خانه / آخرین مطالب / رمان فریاد های خاموش شده من پارت آخر

رمان فریاد های خاموش شده من پارت آخر

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

– من یه عمرِ یاد گرفتم به دل نگیرم. خداحافظ…
از خانه بیرون می‌زنم. کفش هایم را تن می‌کنم و با احتیاط از پله ها پایین می‌اییم. نبود یک چشمم باعث شده که هر از گاهی در بعضی جاها، کمی لنگ بزنم.
– وایسین سرمه خانم.
صدای دانیار کف پاهایم را به زمین می‌چسباند. می‌ایستم اما برنمی‌گردم. دانیار در حالی که کاپشن چرم مشکی اش را مرتب می‌کند، کنارم می‌ایستد.
– من می‌رسونمتون.
دست ساناز را محکم تر می‌گیرم.
– نه ممنون‌، خودم می‌رم.
– گفتم که می‌رسونمتون.
به سمت در می‌رود و در اهنی را باز می‌کند. منتظر می‌ماند تا اول من خارج شوم بعد خودش. ناچار جلو می‌روم و پا به کوچه می‌گذارم. دانیار پشت سرم می‌اید و با دستش به ماشینش اشاره می‌کند. کوپه‌ی دو در سفید رنگی که جلوی در پارک کرده، زیادی برای این محله سنگین است. حتی برای من و خانواده ام هم سنگین است. خودش جلو می‌رود و می‌گوید
– سوار شین.
ریموت ماشین را می‌زند و خودش سوار می‌شود. جلو می‌روم. یک در بیشتر ندارد و مجبورم در این تک صندلی باقی مانده جا گیر شوم. دست جلو می‌برم و در ماشین را باز می‌کنم. اول ساناز را داخل می‌فرستم و سپس خودم می‌نشینم. صندلی راحت و چرمش به مزاق کمرم خوش می‌اید. دستش را جلو می‌برد و با فشردن دکمه‌ی که کنار فرمان قرار دارد، ماشین را روشن می‌کند و حرکت می‌کند. خوشبحال چکاوک، هر چه شانس من در شوهر نداشتم، نصیب او شده و من چقدر از این مسئله خوشحالم.
جلوی درِ آپارتمان نگه می‌دارد. استرس ورود دوباره به آن خانه، کل جانم را پر می‌کند و من چنگی به دستگیره‌ی در می‌اندازم. دستی به کاپشنش می‌برد و کارتی را به سمتم می‌گیرد
– بفرمایین. کارتِ شرکتِ بابامه. از فردا من نیستم، اما به بابا می‌سپرم. حتما بعد طلاقتون به یک کاری احتیاج دارین که بتونین امرار معاش کنین.
نگاهی به کارت سفید و طلایی می‌اندازم. راست می‌گفت، به یک کاری نیاز دارم. کارت را می‌گیرم و ارام تشکری می‌کنم.
– به چکاوک بگین شرمنده، نشد که ازش خداحافظی کنم…
– ما هیچ جایی قرار نیست که بریم.
حرف اخرش مرا سر جایم میخکوب می‌کند. یعنی لغو شده یا از اولش هم چیزی در میان نبود؟
– یعنی چی؟
ماشین را خاموش می‌کند، به سمتم می‌چرخد و می‌گوید
– این فقط یه نمایشه، که مامانم خودشو عادت بده به عروس جدیدش.
نگاهش می‌کنم و او ادامه می‌دهد.
– مامانم خیلی نمیتونه دور از من بمونه. می‌ریم تهران، اما چند روز می‌گردیم و دوباره برمی‌گردیم اینجا بدون اینکه کسی باخبر بشه. بعدش می‌ریم تو خونه‌ی که من مخفیانه دارمش، یه مدت زندگی می‌کنیم کم کم مامانم طاقتش طاق می‌شه و منو مجبورم می‌کنه برگردم، منم مجبورش می‌کنم چکی رو به رسمیت به عنوان عروسش بشناسه.
لبخندی می‌زنم و می‌گویم
– چکی صداش می‌کنی؟
– اره بابا، کی حال داره چهار ساعت چکاوک هجی کنه.
با همان لبخندم می‌گویم
– روش خوبی رو انتخاب نکردین برای اینکار.
سری تکان می‌دهد و می‌گوید
– مامان منو نمی‌شناسین، تا مجبور نشه، اکی نمی‌ده.
– کی برمی‌گردین تبریز؟
– دو هفته‌ی دیگه، یکم بگردیم بعد، شما هم حتما فردا برین پیش پدرم.
سری تکان می‌دهم و بعد از خداحافظی از ماشین پیاده می‌شوم.
نگاهی به در واحدشان می‌اندازم و غم در دلم لانه می‌کند. چند روزی هست که اسباب کشی کرده اند و به خانه‌ی خودشان رفته اند. کلید را داخل درِ واحد خودمان می‌چرخانم و وارد می‌شوم. ساناز خودش را بیشتر به من می‌چسباند و هر دو وارد خانه می‌شویم. دست به سمت کلید چراغ می‌برم و خانه‌ی تاریک را روشن می‌کنم. با روشن شدن چراغ ها حجم عظیمی از خاطرات بد روی سرم اوار می‌شوند.
– زنیکه‌ی نفهم، د حرفمو می‌فهمی یا نه…
صدایش هنوز هم در این خانه هست
– د بهت می‌گم هرزه‌ای بگو نه، این چیِ پوشیدی…
نگاهی به اتاق خوابمان می‌اندازم.
– چه دلت بخواد چه نه، من امشب تو رو می‌خوام.
وارد اتاق می‌شوم و چراغ را روشن می‌کنم. تخت بهم خورده و چرک توی ذوقم می‌زند.
تمام صحنه هایِ رابطه هایِ زوریمان از مقابل چشمانم می‌گذرد. چشم روی هم می‌گذارم و سریع از این اتاق خارج می‌شوم و در را می‌بندم.
بغض می‌کنم و به دیوار تکیه می‌زنم. ساناز خودش را از من جدا می‌کند و می‌گوید
– بابا نیست؟
دستی به موهایش می‌کشم
– نیست و نمیاد…
به سمت اتاقش می‌رود و من تنها می‌شوم. تنها می‌شوم و هق می‌زنم، هق می‌زنم و نگاهی به اتاقِ جنینِ سه ماهه ام می‌اندازم. خوب شد که به دنیا نیامد. گریه می‌کنم و تمام خاطرات ده ساله ام را مرور می‌کنم و گریه می‌کنم و به این فکر می‌کنم اگر طلاق نمی‌گرفتم چه می‌شد؟
سر می‌خورم و تکیه به دیوار می‌نشینم.

* * * * * * *
نگاهی به کارت و سر در شرکت می‌اندازم. همان است. وارد می‌شوم. از لابی مجلل ساختمان رد می‌شوم و بعد از نگاه کردن به تابلوی راهنمای طبقات، خودم را به آسانسور می‌رسانم و سوار اسانسور می‌شوم و دکمه‌ی طبقه‌ی پنجم را می‌فشارم. اسانسور حرکت می‌کند و چند لحظه‌ی بعد در طبقه‌ی پنجم می‌ایستد. از کابین خارج می‌شوم و نگاهی به اطرافم می‌اندازم. سالن مربعی شکل. دیوار ها و کاشی هایش سفید و مبل هایش ترکیبی از رنگ سفید و طلایی. به میز منشی می‌رسم. دختری جوان، با ارایشی متین پشت میز نشسته و سخت مشغول تایپ چیزی هست.
جلو می‌روم. صدای پاشنه های کفشم باعث می‌شود نگاهش را از مانیتور بکند و به چشمانم بدوزد.
– سلام بفرمایین.
با خوش رویی استقبال می‌کند. دسته‌ی کیفم را محکم تر می‌فشارم.
-سلام. اقای مقیمی تشریف دارند.
– بله بفرمایید.
– وقت قبلی داشتین؟
– از طرف پسرشون اومدم.
نگاهی به سر تا پایم می‌اندازد و می‌گوید
– چند لحظه.
گوشی را برمی‌دارد و من در این چند ثانیه مابقی سالن را از نظر می‌گذرانم.
دو در بیشتر در این سالن نیست، کنار یکی مدیریت و کنار دیگری اتاق کنفرانس نوشته شده است.
– بفرمایین خانم.
با صدایش دل از سالن می‌کَنم، تشکری می‌کنم و به سمت درِ اتاقِ مدیریت می‌روم. تقه‌ایی به در می‌زنم و وارد می‌شوم.
داخل می‌شوم. پیر مردی با موهای جو گندمی و کت شلوار سرمه‌ای، پشت میز بزرگ و خیره کننده اش منتظر نشسته. در را می‌بندم و سلام می‌دهم. جواب سلامم را می‌دهد و با دستش به صندلی که روبه روی میزش قرار دارد اشاره می‌کند.
– بیا بشین.
جلو می‌روم و روی صندلی که گفته بود می‌نشینم. از پشت میزش بلند می‌شود و بیرون می‌اید. به سمت قفسه‌‌ی چوبی گوشه‌ی اتاق می‌رود و کاغذی را بیرون می‌کشد. دوباره برمی‌گردد و کاغذ را روی میز قرار می‌دهد. خودکاری از بین خودکار های شیکِ روی میز هم برمی‌دارد و کنار کاغذ قرار می‌دهد.
صندلی مقابل من را برای نشستن انتخاب می‌کند و در کمال وقار روی صندلی جاگیر می‌شود. پیر است اما حرکاتش چیزی غیر از این را می‌گوید. صلابتی که او دارد من سی ساله ندارم. قدم های محکمش و سر بالایش، نشان از غرور بی همتایش دارد و من چقدر غبطه می‌خورم به این حالش، کاش من هم مثل او ذره‌ای غرور داشتم.
– خب دخترم. از خودت بگو!
لحن صمیمی اش باعث می‌شود کمی از استرسم کاش پیدا کند. سر بالا می‌برم و به چشمان عسلی اش خیره می‌شوم. چقدر این چشم ها شبیه، شبیه چشمان اوست. ناگه دلم برایش تنگ می‌شود، کاش قبل از آمدن به اینجا با او تماس می‌گرفتم.
– دخترم…
صدایش که باز مرا می‌خواند، از چشم هایش بیرون می‌کشتم. لبخند کوتاهی می‌زنم و می‌گویم
– اقا دانیار گفتن برای پیدا کردن کار، مزاحمتون بشم.
سری تکان می‌دهد و می‌گوید
– اون رو که می‌دونم. من از خودت می‌خوام بدونم.
دسته‌ی کیفم را چنگ می‌زنم. کمی از چرم کناری اش کنده می‌شود.
– سی سالمه… دیپلمم… تازه هم طلاق گرفتم.
چیزی نمی‌گوید. سکوت بینمان ادامه دار می‌شود تا زمانی که ابدارچی شرکت، با سینی قهوه وارد می‌شود. سینی را روی میز می‌گذارد و بعد از رفتنش اقای مقیمی می‌گوید.
– خب، این فرم رو پر کن تا بهت بگم قراره تو این شرکت چیکار بکنی.
کیفم را کنار پاهایم، روی صندلی قرار می‌دهم. کمی جلو می‌روم و کاغذ و خودکار را جلوتر می‌کشم و مشغول پر کردن فرم مقابلم می‌شوم. خیلی زود، خانه‌ های خالی فرم پر می‌شود و مقابل اقای مقیمی قرار می‌گیرد.
فرم را در دستش می‌گیرد و نگاهی کلی به فرم می‌اندازد.
– خب، همونطور که می‌دونین توی این شرکت و کارخونه، همه‌ی افرادمون مجرب و تحصیل کرده‌ی اون رشته‌ی هستند که توش مشغول بکار اند. تنها شغل خوبی که واس شما دارم، اشپزی توی اشپزخونه‌ی کارخونه هستش. اشپزمون حدود دو هفته‌ای می‌شه که رفته و کسی رو هنوز پیدا نکردم. من روی این مورد بسیار حساسم. غذای که به کارگرام می‌دم، نمی‌خوام طوری باشه که کلا یا سیرشون نکنه، یا انقدر سنگین باشن که نتونن پای دستگاها وایسن. سرویس عیاب و ذهاب هم داریم و نمی‌خواد نگران موضوع رفت و آمدت باشی.
کمی فکر می‌کنم. مسلما این کارخانه، در جایی از خارج شهر قرار دارد. کار کردن برای منی که حتی به تنهایی تا سر کوچه هم نرفته بودم، در خارج شهر، کار سخت و تنش زایی است. اما فکر کردن به این موضوع که چگونه باید زندگی ام را بگذرانم، تمام ترس و تنش را از جانم دور می‌کند. تمام شرایط را قبول می‌کنم و قرار می‌شود فردا صبح زود، سرویس به دنبالم بیاید.
از ساختمان خارج می‌شوم. باد شدیدی شروع به وزیدن کرده. دو طرف پالتویم را بیشتر بهم نزدیک می‌کنم و سرم را درون یقه‌ی ایستاده‌ی پالتویم فرو می‌برم. تا رسیدن به ایستگاه تاکسی یک نفس راه می‌روم و بعد از اینکه داخل یکی از تاکسی های پارک شده می‌نشینم، زیپ کیفم را باز می‌کنم. نگاهی به کیف پولم می‌اندازم که فقط دو اسکناس هزار تومانی درونش قرار دارد. حتما برای این همه راه، دو هزار تومان کرایه نمی‌گیرد. نگاهی دوباره به کیفم می‌اندازم و وقتی از پیدا کردن کمی پول اضافه ناامید می‌شوم، از تاکسی پیاده می‌شوم. نگاهی به هوای ابری و پاهایم می‌اندازم. فکر کنم هنوز توان این را دارند که از بالاترین نقطه‌ی شهر به مرکزش بروند.

کنار پیاده رو را برای قدم زدن انتخاب می‌کنم. همان مسیری که می‌توانی سرت را پایین بی‌اندازی. راه بروی و به هر چه که دز ذهنت هست فرصت فکر کردن بدهی. پر فکر ترین و افسرده ترین ادم ها، همیشه همین خط را انتخاب می‌کنند. خطی که هیچ ارتباطی با ادم های اطرافش ندارد.
من هم مثل همه‌ی انها راه می‌روم و به هر چه که در ذهنم هست، اجازه‌ی رفت و امد می‌دهم. فکر اینده‌ی ساناز، فکر اینده‌ی خودم و گذشته از این ها، اویی که دیشب مطمئنم دلشکسته رفت و حالا هیچ خبری از او ندارم.
بعد از سه ساعت پیاده رویی، بعد از اینکه کف پاهایم ذوق ذوق می‌کنند و بعد از اینکه، ران پاهایم کم کم دارند شل می‌شوند به سر کوچه‌ی خودمان می‌رسم. از این کوچه و حال و هوایش هم خوشم می‌اید هم خوشم نمی‌اید. این کوچه یاد اور تمام زجر هایم هست و در کنار این، یاد اور فرشته‌ی نجات زندگی ام هست.
همانی که از فرشته بودن، فقط دو بال کم دارد.
ساختمان ها را رد می‌کنم و وقتی نزدیک ساختمان خودمان می‌شوم، از دور ماشینی اشنا و فردی اشنا تر را می‌بینم. قدم هایم را ارام می‌کنم تا بتوانم نرسیده به او تشخیص دهم که او کیست. هیکل چهار شانه‌اش، دست در جیبش، حالت موهایش که کم کم نمود پیدا می‌کند و حتی ته چهره‌ای که از همین فاصله هم قابل تشخیص است، کاملا کافی است برای شناختنش. اری خودش هست.
به سمتم می‌چرخد و انگار او هم مرا می‌شناسد که همانجا می‌ایستد. هر چقدر نزدیک تر می‌شوم، صورتش واضح تر و اخم هایش قابل تشخیص تر می‌شود. در دو سه قدمی‌اش می‌ایستم که می‌گوید
-فکر می‌کردم انقدر برات مهم باشم، که بعد از اون جریان دیشب، یه پیام بهم بدی.
صدایش پر از دلخوری است و او حق دارد.
منی که حتی نتوانسته ام شماره‌اش را حفظ کنم یا حتی بخواهم که از بهار شماره‌اش را بگیرم. گوشی موبایل نداشتم ولی تلفن خانه که داشتم. به او حق می‌دهم و در مقابل گلایه‌اش سکوت می‌کنم که دوباره می‌پرسد
– کجا رفته بودی؟
به چشمانش نگاه می‌کنم. چقدر شبیه چشمان همان مدیر کارخانه است. چشم هایش ارام نیست و دائم در حال دو دو زنی است. این یعنی او عصبانی است.
– نشنیدی؟
لحنِ جمله‌یِ سومش که به گوشم می‌رسد، بیشتر مطمئن می‌شوم که او عصبی است.
جلوتر می‌اید و با چشمانی ریز شده نگاهم می‌کند. لب باز می‌کنم و می‌گویم
– دنبال کار رفته بودم.
سرش به یک سمت کج می‌شود و می‌پرسد
-کار؟
با زبانم لب هایم را تر می‌کنم و می‌بینم که همان لحظه مسیر نگاهش عوض می‌شود و دور و اطرافم را می‌گردد.
-آره کار.
بعد از حرفم، دوباره نگاهم می‌کند.
– کار برای چی؟
– امرار معاش…
– تو که هیچی بلد نیستی، کار از کجا میخوای پیدا کنی؟
این حرفش به مذاقم خوش نیامد. بی دست و پا بودن و بی هنر بودنم را خودم هم می‌دانم، اما نیازی نبود که او باز هم به صورتم بکوبدش.
کمی دلخوری و حرص قاطی صدایم می‌کنم و می‌گویم.
– نیازی نیستش که بی دست و پا بودنم رو به رخم بکشین. بالاخره یه چیزی یاد میگیرم و می‌تونم گیلیم خودمو از اب بیرون بکشم.
دست هایش را بالا می‌برد و دو طرف سرش به نشانه‌ی تسلیم نگه می‌دارد.
– باشه باشه. عصبی نشو، منظوری نداشتم. منظورم این بود، چه شغلی پیدا کردی.
کلید را از داخل جیب پالتویم بیرون می‌کشم.
– اشپزی.
در را باز می‌کنم و داخل می‌شوم. پشت سرم می‌اید.
– اشپزی؟
کنار در اسانسور می‌ایستم. شکر خدا که کابین در پارکینگ هست و نیازی نیست که منتظر امدن اسانسور بمانم.
کنارم می‌ایستد و در اسانسور را باز می‌کند، اول منم و سپس خودش وارد کابین می‌شویم. دکمه‌ی طبقه‌ی سه را فشار می‌دهد و منتظر نگاهم می‌کند.
– بله. توی یه کارخونه‌ی مواد غذایی. همسر چکاوک معرفی کردن. یعنی مال پدر ایشونه…
انگار که با یاداوری همسر چکاوک چیزی به یادش امده باشد. چشمانش را ریز می‌کند و می‌گوید
-راستی…
لب پایینی اش را داخل دهانش می‌فرستد و ادامه می‌دهد.
– این، همسر چکاوک.. کیه؟ چیه؟ چیکارست؟ خیلی واسم اشنا بود… ولی نشد از خودش بپرسم.
اسانسور می‌ایستد و هر دو باهم از کابین خارج می‌شویم. در واحد را باز می‌کنم و همزمان با باز کردنش می‌گویم
– باباش کارخونه‌ی مواد غذایی داره. اسمشم دانیار مقیمی هستش. همین…
داخل می‌شویم. به محض ورودم، ساناز خودش را به بغلم پرت می‌کند. به کل از این بچه غافل شده‌ام. مدت طولانی است که حتی مدرسه هم نرفته است و حتما از درس هایش عقب مانده است. خم می‌شوم و بغلش می‌کنم. روی نشسته اش را می‌بوسم و لبخندی به صورتش می‌زنم. نگاهش را بالا می‌کشد و با دیدن او لبخندی می‌زند و می‌گوید
– سلام عمو.
اقا محمدرضا کنارم روی زانو هایش می‌نشیند. بازوی ساناز را می‌گیرد و به سمت خودش می‌کشد.
– سلام به روی ماه نشسته ات…
در کمال ناباوری ام می‌بوسدش و بغلش می‌کند و بلند می‌شود. کفش هایم را داخل جا کفشی می‌گذارم و صندل های رو فرشی ام را پا می‌کنم. به دنبال او که ساناز به بغل به سمت اشپزخانه رفته می‌روم.
کیفم را روی کاناپه می‌اندازم و از همانجا به تماشای اویی می‌نشینم که بابا بودن خیلی بهش می‌اید. پشت سینک ایستاده و با حوصله مشغول شستن صورت ساناز است. هر ازگاهی هم مشت پر از ابش را به صورت ساناز می‌پاشد.
ساناز را از بغلش پایین می‌گذارد و خیره نگاهم می‌کند.
– نیازی نبود که بخوای کار کنی، من از پس شما دو تا بر میام.
نگاهی به ساناز که مشغول پیدا کردن صبحانه‌اش از داخل یخچال است می‌اندازم و می‌گویم.
– دستتون درد نکنه. تا همینجاشم زحمت کشیدین. ولی من نمی‌خوام سَر بار زندگی شما باشم. بالاخره شما می‌خواین واس خودتون زندگی و زَن….
میانه‌ی حرفه ام می‌پرد و اسمم را هشدار گونه صدا می‌زند. به سمت اتاق ساناز عقب گرد می‌کنم. اما او ولکنم نیست و دنبالم می‌اید.
– سرمه…
وارد اتاق می‌شوم و بی هدف وسط اتاق می‌ایستم. مرا دور می‌زند و مقابلم قد عَلَم می‌کند.
– خوش ندارم یه حرفی رو دوبار تکرار کنم. زندگی من تویی و ساناز…
مکث می‌کند و دوباره ادامه می‌دهد.
– زنمم اگه قبول کنی می‌شی، تاج سرم می‌شی. خانم خونمم می‌شی.
گر می‌گیرم و مطمئنم که صورتم داغ کرده است.
– نمی‌شه…
عصبی می‌شود.
– چرا نمی‌شه؟
بغض می‌کنم. این مرد لایق بهترین هاست. یک دهتر دست نخورده، یک سیب سالم. نه من…
– چون… چون من یه سیب گاز زاده‌ام. یه سیبی که گاز گرفته شده و له شده.
اشاره‌ایی به چشمم می‌کنم.
– یدونه چشمم ندارم. لایق شمام نیستم…
جلو می‌اید. دستش را روی دهانم می‌گذارد. از تماس دستش با بدنم، کل تنم مور مور می‌شود. با دست ازادش یکی از دست هایم را می‌گیرد و بالا می‌برد. روی سینه اش می‌گذارد و من از نزدیکی های یهویی در خودم جمع می‌شوم.
– اینو میبینی که داره محکم می‌زنه، فقط واس خاطر تو، این دل بد عاشقته سرمه، بد…. نگو هرزه‌اس که به یه زن متاهل چشم دوخته بود از اون اولش… نه… انموقع فقط می‌خواستم سر از زندگیت درارم، چون خیلی مشکوک می‌زد. به چشم دیگه بهت نگاه نمی‌کردم. یه حسی داشتم بهت اما بهش بها نمی‌دادم. بعدش که فهمیدم گیر چه اشغالی افتادی، تصمیم گرفتم نجاتت بدم. تصمیم گرفتم بکشمت از اون جهنمت بیرون، بازم اون حسِ اومد سراغم، ولی بازم گفتم نه. رفته رفته دیدم نمی‌شه دیدم نمی‌تونم… کل عزممو جزم کردم و از این خونه کشیدمت بیرون. بعدش گفتم عاشقتم. بعدش گفتم برات جونم می‌دم…سرش ر
سرش را نزدیک گوشم می‌اورد و زمزمه می‌کند
– این دل عاشقو پس نزن که قول نمی‌دم بعد تو زنده بمونه.
بغضم می‌ترکد و گریه می‌کنم. این گریه های من انگار که تمامی ندارند، می‌خواهند ببارند و ببارند… دستش را از جلوی دهانم برمی‌دارد و چند قدم عقب تر می‌رود. چنگی به موهایش می‌زند و به سمت پنجره به راه می‌افتد. روی زانو هایم فرود می‌ائیم و هق هق هاس بلندم را ازاد می‌کنم. دلیل مشخصی برای گریه هایم ندارم. فقط می‌خواهم گریه کنم، فقط می‌خواهم این دل پر از دردم را ارامَش کنم.
چیزی نمی‌گذرد که ساناز می‌اید.
– مامان؟
از پشتِ پرده‌یِ تارِ چشم هایِ اشک الودم می‌بینمش که می‌اید. دست کوچک و تپلش بالا می‌اید و روی گونه‌ ام می‌نشیند.
– داری گریه می‌کنی؟
دلم برایش می‌سوزد. تا کی می‌خواهد گریه و اه و اشک هایم را تحمل کند. او که گناهی ندارد. او که سنی ندارد….
به زور گریه ‌ام را قورت می‌دهم. اشک هایم را پاک می‌کنم و با لبخندی که می‌خواهم حالم را خوب نشان بدهد، می‌گویم
– نه عزیزم.
ابروهایش را بالا می‌دهد و می‌گوید
– ولی من خودم شنیدم و دیدم.
از ان حالت روی زانو در می‌ایم و چهار زانو می‌نشینم. ساناز را هم روی پاهایم می‌نشانم و می‌گویم
– نه عزیزم… اشک شوق بود.
دروغ گفته بودم و من در این زندگی به دروغ گفتن عادت کرده بودم. او هم کنار ما می‌نشیند. چهره‌اش در هم است. از کجا پیدایش شد… هر چند امدنش خوب بود، اما این کارهایش این ابراز علاقه هایش همه شان اشفته ام می‌کرد. نه که او پسر بد یا زشتی باشد، نه… اما او می‌تواند با بهترین ها باشد، با بهترین کس ازدواج کند نه با من. یک جور هایی حس می‌کنم او به من ترحم می‌کند. از سر همان ترحم هم پا پیش می‌گذارد تا من بدون مرد نمانم. این حس، ازارم می‌دهد. ساناز مثل همیشه نمی‌تواند یکجا بند شود، بلند می‌شود و می‌رود.
– به بچه ها گفتم این خونه رو بفروشن.
چیزی نمی‌گویم و او ادامه می‌دهد.
– یه خونه‌ی شصت هفتاد متری واس تو و ساناز فکر کنم کافی باشه. بقیه پولتم می‌ذاری بانک سودشو می‌گیری و نیازی نیست که کار کنی.
گوشه‌ی پالتویم را اسیر ناخن شست و انگشت اشاره‌ام می‌کنم و می‌گویم
– من می‌خوام کار کنم.
لحنش کلافه است
– سود اون پول به قدری هست که لازم نباشه که کار کنی.
به صورتش زل می‌زنم. چشم های عسلی رنگش به شدت ناارام است.
– اما من می‌خوام کار کنم، نه به خاطر پولش، می‌خوام کار کنم تا ترحم نکنن به حالم. ببین منم می‌تونم خودم، خودم و بچه ام رو نگه دارم و انقدر هم بی عرضه و بی دست و پا نیستم.
چشمانش را ریز می‌کند. در این همه مدت پی برده‌ام که ریز شدن چشمانش، ربط مستقیمی به مختل شدن اعصابش دارد.
– کی به تو ترحم می‌کنه؟ کی به تو می‌گه بی عرضه خودم فکشو بیارم پایین.
سرم را پایین می‌اندازم و چیزی نمی‌گویم.
خودش را جلو می‌کشد و دقیقا مقابلم می‌نشیند، طوری که زانویش، به زانویم می‌خورد.
– سرمه با توام؟
باز هم سکوت می‌کنم. نمی‌دانم… جواب سوالش برای خودم هم گنگ است. نمی‌دانم ترحم می‌کند یا …
انگشت اشاره‌اش که زیر گلویم می‌نشیند، لرز خفیفی می‌کنم.
– نکنه فکر کردی بهت دارم ترحم می‌کنم…
پوزخندی می‌زند و با همان پوزخندش ادامه می‌دهد
– اخه احمق…یکم فکر کن بعد حرف بزن. ترحم بود که دیگه تا پای خواستگاری نمی‌اومدم. کدوم احمقی سر ترحم می‌ره خواستگاری طرف.
چانه‌ام را با ضرب رها می‌کند و بلند می‌شود.
– شب یکی رو می‌فرستم دنبالتون، بار و بندیلتون رو جمع می‌کنین می‌رین پیش مامان من. من یه مدت سفرم نیستم. خوش ندارم تو و ساناز هم توی این خونه باشین. بودنتون اینجا عذابم می‌ده. خوابیدنت روی اون تخت عذابم می‌ده. نفس کشیدنت توی این هوا، عذابم می‌ده.
روی پاشنه‌ی پایش می‌چرخد و می‌رود.
بغض رفته ام دوباره برمی‌گردد و چانه ام را می‌لرزاند. اینگونه زور گو مآبانه حرف زدنش را اصلا دوست ندارم. خیلی شبیه کیومرث می‌شود و این اذیتم می‌کند.
– الان با این رفتارات، تو چه فرقی با کیومرث داری؟ دقیقا عین اونی… به چیت امید ببندم و بله بدم.
با تمام شدن حرفم می‌ایستد. یک دستش را روی چهارچوبه‌ی در قرار می‌دهد و نگاهم می‌کند. نگاهش ثانیه هم طول نمی‌کشد. راه رفته اش را برمی‌گردد و مقابلم چمباتمه می‌نشیند. دستش را بالا می‌برد که صحنه‌ های کتک خوردنم مقابلم رژه‌ می‌روند. در خود جمع می‌شوم و منتظر ضربه‌ی محکمی از جانبش می‌مانم.
صدایش با حرص و عصبانیت همراه است.
– اینو می‌بینی، بهش می‌گن دست… مال کیومرث می‌زدت، به اون می‌گن دست بزن. اما مال من…
چشم هایم را باز می‌کنم. هاله‌ از اشک روی چشم هایش نشسته. کف دستش روی گونه‌ام می‌نشیند و می‌گوید
– مال من، فقط بلده نازت کنه. بلد نیست بزنتت. بلدم باشه خودم می‌شکونمش.
محمدرضا

پشت فرمان ماشین می‌نشینم. چند نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم اعصاب نه چندان ارامم را به ارامش دعوت کنم. حس و حالم دست خودم نیست. طماع شده ام انگار… فقط دوست دارم هر چه سریعتر، هر چه مانع بین من و سرمه هست را بردارم و خودم را به او برسانم.
حرف هایش که یادم می‌افتد مرا می‌سوزاند. اینکه فکر کرده من فقط از سر ترحم با او هستم و حتی می‌خواهم از سر ترحم با او ازدواج کنم، برایم ازار دهنده است. نمی‌دانم چه چیزی باعث شده است که او از این بُعد به حس من نگاه کند. شاید من رفتاری این چنین داشتم. یا شاید کسی از اطرافیانش این چنین برایش توصیف کرده اند. ولی او که کسی نداشت. جز خانواده‌اش با کس خاصی در ارتباط نبود. نه چکاوک اینگونه هست و نه مادرش. در مورد پدرش هیچ نمی‌توانم تصمیم بگیرم. چون به او حق می‌دهم که ان شب، ان رفتارها را بکند. برای خانواده‌ی مثل خانواده‌ی سرمه که طلاق مایه‌ی ننگ است، بالطبع این رفتار طبیعیست.
شاید چون زیاد با او مهربانانه برخورد می‌کردم او چنین برداشتی داشته است. شاید اگر بعضی مواقع تند خو بودم، چنین فکر نمی‌کرد.
پوف کلافه‌ای می‌کشم و ماشین را به حرکت در می‌اورم. باید هر چه سریعتر او را از این خانه دور کنم و درمانش را شروع کنم. او ری اکشن های منفعی نسبت به رفتار های محیط اطرافش نشان می‌دهد. درمانش کار اسانی نیست، نمی‌توانم انتظار داشته باشم که به کل گذشته اش را فراموش کند، اما می‌توانم کاری بکنم که به اینده‌اش بیشتر فکر بکند تا گذشته‌ی که، گذشته و برنمی‌گردد.
افکاری که مثل خوره داشتند مغزم را می‌خوردند را پس می‌زنم و با سرعت بیشتری حرکت می‌کنم. مقابل ساختمان پزشکان توقف می‌کنم. دستی به موهایم می‌کشم و پیاده می‌شوم. نگاهی به کل نمای ساختمان می‌اندازم. مطب تازه تاسیسم، قطعا می‌تواند بهترین جا برای دور کردن این افکار ویران کننده و در عوض جایگزین کردن یک سری افکار خوب باشد. سوار اسانسور می‌شوم و دکمه‌ی طبقه هشتم را فشار می‌دهم. تا رسیدن به طبقه‌ی مورد نظر من، اسانسور چند باری می‌ایستد و سایر افراد خارج می‌شوند. در تمام طول این مدت به چیزی فکر نمی‌کنم. سعی می‌کنم خودم را یک پزشک بدانم که سرمه فقط بیمار اوست نه کس دیگری. در اینصورت می‌توانم من به سرمه انگونه که باید برسم.

بالاخره اسانسور در طبقه‌ی هشتم می‌ایستد و من پیاده می‌شوم. کلید را از جیبم بیرون می‌کشم و بعد از باز کردن در مطب، وارد سالن نه چندان بزرگ مطب می‌شوم. سالن مربعی شکل با دو در، در سمت چپ و یک در، در سمت دیگر. در سمت چپ، سرویس بهداشتی و ابدارخانه قرار دارد و در سمت راست، تک در وردی اتاق اصلی. هشت صندلی چرم در سمت چپ مطب به صورت دایره‌ی چیده‌ام و یک میز بزرگ به همراه چند کتاب در وسط ان هشت صندلی. چهار صندلی و یک میز در قسمت راست سالن. به سمت در اصلی می‌روم و وارد می‌شوم. بوی نویی واحد و رنگ های تازه، هنوز هم قابل استشمام هست. اتاق مستطیل شکلی که بیشتر سعی کردم فضای یک اتاق معمولی و خودمانی را داشته باشد. تلاش کردم این حس را به بیمار بدهم که من را یک دکتر حساب نکند، بلکه یک دوست.
میز نسبتا بزرگ مستطیلی را در سمت چپ اتاق قرار داده ام. کنارش هم یک کتابخانه‌ی بزرگ به همراه یک چوب لباسی.
در سمت چپ اتاق، یک میز گرد چوبی با دو صندلی در روبه روی هم. با بیمارانم می‌خواهم دور ان میز حرف بزنم. یک فضای کپی شده از فضای کافی شاپ اما کوچکتر.
سویشرتم را از تنم خارج می‌کنم و روپوش سفیدم را می‌پوشم. از یک بُعد دیگر به موضوع سرمه فکر می‌کنم. کتاب می‌خوانم، تحقیق می‌کنم، از اساتید کمک می‌گیرم.
وقتی از کار سر بلند می‌کنم که عقربه های ساعت یازده شب را نشانه رفته اند. سریع تماسی با اژانس می‌گیرم و می‌خواهم که برود و سرمه را از خانه‌ی خودشان بردارد و به خانه‌ی مامان ببرد. دور شدن سرمه از ان محیط، اولین قدم درمانش هست. قدم دوم این است که او را ترغیب کنم که حرف بزند.
دو روزی فرصت دارم. به سرمه دروغ گفتم مسافرت می‌روم به مامان هم، مسافرت من همینجا و در همین اتاق است.

* * * * * *

فنجان گل گاو زبان را مقابلش می‌گیرم و روی صندلی روبه رویش می‌نشینم. نگاهش دور اطراف اتاق را می‌گردد. اولین روز کاری و اولین بیمارم. سرمه خانی . پرونده‌اش را مقابلم قرار می‌دهم.
– خب. موافقی شروع کنیم؟
تردید به خرج می‌دهد. کمی طول می‌کشد تا موافقت کند، اما بالاخره سر تکان می‌دهد.
– خب. بگو…
– شما که همه چی رو می‌دونین. چی رو دوباره بگم؟
لبخند کوتاهی می‌زنم.
– اره می‌دونم. اما تو فکر کن که منو اولین باره می‌بینی، محمد رضا نیستم بلکه یه دکتر روانپزشکم، هیچ اطلاعی هم از گذشته‌ی تو ندارم.
فنجان گل گاو زبان را جلو می‌کشد.
– نبش قبر اون روزا اذیتم می‌کنه.
پرونده را می‌بندم و می‌گویم
– باشه. منم نمی‌خوام اذیتت کنم. هر موقع دوست داشتی حرف بزن.
بند ساعت مچی ام را به بازی می‌گیرم. نیم ساعتی طول می‌کشد. صدای نفس های کلافه اش هعی در اتاق می‌‌پیچد. اخر سر با کلافگی لب به سخن باز می‌کند.
رفته رفته صدایش تحلیل می‌رود. می‌لرزد. بغض می‌کند. اشک هایش روان می‌شود. یک پر دستمال کاغذی به سمتش می‌گیرم و او سریع می‌گیرد و هق هقش را روی برگ های نازک دستمال رها می‌کند. دست مشت شده‌ ام را از روی پایم به روی میز انتقال می‌دهم.
– باشه. اروم باش و از این دمنوش بخور.
چنگال کوچک پلاستیکی را داخل لبوی داغ فرو می‌برم و با فشار کوچکی، تکه‌ی از لبو را از تکه‌ی بزرگترش جدا می‌کنم. مقابل لب هایم نگهش می‌دارم و شروع به فوت کردنش می‌کنم.
– کارگردان خوبی هستش.
لبو را داخل دهانم می‌گذارم و از طعم شیرین و لذیذش غرق در لذت می‌شوم. پلک هایم را روی هم می‌گذارم و همزمان به حرف های یوسف گوش می‌دهم.
– گفته دنبال یه سوژه‌ی ناب واقعی هستش. منم سرمه روبهش معرفی کردم. قبول کرد فقط گفت کمی آب و تابشو زیاد می‌کنه.
چنگال را داخل ظرف می‌گذارم و می‌گویم
– سرمه الان تو مراحل درمانش هستش. یادآوری گذشته فکر نکنم براش خیلی خوب باشه. کار من سخت تر می‌شه و عذاب سرمه بیشتر.
یوسف لیوان کاغذی نسکافه اش را روی میز کوچک چوبی می‌گذارد و می‌گوید
– آره قبول دارم. اما از این بُعد به موضوع نگاه کن که می‌تونه موقعیت خیلی خوبی برای سرمه باشه. سرمه می‌تونه بازیگر نقش اصلی فیلم باشه و…
نمی‌گذارم حرفش را ادامه دهد. امکان ندارد اجازه بدهم سرمه باز خودش را در موقعیت های زندگی گذشته‌اش قرار دهد. تازه روند درمان روی او اثر گذاشته. به هیچ وجه دوست ندارم چیزی یا کسی، باعث اختلال در این روند مثبت و رو به رشد باشد.
بیخیال خوردن لبو می‌شوم. ظرفش را کنار لیوانِ یوسف قرار می‌دهم و می‌گویم.
– نمی‌خوام سرمه باز هم برگرده به گذشته.
یوسف لبخندی می‌زند. نگاهی به اطرافش می‌اندازد و یقه‌ی پلیور طوسی رنگ بافتش را به بازی می‌گیرد.
– از سرِ حسادت که نیست احیاناً؟
اخمی نمایشی می‌کنم و در جوابش می‌گویم.
– حسادت؟ به سرمه؟ خودت بهتر از هر کسِ دیگه‌ی می‌دونی که من خودم بیشتر از همه طالب موفقیت سرمه هستم. ولی نمی‌شه… یعنی نمی‌خوام به درمانش لطمه‌ی وارد باشه.
یوسف گوشی موبایلش را از جیبش بیرون می‌کشد. صفحه‌ اش را روشن می‌کند و نگاهی کوتاه به موبایلش می‌اندازد.
– آره. می‌دونم موفقیتش رو می‌خوای. اما سرمه خیلی هم نیازی به درمان نداره.
نفس عمیقی می‌کشم. نخی سیگار از داخل پاکت سفیدش بیرون می‌کشم و می‌گویم.
– نزدیکش نیستی که بفهمی. یکم بیشتر بهش نزدیک می‌شی، دستت چپ و راست می‌شه، سریع می‌ترسه. از اینکه کسی کتکش بزنه می‌ترسه، همه‌ی اینا باید درمان شه.
سیگار را گوشه‌ی لبانم می‌گذارم و می‌گویم
– اون هنوز هم به من اطمینان نکرده. بعد از گذشت پنج جلسه، هنوز هم که هنوزِ، زندگیش رو کامل برام تعریف نمی‌کنه. سانسورش می‌کنه مخصوصا اون قسمت هایی که مربوط به زندگی زناشوئیش هست رو. در حالی من به اون قسمتام نیاز دارم برای درمانش. انوقت تو احتیاج داری باید صاف بشینه داستان زندگیش رو واسه نویسنده و کارگردان تعریف کنه. بعدشم با یه مرد دیگه که حکم کیومرث رو براش داره فیلمشو بازی کنه.
یوسف از روی صندلی اش بلند می‌شود و همراه با مرتب کردن کاپشنش می‌گوید
– آره خب. اما این حق سرمه‌اس که بدونه و خودش نظر بده. دوست نداشته باشه می‌گه نه، دوست داشت باشه هم من و تو اجازه نداریم که مانعش بشیم. چون نسبتی باهاش نداریم و فقط حکم یه دوست رو داریم که تهش می‌تونه طرف رو راهنمایی کنه فقط.
دهانم بسته می‌شود و چیزی نمی‌گویم. راست می‌گوید‌، من که نسبتی با او ندارم. فقط به عنوان دکتر و دوستش، می‌توانم راهنماییش کنم. بیخیال لبو ها می‌شوم و همراه یوسف از پیاده را سنگفرش رد می‌شویم.

* * * * * * * *

دستی به موهای چتری ساناز می‌کشم و کاپشنش را تنش می‌کنم. ساناز لبخندی می‌زند و استرس نشسته در تن من هم بیشتر می‌شود. پنهانی از او دارم اینکار را می‌کنم. نمی‌دانم چه تاثیری روی روحیه‌ی خودم خواهد داشت، اما چیزی از درونم مانع از نرفتنم می‌شد. پالتویم را تن می‌کنم و بعد از اینکه دست ساناز را می‌گیرم، از خانه‌ی جدیدمان بیرون می‌زنم. یک هفته‌یی هست که به این خانه‌ی جدید و تماما مبلِ آمده‌ایم. یکی از دوست های محمد اینجا را برایمان پیدا کرد و خانه‌ی قبلی را به قیمت خوبی فروخت. کمی از پول خانه‌ی قبلی مانده بود که حالا می‌خواهم همان مقدار مانده را به صاحب اصلی اش برگردانم. پیام اسنپ روی صفحه‌ی گوشی بالا می‌اید و من قدم هایم را تندتر می‌کنم. از مقابل نگهبانی رد می‌شوم و به آقا حشمت که مشغول صحبت کردن با تلفن است، با تکان کم سرم، سلام می‌دهم. او هم جوابش را با کمی نیم خیز شدن می‌دهد.

سوار ماشین می‌شویم و راننده مطابق نقشه حرکت می‌کند. استرسم هر لحظه بیشتر می‌شود. کیف دستی ام را چنگ می‌زنم، موهای ساناز را به بازی می‌گیرم. هر کاری می‌کنم تا کمی از استرسم کمتر شود. نمی‌دانم دلیل این استرس چیست، شاید از او می‌ترسم. شاید از محمد. محمدیی که مدتی هست که بعد از جلسات روانپزشکی از من خواست که محمد صدایش بکنم. گفت که هنوز با او کاملا صمیمی نشده‌ام و شاید این قدم کوچک بتواند صمیمیت بینمان را بهتر کند.
با متوقف شدن ماشین در روبه روی اسایشگاه، همراه ساناز، بعد از پرداخت کردن کرایه پیاده می‌شویم. دست ساناز را محکم تر می‌گیرم و به سوالش که کجا می‌رویم بود، جوابی نمی‌دهم. گوشی جدیدم در کیفم می‌لرزد. می‌ایستم و گوشی را از کیفم بیرون می‌کشم. شماره‌ی او در روی صفحه نقش بسته است.مردد می‌مانم بین جواب دادن یا ندادن. چند باری دستم به سمت دایره‌ی سبز رنگ می‌رود و دوباره برمی‌گردد نمی‌دارم اگر جواب دادم و از من پرسید کجا هستم، چه بگویم. دروغ گفتن به او کار من نیست، چون خودش تا کنون دروغ نگفته یا دَغل بازی در نیاورده است. راستش را هم نمی‌دانم بگویم یا نه، واکنشش را نمی‌دانم چیست. با قطع شدن تماس نفس راحتی می‌کشم. گوشی را روی حالت سکوت می‌گذارم و اینبار تند تر راه مانده را می‌روم. مقابل نگهبانی می‌ایستم تا نگهبان تماسی با بخش بگیرد و هماهنگی های لازم را بکند. بعد از چند دقیقه، نگهبان زنجیر آهنی را کنار می‌کشد و اجازه می‌دهد داخل شوم.
همراه ساناز وارد محوطه‌ی بزرگ اسایشگاه می‌شویم. کسی در حیاط نیست و کاملا سکوت محض است. استرس و ترسم دو چندان شده و رسما کم مانده است از پا بیفتم. ماهیچه‌ی پشت پا هایم سست شده‌اند و تا رسیدن به هشت پله‌ی منتهی به سالن، چند باری پایم پیچ می‌خورد. هشت پله را بالا می‌روم و وارد سالن می‌شوم.

سالن بزرگ مستطیل شکل که به دو قسمت تقسیم شده است. سمت چپ سالن، بخش اداری و سمت راستش بخش بستری هاس. پله های دیگری هم دقیقا از وسط سالن به سمت بالا رفته و طبقه‌ی اول را به طبقه‌ی دوم ساختمان وصل کرده است.
به سمت یکی از اتاق های بستری می‌روم. روی اکثر تخت ها پر هست. اتاق های دیگر را می‌گردم و وقتی از پیدا کردن کیومرث ناامید می‌شوم، می‌چرخم و به سمت اتاق های اداری می‌روم. شهر مردگان است انگار. چند اتاقی درش بسته است و تنها اتاقی که درش باز است، کسی داخلش نیست. وارد اتاق می‌شوم و می‌خواهم کمی منتظر باشم که ناگهان مردی از زیر یکی از میز ها بلند می‌شود.
– بفرمایید خانم؟
هینی می‌کشم و چند قدم عقب می‌روم، ساناز هم خودش را به من می‌چسباند و می‌گوید.
– ترسیدم مامانی.
مرد دست هایش را بالا می‌برد و می‌گوید
– ببخشید. ترسوندمتون انگار
خودکار در دستش را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید
– خودکارم افتاده بود زیر میز.
به حالت عادی اش برمی‌گردد. کمی نفس می‌گیرم و چند قدمی جلوتر می‌روم. زودتر از مرد که دهان برای سخن باز کرده است می‌گویم
– می‌خوام کیومرث رو ببینم… کیومرث اسماعیلی.
مرد یک تای ابرویش را بالا می‌دهد و در حالی که چشمش به صفحه‌ی مانیتور هست می‌پرسد
– چه نسبتی باهاش دارین؟
نسبتم؟ نمی‌دانم همسر سابقش بگویم یا چه. مسلما اگر نسبتا نزدیکی با او نداشته باشم، نمی‌توانم ببینمش. دست ساناز را محکم تر می‌گیرم و می‌گویم.
– همسر سابقش، اوردم دخترشو ببینه.
مرد سرش را عقب می‌کشد. نگاهی از بالا تا پایین به من می‌اندازد و می‌گوید
– چه همسر سابق مهربونی. خانواده های خودشون نمیان دیدنشون، انوقت شما که همسر سابقشی میایی!
لبخندی می‌زند و می‌گوید
– ولی ما اجازه داریم فقط نسبت های درجه یک رو اجازه‌ی ملاقات بدیم.
کارت را روی میز می‌گذارم و ساناز را کمی جلوتر از خودم می‌کشم. کیفم را دوباره روی شانه‌ام می‌اندازم و خیره به چشم هایی که کارهایم را دنبال می‌کرد می‌گویم.
– واسش یه مقدار پول اوردم. با این پول می‌شه اینجا به بهترین نحو نگهش دارین. اینم دخترشه… اومده باباشو ببینه.
نگاهی به کارت و نگاهی به ساناز می‌اندازد و زمزمه می‌کند.
– باشه.
از پشت میز بلند می‌شود. دستی به پیراهنش می‌کشد و می‌گوید
– دنبالم بیایید.
از اتاق خارج می‌شویم. پله های منتهی به طبقه دوم را طی می‌کنیم و به سالنی که دقیقا مشابه سالن پایین بود، می‌رسیم. به سمت چپ سالن می‌پیچد و من ساناز هم به دنبالش. چند قدم جلوتر، کنار یکی از اتاق های سمت چپ سالن می‌ایستد و به سمتمان می‌چرخد
– بفرمایید.
با دستش به اتاق اشاره‌ می‌کند. ضربان قلبم در حد کر کننده‌ی بالا می‌رود و دلم پیچ و تاب می‌خورد. دست ساناز را محکم تر می‌گیرم و صدای اعتراضش بلند می‌شود.
– آخ مامان… شکستی دستمو.
چشم می‌بندم و با ترس وارد اتاق می‌شوم. تمام صحنه های زندگی ده ساله یمان در کسری از ثانیه، از مقابل چشمانم عبور می‌کند.
چشم باز می‌کنم و می‌بینمش. روی تخت خوابیده و چشمانش به سقف بالا سرش خیره است. یک قدم که جلوتر می‌روم، صدای کفشم در اتاق اکو می‌شود و چشم هایش به سمتم می‌چرخد. آبی های ترسناک… تنها اسمی که می‌توانم برایش بگویم همین است، آبی های ترسناک و خوف آور.

– دست و پاهاشون کم کم داره تکون می‌کنه. بچه ها روش فیزیوتراپی انجام می‌دن. قدرت تکلمشم تا حد خیلی کم دوباره برگشته. مثل سابق نمی‌شه ولی از این حالتش در می‌آد.
حرف های مرد را می‌شنوم اما جوابی نمی‌دهم.
– تنهاتون می‌ذارم. فقط بیست دقیقه فرصت دارین.
صدای پاشنه‌ی کفش هایش در سالن می‌پیچد و هر لحظه دورتر می‌شود و من و او باز تنها می‌مانیم. در این اتاق چهار دیواری، اینبار وضع فرق کرده است. روی تخت خوابیده و هیچ قدرتی ندارد، من هم بالا سرش هستم با تمام قدرت هایم. اما ترسی که از او دارم همچنان پا برجاس، هر چند می‌دانم که نمی‌تواند کاری بکند.
– مامانی‌، بابایی …
چند قدمی نزدیکش می‌شود اما دستم را ول نمی‌کند. چشم هایش هنوز روی من ثابت است و قطره اشکی که از گوشه‌ی چشمش می‌چکد، مرا به این باور می‌رساند که آدم ها همیشه روی گود قدرت نمی‌ماند، همیشه دستشان زور و زبانشان نیس ندارد، چرخ فلک گردشش خیلی ترسناک است، گاهی از عرش به فرش می‌کشد و گاهی از فرش به عرش و امان از اولی…
روی صندلی می‌نشینم. ساناز را کنار تخت گذاشته ام و دست کیومرث را روی سر ساناز قرار داده ام. همیشه عاشق موهایش بود. هر چند برای ساناز پدری نکرد، هر چند برای ساناز روزهای و خاطره های زیبایی نساخت، اما هر ازگاهی که عشق نثار ساناز می‌کرد یادم هست. چشم هایش سرخ شده و اشک هایش کماکان جاری است.
نگاهش نمی‌کنم، چشم هایش و غم نشسته روی صورتش مرا از حرف زدن باز می‌دارد.
نگاهم را به نقطه‌ی نامعلوم می‌دوزم.
– خونه رو که مهریه ام بود فروختم. با یکمیش واس خودم و ساناز خونه خریدم. باقی پول رو هم دادم به اسایشگاهتون. گفتم بهت برسند. نتونستم پولو تنهایی بخورم. هر چی باشه واس خرید اون خونه زحمت کشیده بودی. هر چند عذاب هم خیلی بهم داده بودی. نیومدم گذشته رو یاد آوری کنم، اومدم بگم، بر نمی‌گردم، دوباره پا تو زندگی جهنمی که داشتم نمی‌ذارم. اما بهت سر می‌زنم… حرمت اون همه سال نون و نمک حالیمه هر چند، از دماغم در آوردیش. اومدن رو هم می‌آم واس خاطر ساناز…که ببینت، که یادش نره بابایی داره…

از روی صندلی بلند می‌شوم. ساناز را کنارم می‌کشم و اینبار به صورتش نگاه می‌کنم. دیگر گریه نمی‌کند.
– بمون اینجا یکم به گذشتت فکر کن. به کارهایی که کردی، ظلمایی که روا داشتی. به همه‌ی اینا فکر کن.

بیرون می‌ایم. بغض می‌کنم اما نمی‌بارم. تا رسیدن به خیابان تند راه می‌روم. جوری که قدم های ساناز یاری نمی‌کنن تا پا به پای من حرکت کند. رسیده به خیابان می‌ایستم و نفس عمیقی می‌کشم. حتی وقتی او را در خانه و روی ویلچر دیده بودم هم انقدر ناراحتم نکرده بود. گوشی را از کیفم بیرون می‌کشم تا اسنپ بگیرم که با پیام سی تماس بی پاسخ از طرف او روبه رو می‌شوم. حالا به این چه بگویم. بگویم در مدرسه ی ساناز بوده ام؟ اه لعنتی امروز که پنجشنبه بود! بگویم در کارخانه بودم؟ پس چرا تلفن را جواب نمی‌دادم. در این فکر ها بودم که گوشی دوباره زنگ می‌خورد. این سی و یکمین تماسش هست که اگر جواب ندهم بی پاسخ می‌ماند. بهتر است تا بیشتر از این گند نزده ام، جواب دهم.
– بله…
صدای عصبی اش از پشت گوشی بلند می‌شود.
– کجایی تو؟ چرا جواب نمی‌دی؟ مردمو زنده شدم سرمه!
نفس عمیقی می‌کشم.
– ساناز رو آوردم بیرون.
سعی کردم دروغ نگویم!
– کجا؟
بی شک اگر اسم خیابان را اینجا می‌گفتم، می‌فهمید که چرا به اینجا آمده ام. ادرس یک جای دیگر را گفتم…
– اکی وایسین اونجا اومدم.
اه لعنتی گند زده ام.
– نه نه… می‌خوایم یکم دو تایی بگردیم.
– مطمئنی؟
– اره…
لحنش تغییر می‌کند و ملتسمانه می‌شود.
– می‌شه یه خواهشی بکنم؟
-بفرما…
-امشب می‌شه شام قرمه سبزی بذاری؟ خیلی هوس کردم، مامانمم چون نمی‌تونه لوبیا بخوره نمی‌ذاره.
از درخواستش و لحنی که شبیه پسر بچه های ده ساله‌ی تخس شده اش خنده ام می‌گیرد.
– باشه بیا می‌ذارم.
سبد سبزی را روی میز می‌گذارم و بعد از اینکه با نگاهی کلی، کم و کاست سفره را چک می‌کنم، دستی به لباسم می‌کشم و از آشپزخانه بیرون می‌آیم. خانه را هم چک می‌کنم . کاملا تمیز و مرتب است. به اتاق خواب می‌روم. اتاق خوابی که با یک تخت دو نفره و یک میز ارایش، به ساده ترین شکل ممکن چیده شده است. شال سفیدم را از کمد دیواری بیرون می‌کشم. یک شومیز سورمه‌ای رنگ با گلهای ریز سفیدِ تا زانو پوشیده با یک شلوار سرمه‌ای تنگ. یک کفش سفید، به گمانم این تیپ با یک شال سفید تکمیل تر می‌شود.

شال را سر می‌کنم و یک لبه اش را به عقب می‌اندازم. یک دسته مو هم صاف کرده و روی پیشانی ام ریخته ام، حالتشان را هم طوری کرده ام که روی چشمم بیفتد تا دیده نشود.
رژ قرمز اجری زده ام و کمی به گونه هایم رنگ و لعاب داده ام. حس های زنانه ی خفته ام کم کم دارد بیدار می‌شود، کم کم دلم لباس های رنگی و رژ لب های جیغ می‌خواهد. کم کم دلم رنگ مو و پنهان کردن این تار موهای سفید را می‌خواهد. در اولین فرصت ممکن باید این موها را رنگ کنم. با صدای زنگِ درِ واحد، رژ را داخل کشو می‌اندازم و از اتاق خارج می‌شوم. ساناز زودتر از من، دوان دوان می‌رود و در را باز می‌کند. با باز شدن در صدای سلام گرمش می‌اید و لبخندی روی لب هایم می‌نشاند. چند قدم که جلوتر می‌روم می‌بینمش. کاپشن مشکی پوشیده است، زیرش هم یک تیشرت سفید به تن کرده. شلوار چسبان لی هم به پایش. در کل تیپ ساده‌ی زده اما عضلات برجسته‌ی تنش حتی این تیپ ساده را هم عالی نشان می‌دهد. با دیدنم لبخندی می‌زند.
– سلام.
سلام مهربانش را پاسخ می‌دهم و نگاهم به دسته گل و دو جعبه‌ی دیگر در دستش می‌افتد.
– بیا تو.
با حرفم داخل می‌شود. کفش هایش را در می‌آورد و با کفش های رو فرشی کنار در عوض می‌کند. خم می‌شود و جعبه‌ی قرمز رنگی که رویش کفشدوزک های ریزی چیده شده است را به سمت ساناز می‌گیرد.
– اینم یه کادوی خوشگل به یه خانوم خوشگل تر!

ساناز با ذوق جعبه را می‌گیرد و بالا پایینش می‌کند.
– مال منه؟
گونه‌ی ساناز را می‌بوسد و می‌گوید
– آره. واس خودته.
جعبه را به سمتم می‌گیرد و با چشم های گرد شده‌ای می‌گویم
– وای مامان اینو.
لبخندی می‌زنم و می‌گویم
– تشکر کن ساناز.
تشکری می‌کند و به سمت اتاقش پا تند می‌کند. کودکم تا حالا یکی دو بار بیشتر هدیه نگرفته است. این ذوق کردن های بیش از حدش هم برای همین است. بلند می‌شود و مقابلم می‌ایستد، جعبه‌ی دیگر را به همراه دسته گلش به سمتم می‌گیرد و می‌گوید
– اینم برای تو!
درست است که ساناز یکی دو بار در عمرش کادو گرفته، اما من همان را هم نگرفته ام. کلا آدم بدبختی حساب می‌شده ام…
دست دراز می‌کنم و جعبه را می‌گیرم.
– دستت درد نکنه. چرا زحمت کشیدی؟
اخمی نمایشی می‌کند و می‌گوید
– زحمت چی ! تو و ساناز رحمتین…
دوباره گونه ام گُر می‌گیرد و دلم می‌لرزد. لبخند خجولی می‌زنم. جعبه‌ی بنفش رنگ با دایره های سفید. یک پاپیون سفید هم وسط جعبه نقش بسته است. تقریبا جعبه‌ی بزرگی است. بیخیال جعبه می‌شوم و می‌گویم
-بیا تو. خوش اومدی… شام سرد می‌شه.
دستی به شکمش می‌کشد و می‌گوید
– با این بویی که راه انداختی، انگاری من باید امشب فاتحه ی ده سال ورزش و عضله رو بخونم و بشم یه مرد چاق و چله!
لیوانش را پر از نوشابه می‌کنم و مقابل بشقابش می‌گذارم. با اشتها مشغول خوردن هست و تا کنون حرفی نزده است. وقتی آخرین قاشق غذایش را هم می‌خورد، کمی عقب می‌رود و به صندلی تکیه می‌دهد.
– خیلی خوشمزه بود. دستت درد نکنه.
– نوش جونت، چرا نوشین خانم رو با خودت نیاوردی؟
لیوان نوشابه اش را بر می‌دارد و در حالی که لیوان را به لب هایش نزدیک می‌کند می‌گوید
– خیلی دوست داشت بیاد، اما میگرنش دوباره عود کرده بود، کمر دردشم که دیگه به کنار. نشد که بیاد!
-ایشاالله زود خوب می‌شه.
میز را به کمکش جمع می‌کنم و هر چه اصرار می‌کنم که تا بنشید، گوش نمی‌دهم. استکان ها را پر از چایی می‌کنم و همراهش به سمت بالکن کوچکی که هر دویمان ساخته ایم می‌روم. دومین جلسه‌ی درمانم بود که گفت سرم را با هر چه که دوست دارم مشغول کنم. گل بکارم و رنگ های شاد را بیشتر استفاده کنم. سومین جلسه بود که چند گلدان رنگی هدیه داد، شبش با هم گلدان ها را در بالکن چیدیم. قالی کوچکی هم در فضای نسبتا کوچک باقی مانده پهن کردیم و از من خواست که روزانه حداقل یک ساعت را در این جا بگذرانم.
می‌نشیند و سینی را از دستم می‌گیرد و روی قالی می‌گذارد. من هم دقیقا روبه رویش می‌نشینم و ساناز هم مشغول بازی با عروسکش که کادو گرفته بود می‌شود.
– خوبی؟
سری تکان می‌دهم و می‌گویم
– خیلی بهترم.
سعی می‌کنم طوری رفتار کنم که احیاناً گمان نکند که امروز حالم خراب است .
– می‌خواهم یه چیزی بهت بگم!
نگاهش می‌کنم و او از من نگاه می‌دزدد.
– یوسف یه دوستی داره، این دوستش کارگردانه، یعنی تازه می‌خواد کارگردان شه. هدفشم فقط ساخت فیلم های اجتماعی هستش و واس سوژه اش از یوسف کمک گرفته. یوسف هم داستان زندگی تو رو بهش گفته و اونم خواسته که باهات حرف بزنه تا تو قبول کنی که فیلمت ساخته بشه…
کمی خوشحال می‌شوم. حداقل با این فیلم، زنان جامعه ام می‌فهمند که سکوت، دوای دردشان نیست و بهتر است فریاد بزنند. فریاد های خاموش شده‌یشان را ازاد کنند.
-من مشکلی ندارم.
حبه قندی برمی‌دارد و خیره در چشمانم ادامه می‌دهد.
– دوستش پیشنهاد داده برای اینکه حس فیلم خوب در بیاد، اونی که قرار نقش بازی کنه، تو باشی! یعنی خودت باز هم برگردی به زندگی گذشتت هر چند در حد چند پلان کوتاه. از نظر من می‌تونه اینکار توی روحیه ات تاثیر بذاره و کمی روند درمان رو کندتر کنه. بازم خواستم به خودت بگم تا نظر خودت رو بدونم.
دسته‌ی فنجان چایی را می‌گیرم و به حرف های دیشبش فکر می‌کنم. پیشنهاد ساخته شدن فیلم زندگی من، آن هم با بازی خودم! قطعا از آن پیشنهاد هایی هست که آدم را وسوسه می‌کند، اما من باید بیشتر به این پیشنهاد فکر کنم، به تاثیر هایش در زندگی ام، اینکه من می‌توانم با همین ظاهر مقابل دوربین ظاهر شوم و مردم مرا با همین ظاهر بشناسند و حتی بعد ها موفق شوم؟ گذشته از همه ‌ی این ها من حتی ثانیه‌یی بازیگری بلد نیستم، مطمئناً این نابلدی من، بیشتر اذیتم خواهد کرد، خودش هم من یک آدم خجالتی هستم. در همین افکار درهمم غوطه ور بودم که صدای زنگ در واحد بلند می‌شود. فنجان را روی لبه‌ی حفاظ بالکن قرار می‌دهم و اشارپ بافتم را هم روی صندلی می‌اندازم. مقابل در شالم را روی سرم می‌اندازم و در را باز می‌کنم. نبود چشمی در، روی در یکی از بد های این واحد کوچک و نقلی من است. به محض باز کردن در، صدای جیغ آشنایی و بلافاصله بعد از آن آغوش گرم آشنای دیگر مرا در خودش غرق می‌کند. چکاوک بود، چکاوکی که مثلا در خارج از ایران بود.
– سرمه…
صدایم می‌زند و بغلم می‌کند. من هم دست هایم را دور تنش می‌پیچم و با “جانم” جوابش را می‌دهم.چند دقیقه‌ی به همان حالت، در بغل یکدیگر می‌مانیم و بالاخره دل از همدیگر می‌کَنیم.
– دلم برات تنگ شده‌ بود.
بغض در صدایش نشسته و هاله‌ی اشکی روی چشم هایش بازی در آورده است.
– دل منم برات تنگ شده بود، چیشده اینجایی؟ مادرشوهرت رضایت داد؟
با کف دستش ضربه‌ی به بازویم می‌زند و بی تعارف، بعد از درآوردن کفش هایش وارد خانه ام می‌شود.
– چه رضایتی هم داد…
سرش را در کل خانه ام می‌چرخاند و همه جا را وارسی می‌کند.
– نه سلیقه ات خوبه.
دست به سمت دکمه های پالتویش می‌برد و می‌گوید
– بپر یه چایی دم کن بیار برات بگم.
چایی ام تازه دم بود. دو فنجان دیگر برمی‌دارم و پر از چایی می‌کنم. کمی شکلات هم کنارش می‌گذارم و به سمت پذیرایی راه می‌افتم. پالتویش را از تنش در آورده و روی دسته‌ی مبل انداخته بود. خودش هم کنارش نشسته بود، منتهی پشتش به من بود.
نزدیک نی‌شوم و بعد از اینکه مبل را دور می‌زنم و سینی چایی را روی میز قرار می‌دهم، می‌خواهم پالتویش را هم بر دارم که مانع می‌شود و می‌گوید
– نه سرمه، بیا بشین. بعدا خودم از یه جایی ݪویزونش می‌کنم.
کنارش می‌نشینم و نگاهی از سر تا پا می‌اندازم.
شلوار جین تنگی پوشیده که کوتاهی اش، چند سانت بالا تر از قوزک پایش بود. یک پلیور بافت سفید رنگ هم پوشیده . در کل همیشه خوش پوش بود و حالا به واسطه‌ی وجود دانیار، خوش پوش تر شده.
بدون اینکه من بخواهم، شروع به حرف زدن می‌کند.
– یه دو سه روز گذشته بود، که به دانیار خبر دادن که مادرش بیمارستانه، دانیار هم مجبور شد تماس تصویری بزنه. اونجا مامانش گفت که برگرد و اینا. دانیار هم گفت نمی‌خوام بین تو و چکاوک بی حرمتی ایجاد بشه و پرده ها دریده بشه. مادرش هم شروع کرد به گریه که من بدون تو نمی‌تونم و اینا. اون روز گذشت و چند روز بعدش مادر دانیار دوباره زنگ زد و گفت که باشه برگردین و من چکاوک رو رسما قبولش می‌کنم. دانیار هم کلی ازش قول گرفت و حتی به مادرش گفت با کوچکترین بی احترامی به من، دوباره می‌ذاریم می‌ریم.
آخر جمله اش را با تمام غرور گفت و من چقدر خوشحال شدم که شوهر آنچنانی قسمتش شده است.
خودش را روی مبل به سمتم می‌کشد و می‌گوید
– الهی قربونت بشم، ناراحت نشی ها، این محمدی که من می‌بینم، یه بله بهش بدی دست دانیار رو از پشت می‌بنده.
لبخند تلخی می‌زنم و می‌گویم
– من و محمد نمی‌تونیم با هم زندگی کنیم.
چهره‌اش به وضوح گرفته می‌شود و می‌گوید
– چرا؟
– ازش بزرگتر نیستم که هستم، بعدشم اون کجا و من کجا؟ خودتم می‌دونی که خوش چهره اس، خوش هیکله، پولداره، اما من چی؟ یه زن سی ساله‌ی از بر و رو افتاده، که از قضا یه چشمم نداره! قبلا هم یه بار ازدواج کرده و الان با یه بچه‌ی هشت ساله، داره تو خونه‌یی که مهریشه زندگی می‌کنه! کجای من مناسبه برای اون؟
دستش را به نشانه‌ی “بروبابا” تکان می‌دهد و می‌گوید
– ولم کن تو روخدا، به تو چه خب اون قبول کرده. بعدشم عشق اگر اینکه تا طرفت خوشگل و پولداره بری سمتش و بعدش که یه اتفاقی براش افتاد بگی خب، برو گمشو، من خودم به شخص فاضلاب می‌رم روی اون عشق! اون عاشقته دیوانه، دوست داره!
با عصبانیت ساختگی می‌غرد
– پاشو برو واس ناهار یه چیزی بیار الان بچه از مدرسه می‌رسه گشنشه، خودمم گرسنمه.
خم می‌شود و فنجان چایی اش را همراه تکه‌ی شکلات برمی‌دارد و زیر لب، غرغر کنان ادای من را در می‌آورد.
– ازش بزرگترم، چشم ندارم… احمق.
با نوک انگشتان پایم ضربه‌ی آرامی به ساق پایش می‌زنم و می‌گویم
– هعی، به خواهر بزرگترت بی احترامی نکن!
قلپی از چایی اش را می‌خورد و می‌گوید
– خواهر بزرگتری که عقل نداشته باشه، باید اداشو در آورد.
لبخندی می‌زنم و می‌گویم
– حالا عصبانی نشو، یه پشنهاد کاری توپ دارم!
هین چایی خوردن سرش را به معنای چی تکان می‌دهد. مفصل برایش تعریف می‌کنم، از دوست یوسف و پیشنهادش می‌گویم. از اینکه می‌خواهند بازیگر فیلم خودم باشه و من سر دوراهی قبول کردن یا نکردن مانده ام. کمی فکر می‌کند، سکوت می‌کند و در آخر می‌گوید
– خب، به نظر من قبول کنی بهتره، دانیار گفت فرستادتت پیش باباش برای کار، از اونجا که بهتره، معروفم می‌شی.
اشاره‌یی به چشمم می‌کنم و می‌گویم
– با این وضعم؟
عصبی نچی می‌کند و اینبار محکم فنجانش را روی میز می‌کوبد
– وای سرمه، چرا از همه چیز برای خودت محدودیت در میاری؟ چی می‌شه مگه؟ بابا تو فقط یدونه چش نداری همین! چرا واس خودت داری سد درست می‌کنی ازش. طرف دست نداره با پاش نقاشی می‌کشه، پا نداره با دو تا دستاش زندگی می‌کنه. الحمدلله تو همشون رو داری، فقط یه چشم نداری همین. محمد اینارو روت کار نمی‌کنه؟
راست می‌گفت. خودم بارها در تلویزیون دیده بوده ام که با وجود معلولیت های شدیدشان، زندگی می‌کنند، رشد می‌کنند، به سمت شغل های مورد علاقشان می‌روند و موفق می‌شوند.
– سرمه هیچوقت برای شکوفا شدن دیر نیست، تبر میاد تنه‌ی درخت رو نصف می‌کنه اما همون تنه باز میاد جوونه می‌ده، چرا چون ریشه داره، تو هم ریشه داری، ریشت خدای بالاسرته، محمده که دائم کنارته. ریشت اینان سرمه، خدا ده سال از زندگیت رو گرفت، یه چشمت رو گرفت ولی در عوضش محمدی رو بهت داد که قد همه‌ی اینا ارزش داره. کدوم پسری میاد الان دست بذاره رو دختری که به قول خودت، ویژگی های که خودت گفتی رو داره؟ هیچکدوم، همشون الان دنبال پلنگ و در و دافن، چرا؟ چون تعبیر درستی از دوست داشتن ندارند، فکر می‌کنن دوست داشتن یعنی رنگ رژش پررنگ باشه، موهاش خوشگل تر باشه، اندامش مامانی تر باشه، اما نه، محمد درک درستی داره از این مسئله. محمد می‌دونه چی می‌خواد. اون کسی رو می‌خواد که همیشه پیشش باشه، تو سختی هاش و آسونی هاش، نگران رفتنش نباشه. نه کسی که اگه فردا پول مانیکور ناخن و اکستنشن موهاش جور نشد، دادخواست طلاق رو بفرسته جلو در.

حرف هایش خوب بود، بوی امید و زندگی می‌داد، بوی عشق و زندگی. حرف هایش را دوست داشتم. به مزاقم خوش می‌آمد.
– این پیشنهاد رو قبول کن سرمه، این می‌تونه بهترین پیشنهاد زندگیت باشه، می‌تونه راه موفقیتت باشه. گذشته از اینا به ساناز فکر کن، تو آشپز یه کارخونه باشی موفق تری یا بازیگر معروف؟ همه‌ی اینا روی زندگی ساناز تاثیر می‌ذاره. می‌تونی اون رو هم یه زن موفق و مستقل به بار بیاری. می‌تونی کاری کنی یاد بگیره روی پای خودش وایسه و خودش واسه آرزوهاش تلاش کنه، تکیه نکنه به یه پسر غریبه و پول اون. مامان من اینا رو بهمون یاد ندادن، بهم نگفت چکاوک خودت تلاش کن واس آرزوهات، کسی مسئول نیست تو رو به آرزوهات برسونه، خودت فقط. اینارو بهم یاد نداد… تو یاد بده به ساناز.
پایم را روی فرش قرمز پهن شده‌ی مقابلم می‌گذارم و یک آن حس غرور تمام جانم را پر می‌کند. صدای چیلیک چیلیک دوربین های عکاسی و مردمی که پشت میله های طلایی رنگ نامم را خطاب قرار داده بودند، تمام زیبایی های دنیا را برایم به ارمغان می‌آورند.
قدم هایم را مرتب و پشت سر هم برمی‌دارم و در آخر، مقابل بنرِ فیلمم و کنار کارگردان که مردی مسن است، می‌ایستم. “فریادهای خاموش شده‌ی من” نام فیلمم را عجیب دوست دارم. به تک تک تار پود زندگی ام می‌آید. از میان جمعیت عظیم پشت سر عکاس ها، مادرم، پدرم، چکاوک و دانیار، بهار و یوسف که چند روزی می‌شود عقد کرده اند و من به خاطر پلان های آخر فیلمم نتوانستم حاضر شوم و در آخر، محمد رضا و سانازی که در بغلش، با شور و شوق برایم دست تکان می‌دهد را می‌بینم. دلم شور و حال عجیبی دارد و قیلی ویلی می‌رود، لبخندی به روی همه شان می‌زنم و بعد از کلی ژست های متفاوت، با اشاره‌ی دست مردی که کنار فرش قرمز ایستاده بود، به سمت سالن سینما حرکت می‌کنیم. بار ها این صحنه ها را در تلویزیون دیده بودم، اما هیچوقت فکرش را هم نمی‌کردم که روزی خودم، به عنوان بازیگر زنی که فیلمم، در کوتاه ترین زمان ممکن، نقل محافل شده است روی این فرش حاضر شود.
وارد سالن بزرگ سینما می‌شویم. به سمت اولین ردیف سالن راهنمایی می‌شویم و کنار سایر همکارانم قرار می‌گیرم. و چقدر دوست داشتم الان، خانواده ام کنارم قرار داشتند، مخصوصا او، اویی که در تمام این یکسال، پا به پایم آمده بود، شبها که کارم دیروقت تمام می‌شد به دنبالم می‌آمد، از ساناز مراقبت می‌کرد و به درس هایش می‌رسید، گذشته از اینها حتی جلسات مشاوره را هم به خانه ام می‌آورد. بی شک ، نمی‌توانم خوبی هایش را جبران کنم.
فیلم شروع می‌شود و من با دقت، به زندگی خودم خیره می‌شوم.
” زندگی، مثل یک جاده‌ی یک طرفست، یا مثل یه پرواز که فقط بلیط رفت داره، ما نمی‌تونیم زندگی مون رو دو بار تکرار کنیم، یا لحظه هاشو برگردونیم. پس تا زندگی هست، تا فرصت هست، باید زندگی کرد و برای زندگی خوب جنگید!”
تیراژ فیلمم، بر خلاف سایر فیلم ها، آهنگ نیست، یک متن ساده اما پر از معنی و مفهوم است. فیلم پخش می‌شود و در تمام صحنه های کتک خوردن ها و زجر کشیدن هایم، گریه می‌کنم… گریه می‌کنم… گریه می‌کنم.
با روشن شدن چراغ های سالن، صدای سوت و دست ها یکی پس از دیگری بلند می‌شود و تمام موهای تن لرزانم، سیخ می‌شوند. مردی روی سِن می‌آید و نامم را خطاب می‌زند و دعوت می‌کند به روی سِن بروم.
استرس دارم. اولین بارم هست که مقابل یک سالن می‌خواهم حرف بزنم و نمی‌دانم چه بگویم. هر چند مقابل دوربین ظاهر شدن، کمی از استرس جانم را کم کرده، اما باز هم می‌ترسم یک خراب کاری به بار بیاورم.
پشت تریبون می‌ایستم. سلامی می‌دهم و تعارفات معمول را که به لطف فیلم ها یاد گرفته ام را انجام می‌دهم. سالن غرق در سکوت هست و من می‌توانم میان این جمعیت او و لبخندش را ببینم. نفسی می‌گیرم و برای کمی جبران کردن زحماتش تمام تلاشم را به کار می‌برم که با بهترین و ساده ترین کلمات، جملاتی بسازم و از او تشکر کنم.
– منی که الان مقابل شما ایستادم، این شکلی نبودم. یه زن افسرده و تنها، گوشه‌ی یه قفس بودم. یه زنی که فکر می‌کردم دنیا به تهش رسیده. شبها و روزهای تاریکم رو می‌گذروندم و مرگ رو طلب می‌کردم. تا اینکه یه روز، یه خورشید از پس این تاریکی های زندگیم اومد بیرون، یه خورشید که کمکم کرد، خیلی ها جاها تابو شکنی کرد ولی کمکم کرد، کمکم کرد و من شدم اینی که الان هستم. “سرمه خانی”. اول از خدای بالاسرم تشکر می‌کنم که منو به این درجات رسوند و بعد از پدر و مادرم و خواهرم و در آخر سر، از همون خورشید زندگیم، دکتر محمدرضا مهر آذر.
با دستم به سمتش اشاره می‌کنم و او با صدای دست ها ناچار به بلند شدن می‌شود. لبخندش عمیق تر شده است. تشکر می‌کند و دوباره می‌نشیند.
* * * * * *
جرعه‌ی از آب پرتقالم را می‌نوشم. دستی به سر ساناز می‌کشم، خم می‌شوم و صورتش را می‌بوسم. دو جفت کفش ورنی براق که مقابل چشم هایم می‌آید، کمر راست می‌کنم. با دیدن محمد لبخندی می‌زنم. ساعد دستش را روی میز پایه بلند می‌گذارد و می‌گوید
– عالی بود فیلمت.
– ممنونم.
نگاهم می‌کند و چیزی نمی‌گوید. زیر نگاه خیره اش معذب می‌شوم.
– سرمه؟
صدایم می‌کند و من بی حرف نگاهش می‌کنم.
– می‌خوام امشب جدی جدی با بابات حرف بزنم.
کمی جلوتر خم می‌شود و با چشمش سالن را برانداز می‌کند و سپس می‌گوید
– می‌خوام بگم خیلی ممنون که این همه سال یه خانم خوب و خوشگل بزرگ کردین، از این به بعد خودم هستم.
– سرکار خانم، سرمه‌ی خانی، آیا وکیلم شما را به صداق مهریه‌ی یک جلد کلام الله مجید، صد شاخه نبات و به تعداد سی عدد سکه‌ی تمام بهار ازادی به عقد جناب آقای، محمدرضا مهر آذر در بیاورم. آیا وکیلم؟
آیه‌ی اول صفحه‌ی مقابلم را می‌خوانم و در دلم، با تمام وجود به خدا توکل می‌کنم و بله‌ی محکمی تحویل می‌دهم. همه دست می‌زنند و آرزوی خوشبختی می‌کنند، جام عسل مقابلمان قرار می‌گیرد. انگشت کوچک دست هایمان به عسل آغشته می‌شود و کامم را شیرین می‌کند.
– قول می‌دم خوشبختت کنم.
به چشم های عسلی اش که حالا ستاره باران بود نگاه می‌کنم. لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد
– جوری که اسمت به عنوان خوشبخت ترین دختر دنیا، توی گینس ثبت بشه.
تنم غرق لذت می‌شوم. تا کنون کسی جملات اینگونه برایم نگفته بود.
– پسرم، پاشین بیایین طبقه‌ی پایین، مهمونا رفتن…
با صدای نوشین خانم، جفتمان سرمان را به سمتش می‌چرخانیم. محمد کمی مکث می‌کند و می‌گوید
– باشه شما برین، من یکم با زنم تنها باشم.
لبخندی خجول می‌زنم و سرم را پایین می‌اندازم و سنگهای دانه درشت مانتوی عقدم را رصد می‌کنم. صدای قدم های نوشین خانم می‌اید و پس از قطع شدنش، دست های او دور بازویم حلقه می‌شود و به سمت خودش می‌چرخاند
– نگاه کنم منو ببینم عروس خانم…
نگاهش می‌کنم
– خیلی خوشبختم که دارمت.
خم می‌شود. لب هایش روی چشم سمت چپم می‌نشیند و به یک لحظه انگار برق سه فاز به جانم وصل می‌کنند. تنم یخ می‌زند و او اینبار دست هایش را روی کمرم قرار می‌دهد. لب هایش را از روی چشمم برمی‌دارد و به سمت گوشم سُر می‌دهد.
– دوست دارم سرمه.
زبانم لال شده و نمی‌توانم در مقابل این همه ذوقش چیزی بگویم.
قطره اشکی کوچک گوشه ی چشمم را خیس می‌کند و او همان لحظه با سر انگشتش مهارش می‌کند.
با اخمی ساختگی می‌گوید
– نبینم گریه کنی!
لبخند کوتاهی می‌زنم و می‌گویم
– اشک شوقه.
– شوق چی؟
به چشم هایش خیره می‌شوم و می‌گویم
– شوق همیشه بودن تو کنارم.

پایان
مهر ماه نود و هفت

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *