خانه / آخرین مطالب / رمان مرد وحشی پارت 12

رمان مرد وحشی پارت 12

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

عین یک بدبخت درگیرش شده بود.
انگار که روی نقطه ای ایستاده که نه راه پس دارد نه پیش!
بدون اینکه منتظر تعویض لباس هیوا باشد از خانه اش بیرون زد.
می دانست بماند با ولعی که دارد حتما امشب را با او می گذارند.
رابطه ای که برایش نفس نفس می زد.
نه از هوس…
بلکه از عشقی که انگار بعد از 5 سال قرار نبود هیچ وقت تمام شود.
سوار ماشینش شد.
تا حدی هم عصبی بود.
صورتش می سوخت و درد داشت.
اما مهم نبود.
وقتی آن مردیکه داشت با هیوا خوش و بش می کرد واقعا نتوانست تحمل کند.
تمام رگ و پی اش به جوش آمد.
هیوا 5 سال پیش مال خودش بود.
الان و تا آخر عمرش هم مال خودش!
نمی گذشت احدی نزدیکش شود.
این صیغه ی لعنتی را باطل نکرد تا از دستش ندهد.
مطمئن بود حتی اگر مریم نمی مرد، طلاقش می داد و برمی گشت.
او زنی عین مریم نمی خواست.
او هیوا را با تمام لجاجت و حتی خیانتش می خواست.
هرچند این خیانت با کاری که او در حق یزدان کرد یر به یر شده بود.
ماشین روشن شد و حرکت کرد.
قلبش ضربان داشت.
تمام تنش هم داغ بود.
نزدیکی بیش از حد به هیوا کار دستش می داد.
یادش بود حتی شب زفاف هم رغبتی به مریم نداشت.
تمام این 5 سال ماهی یک بار هم نزدیکش نمی شد.
جذبش نمی کرد.
قلبش را به تپش نمی انداخت.
برعکس هیوا که از دور هم می توانست مسحورش کند.
لعنتی ترین موجود خدا بود این زن!
انگار آفریده بودش که فقط او عذاب بکشد.
به سمت خانه ی پدریش رفت.
خدا کند امشب را با تمام کلافگیش بتواند بخوابد.
وگرنه باز هم دم در خانه ی هیوا پیدایش می شد.
البته که مطمئن بود هیوا در را نصف شبی برایش باز نمی کند.
هرچند که شوهرش بود و محرم ترین آدم روی زمین به او!
***************
فصل پانزدهم
مقابل داریوش نشست.
-چی شده؟
داریوش خودکارش را روی میز گذاشت و گفت: یزدان دنبال خونه اس!
ابروی هیوا بالا پرید.
-خب…
-برای تو!
به سرعت پیشانی هیوا چین افتاد و اخم کرد.
-به کدوم اجازه؟ به چه حقی؟
داریوش مستاصل جواب داد: به اجازه ی اینکه زنشی!
هیوا به پیشانیش دست کشید.
نمی فهمید باید چه کار کند.
غیر از داریوش هیچ کس را هم نداشت که از او کمک بگیرد.
داریوش هم که در مقابل یزدان نمی توانست بایستد.
توان فرار کردن هم نداشت.
یک زن 25 ساله ی تنها فرار می کرد با این نداری و دست خالی کجا می رفت؟
از جایش بلند شد و گفت: خودم با یزدان حرف می زنم.
-اگه از خر شیطون بیاد پایین!
-میاد!
اصلا نسبت به حرفی که زد مطمئن نبود.
هیچ کس حریف یزدان غد و یکدنده نبود.
اگر قرار بود کاری کند به حتم انجام می داد.
از اتاق داریوش بیرون زد و به سمت آشپزخانه رفت.
وارد که شدند پچ پچ ها خوابید.
منتظر بودند که هیوا نباشد و به جای اینکه حواسشان را به کارشان بدهد فورا مشغول پچ پچ شوند.
یکی از گارسون ها آمد و گفت: سرآشپز سفارش مرغ مخصوص داریم.
هیوا سر تکان داد و مشغول شد.
اما تمام حواسش به یزدان و تصمیمش شد.
از آن شبی که درون خانه اش زخمش را تمیز کرد یک هفته ای می گذشت.
در طول این یک هفته یک بار هم او را ندید.
خودش هم تمایلی نداشت سراغش را بگیرد.
هرچند که به طرز احمقانه ای قلبش منتظرش بود.
سفارش را آماده کرد و به گارسون داد.
به غذای بقیه سر زد و کم و کاستی هایش را گفت.
دست آخر هم از خستگی روی صندلی نشست که اکبری برایش چای آورد.
لبخند زد و گفت: مگه تو به فکر من باشی.
-مخلص سرآشپز هم هستیم، سرآشپز چندتا کمبودی داریم، فردا میرم بازار که بخرم، می خواین خودتونم چک کنین ببین کم و کسری هست به لیست اضافه کنم؟
-ادویه کاریمون و پاپریکا تو تموم شدنشه، تا نخوردیم به ته اش میری پیش حاجی رزاق میگی سرآشپز گفت عین همیشه بده که پس نفرستم.
-چشم سرآشپز!
چایش را مزمزه کرد.
خوش عطر و طعم بود.
همیشه برایش خاص درست می کردند.
کارگرهای اینجا زیادی با محبت و خوب بودند.
خدا را شکر!
***************
سرهنگ درون باغچه اش قدم می زد.
امسال به جای سبزیجات فقط گل کاشته بودند.
چندین نهال رزهای رنگی و گل های فصلی!
اما زمستان که از راه رسید باغچه خشک خشک شد.
تا بهار باید صبر می کرد تا دوباره باغچه اش رنگ بگیرد.
-اونجا چطور بود؟
یزدان کنارش قدم برداشت و گفت: بد نبود، برای کار و بار خوبه اما زندگی نه، من عادت نکردم.
سرهنگ به صندلی های سفید رنگ اشاره کرد و گفت: بیا بشین!
هر دو نشستند که سرهنگ گفت: برای اتفاقی که برای زنت افتاد متاسف شدم.
-ممنونم.
یزدان کمی من و من کرد تا بلاخره گفت: سرهنگ… با اجازه ات می خوام دوباره با هیوا باشم.
ابروهای پرپشت سرهنگ بالا آمد.
عمیق به یزدان نگاه کرد.
-چرا به من میگی؟
-سرهنگ یادتون هست که صیغه مون 99 ساله بود، سوال کردم گفتن حکم عقد دائم رو داره فقط باید ثبتش کنیم.
سرهنگ پرسید: مگه صیغه رو باطل نکردی؟
یزدان با شرمندگی گفت: نه!
-چرا؟
اصلا دوست نداشت در مورد دلیلش حرفی بزند.
احساسش کاملا شخصی بود.
بدون جواب دادن به سرهنگ گفت: دارم یه خونه نزدیک به خونه ی داریوش براش می گیرم، می خوام یکم بهم عادت کنه هم به من هم به پریا که بعدا عقد رو ثبت کنه.
-چی از من می خوای یزدان؟
یزدان با تردید گفت: بخشش، می خوام هیوا رو بپذیرین.
سرهنگ پوزخندی زد و نگاهش را از یزدان گرفت.
-دل بزرگی داری جوون که تونستی زنتو ببخشی.
هر بار که یک نفر این حرف را می زد بیشتر شرمنده می شد.
سرهنگ و زنش هنوز نمی دانستند پریا نوه شان است.
همانطور که هیوا نمی دانست پریا دخترش است.
-من مهم نیستم سرهنگ، مهم شما و مادرش هستین، اگر قرار بر تنبیه هم بوده 5 ساله بسه!
سرهنگ با خشم نهفته در صدایش گفت: تعیین کننده ی بخشیدن یا نبخشیدن منم جوون!
یزدان با متانت جواب داد: جسارت نکردم.
-اینو گفتم که بدونی هیوا برای این خانواده تموم شد، می خواد زن تو باشه یا نباشه، من غیر هدی بچه ی دیگه ای ندارم.
تازه داشت دردهای زیر و درشت هیوا را می فهمید.
زنی با 5 سال تنهایی!
بدون داشتن پدر حمایتگر…
مادری که از ترس نمی توانست به دخترش حتی سر بزند.
و خواهری که ازدواج کرده از شهر هم رفته بود.
بدون اینکه تلاش کند برای خواهرش خواهری کند.
هیوایی که به بدترین شکل تقاص کارش را پس داده بود هنوز هم داشت مجازات می شد.
صادقانه می خواست با خودش اعتراف کند حقش نبود.
حداقل حق برگشتن که داشت.
حق یک بار فرصت داشتن.
بدون اینکه صبر کند لیلا خانم برایش چای بیاورد از جایش بلند شد.
-ببخشید سرهنگ اگر خاطرتون مکدر شد، فقط اومدم بگم ماها بچه ایم گناه می کنیم، اشتباه می کنیم شماها که بزرگین باید فرصت بدین، هیوا 5 سال تنهایی رو گذروند، بس دیگه، حالا باید حمایتش کرد.
قبل از رفتن انگار که می خواست این بار را از روی شانه اش پایین بگذارد گفت: هیوا تقاص کارشو پس داد سرهنگ، آدمی که جلوت وایساده اندازه ی هیوا گناهکاره چون تقاصشو همون سال اول به بدترین شکل گرفت.
سری تکان داد و با خداحافظی از خانه ی سرهنگ بیرون زد.
این طلب بخشش را به هیوا بدهکار بود.
نه فقط طلب بخشش خیلی چیزهای دیگر را هم بدهکارش بود.
مثلا پریایی که هنوز نمی دانست مادر دارد!
*********

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 27

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *