آخرین مطالبرمان ساتی

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 8

Rate this post

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین

جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از رمان ساتی نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

فرهان”
سه روز از مرخص شدن گندم میگذره و الان درست یک هفته س که
باهام صحبت نمی کنه ؛ منم تمایلی به هم صحبتی باهاش ندارم چون خودم
رو مقصر نمیدونم زیادی باهاش راه اومدم بهش بها دادم حالا وقت تنبیه
کردنش بود ، باورم نمیشد هنوز تو فکر ویهانِ نکنه دوسش داشته…
سرم رو به طرف حیاط گردوندم ، گندم چمدون به دست به طرف ماشین
میومد عصبی نزدیکش شدم از دستش گرفتمشون بدون این که چیزی بهش
بگم چمدون ها رو توی صندوق گذاشتم.
توی ماشین نشست منم سوار شدم و راه افتادم میون راه حالش بد
شد مجبور شدم نگه دارم از ته دل عق میزد و همه چیزایی که برای صبحونه
خورده بود بالا آورد با اخم دور ازش ایستادم و نگاش کردم.
وقتی عق زدنش تموم شد بطری آب رو به طرفش گرفتم و گفتم:
دست و صورتت رو بشور راه بیافتیم تا صبح برسیم روستا.
بی توجه بهم از جاش بلند تنه ای زد و سوار ماشین شد عصبی چشام
رو بستم سعی کردم چیزی بهش نگم.
وقتی سوار شدم تمام خشمم رو روی در پیاده کردم با سرعت به طرف
روستا حرکت کردم.
نزدیکای ۶ صبح رسیدیم از کم خوابی زیاد چشمام میسوخت بعد از دستور
دادن به کمیل برای جا به جایی چمدون ها وارد عمارت شدیم خانوم بزرگ
با لبخند جلوی در پیشوازمون ایستاده بود ؛ با دیدنم بوسه ای روی گونه م
نشوند دستش رو بوسیدم.
چشمش که به گندم خورد با مهربونی که ازش بعید بود نزدیکش شد ؛
پیشونیش رو بوسید و گفت:
مبارک باشه عروس.
گندم سرخ شد ، با شرم سرش رو پایین انداخت دستش رو گرفتم و گفتم:
ما میریم بخوابیم خانوم جون بگید کسی مزاحممون نشه.
_اما تیمسار هنوز… .
دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم همزمان گفتم:
بعد از استراحتم میرم پیشش.
_باشه پسرم.
همراه گندم به طرف اتاق مشترکمون رفتیم بعد از تعویض لباس های بیرونم
روی تخت دراز کشیدم ؛ یکی از دستام رو زیر سرم گذاشتم تمام حواسم بهش
بود بی توجه بهم تمام لباساش رو در آورد و لباس خوابی پوشید چشمام از
دیدن تن خوش هیکلش قرمز شد و سریع چشم ازش برداشتم تا متوجه نگاه
خیره م نشه‌.
وقتی خبری ازش نشد نگاه کنجکاوم رو به سمتش چرخوندم؛ بالشت و پتویی
از گوشه اتاق برداشت روی زمین پهن کرد اخم غلیظی کردم و گفتم:
بیا اینجا.
عصابم خورد بود هم بخاطر کم خوابی هم بی توجهی هاش وقتی دیدم جوابم
رو نمیده عصبی داد کشیدم:
_مگه با تو نیستم؟
لرزیدن تنش رو به وضوح دیدم اما خودش رو نباخت و پتو رو روی سرش
کشید.
مشتم رو محکم فشردم از جا بلند شدم به سمتش رفتم کنارش نشستم
از شونه ش گرفتم و بلندش کردم ترسیده بود این رو از لرزش تنش میشد
فهمید ؛ چونه ش رو بین انگشت شست و اشاره م گرفتم و گفتم:
سری آخرت باشه که به حرفم گوش نمیدی فهمیدی الانم عصاب ندارم پا
میشی میری روی تخت میخوابی والا هر چی دیدی از خودت دیدی.
صورتش از حرص و بغض قرمز شده بود ؛عصبی دندوناش رو بهم فشار
داد از جاش بلند شد همراه پتو و بالشش به طرف تخت حرکت کرد روش
دراز کشید بالش رو توی بغلش گرفت منم کنارش دراز کشیدم بی توجه
بهش چشمام رو بستم خیلی زود خوابم برد.
***
گندم”
با تکون های دستی از خواب بیدار شدم یکی از خدمه های جدید بود انگار تا
به حال ندیده بودمش ؛ نزدیکم شد دم گوشم با صدای آرومی گفت:
خانوم میشه یه لحظه بدون این که آقا رو بیدار کنید بیاید بیرون خواهش
می کنم.
بخاطر کم خوابی به سختی چشمام رو باز کردم ؛ نگاه مشکوکی بهش انداختم
و گفتم:
چی شده مگه؟
_تو رو خدا بیاید بیرون میگم بهتون ؛ فقط آقا بیدار نشه.
از جام بلند شدم به دنبالش رفتم اما ای کاش هیچوقت نمیرفتم کاش
هیچوقت به اون روستا بر نمی گشتیم اما گفتن این چیزا فایده نداره.
همراه خدمتکار جدید از اتاق خارج شدم دستم رو کشید به طرف حیاط
بردم میون راه ایستادم و عصبی گفتم:
کجا میری چیکارم داری؟ همین جا بگو.
با صدای مردی مسن سرم رو به طرفش چرخوندم؛ پیرمردی چروکیده همراه
با عصایی که سرش شکل عقابی طلایی بود روبروم ایستاده و با نگاه
ترسناکش قصد خورد کردنم رو داشت.
_من گفتم صدات کنه عروس خانوم.
با ترس لب زدم.
_شما….تیمسار..هستید؟
_مثل این که فرهان راجع بهم گفته.
در حالی که با ترس عقب عقب میرفتم با صدای لرزونی گفتم:
ببخشید…من….من باید برم.
خنده مرموزی کرد.
_نترس کاریت ندارم میخوام باهام بیای بریم دیدن یه صحنه هیجانی.
_فرهان ناراحت میشه اگه بدون اجازه ش جایی برم بذارید اول… .
_نیازی نیست من خودم بعدا بهش میگم.
با چشم و ابرو به اون خدمه اشاره کرد که بازوم رو بگیره همراه خودش
ببره ترسیده همراهشون شدم ؛ با هم به طرف روستا رفتیم به قبرستون که
رسیدیم پاهام از ترس سر شدن قبل از این که بیافتم زنی که همراهم بود
از بازوم گرفت مانع افتادنم شد.
_نترس دختر با تو کاری ندارم گفتم که میخوام یه صحنه مهیج نشونت بدم.
با نزدیک شدن به قبری که دورش مردم زیادی حلقه زده بودن ترسیده
جلو رفتم با دیدن ترگل یکی از دخترای جوون روستا که به تازگی ازدواج
کرده بود و از قضا تنها دوستم توی روستا بود خشکم زد.
تیمسار عصاش رو بالا برد اشاره ای به زنای هیکلی که از دو طرف دست
ترگل رو گرفته بودند اشاره کرد. دخترک بیچاره به پهنای صورتش اشک
میریخت بغض مثل چاقویی تیز گلوی زخمیم رو زخمی تر از قبل می کرد.
خواستم جلو برم که همون زنی که همراهم بود بازوم رو گرفت و گفت:
اگه میخوای سالم بمونی سر جات وایسا دلم نمی خواد بانی مرگ بچه ت
بشم.
ترگل ترسیده جیغ میزد و گریه می کرد و از پدر مادرش کمک میخواست
مادرش روی زمین نشسته بود و از ته دل زجه میزد خاک روی سرش
میریخت.
_مامان تو رو خدا نذار بکشنم مامان من زنده م نفس می کشم دارم
حرف میزنم من نمردم چرا میخواید زنده زنده بکشیدم؟ یکی کمک کنه.
بیش از این تحمل نکردم بی طافقت داد زدم.
_تو رو خدا ولش کنید گناه داره چرا وایسادید هیچی نمیگید اگه با خودتون
این کارو بکنن چیکار می کنید؟
رو به پیرمرد زانو زدم و گفتم:
بگو ولش کنن چرا این کارو می کنی اگه دختر خودتم بود همین کارو
می کردی؟
با این حرفم صدای قهقهه ش بلند شد و گفت:
تا حالا سه تا از دخترام اینجوری مُردن
عصاش رو بین قفسه سینم فشار داد و گفت:
هیچ چیز مهم تر از اجرای مراسم نیست کاری که شوهرت و پدرش
بعنوان خان تو این روستا انجام داد ننگ بود ؛ دیگه نمیذارم کسی
رسم این روستا رو زیر پا بذاره.
با نفرت نگاش کردم و گفتم:
تو روانی هیچی نمی فهمی از کسی که دخترای خودش رو زنده زنده چال
می کنه بیشتر از این توقع نمیره.
با عصاش ضربه محکمی به سرم زد بخاطر ضربه کاریش روی زمین
افتادم و خون از گوشه پیشونیم راه گرفت؛ توی صورتم ریخت سرم گیج
میرفت اما هنوز به هوش بودم صدای جیغ ها و التماس های ترگل خط
مینداخت توی سر دردناکم اشک صورتم رو پوشونده بود با ریختن خاک
دیگه صدایی ازش شنیده نشد، انگار آروم گرفته بود مادرش از بس جیغ
کشیده بود از هوش رفت پدرش هم بالا سرش مادرش نشسته بود؛ قلبش
رو توی دستاش میفشرد و اشک میریخت.
صدای داد آشنایی باعث شد سر دردناکم رو به عقب برگردونم نای بلند
شدن از زمین رو نداشتم ؛ صورت قرمز شده فرهان نشون از خشم زیادش
میداد با دو به طرفم اومد از روی زمین بلندم کرد بزاقم رو به سختی قورت
دادم آروم گفتم:
کشتنش.
این تنها کلمه ای بود که از زبونم خارج شد توی سیاهی مطلق فرو رفتم.
با درد عمیقی که توی سرم پیچید چشمام رو باز کردم فرهان بالا سرم
نشسته و در حالی که دستم رو توی دستاش گرفته بود به خواب رفته
خواستم از جا بلند شم که ترسیده از خواب پرید و گفت:
کجا؟ کجا میری؟
_میخوام بشینم هیچی.
_بگیر بخواب.
_خوابم نمیاد.
_نباید از جات بلند بشی دکتر گفت کوچیک ترین حرکت سنگین و استرس
باعث سقط بچه میشه.
بغ کرده نگاش کردم و گفتم:
چرا اینجام چی شده؟
_یادت نیست؟
سرم تیر کشید دستی روش کشیدم و به سختی گفتم:
آخ سرم.
نگرانی توی چشماش نشست .
_خیلی درد می کنه؟
_آره.
عصبی دندوناش رو روی هم فشار داد.
_میکشمش اون تیمسار حرومی رو دختر رحمان رو بدون هیچ قانونی زنده
به گور کرده یه زن حامله رو…
آه از نهادم بلند شد با بغض گفتم:
حامله بود مگه؟
آشفته بازوم رو گرفت.
_هی هی چی شده؟ آروم باش خوبه الان گفتم استرس برات خوب نیستا.
بلند هق زدم.
_وای خدا بیچاره ترگل… .
_ فرهان من میترسم اون مردی که من دیدم تا به چیزی که میخواد نرسه
دست بردار نیست.
محکم بغلم کرد و عصبی گفت:
هیس خانوم من که این قدر ترسو نبود به مردم روستا گفتم زندانیش کنن
مردک سگ صفت.
_ فرهان چرا این کارو می کنه؟
_از یه آدم روانی چه توقعی داری گندم؟
_فرهان تو رو خدا مواظبمون باش خودم به درک نمی خوام بلایی سر این
بچه بیاد.
_بچه رو بدون تو میخوام چیکار هان؟
_وای خدا کی این رسم مزخرف از بین میره؟ چند تا زن سر جهل این آدمای
بی گناه مردن.
محکم تر از قبل بغلم کرد و گفت:
قول میدم گندم تا زمانی که من توی این ده خان هستم دیگه همچین چیزی
تکرار نشه.
مظلوم نگاش کردم که رو به در داد زد:
سهیلا.
در به سرعت باز شد سهیلا خانوم هراسون گفت:
بله آقا؟
اخمی کرد و جدی گفت:
اون خدمتکاره رو چیکارش کردید؟
_آقا دست بسته انداختیمش تو طویله.
فرهان لبخندی رو که داشت روی لبش می نشست رو جمع کرد و گفت:
خوب کاری کردید خائن مار صفت مثل سگ می کشمش.
_هیع..
نگران برگشت رو بهم گفت:
چیشد خانومم؟
_میخوای بکشیش؟
این بار سعی در جمع کردن اون لبخند خوشگلش نکرد و گفت:

نه خانوم چرا هُل کردی سهیلا برو یه شربتی بیار براش رنگ به روش
نیست.
سهیلا با ذوق و شوق گفت:
چشم آقا انشالله سلامت باشن.
از اتاق که خارج شد دستش رو توی دستام گرفتم و نگران گفتم:
جایی نرو.
_نمیرم عزیزم.
دستش رو به طرف شکمم بردم زیر پیراهنم با ذوق گفتم:
بچه من و تو اینجاست فرهان باورم نمیشه همه این ها رو مدیون توام این
زندگیی که دارم.
خم شد و بوسه ای روی پیشونی بسته شده م کاشت و گفت:
قربون هر دو تاتون بشم.
مکث کوتاهی کرد و با شک گفت:
راستی تو هیچ ویاری نداری.
_تا الان که نداشتم خدارو شکر.
_معلومه پسرم غده مثل خودم.
خنده ای روی لبام نشوندن با محبت گفتم:
کی گفته تو غدی.
_همه میگن ولی مثل این که تو دید لیلی من بهترینم.
در اتاق زده شد دستش رو سریع از زیر پیرهنم بیرون کشید و گفت:
بیا تو… .
_بفرما آقا شربت انجیر آوردم با کلی مخلفات خانوم جان بخورید
اینارو پسرتون جون بگیره.
با تعجب نگاش کردم ، این دیگه چرا میگفت بچه پسره؟
_سهیلا جان جنسیت بچه معلوم نیست که هنوز.
_او خانوم جان بچه اول خانِ معلومه که پسره.
_دستت درد نکنه سهیلا می تونی بری.
با این حرف فرهان سهیلا دستی به دهنش کشید سرش رو به نشونه احترام
تکون داد و از اتاق خارج شد.
فرهان از روی تخت نیم خیزم کرد و شربت انجیر توی لیوان ریخت به
دهنم نزدیک کرد ؛ قلپی ازش خوردم روحم انگار تازه شد مزه ش عالی
بود اما یک آن احساس کردم معده م داره میجوشه خواستم بلند شم به
طرف پنجره برم که فرهان مانعم شد ، همون جا هر چی خورده بودم بالا
آوردم و از ته دل عق میزدم رو تختیم کثیف شده بود؛عصبی داد کشید و
گفت:
سهیلا چی ریخته بودی تو شربت؟
در اتاق به شدت باز شد سهیلا ترسیده گفت:
هیچی آقا.
_پس چرا خانوم حالش بد شده؟
_ آقا عادیه خوب.
_ نخیر عادی نیست تو این چند روزه پس چرا حالش بد نشده؟
_نمیدونم به خدا.
اشکام بخاطر فشاری که به معده م اومده بود روی گونه هام جاری شدند.
فرهان با دست به سهیلا اشاره کرد که اتاق رو ترک کنه دستش رو دور
کمرم انداخت روی تخت دراز کشم کرد با ترس گفت:
میخوای دکتر و خبر کنم؟
_نه خوبم.
اخمی کرد و کنارم نشست شستش رو نوازش وار روی سر بسته شدم کشید
و با محبت گفت:
آقا پسرمون چطوره؟
_خوبه فرهان وقتی اینجوری میگی خیلی ناراحت میشم.
_چطوری خانوم؟
_این که همش میگی پسره شاید بچه مون دختر بود.
با اخم نزدیکم شد ترسیده چشمام رو بستم اما با گرمی بوسه داغش روی
پیشونیم چشمام رو باز کردم با تعجب نگاش کردم.
_دیگه نمیگم خانوم اگه ناراحتت می کنه من برام دختر پسر فرق نداره فقط
نمی خوام اگه دختر شد تو نبود من زنده زنده قبرش کنن می فهمی .
_دیوونه.
_من دیوونه م بذار این خانوم بزرگ بیاد ببینم این حرفا رو کی یادت داده؟
_نه قربونت برم خان از این کارا نکن.
_نه مثل این که دلت شیطونی میخواد.
شونه هام رو بالا انداختم چشمکی زدم، به سمتم اومد صورتم رو
بین دستاش قاب گرفت.
_مامان بچه م حالش خوبه؟
_بد نیست.
***

رمان ساتی نوشته مریم پیروند
دانلود کامل رمان ساتی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن