خانه / آخرین مطالب / رمان زوال نوشته مریم پیروند

رمان زوال نوشته مریم پیروند

رمان زوال

نویسنده:مریم پیروند

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

زمان انتشار همه روزه تا پایان رمان :ساعت 17سایت مستر رمان

مقدمه:

ریحانه دختری که در بند عشق پسرخاله ش اسیر میشه اما با اشتباهی که بهادر مرتکب میشه باعث نفرت و جدایی بینشون میشه که این اشتباه با رقیبی سخت تر اتفاق میفته رقیبی که جزیی از خونواده ریحانه ست و باعث ویرون کردن زندگیش میشه … عشقی ممنوعه بین بهادر و ریحانه، بهادری که بخاطر اشتباهش شوهر خواهر ریحانه میشه اما باز هم از این عشق سوزان و ممنوعه ش دست نمیکشه

شبیه برگ پاییزم اسیر بادبی رحمی
شبیه زخم بی درمان برای مردبیماری
شبیه اون سکوتی که شکستم بی صدا با اشک
شبیه قوی تنهایی که می میره توی دریا
توای تنهاترین تنهای این تنها
بیاکاری بکن شاید
نمیره این دل تنها
بیادستامو تو دستات بگیروخستگیهامو
ببریک بار
فقط یک بار…

قسمتی از رمان:

روبروی آینه ایستادم،نگاهم به صورت رنگ پریده و زارم افتاد که طی این مدت جز خونو دل کشیدن چیزی عایدم نشد .
عصر روز جمعه بود ودلِ من تنگ تر از همیشه ..
آه عمیقی کشیدم ،ریحانه ی بدبخت دیدی آخرش باختی اون همه استرس داشتن الکی نبود، بیچاره شدی ، حالامرگ آرزوهاتو ببین ، خوب ببین تو همون دختر معروف حاج پرویزی که دور و اطرافیانتو آدم حساب نمیکردی اما حالا در نبود یک نفر تمام زندگیت ویرونه شده ..

بغض به گلوم چنگ زد،دارم از نبودش دق میکنم، چه جوری تونسته این همه تو قلبم جاکنه که الان بدون اون نتونم یه لحظه دووم بیارم .. آخ

دستمو رو قلبم گذاشتم،حس میکنم تو این چندروز تیکه تیکه شده ، که با تیکه های شکسته ش داره گوشت و تنمو سوراخ میکنه چون هر چه قدر فریاد میزنه دادرسی نداره ..

دقیق تر به آینه نگاه کردم ، چشمای مشکیم حتی بی فروغ تر از زمانی بودن که بدن بابای خدابیامرزمو جلوی چشمام تو قبر گذاشتن ..
حس میکنم تو این روزا 20 سال پیرترشدم ، و هرروز که میگذره دارم سریعتر رو به زوال ونابودی میرم .

دستم به سمت کرم پودر رفت، اما دوباره پشیمون شدم ، لعنتی قلبم داره میگه من عزادارم تو میخوای آرایش کنی ؟
قطره اشک سمجی بالاخره از گوشه ی چشمم پایین ریخت، هنوزم دست از سرم برنمیدارن ؛ تو این روزا این همه گریه کردم چرا نمیتونم آروم بشم، چرا نمیتونم با این زخم کنار بیام ، چرا تمام جونم داره فریاد میزنه همه چیزتو ازدست دادی واون دقیقا مثالِ همه چیزم بود؛؛ خدا … دارم نابود میشم !

دستامو بحالت تکیه گاه رو میز گذاشتم ،پاهام تحمل وزن کِرِخت شده و سستم رو نداشتن، تواین چند روز با غذانخوردنم اونقدضعیف و زار شده بودم که هر کی منو ببینه فکر میکنه مریضیه لا علاجی گرفتم ..
مگه غیر ازاینه ؟
اونیکه توگوشت واستخونت ریشه بزنه وهرروز با قلب زبون نفهمت آبیاری بشه مسلمه که وقتی نباشه حالت وروزت این میشه ..پس به چی میگن مریضیه لا علاج ؟به درد وامونده ی که با هیچی درمون نمیشه !

خدایاهمینجا روی این زمین نامردت توهمین اتاق که برام حکم یه سلول تنگ و تاریک روداره ، اعتراف میکنم ،من ریحانه امیری دختر کوچیک حاج پرویز امیری تو سن 21 سالگی نابودشدم ..
به زبان کاملا ساده تر همه ی امیدمو واسه زنده بودن از دست دادم؛
این دختر باچشم وابروی مشکی وبینی رو فرم و گونه های کمی برجسته ولبهایی متناسب با حالت قلوه ای که روزی عزیزدلش بود حالا با ظاهری رنگ پریده و پریشون تو آینه بخودش زل زده و از ریخت وقیافه خودش هم متنفره ..هه .. پوزخندهم برام کمه ..

اشک دیگه ای از چشمام چکید،آخ بهادر..آخ که منو له کردی،منو نابودکردی،لامصب تو اونقد توجونم جا پهن کردی که حتی نمیتونی بهت لعنت بفرستم ،هنوزهم انقد عاشقتم که حاضرنیستم حتی خار تو دستت بره ،من تورو باختم ،تویی که ازتمام دنیا برام باارزش تر بودی ؛

با صدای اس ام اس گوشیم از حال نکبت بار خودم بیرون اومدم ، با دیدن اسمش قلبم شروع به رقصیدن کرد،لعنتی من با دیدن اسمت حالم انقد دگرگون میشه الان که ببینمت چی میشم !؟

اس و باز کردم که زده بود” سه ساعته علافم کردی ،چرا نمیای دیگه ؟ “

نفسی با درد کشیدم و روسری مشکیه بلندمو سرکردم، تیپم سرتا پا مشکی بود انگار تازه بابامو به خاک سپردن ولی اینبار داشتم قلبمو به خاک میسپردم ،این دختری که تو آینه میبینم اصلا شبیه ریحانه ی یک ماه پیش نیست ؛انقد درب و داغونم که حتی خودمم از دیدن قیافم بدم میاد..
نه صورتم شبیه آدمیزاده و نه چشمام اون شورو شوق همیشگیو داره ..

جعبه کوچیک رو از رو میز برداشتم و
از اتاق بیرون اومدم ،مامان رو میزآشپزخونه در حال سبزی پاک کردن بود،با دیدنم ازجا بلندشدو بطرفم اومد..

مامان:خدا مرگم بده که تورو تواین حال وروز نبینم ، چندروزه معلوم نیست چت شده ،نه حرفی نه چیزی ،خودتو حبس کردی تو اون اتاق به منم که چیزی نمیگی ..

– دارم میرم بیرون تا یکم از دستم آرامش داشته باشی !

زیر لب چیزی گفت که نشنیدم ؛
-کجاداری میری حالا؟

-(قبرستون) میرم پیش مینا باید یه سره جزوه ازش بگیرم

-خب فردا ازش بگیر مادر،بیرون خیلی سرده ،تو این چندوقت انقد ضعیف شدی میترسم سرما بخوری !

-نگران نباش مامان ،لباس گرم هم پوشیدم ،میخوام برم یکم ازاین حالو هوا دربیام .

– باشه عزیزم ،زود برمیگردی ؟

-(ایشالا خبرمرگم برگرده خونه ) نمیدونم سعی میکنم !

کفشامو پوشیدم وازخونه بیرون اومدم .
– سلام برسون مادر،مواظب خودت باش.

-ممنون ،خداحافظ

-خداحافظ عزیزم
***

ازخونه که بیرون اومدم سریع با مینا تماس گرفتم ، بعد از چند بوق صدای گرمش تو گوشی پیچید،
-جانم ریحان

-مینا ،من دارم میرم ببینمش ،اگه مامان یه موقع بهت زنگ زد هواست باشه ..

– مطمئنی میتونی ؟

-باید امانتیاشو پس بدم ،دیگه بدرد من نمیخورن .

-باشه عزیزم،برگشتی بهم خبر بده که چی شد.

-باشه فعلا
**

توپیچ کوچمون به اولین تاکسی که دیدم گفتم دربست وسوارشدم .

دلشوره داشتم دلشوره ای عجیب ،قلبم که باز هم بهونه ی تپیدنشو پیدا کرده بود،وای به این روزا که امان از کفم بریدن ؛
بهادر،بهادر تو چیکار کردی ،چرا زندگیه جفتمونو به خلا انداختی،من چه جوری بعد تو بااین خاطراتِ لعنتی سر کنم ،
لعنت به این عشق.. لعنت به این قلب دردمونده و زبون نفهمم .. اوخ چقد درد داره…

درِ کافی شاپ همیشگی پیاده شدم؛ چهار روز قبل از اون اتفاق کذائی منو رعناو بهادر ،تو این کافی شاپ باهم قرار گذاشتیم ،اونروز چقد به شوخیای رعناو بهادر خندیدم، چقد شادبودم وچقد خوش باور ،که فکر میکردم در کنار بهادر خوشبخت ترین دختر دنیام ،چون مطمئن بودم عشقی از من تو دلش داره که با هیچ سمباده ای از تو دلش پاک نمیشه ولی حالا …!!

وارد کافی شاپ شدم از پشت سر دیدمش،با شونه های پهنش لم داده بود به صندلی ،کنج ترین میز رو واسه نشستن انتخاب کرد،تیپ اونم مثل من سرتا پا مشکی بود،دود غلیظ سیگارش تو فضا پخش شده بود،آهی کشیدم و جعبه رو تو دستم فشار دادم ،با قدمای سست و بی جون ،بدن کرختمو به سمت جلو حرکت دادم ..قبل اینکه به میز برسم دستمو رو قلبم گذاشتم و زیر لب گفتم،لا مصب آروم بگیر تو بدتر آتیشم نزن اون دیگه مال تو نیست …

به میز رسیدم بدون نیم گاهی صندلی رو کنارکشیدم و نشستم .
جعبه رو میز گذاشتم ودستام رو جعبه بود..

سنگینیه نگاهشو حس کردم ،با تک تک سلولام ،دلم برای یه لحظه دیدنش غش وضعف میرفت که با صدای گرفته ای گفت: منو نگاه کن

نگاش نکردم که دوباره تکرار کرد:با توام ها ؛منو نگاه !!

آروم سرمو بلندکردم و به چشمای مشتاقش که دلتنگیشونو جار میزدن نگاه کردم،وای من نمیتونم از تو بگذرم بهادر ،مگه میشه به این چشمها نگاه کنم و بی تفاوت ازت رد بشم ،زل زده به صورتم نفس عمیقی کشید و بعد از چند ثانیه مشتشو آروم رو قلبش زدو با لبخند معروفش گفت: هوی چته بی قراری میکنی ،اینکه حتی حاضر نیست نگامون کنه ،کَتِش هم نمیگزه ،الان یه دو تا قلمبه سلمبه بارمون میکنه و میره ..

بعد با همون دستش که لا به لای انگشتاش سیگاری جاخوش کرده بود،کام عمیقی گرفت و دودشو به طرفم فوت کرد .
چشمکی زدوگفت: هدیه نمیخواستم عزیزم،همینکه خودتو ببینم برام با ارزش ترین هدیه ای .

پورخندی زدم و جعبه رو به سمتش فرستادم ..

درجواب پوزخندم لبخندی زد ؛
(کاش میشد بهت بهت بگم لبخند نزن لعنتی ،که از این لبخندت تو دلم واویلا بپاست )

-حالا چی برام گرفتی ؟

باصدای گرفته گفتم: امانتیاتو آوردم ،دیگه درست نیست پیش من بمونن ..

ابروشو بالا داد،و باچشمای وحشیش که من همیشه مثالِ چشم عقاب وبراشون بکار میبردم دقیق نگام کرد،ته سیگارشو تو زیر سیگاری له کردوگفت:چی میخوری ؟

کیفمو چنگ زدم واز جام بلندشدم که محکم گفت:بشین

– واسه خوردن چیزی نیومدم اومدم اینارو پس بدم و برم .

-میگم بشین

چشماش در عرض یک ثانیه خشن شدن ،دوباره نشستم که در جعبه رو بازکرد ..

قبل اینکه نگاهی به داخل جعبه بندازه
رو به گارسونی که میز سمت چپمون بود گفت: دوتا قهوه لطفا ،با کیک شکلاتی

بعد به جعبه نگاه کردو با نیشخند گفت :- اووه ببین چی برام آورده خانوم کوچولوی خودم .

اخم غلیظی کردم که با لبخند شیطونش چشمکی زد، اول ساعت و از جعبه بیرون کشید..

– یادش بخیرهدیه ی تولدت ، 10 شهریور،دقیقا سه ماه پیش ،
سرشو کمی کج کردو لباشو حالتی دادو گفت: چقد تو بازار گشتم تا یه چیز خاص واسه تولدت بگیرم ؛ساعتو رو میزگذاشت.

– دستبند چرمی که از ولنجک گرفتم ، دوتاشو به نیت دوتامون ،که همیشه رو دستمون باشه تا یادمون نره که مثل این دست بندها، جفت همدیگه ایم .
اونم با زدن پوزخند کنار ساعت گذاشت ،

– وااااو حلقه ی رینگ ساده ای که قرار بودهمیشه تو انگشتامون باشه، انگشتشو بالا آوردوگفت :ببین من هنوز تو انگشتمه اصلا جوشش دادم اونجا که هیچوقت در نیاد ، ولی تو .. سرشو تکون داد،خیلی دختر بدی شدیا.. بابت این کارت باید حسابی تنبیهت کنم ..

پوزخندی زدم که خیلی جدی و محکم درحالیکه نگاهش تو جعبه بود گفت:به من پوزخند تحویل نده عزیزم میدونی از این حرکت اصلا خوشنم نمیاد مخصوصا اگه از طرف مقابلم باشه .

– اووم اینم زنجیر پلاک واِن یَکادی که لنگش تو گردن منه وقرار بود اینم تو گردن شما باشه ..

باچشمای خشمگینش نگام کرد،وسایل و برداشت ومحکم تو جعبه انداخت ؛

گارسون قهوه و کیکوبرامون آوردو بعد با تشکر کوتاه بهادر رفت..

بدون کلامی حرف به قهوه نگاه میکردم،حس اینکه الان با چشمای برزخیش به من زل زده خیلی سخت نبود چون به محض اینکه نگامو به طرفش سوق دادم پوزخندی زدوگفت: اینارو واسه چی برداشتی آوردی ؟ نصفِ عقل تاحالا کسی بهت نگفته که هدیه رو پس نمیدن ؟

-بدرد من نمیخورن بده به صاحب اصلیش

-ببرم بزارمشون سر قبر بابام؟

شونه ای بالا دادموگفتم: هر جادوست داری بزار ،دیگه مال من نیستن .

چشماشو عصبی بست و باز کرد،انگار میخواست عصبانیتشو کنترل کنه : ریحان من تو این 20 روز به اندازه کافی تاخرخره کشیدم ، این حرفا رو بزارکنار، بهونه ی اضافی دست من نده بس کن وگرنه سرتو خراب میشم .

از جام بلندشدم که گفت:کجا؟ واسه چی انقدعجله داری ؟ بعد سه هفته سرکار خانوم از تو سوراخ موشِت بیرون اومدی ،اینارو اوردی یه مشت چرت و پرت تحویلم بدی و بری ؟

دستامو مشت کردمو به سختی گفتم: بهادر هرچی که بین منو تو بوده تموم شد،بشینم اینجا که چی بشه ؟ که حرفای قشنگتو گوش بدم ، یا پوزخندا و مسخره بازیاتو ؟ اصلا منو تو چه حرفی باهم داریم ؟

-نچ لعنت خدا به شیطون؛باید باهم حرف بزنیم

با غصب گفتم :من باتو حرفی ندارم

عصبی لبشو جویید و با چشماش تیز نگام کرد از توکیف پولش یه مقدار پول رو میز گذاشت و جعبه رو برداشتوگفت:حالا که چیزی کوفت نمیکنی میریم تو ماشین حرف میزنیم

با خشم گفتم:میگم حرفی باتو ندارم ،هر حرفی بود هر چیزی بود خودم عینا دیدم شنیدم دیگه چی مونده که باید بشنوم

دستشو جلو آوردکه دستمو بگیره یه جیغ کوتاه زدم با عصبانیت به عقب رفتم :بهادر دستت به من بخوره یه آبرو ریزی میکنم اون سرش ناپیدا باشه .

-شنقل جونم ،قربون اون مغزپوکت بشم ؛اصل موضوع رو باید بشنوی اینجوری که تو پیاما برات نوشتم که خلاصه سازیش بود، باید بهت بگم عملیات چه جوری بوده و آبجی خانمت چیکارم کرده،تو فقط حرفای اونو شنیدی با چند تا جمله از من ولی امروز باید بشنوی که چه جونوری بوده ،زن، هه، زن چیه بگو شیطان بگو افعی بگو اژدهای دو سر واسه بخت من؛ حاج پرویز خدا رحمتت کنه ولی این تخم بود پس انداختی که تا بیخ تو پاچه ی مابره و در نیاد،دختر نیست که یه سرخَره که زندگیمو به لجن کشیده

با این حرفاش اشکم چکید با بغض گفتم : بس کن

– چیو بس کنم ؟زندگیم شده مزرعه کرم خورده ،پرِآفته ،هر کاری کنم از جای دیگه یقمو میگیرن، خواهرت مثل قماری بود که تموم هست ونیستمو ازم دزدید ، فکر کردی میزارم آب خوش از گلوش پایین بره ، تاوان یک به یک این بدبختیارو از تو فرق سرش میکشم بیرون،یالا بریم تو ماشین باتو باید حنجره پاره کنم اینجا جاش نیست ..

– من با تو حرفی ندارم .

دادزد: ریحان

به اطراف نگاه کردم چندنفر با حالت تعجب و سوالی به ما نگاه میکردن .

گوشه ی روسریمو کشیدبه طرف خودش ، چون میدونست اگه بهم دست بزنه حتما بی جواب نمیمونه .

-همینو میخوای که چند نفر شاخ بشن نگامون کنن ؟ بهت میگم بیا بریم تو ماشین حرف بزنیم مگه زبونمو نمیفهمی ؟

به طرف در خروجی کافی شاپ رفت و منو به دنبال خودش کشید،با گریه گفتم : بهادر دست از سرم بردار من نمیخوام حرفاتو بشنوم اصلا بشنوم مگه چه دردیو دوا میکنه ،بنظرت قراره چیزی درست بشه ؟

کنار ماشین اسپورتیج سفیدش ایستاد ، دزدگیر و زدوگفت: تو این مدت انقد ازدستت شکارم که اراجیف تحویلم بدی بلایی سر خودمو خودت میارم .. بی سرو صدا بشین تو ماشین .

کنار پیاده رو بودیم ، به مردم اطرافم نگاه کردم و با اخم و خشن گفتم : من با تو حرفی ندارم ..

– من دارم

-نمیخوام بشنوم

-میزنمتا

اشکام روون بودن دلم میخواست داد بزنم تا یکی منو از دستش خلاص کنه ، با صدای نیمه بلند گفتم : چرا نمیفهمی کار از کار گذشته ؛حرف بزنی یا نزنی قرار نیست چیزی درست بشه ، چی میخوای بگی هااا ،از شگرد کارتون ، از شیوه ی بوسیدَ..

داد زد: ریحان خفه خون بگیر ؛بخدا میزنمت

دستشو بالا برده بودبه حالت کتک زدن،چشماش قرمز بودن به رنگ خون،نگاه عصبی به اطراف کرد که همه هاج و واج نگامون میکردن ، آرنجمو گرفت و محکم کشید ، در ماشین و باز کردو گفت: برو بتمرگ تو ماشین تا بیشتر ازاین جنونمو انگولک نکردی ؛

-من ..

– هیس ،حرف نباشه ،صداتو ببر ریحان ،

با چشماش به داخل ماشین اشاره زدوگفت :بشین ،سه هفته عین موش چپیده تو سوراخش هر چی زنگ بزن پیام بده جواب بی جواب ،حالا هم که اومده میخواد سگ کنه تو اعصاب من.

ناچار آرنجمو از تو دستش بیرون کشیدم و رو صندلی نشستم ، در ماشین وبست ویکم از بیرون به نیم رخم نگاه کرد، اشکام مگه حالا حالاها تموم میشد،ماشینو دور زد و روصندلی پشت فرمون نشست ، نفسشو کلافه و با آه بلندی بیرون دادوگفت: انقد گریه نکن ،تو آخرش کور میشی .

باهق هق گفتم: به جهنم ،ایشالا بمیرم تا از زندگی راحت شم .

-لا اله الا الله

دستشو به طرف صندلیه عقب کشیدو یه شیشه آب معدنی جلوم گرفت : یکم آب بخور آروم بشی !

با حات هق هق گفتم : درد بخورم،زهر بخورم،ولم کن ایشالا سرطان بگیرم بمیرم .

– نچ … خدا لعنتت کنه که آتیش زدی به زندگیم

شیشه ی آب معدنی رو عصبی پرت کرد صندلیه عقب و بعد صدای فندک زدن و بوی تلخ سیگارش تو فضای خفقان آور بینمون پیچید .

چند دقیقه با همون سکوت گذشت ،فقط صدای فین فین و هق هق من به گوش میرسید البته بعلاوه کام های سنگین بهادر از سیگاری که قصد تموم شدن نداشت…

نمیدونم چقد گذشت که سیگار بعدی رو هم آتیش زد،با صدای گرفته که بخاطر کشیدن سیگار بم شده بود گفت:من مست بودم ریحان

-دلم نمیخواد چیزی بشنوم

-این حق توعه که بدونی

چیزی نگفتم، که گفت:همیشه از نگاهای رعنا یه ترس عجیبی تو دلم میفتاد،که نگاهاش سمت من یه جوری بود،یه جوری که آشوب تو دلم مینداخت، یه حسی بهم میگفت که هرآن ممکنه رابطه ی بین منو تو خراب بشه …
پورخند تلخی زدو باغم گفت: لامصب چقدم خوب نقششو ردیف کرد،خراب چیه ؛؛آتیشمون زد؛

با کف دست آروم رو فرمون زد و باصدای دورگه گفت: من مست بودم،رعنا بدون اجازه وارد حریمم شد،بدون اینکه چیزی خواستِ من باشه ،تو نمیتونی منظورمو بفهمی چون تا حالا تجربش نکردی باید تو شرایط قرار بگیری تا بفهمی اون لحظه هیچی جلودارت نیست هیچ اراده ای نداری ،کنترلِ اون …

سکوت کرد، سرم پایین بود وآروم اشک میریختم،سنگینیه نگاهشو حس میکردم که غمگین وگرفته و با صدایی که موجِ شکستن داشت آروم گفت: اون همش میگفت فکرکن من ریحانم

هق زدم:بس کن

-میگفت منو ریحانه ببین

-ساکت شو ،ادامه نده

-من گول خوردم با حسِ اینکه تو بودی او…

جیغ زدم و گفتم: نمیخوام بشنوم بس کن بس کن لعنتی نمیخوام بشنوم

– رعنا خودش پیش قدم شد، با آوردن اسم تو منو خونه خراب کرد

دستامو رو گوشم گذاشتم و ازته دل زار زدم ، بهادر دستمو از رو گوشم برداشت وگفت: نه تو باید بشنوی ریحان، من دارم خفه میشم سه هفته ست خودتو زندانی کردی نه میتونم ببینمت ،نه جوابمو میدی ،پیامم میدم گوشیتو خاموش میکنی ،هرشب هم میام تو بالکن به این امید که تو هم بیای یه لحظه فقط ببینمت، اما ازت خبری نیست میام خونتون بازم خودتو ازم قایم میکنی ..
با بغضی که تو صداش نشسته بود نیمه بلند گفت: لامصب دارم جنون میگیرم من زندگیم ویرونه شده مگه نمیبینی همه چیزمو باختم؟ ریحان بخدا اگه توهم بخوای خودتو ازم دریغ کنی به روح بابات کاری میکنم که تا 10 روز دیگه جنازشو تحویل بگیرین

ترس عجیبی از حرفاش تو دلم افتاد،بهادرو میشناختم اگه حرفی بزنه حرفش عوض نمیشه ،حس بدی به دلم چنگ زد ،گیج نگاش کردم با چشمای تیزش داشت منو میبلعید انگارتمام زیرو بمم در حال کنکاش واسه چشمای بهادر بود ..
اشکم چکیدو زل زده به چشمش نگاه کردم، دنبال کلمه ای بودم که بتونم ازش فرار کنم ،سرشو کمی تکون دادو گفت : جان؟

آروم لب زدم :دست از سرم بردار بزار با درد خودم کنار بیام

لباشویکم جلو داد و متفکرانه و تیزطوری که گوشه ی چشمای چروک ریز گرفته بودنگام کرد،
اول خوب به چشمام بعد از کمی مکث نگاهشو آهسته پایین برد و خیره به لبام شد ، تنم گرگرفت از این نگاه شرم داشتم خواستم سرمو به جهت دیگه ای بچرخونم که محکم گفت: نه

دوباره نگاش کردم که با همون حالت و بدون تغییری تو جهت نگاهش گفت: با من بمون

نیشخندی زدم: تو میفهمی چی داری میگی ؟

– ما از همون اول مال هم بودیم

– خوبه داری میگی بودیم !دیگه همه چیز تموم شد

-اگه اون تصادف لعنتی اتفاق نمیفتاد و تو اون روزِ شوم باباتو از دست نمیدادی الان کنار من بودی .

پوزخند تلخی زدم که ادامه داد: شرکت دست وپاهامو بست ریحان، بعد از فوت بابات همه سرمایه تون تو شرکت بود شماهم دو تا دختر بودین کی باید کارارو راست وریست میکرد ؛فقط من بودم که باید رو کارم تمرکز میکردم تا چیزی از دستم در نره ،چه میدونستم فِس فِس کنم قراره سرنوشتم این بشه و تا خِرخِره تو گندآب برم..

– حالا که چی ؟ با این حرفا چی قراره عایدت باشه ؟ هوم ؟

خیره نگام کرد که گفتم : حرفاتو زدی منم شنیدم ،میخوام برم خونه

– میخوای بری قایم بشی تو سلولت ؟

– نه میخوام برم پشت دستمو داغ کنم که یه عمر یادم بمونه گول این دل عوضیمو نخورم تاحال و روزم این باشه؛ که نتونم خودمو جمع و جور کنم

نفس عمیقی کشیدوبعد از کمی سکوت گفت:ریحان ،من یه عادت بدی دارم که اگه سگ بشم دیگه حالیم نیست کی مقابلمه ،دختر خوبی باش و انقد به پروپام نپیچ ..
چشمکی زد: سعی کن هر چی میگم فقط بگی چشم

پوزخندی زدم : نچایی

-فعلا تو کنارمی

گیج شدم ، ذهنم تو یکصدم ثانیه پوچ و تهی شد، انگار هیچ کلمه ای تو مغزم گنجوده نمیشد،میخوام حرف بزنم اما نمیتونم انگار با این چشماش داره جادوم میکنه ، مثل مجرمیم که همه میگن حرف بزن ، توضیح بده تا تبرئه بشی اما من با سکوت فقط به قاضی زل زدم واونم با سکوتم تاییدیه حکممو مهر میزنه و من یک عمر به حبس ابد محکوم میشم ..

چشمامو محکم بستم تا از این حال وهوای لعنتی که داره سرگردونم میکنه خارج بشم ، کمی بعدچشمامو باز کردم که سرشو تکونی دادو منتظر نگام کرد..

نفسی گرفتم و گفتم: ببین بهادر بیا منطقی باهم حرف بزنیم ،مسیری که تو رفتی دیگه راه برگشتی نداره چه بخوایم چه نخوایم ،راهمون از هم جدا شده و منو تو باید بااین موضوع کنار بیایم ؛ ما الان جز یک خونواده ایم …

باهمون نگاه خیره سرشو چند بار تکون داد ، انگار داشت حرفامو حلاجی میکرد، دستش به سمت پاکت سیگار رفت یه نخ بیرون کشیدو گوشه ی لبش گذاشت ، بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره پک سنگینی به سیگار زد و دود غلیظشو به بالا فوت کرد ،

” چقد حرکاتش برام جذابن ، چهره ش برام خواستنی ترین چیزیه که دلم میخواد یک عمر تو ذهنم حک بشه ، اونقدر برام جذاب و خواستنیه که حتی الانم دلم نمیخواد نگامو ازش بگیرم “

با چشماش تیز نگام کرد نگاهی که چند حس مختلف داشت ومن نمیتونستم اون احساس و درک کنم ، سر تا پامو با نگاش چند بار رصد کرد، ازش شرم داشتم این بهادر دیگه مال من نبود ، نباید الان کنارش باشم ،شاید تقدیر و سرنوشت نخواست که ما باهم باشیم… این عشق هر چقدر هم بزرگ و سرسخت بود با یک اشتباه و حماقت از بین رفت … وحالا منو بهادر از نظر عشقی برای هم غریبه ای بیش نیستیم .

باهمون نگاه خیره آروم گفت: تو باید با من بمونی ، به هر قیمتی که شده ، من نمیتونم بزارم تو غیر من دست کسی دیگه بیفتی ، تو فقط مال منی ریحان فقط “من “

یخ زدم، از حرفش ، از نگاهش ، از چیزی که گفت ، دیدم تارشد و یک ثانیه بعد اشکای داغ رو گونه هام چکیدن ، با پشت دستم اشکامو پاک کردم و با بغض گفتم :منظورت چیه ؟

شونه ای بالا دادوگفت: منو تو هیچوقت از هم جدا نمیشیم ریحان ، این توهمات و از تو مغزت بنداز بیرون ، ما باهم میمونیم تا زمانیکه نفست میادو میره !

خنده ی عصبی کردم وگفتم: حتما دیوونه شدی آره ؟

– اوهوو خبر نداری جنون گرفتم ، دیوونگی که سهله

-من خواهر رعنام

– رعنا خودش خواست این زندگیش باشه ،اون شریک زندگیم نیست فقط یه سرباره

بارون نم نم میبارید ، به بیرون نگاه کردم،عصبی بودم،غمگین بودم ،حال دلم عجیب گرفته بود، سرم به دوران میچرخید، دهنم خشک شده بود،گیج و منگ بودم ، مثل یه ماهی که از آب بیرون اومده وحالا واسه ذره ای آب داره دهنشو بازو بسته میکنه ، اون یه دیوونه ست؛ چی ازمن میخواد ؟ نمیفهمه که حتی عرف خدا هم بودن با اونو منع کرده ؟ به من میگه باید با من بمونی !! مگه میشه؛؛ لعنتی مگه میتونم !! با این خواسته ی نامعقولش داره شیطان میشه ..
نه نه .. این امکان نداره ! اون دیگه مال رعناست .. باید این بند پوسیده ی بینمونو پاره کنم .. باید همینجا تمومش کنم ..واسه همیشه …

گرمم بود اما نوک انگشتام یخ زده بودن،دلم میخواست قدرتی داشتم که فرمان ایست به قلبم بدم که داره از حد مجازش پرسرعت و کوبنده تر توسینم میتپه !
نمیدونم چیکار کنم، چی بگم یا چه واکنشی نشون بدم ..
پشت دستمو به پیشونیم زدم داغ بودم ، داغ ، طوریکه قطرات ریز عرق رو پیشونیم نشسته بود..

با صدایی که از بغضی که قدِ یک سنگِ بزرگ تو گلوم جاخوش کرده بود ،گفتم : تو .. تو.. توشوهر رعنایی .. من دیگه خواهر زنتم بهادر

اشکام مثل سیلاب تمام صورتمو شستشو دادن ، اما بهادر ریلکس بود ،.. دست چپمو که رو زانوم بود تودستش گرفت و محکم فشرد ، اصلا قدرت پس زدنشونداشتم ، توسرم چیزی فریاد میزد تو نباید تو این حالت کنارش باشی نباید بزاری تورو لمس کنه، اما من درست مثل یه مرده ای بودم که در جوارش نشستم و هیچ تعادلی رو حرکات خودم ندارم حتی قدرت اینو ندارم که اونو از خودم برونم .

پشت دستم سوخت ، داغی و حرارت لبهاش رو دستم نشست ، تو اون سرمای شدید تنم التهاب گرفت ،داغ شدم ..
نگاش کردم و فقط تونستم به زور بگم : خواهش میکنم بهادر

چند ثانیه بعد از اون بوسه ی عمیقش سرشو بلند کرد اما فاصله ای نگرفت ، چشماش بسته بود ،گونشو نوازش وار رو پشت دستم حرکت داد ؛حالم به وضوح رو به انزوال میرفت ، با آرامش و زیر لب آروم گفت : آخ .. جونم .. بعد اون همه بدبختی این برام بزرگترین آرامشِ

یه مایع ترش به گلوم هجوم آورد که دلم میخواست عق بزنم ، من توانایی تحمل فشارسنگین این لحظات رو ندارم ، درماشین و باز کردم و تنمو به بیرون از ماشین خم کردم که باعث شد دستم از تودست بهادر بیرون بیاد ، عق زدم اما خشک وخالی ،،از صبح هیچی نخورده بودم میدونستم تو این چند روز حسابی ضعیف شدم ،صدای نگرانشو از پشت سرم شنیدم: ریحان، چیشد ریحان ؟حالت خوبه ؟

گرمای هردودستشو دو طرف کمرم حس کردم که به یکباره جنون گرفتم برگشتم به طرفش با جیغ گفتم: به من دست نزن عوضی به من دست نزن نالوتی تو انگار نمیفهمی کمتر از یکماهه دیگه قراره روز عروسیت باشه ، شما یه هفته پیش عقد کردین ، جیغ زدم، اون داره تو خونت زندگی میکنه ،اون زنته ،چرادیگه دست از سرمن برنمیداری مگه این بدبختیم بس نیست مگه نمیبینی به فنا رفتم
چرا دیگه …

بازوموگرفت وگفت: باشه آروم باشه ریحان

دادزدم: به من دست نزن

به حالت تسلیم دستاشو بالاگرفت وگفت : باشه باشه تو فقط آروم باش؛ تو عزیزِ منی نمیخوام تو این حال ببینمت

– من عزیزتو نیستم با من اینجوری حرف نزن ،بهادر بِکِش کنار ،جیغ زدم :ازم جداشو میفهمی یانه ؟

اروم گفت: نمیتونم من نمیتونم ازت جدا بشم

باخشم تو چشماش زل زدموگفتم: اونموقع که با رعنا، تو هوس و شهوتت سر میبردی باید فکراین روزو هم میکردی ،حالاتحمل کن !!

یه نعره ی بلند زدو با دستش چندبار محکم رو فرمون کوبید: لعنتی میگم مست بودم ؛ میگم اون شروع کرد، منِ عوضی که تو خونم بودم اون حرمت شکنی کرد،اون خودش باعث شد که تو اون حال بش دست بزنم ..
آرومتر گفت : ریحان من آدم هوسبازی نیستم لااقل با هر کی باشم ولی با فامیل خودم نه، مخصوصا رعنا که خواهر تو بوداما بخدا اون ازم خواست اون تو گوشم زمزمه کرد که فکر کن من ریحانم ، منو ریحانه ببین …

جیغ زدم ،بادست محکم توسروصورتم میزدم، اصلا شاید جیغ نبود یه چیزی از ته گلوم که بدبختیمو به بهادر جلوه میکرد، بهادربا عصبانیت جفت دستامو تو دستش گرفت وگفت: بس کن ریحان آروم باش بقران میرم خونه میکشمش یه کاری نکن که روز عروسیش بشه شیون سراش .. نزار آتیش بزنم به زندگیه هممون که خاکستری هم ازش بجانمونه .. به اندازه ی کافی داغم کرده اگه بخاطر خاله لیلا نبود بلایی سرش میوردم که تا عمر داره از یادش نره، ولی تو تمامِت مالِ منه اجازه نمیدم حتی ..

دستامو باتموم قدرت از تودستاش بیرون کشیدموگفتم: حالم ازت بهم میخوره تو، باورم نمیشه تورو خاله مهین زاییده ، چطور میتونی انقد پست باشی که بخوای آینده ی منو باخودت به نیستی ببری؛ اگه خیلی مردی به زنت برس منو…

داد زد ،با تمام قوا طوریکه همه رگاش از پوست بیرون زدن ، صورتش از خشم قرمز شد ، با صدایی که خودمم از بلندیش تعجبم گرفت ، گفت:پلمپشو باز کردم مجبور بودم بگیرمش ، اون زنِ من نیست فقط تو سگدونیه خونم داره زندگی میکنه ؛ ریحان منو کفری نکن که آتیش میندازم به جونش …
از خشم و دادی که زد نفساش کشدار شده بودسینش بالا میرفت؛ آرومتر که شد گفت :صدتا زن دیگه هم مثل رعنا تو خونم باشن تو بازم مال منی نمیزارم ازم جدا بشی مگه اینکه یا توبمیری یا من !

داشتم خفه میشدم ، تحمل این فضا برام سخت بود،دلم میخواست با تموم قدرت جیغ بزنم به اندازه کافی تو این چندروز دمار از روزگارم در اومده ، دیگه بسه
چرا نمیخواد دست از سرم برداره؟ چرا با حرفاش سعی داره آتیش به جونم بندازه؟اون دیگه یه مرد متاهله ،شوهر خواهرمه ، من ناموسشم،بهادر باید بدونه که الان یه آدم متعهد به زندگیه و پایِ زندگیه رعنا مسئولِ !
آخ .. دارم خفه میشم

نمیتونم بیشتر از این کنارش باشم، باید برم ، دلم یه ذره هوای آزاد میخواد ،انگار تو زندانِ نگاهش حبس شدم ، حسِ ضعیف بودن داشتم ،حسِ حقارت ،حسِ بدبختی ؛تنها فکری که به ذهنم رسیدرو عملی کردم ،درِ ماشین و باز کردم و پریدم بیرون ..
رَش رَش بارون میزد این هوا دلتنگیه منوهوار میکشید،دوست داشتم از بهادر دور بشم ، گامامو بلندتر برداشتم که صدازد : ریحان برگرد

دویدم که صدای نعره ی بلندش تو گوشم پیچید:

– ریحااااااان

بی اهمیت رفتم ؛ نمیدونستم کجا برم اصلا کیو دارم ؛؛برم خونه ی پسرخالم که خونش طبقه بالای خونه ی ماست و همین الان دارم از خودش فرار میکنم یا برم خونه خاله مهین که اونم خونش طبقه پایینِ خونمونه .. کجارو دارم که از دست بهادر به اونجا پناه ببرم ؟ اوف …

تو اون عصر جمعه و روز بارونی خیابونا خیلی خلوت بودن ، بیخیال از همه چیزی توعالم بد یُمنی خودم با قدمای بلندبه مسیرم ادامه میدادم انقد فکرم درگیر بود که حتی مسیری که میرفتم برام نا آشنا بود..

صدای پرگاز ماشینش رو شنیدم که هر لحظه نزدیکم میشد ..

– سوار شو

بدون نگاهی بی توجه به مسیرم ادامه دادم ..
که داد زد: ریحان میگم سوارشو

– میخوام یکم هوا بخورم

با عصبانیت گفت: میخوام نخوری؛ بیا بشین تو ماشین تاروی سگمو بالا نیوردی !

دادزدم: برو پی کارت ،چیکار من داری شدی سوهان روحم ؟!

عاصی گفت: ریحان ،ریحان بیا بشین تا جلوی مردم آبروریزی نکردم .. منو دیوونه نکن .

-تو دیونه خلق شدی !میگم نمیام .. مگه نمیفهمی میخوام یکم هوا بخورم دارم ازدست تو حناق میگیرم .. راحتم بزار میخوام یکم قدم بزنم تا از این حالِ نکبت بارم بیرون بیام .. تو چرا انقد زبون نفهمی ؟

ماشین وکنار خیابون پارک کردو پیاده شد ، با قدمای بلند به طرفم اومد ، تو یه لحظه دلم براش ضعف رفت با اون قد بلندو هیکل چهارشونش و تیپ مشکی که زده بود، بیش از حد برام خواستنی شده بود.
باحرص گفت : تو چرا انقد وحشی شدی هاا؟ تو زبون نفهمی یا من ؟

از کنارش ردشدم ،دوقدم به جلو رفتم که در حالا موازی با ماشین بودم ، باعصبانیت به جلو اومد ودر ماشینو بازکردوگفت: بشین یالا

یه قدم دیگه برداشتم که سریع آرنجمو گرفت وتقریبا هولم دادتوماشین ،به حالت عصبی گفت: اونموقع که با هم خوش وخرم بودیم تو رام نبودی حالا که وحشی شدی چطور رامِت کنم؟
نمیدونم از دست تو بکشم یا اون رعنای بی همه چیز .. دوتا دختر خاله ی سلیطه خدا انداخته به جونِ منِ بدبخت تا ازدستتون سرسام بگیرم ..

– مگه نمیگم ازمن…

نزاشت ادامه بدم سریع گفت : هیس … واسه امروز بسه ریحان !!

درو محکم بست و ماشینو دورزد و صندلیه کنارم نشست ..

دستی تو موهاش کشید و نفس بلندشو با حرص به بیرون فوت کرد..

چندلحظه ای گذشت ، نگاه پر نفوذشو حس میکردم، ولی من نگام به روبرو بود ، به قطرات ریز بارونی که آروم به شیشه ی ماشین میخوردن،

بعد از مکث کوتاهی صدای آرومشو شنیدم که گفت : تورو باید آسته آسته راه بندارم ، اینجوری فایده ای نداره .. بدجوری وحشی شدی میترسم پنجول بندازی !!

نگاش کردم ، با سردی گفتم: من دیگه ریحانه ی قدیم نیستم بهادر ،بهتره اینو بفهمی ، اگه میخوای پنجولامو ضامن کنم بهتره دیگه به من نزدیک نشی !

ابروهاشو بالا داد،که باعث شد چشماش درشت و خمار بشن ، مثل چشمای تیزِ عقاب که قصد شکار چیزی رو داره به صورتم زل زده بود ،تویه لحظه مچ دستمو گرفت و به طرف خودش کشید ..

دادم زدم: دستمو ول کن بهادر

محکم تر گرفت و منو ببشتر بخودش نزدیک کرد،صورتم تو چند سانتیه صورتش بود ،نفسای داغش تو صورتم میخوردن ، بوی عطر همیشگیش تو مشامم پیچید ؛قلبم از این نزدیک بودن تندو پرفشار تو سینم میکوبید طوریکه صدای کوبششو خودمم حس میکردم انگار قصد داشت سینه امو بِدَره ؛ باهمون نگاه تیز و برانش تمام اجرای صورتمو چند بار دقیق نگاه کرد ..
ازعصبانیت و هیجانم از این نزدیک بودن نفسام کشدار شده بود، که باعث بالا وپایین رفتن واضحِ قفسه سینم میشد ، نگاشو آروم سُر داد به طرف پایین وبه قفسه ی سینم که ازشدت حرص و هیجان بالاپایین میرفت با یه حس خاص نگاه کرد ، ازحسش مور مورم شد که با جیغ دادزدم : اینجوری نگام نکن؛

خواستم دستمو از تو دستش بیرون بکشم که محکمتر فشردوبی اهمیت اون یکی دستمو هم محکم تو دستش گرفت ..

باتمام توانم زور زدم تا دستامو بیرون بکشم اما قدرتم درمقابل زورش خیلی ناچیز بود که باعث لبخند پیروز مندانه ی روی لبش شد .

به ثانیه نکشید که چشماشو بست و سرشو جلو آورد،وحشت کردم که نکنه قصدش بوسیدنمه ،خودمو آماده کردم که یه کاری کنم اما سرشو کنار گوشم برد و دم عمیقی کشید ، چشمام ناخودآگاه بسته شدن ،تمام هواس پنج گانه ی بدنم شورو شوقشونو از این نزدیکی اعلام کردن..
قلب بیچاره م با سرعت اسب بخار داشت سینه مو میشکافت وکوبنده و محکم تو سینم میکوبید .. واین یعنی اعلان یک اعتراف که من با تمام وجود این مرد رو دوست دارم حتی اگه بدترین موجود روی زمین باشه !!

نجوای آرومش کنار گوشم ،و داغیه نفساش که به لاله ی گوشم خورد حالمو خرابتر کرد ، بی شک بهادر قصدِ جونمو کرده ..

نجوا کنان گفت : ریحانم ( آخ.. کاش میتونستم بگم وقتی این میم رو تو اسمم بکار میبری دلم میخواد ، زمان ازحرکت بایسته و منوتو تا ابد تو همین لحظه باقی بمونیم ) اگه فکر میکنی یه روزی میتونی منو دودَر کنی و ازدست من خلاص بشی و با کس دیگه ای زندگیه نویی بسازی ،باید بگم سخت دراشتباهی ، چون من هیچوقت اجازه نمیدم دستِ کسِ دیگه ای به حریمم بخوره و تو دقیقا کسی هستی که حریم من محسوب میشی !!
کمی سکوت کرد ودوباره گفت : تو تنها میتونی با وجود یک نفر حل بشی و اون یه نفر هم “منم “

با همون چشمای بسته اشکام دوباره چکیدن ،این خودخواهیه که ازمن میخواد وارد رابطه ای سه نفره بشم ؛ اصلا مگه میشه ؟ اون میخواد آینده مو با خودش تباه کنه ، تاوان چیزیو که رعنا ازش گرفته ،میخواد از من پس بگیره ..
اون خیلی بی رحمه که از من یه همچین توقعی داره .. اصلا من بمونم که چی بشه ؟ مگه اون شوهر رعنانیست ؟ مگه اسم رعنا تو شناسنامه ش نرفته ؟رعنا تو چقدر احمق بودی که گمان میکردی بهادری که الان کنار من نشسته رو میتونی صاحب قلبش بشی !! اگه از من بپرسن احمق ترین آدمی که میشناسی رو نام ببر ،بدون تعلل و درنگ تو یک کلام میگم رعنا …

پارت 1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت 11

پارت 12

پارت13

ادامه پارت ها در سایت mrroman.ir ساعت 17 تا پایان رمان

رمان-زوال-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال
Rating: 5.0/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود-رمان-سلبریتی

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

رمان سلبریتی زمان انتشار رمان سلبریتی سایتmrromn.ir هر روز ساعت 19  نویسنده:گیسو خزان ژانر:عاشقانه قسمتی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *