛ چشمام سیاهی رفت و دنیا جلوی چشمام
تیره و تار شد از هوش رفتم صدای دادش آخرین چیزی بود که شنیدم…
.
با صدای زمزمه های کسی به هوش اومدم زیر دلم تیر می کشید دستی
بهش کشیدم چشمم به سرم توی دستم خورد صدای صحبت های فرهان
با یه مرد غریبه میومد سرم کمی درد می کرد.
_بچه سالمه؟
بچه چه بچه ای راجع چی داشتن صحبت می کردن؟
_سالمه خان ولی باید خیلی مراقب باشی رحمش حساس شده بار شیشه داره.
نباید کارای سنگین کنه وگرنه بچه سقط می شه برای خودشم خطرناکه.
_سهراب چیکار کنم اگه بلایی سر گندم بیاد..؟
_اینارو نگفتم بترسی پسر گفتم بیشتر مراقبش باشی استرس اصلا براش
خوب نیست.
گلوم خشک شده بود ؛ لبام میسوخت از خشکی زیاد بحثشون که تموم شد
دکتراز اتاق خارج شد و فرهان به طرفم اومد اشک از گوشه چشمم سر
خورد و روی لبای خشکم نشست باورم نمیشد حامله باشم.
فرهان با دیدن چشمای بازم به طرفم اومد و گفت:
خوبی مامان خانوم؟
قطره اشک دیگه ای روی گونه م نشست با نگرانی گفت:
چیشده درد داری؟
با گریه گفتم:
_فرهان.
_جونم عزیزم؟
_من چرا این قدر بد بختم؟!
اخماش توی هم گره خورد عصبی گفت:
چی شده مگه؟
_من این بچه رو کجای این زندگیم جا بدم؟
_ این چه حرفیه راجع پسر من میزنی؟
وسط اون همه غم تلنبار شده تو دلم با حیرت نگاش کردم.
از کجا میدونی پسره؟
_چون بچه منه بچه اولم باید پسر باشه خان روستا.
_دیوونه ای تو؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
چی گفتی به خان؟؟؟ گفتی دیوونه بدم فلکت کنن ضعیفه؟
خنده از ته دلی کردم ؛ فرهان با دیدن خندم خوشحال شد ، دستم رو زیر
شکمم که بخاطر خنده زیاد تیر کشیده بود گذاشتم.
نگران کنارم روی تخت نشست دستم رو توی دستاش گرفت و گفت:
درد داری؟
_نه مهم نیست.
_گندم اگه یه درصدم این بچه باعث مرگت بشه بی برو برگشت سقطش
می کنی.
به چشماش نگاهی کردم و با بغض گفتم:
این چه حرفیه دلت میاد؟
روسریم رو کنار زد و شروع به نوازش موهام کرد همزمان گفت:
یه تار موت اندازه دنیا برام ارزش داره گندم این بچه حافظ جونت شد
خیالم رو از بابت همه چیز راحت کرد الان هر وقت که بخوایم میتونیم
برگردیم روستا.
با اخم نگاهی بهش کردم و گفتم:
چرا قبل باردار شدنم نمی تونستیم بریم؟
مگه چه خبره تو روستا؟
_ببین گندم عموی بابام اومد ؛ همون روزی که زدیم از روستا بیرون.
_خوب.
_اجرای مراسم از هر چیزی برای اون ها مهم تره به گوشش رسیده
بود که مراسم رو اجرا نکردیم.
_مگه بر اساس قانون عمل نکردیم؟
_آره ولی تیمسار هیچ قانونی براش مهم نیست فقط به فکر اجراست.
دلم لرزید از اسم تیمساری که به زبون آورد حس بدی بهم دست داد
دستم رو نوازش وار روی شکم صافم کشیدم و گفتم:
اگه قانون براش مهم نیست پس حاملگی من هم نمی تونه جلوش رو
بگیره میترسم فرهان نریم روستا خواهش می کنم.
صورت ترسیده م رو قاب گرفت و با اطمینان گفت:
گندم مطمئن باشه تا وقتی زنده ن نمیذارم اتفاقی برات بیافته مردم روستا
حمایتم می کنن خیلیا مخالف این رسومات مسخره ن قبل رفتن میگم به خانوم
بزرگ که توی روستا پخش کنه بارداریت رو اون موقع هیچ کس جرات
نمی کنه دست به ناموس خان بزنه.
نگاه آروم گرفتم رو به نگاش گره زدم و با عشق گفتم:
تو باشی دلم آرومه خان .
اخم غلیظی کرد و گفت:
خوب شی جواب این خان گفتنت رو میدم.
نگاه مظلومی بهش انداختم و با شیطنت گفتم:
دلت میاد خان؟
دستش رو مشت کرد و گفت:
گندم سوء استفاده داری می کنیا.
_مگه من چی گفتم خان؟
انگار با این حرفم طاقتش رو از دست داد و سرش رو توی گردنم فرو
کرد و گفت:
خودت خواستی.
با خوردن نفساش به گردنم صدای قهقهه م بلند شد و با دستم سرش رو
پس زدم و گفتم:
فرهان نکن قلقلکم میاد.
لباش رو روی گردنم گذاشت کامی ازش گرفت چقدر بوش رو دوست داشتم
بوی پدرم رو میداد بر عکس تمام نزدیکی هایی که داشتیم جواب بوسه ش
رو این بار دادم گردنش رو عمیق بوسیدم شوکه سرش رو جدا کرد و به
چشام نگاه کرد دستش رو روی گردنش گذاشت انگار باورش نمیشد من هم
ببوسمش.
لبخندی به حیرتش زدم و گفتم:
چیشد؟
به سختی بزاقش رو قورت داد و گفت:
هی..هیچی بریم.
_کجا؟
_خونه.
_مگه مرخصم شدم؟
_هان؟
_حالت خوبه فرهان؟
یه دفعه انگار که به خودش اومد و گفت:
آره تو خوبی؟
خنده م گرفته بود لبخند عمیقی توی صورتم نشوندم و گفتم:
خوبم.
_راستی ویار نداری؟
_نه فعلا حالم خیلی خوبه فقط…
_فقط چی؟
_نگرانم یکم.
_من پیشتم نگران چیی تو.
_این که نباشی و بترسه دلم….
لبای گرمش رو روی پیشونیم فشار داد و گفت:
میخوای فواد م ترسو بار بیاد؟
گیج نگاش کردم.
_فواد کیه؟
لبخندی زد در حالی که دستش رو روی شکمم نوازش وار می کشید گفت:
پسرمون.

قهقهه ای زدم و گفتم:
_دیوونه اسمم انتخاب کردی براش اصلا اسمش رو من باید بذارم.
_چی میخوای بذاری؟
یه دفعه غم به دلم نشست با بغض گفتم:
پسر باشه ویهان.
بر عکس این که فکر می کردم خوشحال میشه اخم غلیظی کرد و ازم
جدا شد..
_فرهان؟
_هیچی نگو گندم.
از اتاق خارج شد من رو حیرت زده رو تنها گذاشت با کلی فکر جورواجور
علت رفتارش رو نمی فهمیدم مگه من چی گفتم.
عصبی دستی به پیشونیم کشیدم ؛ دلم میخواست کنارم باشه بغض توی گلوم
نشست.
قطرات اشکم روی گونه هام نشستن حساس شده بودم دستای سردم رو به
هم فشار دادم با ورود مرضیه خانوم سریع اشکام رو پاک کردم.
و با صدای گرفته ای گفتم:
میشه بیرون باشید حالم خوب نیست؟
نزدیکم شد بدون توجه به حرفم در حالی که پتو رو روم می کشید دستش
به دستم خور کمی ترسید هول زده گفت:
دستاتون یخ کرده خانوم.
_خواهش می کنم برو.
_آقا گفت مراقبتون باشم.
با بغض گفتم:
نیازی به مراقبت ندارم برو بیرون.
وقتی دیدم توجهی بهم نمی کنه عصبی داد زدم.
_نشنیدی چی گفتم؟
شکمم بخاطر دادی که زدم منقبض شد و تیری کشید ناخودآگاه آخ خفیفی گفتم
و خم شدم در بلافاصله باز شد.
فرهان با دیدن رنگ و روی پریده م به طرفم اومد خواست دستم رو بگیره
که عصبی رو بهش گفتم:
دست به من نزن برید بیرون همتون.
با دست به طرف مرضیه اشاره کرد که بیرون بره سکوت بینمون رو صدای
گریه م می شکست فرهان عصبی دستی به موهاش کشید و چیزی نگفت.
_چند روز دیگه مرخصی بگو هر چی میخوای مرضیه برات آماده
کنه؛ باشه؟
جوابی بهش ندادم که عصبی تر از قبل گفت:
نشنیدم.
بی توجه بهش به طرف دیگه ای نگاه کردم چونه م رو عصبی بین دستش
گرفت و گفت:
حرفی که زدی برام سنگین بود ؛ اونی که باید قهر بکنه منم نه تو پس
بازی در نیار که عصبی میشم.
با ناباوری نگاش کردم چشام به اشک نشست باورم نمی شد این فرهان باشه
که با من اینطور صحبت می کنه مگه من چی گفته بودم؟
دستش رو از چونه م جدا کرد تو دورترین فاصله از من روی صندلی نشست.
اون قدر خسته بودم که بی توجه به همه اتفاقات همین که سرم رو روی
بالش گذاشتم خوابم برد.
***

رمان ساتی نوشته مریم پیروند
دانلود کامل رمان ساتی
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *