خانه / آخرین مطالب / رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 16

رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 16

رمان سراب نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

شیما نگاهی به من کرد و انگار می خواست حرفی بزنه ولی با مادرو خواهرش از جلوی من رد شدن و رفتن ..
بهنام هنوز کنار دیوار ایستاده بود بلاتکلیف مونده بود چیکار کنه …..
یک لحظه نگاهمون در هم آمیخت ..و قلب من شروع کرد به تند زدن ….
انگار دل کندن از اون برای من خیلی هم کار آسونی نبود … ولی وقتی بهش نگاه کردم ..با مردی که اونشب توی عروسی مرجان دیده بودم خیلی تفاوت داشت …
اونشب به نظرم قوی ترین و عاقل ترین مرد دنیا بود که من می تونستم تا آخر عمرم عاشقش باشم …و اون روز مردی دیدم ضعیف و در مونده ..که لایق عشق پاک من نبود .
من باید با ماشین زندان بر می گشتم و فرید و مرجان تا اونجا منو همراهی می کردن ….
وقتی داشتم سوار می شدم بهنام صدام کرد ..پریسا ؟ ..
خودشو رسوند دم اتوبوس و به فرید گفت : میشه ما رو تنها بزارین؟ می خوام یکم با پریسا حرف بزنم ….
برگشتم و فقط نگاه کردم …
گفت : خوب …من می دونستم که تو این کارو نکردی اون روزم اومده بودم همینو بهت بگم ..خیلی متاسفم ..واقعا دلم می خواست خوشبختت کنم ..
منم در کنار تو خیلی خوشبخت بودم ..ولی بیشتر از این نمی خوام آزارت بدم ..هر طوری تو تصمیم بگیری من همون کارو می کنم ..می خواستم تا زندان باهات بیام ..ولی …
گفتم :ولی نباید بیای برو پیش زنت اون الان حالش خیلی خرابه بهت احتیاج داره …و اینو بدون که شیما مادر بچه های توست ..ازش مراقبت کن تا بچه های خوبی داشته باشی اینطور که فهمیدم تو شیما رو دوست داری به بچه هات عشق زیادی داری ..نمیشه بهنام تو حق نداری همه چیز رو برای خودت بخوای ….
و روم برگروندم و سوار شدم چون بغض گلومو گرفته بود و نمی خواستم بهنام اینو ببینه … ..
وقتی روی یکی از اون صندلی ها نشستم ..اشکم سرازیر شد ..از وقتی با بهنام آشنا شدم و ازدواج کردیم نهایت محبت رو به من داشت حتی یکبار به من پرخاش نکرد .. نه بد دهن بود و نه نا مهربون …
شب هایی که پیش من بود تا صبح سرِ منو تو سینه اش می گرفت و ازم جدا نمیشد ..و یک هراس خاصی داشت که نمی فهمیدم از چیه ؛؛ و همیشه از اینکه تنهام میذاشت عذر خواه بود ..
طوری رفتار می کرد که خودشو به من بدهکار می دونست ..و شایدم همین رفتارش باعث میشد بهش شک نکنم ….کاش نمی دیدمش ..و هرگز باهاش آشنا نمیشدم …
من یک سنگ به دلم بستم و تصمیم گرفتم اونو از قلبم بیرون کنم …تا مانعی برای خانواده ی اون نباشم …..

وقتی به زندان رسیدیم ..فرید و مرجان جلوی در بودن ..
دستی تکون دادم و رفتم که وسایلم رو جمع کنم ….
فرید اومد جلو و گفت : پی گیری می کنم زود تر آزاد بشی … تو که دیگه خوبی ؟ آره ؟
گفتم : بله به خاطر زحمت های شما ….
مریم خانم جلوی بند منتظرم بود تا بدونه نتیجه ی دادگاه چی شد ..
از دور منو دید و با خوشحالی شروع کرد به دست زدن …
به طرفش دویدم و پریدم تو بغلشو محکم همدیگر رو در آغوش گرفتیم و پرسیدم : کی به شما گفت ؟
خندید و جواب داد ..خودت با صورتت که از هم باز شده بود ..فهمیدم …خوب برام تعریف کن ..بیا بیا بریم تو ببینم چی شد ؟
گفتم : دارم آزاد میشم همین امروز باید برم …
گفت : خیلی برات خوشحالم بگو حکم چی بود ؟ با شیما چیکار کردن ؟…..
گفتم : …بعد از اینکه من حرف زدم قاضی مدتی از دادگاه رفت ..وقتی برگشت منشی دادگاه رای رو خوند ….
ولی در مورد شیما خیلی لطف کرد ..اما من یک کار مثبت هم کردم صدای شما شدم و به قاضی حرفایی زدم که تو این مدت از شما یاد گرفتم …شما خیلی خوبی …
گفت : صدای من شدی ؟نه پریسا جان صدای تو قبل از دیدن من بلند بود وگرنه اینجا نبودی .. تو صداتو با عملت نشون داده بودی …تو نمونه ی همون زنی هستی که من دلم می خواد همه ی زن های کشورم باشن ..
تو با صدای بلند فریاد زدی خیانت ممنوع ….اینو بدون که مردا با یک زن از جنس خودمون خیانت می کنن و مقصر اصلی خود ما هستیم …وقتی همدیگر رو درک نمی کنیم و با خود خواهی هامون زندگی دیگران رو تباه می کنیم …
از مردا چه انتظاری داریم؟ …من امید دارم یک روز همه ی زن ها مثل تو با هم فریاد بزنن خیانت ممنوع من به همجنس خودم خیانت نمی کنم ……
یکی از زندانی ها داد زد آره والله خیانت ممنوع …
صدا تو سلول پیچید ..
یکی از اون دور فریاد زد ..و یکی دیگه هم ؛؛؛؛ و صدا ها اوج گرفت …و همه با هم شعار می دادن …..
شلوغ شده بود خیانت ممنوع ….
خیانت ممنوع ..
مامورا ریختن تو بند …ولی کاری نکردن فقط می گفتن ساکت ….از گوشه سالن صدای پریسا مرحبا ..بلند شد ..و همه تکرار کردن ……خیانت ممنوع ..
پریسا مرحبا …

تو این مدت مریم خانم منو وادار کرده بود با یکی یکی اون زندانی ها صحبت کنم و اون زن های در مونده؛؛ به دنبال یک گوش شنوا با من درد دل کرده بودن و یک طورایی به هم انس گرفته بودیم ..
و همه کم و بیش از زندگی منم با خبر بودن … و حالا با اینکه از آزادیم خوشحال بودم دل کندن از اونا هم برام سخت شده بود …مریم خانم شماره ی منو گرفت و شماره خودشو داد ..
گفتم : دلم می خواد در کنارشما برای هدفی که دارین مبارزه کنم ..می خوام کنارتون باشم …
گفت : این آدرس دفتر منه ..برو با بچه ها آشنا شو بیشترشون وکیل هستن …
و با خنده ادامه داد …ولی ما به یک روانشناس بی تجربه و مهربون هم احتیاج داریم …..
اگر اومدم بیرون که هستم اگر مدتی اینجا موندم که تو هستی …
بلند گو اسمم رو صدا کرد و همزمان مامور زندان اومد که منو ببره …
تمام زندانی ها ریخته بودن دورم ..نامه می دادن ..آدرس می دادن که به بچه شون سر بزنم .. و یکی یکی بغلم می کردن و همدیگر رو می بوسیدیم ..
بیشتر از سه ربع ساعت این خدا حافظی طول کشید ….
روزی که من وارد این زندان شدم اصلا چنین تصوری نمی کردم که با این روحیه و قدرت اینجا رو ترک کنم ….
حالا می فهمیدم که بزرگ نشده بودم …
وقتی فکر آدم فقط در محدوده ی اطراف خودش باشه .. هر سنی داشته باشه هنوز بزرگ نشده …
بزرگی به عقل است نه به سال ….و من هنوز خیلی راه برای بزرگ شدن در پیش داشتم …
فرید جلوی در بود و فورا ساکم رو گرفت ..
گفتم : وای ببخشید من چطور از خجالت شما در بیام والله خوب وکیلی هستی تااینجا اومدی ..
با همون حالت شوخی و لبخند همیشگی خودش گفت : کاری نکردم که شما دوست زن برادر من هستین ..مرجان میگه از اول دبیرستان با هم بودین … خوب یک طورایی فامیل میشیم دیگه ….
مرجان ما رو از دور دید و پیاده شد و اومد طرفم …
منو که بغل کرد این بار اون به گریه افتاد ..و گفت : وای به خدا چقدر سخت بود جونمون اومد کف دستمون ..خدا رو شکر به خیر گذشت …

وقتی راه افتادیم فرید گفت : ولی خدایش از حق نگذریم بهنام خیلی کمک کرد تمام مدت با من بود و این در و اون در می زد تا تو رو خلاص کنه هر بار که زندان میومدم اونم همراهم بود تا خبری از تو براش ببرم …
پریسا می دونستی ما می تونستیم تو رو به قید وثیقه آزاد کنیم؟ ..
نمی دونم چرا قاضی این کارو کرد ؟ ..
گفتم : برای اینکه قسمت من اونجا بود ..وقتی من از مدتی پیش خواب دیده بودم تو زندانم پس باید میرفتم …و همونجا هم دیدم دستی رو که منو آزاد می کنه …پس زیاد نگران نبودم ..
ولی باور کنین به اندازه ای که از این تجربه ی زندان رفتن خوشحالم،، این ناراحتی ها در مقابلش هیچی نیست …احساس می کنم که خدا دوستم داره و این برام خیلی با ارزش و مقدسه ….و منو وادار می کنه که صبور باشم راضی بشم به رضای خدا …و حالا می فهمم که هر اتفاقی که به نظر ما بد میاد باید دنبال خوبی هاش بگردیم و از اون درس عبرت بگیریم ..
مرجان گفت : حالا تو چه درس عبرتی گرفتی ؟
خندیدم و گفتم : فهمیدم دوست خوبی مثل تو داشتم که تو سخت ترین شرایط زندگی منو تنها نذاشت …از این بالاتر ؟
وقتی رسیدیم خونه با اینکه همه اونجا جمع بودن و منتظرم بودن ..
فورا رفتم وضو گرفتم و ایستادم به نماز …
دو رکعت نماز شکر و دو رکعت زیارت امام رضا رو خوندم …سر به مهر گذاشتم برای شکر ،، که خداوند با وجود اینکه من نادونی کرده بودم به دادم رسید ؛؛ و منو به جایی برد که خودمو پیدا کنم .. و این فاجعه ی بدی که برام پیش اومده بود رو با منطق و عقل تحمل کنم .و این صبر رو اون به من داده بود پس جای شکر داشت …

چند روز تو خونه پیش مامان و بابا بودم و در حالیکه فکر نمی کردم به این زودی بهنام دست از سرم برداره ….
هیچ خبری ازش نبود ولی وقتی بابا خواست پول فرید رو بده اون گفت بهنام با اصرار حساب کرده …
گفته تقصیر من بوده برای پریسا این اتفاق افتاده .. تازه اون هنوز زن منه ….
با همه این اتفاقات و اینکه نمی خواستم اونو ببینم ..
ولی بی اختیار با همه تلاشی که برای فراموش کردن اون می کردم هر لحظه منتظر خبری ازش بودم …
دلم می خواست بدونم چیکار می کنه …و الان چه احساسی داره شاید به نظر مسخره بیاد ولی بعضی چیزا دست خود آدم نیست …

تا روزی که فرداش قرار دادگاه طلاق داشتیم ..
مرجان زنگ زد و گفت : پری جان دلم می خواد باهات بیام ولی فردا شب سالگرد ازدواجمه ؛ مهمون زیاد دارم تو و شیرین جون و عمو هم دعو‌ت دارین اگر حالشو داری بعد از دادگاه بیا …..
یک مرتبه متوجه ی موضوعی شدم …
گفتم: باشه اگر حالشو داشتم میایم تا ببینم اوضاع چطوری پیش میره ..قبلش بهت زنگ می زنم ….
وقتی گوشی رو قطع کردم دیگه قدرت حرکت نداشتم ..سوم خرداد روز آشنایی من با بهنام هم بود …

و درست همون تاریخ ما داشتیم از هم جدا می شدیم …
دستم رو گذاشتم روی شکمم ..اگر بچه ام مونده بود چی میشد ؟
شاید همه چیز فرق می کرد …
دلم گرفت و یاد مریم خانم افتادم ..زود لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون و به آدرسی که از دفتر ایشون داشتم رفتم …..
یک آپارتمان دو طبقه ؛؛ در باز بود…
چند پله پایین تر یک مرکز بینایی سنجی بود پرسیدم بالا رو نشون داد ….
رفتم بالا ..در بسته بود ..زنگ زدم ..مدتی خبری نشد .. دوباره زدم ..یک مرتبه در باز شد و من فرید رو جلوی روم دیدم …
در حالیکه هر دو جا خورده بودیم و حیرت زده بهم نگاه می کردیم …
پرسیدم اینجا چیکار می کنی ؟
گفت : خودت اینجا چیکار می کنی ؟ دنبال وکیل می گردی ؟
گفتم : نه بابا اومدم از مریم خانم خبر بگیرم …
گفت : مگه تو ایشون میشناسی ؟بیا تو ..بیا …
گفتم : تو با مریم خانم کار می کنی ؟
و وارد شدم ..یک هال کوچیک و دو سه تا اتاق دوتا خانم جوون و سه نفر دیگه به جز فرید آقا اونجا بودن …
منو معرفی کرد و گفت : ما همه وکیل هستیم و پیش خانم کار می کنیم …
پرسیدم : می دونین رای دادگاه اومده یا نه ؟
یکی از اون خانما از من پرسید : پس پریسا خانم شمایید ..
مریم جون سفارش کرده اگر اومدین هوای شما رو داشته باشیم ..
خوش اومدین من طیبه آرامش هستم …
ادامه دارد

پارت اول تا اخر رمان سراب
دانلود رمان سراب
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *