آخرین مطالبرمان سراب

رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت آخر

رمان سراب نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

ایشون هم نوشین ..
با هر دو دست دادم و لی هنوزم باورم نمیشد که فرید تو دفتر مریم خانم کار می کنه …
طیبه گفت : چایی می خورین یا نسکافه ؟
فرید گفت : من میارم پریسا خانم بگو چی می خوری ؟من که دارم شاخ در میارم چرا نگفتی تو زندان با مریم خانم آشنا شدی ؟
گفتم اصلا فکر نمی کردم تو ایشون رو بشناسی …
گفت : بگو چی می خوری ؟
گفتم :نسکافه لطفا واقعا گلوم خشک شد ..
کمی بعد همه دور هم نشسته بودیم و نسکافه می خوردیم و از این اتفاق عجیب حرف می زدیم ….
همه خونگرم و مهربون به نظر می رسیدن …
پرسیدم : دادگاه مریم جون کی تشکیل میشه ؟ گفت : دوشنبه دیگه هشتم ..
گفتم : شما همه اینجا کار می کنین وکیل هستین ؟
گفت : بله همه اینجا کار می کنیم ولی وقتی مریم جون باشه وقت نداریم سرمون رو بخارونیم ..
فرید گفت : خوب الانم نداریم ؛؛ به خدا کم اتفاق میفته اینطوری جمع بشیم …
نوشین گفت : راسش پریسا جون چند روز پیش مریم جون رو دیدم ..
سفارش شما رو به من کرد و گفت اگر اومدی اینجا ازت بخوایم با ما همکاری کنین …
گفتم : ولی من؛؛ نه بابا ..من که کار شما رو بلد نیستم ..
شما ها وکالت می کنین و من هیچ سر رشته ای ندارم ..مریم جون نسبت به من لطف داره …

طیبه گفت : مریم جون خودش میاد انشالله .. ولی به من گفت ازت بخوام کارای دفتر رو شما به عهده بگیرین ..
پذیرش موکل ..درست کردن پرونده ها اینکه هر کدوم مال کیه ..یاد داشت کردن دادگاه ها ..
ملاقات های مریم جون …ما هم باید به کارای خودمون برسیم …
گفتم : من از خدا می خوام ولی شما مطمئنی ایشون منو می خواد ؟ یا شاید می خواسته به من لطف کنه؟ …
آخه فکر نکنم به درد این کار بخورم ….
یکی از آقا ها که معلوم بود سنش از همه بیشتره گفت : ولی مریم خانم در این طور موارد سخت گیره و به خاطر لطف دفترشو دست کسی نمیده …..
محاله حتما یک چیزی می دونسته که گفته …
نوشین گفت : حالا امتحانش که ضرر نداره ..بابا مردم دنبال کار می گردن شما داری ناز می کنی اونم پیش مریم جون ؟
گفتم : نه بابا گفتم که از خدا می خوام فقط می ترسم .. شرمنده ی ایشون بشم …
ولی نه قبول می کنم حتی شده با پر رویی پیش ایشون می مونم ..اون واقعا زن بی نظیریه ..از کی شروع کنم ؟
طبیه گفت : از همین فردا ..
فرید بلند خندید و گفت : پس همین فردا رو مرخصی می خواد …
همه با اون خندیدیم ..و فکر کردن شوخی می کنه …
در حالیکه فقط من می دونستم اون برای چی این حرف رو زده ..
گفتم : فردا من دادگاه طلاق دارم میشه از پس فردا بیام ؟ …
نوشین گفت : ببخشید چرا؟ آخیش ناراحت شدم .. بالا خره می خوای جدا بشی ؟ چون زندان بودین مشکلی پیش اومد براتون ؟
فرید گفت : نوشین خنگ بازی در نیار همون پرونده ی منه دیگه که داشتم روش کار می کردم …

گفت : آره می دونم ولی نمی دونستم می خوای جدا بشی …. زنشو ول نکرد ؟
همه با کنجکاوی به من نگاه می کرد ن و منتظر جواب من بودن …
حال بدی بهم دست داده بود خجالت کشیدم ….
گفتم : نمی دونم ازش نپرسیدم ..ولی …چون که …آخه …
دست و پامو گم کردم وقتی فهمیدم همه از زندگی من خبر دارن …
نگاهی به فرید کردم و سری تکون دادم ….
با خجالت گفت :پریسا من تقصیر ندارم …. بابا من چه می دونستم به خدا ؛ بلند میشی یک کاره میای دفتر ما ؟ …
خوب ما پروندها مون رو با هم مرور می کنیم و در موردش با هم مشورت داریم….ازکجا می دونستم تو اینجا پیدات میشه …
ما ؛ همه با هم کار می کنیم …..
طیبه گفت : اشکالی نداره عزیزم ناراحت نشو تو که کار بدی نکردی ..نمی دونستی زن داره …
ولی اینم بگم فرید خیلی از شما و خانواده ی شما تعریف کرد مخصوصا از دست پخت مادرتون ….
فرید گفت : وای نگو ..تو عمرم دست پختی به این خوشمزه ای نخوردم ببین پریسا اینا رو هم گفتم ها شاهد باش … یک وقت دلخور نشی ؟ بیشتر شب ها به بهانه مرور پرونده سر شام می رفتم خونه ی شما …
گفتم: واقعا تو این کارو می کردی ؟
گفت : راستشو بگم ؟ ناراحت نمیشی ؟ آره …
و همه با هم خندیدن چون فرید رو میشناختن تمام مدت همه چیز رو به شوخی می گرفت و خودش از همه بیشتر می خندید ..
پرسیدم ..مریم جون از جریان من چیزی نگفت ؟ نوشین گفت : مریم جون ؟ نه بابا اگر صد سال دیگه هم با ما کار می کردی حرفی نمی زد ..
فقط فرید دهن لقه ..فقط گفت که تو توی زندان بودی و آزاد شدی همین …
طبیه گفت : پریسا جان تو اصلا از شنبه بیا ، یکی دو روز بسه برای اینکه به کار وارد بشی تا انشالله مریم جون خودش بیاد ؛
گفتم : ممکنه نیاد ؟
فرید گفت : نه حتما میاد در نهایت وثیقه می زاریم …..
خوب من باید برم دادگاه دارم …
پریسا می خوای برسونمت ؟

گفتم : نه من ماشین دارم ..ولی تا پایین باهات میام ….
از همه خدا حافظی کردیم و قرار شد از شنبه کارمو شروع کنم تا مریم جون بیاد .
با هم اومدیم بیرون ..دم در گفتم : دلم نمی خواست اونا از زندگی من با خبر باشن ..میشه بگی چه چیزایی رو گفتی ؟ ..
لبشو گاز گرفت و یک شکلک در آورد و گفت : همه رو؛؛ سیر تا پیاز ….
گفتم وای چه افتضاح ؛؛ به نظرت بد نشد ؟
گفت : نه بابا ما همه از صبح تا شب با این جور چیزا سرو کار داریم چشم و گوشمون پره ….
گفتم : خیلی خوب دیگه شما برو دیرت نشه …
گفت : من امشب میام خونه ی شما در مورد دادگاه فردا حرف بزنیم ..و بالافاصله خندید و گفت شوخی کردم بابا نمیام ..
دستی تکون دادیم اون رفت ولی من یاد بهنام افتادم ..
که می گفت : من خیلی شوخی می کنم هر کجا زیاده روی کردم بهم تذکر بده ..
راستش هر چیزی منو یاد اون مینداخت و از اینکه فردا می خواستم ازش جدا بشم دلم سخت گرفته بود ..
دل کندن از بهنام که تنها مرد زندگیم بود..برای من با جون کندن فرقی نداشت ..
هرچی به زمانش نزدیک تر می شدم اضطرابی که تو وجودم بود بیشتر شعله می کشید ..
گاهی فکر می کردم پا روی همه چیز بزارم و عشقم رو از دست ندم ..و گاهی یادم میفتاد که با چه نیرنگ و فربیی با من ازدواج کرد و چقدر به من دروغ گفت ..از خودم و اون زندگی بیزار می شدم ..
یاد عکسهای که از اونو زن و بچه اش دیده بودم قلب منو به درد میاورد ..

روز بعد با مامان رفتیم به دادگاه فرید جلوی در بود ..
گفت : بهنام تلفن کرده و گفته حرفی ندارم پس وقتی اومد من و اون میریم حکم رو از قاضی می گیریم و بعد همه با هم میریم محضر و امروز تمومش می کنیم ..
یک لحظه پام سست شد و می خواستم بخورم زمین …
ولی مدام سعی می کردم کسی از حالم با خبر نشه …
دیگه نمی خواستم تو زندگی ضعف نشون بدم …
که بهنام رو دیدم از اون دور میومد ..
پیرهن سیاه تنش بود و با ریش بلندی که داشت و صورتی پر از غم .. شکل عزا دار ها شده بود ..
سلام کرد و ایستاد ..من نمی دونستم به کجا نگاه کنم …
دلم می خواست برم جلو و ازش دلجویی کنم باهاش حرف بزنم ولی می دونستم نباید دیگه به من امیدی داشته باشه .
اون روز وقتی توی محضر خطبه ی طلاق رو جاری کردن و ما دفتر رو امضا کردیم ..انگار بند دل من پاره شده بود …
دلم می خواست فریاد بزنم …ولی با دردی که تو سینه داشتم آروم موندم ..
اما وقتی برگشتم بهنام رو دیدم اشک از چشمش میومد پایین و ریشش رو خیس کرده بود …و مثل یک بچه لب ور چیده بود و قدرت نداشت حتی یک کلمه حرف بزنه ..
دیگه طاقت نیارودم ..با سرعت از اون محضر زدم بیرون و با عجله خودمو رسوندم به ماشین تا اگر بغضم ترکید اون منو نبینه ..
هنوزم فکر می کردم به دست نوازشگرش احتیاج دارم ….
به اینکه نازم رو بکشه و اشک از چشمم پاک کنه ..
کمی بعد مامان و فرید و بهنام اومدن بیرون ..
از پشت فرمون در حالیکه گریه می کردم اونا رو دیدم …

من خونه رو به شرط اینکه به نام زنش کنه بهش بخشیدم ولی اون سیصد میلیون قبل از دادگاه ریخته بود به حساب من بابت مهریه ..
موافق نبودم ..با حرفایی که از شیما شنیده بودم اون پول برای من گوارا نبود که در ازای زندگی از دست رفته ام داشته باشم …
اثاث خونه رو هم قرار شد مامان بره تحویل بگیره و بفروشه یا ببخشه که من هیچکدوم رو نمی خواستم ..
مامان اومد و به من گفت : پاشو بیا پایین تو الان نمی تونی رانندگی کنی ..
دیگه به بهنام نگاه نکردم اون با فرید هنوز جلوی محضر ایستاده بودن که مامان با سرعت از اونجا دور شد …
و من چنان هق و هق گریه می کردم که حتی دل خودمم برای خودم سوخت ..
نمی دونم برای چی ؟
شاید احساس می کردم مظلوم واقع شدم ..
یا از اینکه دیگه بهنام رو نمی ببینم و شوهر من نیست ..
هر چی که بود حالم بیشتر از اونی که تصور می کردم خراب بود …
مامان طاقت نمی آورد و نصیحتم می کرد اما من گوش شنوایی نداشتم …

وقتی رسیدیم خونه یک قرص خوردم و خوابیدم ..و فردای اون روز هم ……
دل از همه چیز بریده بودم و دنیا رو بدون بهنام نمی خواستم ….
ولی بهنامی که در تصور من بود ؛؛؛ نه کسی که زن و دوتا بچه داشت ..
که این نه در توانم بود نه عملی درست ….
شنبه صبح در حالیکه قوایی در بدن نداشتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم دفتر مریم جون … و کارمو شروع کردم ….
سعی داشتم تنهایی و خلاء بزرگی که تو زندگیم بوجود اومده بود با کار پر کنم ….
و این فرید بود که گاهی با شوخی هاش می تونست منو بخندونه ….
همه منتظر روز دوشنبه بودیم و نتیجه ی رای دادگاه ….
و بالاخره اون روزم رسید …
توی دفتر فقط منو طیبه بودیم ..بقیه رفته بودن دنبال کار مریم جون ….
نزدیک ساعت یک فرید زنگ زد به دفتر و خبر خوش رو داد ..
اون فریاد زد ..ناجی ما آزاد شد …این خبر جون تازه ای بهم داد ..
اون روز که ما ایشون رو ندیدیم ….ولی همه با هم برای فردا آماده استقبال از اون زن بی نظیر شدیم …
نوشین جون که دست راستش بود همه چیز رو مهیا کرد حتی منقل اسپند هم آماده بود ..
تا بالاخره اومد و وارد دفتر شد …
اول به من نگاه کرد و به شوخی اخمشو کشید تو هم با یک لبخند دستهاشو برای به آغوش کشیدن من باز کرد و گفت نبینم لاغر شدی ..
بیا اینجا خانمی …شاید اون می دونست که چقدر بیقرار ش بودم تا دوباره آرومم کنه وبار دیگه منو به زندگی برگردونه …
اما نتونستم جلوی اشک شوقم رو برای دیدنش نگه دارم …و چنان بغلش کردم که انگار عزیزی گمشده داشتم ….

بعد دست منو گرفت و گفت : بچه ها من این پریسا رو پیدا کردم ..
اون مظهر سادگی و پاکی و انسانیته …اون زنیه که سعادت خودشو در خراب کردن زندگی کسی جست و جو نکرد …
من می دونم که دل کندن از یک زندگی که با هزاران امید و آرزو ساختی چقدر سخته ..
ولی اون قوی بود و این کارو کرد …می دونین پریسا یک شعار تو زندان به من یاد داد …
خیانت ممنوع….. باید به یاری شما روی این مبحث هم کار کنیم ….
شاید حرفای اون روز مریم جون که مدام بدون ترس از زندان و درد سر های اون مبارزه می کرد در مورد من زیاد صدق نمی کرد ولی دوباره به من نیروی زندگی داد ….
و الان سه ساله تو دفتر این زن بزرگ به کاری سخت ولی شیرین مشغولم …
و کار و مبارزه تمام تنهایی منو پر می کنه …
دست روزگار منو در کنار زنی بی همتا قرار داد تا احساس کنم وجود دارم …. …
هنوز نسبت به مردا ها بدبینم ..هنوز اون ترس گول خوردن تو وجودم از بین نرفته ..
ولی تازگی ها دلم می خواد به فرید که تو این مدت همراهم بود و گذشته منو می دونه و دلش می خواد بهم نزدیک بشه فرصتی بدم …..
در واقع تا بحال نمی خواستم تا بهنام رو فراموش نکردم روی خوشی بهش نشون بدم که اینم خودش نوعی خیانت به روح و احساسات فرید محسوب می شد ….
به امید روزاهای بهتر برای شما ، پریسا …..

پایان

پارت اول تا اخر رمان سراب
دانلود رمان سراب
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن