خانه / آخرین مطالب / رمان فرمیسک پارت 22

رمان فرمیسک پارت 22

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

اون روز بيخيال كنسرت شديم، نه حالش رو داشتيم نه حوصلش رو. به جاش رفتيم تو به كافه نشستيم و ساميار حرف زد از كارايى كه بايد انجام مى داديم از راه هايى كه بايد طى مى كرديم ، همه چى رو خودم مى دونستم و با حرفاى ساميار فقط مرورشون مى كردم.

ديگه همه چيز رو از حفظ شده بودم.

ساعت ١١ شب بود كه برگشتيم خونه، ساميار ديگه بالا نيومد، عمارت تو تاريكى فرو رفته بود ، خدارو شكر كليد داشتم، درو باز كردم و رفتم داخل.

به سمت پله ها رفتم ولى تا لحظه و آخر سنگينى نگاهى رو روى خودم حس كردم، نگاهى كه بدون شك اردوان بود.

….

يك ماه بعد

كتابام همه كف اتاق پخش شده بودن، كتابايى كه برام خيلى ارزشمند بود و حالا بايد از بينشون گلچين مى كردم. چند بارى زيرو روشون كردم صفحه هاشون رو ورق زدم و آخر سر دو سه تاشون و گذاشتم رو ميز و بقيه رو برگردوندم داخل كتابخونه.

حميرا با حوصلگى ناهارم و آورد، غمگين بود و پژمرده، دوست نداشتم اين طور ببينمش ولى كاريم از دستم بر نمى اومد مى اومد؟!

ظرف غذام و گذاشت رو ميز و رفت، منم اصرارى به موندنش نكردم، با اين كه مى دونستم الان ميره تو آشپزخونه ميشينه و ميره تو خودش، بدون شك كليم اشك مى ريزه.

كارام تموم شده بود، رفتم تو باغ كمى قدم زدم حتى رفتم تو كلبه و خالى كمى هم نشستم، اون زن رو هنوزم از ياد نبرده بودم، ولى ديگه نبود، تموم اون روزا مثل يه خواب مى موند يه رويا، گاهى با خودم مى گفتم توهم زدم، ولى نبود. اون زن با صورت سوخته و چشمى نيمه باز اما مهربون توى ذهنم ثبت شده بود.

برگشتم به اتاقم. اردوان بعده مدت ها اومده برگشته بود خونه، با ديدنش تعجب نكردم، نيم نگاهى بهش انداختم و به سمت تختم رفتم، خسته به نظر مى رسيد. قبل از اين كه دليل اومدنش رو بپرسم اومد كنارم رو به روم با فاصله ى كمى ايستاد و گفت:

_چرا ازم فاصله مى گيري؟!

قدمى عقب رفتم و گفتم:

_من بهت نزديك نشده بودم كه بخوام فاصله بگيرم.

دستش رو كمرم نشست، انقدر محكم كه نتونستم تكون بخوردم، صورتش نزديك اومد زل زد تو چشمام ، چشماش بازم سرد شده بود از اون چشماى بى حس.

_بهت گفته بودم اهل بخشش نيستم، گفته بودم كج برى قلم پات و خورد مى كنم ولى مى زارمت كنار، گفته بودم از آدمايى كه زير آبى مى رن متنفرم ، نه؟!

سكوت كردم و فشار دستاش رو كمرم بيشتر شد.

_هميشه واسه چيزى جنگيدم كه ارزشمند بوده نه چيزايى كه …

_ارزشمند بود؟!

با پريدنم وسط حرفش ، حرفش رو قطع كرد و من ادامه دادم:

_همون كارى كه باعث اين فاصله شد، ارزشش رو داشت؟!

دست اردوان از روى كمرم شل شد خيرم شد و با كمى مكث گفت:

_ساميار فقط يه استاد بود، استادى كه هيچ وقت ازش خوشم نمى اومد و هيچ وقتم فكر نمى كردم قراره تا اينجا پيش بره وگرنه همون روزه اول قلم پاشو خورد مى كردم.

لبخند كجى زدم

_حالا ديگه واسه خورد كردن پايش ديره،

دستم و روى دستش گذاشتم و دستش رو از دور كمرم باز كردم.

_ساميار تمام زندگيش آمريكاست، ولى به خاطر من نرفت به خاطر من موند، موقعى كه بيشتر از هر وقت ديگه اى به يه مرد نياز داشتم كنارم بود.

چشماى اردوان در كسرى از ثانيه به خون نشست. دستش رو روى شونم گذاشت و من و عقب عقب چسبوند به ديوار، نگاهش رو دوخت به چشمام و با خشمى كه تو صداش هويدا بود غريد:

_چى بين شما دو تا هست؟!

بى اراده لبخند تلخى زدم، لبخندى كه تلخيش دلم و زير و رو كرد و باعث شد آب دهنم و با اكراه قورت بدم، نگاهم و از چشماش گرفتم و گفتم:

_خيلى وقته ديگه اردوانى تو فكرم نيست، اولش كم رنگ و بعدشم محو شد.

فشارش رو شونم بيشتر شد، چشمام و روى هم فشردم، فكر كرد درد قلبم شروع شده خيلى سريع ولم، دستاى مشت شدش رو روى ديوار كوبيد طورى كه حاى انگشتاش روى ديوار موند، ازش جدا شدم ، احساس خفگى مى كردم، همون طور كه به سمت در قدم بر مى داشتم با صدايى كه سعى در كنترل لرزشش داشتم گفتم:

_از دل برود همان كه از ديده برفت، از دل رفتى همون موقع كه از پيشم رفتى…

و همين جمله كافى بود براى ريختن آب پاكى رو دستش. تمام شده بود، قصه ى عشق فرميسك داستان هم همينجا تمام شده بود…

اردوان بايد با واقعيت كنار ميومد، راه ما سوا بود، خيلى وقت بود كه سوا بود… بايد مى رفتم بايد مى رفت، عشق به پايان مى رسيد و من هم…

از اتاق خارج شدم و لحظه اى بعد صداى شكستن آيينه ى اتاقم بلند شد. به من كه نمى تونست صدمه بزنه بايد طوره ديگه اى دق و دليش رو خالى مى كرد.

با پشت دست قطره اشكى كه روى گونم چكيده بود رو پاك كردم، اين همه تمرين كرده بودم و آخرش نتونستم جلوى اشكم و بگيرم.

اشك بخواد بياد مياد، نميشه جلوشو گرفت…

لحظه داخل يكى از اتاق هاى بالا موندم و همين كه اردوان از اتاق من بيرون اومد و لحظه اى بعدش از عمارت خارج شد منم از اتاق خارج شدم. به سمت اتاقش رفتم، نگاهى به دره نيمه بازش انداختم و قدمى به سمت جلو برداشتم، مى خواستم ببينم اوضاع اتاق خودش چطوره؟! اونجا هم بهم ريخته؟!

دستم و روى دستگيره در گذاشتم و همين كه خواستم درو باز كنم صداى زنگ گوشيه اردوان بلند شد. گوشيش روى تخت بود مثل اين كه يادش نبود با خودش ببرتش. انقدر حواسش پرت شده بود كه حتى موبايلشم جا گذاشته بود.

به سمت موبايلش رفتم و با ديدن اسمى كه روى صفحه ى گوشيش بود تمام دردهاى دنيا به يكبارگى روى سرم آوار شد.

پاهام شل شد ، همون جا روى تخت نشستم و سرم و بين دستام گرفتم دلم كمى هواى تازه مى خواست، هواى كه بشه به راحتى درش نفس كشيد…

آخر شب بابا اومد ، گويا همه ى كارا درست شده بود، و چيزى نمونده بود براى شروعى دوباره، براى زندگى اى جديد…

***

_فرميسك آماده اى؟!

برگشتم و نگاهى به حميرا انداختم.

_آره ساميار اومده؟!

حميرا آرام سرى تكون داد.

_آره خيلى وقته، پايين منتظره.

كيفم و برداشتم و در حالى كه هنوزم خوابم ميومد و كسل بودم از جام بلند شدم. حميرا پشت سرم راه افتاد و همون طور كه از پله ها پايين مى رفتيم گفت:

_فقط امروز دكترت ايرانه تمام مشكلاتت و بهش بگو، بى خوابى هاى اخير، كم اشتهاييت اينكه دستات مى لرزه هم بگو.

سرى تكون دادم و حميرا هم چنان ادامه داد:

_مى ترسم خدايى نكرده قلبت به مشكل بر بخوره، تو هم كه اصلا رعايت نمى كنى. نكنه زبونم لال كارت به عمل دوباره بكشه، فرميسك ترو خدا بيشتر مراقب خودت باش. اوضاعت و مو به مو به دكتر بگو لجبازى نكنيااا نگى مهم نيست بيخيالش شى كوچيك ترين چيزى مى تونه بعدا مشكل ساز شه. باشه ؟!

چرخيدم سمت حميرا

_باشه مى گم، شما نگران نباش چيزى نيست. اوضاع خوب پيش ميره.

بعد نگاهى به عمارت انداختم و گفتم:

_ساميار كجاست؟!

حميرا به در اشاره اى كرد و گفت:

_گفت تو ماشين منتظر مى مونه، بيچاره مى ترسه اردوان بياد و داد و قال راه بندازه ميشناسيش كه.

با افسوس سرى تكون دادم كه حميرا دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و با لحن نگرانى گفت:

_همه چيو به دكتر بگيا ديگه معلوم نيست كى بتونى ببينيش، باشه قربونت برم؟!

چشمام و به نشانه و تاييد تكون دادم و با خداحافظى كوتاهى از عمارت خارج شدم.

ساميار تو ماشين نشسته بود. سريع به سمتش رفتم و سوار ماشين شدم. سلام و احوال پرسى كوتاهى كرديم و ساميار به سمت بيمارستان حركت كرد. بايد دكتر رو هر چند كوتاه مى ديدم.

هر دو به سمت مطب رفتيم. با دكتر حرف زديم. حرفايى زد كه از قبل خودم رو براى شنيدنش آماده كرده بودم.

ساعتى رو پيش دكتر مونديم و بعدش از بيمارستان خارج شديم، و همون لحظه راهم مشخص شد. سرنوشتم مشخص شد، قسمت من اين بود، با قسمت كه نمى شد جنگيد مى شد؟!

ساميار هم فهميده بود حال خوشى ندارم كمى من و تو شهر چرخوند و در آخر درست موقعى كه هوا رو به تاريكى مى رفت برگشتيم خونه. برگشتيم و باز هم اردوان ما دو تا رو با هم ديد.

ساميار متوجه ى اردوان نشد و رفت، من موندم و مردى كه موقع عصبانيت هيچى حاليش نبود از دور هم مى شد ميزان عصبانيتش رو تخمين زد، همونجا تو باغ به سمتم يورش برد. باهام دست به يقه شد و همان طور كه از چشماش آتيش مى زد بيرون فرياد زد:

_كدوم قبرستونى بودى؟!حالا ديگه جلوى خودم هرز مى پرى؟! با من لج كردى يا با خودت؟! فرميسك دارى ديوونم مى كنى بگو كدوم گورى بودى؟! با اون حرومزاده ريختى رو هم آره؟!

براى اولين بار صدام بلند شد. بلند و محكم، انگار نه انگار كه از درون داشتم آتيش مى گرفتم.

_آره باهاش ريختم رو هم، به توچه، تو چيكارمى؟! اصلا دوست دارم تا نصفه شب با ساميار بيرون باشم اين موضوع كجاش به تو رفت داره هاااا كجاش؟؟

دست اردوان بالا اومد و تو هوا مشت شد. فكش منقبض شده بود و قفسه ى سينش به سرعت بالا پايين مى شد.

حتى رگ هاى گردنش هم بيرون زده بود، دستش را پايين آورد و سرش را تا حد ممكن پايين انداخت، سعى در كنترل خشمش داشت.

خيره ى نگاه خشمگينش شدم، تا به حال اردوان رو اين طور نديده بودم، سرش را بلند كرد زل تو چشمام و با همان صدايى كه حالا كمى آرام تر شده بود گفت:

_اهل جا زدن نيستم نذار جا بزنم فرميسك. نذار فراموش كنم كه با وجود تو به خيلى چيزا پشت كردم. اوضاع من همين طوريشم خوب نيست نذار بيخيالت بشم، نذار فرميسك… نذار…

مكث كرد، و درست زمانى كه دلم لرزيد، با عجله از كنارم رد شد و به سمت در رفت و هم برگشتم عمارت. اردوان حرف نمى زد پس من هم چيزى نمى گفتم.

بدون شك رفته بود پيش ساميار ، دروغه اگه بگم نگران نشدم ولى ساميار هم از پس خودش بر ميومد.

اين چيزها خيلى اهميت نداشت، مهم اين بود كه فقط يك ماه وقت داشتم، فقط يك ماه ايران بودم فقط يك ماه…

با ورودم به خونه بعد مدت ها متوجه ى نگهبانى شدم كه دمه در بود، تعجب كردم نگاهى به نگهبانى كه قيافش آشنا بود انداختم و بى توجه بهش رفتم تو اتاقم.

كمى دل پيجه داشتم و حالم داشت بهم مى خورد، يكى از قرصام و خوردم و روى تخت دراز كشيدم.

تصوير اردوان لحظه اى از جلوى چشمام كنار نمى رفت، صورت آشفتش، صداى جدى اما پر غمش، لباس هاى سر تاپا مشكيش كه اون عذا دار نشون مى داد.

چشم هام و رو هم گذاشتم. صداى زنگ گوشيم پيچيد تو اتاق. بدون اين كه از جام بلند شم گوشيم و از تو كيفم بيرون آوردم و جواب دادم.

_بله…

صداى خندان بابا پيچيد تو گوشى:

_سلام دخترم خوبى؟!

آره ى آرومى گفتم و با ذوق ادامه داد:

_همه چيز درست شد بليطاتونم گرفتم آخر هفته يعنى سه روز ديگه، پروازه.

پلك هام روى هم نشست.

_با كلى دردسر و آشنا بازى از اونور تونستم اقامت بگيرم، البته از خيلى وقت پيش پيگير شده بودم، از اولشم مى دونستم قرار نيست بمونى.

آب دهنم و قورت دادم و سعى كردم به روى خودم نيارم

_وسايلات و آماده كن. بار خودت و سنگين نكن هر چى خواستى اون ور مى گيري فقط چيزاى مهمى كه مى خواى رو بردار.

كمى مكث كرد و ادامه داد:

_فرميسك؟! صدام و مى شنوى؟!

با صداى آرومى گفتم:

_آره!

_خب پس براى پنج شنبه آماده باش، بليطاتون برا صبحه.

باشه اى گفتم و با بابا خدافظى كردم گوشى رو قطع كرد.گوشى و تو دستم فشردم ، رفتم تو مخاطبين گوشى و نگاهى به شماره ى اردوان انداختم.

مى خواستم زنگ زنم اما دستام يارى نمى كرد. لحظه اى روى شمارش مكث كردم و خيره ى اسمى كه براش سير كرده بودم شدم:

“قلب فرميسك”

همه وسايلام از قبل آماده شده بود، شايد بقيه بگن واسه رفتن عجله داشتم كه انقدر زود آماده شدم ولى اين طور نبود، روزا از سره بى حوصلگى وسايلام و آماده مى كردم و باخودم مى گفتم چى با خودم ببرم اون ور ؟! چى هست كه با نبردنش بعد ها هى بخوام خودم و سرزنش كنم؟!

چمدونم و پر كرده بودم از وسايل دوست داشتنيم. همون چيزايى كه بهم آرامش مى دادن.

كارى براى انجام دادن نداشتم. جز اين كه به ساميار پيام بدم و بگم حواسش باشه اردوان بويى نبره. اگه مى فهميد داغون مى شد , اين و من مطمئن بودم…

شب بابا زودتر برگشت خونه، اردوانم همراش بود، منم رو مبل نشسته بودم و همون طور كه آبميوه اى كه حميرا برام درست كرده بود رو مى خودم سريال نگاه مى كردم، همون سريال هايى كه حميرا مى ديد و منم هيچى ازش نمى فهميدم.

اين روزها ديگه بودن تو اتاقم رو دوست نداشتم مى خواستم بيرون باشم. پيش حميرا…

با اومدن بابا و اردوان ليوان آب پرتغالم رو روى ميز گذاشتم و از جام بلند شدم. سلام كردم و سعى داشتم نگاهم فقط روى بابا باشه. بابا بهم نزديك شد لبخنده مردونه ى روى لبش بود و اين جذاب ترش مى كرد. دستش و پشت گردنم گذاشت و بوسه ى روى پيشونيم نشوند و با محبت گفت:

_سلام بابايى، خوبى؟!

سرى به نشونه ى تاييد تكون دادم.

_آره خوبم.

اردوان هم همون طور كه نگاهش رو از من مى دزديد رو به بابا كرد و گفت:

_من مى رم لباسام و عوض كنم.

بابا چرخيد سمتش

_برو پسرم. فقط برا شام بيا پايين ، شام امشب و مى خوام دور هم باشيم.

اردوان سرى تكون داد و به سمت اتاقش رفت،. من با تعجب به بابا نگاه كردم. مى ترسيدم موقع شام بخواد حرف نامربوطى بزنه.

مثل اين كه بابا هم متوجه ى ترسم شده بود كه ضربه اى روى شونم زد و گفت:

_نترس مى دونم دارم چيكار مى كنم.

و ازم دور شد و رفت تو اتاقش. لبم و گزيدم و دستم و تو موهام فرو بردم. اردوان نبايد مى فهميد وگرنه جلوى رفتنم رو مى گرفت. اونم به هر قيمتى كه شده.

سره جام نشستم و لحظه اى بعد بابا با عوض كردن لباساش اومد كنارم نشست، حميرا از اون چايى هاى تازه دمش آورد و همون موقع اردوانم از پله ها پايين اومد، جرعت نكردم سرم و بلند كنم اومدنش رو از صداى پاش فهميدم.

بابا سرش و چرخوند سمت اردوان و گفت:

_اومدى؟! بيا اينجا بشين.

و به مبل كنارش اشاره كرد. اردوان همون جا نشست. به مبل تكيه زد و پا رو پا انداخت.

تو به نگاه گذرا متوجه تيشرت مشكى تنش و شلوار ورزشيه مشكيش شدم. خيلى سريع نگاهم و ازش دزديدم. بابا ليوان چاييش رو برداشت و خطاب به اردوان گفت:

_كارا چطور پيش مى ره؟! همه چيز مرتبه؟!

اردوان سرى تكان داد و زير لب گفت:

_آره.

از لحن حرف زدنش بى حوصلگى و خستگى مى باريد. اما انگار جوابش براى بابا قانع كننده نبود و سعى داشت امروز هر طور كه شده اردوان رو به حرف زدن وادار كنه.

_خوبه، پس فكر نكنم چيزى تا پايان اين پروژه مونده باشه، از اولشم مى دونستم از پسش بر مياى.

ليوان چاييم و برداشتم و زير چشمى نگاهى به اردوان انداختم، نگاهش به رو به رو بود.

_همين روزا تموم ميشه.

بابا در حالى كه سرش رو تكون مى داد گفت:

_خوبه پس، اين پروژه خيلى سنگيم بود مى دونم از دل و جون مايه گذاشتى، فكر كنم نياز به استراحت داشته باشى. نظرت چيه به مدت برى شمال؟! يا اصلا شمال نه يه كشور خارجى، برى بلكه يه خورده آب و هوات عوض شه و آماده شو براى كاراى بعدى.

اردوان دستش و روى لبه مبل گذاشت و از جاش بلند شد.

_نيازى به مسافرت نيست، فعلا خيلى كارا هست واسه انجام دادن.

_بشين….

بابا انقدر محكم اين حرفو زد كه اردوان نشست. زل زد به بابا و اين بار اون با لحن محكم ترى گفت:

_من جايى نمى رم، حتى واسه يه روز اون نخود سياهى كه مى خوايد منو دنبالش بفرستيد خيلى وقته پيداش كردم.

چشماى من گرد شد و بابا لبخندى زد. مقدارو از چاييش و خورد و در كمال خونسردى گفت:

_باشه نرو، من كه اصرارى نكردم اين فقط اين پيشنهاد بود. مى خواستم فرميسكم يه خورده آل و هواش عوض شه همين. ولى حالا كه نمى خواى هيچ موردى نداره خودم مى برمش.

چشمام هرلحظه درشت تر مى شد، انگار حال اردوانم دست كمى از من نداشت، عمارت تو سكوت مطلق رفته بود كه صداى نازك سيمين اين سكوت رو شكست.

_آقا غذا آمادست، بفرماييد سره ميز.

بابا زودتر از ما جاش بلند شد و به سمت ميز رفت، اردوان با تعجب نگاهى به من انداخت، از اون نگاه ها تهه دلم و خالى مى كرد. براى اين كه گند نزنم سريع از جام بلند شدم.

سمت چپ بابا نشستم و لحظه اى بعد اردوان سمت راستش نشست. غذا در سكوت خورده شد، البته چه خوردنى. اردوان كم تر از هميشه خورد و اشتهاى منم كور كرد. طورى كه معذرت خواهى كوتاهى كردم و از جام بلند شدم.

مى خواستم برگردم تو اتاقم اما نمى خواستم اين آخرين لحظات بودن با بقيه رو از دست بدم، از طرفيم حرف آخر بابا منو شوكه كرده بود. بايد مى فهميدم قصدش از زدن اون حرف چى بوده.

برگشتم سره جاى قبليم ، زل زدم به تلويزيون و كنترل رو برداشتم، همين طور كه شبكه ها رو بالا پايين مى كردم بابا و اردوانم اومدن. انگار اردوانم قصد نداشت برگرده به اتاقش.

هر سه به زل زده بوديم به تلويزيون و هيچ كسى هيچ حرفى نمى زد.

پل چوبى در حال پخش بود. همون قسمتش كه بهرام داران از عشق مى گه، از حال خوب. همون ديالوگ معروفش.

_كى مى خواين برين؟!

با صداى اردوان بى اختيار برگشتم سمتش.

بابا بدون اين كه نگاش كنه جواب داد:

_نمى دونم شايد همين روزا ، بايد ببينم كارا چطور پيش مى ره.

_كِى؟!

بابا شونه اى بالا انداخت.

_گفتم كه معلوم نيست.

_كجا؟!

بابا چرخيد سمت اردوان رو زل زد بهش و گفت:

_تا حالا اين طور منو سوال جواب نكرده بودى.

سيبك گلوى اردوان جا به جا شد.

_مسافرت هاى شما همش كاريه، مى خوام بدونم چى باعث شده شما به مسافرت فكر كنيد.

بابا جدى تر از هميشه شد

_دخترم.

كمى مكث كرد و ادامه داد:

_اين همه سال هيچ كارى براش نكردم اما حالا مى خوام بكنم. براش پدر نبودم ولى حالا مى خوام باشم. اين همه درگير شركت و انتقام و اين داستانا بودم به كجا رسيدم؟! دخترم داره جلوم آب ميشه، زبونم لال اتفاقى براش بيوفته اين زندگى رو مى خوام چيكار؟!

اردوان سكوت كرد، حرفاى بابا ديگه حرفى براى زدن باقى نمى ذاشت. اما از چهره ى اردوان پيدا بود قانع نشده. بابا از جاش بلند شد. نفسش و با صدا بيرون داد و گفت:

_من ديگه مى رم بخوابم. شب بخير.

و به سمت اتاقش راه افتاد. من موندم و اردوان، جو بدو بينمون به وجود اومده بود و هيچ كدوممون نه حرفى مى زديم و نه از جامون تكون مى خورديم، همچنان خيره ى تلويزيون بودم، عمارت سوت و كور بود و صداى بهرام رادان اين سكوت رو مى شكست كه مى گفت:

روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن…
ممکنه دوباره تکرار نشه…
آدم وقتی تو سن و سال توئه فکر میکنه همیشه براش پیش میاد…
باید ده پونزده سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده…
که حالِت با چیز دیگهای خوب نمیشه…
عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه…×

انقدر جو ناجور بود كه بالاخره طاقت نياوردم و از جام بلند شدم. سريع به اتاقم پناه بردم، قلبم تند تند مى زد در بستم و همين كه خواستم به سمت تختم برم در باز شد و هواى خنكى وارد اتاق شد، هوايى كه بوى عطره آشنايى رو با خودش آورده بود.

جرعت برگشتن نداشتم. در بسته شد و صداى پا نزديك تر. باز شدم همون دختر بچه ى سابق.

دست اردوان روى شونم نشست و با صداى آرومى گفت:

_فرميسك…

نفسم و بى صدا بيرون دادم و برگشتم سمتش.

چشم تو چشم شديم. دستش از شونم بالا اومد و روى صورتم نشست.

_بابات چى ميگه؟!

خودم و زدم كوچه ى على چپ

_چى مى گه؟!

كمى نزديك تر شد

_كجا مى خواى برى؟!

سرى به چپ و راست تكون دادم

_نمى دونم.

_مى دونستى وقتى دروغ مى گه چشمات همه چيو لو مى ده.

نگاهم و ازش گرفتم. دستش زير چونم نشست و با صداى محكمى گفت:

_منو نگاه كن.

اهميتى ندادم. صداش بلند تر شد.

_گفتم منو نگاه كن.

به اجبار زل زدم تو چشماش و گفتم:

_يه مسافرت دو نفرست. مى خواد حال و هوام و عوض كنه.

_دو نفره؟! مطمئنى دو نفرست؟!

نتونستم دروغ بگم. سرم و انداختم پايين و آروم لب زدم:

_نمى دونم.

فشار دستش روى چونم بيشتر شد و صداش عصبى تر.

_وقتى دارى با من حرف مى زنى تو چشمام نگام كن. فرميسك ديوونم نكن نذار دست و پات و ببندم و از اينجا ببرمت، اون وقت هيچ جا نمى تونى برى ، پس سوالاى منو درست جواب بده.

سرم و بلند كردم

_چرا از بابا نمى پرسى؟!

_دارم از تو مى پرسم.

_چرا سوالى كه جوابش رو مى دونى رو مى پرسى؟!

لحظه اى سكوت كرد. براى اين كه خشمش رو كنترل كنه چشمام رو روى هم گذاشت و وقتى بازشون كرد با حرص گفت:

_با ساميار مى رين نه؟! اونم مياد؟!

سرى تكون دادم

_آره مياد، مثل اين كه يادت رفته كله زندگيش اونوره.

خشم اردوان چند برابر شد.

_چرا زودتر از اينا برنگشت اونور؟! چرا الان؟! چرا با شما؟! اصلا چرا انقدر موندنش طولانى شد؟! فرميسك چى داره تو سر تو و بابات مى گذره؟! برنامش واسه شما دو نفر چيه؟! مى خواين چيكار كنين؟!

دستام و مشت كردم. زل زدم تو چشماش و در حالى كه سعى داشتم صدام نلرزه گفتم:

_زندگى. مى خوام زندگى كنم ، اونم با مردى كه آروم باشه نه مثل تو يه عصبى.

ضربه ى آخرو زدم. چشماى اردوان گرد شد و دستاش شل. براى پشيمونى دير شده بود آب ريخته شده جمع نميشه..

از چشماش مى خوندم كه هنوزم باورش نشده چرا اين حرفارو زدم. قدمى عقب رفتم و قبل از اين كه گند بزنم گفتم:

_از همون روزى كه بدون دليل رفتى و بعد چند وقت با اون دختره ديدمت فهميدم اونى نيستى كه فكر مى كردم، اصلا مى دونى حق با بابا بود، من تو جو قرار گرفتم و فكر كردم با تو مى تونم به تموم اون چيزايى كه مى خوام برسم، ولى يه خورده كه گذشت فهميدم بدون تو هم مى تونم، تو به خواست بابا مراقبم بودى فكر مى كردم با تو باشم همه چى خوبه كسى نمى تونه بهم آسيب بزنه ولى وقتى نبودى فهميدم در نبوده تو هستن كسايى كه مراقبم باشن، كه كنارشون آرامش داشته باشم، مى بينى؟! يه مدت نبودى و من به زندگيه بدون تو عادت كردم، تازه فهميدم چشمام فقط تو رو مى ديده و حالا جز تو مى تونم كسايه ديگه رو هم ببينم، فهميدم خيليا مى تونم كاراى كه تو برام انجام دادى رو انجام بدن،حتى بهتر از تو، كه بدون تو هم ميشه. من زندگيه بدون تو ياد گرفتم و خودت اين و بهم ياد دادى. الان ديگه من هيچ نيازى به تو ندارم . چون فهميدم فقط حرفى. حرفى، خيليا مى زنن مرد اونه كه عمل كنه.

كمى مكث كردن و ما بين حرفام نفس گرفتم. چشماى اردوان گرد شده بود شوكه. زل زدم تو چشماش و ادامه دادم:

_شايد تو مرد نبودى…

و برگشتم تا از اون اتاق لعنتى برم بيرون كه دستم و گرفت و من و با خشونت چرخوند سمت خودش. دستاش دو طرفم شونم نشست و با حرص كه تو صداش هويدا بود گفت:

_چى چرت مى گى واسه خودت؟! تو از مردونگى چى مى دونى؟! موقع مريضيت دو بار اومده بالا سرت فكر كردى خبريه؟! نه خانوم خبرى نيست، هيچ خرى نمى تونه تو رو به اندازه ى من بخواد، كسيم نمى تونه تو رو ازم بگيره

ضربه اى به سرم زد و ادامه داد:

_اينو بفهم. تو اول و آخرش و مال خودمى ، بحث تو كه بشه ديگه نظر خودتم مهم نيست، اينجاست كه فقط من نظر مى دم. اگه تا حالا هم حرفى نزدم فقط به خاطر احتراميه كه واسه بابات قائل بودم، ولى همين امشب باهاش حرف مى زن بايد بفهمم قصدش از اين كارا چيه، مى خواد تو رو ببره هوا خورى؟! باشه خودم مى برمت ولى اون مرتيكه حق نداره از صد متريت رد شه فهميدى؟!

در سكوت زل زدم بهش كه دست مشت شدش در كسرى از ثانيه از كنار چشمم رد شد و كوبيده شد تو ديوار. طورى كه از ترس پلكام و روى هم فشردم و اردوان با عصبانيت تكرار كرد:

_فهميدى؟!؟! فرميسك به ولله سرى بعد ببينمش خونش و مى ريزم. خودت خوب مى ونى يا حرفى نمى زنم يا پاش هستم.

سرم و پايين انداختم. عصبانى بود و تو اين حالت نمى تونستم حرف ديگه اى بزنم. لباسم و تو مشتم و گرفتم و تا موقع رفتنش از اتاق هيچ عكس العملى نشون ندادم. همين كه رفت برگشتم سمت ديوار و زل زدم به جاى انگشتاش روى ديوار.

بغضم و قورت دادم و زير لب زمزمه وار گفتم:

_من چيكار كنم بابا؟!

سوم شخص

اردوان عصبانى از حرف هاى فرميسك با خشم از او جدا شد. بايد با كوروش حرف مى زد. به سمت اتاقش رفت، مى دانست نخوابيده. در زد . يك بار دو بار سه بار، وقتى جوابى دريافت نكرد در را باز كرد و وارد شد.

كوروش روى تختش نشسته بود و به كتابى كه ميان دستانش بود نگاه مى كرد، با ورود اردوان حتى سرش را هم بلند نكرد.گويى منتظرش بوده. كتابى كه جلو رويش بود را بست و گفت:

_چى شده؟! چرا انقدر عصبانى؟!

اردوان به كوروش نزديك تر شد، براى لحظه اى يادش رفت مردى كه رو به رويش است به گردنش حق پدرى دارد و برايش احترام زيادى قائل است. رو به رويش ايستاد و صدايش را بالا برد:

_اين همه سال فهميدين فرميسك و مى خوام اين طور عذابم دادين نه؟! مى دونستين و ازم مى خواستين ازش فاصله بگيريم كه از خودم برونمش كه فقط براش در نقش يه نگهبان باشم؟! اينجورى مى گفتين منم مثل پسرتونم آره؟!

كوروش عينكش را در آورد و همراه با كتابش آن را روى پاتختى گذاشت. سرش را بلند كرد و نگاهى به اردوان انداخت. اولين بار بود كه اين گونه مقابلش قرار مى گرفت. از جايش بلند شد. تمام كار هايش آرام و با خونسردى بود. نگاهى به آشفتگيه اردوان انداخت و گفت:

_يه بار ازت پرسيدم زندگيه عاديتو مى خواى يا انتقامتو. گفتى انتقام. اون روز خيلى اين سوال و تكرار كردم و تو هر بار با اطمينان گفتى انتقام مادرت و مى گيرى. خيلى چيزهارو نمى خواستم بهت بگم ولى فهميدى، از تجاوز و آزار و اذيت و تهديد گرفته تا قتلش. همه رو فهميدى و هر روز واژه ى قتل تو ذهنت پر رنگ تر شد. مى گفتى وقتى مى دونم مادرم اين قدر زجر كشيد چطور مى تونم يه زندگيه عادى داشته باشم يادته؟! وقتى به حست به فرميسك پى بردم بازم ازت پرسيدم ، گفتم اردوان كارت يا زندگيت؟! گفتى كارم. گفتى هدفم، گفتى انتقام. گفتى تا محمدرضا رو به خاك سياه نشونى دست از هدفت نمى كشى. ريسك كردى دست به كاراى خطرناك زدى بارها نزديك بود گير بيوفتى و به موقع جون سالم به در بردى اما جا نزدى، اما ادامه دادى، الانم همه چيز داره همونجورى پيش مى ره كه تو مى خواستى تو دنبال هدفت و فرميسك دنبال زندگيش. راه شما دو تا از هم جداست اين و خودتم از اولش مى دونستى.

چشمان اردوان به خون نشست، فكش منقبض شد و كوروش همان طور كه به آرامى به سمت تختش بر مى گشت گفت:

_بيخيال فرميسك شو، سنش كمه هنوز نمى تونه عشق و وابستگى رو از هم تشخيص بده. بهت وابسته بود و از سرش پريدى، اين بين تو دارى ضرر مى كنى، پس بهش فكر نكن و به كارت برس. فرميسك راه خودش و انتخاب كرده تصميم خودش رو گرفته، مى خواد بره اونم با كسى كه بهش علاقه مند شده و منم مى دونم به نفعشه.

سيبك گلوى اردوان جا به جا شد و با لحنى كه حالا كه حالا نفرتم قاطيش شده بود گفت:

_مطمئنين اين تصميم فرميسكه و تصميم شما نيست؟!

كوروش با اطمينان سرى تكان داد

_آره خودش گفت يه مرد مى خواد، يه مرد آروم كه دنبال شر نباشه كه تو اين موقعيت كنارش باشه.

صداى اردوان كمى لرزيد

_شما وادارم كردين به رفتن، بايد مى رفتم چون بچه ها اون ور گير افتاده بودن اگه به موقع نمى رسيدم معلوم نبود چه بلايى سرشون مياد.

كوروش روى تخت نشست و بدون نگاه كردن به اردوان در كمال بى انصافى گفت:

_من گفتم ولى تو مجبور نبودى، فرميسكم معلوم نبود چه بلايى سرش مياد.

اردوان فشارى به دستان مشت شده اش وارد كرد و كوروش همان طور كه روى تختش دراز مى كشيد گفت:

_مى خوام بخوابم، رفتى بيرون برق و خاموش كن.

و همين يك جمله براى اردوان كافى بود تا به خودش بيايد. لحظه او با خشم خيره ى كوروش شد و عقب عقب به سمت در رفت و با لحنى پر از حرص گفت:

_تا زمانى كه همين حرفارو از زبون فرميسك نشنوم باور نمى كنم. فرميسك جز من به كسى حتى فكرم نمى كنه، شما شايد بتونى حرفاش و عوض كنى اما لحن حرف زدن و طرز نگاهش كه همه چى و لو مى ده رو نمى تونى. شايد قلبش رو عوض كرده باشين ولى صاحب قلبش رو نه. اون دختر ماله، حتى به خاطرش قيد كار و هدف و انتقامم رو هم مى زنم. مى خوام برم دنبال زندگيم. مى خوام اين بار با دلم پيش برم.

و با زدن حرف هايش با عجله اتاق را ترك كرد. رفت و نديد لبخندى كه روى لبان كوروش نقش بست. لبخندى كه كسى معنايش را نمى دانست، هيچ كس…

اردوان كلافه از اتاق خارج شد و به سمت اتاق فرميسك رفت اما با ديدن برق خاموش اتاقش سره جايش ايستاد. همان جا به ديوار تكيه زد و پلك هايش روى هم نشست.

عصبانى بود و خوب مى دانست با حرف زدن با فرميسك بيشتر بهم مى ريزد و ممكن است با او بد حرف بزند پس ترجيه داد امشب را بيخيال حرف زدن با فرميسك شود. بايد قبلش مى فهميد چه چيزى فرميسك را تا اين اندازه تغيير داده.

آن شب تا صبح نه اردوان چشم روى هم گذاشت نه فرميسك. حال هر دويشان بد بود. اردوان به روزى فكر مى كرد كه ساميار و فرميسك را با هم ديد وآنقدر شوكه شده بود كه قدرت انجام هيچ كارى نداشت.

فرميسك به او قول ماندن داده بود. قول داده بود پايش بماند و حال سوار بر ماشين رغيبش نشسته بود. از همان اول حس خوبى به ساميار نداشت و هميشه تا مى توانست از او دورى مى كرد.

روزى كه برگشت و فرميسك را بعد از يك ماه ديد را هيچ وقت فراموش نمى كرد. دلش مى خواست همانجا در آغوشش بكشد اما با قولى كه به كوروش داده بود چه مى كرد؟!

قول داده بود تا پايان كار دور فرميسك را خط بكشد و به سمتش نرود. گويا كوروش فكر مى كرد كه اردوان باعث حال بد دخترش مى شود چه مى دانست قلب دخترش به عشق اين مرد مى زند؟!

كوروش زنش را از دست داده بود، مادر بچه اش را از دست داده بود و حال براى دختر مريضش به شدت نگران بود، اين يكى را نبايد از دست مى داد.

تا روشن شدن هوا در باغ ماند و تمام سعيش را به كار برد كه به سيگارش پناه نبرد، آخر به فرميسك قول داده بود، قول داده بود كه ديگر نكشد. به قول خودش حرف مرد ، مرد بود و مردانه پايه قولش مى ماند.

روى صندلى در كنار استخر نشست. هواى صبح خنك شده بود. چشم هايش را روى گذاشت ، خسته بود و آشفته، دلش مى خواست همان لحظه همان جا بخوابد.

تازه پلك هايش روى هم نشسته بود كه صداى يكى از نگهبان ها آمد . چشمانش را باز كرد، سينا رو به رويش ايستاده بود و آرام صدايش مى زد

دستى به چشمانش كشيد و از جايش بلند شد.

_سلام چقدر زود اومدى…

سينا متعجب به اردوان نگاه كرد و گفت:

_ساعت هشته آقا.

اردوان در حالى كه سعى داشت جلوى تعجبش را بگيرد دستش را بالا آورد ، نگاهى به ساعتش انداخت و گفت:

_آهان، باشه برو به كارت برس، منم مى رم داخل.

و خيلى سريع وارد عمارت شد. به سمت آشپزخانه راه افتاد، مثل هميشه حميرا و سيمين صبح زود بيدار شده و مشغول چيدن ميز و آماده كردن صبحانه بودن.

حميرا با ديدن اردوان دقيق نگاهش كرد و گفت:

_سلام آقا صبحتون بخير.

اردوان به آرامى جوابش را داد و بى اعتنا به سيمينى كه سلام مى كرد به سمت يخچال رفت. كمى عطش داشت، بطرى شير را از يخچال بيرون آورد و همانجا سر كشيد.

حميرا و سيمين متعجب نگاهش كردن، آشفتگيش تابلو بود و هر كسى او را مى ديد مى دانست اتفاقى افتاده.

اردوان يه نفس همه ى شير را سر كشيد. بطرى خالى را روى ميز گذاشت و در حالى كه دستى به لبش مى كشيد در مقابل چشمان بهت زده و سيمين و حميرا از آشپزخانه خارج شد.

به سمت اتاقش رفت. بايد آماده مى شد امروز خيلى كار ها داشت. بايد با فرميسك حرف مى زد. امروز تكليفشان را روشن مى كرد.

قبل از هر چيزى يه دوش گرفت، مى هايش را سشوار كشيد و رو به بالا حالت داد، به عادت هميشگى اش لباس هاى اتو شده اش را پوشيد و همان طور كه آستين پيراهش را بالا مى زد از آيينه به قيافه ى جدى خود زل زد.

دستى ديگر به موهايش كشيد و كتش را از روى صندلى برداشت و همان طور كه كتش را مى پوشيد از اتاقش خارج شد.

سيمين و حميرا مشغول جمع كردن ميز بودن و اين يعنى كوروش با تازه از عمارت خارج شده يا قراره خارج شود.

از كنارشان گذشت. حميرا رو كرد سمت اردوان و گفت:

_آقا شما صبحانه نمى خوريد؟!

اردوان با عجله سرى تكان داد و با گفتم نه از عمارت خارج شد. اول به شركت رفت و تا عصر درگير كارهايش بود.جسمش در شركت بود و روحش در عمارت. بايد هر چه زودتر به عمارت مى رفت، امروز تكليف همه چيز را معلوم مى كرد، همه چيز را.

ساعت ٨ بود كه سمت عمارت رفت. حرف هايش را بارها در ذهنش مرور كرده بود. وارد خانه كه شد باز هم حميرا سره راهش قرار گرفت و آرام سلام كرد.

به آرامى جوابش را داد و به سمت اتاق فرميسك راه افتاد، حميرا هم از اين عجله ى اردوان شوكه شده بود، مى ترسيد متوجه ى نبودش بشود و شر به پا كند.

نگاهى به ساعتش انداخت و با هول و ولا زير لب گفت:

_اى خدا ساعت ٩ شد پس اين دختر كجاست؟! چرا گوشيش رو جواب نمى ده؟!

حميرا با نگرانى به سمت اتاقش رفت، اردوانم لحظه اى پشت در ماند. مثل هميشه بدون در زدن در را باز كرد ، فرميسك نبود، نگاهش را در اتاق چرخاند، صدايش زد، در حمام و سرويس بهداشتى را نيز باز كرد. اما نبود.

به سمت پنجره رفت و از آنجا به باغ نگاهى انداخت و سراسيمه از اتاق خارج شد ، همان طور كه از پله ها پايين مى آمد با صداى بلندى گفت:

_حميرا، حميرا ، فرميسك كجاست؟!

حميرا با ترس از اتاق خارج شد، رو به روى اردوان ايستاد و در حالى كه سعى داشت عادى به نظر برسد گفت:

_نمى دونم يعنى فكر كنم با آقا باشه.

صورت اردوان برافروخته شد قدمى نزديك تر رفت و رو به حميرا گفت:

_من از پيش آقا ميام اونجا نبود

و بعد گويى چيزه جديدى يادش آمده باشد صورتش آشفته تر شد و صدايش بلند تر

_با اون حروم زادست نه؟!

حميرا سكوت كرد، واقعا نمى دانست بايد چه بگويد. فرميسك نه دوستى داشت نه فاميلى، اگر مى گفت به خانه ى سياوش رفته اردوان مى رفت و متوجه ى دروغش مى شد. هوا داشت تاريك مى شد و هيچ جوره نمى توانست اردوان را گمراه كند.

و اردوان با همين سكوت جوابش را گرفت، با عجله از عمارت خارج شد، شماره ى كوروش را گرفت و او جواب نداد، گوشي را پرت كرد روى صندليه كنارش را و ماشين را روشن كرد.

نمى دانست كجا مى رود، كلافه شده بود ، سرش تير مى كشيد. دستاتش روى فرمان مشت شده بودن. همان طور كه با سرعت رانندگى مى كرد تمام حواسش پيش فرميسك بود، دنبال حرفى بود كه بفهمد فرميسك به او دروغ گفته كه از همان ابتدا حسى ميان آن دو نبوده.

دستى به سرش كشيد و خواست ماشين را كنار پارك كند كه صداى فرميسك در گوشش طنين انداز شد:

“چه خوبه اينجا، دلم مى خواد همش بيام رو همين نيمكت بشينم ، از اين به بعد گم شدم اينجا پيدام كنين.”

اخمايش عميق تر شد، ياده روزى افتاد كه فرميسك رو برده بود بام، يه حسى بهش مى گفت الانم اونجاست، روى همون نيمكت.

با همون سرعت دور زد، صداى كشيده شدن لاستيك هايش روى زمين به طور فجيعى بلند شد. عده اى شروع كردن به بوق زدن و ناسزا گفتن. اما گويى اردوان كر شده بود. بايد خودش را به بام مى رساند. فرميسك حتما آنجا بود.

از كنار ماشين ها لايى مى كشيد و هر كس او را مى ديد فكر مى كرد از آن پسراى نوجوان است كه دوست دارد با سرعت زياد تخليه ى انرژى كند.

با رد كردن چند تا چراغ قرمز و سرعت بالا بالاخره به بام رسيد. از همان فاصله هم مى توانست دختركى تنها را روى آن نيمكت هميشگى ببيند.

ماشين را سريع كناری پارك كرد و با قدم هاى بلند خودش را به نيمكت رساند، چند قدم فاصله مانده بود تا ديدن دخترى كه روى صورتش را پوشانده بود و شانه هايش آرام مى لرزيد.

نزديك تر شد همان كه لب از لب باز كرد تا فرميسك را صدا كند سر فرميسك بلند شد. نگاهش به رو به رو بود و آرام با خودش حرف مى زد.

قدم هاى اردوان آرام شد. انگار ديگر براى رسيدن به فرميسك عجله اى نداشت. حال رو به رويش بود آن هم تنها، فرميسك اينجا چه مى كرد؟!

پشت سرش با فاصله ايستاد. چقدر دلش مى خواست از همان پشت دستش را پشت گردنش حلقه كند و سرش را روى شانه اش بگذارد.

قدمى نزديك تر شد، آرامش وجود فرميسك او را نيز آرام كرده بود، حال ديگر اثرى از عصبانيت دقايقى پيش در او ديده نمى شد.

قدم بعديش مساوى شد با صداى آرام فرميسك، انگار در اين دنيا كسى را براى درد دل كردن نداشت، جز خدايش، خدايى كه فكر مى كرد با بالا رفتن به او نزديك تر مى شود شايد براى همين بام را انتخاب كرده بود.

صدايش پر بود از درد از بغض، صدايش مانند چانه اش مى لرزيد و زير لب مى گفت:

_خدايا رفت با يكى ديگه، آخه من چيكار كنم؟! خدايا عاشقش بودم، ديوونش بودم، آخه چرا من؟! اين همه درد كم نبود؟! ديگه چقدر؟! مگه من بندت نيستم؟! دستم و نگاه، من انقدر ضعيف بودم؟! انقدر كه رگ بزنم؟! انقدر كه بخوام همه چى و تموم كنم؟! يه بار فكر كردم عاشق شدم ولي اشتباه فكر مي كردم عشق واقعيم و تازه پيدا كرده بودم تازه فهميدم عشق يعني چي تازه مزش رفته بود زير زبونم آخه چرا؟! خدااايا به خدااييت قسم بعد اون هيچكى نمياد تو زندگيم تا زمانى كه بهم نفس بدی فقط عشق اون تو سينمه، كه قلبم جز اون براي هيچ كس نمي تپه. خدايا كمكم كن، كمكم كن با اين درد كنار بيام.

سر فرميسك دوباره در لباسش فرو رفت و شانه هايش شروع به لرزيدن كردن. اردوان با صورتى مبهوت خيره ى فرميسك شد، پاهايش سست شدن و حس كرد وزنى سنگين روى شانه هايش افتاده.

كمى طول كشيد تا حرفاى فرميسك را درك كند، نفس در سينه اش حبس شده بود و سرش تير كشيد يا شايد هم قلبش.

شكست، خورد شد. پاهاى لرزانش عقب گرد كردن. گويى در آن قسمت نمى توانست نفس بكشد، اصلا چرا آمده بود؟! چطور آن حرف ها را شنيد؟! اصلا آن دختر فرميسك بود؟! نمى دانست، هيچ نمى دانست، گويى به جنون رسيده بود.

سوار ماشينش شد و سرش را روى فرمان گذاشت. نماند تا ادامه ى حرف هاي فرميسك را بشنود. حس بازيچه بودن به او دست داد. يعنى حق با كوروش بود؟! فرميسك درگير يه حس بچه گانه بود؟! كه از او دست كشيده بود و حال عاشق شخص ديگرى شده بود؟!

ساميار.. ساميار…

چند بار اين اسم را زير لب تكرار كرد. فشارى به دستان مشت شده اش وارد كرد و ياد قسم فرميسك افتاد.

“خدايا به خداييت قسم بعد از اون هيچكى نمياد تو زندگيم تا زمانى كه بهم نفس بدی فقط عشق اون تو سينمه، كه قلبم جز اون براي هيچ كس نمي تپه.

قلبش تير كشيد. سرش را از روى فرمان بلند كرد و خيره ى فرميسكى كه با فاصله رو به رويش روى نيمكت نشسته بود شد.

و بار ديگر صداى فرميسك در گوشش تكرار كرد. صدايى كه مال گذشته بود:

“مطمئن باش من اگه قسم بخورم پاش مى مونم قسم خوردن من الكى نيست”

دنيا دور سر اردوان مى چرخيد، پلك هايش را روى هم فشرد و سرش را به صندليه ماشين تكيه زد، احساس پوچى مى كرد، اين همه جنگيده بود و آخرش به پوچى رسيده بود.

دستش را روى شقيقه اش گذاشت و در همان حال ماند، دقايقى گذشت. اردوان هم چنان با خود درگير بود. چشمانش را باز كرد، نفس كشيدن در ماشين برايش سخت شده بود. در را باز كرد.

همين كه مى خواست از ماشين پياده شود متوجه ى فرميسك شد كه رو به رويش ايستاده بود و با تعجب به او نگاه مى كرد.

آب دهانش را قورت داد و سعى كرد به خودش مسلط باشد، فرميسك كه شوكه شدن از چهره اش كاملا مشخص بود نزديك تر رفت.

با فاصله ى كمى كنار اردوان ايستاد و با صدايى كه كمى گرفته بود گفت:

_اينجا چيكار مى كنى؟!

اردوان نگاهش را از فرميسك دزديد. مى ترسيد چشمانش حال درونيش را لو دهد. اخمى ميان پيشانيش نشست و خيلى خشك گفت:

_سوار شو.

آن قدر نسبت به فرميسك بى توجهى نشان داد كه فرميسك هيچ حرف ديگه اى نزد و سوار شد. اما در دلش مى ترسيد و با خود مى گفت”اردوان از كجا فهميده من اينجام؟!”

انقدر حالش بد بود كه حتى متوجه ى تاريكيه هوا هم نشده بود. فقط مى دانست بعد از بيمارستان با عصبانيت از ساميار جدا شده بود و به بهانه ى هوا خورى خود را به بام رسانده بود.

بدون شك همه را نگران كرده بود. سرش را پايين انداخت و لبش را گزيد. خواست حرفى بزند كه گوشيه اردوان زنگ خورد.كوروش خان بود. نگران به نظر مى رسيد انگار او هم حسابى دنبال فرميسك گشته و پيدايش نكرده و حال تنها اميدش اين بود كه اردوان از دخترش با خبر باشد.

وقتى اردوان گفت كه فرميسك پيش اوست نفس راحتى كشيد و از او خواست هر چه سريعتر فرميسك را به خانه ببرد.

اما اردوان قصد ديگرى داشت. گوشى را قطع كرد و سرعت ماشينش را بالاتر برد، گويى به سمت خانه ى خودش حركت مى كرد.

فرميسك هم متوجه ى مسيره خانه ى اردوان شده بود و نمى توانست هيچ اعتراضى كند. خوب مى دانست اردوان از چه عصبانيست. تا دير وقت بيرون از خانه مانده بود. يعنى موضوع دستش را هم فهميده بود؟!

آستين مانتويش را جلوتر كشيد و سر آستين هايش را در مشتش گرفت، تا رسيدن به خانه ى اردوان هيچ حرفى بين آن دو زده نشد. اردوان به محض رسيدنشان ماشين را در پاركينك پارك كرد و خودش جلوتر از فرميسك پياده شد.

فرميسك مى دانست با لجبازى كردن چيز خوبى در انتظارش نيست. پس او هم پشت سره اردوان راه افتاد. همين كه وارد خانه شدن اردوان با عجله وارد آشپزخانه شد. بطرى آب را برداشت و يه نفس سر كشيد.

حرارت بدنش بالا رفته بود. عصبى بود و كلافه. بطرى آب را محكم روى ميزش كوبيد و از آشپزخانه خارج شد. رو به رويه فرميسكى كه همچنان سر پا ايستاده بود ايستاد و دستانش را روى شانه اش گذاشت.

هى مى خواست حرفى بزند و نمى توانست، كلمات ته گلويش گير مى كرد. حال اردوان هر لحظه بدتر مى شد و فرميسك با قيافه اى محكم اما در درون نابود تماشايش مى كرد.

حتى يك لحظه هم به اين موضوع فكر نكرد كه شايد حرف هايش را شنيده باشد. ديگر فكرش به اين همه بدشانسى قد نمى داد.

فشار دستان اردوان داشت روى شانه ى فرميسك بيشتر مى شد كه بالاخره صدايش در آمد:

_اين همه مدت داشتى به ريشم مى خندى نه؟!

فرميسك لب از لب باز كرد كه صداى فرياد اردوان بلند شد:

_حرف نزن، هيچى نگو، حتى نمى خوام صدات و بشنوم.

چشمان فرميسك گرد شدن، توقع اين برخورد را از اردوان نداشت.

در يك آن اردوان فرميسك را ول كرد و از او فاصله گرفت. پشت به او به سمت تراس رفت و كنار تراس ايستاد. دستش را ميان موهايش برد و با كمى مكث گفت:

_هفت سالت بود كه وارد عمارت شدى ، همش بهونه ى بابات و مى گرفتى و مى رفتى رو مخم، ازت خوشم نمى اومد، از نظره من يه دختر لوس و خرابكار بودى. فكر مى كردم يكى دو روز مى مونى بعدش مى رى اما نرفتى انگار موندگار شده بودى. كلى برات پرستار گرفتن اما با هيچ كدوم كنار نيومدى، تا اين كه حميرا اومد ، تنها كسى بود كه تونست تو عمارت موندگار شه.

اردوان آب دهنش را قورت داد و اضافه كرد:

_كارات انقدر رو مخ بود كه مى خواستم هر چه زودتر از اين خونه برى، به كوروش گفتم و اون گفت فرميسك هيچ جا نمى ره همين يه جملش بيشتر عصبيم كرد چون از كوروش متنفر بودم. تو هم چون تنها بودى گاهى ميومدى پيش من و منم هميشه اذيتت مى كردم، هر چى بيشتر از خودم مى روندمت بيشتر ميومدى سمتم، بعد يه مدتم خيلى اتفاقى باعث شدم پات بشكنه و بعدش بيمارستان بسترى شدى، درست موقعى كه بيمارستان بسترى بودى فهميدم به وجودت عادت كردم .

سرش را بلند كرد و نگاهش با نگاه فرميسك گره خورد، كمى تن صدايش پايين آمد.

_مى بينى؟! من از همون اولم به وجودت عادت كرده بودم، فقط بلد نبودم نشون بدم، تو ميومدى سمتم و من پست مى زدم. سياوش ميومد سمتت و تو پسش مى زدى. شايد مى ترسيدم منم بشم مثل سياوش و منم پس بزنى ولى بزرگ تر كه شديم همه چيز عوض شد سياوش باهات خوب شد ، تو خوب شدى مى خواستم منم خوب شدن رو امتحان كنم اما ورق برگشت.

اردوان كمى مكث كرد. زل زد در چشمان ناباور فرميسك و گفت:

_خوبى هميشه خوبى نمياره، گاهى بقيه به همون بديامون عادت مى كنن و تغيير رفتارمون دلشون و مى زنه. بايد همون اردوان مى موندم شايد اون وقت تو هم همون فرميسك بودى همون كه اردوان تنها مرده زندگيش بود.

بغض راه گلوى فرميسك را بست و اردوان هم چنان ادامه داد:

_ ازم حساب مى بردى شايدم مى ترسيدى ولى بازم مى دونستى بهت آسيب نمى زنم ، مى دونستى فوق فوقش داد بزنم عصبانى شم ولى بازم همونيم كه مراقبتم. همونيم كه مثل سايه كنارتم و نمى زارم جز خودم هيچ كس اذيتت كنه. اگه تو يه جمعى كسى اذيتت مى كرد به هر بهونه اى كه شده ميومدى سمت من، يه جورى پشتم پناه مى گرفتى كه طرف بفهمه با منى و بذاره بره شايد به روت نمياوردم ولى مى فهميدم، مى فهميدم و مجبور بودم به يه بهونه اى تو رو از اونجا دور كنم و بعدش برم سراغ اون عوضى كه باعث اذيتت شده.

نيشخندى روى لبان اردوان نشست

_مثل همون مهمونى كه نگاه همه روى تو بود، آرمين داداش اون دوست مسخرت همش سعى داشت سره صحبت و با تو باز كنه، سياوش با ذوق نگات مى كرد.اون لحظه انقدر عصبانى شده بودم كه به بهونه ى لباست فرستادمت تو يكى از اتاقا و درو قفل كردم. اون شب هيچ كس نفهميد كه چطور آرمين و گوشت مالى دادم كه ديگه حتى جرعت نكنه با تو حرف بزنه.

اشكاى فرميسك روى گونش چكيد و چشماش هر لحظه گردتر از قبل مى شد. آن شب را خوب به ياد داشت. همان شبى كه اردوان از حرص لباسش را در تنش پاره كرده بود كه به مهمانى نيايد. حال دليل آن كار اردوان را مى فهميد.

اردوانى كه آن سالها در ذهنش ساخته بود با اين اردوان كه حال رو به رويش ايستاده بود زمين تا آسمان فرق مى كرد، چه فكر مى كرد و چه شد.

اردوان به سمتش قدم برداشت. رو به رويش ايستاد و دستانش روى گونه و فرميسك نشست. سرش را جلو برد حال نفس هايشان روى صورت هم خالى مى شد.

اردوان دستانش را روى صورت فرميسك كشيد و اشك هايش را پاك كرد. چشمان فرميسك روى هم نشست و بوسه ى آرام اردوان گوشه ى لبش نشست و با صداى خشدارى گفت:

_باهاشى نه؟!

فرميسك در حالى كه هول كرده بود گفت:

_اردوان من…

انگشت اشاره ى اردون روى لبش نشست

_شششش به من دروغ نگو. فقط بگو چند وقته؟! از همون موقع كه به بهونه درس دادن ميومد يا بعده عملت؟!

فرميسك ناليد:

_اردوان به خدا من.. بذار همه چيو…

دست اردوان از پشت روى موهاش نشست و پريد ميان حرفش.

_به خدا چى؟! هر لحظه تو اون عمارت خراب شده بود تو بيمارستان يه لحظه ازت جدا نشد، هميشه بود هميشه. يه بار مى خواست بهت درس بده يه بار موسيقى همش بهونه همش چرنديات .

اردوان با چشمان به خون نشسته خيره ى چشمان خيس فرميسك شد

_باباتم اينارو مى دونه؟!

فرميسك سرش را پايين انداخت، لحظه اى باران چشمانش قطع نمى شد. دست ديگر اردوان روى چانه اش نشست و سرش را بلند كرد.

_منو نگاه كن باباتم مى دونه؟! مى دونه همون پسرى كه اين همه بهش اعتماد داشت يه عوضى در آب اومده.

صداى مردانه ى اردوان كمى غمگين شد و با صدايش تا حد ممكن آرام شد:

_اين جواب اعتماد من بود فرميسك؟!

فرميسك ديگر طاقت نياورد، از اردوان جدا شد با پشت دست اشك هايش را پس زد و با صدايى كه سعى داشت جلوى لرزشش را بگيرد گفت:

_آره دقيق همين بود. من همينم، همون دخترى كه خواسته نا خواسته عذابش دادى تحقيرش كردى، برام مهم نيست هدفت از اون كارا چى بوده كه بابا چيا بهت گفته ولى دور كردن من از خودت به چه قيمتى؟! آره ازت حساب مى بردم چون ازت مى ترسيدم چون راه ديگه اى نداشتم. به چشم من يه قاتل بودى يه جانى، يه مردى كه هر كارى ازش برمياد. از اين كه بشى قاتلِ منم برام مهم نبود كاش مى كشتى ولى ازم مرده ى متحرك نمى ساختى، تو گند زدى به تمام عالم بچگيم به نوجوونيم به همه چيم. هر كارى مى كردم همش بايد به اين فكر بودم كه اگه اردوان بفهمه چى ميشه كه چطور برخورد مى كنه كه عكس العملش چيه. تمام زندگيم با ترس زندگى كردم مى فهمى اينارو؟!

اردوان متعجب خيره ى فرميسك شد، حرف هايش برايش گنگ بود و غير قابل درك، قدمى به فرميسك نزديك تر شد و گفت:

_ولى اون حرفات…

فرميسك بلند فرياد زد:

_همش دروغ بود. همش… من هنوزم ازت بى زارم، به چشم من تو هنوزم همون خودخواه بى رحمى، انقدر ترسناكى كه براى فرار از خودت به خودت پناه بردم،

صداى پر بغض فرميسك لرزيد و با صداى آرام ترى ادامه داد:

_مى بينى ازم چى ساختى؟! آره مى خوام برم آمريكا با ساميارم مى خوام برم، با همون مردى با تمام جديتش ،با من خوبه كنارش آرامش دارم ازش نمى ترسم روزاى خوبى كنارش داشتم و…

صداى شكستن گلدان هاى گوشه ى خانه باعث شد فرميسك سكوت كند. آنقدر يهويى اردوان گلدان را به زمين كوبيده بود كه فرصت هر عكس العملى را از فرميسك گرفته بود.

دست زخم شده ى اردوان به شدت خون ريزى داشت. دست زخمش را مشت كرد و بلند فرياد زد:

_بسه بسه بســه ديگه هيچى نگو، نمى خوام بشنوم ، فقط خفه شو، خفه شو …

چشمان قرمز، رگ هاى برامده، فك منقبض شده و دستان خونى اردوان، فرميسك را ترساند. عقب عقب رفت صداى فرياد فرميسك مساوى شد با باز شدن در خانه و صداى كوروش.

فرميسك ديگر چيزى نمى شنيد همانجا تكيه به ديوار روى زمين نشست و چشمانش را بست. بى حال بود و درد داشت. دردى عميق كه سينه اش كه تا به حال حس نكرده بود.

چشمان دردمند فرميسك آرام باز شد، روى تخت خودش بود و سرمى به دستش وصل شده بود، نگاهش را در اتاق چرخاند و همين كه خواست از جايش بلند شود صداى محكمى گفت:

_تكون نخور.

نمى توانست سرش را تكان دهد، ساميار به او نزديك شد و كنارش تختش نشست، دستى به پيشانيش كشيد و آرام لب زد:

_خوبى؟!

فرميسك بدون اين كه جوابش را بدهد نگاهش را به در بسته ى اتاق دوخت. كم كم داشت اتفاقات افتاده را به خاطر مياورد.

نگاهش را به سمت ساميار چرخاند و با صداى آرام و ضعيفى گفت:

_بابا كجاست؟!

ساميار دست را از روى سر فرميسك برداشت و جواب داد:

_رفته بيرون.

_كجا؟!

ساميار از جاش بلند شد.

_حالت كه بد شد آورديمت خونه و بابات رفت سراغ اردوان.

دست خونى اردوان پيش چشمانش جان گرفت.

_حالش چطوره؟!

ساميار كه گويى نمى توانست دروغ بگيرد همان طور كه از پنجره خيره ى بيرون شده بود گفت:

_وضعيتش خوب نبود، مثل اين كه دستش هشت تا بخيه خورده الانم خونه ى خودشه.

چشمان فرميسك روى هم نشست، مى دانست تند رفته توقع اين حال اردوان را نيز داشت اما فكرش را هم نمى كرد كه به خودش آسيب بزند.

لحظه اى گذشت. فرميسك با خودش در كلنجار بود كه دستى روى دستش نشست. چشمانش را باز كرد، نگاهش با نگاه گيراى ساميار گره خورد.

دستش در دستان مردانه اش نشست و صداى بمش بلند شد:

_نگران نباش، همه چى درست ميشه.

فرميسك نفسش را بى صدا بيرون داد و در سكوت سرش را پايين انداخت و به دست هايشان نگاه كرد كه حالا در هم گره خورده بود.

فرميسك نگاهى به ساعتش انداخت. فقط يك ساعت وقت داشت و همچنان زل زده بود به چمدان هايى كه كنار در بود. ديگر نه مى خنديد نه اشك مى ريخت در يك حالت خنثى به سر مى برد.

نگاهش را از پنجره ى اتاق به بيرون دوخت و آنقدر حواسش پرت بود كه متوجه نشد حميرا دقيقاييست وارد اتاق شده و با ديدنش آرام مى گريد.

با دستى كه روى شانه اش نشست سرش را چرخاند. حميرا با چشمانى قرمز نگاهش مى كرد. آن قدر اشك ريخته بود كه چشمانش باز نمى شد.

آرام از جايش برخاست. دستى به صورت حميرا كشيد و با صداى آرامى گفت:

_زود بر مى گردم.

چشمان حميرا روى هم نشست و اشك هايش به سرعت روى گونه هايش هجوم آوردند و با صدايى كه از بغض مى لرزيد گفت:

_اگه مى رفتى تا خوشبختى شى مشكلى نبود تو راضى به رفتن نيستى، فقط دارى زجر مى كشى. چرا دارى كارى و انجام مى دى كه ذره دره نابودت كنه؟! فرميسك دارى از بين مى رى.

فرميسك دستش را روى صورت حميرا كشيد، خودش درد داشت و بايد او را دلدارى مى داد.

_مجبورم وقتى همه چى رو به راه شه بر مى گردم. همون موقعى كه ديگه هيچ دردى نباشه. ما آدما گاهى مجبوريم ميشيم به انجام كارايى كه دوستشون نداريم ولى مجبوريم به انجامش. فكر كردى من دوست دارم از تو و بابا جدا شم؟!

دست حميرا پشت گردنش نشست و او را به آغوش كشيد و ميان هق هقش گفت:

_كاش مى شد منم بيام. من از دوريه تو دق مى كنم فرميسك. همش فكرم پيش تواِ، با اين وضعيتت تنهايى مى خواى چيكار كنى؟!

لبخند تلخى كه بيشتر به پوزخند شباهت داشت روى لب فرميسك نشست

_تنها نيستم ساميار هست نگران نباش.

_كيو مى خواد گول بزنى؟! ساميار برات اردوان نميشه ميشه؟! مى تونه جاى خاليه اون و برات پر كنه؟! به خدا كه نمى تونه.

فرميسك نفس عميقى كشيد و با صداى خيلى آرامى زمزمه كرد:

_مى تونه.

يك ساعت به سرعت برق و باد گذشت. ساميار چمدان ها را در ماشين كوروش گذاشت. حميرا به درخواست كوروش سعى داشت ناراحتيش را پنهان كند و جلوى ريزش اشك هايش را بگيرد اما مگر مى شد؟!

فرميسك اول در آغوش حميرا جاى گرفت، صداى هق هق حميرا بلند شد و فرميسك بدون هيچ اشكى دستش را پشت حميرا گذاشت .

كوروش نگاهى به ساعتش انداخت و به قصد جدا كردن آن دو از يكديگر خيلى جدى گفت:

_سريعتر، دير شده بايد نيم ساعت ديگه فرودگاه باشيم، نمى رسيم.

حميرا محكمتر فرميسك را به خودش فشرد و با هق هق گفت:

_قربونت برم مواظب خودت باش. غصه نخوريا تنها نيستى هر وقت دلت تنگ شد زنگ بزن من هميشه خونم.

از فرميسك جدا شد. دستش را دو طرف صورتش گذاشت و ادامه داد:

_باشه؟!

فرميسك سرى به نشانه ى تاييد تكان داد. كوروش بازم تاكيد كرد دير شده. حميرا پيشانيه فرميسك را بوسيد و براى بار آخر در آغوشش گرفت و لحظه اى بعد با يك دنيا غم از فرميسك خدافظى كرد.

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *