آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 23

Rate this post

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

فرودگاه شلوغ بود و هر كسى به سمتى مى رفت. ساميار ساك كوچك خودش و چمدان فرميسك را در دست داشت و فرميسك در كنار پدرش قدم برمى داشت. جسمش آنجا بود و روحش جاى ديگر. آنقدر ذهنش درگير بود كه هيچ كدام از حرفاى پدرش را نشنيد فقط مى دانست نگران است و سعى دارد با نصيحت كردن خودش را آرام كند.

كوروش نگاهى به برگه اى كه در دستش بود انداخت و گفت:

_نيم ساعت داريم تا پرواز، چيزى نمى خورين؟!

ساميار جواب منفى داد و فرميسك سر تكان داد. كوروش نگاهى به آن در كرد.

_باشه پس يه ديقه وايسين من الان ميام.

و از آنجا دور شد. دور از چشم آن نفر گوشيش را از جيبش بيرون آورد. در دل خودش آشوب بود و حرفاى اردوان لحظه اى در روزى كه از بيمارستان به خانه اش آمده بود لحظه اى از ذهنش دور نمى شد. فرميسك را از او خواستگارى كرده بود و قبلش معذرت خواسته بود كه نتوانسته جلوى احساسش را بگيرد.

حرف هايش توجيه كننده بود و مى گفت: خودتون مگه عاشق مادرم نبودين؟! چطور بعده فوتش تونستين يكى ديگرو جاش بيارين؟! شما مادر فرميسك رو دوست داشتين يا شايدم عاشقش بودين. عشق كه دست خوده آدم نيست، هست؟!

و كوروش شرمنده سرش را پايين انداخته بود. حال در مقابل چهار نفر شرمنده بود. مريم، پريناز، فرميسك و اردوان. با آينده ى اين دو بايد چه مى كرد.

نمى خواست اردوان را از هدفش دور كند و فرميسك هم بايد مى رفت آينده اش به همين رفتن بستگى داشت. اما انگار خودش هم ته دلش راضى نبود. با دستانى لرزان شماره ى اردوان را گرفت. مثل هميشه زود جواب داد مهلت نداد اردوان حرفى بزند.

در حالى كه هنوزم بابت كارى كه مى خواست انجام دهد دو دل بود با صدايى كلافه اما محكم گفت:

_فرميسك داره ميره. فرودگاهيم فقط يك ساعت مهلت دارى خودت و برسونى فقط يك ساعت.

و سريع گوشى را قطع كرد و در جيبش گذاشت. اما در ذهنش چشمان گرد شده و صورت پريشان اردوان را مى ديد.

اردوانى كه شوكه با گوشى در دستانش به سرعت به سمت ماشينش مى دويد. مى دانست كوروش قصد فرستادن فرميسك را به آمريكا دارد ولى نه به اين زودى.

خارج از شهر بود و درگير كار. حتى نتوانست رفتنش را به بقيه اطلاع دهد. سوار ماشينش شد و پايش را روى گاز گذاشت. يعنى به موقع مى رسيد؟!

عصبى بود و پرخاشگر، پايش روى گاز بود و دستش روى بوق. توقع داشت تمام ماشين ها كنار به ايستند و او با سرعت و بدون هيچ مانعى از كنارشان عبور كند. بين ماشين ها لايى مى كشيد و به اخطار پليس هم توجهى نشان نمى داد.

با تمام توان و با سرعتى بالا خود را به فرودگاه رساند. برايش اهميتى نداشت ماشينش جاى نا مناسبى پارك شود. گوشه اى رهايش كرد و همين كه خواست قدم از قدم بردارد صداى هواپيمايى در نزديكيش بلند شد.

صدايى گوش خراش كه باعث شد اخماى اردوان بيشتر در هم گره بخورد. با بهت سرش را بلند كرد و به هواپيمايى كه در نزديكيش تازه بلند شده بود خيره شد.

پاهايش شل شدن و نگاهش روى هواپيما ثابت ماند. خودش بود، هواپيماى فرميسك، همان جا خشكش زد، هنوز باورش نمى شد فرميسكش پر كشيده باشد، باز هم دير رسيده بود. صداى هواپيما رعشه به اندامش انداخت. دستانش مشت شد و فكش منقبض.

تازه مى فهميد كه باز هم ركب خورده. كوروش ساعت پرواز رو اشتباهى به او گفته بود. شايد همين را مى خواست، كه او به موقع نرسد. چشم هاى ناباورش هنوز هم روى هواپيما بود
پس فرميسك بالاخره كار خود را كرده بود
رفت…

چشم هاى اردوان لحظه اى روى هم نشست و با تمام وجود فرياد زد، صداى مردانه اش آنقدر بلند بود كه تن فرميسك در هواپيما لرزيد
كنار هم نبودن ولى دلشان كه با هم بود، مگر قدرت عشق همين نيست؟! حس كردن معشوقه حتى از راه دور…

اردوان فرياد مى زد تا خود را خالى كند اما،خالى نمى شد، اين مرد داشت كمر خم مى، كرد در مقابل رفتن فرميسك، پاهايش رو به سستى مى رفتن ، چنگى به موهاش زد و با يه دنيا درد به ماشين تكيه داد و غمبرك زد گويى نيمى از جانش رفته يا شايد تمام جانش..

هواپيما دور شد. دور و دورتر و اردوان با چشمانى پر غم خيره اش شده بود. كوروش ناراحت بود مى دانست اردوان به موقع نمى رسد براى همين به او زنگ زده بود.

با يك دنيا غم از فرودگاه خارج شد همينكه خواست به سمت ماشينش برود نگاهش به اردوان افتاد. آنقدر نگاهش غم داشت كه لحظه اى فقط لحظه اى از كرده اش پشيمان شد. مگر غير از اين بود كه اردوان را با تمام وجود داشت داشت و دلش مى خواست دامادش شود. اصلا چه كسى مورد اعتماد تر از اردوان براى اين كه دخترش را دستش بسپرد.

شرمنده سرش را پايين انداخت از همون روزى كه فرميسك را به عمارت آورده بود فكر اين روزها را كرده بود. اخلاق فرميسك به خودش رفته بود و اردوان به مادرش.در عشق كوتاه نمى آمدند اين را مطمئن بود.

نفسش را بى صدا بيرون داد و به سمت اردوان راه افتاد.

اردوان نگاهش را از هواپيمايى كه از ديدش محو شده بود گرفت. از چشم هايش شراره ى آتش مى باريد، به معنى واقعى كلمه بريده بود
واقعا اين همان اردوانى بود كه با يك انگشتش دنيا را به بازى مى گرفت؟!

چرخيد تا به سمت ماشينش برود كه نگاهش با نگاه كوروش گره خورد. خشم اردوان چند برابر شد، رگ هاى گوشه ى شقيقه اش آنقدر باد كردند كه داشتن از جمجمه اش بيرون مى زدند.

با چند قدم بلند خود را به كوروش رساند، رو به رويش ايستاد و با صدايى كه از شدت خشم دو رگه شده بود گفت:

_بالاخره كاره خودت و كردى ؟! آره؟؟

كوروش سعى داشت خونسردى خودش را حفظ كند اما نمى دانست تا چه ميزان موفق است.

_اين به نفعش بود.

_دور كردنش از من و خودتون و حميرايى كه براش مثل مادر نداشتش مى موند به نفعش بود؟! فكر نمى كردم انقدر بى رحم باشين شما اونى نبودين كه اين همه سال مى شناختم. و در كنارش بزرگ شدم. براى فرميسك يه پدر دلسوز بودين براى منم همين طور ولى… باشه، شما بردين. فرميسك و ازم دور كردين ولى نمى تونيد منو ازش دور كنيد. منم مى رم آمريكا. مى خوام ببينم مى تونيد جلوم و بگيريد يا نه.

و با حرص برگشت سمت ماشينش كه صداى كوروش محكم پيچيد تو گوشش.

_رفتنت چيزی رو تغيير نمى ده. اون الان زنه يكى ديگست. تو كه به ناموس كسه ديگه اى چشم نداشتى داشتى؟!

چشمان اردوان گرد شدن با تعجب برگشت سمت كوروش، كوروش زل زد در چشمانش و گفت:

_قبل رفتن عقد كردن. فكر كردى من دخترم و به همين راحتى با يه غريبه مى فرستم اون ور دنيا؟! نه، ساميار الان ديگه شوهرشه. فرميسك رو از فكرت بنداز بيرون و به فكر زندگى خودت باش. فكر كن برگشتيم به ده سال پيش همون موقعى كه مى خواستى فرميسك و از عمارت بندازم بيرون. كه كارى كنم از اينجا بره كه مى گفتى باعث عذاب و عصاب خورد كنيته. بيا، حالا رفت. برگرد به زندگيه بدون فرميسك.

و در مقابل چشمان بهت زده ى فرميسك از كنارش رد شد. مى دانست نفسش گرفته و قلبش گرفته اما بايد همه چيز را مى گفت، اردوان بايد با خودش كنار مى آمد. دستانش را در جيبش فرو برد و سويچش را در آورد. اين اتفاق براى خودش سخت تر بود.

فرميسك

تنگى نفس و سوزش قلبم ناشى از بوى غربت بود، بوى دلتنگى و شايدم نا اميدى، احساس تنهايى مى كردم و بيزار بودم از قدم زدن بين مردمى كه همه چيزشون متفاوت بود، زبان، لهجه، برخورد، پوشش. دلم تهران و مى خواست با تمام شلوغيش. اصلا تهرانم نشد يه شهر ديگه فقط ايران باشه.

جايى كه مردمانش منو بفهمن و بتونم با زبون خودم باهاشون حرف بزنم. اصلا چرا هيچ وقت سعى نكردم زبان ياد بگيرم؟! هميشه مى گفتم به چه دردم مى خوره و حالا بين مردمايى زندگى مى كردم كه به خاطر بلد نبودن زبانشون نمى تونستم باهاشون ارتباط برقرار كنم و اين منو تنها تر مى كرد.

چشمام و روى هم گذاشتم. باد موهاى پريشونم و به بازى گرفته بود و حتى دستم براى كنار زدن موهام از روى صورتم بلند نمى شد دلم مى خواست همونجا تو همون تراس بخوابم و بزارم باد صورتم و نوازش كنه. به جای دستايى كه براى نوازش كردنم دور شدن خيلى دور انقدر كه ديگه به موهام نمى رسن.

نفس عميقى كشيدم يك هفته اى مى شد اينجا مستقر شده بودم. تو يه خونه ى بزرگ كه مال ساميار بود. كل روز و مى رفت سركار و من مى موندم و خدمتكاراى خونه كه حتى اگه پشت سرم حرف مى زدن يا بهم توهين مى كردن هم هيچى از حرفاشون نمى فهميدم.

از همون روزى كه اومديم شبى نبود كه با چشماى خيس نخوابم كه با كابوس بيدار نشم. از وقتى فهميدم كه بايد با ساميار بيام اينجا ناراحت بودم غصه خوردم ولى وقتى اومديم تازه فهميدم چقدر سخت تر از اون چيزى بود كه فكرش رو مى كردم.

من چطور بايد بدون عزيزام دووم مياوردم؟! ساميار بيچاره هم به خاطر من بد خواب شده بود. ولى چه ميشد كرد مگه اين حال بد دسته خودمه؟! فعلا جز تحمل كردن كارى ازم ساخته نيست.

تو همون حالت به صندليم تكيه دادم. هنوزم باد ميومد، چشمام و باز كردم و زل زدم به آسمون آبى. حس مى كردم قراره بارون بياد. بارونى كه قدم زدن زيرش آرامش محض بود.

نفسم و بى صدا بيرون دادم. ابراى تيره كم كم داشتن كل فضاى آسمون و پر مى كردن حوصله ى خيس شدن و سرما خوردگيه بعدش رو نداشتم بارونى كه فقط خيس مى كنه و نمى تونه غمام و بشوره و ببره به چه دردى مى خورده؟!

از جام بلند شدم هنوز قدم از قدم برنداشته بودم كه صدايى از پشت سرم بلند شد

_سلام

چرخيدم سمت ساميار، با ديدنم جلوتر اومد از لباس رسميه تنش به خوبى مى تونستم تشخيص بدم كه از سركار برگشته

_خوبى؟!

در جواب سرى تكون دادم. دستش و گذاشت رو شونم و گفت:

_صد باز گفتم تو اين هوا با اين لباسا نيا بيرون، سرما مى خورى بايد بگم جسيكا بياد بالا سرت ازت چشم برنداره.

دستش و از روى شونم سر داد پشتم و همون طور كه منو به سمت اتاقم مى برد گفت:

_به جسيكا گفتم ببرتت بيرون تو شهر يه دور بزنين چرا باهاش نرفتى؟!

ازش فاصله گرفتم. روى تختم نشستم و به تاجيش تكيه زدم

_حوصله نداشتم

_يعنى چى؟! فرميسك نيومديم اينجا غمبرك بزنى يا بشينى تو تراس و برى تو فكر. خودت همكارى نكنى هيچى درست نميشه.

نيشخندى روى لبم نشست.

_چيزى براى درست شدن باقى نمونده.

ساميار اومد نزديك تر لبه تخت نشست و دستش روى صورتم نشست

_گفتم همه چيز و بسپر به من، من درستشون مى كنم بهم اعتماد كن.

نگاهم و ازش دزديدم و به قاب عكسى كه عكس منو بابا داخلش بود و روى ميز خودنمايى مى كرد دوختم. آهى كشيدم و لب زدم:

_ تمام پلاى پشت سرم و خراب كردم. ديگه چيزى درست نميشه. هيچى….

دست سامیار روی موهام نشست و با لحن آرومی گفت:

_هیچ پلی خراب نشده. درستش می کنم. اینو قبلا هم بهت گفته بودم.

سرم و پایین انداختم و مشغول بازی با انگشتام شدم. چقدر از این امیدواری هایی که سامیار بهم می داد بیزار بودم. واقعا چیو می خواست درست کنه؟!

ساعتی گذشت. شام و در کنار سامیار خوردم و از خونه رفتیم بیرون. پیاده روی شبانه عادت همیشگیه سامیار بود. منم به اجبار باهاش راهی می شدم. امشبم از اون شبایی بود که به اجبار با سامیار رفتیم پیاده روی. هوا خوب بود مخصوصا با اون باد خنکی که میومد و حال و هوات و عوض می کرد، باز هم رفتیم همون پارکی که تو این چند شب رفتیم. پارکی که تو این ساعت کمی خلوت بود ولی بودن کسایی که مثل سامیار ست ورزشی پوشیده بودن و معلوم بود اونا هم اومدن پیاده روی.

خسته شدم، شهری که همیشه آرزوش رو داشتم الان برام هیچ جذابیتی نداشت. منم می تونستم از بودن تو این مکان لذت ببرم اما باید همون موقع میومدم. همون موقعی که آرزوش رو داشتم، همون موقعی که برام جذاب بود، همون موقعی که…

نفس عمیقی کشیدم، شاید اگه پارسال میومدم بهتر بود، اون موقع نه می دونستم پدرم کیه نه مادرم. حتی رابطم با اردوان هم عوض نمی شد، تو ذهنم همون پسر مغرور و خودخواهی می موند که ازش بدم میومد و می خواستم سر به تنش نباشه. با یادداوری اردوان لحظه ای تصویرش جلو روم ظاهر شد، مردی قد بلند با هیکلی ورزیده و صورتی جدی. موهاش، چشماش و ابروهاش مشکی بود درست مثل لباس هایی که می پوشید، اسمش و گذاشته بودم مردی در تاریکی یا شایدم سیاه به رنگ شب. مردی که همیشه وجودش کنارم حس می شد و بارها در سخت ترین شرایط به دادم رسیده بود اونم در بدترین شرایط، شاید باید اسمش و می ذاشتم مرد تاریکی هایم.

سوزش قلبم باعث شد نفسم و بی صدا بیرون بدم و روی نزدیک ترین نیمکت بشینم و رو به سامیار گفتم:

_تو برو من همینجا می شینم بیشتر از این نمی تونم.

سامیار با چهره ای نگران کنارم نشست دستی به موهام کشید و گفت:

_خوبی؟!

سری تکون دادم

_آره خوبم، یه خورده اینجا بشینم بهترم می شم.

_می خوای برگردیم؟!

_نه نیازی نیست. گفتم که خوبم فقط چون خیلی اهل پیاده روی نیستم خسته شدم.

چرخیدم سمتش و زل زدم تو چشمایی که با نگرانی خیرم شده بود

_تو برو، همینجا می مونم.

دست سامیار روی موهام به حرکت در اومد، حس می کردم این مرد مغرور رو به روم که هیچ توجهی به اطرافش نشون نمی داد هم برام دلسوزی می کنه. مردی که این روزها تمام حواسش به من بود و خوب می دونستم که تا صبح چند بار میاد تو اتاقم و بهم سر می زنه. این روزها اونم بدخواب کرده بودم.

_نه منم می مونم. فکر کنم برای امروز بس باشه.

_به خاطر من؟!

سری به نشونه ی نفی تکون داد.

_نه خودمم امروز خستم.

به نیمکت تکیه داد و دستش روی شونم موند، هوا داشت خنک تر می شد، سرم و بلند کردم و زل زدم به آسمون، سیاهیه شب منو یاد اردوان می انداخت. دستم و روی قلبم گذاشتم و چشمام و بستم.

_خیلی دوستش داری؟!

چشمام و باز کردم و چرخیدم سمت سامیار، اخم ریزی رو پیشونیش دیده می شد و نگاهش به رو به بود. خواستم بگم با منی که سریع خودم جواب خودم و دادم، آخه جز من با کی می تونست باشه.

نگاهم و ازش گرفتم و سکوت کردم، انقدری که دوباره خودش به حرف اومد،

_منم دوستش داشتم.

متعجب نگاهش کردم و اون ادامه داد:

_ستاره رو می گم، زنم.

سیبک گلوش تکون خورد. کلافه به نظر می رسید و معلوم بود از یادداوری گذشته در عذابه ولی همچنان ادامه داد:

_انقدری که هیچ وقت نتونستم رفتنش و باور کنم، هنوزم حس می کنم رفته ایران به خانوادش سر بزنه و برگرده، درسته هیچ وقت نمی تونست بدون من بره ولی حس می کنم این سری رو تونسته. رفته و دوباره برمی گرده.

لحن غمگينش باعث شد دلم بگيره. انگار جامون عوض شده بود اين بار من داشتم براى ساميار دلسوزى مى كردم.

_يادمه روزى كه عكس ستاره رو ديدى خيلى راجبش كنجكاو شدى همون روزى كه كيفم افتاده بود رو زمين و عكس ستاره از كيف زده بود، اون روز فكر كردم خودت رفتى سراغ كيفم واسه همين عصبانى شدم.

با يادداورى اون روز نگاهم و ازش دزديدم و گفتم:

_آره يادمه، همون روزى كه شروع كردى به داد و بى داد و آخرشم با تهديد من از عمارت زدى بيرون.

لبخند تلخى زد و سرش و انداخت پايين.

_اين چيزارو خوب يادت مى مونه.

سكوت كردم. ولى دوست داشتم بازم بگه بازم حرف بزنه دوست داشتم راجب ستاره بگه، راجبش كنجكاو بودم، راجب زنى كه ساميار اين طور ديوانه وار مى پرستيدش و بعد اون نتونست به هيچ زنى حتى نگاه كنه، اصلا چه بلايى سرش اومده؟! چطور فوت كرده؟!

همين طور تو ذهنم داشتم سوال رديف مى كردم كه صداى ساميار بلند شد:

_قبلا يه چيزايى برات تعريف كرده بودم از اين كه چقدر سختى كشيدم و صبر كردم تا تونستم با ستاره ازدواج كنم. اما چه ازدواجى ، چند ماه پيش دووم نياورد.

صداى لرزون و صورت پريشون ساميار باعث شد دستم و روى دستش بذارم و بخوام يه جورى آرومش كنم كارى كه اون اين همه مدت براى من انجام داد.

_مى خواى بقيش و بذارى واسه يه روزه ديگه؟!

ساميار سرى به نشونه ى نفى تكون داد.

_امشب مى گم. هر چيزى كه به تو ربط داشته باشه و بايد بدونى رو مى گم. هر چند يه سرى چيزارو مى دونى ولى نه كامل.

متعجب نگاهش كردم. كمى مكث كرد و ادامه داد:

_هيچ وقت ايران و دوست نداشتم چون ستاره ديگه اونجا نبود. به خواست خودش همينجا خاكش كرديم تو وصيت نامش نوشته بود. انگار خودشم مى دونست از اون عمل سالم بيرون نمياد. عملى كه من بهش اميد داشتم ولى اون…

لبش و گزيد. دستى به شقيقش كشيد و نفسش و بى صدا بيرون داد:

_به اصرار بابا برگشتم ايران ، مى گفت يه ستاره تو ايرانه كه به كمكت نياز داره. خيلى اصرار كرد قبول نكردم نمى خواستم برگردم ، مى خواستم همون آمريكا تو همون خونه اى كه با ستاره زندگى كردم بمونم و هر روز برم سره خاكش. ولى شبى كه خواب ستاره رو ديدم تو خواب بهم فهموند يكى بهم نياز داره. از يه طرف اصرار بابا از طرف ديگه اون خواب باعث شد بيام ايران تا ببينم ستاره اى كه بهم نياز داشت كيه.

چشمام گرد شد و با تعجبى كه تو صدا هويدا بود گفتم:

_من؟! ستاره؟! ما چه ربطى به هم داشتيم؟!

ساميار برگشت سمتم زل زدم تو چشمام و گفت:

_اونم مثل تو بود، اونم ناراحتى قلبى داشت، اونم بايد عمل مى كرد.

شوكه شدم چشام تا حد ممكن گرد شدن و نفس تو سينم حبس شد . ساميار دوباره نگاهش و ازم دزديد و با صداى پر دردى ادامه داد:

_ستاره زير دست خودم تموم كرد. خودم عملش كردم، تمام تلاشم و كردم ولى… ولى نشد ولى نموند، خودشم اينو مى دونست ، هر چى مى گفتم همه چى درست ميشه مى خنديد و تلخ مى گفت ايشالا. حرف از رفتن نمى زد ولى هميشه سعى مى كرد من و به نبود خودش عادت بده. مثلا چند روز قبل از اين كه بيمارستان بسترى شه منو كشوند تو آشپزخونه دره تموم كابينت هارو باز كرد و جاى تك تك وسايلارو بهم گفت. تعجب كردم ولى بازم خنديد ، خنديد و گفت تو اين مدت كه نيستم بايد از پس خودت بربياى شايد مهمون اومد نميشه بگى جاى وسايلارو نمى دونم كه. اين كارا فقط مال خانوما نيست كه.

بغضش و قورت داد سرش و پايين انداخت و دستى به صورتش كشيد .

_هر شب ميومد پيشم تو تراس مى نشست و مى گفت جز من اين زندگى براش هيچ زيبايى نداره. حتى اين اواخر بهونه مى گرفت كه مى خواد تنها باشه و من چه دير فهميدم دليل دور كردن خودش و ازم.

ساميار آه سوزناكى كشيد

_دليل اين كه مى خواست اينجا خاكش كنيم اين بود كه مى دونست من همونجايى مى مونم كه اون باشه. دوست داشت پيشرفت كنم واسه همين از همه چيزش گذشت و باهام اومد آمريكا. مى خواست من همچنان اينجا بمونم و موندم. نمى خواستم ديگه هيچ وقت برگردم ايران ولى برگشتم. به خاطر تو برگشتم. درد كشيدنت و كه مى ديدم ياد ستاره ميوفتادم. اونم مثل تو گاهى درد مى كشيد و سعى مى كرد لبخند بزنه كه من ناراحت نشم. هر كارى كرد كه من خوشحال باشم. مى دونست دست پختش رو درست دارم با اون حال بدش پا مى شد برام غذا درست مى كرد. هر دفعه هم كه مى گفتم خدمتكارا هستن خودشون درست مى كنن نمى ذاشت مى گفت تا هستم مى خوام دست پخت خودم و بخورى انگار مى دونست مى ره و حسرت خوردن يه بار ديگه ى غذاهاش به دلم مى مونه.

بغض كرد، بغض كردم. چنگى به موهاش زد و سعى كرد نفس هاى عميق بكشه.

_بابات اصرار داشت به عنوان استادت بيام و مراقب وضعيتت باشم مى گفت بفهمه دكترمى قبول نمى كنه كنارش باشى. قبول كردم اومدم شدم استادت. هم براى كنكور آمادت مى كردم هم بهت انگيزه مى دادم و هم بايد اعتمادت و جلب مى كردم. قرار بود براى عمل بيارمت اينجا ولى وضعيت طورى شد كه مجبور شديم همونجا عملت كنيم. دكتر كيانى از دوستاى صميمى من بود كشوندنش ايران كار سختى نبود. اومد باهم عملت كرديم مى دونست تنهايى ممكنه كم بيارم مى دونست اون خاطره ى لعنتى هنوزم از ذهنم پاك نشده كه ممكنه با ديدنه تو توى اون وضعيت ياد ستاره بيوفتم و همه چيو خراب كنم. اومد عمل شدى همه چى خوب پيش رفت ولى بازم اوضاع قلبت خراب شد. روزى كه به بابات گفتم دوباره بايد عمل شه به اندازه چند سال پير شد. پاهاش سست شدن و گفتم هر آن ممكنه سكته كنه. خودمم ناراحت بودم مى خواستم به هر قيمتى كه شده نجاتت بدم ولى واقعا نمى دونستم تو اون موقعيت بايد چيكار كنم. بدنت داشت كم كم قلب و پس مى زد و اوضاع هر روز خطرناك تر از ديروز مى شد مخصوصا تو اون وضعيتى كه تو هيچ تلاشى براى سلامتيت نمى كردى، قلب مريضت شكسته بود و همش به مردى فكر مى كردى كه داشتنش فعلا برات غيرممكن بود. اردوان راهش از تو جدا بود و با نزديك شدن بهش بيشتر عذاب مى كشيدى براى همين تصميم گرفتيم بياريمت اينجا. اينجورى بيشتر در امان بودى و براى عمل بعدى آماده مى شدى. شانس بهتر شدنت اينجا بيشتر بود. به خودتم گفتيم قبول كردى ، انگار خودتم خسته شده بودى. خسته از خواستن و نداشتن. دليل اومدنت دور شدن از اردوان بود .حالا دورى ، اين بار نوبت اونه كه به خودش بياد. بخوادت مياد دنبالت. آدما هيچ وقت از عشقشون دست نمى كشن اگه كشيدن بدون عاشق نبودن. عاشق جنگجو ميشه و مي جنگه مخصوصا اگه بفهمه معشوقش بيشتر از هر وقت ديگه اى بهش نياز داره ، اگه اردوان مثل تو عاشق باشه به دستت مياره. اين و هميشه يادت بمونه. عشق يعنى رسيدن اونايى كه بهم نمى رسن يعنى يكيشون به اندازه ى كافى عاشق نبوده. آدم عاشق تمام موانع رو كنار مى زنه و اون چيزى رو كه مى خواد رو بدست مياره. عاشقارو فقط مرگ از هم جدا مى كنه. مثل مرگى كه اومد سراغ ستاره وگرنه من به دستش آورده بودم. چون عاشق بودم چون عاشق بود.

چرخيد سمتم زل زد تو چشمام و اضافه كرد:

_اردوانم عاشق باشه مياد پس تا اون موقع سعى كن مراقب امانتيش باشى.

دست سردم و توى دستش گرفت و گذاشت رو قلبم .

_امانتيش اينجاس بخوادش مياد دنبالش مطمئن باش. تا اون موقع تو بايد مراقبش باشى. با مراقبت ازش عشقت رو ثابت كن . آدم عاشق جا نمى زنه دنبال راه حل رسيدن مى گرده. راه حلش رو پيدا كن.

ستاره ها وسط تاريكى شب چشمك مى زدن. در تراس باز بود و خودم پرده هارو كنار زده بودم تا بتونم از روى تختم ستاره هارو نگاه كنم. شب سختى رو پشت سر گذاشته بودم و حالا دلم كمى آرامش مى خواست. حرف هاى ساميار مثل يه ضبط صورت تو گوشم در حال پخش بود.

بعده عملم بود كه فهميدم ساميار دكتره. دكتره قلب. تازه دليل حضورش كنار خودم رو مى فهميدم. ساميار به خاطر من ميومد عمارت و هر دفعه اردوان سعى داشت يه جورى از عمارت بندازتش بيرون. ما مى دونستيم ساميار كيه و قصدش از اومدن چيه اردوان كه نمى دونست.

هر چقدر اردوان پرخاشگر مى شد ساميار آروم بود. ولى در كنار آروم بودن وخونسردى خوب بلد بود با زبونش اردوان و بچزونه و بعد از كوبيدنش عمارت و ترك كنه.

ساميار هر روز عمارت بود و سعى داشت بهم ويالون ياد بده به قول خودش موسيقى اميدبخشه زندگيه. ولى براى من نشد.

باد خنكى وارد اتاق شد پتو رو محكم تر چسبيدم و به پهلو خوابيدم. سرم درد مى كرد درست از موقعى كه ساميار راجب زنش گفت. يعنى ستاره مرده بود؟! به خاطر عمل قلب؟! اونم تو عملى كه شوهرش يعنى ساميار دكتر بالا سرش بود؟!

كلافه چشمام و روى فشردم. صداى گرفته و چشماى پر غم ساميار لحظه اى از ذهنم دور نمى شد. الان من بايد خوش حال مى بودم كه زندم؟! كه مثل ستاره زير دست ساميار جون ندادم؟!

مغزم داشت از افكار جور واجور مى تركيد. به پشت رو تخت دراز كشيدم و نگاهى به ساعت انداخت. ٤ صبح بود و اين يعنى من ٥ ساعتى رو ، روى تخت داشتم فكر مى كردم.

دستى به چشمام كشيدم و سعى كردم بخوابم. ولى حرف آخر ساميار نمى ذاشت. يعنى اردوان ميومد دنبالم؟! اگه ميومد ديگه هيچى از اين زندگى نمى خواستم، هيچى….

_خانوم بيدار شيد، خانوم…

چشمام و باز كردم. خدمتكارى بالاسرم بود كه با لحجه ى خارجى كه داشت حرف مى زد. خميازه اى كشيدم و از جام بلند شدم. نگاهى به پوست سفيد و موهاى بورش انداختم. از چهرش غربى بودن كاملا مشخص بود. كش و قوسى به بدنم دادم كه ادامه داد:

_آقا گفتن براى ناهار بيدارتون كنم صبحونه هم نخوردين بايد گرسنه باشيد.

بلند شدم و روى تخت نشستم.

_بايد داروهاتون رو بخوريد من ميز و براتون آماده مى كنم.

از رو تخت بلند شدم و قبل از اين كه اتاق رو ترك كنه گفتم:

_شما تازه اومدين اينجا؟! قبلا نديده بودمتون.

لبخندى روى لباش نقش بست كه زيباييشو دو چندان كرد.

_من خيلى وقته اينجا كار مى كنم. آقا كه برگشتن ايران به من مرخصى دادن. اين مدتم نبودم تازه برگشتم اينجا.

سرى تكون دادم كه نزديك تر شد و با اون لبخند زيباش دستش رو سمتم دراز كرد.

_من آنام از آشنايى با شما خوشبختم.

لبخند مصنوعى زدم و مردد دستم و داخل دستش گذاشتم .

_منم فرميسكم.

سرى تكون داد

_اينجا فقط من فارسى بلدم فكر كنم به خاطر همين بوده كه آقا اصرار داشت هر چه زودتر برگردم. چيزى خواستى به خودم بگو.

باشه اى زير لب گفتم كه اتاق رو ترك كرد. هنوزم گيج و منج بودم. به سمت سرويس بهداشتى رفتم. آبى به دست و روى زدم و بعد از اين كه خواب از سرم پريد رفتم پيش بقيه. حالا كه يه هم زبون پيدا كرده بودم بيشتر مشتاق بودم از اتاقم خارج شم.

_feemisk came ( فرميسك اومد)

همه نگاه ها برگشت سمتم. آنا زودتر از بقيه جلو اومد و رو به روم ايستاد.

_ناهار آمادست. بفرماييد بشينيد.

نگاهى به ميز انداختم. بوى غذا و دل ضعفه اى كه داشتم باعث شد جلو برم و پشت ميز بشينم. چنين غذاى خوش رنگ و لعاب روى ميز با سليقه چيده شده بود.غذاهايى كه تا حالا نخورده بودم.

سرم و بلند كردم. خدمتكارا بالا سرم ايستاه بودن و متعجب نگاهم مى كردن. نگاهم روى آنا ثابت موند هنوزم اون لبخند زيبا روى لبش خودنمايى مى كرد. اشاره اى به ميز كرد و گفت:

_آشپزيه امروز به عهده ى من بود. مى خواستم خودم برات غذا درست كنم. اميدوارم دوست داشته باشى.

سرى تكون دادم و دوباره نگاهم برگشت سمت غذاهاى روى ميز. واقعا گشنم شده بود. آنا كه ديگه بدون هيچ حركتى فقط به غذاها زل زدم اومد كنارم و خودش برام غذا كشيد. صندلى كنارم و عقب كشيد و روش نشست.

_بخور.به نظر گرسنه مياى. اين غذاها با توجه به رژيم غذاييت درست شده پس برات هيچ ضررى نداره.هر چقدر مى خواى بخور.

برگشتم سمتش.

_شما نمى خورين؟!

بشقابى رو براى خودش برداشت. نيم نگاهى به خدمتكاراى ديگه انداخت و بدون هيچ حرفى اون جارو ترك كردن. قاشقى رو برداشت و گفت:

_منم مى خورم. پس شروع كن.

ناهار رو در كنار آنا خوردم. با اين كه ايرانى نبود ولى خوب مى تونست فارسى حرف بزنه. اكثرا تو اتاقم بود. حتى چندباريم با هم بيرون رفتيم. بهم خوش نمى گذشت ولى حداقل هر چى بود اوضام بهتر به نظر مى رسيد. آنا داشت روحيه ى خوبش رو به منم تزريق مى كرد. بعضى شبا ساميار دير ميومد خونه انقدر دير كه نمى ديدمش. گاهى بابا زنگ مى زد و گاهيم حميرا ولى هيچ وقت خبرى از اردوان نشد و روز به روز بيشتر متوجه اشتباه بودن حرفاى ساميار مى شدم. اردوان نميومد. هيچ وقت نميومد…

چند روزى به همين روال طى شد. صبحانه، ناهار و شام در كنار آنا خورده مى شد. گاهى پياده روى مى رفتيم. گاهى ميومد تو تراس كنارم مى نشست و سر و صحبت رو باز مى كرد و گاهى يه فيلم مى ذاشت و ازم مى خواست باهاش ببينم.

تو اون وضعيت لحظه اى منو تنها نمى ذاشت و منى كه خيلى كم اعتماد مى كردم داشتم بهش اعتماد مى كردم. به عنوان يه دوست، يه دوستى كه تو سخت ترين شرايط لحظه اى ازم دور نشد.

_فرميسك بريم بيرون؟!

از فكر بيرون اومدم. سرم و بلند كردم و زل زدم تو يه چشم آبى. درست هم رنگ چشماى خودم. آنا بهم نزديك تر شد. كنارم نشست و دستش و روى دستم گذاشت.

_بريم بيرون هوا خورى؟!

لبخند محوى به روش زدم

_بريم.

با خوش حالى از جاش بلند شد

_پس سريع آماده شو. بايد زود برگرديم شام درست كنم.

باشه اى زير لب گفتم و از جام بلند شدم.سريع لباس پوشيدم و با آنا از خونه زديم بيرون. هوا نسبتا خنك بود و كمى سوز داشت. دستم و تو جيب لباسم فرو بردم. با وجود آنا كمتر احساس غريبى مى كردم.

بازم رفتيم سمت همون پارك هميشگى. همون پاركى كه اوايل با ساميار مى رفتم. قدم زدن هميشه حالم و بهتر مى كرد. نفس عميقى كشيدم و زل زدم به مغازه هاى كنارم.

_فكر مى كنى آمادگيش و دارى؟!

چرخيدم سمت آنا

_آمادگيه چيو؟!

_عمل دوباره.

نگاهم و دوختم به رو به رو و موهام كه جلوى صورتم ريخته بود رو فرستادم پشت گوشم و نفسم و بى صدا بيرون دادم.

_آمادگى داشتن يا نداشتن من چه فرقى مى كنه؟! بالاخره كه بايد عمل شم.

دست آنا دور بازوم حلقه شد و صداش غمگين شد.

_راستش وقتى آقا برگشت و گفتن با يه خانوم اومده دام نیومد برگردم. نتونستم جز ستاره زنى رو كنارش ببينم واسه همين يه مدت نبودم.

متعجب نگاهش كردم.

_ستاره؟! مى شناختيش؟!

آنا سرى به نشونه ى تاييد تكون داد.

_اوهوم.

خواستم حرفى بزنم كه دستش رو بلند كرد و همون طور كه به رو به رو اشاره مى كرد گفت:

_ااا رسيديم بيا بريم اونجا بشينيم.

دنبالش راه افتادم و روى نيمكتى كه گفته بود نشستيم. به نيمكت تكيه زد و چشماش و بست.

_فكر كنم هوا دارت سردتر ميشه. از اين به بعد ديگه نمى تونيم خيلى بيايم بيرون.

دستم و بيشتر تو جيبم فرو بردم. حق داشت هوا روز به روز سردتر مى شد. مثل دلم. نگاهم و به رو به رو دوختم. به جفتايى كه با هم اومده بودن پياده روى، به كسايى كه مى دويدن وزوج هايى كه روى نيمكت نشسته بودن و آروم مى خنديدن.

ديگه از اين ديدن اين چيزا ناراحت نمى شدم. شده بودم يه آدم بى حس. آدمى كه تمام وجودش عاشق بود و نمى تونست كنار عشقش باشه. عشقى كه قلبش رو به درد مياورد ولى ابن درد رو دوست داشت. دردى كه براى عشق باشه هم دوست داشتنيه.

ياد عملم افتادم. شايد عملم موفقيت آميز باشه ولى اين عشق اين دورى حتما منو از پا در مياورد. شايد سرنوشت اين طور مى خواست. شايد تقديرش شوم بود. شايد….

نفس عميقى كشيدم كه آنا گفت:

_خيلى دوستش دارى نه؟!

متعجب نگاهش كردم

_انكارش نكن، عشق تو چشمات موج مى زنه. يه عشقى كه پره غمه. شايد دليل اين غم دوريتون باشه نه؟!

نيشخندى رو لبام نشست. سرم و انداختم پايين.

_به خاطر اون حاضر شدى بياى اينجا؟!

با كمى مكث ادامه داد:

_اتفاقى حرفات و با آقا شنيدم. مى گفتى اومدى اينجا تا يه بارى از رو دوشش بردارى. مى گفتى اون بين انتخاب تو و هدفى كه تو ذهنش بود مردد بود كه سعى داشت ازت محافظت كنه و هدفش رو هم دنبال. اومدى اينجا تا هم نگرانيش رو كمتر كنى هم به هدفش نزديك تر درست نمى گم؟!

باد بازم موهام و به هم ريخته بود. چنگى به موهام زدم و گفتم:

_به كسى نگفتم ولى به تو مى گم. حق باتواِ اومدم تا يه بارى از رو دوشش بردارم كه نگرانياش و كمتر كنم

اومدم چون نمى دونم چقدر وقت دارم. عمل قلب عمل راحتى نيست. اين همه مدت قلبم و ناديده گرفتم ولى اگه يه بار ديگه شانس باهام يار باشه مى رم دنبال دلم. همون دلى كه خيلى وقت پيش گمش كردم. مى رم و بعد پيدا كردنش كنارش مى مونم. فقط بايد ببينم سرنوشت مى خواد باهام چيكار كنه.

_يعنى برمى گردى پيشش؟! پس چرا ولش كردى؟! چرا نموندى همونجا كه هم خيال اون راحت باشه هم اوضاع قلب تو؟! مى دونى تو اين شرايط و دورى از اون چقدر قلبت رو داغون مى كنه.

دستم و بالا آوردم و روى قلبم گذاشتم. هنوزم مى زد ولى تا كِيِش و خدا مى دونست.

_اگه قلبم بخوادش دووم مياره.

با حس خيسى روى دستم برگشتم سمت آنا. درياى چشماش طوفانى بود. قطره هاى اشك پياپى از چشمش روى دستم مى چكيد.

لحظه اى با ديدنش تو اون وضعيت متعجب شدم. دستش روى دستم نشست و زل زد تو چشمام و با صداى بغض دارى گفت:

_تو خوب شو. تو مثل ستاره نا اميد نباش. قيد زندگى و عشقت و نزن. تو خوب شو فرميسك. خوب شو.

آسمون آبى جاش و به آسمون تيره و تار داد. سرم تير مى كشيد مثل قلبم. قرصم و از روى ميز برداشتم و با ليوان آب كنارش خوردم. امروز ساميار زودتر برگشته بود خونه. مى خواست باهام حرف بزنه و طبق معمول رفته بود دوس بگيره.

تا اومدنش تو تراس نشستم. لباس گرم پوشيده بودم و سرماى بيرون رو به گرماى تو خونه ترجيه مى دادم. تو اون هوا خيره ى بيرون شده بودم كه بالاخره ساميار اومد. كنارم روى صندلى نشست و در سكوت مثل من خيره ى بيرون شد.

خيره ى خيابون شلوغ رو به رومون. در تراس كه دوباره باز شد فهميدم آناس. جز اون كسه ديگه اى نمى اومد اينجا.

سينى دستش بود با دو فنجون چايى . يكى خوش رنگ و اون يكى كم رنگ. تو اين هوا واقعا چايى مى چسبيد.

ليواناى چايى رو گذاشت جلومون.چايى رو كه گذاشت كنارم زل زدن به رنگش. يا بايد نمى خوردم با در اين حد كم رنگ مى خوردم. به هر حال از هيچى بهتر بود.

دستم و دور ليوان حلقه كردم و سرم و انداختم پايين. گرم بود دستم و گرم كرد و دلم رو نه. بحث دل هميشه با بقيه چيزا فرق مى كرد. دل و فقط كسى گرم مى كنه كه خودش باعث سرديش شده.

آنا بعد از گذاشتن ليوان چايى از تراس خارج شد. من موندم و ساميارى كه خيلى جدى هنوزم به رو به رو خيره شده بود.

نيم نگاهى بهش انداختم. اين مرد محكم و جدى كنارم سختى هاى زيادى رو كشيده بود. كسى رو از دست داده بود كه به دست آوردن دوبارش غير ممكن بود.

_مى خواستى چيزى بگى؟!

بدون اين كه نگام كنه جواب داد:

_آره.

منتظر ادامه ى حرفش بودم كه كمى سكوت كرد. نگاهى به ليوان چايي رو به روش انداخت و گفت:

_يكى از دوستام داره از ايران مياد اينجا. قصد داره با يكى از شركت هاى اينجا قرار داد ببنده. تقريبا، يك سال و نيمه فكر كنم ازدواج كرده يه پسر چند ماهه هم داره. اگه براى تو مشكلى نداشته باشه گفتم بيان اينجا. مى دونم زنش مى تونه دوست خوبى برات باشه. شايد تو روحيت تاثير گذار باشه.

سرش و بلند كرد و زل زد تو چشمام.

_نظرت چيه؟!

شونه اى بالا انداختم و ليوان چاييمو به لبام نزديك كردم

_نمى دونم من كه روى اونا شناخت ندارم ولى اگه تو مى گى خوبن يعنى خوبن. اينجا من تصميم گيرنده نيستم.

_ولى نظرت مهمه چون به خاطر تو اومديم اينجا.

بى اختيار پوزخندى روى لبام نشست.

_براى من فرقى نداره.

ساميار سرى تكون داد و شكلاتى رو داخل ظرف روى ميز برداشت و مشغول باز كردنش شد.

_خوبه پس مى گم بيان.

سكوت كردم و بى تفاوت مشغوا خوردن چاييم شدم. تو اون هواى نسبتا سرد چايى داغ عجيب مى چسبيد.

روز بعد به اصرار آنا كمى به خودم رسيدم تا از مهموناى ساميار استقبال كنم. راس ساعتى كه گفته بودن اومدن. زن و مرد جوانى با يه كوچولو تو بغل مامانش. ساميار جلو رفت و صميمانه مرد رو به آغوش كشيد. معلوم بود خيلى وقته همديگرو نديدن.

براى اولين بار لبخندى روى لباى ساميار ديدم. پس اين مردهم لبخند زدن بلد بود. خوش بششون نسبتا طول كشيد. از سر پا موندن خسته شدم مى خواستم برم جلو كه ساميار دستش و پشت اون مرد گذاشت و به سمت جلو هدايتش كرد و خيلى صميمانه گفت:

_بفرماييد بشينيد. ببخشيد سر پا نگهتون داشتم.

و به سمت ما اومدن. تو يه نگاه جفتشون و برانداز كردم. زنى زيبا و مردى جذاب با قيافه اى مردانه كه همانند زن كنارش خوش پوش بود. از چهرشون مى شد فهميد كه چقدر خوشبختن و چه ازدواج پر عشقى داشتن.

بهم نزديك شدن. لبخندى اجبارى زدم و دستم به سمت خانوم رو به روم دراز كردم و سلام و خوش آمد گفتم. طورى كه انگار من خانوم خونم.

با مهربانى دستم و فشرد و ابراز خوش بختى كرد. همسرش هم خيلى معدبانه سلام كرد و خدمتمكار همون لحظه براى گرفتن لباساشون اومد و نشد كه خودشون رو معرفى كنن.

حوصلشون رو نداشتم . اونا حرف مى زدن و من تو دنياى خودم سير مى كردم. مردى كه هنوز اسمش رو نمى دونستم بچه رو از بغل زنش گرفت و رو به ساميار گفت:

_اين پسر كوچولومون و كجا بذاريم. تازه خوابيده مى ترسم بيدار شه.

ساميار نگاهى به بچه ى تو بغل اون مرد انداخت و لبخند به لب گفت:

_تركيبى از خودت و خانومه.

سرش و بلند كرد و ادامه داد:

_آخه تو كى بابا شدى؟! هم ازدواجت يهويى بود هم بابا شدنت. الان نمى دونم بايد كدومش و اول تبريك بگم.

اون مرد مردونه خنديد.

_اين همه صبر كردم آخر رسيدم به همون چيزى كه مى خواستم. اين كوچولو هم كه مى بينى فهميد من و مامانش چقدر بچه دوستيم خودش اومد.

ساميار مردونه خنديد و برگشت سمت همسر اون آقا كه خيلى شيك كنار شوهرش نشسته بود.

_تبريك مى گم راشين خانوم.هم ازدواجتون رو هم قدم نو رسيدتون رو. اميدوارم هم عمرتون طولانى باشه هم عشقتون. اين كوچولوتونم زير سايه ى پدر مادرش هميشه سلامت باشه.

چرخيد سمت اون مرد و گفت:

_مثل عموش بايد دكتر شه .

مرد خنديد و به شوخى گفت:

_تو دكتر شدى چى شدى كه پسر منم بخواد دكتر شه؟!

ساميار ابرويى بالا انداخت و در جواب گفت:

_فعلا كه من يه قدم از تو جلوترم. هى مثل تو اين كشور اون كشور نمى رم. كارم طوريه كه بخوام مى تونم تا هر وقت كه دوست داشته باشم مرخصى بگيرم. تو چى؟! يه روز از شركتت قافل شى رو هواست مى بينى همونايى كه بهشون اعتماد داشتى همه چيت و كشيدن بالا و تو مى مونى و دو تا دست خالى كه فقط مى تونى بكوبيش تو سرت.

براى اولين بار شوخى كردن ساميار و مى ديدم. لحنش عوض شده بود. واقعا به دوست چقدر مى تونست تو روحيه آدما تاثير داشته باشه كه ساميار و از اين رو به اون كرده بودن. از كل كل كردناشون معلوم بود چقدر صميمن. اون طور كه از حرفاشون فهميده بودم با هم همكار بودن ولى خيلى يهويى ساميار كارش و مى ذاره كنار و همه چى و مى سپاره دست باباش و اون مرد. كمى بحث كردن و موقعى كه خدمتكار براشون چايى آورد يهو ساميار برگشت سمت من. نگاهى بهم انداخت و گفت:

_من اصلا يادم رفت شماهارو معرفى كنم. ايشون فرميسكن. يكى از دوستان يا بهتر بگم دختر آقاى نامدارن.

چشمان اون مرد گرد شدن و نيم نگاهى به من انداخت.

_آقاى نامدار؟! ايشون كه فقط به پسر داشتن. اگه اشتباه نكنم اسمش اردوان بود. چند بارى باهاش برخورد داشتم.

ساميار مردد جواب داد:

_قضيش مفصله.

بعد رو كرد سمت من و در حالى كه به اونا اشاره مى كرد گفت:

_ايشونم آقاى احتشامن كيارش احتشام. يكى از دوستاى خوبم و ايشونم خانومشون هستن.

مثل اين كه اسم همسر دوستش رو نمى دونست كه خودش به حرفى اومد و لبخند به لب رو به من گفت:

_راشينم. راشين طلوعى.

لبخند به لب اظهار خوش حالى كردم كه اون آقايى كه حالا فهميده بودم اسمش كيارشه رو به ساميار كرد و گفت:

_ژيار تازه خوابيده اين مسافرت يه خورده بى قرارش كرده. مى ترسم بيدار شه. كجا بخوابونمش؟!

قبل از اين كه ساميار حرفى بزنه من گفتم:

_مى تونيد تو اتاق من بخوابونيدش.

كيارش زير لب تشكرى كرد و راشين پسر كوچولوش و به آغوش كشيد و با بلند شدن من از جاش بلند شد. جلوتر از راشين راه افتادم به سمت اتاق تا راهنماييش كنم. در اتاقم و باز كردم و همونجا ايستادم . اشاره اى به جلو كردم و گفتم:

_بفرماييد.

با مهربونى كه از چهرش مى باريد زير لب تشكر كرد و وارد شد. كنار تختم ايستاد و گفت:

_اشكال نداره رو تخت شما بخوابه.

سرى به نشونه ى نفى تكون دادم.

_نه بذاريد همينجا بخوابه. اتاقه ساكتيه و نسبت به بقيه اتاقا گرم تر.

_فكر كنم گرمايى باشين نه؟!

آروم خنديدم

_نه اتفاقا برعكس، سرماييم.

پسرش و آروم رو تخت خوابوند، پتو رو كشيد روش و من ادامه دادم:

_اتاق گرمه ولى من اكثرا تو تراسم سرما رو ترجيه مى دم.

راشين سرش و بلند كرد و نگاهى به در شيشه اى تراس كه تراس و به خوبى نشون مى داد انداخت و گفت:

_تراس قشنگيه. به همه جا ديد داره. من معمولا شبا مى رم تر تراس. اونم به شرطى كه برقاى تراس و خونه خاموش باشه كه تراس از بيرون ديد نداشته باشه وگرنه كيارش قاطى مى كنه.

از جاش بلند شد و اومد سمتم

_تازه اومدين اينجا؟!

سرى به نشونه ى تاييد تكون دادم. لبخند مهربونى زد و گفت:

_پس اينجا حسابى احساس غريبى مى كنى. مثل روزايى كه من تو ايتاليا بودم و كسيو نداشتم. هر چند من به جورايى به اجبار رفتم .

_منم به اجبار اومدم.

متعجب نگاهم كرد.

_فكر نكنم به اندازه ى من تحت فشار بوده باشى.

نمى دونم چرا زخمم سر باز كرد. همون زخمى كه هر روز بدون هيچ مرهمى مى بستمش و اونم هيچ تغييرى نمى كرد و قصد خوب شدن نداشت.

_اتفاقا منم تخت فشار بودم هيچ راه ديگه اى نداشتم.

نمى دونم اون لحظه راشين چى تو نگاه من ديد كه لبخند رو لبش ماسيد و گفت:

_بريم تو تراس؟! فكر كنم واقعا اتاقت خيلى گرمه.

سرى تكون دادم و با راشين وارد تراس شديم. روى يكى از صندلى ها كه به تختم ديد داشت نشست تا حواسش به پسرشم باشه يه وقت بيدار نشه.

_تراس قشنگ و دل بازيه.

نگاهم و دوختم به سرسبزيه رو به روم و گفتم:

_آره نماى قشنگى داره ولى با سرد شدن هوا فكر كنم قراره تمام گلاى اينجا خراب شن.

لبخند دل نشينى زد

_هر فصلى قشنگيه خودش و داره. حتى اگه قرار باشه هوا سرد شه و اين گلا خراب شن بازم وقتش كه بشه شكوفه مى دن و ميشن مثل روز اولشون.

نگاهش و چرخوند سمت من و ادامه داد:

_مثل آدما. زندگى بالا پايين زياد داره، گاهى گرمه گاهى سرد. گاهى سرماى زياد اذيتت مى كنه و گاهى گرماى زياد. ولى همه چيز درست ميشه. هم سرما رفتنيه هم گرما.

نفس عميقى كشيد

_چند وقته اينجايى؟!

_فكر كنم يه ماه شده باشه.

خنديد و گفت:

_فكر كنم تو اين يه ماه كلى پول تلفن براتون اومده باشه و يه سره بهت زنگ مى زنن.

با لحن تمسخر آميزى جواب دادم:

_كيا؟!

_خونوادت ديگه. مامان بابات. يا شايدم خواهر برادرت.

_ندارم.

متعجب نگاهم كرد ، طورى كه انگار از حرفى كه زده پشيمون شده باشه.قبل از اين كه حرفى بزنه گفتم:

_مامانم خيلى سال پيش فوت كرده. خواهر برادريم ندارم. فقط يه پدر دارم كه اونم اكثرا ازش بى خبرم.

زير لب متاسفى گفت و نگاهش و ازم دزديد. لحظه اى جفتمون سكوت كرديم كه دوباره راشين سكوت بينمون و شكست

_فكر كنم چند ماهى و قراره اينجا بمونيم. يه جورايى اين سفرمون هم تفريحيه هم كارى. هميشه آمريكا رو دوست داشتم و قراره وقت هاى آزاد كيارش بريم بگرديم. البته فكر نكنم به اين زوديا وقت خالى داشته باشه. دوست داشته باشى مى تونيم دو تايى بريم.

دستش روى دستم نشست و وادارم كرد نگاهش كنم.

_اينجورى هم مى تونم شهرو ببينم هم تو از اين حال و هوا درمياى. چيه غمبرك زدى، اومدى اينجا پيشرفت كنى نه افسردگى بگيرى كه. هر چقدرم دلت مى گيره به موفقيت بعدش فكر كنم همه چى درست ميشه به اينجا هم عادت مى كنى.

نا خداگاه لبخندى زدم. انگار با خودش فكر مى كرد براى ادامه تحصيل اومدم. اون از قلبى كه هر آن ممكن بود از كار به ايسته چى مى دونست؟! از عمل هاى پى در پى و دردهاى مسخره ى من چى مى دونست؟!

دستم و آروم فشرد و گفت:

_به اجبار اومدى ولى به اجبار اينجارو تحمل نكن. سعى كن با اينجا كنار بياى و خودت و با محيط وفق بدى.

بعد در حالى كه ريز مى خنديد ادامه داد:

_اين اجبار براى من كه خيلى دوست داشتنى بود اميدوارم براى تو هم همين طور باشه.

سرى تكون دادم و آروم لب زدم:

_ايشالا كه همين طور باشه.

نيم ساعتى رو با راشين حرف زديم. از خودش گفت از خانوادش از نحوه ى آشناييش با كيارش كه مجبور ميشن با هم برن ايتاليايى از اجبارى كه براش شيرين بود. همين طور داشت حرف مى زد كه در تراس باز شد.

ساميار و كيارش وارد تراس شدن. كيارش خيلى سريع كتش و در آورد و انداخت رو شونه ى راشين. تا اون لحظه اصلا دقت نكرده بودم كه من لباس گرم تنم بود و راشين نه. كيارش اخم مردونه اى روى پيشونيش نشست و رو به راشين گفت:

_با اين لباس ميان اينجا؟!

راشين عاشقانه به شوهرش زل زد

_هوا خوبه.

دست كيارش رو شونه راشين نشست و در حالى كه سعى داشت بلندش كنه گفت:

_وقتى سرما خوردى مى فهمى هوا چقدر خوبه. پاشو، پاشو بريم تو.

لبخندى به روشون زدم و خيلى اتفاقى نگاهم با ساميار گره خورد. بازم جدى شده بود. جدى و غير قابل نفوذ.

آروم لب زد:

_خوبى؟!

در جواب سرى تكون دادم و با بلند شدن راشين منم از جام بلند شدم. منو راشين رفتيم داخل و كيارش و ساميار موندن داخل تراس.

پسر كوچولوى راشين بيدار شده بود و بى قرارى مى كرد. راشين مادرانه بغلش كرد و همون طور كه بغلش مى كرد و بهش شير مى داد قربون صدقش مى رفت.

دلم براى بچش ضعف مى رفت وقتى لباى كوچولوش و باز و بسته مى كرد و شير مى خورد. اون لحظه خودمم دلم بچه مى خواست. يه بچه مثل ژيار.

با لبخند خيرش شده بودم. ژيار شيرش و خورد و دوباره خوابيد. راشين روى موهاى پسرش و بوسيد و آروم خوابوندش روى تخت.

اين بار روى مبل هاى گوشه ى اتاق نشستيم. راشين دوباره شروع كرد به حرف زدنو منم فقط گوش مى دادم. چند دقيقه اى گذشت كه آقايونم از تراس خارج شدن. نگاهى به ما انداختن و كيارش رو به راشين گفت:

_مثل اين كه اين اطراف چند تا خونه ى خوب هست. ولى ساميار مى گه يكيش از اون يكيا بهتره ويوى قشنگ تريم داره. ولى هنوز خالى نشده. فكر كنم بايد يه مدت ديگه صبر كنيم .

ساميار دستش و روى شونه ى كيارش گذاشت و گفت:

_تا اون موقع اينجا مى مونين.

و قبل از اين كه كيارش مخالفت كنه اضافه كرد:

_اينجورى هم ما به كارامون مى رسيم هم خانومت و فرميسك تنها نيستن. نگو كه مى خواى بذاريشون هتل بعد خودت صبح تا شب دنبال كارات باشى!

كيارش نگاهى به راشين انداخت. انگار مى خواست نظر اونم از نگاهش بخونه. راشين هم چنان لبخند به لب داشت. كيارش لحظه اى سكوت كرد و رو به ساميار گفت:

_مى دونى من اهل تعارف نيستم.

ساميار سوالى نگاهش كرد و كيارش در حالى كه به سمت پسر مى رفت گفت:

_مى مونيم. ولى فقط تا زمانى كه يه خونه اين نزديكيا بگيرم. خودت مى دونى كه بحث يكى دو روز نيست از اين به بعد يه پام اينجاست.

ساميار به كيارش نزديك شد و لبخند كمرنگى روى لباش نشست.

_اينجا هم خونه ى خودته.

روزها از پى هم مى گذشت و روز به روز رابطم با راشين بهتر مى شد. يه دختر شيطون و خون گرم بود اين و بعد ها كه باهاش بيشتر آشنا شدم فهميدم. هميشه خانوم بود و خانومانه رفتار مى كرد ولى همين كه تنها مى شديم شيطنتاش گل مى كرد.

گاهى تو خونه ى ساميار خدمتكارارو دك مى كرد و خودش غذا درست مى كرد و مجبورم مى كرد تا لحظه ى آخر بالا سرش وايسم و ببينم چيكار مى كنه. الحق كه دست پخت خوبيم داشت.

با حضور راشين و پسر كوچولوش روزام مى گذشت. آنا هم كم تر ميومد اينجا. مثل اين كه جاى ديگه اى كار مى كرد ولى گاهى ميومد اينجا و وضعيت من و چك مى كرد و بعد از كلى توصيه كه چى بخورم و چى نخورم و بايد ها و نبايد هاى كه بايد انجام مى دادم و مى گفت و مى رفت.

حضور پر شر و شور راشين زندگيم و از اين يك نواختى در آورده بود. كم كم منم سعى داشتم آشپزى ياد بگيرم باهاش فيلم ببينم آهنگ گوش بدم ، بيرون برم. همه ى اين كارارو مى تونستم انجام بدم اما فراموش كردن كسى كه شده بود دين و دنيام برام غير ممكن بود. فقط شبا مى تونستم بفهمم چقدر دلتنگشم.

دلتنگ محبت هاى غير مستقيم و مستقيمش كه با خشونت همراه بود. دلتنگ صداى بم و مردونش و اون اخم پيشونيش كه ترسناك به نظر مى رسيد و آدم و وادار مى كرد كه ازش حساب ببره. دلتنگ اون دستاى قدرتندش كه وقتى دورم حلقه مى شدم زمان يادم مى رفت و ترس برام معنا نداشت.

ولى حالا مى ترسم. خيلى مى ترسم. از اين كه روزى چشمام و روى اين دنيا ببيندم و ديگه نتونم ببينمش.

يعنى مياد؟!

نگاهى به عكسش كه تو گوشيم بود و با كلى مصيبت پيداش كرده بودم انداختم. بازم دل تنگش بودم. دلى كه هر لحظه تنگ تر از قبل مى شد.

از روى صفحه ى گوشى دستى به صورتش كشيدم. قطره اشك سمجى از گوشه و چشمم روى گونم و بعدش روى لباسم چكيد .

بعيد مى دونم بياد.

صداى زنگ گوشيم رو مخم بود. هر وقت خوابم يه چيزى بايد مزاحمم باشه. با حالت خوابالود گوشى رو برداشتم ، فقط راشين بود كه وقت و بى وقت زنگ مى زد. جواب دادم و با صداى خواب آلودى گفتم:

_بله.

_سلام بابا جان خوبى؟!

صداى بابا باعث شد خواب از سرم بپره. چشمام گرد شه و سريع از جام بلند شم.

_الو بابا خودتى؟!

صداى بابا پيچيد تو گوشى

_آره دخترم، خواب بودى؟!

نگاهى به ساعت كه ٣ صبح رو نشون مى داد انداختم و گفتم:

_ديگه بيدار شدم.

بالا كمى مكث كرد:

_آخه ساميار مى گفت اكثرا شبا بيدارى واسه همين زنگ زدم. بهترى؟! اوضاع چطوره؟! خوب پيش ميره؟!

بر خلاف ميل باطنيم جواب دادم:

_آره همه چى خوبه.

بابا كه معلوم بود خيالش راحت نشده با لحن نگرانى گفت:

_كى وقت عمل دارى؟!

_فكر كنم هفته ى بعد.

_خوب پ….

خواست حرفى بزنه كه از پشت تلفن صداى در زدن اومد و لحظه ى بعدش صداى اردوان. با همون لحن خشك و جديش گفت:

_آقاى ربيعى اومدن مى خوان شخصا شما رو ببينن فكر كنم بهتر باشه برين ديدنشون.

تپش قلبم شروع شد. دستم و روى قلبم گذاشتم و چشمام و بستم. بابا هم در حالى كه معلوم بود داره با اردوان حرف مى زنه گفت:

_باشه تو برو پيششون منم ميام.

_باشه فقط من واسه فردا بليط گرفتم.

چشمام باز شد و از تعجب گرد شدن. بابا قبل از اين كه اردوان بخواد حرف ديگه اى بزنه خطاب به من گفت:

_عزيزم مراقب خودت باش. كارى برام پيش اومده بايد برم. دوباره بهت زنگ مى زنم.

و خيلى سريع قطع كرد. قطع كرد و نفهميد چه آشوبى تو دلم راه انداخته. كه چه استرسى و به وجودم تزريق كرد.

نمى تونستم حرفش و درك كنم و همش مشغول فكراى دخترونه بودم. كه يعنى داره مياد اينجا يا ميره جايه ديگه اى؟!

اينقدر به اين موضوع فكر كردم كه متوجه ى گذر زمان نشدم. هوا روشن شده بود و هر لحظه ممكن بود راشين بياد تو اتاقم. اون وقت اگه چشماى پف كردم و مى ديد بايد دليل پف كردن چشمام و بى خوابيم و مو به مو براش توضيح مى دادم و تا زمانى كه قانع نمى شد بيخيال نمى شد.

رو تخت دراز كشيد و متكام و گذاشتم رو سرم. بايد تا اومدن راشين مى خوابيدم. واقعا خوابم ميومد.

_فرميسسككككك كجايى تو دختر؟! چهار ساعته دارم صدات مى زنم.

كلافه كش و قوسى به بدنم دادم و از اتاق خارج شدم. راشين تو آشپزخونه بود و داشت آشپزى مى كرد. همين كه متوجه ى من شد، برگشت سمتم

_چيزى نمونده غذا آماده شه. بيا سالاد درست كن.

متعجب نگاش كردم كه ابرويى بالا انداخت و حق به جانب گفت:

_چيه؟! هيچيم بلد نباشى فكر نكنم خورد كردن اينا كاره سختى باشه.

بى حوصله چاقو رو برداشتم و مشغول شدم. راشينم چند دقيقه يه بار مى گفت دست خودتو نبرى و باعث مى شد منم با حرص بكوبم رو ميز.

همون طور كه مشغول درست كردن سالاد شدم زير چشمى نگاهش مى كردم. تمام كاراش و با نظم و دقت خاصى انجام مى داد.

خوش سليقه بود و دست پخت خوبى داشت. لحظه اى از دست خودم كفرى شدم. با اين كه خيلى ازم بزرگ تر نبود ولى همه چيزش از من بهتر بود.

و اين شده بود عادتم كه هر لحظه خودم و با بقيه مقايسه كنم مخصوصا كسايى كه واقعا خوبن و از خودم بالاتر.

خيلى يهويى نگاهى به راشين انداختم و گفتم:

_از كجا مى فهمى غذات آماده شده يا نه؟!

راشين خنديد و برگشت سمتم.

_از طعمش يا حتى ديدنش مى تونى بفهمى جا افتاده يا نه. غذاهايم مثل برنج و ماكارانى معمولا تايم داره. بعد از يه تايم خاصى زيرش و خاموش كنى. يا مثلا همين پلو پزا خودشون با توجه به اون تايمى كه بهشون دادى خاموش ميشن و اين يعنى غذات آمادست.

نزديكم شد. بشقاباى دستش و گذاشت رو ميز و ادامه داد:

_آشپزى اون قدرا هم كه فكر مى كنى سخت نيست. دو بار خودت درست كنى ياد مى گيرى. مثلا خودم اول نمك، فلفل، ادويه و اين جور چيزارو ياد گرفته بودم با قاشق بريزم. مثلا يك قاشق و نصفى كافيه. ولى حالا بدون قاشق همين طورى مى ريزم و ديگه دستم اومده كه چقدر كافيه.

سرى به نشونه ى تاييد تكون دادم و دوباره مشغول شدم. لحظه اى نگذشت كه راشين همون طور كه بهم زل زده بود گفت:

_بخواى يادت مى دم. فقط كافيه موقع درست كردن غذا بياى پيشم و ببينى چيكار مى كنم و بعدش خودش دست به كار شى. يه بار درست كنى كم كم دستت راه ميوفته.

سرم و بلند كردم و لبخندى به روش زدم . و با خوش حالى كه يهو تو وجودم حس كرده بودم گفتم:

_البته.

يك ساعتى گذشت. هم غذا آماده شد و هم سالاد من. ساميار و كيارشم با هم برگشتن خونه.

شام در سكوت خورده شد. مثل اين كه آقايون امروز زيادى خسته بودن و حوصله ى حرف زدن نداشتن ما هم اصرارى نكرديم.

كيارش كمى خسته به نظر مى رسيد و ساميار كلافه. چند بارى نگاهش كردم و سعى داشتم از نگاهش پى به حال درونيش ببرم اما نشد. بعد از شام ظرف هارو داخل ماشين ظرف شويى چيديم و رفتيم بيرون.

تو اين مدت قرار شده بود براى راحتيه راشين و كيارش خدمتكارا برن مرخصى. انگار ساميارم از دست پخت راشين خوشش اومده بود كه بر خلاف ميل باطنيش راضى به اين كار شد.

ولى خب راشين اين طور خواسته بود و مى گفت راحت تره. اون لحظه غرور خاصى تو نگاه كيارش بود. معلوم بود از داشتن همچين زن كد بانويى به خودش مى باله.

آخره شب بود. مثل هر شب كمى مرطوب كننده به دستم زدم و قصد داشتم بخوابم كه در اتاق باز شد و ساميار اومد داخل.

بدون هيچ حرفى در بست و اومد كنارم. سوالى نگاهش كردم. اشاره اى به مبل گوشه ى اتاق كرد و گفت:

_مى خوام باهات حرف بزنم.

لحنش باعث شد يه جورى شم انگار منتظره يه خبر بد بودم. سرى تكون دادم و پشست سرش روى مبل نشستم. استرسى بدى نشسته بود تو جونم. متعجب زل زدم بهش و گفتم:

_چيزى شده؟!

كمى مكث كرد. نگاهش و ازم دزديد و جواب داد:

_بايد از فردا بيمارستان بسترى شه و تحت مراقبت باشى. يه سرى آزمايشا ازت مى گيرن و فكر كنم آخره هفته عملت باشه.

آب دهنم و قورت دادم. نمى دونم چرا حس خوبى نداشتم. مردد و با صداى لرزونى گفتم:

_عمل سختيه نه؟!

بدون اين كه نگام كنه سرى تكون داده.

_آره ولى از پسش بر ميايم. الان مهم ترين چيز روحيه ى تواِ. نبايد خودت ببازى يا فكر و خيال الكى بكنى. حالت خوب ميشه همه چى درست ميشه به شرط اين كه خودت بخواى. غصه خوردن و فكر و خيالاى الكى به قلبت فشار مياره و باعث ميشه دوره ى درمانت كند و كندتر شه. خيليا فكر مى كنن همه چى به عمل بستگى داره ولى به نظر من اينطور نيست. برعكس همه چيز به تو بستگى داره. به حال تو. به اين كه مياى خوب شى يا نه.

نفس عميقى كشيدم و ساميار سكوت كرد. كلافه چنگى به موهاش زد و از جاش بلند شد.

_براى فردا آماده باش. صبح زود بايد بريم.

_مهمونات چى ؟! اونا مى دونن؟!

سرى تكون داد

_آره كيارش از اول مى دونست. راشينم خيلى وقته فهميده. من ازش خواستم به روت نياره، فكر كردم اينجورى راحت ترى.

_بابا مى دونه؟!

_آره.

زير لب باشه اى گفتم كه ساميار به سمت در رفت. در و باز كرد و قبل از اين كه از در بره بيرون برگشت سمتم.

_يادت باشه قبلا چى بهت گفتم. مواظب امانتيش باش. شايد اومد دنبالش.

ساميار رفت و چشماى خسته ى من روى هم نشست. سوزش قلبم بيشتر شد و باعث شد دستم و روى قلبم بذارم و لباس تنم و تو مشتم بگيرم.

هى سعى مى كردم با اين زندگيم كنار بيام و ساميار با اميد الكى گند مى زد به همه چيز و باعث مى شد روزى هزار بار با خودم تكرار كنم:

يعنى مياد؟!

بيمارستان بسترى شدم و كاراى عملم به سرعت انجام شد. طورى كه به خودم اومدم ديدم لباس اتاق عمل پوشيدم و آماده شدم براى عمل دوم.

عملى كه تو غربت بايد انجام مى شد و مثل عمل اولم اردوانى كنارم نبود. بغض لحظه اى رهام نمى كرد و داشتم خفه مى شدم.

راشين لحظه اى از كنارم جم نمى خورد و همش مى گفت نمى دونم چرا انقدر خونم تو رو تو مى جوشه.

اكثر كارام گردنم راشين بود و هر چند دقيقه يه بار دستى به چشماش مى كشيد و سعى داشت اشكاش و پاك كنه كه من نبينم. اما مگه ميشه نديد اشكايى كه راشين برام مى ريخت؟! لرزش دستاشم به وضوح معلوم بود. استرس داشت و زير لب دعا مى خوند.

و من براى اولين بار حس كردم يه دوست واقعى پيدا كردم. دوستى به اسم راشين.

_آماده اى؟!

با صداى ساميار سرم و بلند كردم. راشين اين بار بدون خجالت اشك مى ريخت و دستم و محكم بين دستاى سرش مى فشرد.

براى دلداريش كارى جز لبخند زدن از دستم برنميومد. ساميار كلافه بود. حس مى كردم دستاى اونم مى لرزه. شنيده بودم كه زنشم تو همين بيمارستان عمل كرده بود و اين شده بود يك خاطره ى بد.

انگار اونم مى ترسيد ، مى ترسيد همونجايى كه ستاره زير دستش جون داد منم بدم. ترسش و به زبون نمياورد ولى از نگاهش كاملا واضح بود.

لبخندى زدم و با صدايى كه به زور از گلوم خارج مى شد گفتم:

_آمادم.

فشار دست راشين روى دستم بيشتر شد و اشكاش شدت بيشترى پيدا كردن. ساميار يه خورده ازمون فاصله گرفت.

نگاهى به بدن نحيف و ضعيفم كردم و سرم و بلند كردم. نگاهم و دوختم به چشمام گريون راشين و با صداى گرفته اى گفتم:

_مى دونم همه چى خوب پيش ميره. ساميار به من قول داده ولى اگه….

از حرفى كه مى خواستم به زبون بيارم لرزى نشست تو تنم. چشمام و روى هم گذاشتم و سعى داشتم بغضم و مهار كنم. آب و دهنم و قورت دادم و ادامه دادم:

_اگه همه چيز اون طور كه بايد پيش نرفت خودت و ناراحت نكن. نبودن بهتر از بودن پر درده. ما آدما گاهى نفس مى كشيم به خاطر بقيه ولى خودمون فقط درده كه مى كشيم. اگه كسى واقعا دوست داشته باشه نمى تونه دردت و ببينه. سعى مى كنه درمانش كنه اگه درمان نشد ديگه بايد فقط سپردش دست خدا. ببينيم اون چى مى خواد.

يكى از دستاى راشين بلند شد و روى دهنش نشست تا صداى هق هقش كه بلند شده بود رو ساكت كنه.

_تو اين مدت بودنت خيلى بهم كمك كرد. شدى بهترين دوستى كه داشتم. اصلا مى دونى تا حالا من هيچ دوستى نداشتم؟! هميشه خودم بودم و خودم. همش با خودم مى گم چرا زودتر باهات آشنا نشدم. برام دوستى خوبى بود. يه دوست دلسوز. نمى خواستم دوستيمون كوتاه باشه ولى…

بغضم جلوى ادامه ى حرف و گرفت. به زور قورتش دادم و با صدايى كه بيشتر از قبل مى لرزيد ادامه دادم:

_مرسى بابت هميشه. اگه اتفاقى برام افتاد به راحت شدنم فكر كن. باور كن اين زندگى چيزه قشنگى براى من نداشت. تمام قشنگياش و ازم گرفته. فقط خودمم و خودم و كوله بارى از درد. ولى الان احساس راحتى مى كنم يا خوب مى شم يا…

قطره اشكى از گوشه ى چشمم روى گونم چكيد. لبام و فرو بردم تو دهنم و بعد از لحظه اى در حالى كه ساميار مى گفت دير شده به عنوان حرف آخر رو كردم سمت راشين و گفتم:

_اردوان و در آينده مى بينى. كسى كه به اسم پسر آقاى نامدار مى شناسنش، شريك جديد شوهرته. اگه ديديش بهش بگو فرميسك تا آخرين لحظه پايه قولش موند. بگو شايد ازت دور شد ولى عشقت و لحظه اى از قلبش جذا نكرد.

نفسم گرفت و گلوم به خس خس افتاد. سرفه اى كردم و لب زدم:

_بگو تا آخرين نفس پايه تو و عشق موند و منتظر بود كه بياى.

راشين سرى تكان داد. و من با بغض تو صداى گفتم:

_بهم قول بده.

صداى هق هق راشين بلند شد. فشارى به دستش وارد كردم

_بهم قول مى دى؟!

لبش و گزيد و با سختى ميون هق هقش گفت:

_قول مى دم…

موهای بلندش که بلندیش تا کمرش امده بود را به دست باد سپرده بود.هیکل زیبا و ورزیده اش زیباییش را دو چندان کرده بود. خوشگل بود و دل فریب از همانا که دل هر مردی را می برد، از همان ها که خانوم ها با دیدنش لحظه ای خیره اش می شدن دیگر برسد به مردان. چشمان درشت آبیش، لبای قلوه ای و بینیه قلمیش به همرای موهای بلند ابریشمی اش که با قدم زدن هایش به دست باد به گرفته گرفته می شد زیباییش را دو چندان می کرد، دختری که سیرت زیبایی داشت، مهربان، دلسوز، صبور و …

و باز هم صبور ، فکر کنم صبور بودنش بالاترین صفت وجودش بود.نگاهش را در اطرافش چرخاند . آلودی هوا باعث شد به سرفه بیوفتد، در این هنگام دستی مردانه بشتش نشست و صدایی زمزمه وار کنار گوشش گفت:

_خوبی؟!

در جواب سری تکان داد. دستی به شالش کشید و رو به مردی که کنارش قدم می داشت گفت:

_بریم

هو دو هم پای یکدیگر به سمتی ماشینی که رو به رویشان ایستاده بود و منتظر نگاهشان می کرد رفتن. وسایل هایشان را پشت ماشین جا دادن و در صندلی عقب نشستن. نگاه دختر از پنجره به بیرون بود، همه چیز برایش تازگی داشت، حتی نوع قدم زدن ادم های اطرافش.

هوا ابری بود، و ابرهای سیاه کم کم اسمان را فرا می گرفتن. نور خورشید کم و کم تر شد و با صدای رعد برق وحشت ناکی آسمان شروع به بارید کرد، لبخندی روی لبای دخترک جای گرفت،شیشه ی ماشین را باز زد و دستش را کمی بیرون بود، هجوم باد به داخل ماشین باعث شد موهایش داخل صورتش بریزد. با یه دستش سعی در لمس کردن باران داشت و با دست دیگرش کنار زدن موهایش.

_می خوای قبل از هتل بریم یه دوری تو شهر بزنیم؟!

دخترک سرش را به سمت مرد کنارش چرخاند

_نه نیازی نیست. خستم می خوام استراحت کنم.

مرد زیر لب باشه ای گفت و رو به سمت راننده کرد

_لطف کنید مستقیم برین هتل.

راننده در جواب چشمی گفت و سرعت ماشین را بالا برد. هوای بارانی ترافیک را بیشتر کرده بود، بالاخره با یک ساعت تاخیر وارد هتل شدن. دختر یک راست به سمت حمام رفت، سریع دوشی گرفت و لباس های راحتی اش را بوشید و همان طور که موهایش را جمع می کرد از اتاق خواب خارج شد، بوی بیتزا فضا را بر کرده بود، کنار مرد جوان ایستاد

_قهوه دم کردی؟!

مرد لبخند محوی زد

_فکر کنم بوی قهوه و بهتر از بوی غذا تشخیص می دی.

دخترک لبخند زنان به سمت قهوه ساز رفت و لیوان کنارش را برداشت

_حتما همین طوره. بوی قهوه آدم و مست می کنه، مخصوصا اگه اون قهوه رو تو درست کرده باشی.

و لیوانی قهوه برای خودش ریخت، همین که خواست از آشبزخانه خارج شود مرد رو به او کرد و گفت:

_شام نمی خوری؟!

دخترک سری به نشانه ی نفی تکان داد و اشاره ای به لیوان دستش کرد

_نه فعلا می خوام اینو بخورم.

و از اشبزخانه خارج شد، به سمت بنجره رفت و درش را باز کرد، به لبه اش تکیه زد و همان طور که لیوان داغش را میان دستان سردش می گرفت خیره ی بیرون شد، شهر در تاریکی فرو رفته بود، باران همچنان نم نم می بارید و سرمای هوای باییز و به خوبی می شد حس کرد، هوا هوای پاییز بود همان هوای دو نفره ای که همه می گفتن.

ـپنجره رو ببند دختر سرما می خوری تازه از حموم اومدیااااا

دختر حوله ی کلاهش را جلو تر کشید، مقداری از قهوه اش را خورد و همان طور که پنجره را می بست رو به مرد کرد و گفت:

_کی میریم دیدنشون دلم براشون تنگ شده.

مرد تكه پيتزايى كه در دستش بود را داخل جعبه اش گذاشت و از جايش بلند شد. رو به روى دخترك ايستاد و همان طور كه خيره ى چشمان آبيش شده بود گفت:

_مطمئنى مى خواى اين كار و بكنى؟!

دختر سرى به نشونه ى تاييد تكان داد.

_آره بايد ببينمشون.

_مى خواى چه جوابى بهشون بدى؟! اگه اون برخوردى كه فكر مى كنى بايد نداشته باشن چى؟! اگه بگن برگرد همونجايى كه بودى مى خواى چيكار كنى؟!

_برمى گردم.

چشمان مرد گرد شد.

_يعنى چى برمى گردم؟! مگه نيومدى كه بمونى حالا مى گى برمى گردم؟! به همين راحتى؟!

دخترك لبش را گزيد. نگاهش را از مرد عصبانى رو به رويش گرفت و دوباره از پنجره خيره ى بيرون شد.

_دقيقا به همون راحتى اين همه سال به بازى گرفته شدم به همون راحتيم تونستم بذارمشون كن. شايد نبايد همه رو با هم تنبيه مى كردم ولى نياز بود.

مرد قدمى به او نزديك تر شد. و با صداى پر حرصى گفت:

_براى همين راضى شدم قيد تمام زندگيم و بزنم و كارى و بكنم كه تو مى خواى. مى دونى چقدر دنبالت گشتن و نتونستن پيدات كنن. مى دونى چقدر عذاب وجدان داشتم كه نكنه بلايى سرت بياد و بعدش من با چه رويى برگردم؟! بگم عقلم و دادم دست يه دختر بچه؟!

_اين همه سال بقيه براى من تصميم گرفتن اين بار خودم. مى خواستم تنها باشم و تو اين قول و بهم دادى كه منو از بقيه دور كنى، كه كمكم كنى يه زندگيه راحت و بى دردسر داشته باشم غير از اينه؟! من كه مجبورت نكردم خودت قبول كردى، خودت خواستى . پس منو مقصر ندون. الانم به خاطر خودم برگشتم نه اونا. برگشتم واسه تصفيه حساب و …

نفس در سينه اش حبس شد ، ليوان قهوه اش را به سمت لبانش برد كه دستى مردانه روى شانه هاى ظريفش نشست .

_فرميسك سه سال گذشته.با سختى خودت و آماده كردى براى همين روز. روزى كه برگردى و ديگه اون دختر ضعيف نباشى. روزى كه بياى و جواب تمام بازيايى كه باهات شد بگيرى. مى دونم اولين ضربه موقعى بهت وارد شد كه رو به موت بودى و خبرى از بابات نشد. كه حتى نيومد بهت سر بزنه. مى دونم تويى كه تو اين دنيا جز پدرت كسى رو ندارى چقدر نااميد شدى. ولى طاقت آوردى. بازم گفتى لابد سرش شلوغه اشكال نداره. بازم بخشيديش بازم تحمل كردى. ولى هيچ وقت نتونستى با اين قضيه كه پدرت باعث جدايى تو و اردوان شده كنار بياى. خودت فهميدى چرا اردوان قيدت و زده فكر كرده تو با من ازدواج كردى. فكر كرده دوست داشتنت بچه گانه بوده. ولى فرميسك بعده سه سال براى عذرخواهى كردن دير نيست؟! براى برگشتن و جبران نيست؟! اردوان داره ازدواج مى كنه چرا بايد درست موقعى كه دارى از دستش مى دى به خودت بياى؟! چرا الان فرميسك ؟! چرا؟!

قطره اشكى از گوشه ى چشمش روى گونه اش چكيد. قلبش باز هم نا آرام شد. چشمانش را روى هم گذاشت و با هجرم قطرات اشك روى گونه اش آرام لب زد:

_گذشته مادرم هنوزم برام پر از گنگه.مطمئنم بابا هم توى زندگيه پر درد مامان نقش داشته. بابا اونى كه مى گه نيست. اين سه سال به استراحت نياز داشتم. به يه قلب سالم و يه فكر باز. فكرى كه بچه گانه نباشه. براى اولين دلم مى خواد محمدرضا رو ببينم. همون مردى كه اومد آمريكا. بايد دوباره ببينمش و باهاش حرف بزنم. خيلى از حرفاش و نگفت فقط چون من اون موقع آمادگيش و نداشتم ولى حالا بايد بگه. بايد بفهمم كى زندگيه مامانم و تبله مرد و باعث بدبختيه من شد، هر چند از الانم مى دونم. بابامم كم مقصر نبوده.اين بابام بود كه واسه ى انتقام اردوان و كشيد سمت خودش و منو قربانى كرد. اون كارى كه اردوان ازش حرف مى زد كاره بابام بود. كارى كه بابام مى خواست انجام شه ولى به دست اردوان.

_اردوان چى؟! با اون مى خواى چيكار كنى؟!

دستى به چشمان خيسش كشيد و برگشت سمت مرد پشت سرش .

_اردوان؟! فقط حقيقت و براش رو مى كنم اون وقت تصميم گيرى و مى ذارم پايه خودش . اونم مثل منه ، يه قربانى…

مرد سرى تكان داد. فشار آرامى به شانه ى دختر وارد كرد و زل زد در چشم هايش

_باشه، ولى اگه نتونستى چيزى رو درست كنى بر مى گرديم. برمى گرديم همونجايى كه اين مدت بوديم. اون موقع ديگه هيچ وقت نمى ذارم برگردى. هيچ وقت.

و قبل از اين كه دخترك حرفى بزند، از او فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت. او هم بايد دوش مى گرفت. شايد اين طورى كمى آرام تر مى شد.

****

فرميسك

_فرميسك آماده اى؟!

رژلبم و روى ميز گذاشتم و كيفم و برداشتم

_آره آمادم.

ساميار بهم نزديك شد ، چترى هاى موهام و كنار زد و زل زد تو چشمام.

_مطمئنى…

نذاشتم حرفش و تموم كنه و پريدم وسط حرفش.

_آره مطمئنم.

لحظه اى مكث كرد و با گفتن باشه جلوتر از من از هتل خارج شد. نگاه ديگه اى به آيينه انداختم و بعد از مطمئن شدم از خوب بودنم منم از هتل زدم بيرون.

ساميار تو ماشين منتظر نشسته بود، خيلى سريع سوار شدم. به صندليه ماشين تكيه زدم و چشمام و بستم. استرس داشتم و تو دلم آشوب بود. نفس عميقى كشيدم و زير لب گفتم:

_برو!

تا رسيدن به عمارت هيچ حرفى بينمون رد و بد نشد. هر چى نزديك تر مى شديم تپش قلبم بيشتر مى شد و با هر سختى كه شده خودم و كنترل مى كردم.

ماشين كه رو به روى عمارت قرار گرفت لحظه اى نفسم تو سينم حبس شد. تمام خاطراتم از بچگى مثل فيلمى از جلوى چشمام رد شد.

_هنوزم دير نشده اگه مى خواى….

قبل از اين كه ساميار حرفش و تموم كنه از ماشين پياده شدم. مرگ يه بار شيون يه بار. كارى بود كه دير يا زود بايد انجام مى دادم با دست دست كردن چيزى درست نمى شد.

به سمت در عمارت قدم برداشتم. صداى در ماشين پشت سرم بلند شد. ساميار بود. اونم از ماشين پياده شد و با كوبيدن در ماشين به سمتم اومد.

دستم و روى زنگ گذاشتم و سرم و انداختم پايين. نمى دونستم در جواب اين كيه هاى هميشگى چى بايد بگم. لحظه اى گذشت. در باز شد ، با تعجب سرم و بلند كردم ، انگار منتظرم بودن.

برگشتم و به ساميار نگاه كردم، اخماش تو هم بود. نفسم و بى صدا بيرون دادم و با پاهايى كه به سختى ياريم مى كرد وارد عمارت شدم.

تمام برقاى باغ زرد شده بود. فصل مورد علاقم بود، پاييز. نگاهم و دور تا دور چرخوندم. با هر قسمت اين باغ خاطره داشتم. برام پر بود از خاطرات خوب و بد.

ساميار اومد كنارم. دست سردم و تو دست گرمش گرفت و زير لب گفت:

_آروم باش. مطمئن باش از ديدنت خوش حال مى شه. همه چى همونجورى ميشه كه تو مى خواى.

سرى تكون دادم و هم پاش جلوتر رفتم. در ورودى باز بود. يه لحظه شك كردم كه نكنه ساميار از قبل چيزى گفته باشه. نگاهش كردم. بهش نميومد بدون هماهنگى من كارى انجام داده باشه.

دستم و از دستش بيرون كشيدم و مشت كردم. در و باز كردم و جلوتر از وارد شدم. صداى كفشام تو عمارت طنين انداز شده بود. نگاهى و دور تا عمارت چرخوندم.

همه چى عوض شده بود. جلوتر رفتم. با بهت اطراف و نگاه مى كردم كه صدايى آشنا از تو آشپزخونه بلند شد:

_سيمين اومدى؟! بيا اينجا كلى كار داريم.

خيلى سريع برگشتم سمت آشپزخونه، صداى حميرا بود. صورتم جمع شد و دل تنگى و با تمام وجود حس كردم.

خيره ى در آشپزخونه شدم كه بار ديگه صداش بلند شد:

_سيمين؟! چيكار مى كنى؟! بيا ديگه!

جلوتر رفتم. تو چهارچوب در ايستادم. پشت به من مشغول آشپزى بود. بعد از مدت ها بغضم شكست. چشمام پر از اشك شد و همون طور خيرش شدم.

اين زن براى من مثل مادر بود. مادرانه كه مادرانه بزرگم كرد و من به خاطر اين كه بابا نفهمه تو اين مدت بهش يه زنگم نزدم. حتى نگفتم مردم زندم حالم چطوره!

زنى كه مطمئنن بيشتر از بقيه برام نگران برد. قدمى به سمتش برداشتم. آروم گفت:

_سيمين…

و با برگشتنش و ديدن من حرف تو دهنش ماسيد. چشماش چهار تا شد و قاشق دستش افتاد زمين.

اشكام از رو گونم سرازير شدن و حميرا مثل به مجسمه بى حركت فقط نگام مى كرد. انگار باورش نمى شد من رو به روشم انگار داره خواب مى بينه يا شايدم تو تصوراتش من مردم و حالا روحم اومده بالا سرش.

از اين بيشتر طاقت نياوردم. بغضم تركيد و با قدم هاى بلند به آغوشش پناه بردم. آخ كه چقدر دلم براى اين آغوش پر مهر تنگ شده بود.

من سه سال بدون اين آغوش چطور دووم آوردم؟!

دستاى لرزون حميرا رو كمرم نشست، خودم و بيشتر بهش فشردم و با صدا هق مى زدم.به لباسش چنگ می زدم و هر لحظه صدام بلندتر می شد . لحظه ای گذشت، دستای لرزون حمیرا پشتم نشست. انگار تازه داشت به خودش میومد. دستاش می لرزید .درست مثل صداش که می خواست چیزی بگه و نمی تونست.

_ف… ف … فر…

میون هق هق گفتم:

_آره خودمم. فرمیسک. دیدی برگشتم؟!دیدی بیشتر از این دووم نیاوردم؟!

حمیرا آروم منو از خودش جدا کرد، چشمان گرد شده و متعجبش و دوخت به چشمام. نگاهش رو تک تک اعضای صورتم چرخید و دستش و بالا آورد و مردد روی صورتم لمس کرد. طوری که انگار داره خواب می بینه آروم لب زد:

_خودتی؟! فرمیسکه من؟!

سری تکون دادم و صورتش و با دستام قاب گرفتم.

_آره خودمم. همون فرمیسکی که سه سال پیش از این عمارت رفت و دیگه برنگشت، همونی که یادش رفت یه مادری تو این خونه چشم به راهشه . که حتی یه زنگ نزد حالش و بپرسه که از حال خودش یه خبر بده.

میون گریه هام کمی مکث کردم و ادامه دادم:

_حالا برگشتم. نگاه. برگشتم که بمونم.

کم کم چشمای حمیرا پر شد از اشک. حس می کردم تو همین سه سال کلی پیر شده. چروکای ریزی گوشه ی چشمش دیده می شد که قبلا نبود، حتی ریشه ی موهاشم به سفیدی می زد و معلوم بود خیلی وقته که موهاشو رنگ نکرده.دستش بالا اومد و روی سرم نشست، قطره هاش اشک دونه دونه از چشمش پایین چکیدن و خیلی یهویی منو کشید تو آغوشش.اونقدر محکم که لحظه ای حس کردم دستم گردنم داره می شکنه.

منو محکم به خودش فشرد و صدای گریش مثل من بلند شد:

_فرمیسک خودتی؟! کجا بودی دخترم؟! نگفتی من اینجا بدون تو دق می کنم؟! نگفتی با غمه دوریت چیکار کنم؟! می دونی تو این مدت چی کشیدم؟! چشام خشک شد به در بس که منتظر اومدنت شدم. منتظر یه خبر از تو که ببینیم خوبی که سالمی. که مشکلی برات پیش نیومده.

یهو منو از آغوشش کشید بیرون. با نگرانی سرتا پام و برانداز کرد و گفت:

_خوبی؟! اتفاقی واست نیوفتاد که؟!قلبت… قلبت چطوره؟! عمل کردی باز؟!

اشکاشو با دست پاک کردم

_قلبمم خوبه خوبه. الان که تو رو دیده بهترم شده.

میون گریه هاش لبخندی زد و دوباره منو به خودش فشرد

_کجا بودی تا حالا؟! چرا دیگه جواب تلفنامو ندادی؟! چرا یهو غیبت زد؟! می دونی چه فکرایی کردیم؟!کجا بودی قربونت برم؟!کجا بودی؟!

_می گم ، همه چیو می گم. می گم کجا بودم و چی بهم گذشت تو فقط گریه نکن. به خدا مجبور بودم. حالمم خوبه خوبه. فقط یه مدت نیاز به استراحت داشتم.

_پس چرا خبر ندادی؟! چرا دیگه گوشیتو جواب ندادی؟! چرا بابات اومد آمریکا و بازم نتونست پیدات کنه؟! می دونی چقدر دنبالت گشتیم، چقدر نگرانت بودیم. کمر منو بابات از دوریت خم شد. فکر می کردم دیگه نمیای دیگه نمی بینمت. هر روزم سخت تر از ديروز گذشت. به خدا چشمام كور شد انقدر منتظر موندم كه بياى. نمى دونم چطور دورم نياوردم نمى دونم.

جفتمون هق می زدیم. دستم و پشتش گذاشتم و چشمام و بستم. زير لب زمزمه كردم:

_ديگه برگشتم. ديگه جايى نمى رم. اومدم كه بمونم.

نيم ساعتى رو تو همون حالت مونديم. حميرا دلش خيلى ازم پر بود، هم غمگين بود و هم خوش حال. هر چند دقيقه يه بار منو به آغوش مى كشيد و دستم و محكم گرفته بود و همش مى گفت فكر مى كنه خوابه.

كه مى ترسه بيدار شه و ببينه من نيستم. با ساميار سر سنگين بود. ولى رفتار بدى از خودش نشون نداد. منو كنار خودش نشوند و منم به اجبار يه خلاصه اى از اتفاقات اخير و با كمى تغيير براش تعريف كردم.

در تمام مدت اشك مى ريخت. حتى يه بار مجبورم كرد از جام بلند شم و همون طور مه سر تا پام و برانداز مى كرد قربون صدقم مى رفت.

مى گفت بزرگ تر شدم، لباس پوشيدنم، رفتارم، حركاتم و حتى لحن حرف زدنم خانومانه تر شده. انگار اين دورى بهم ساخته بود.

نمى دونم چقدر گذشت كه در باز شد. همين كه برگشتم سمت در سيمين رو ديدم كه با كيسه هاى خريد تو دستش به سمت آشپزخونه مى رفت.

يه لحظه برگشت سمت ما و با ديدن ما چشماش چهار تا شد ، كيسه هاى دستش افتاد و زل زد بهمون.

حميرا با اون چشماى خيسش با بغض رو به سيمين كرد و گفت:

_بيا اينجا، بيا ببين كى اومده. بالاخره برگشت، ديدي گفتم برمى گرده؟! ديدى گفتم زندست، بالاخره اومد.

متعجب به حميرا نگاه كردم.

_فكر مى كردين مردم؟!

حميرا سرى تكان داد.

_بعضيا اينو مى گفتن، مى گفتن ممكنه زيره عمل زنده بيرون نيومده باشى ساميارم از دست فرار كرده. ولى من كه به اين حرفا اعتقاد نداشتم. من مطمئن بودم سالم بر مى گردى،

برگشت سمت سيمين و ادامه داد:

_سريع به آقا زنگ بزن، مطمئنا هنوز خبر نداره. بگو سريع برگرده خونه.

دست حميرا رو گرفتم و با هول و ولا گفتم:

_نه، فعلا به كسى چيزى نگو. برگرده خونه خودش مى فهمه مى خوام تا اون موقع پيش تو باشم.

_ولى…

پريدم وسط حرفش.

_خواهش مى كنم..

حميرا زير لب باشه اى گفت و من نگاهى به سيمين انداختم. هنوزم همونجا وايستاده بود و با تعجب نگاهم مى كرد. انگار اونم برگشتنم رو باور نكرده بود. طورى كه حتى زبونش بند اومده بود.

حميرا اشاره اى به وسايلى كه روى زمين افتاده بود كرد و خطاب به سيمين گفت:

_اينارو جمع كن و ببر داخل آشپزخونه ، خودم ميام جمع و جورشون مى كنم.

سيمين كه انگار تازه از شوك بيرون اومده بود سرى تكون داد. خيلى سرسع وسايلا رو از روى زمين جمع كرد و برد داخل آشپزخونه. و من همش با خودم مى گفتم”چقدر زيباتر شده”

ساميار از جاش بلند شد، گفت بيرون بيررن يه هرايى بخوره و بايد به يكى زنگ بزنه، با رفتنش حميرا دوباره دستم و گرفت و زل زد تو چشمام:

_خيلى دوست داشتم بيام اونجا پيشت ولى بابات نذاشت مى گفت تنها باشه بهتره، موقعيم كه ناپديد شدى همش دلم اونجا بود مى خواستم بيام دنبالت بگردم ولى كارى از دستم برنمى اومد بايد مى موندم همينجا و غصت و مى خوردم. شبى نبود كه راحت سرم و روى بالشت بذارم.

دست حميرا رو فشردم.

_ديگه تموم شد، الان اينجام. ديگه قرار نيست جايى برم. بارها مى خواستم بهت زنگ بزنم ترسيدم بابا خونه باشه كه نتونى خودت و كنترل كنى و بابا بفهمه منم. كه از شماره ى آمريكا بفهمه منم. هر سرى مى خواستم بهت زنگ بزنم منصرف مى شدم. ولى حالا همه چى اكيه. حالا ديگه اون دختر بچه ى سه سال پيش نيستم. بزرگ شدم. سختيه اين سه سال بزرگم كرد. اين سرى نه تنها بابا بلكه هيچ كسه ديگه اى نمى تونه با دروغ سرم و شيره بماله. الان واسه هر چيزى يه دليل قانع كننده مى خوام. اومدم كه خيليا رو رو در رو كنم و به جوابى كه مى خوام برسم.

حميرا كه انگار حرفام و خوب درك مى كرد سرى تكون داد. لبم و گزيدم و در حالى كه مردد بودم با صدا و لحن كنترل شده اى گفتم:

_راستى چه خبر از اردوان اون چيكار مى كنه؟!

همين يه جمله كافى بود كه حال حميرا از اين رو به اون شه، لبخندش جمع شد و چشماش غمگين. سوالى نگاهش كردم، ناراحت سرش و انداخت پايين ، كمى مكث كرد و با بلند شدن سرش گفت:

_هنوزم دوستش دارى؟!

جوابى ندادم. نمى تونستم بگم آره و دلم راضى نمى شد بگم نه، سكوتم كه طولانى شد حميرا جوابش و گرفت. دستم و محكم تر گرفت و زير لب گفت:

_دير اومدى فرميسك، خيلى دير…

خوب مى دونستم منظورش چيه. به زود لبخندى زدم

_چى شده مگه؟! حالش خوبه؟!

حميرا سرى به نشونه ى تاييد تكون داد و در حالى كه معلوم بود براى گفتنش مردده گفت:

_خوب بودن كه خوبه، ولى خب… مى دونى… سه سال گذشته… كم كم سنش داره مى ره بالا…. راستش… آخه آقا….

كمى مكث كرد، نفس تو سينش حبس شد و خيلى سريع گفت:

_داره ازدواج مى كنه.

و به دنبالش نفس عميقى كشيد. با سختى لبخند روى لبم و نگه داشتم و به جاش دستام مشت شد.

_به سلامتى. پس به موقع برگشتم. حالا كى هست اون عروس خوش شانس؟!

حميرا لبش و زبون زد

_مى شناسيش!

لبخندم جمع شد و متعجب نگاهش كردم

_مى شناسمش؟!

_آره

ابروهام جمع شد. سعى كردم تو چند لحظه تمام دخترايي كه مى شناختم و به ياد بيارم ولى فكرم به جايى نرسيد.

،از اين كه فكرم به جايى نرسيد كلافه گفتم:

_كيه؟!

حميرا بازم نگاهش و ازم دزديد. سرش و انداخت پايين و زير لب گفت:

_سونيا. دختر دوسته باباته . فكر كنم با بابات همكاران.

ابروهام بيشتر جمع شد. كمى طول كشيد تا بتونم سونيا رو به ياد بيارم. همون دخترى كه هميشه بيزار بودم. انگار اين نفرت الكى نبوده از اولشم مى دونستم قراره به زندگيم ربط پيدا كنه.

دستاى مشت شدم و به شدت فشار مى دادم و سعى داشتم لبخند بزنم.

_سونيا؟! همون دختره كه اكثرا تو مهمونيا بود؟!

حميرا بازم سرى تكون داد.

_آره همون. همونى كه هميشه ازش بدت ميومد. فكر كنم الان بيشتر ازش بيزار شده باشى.

سرش و بلند كرد. زل زد بهم و با نگرانى ادامه داد:

_ولى اگه با اردوان حرف بزنى شايد همه چى درست شه، من مطمئنم هنوزم دلش باهاته. از وقتى تو رفتى….

نذاشتم ادامه بده. پريدم وسط حرفش با لحن عادى گفتم:

_من خوبم حميرا، نگران من نباش. با رفتنم زندگيش و خراب كردم. نمى خوام با اومدنمم گند بزنم به همه چى. اگه نگران حال منى كارى نكن. همه چى و بسپر به خودم. بخوام برش گردونم اين كارو مى كنم. مطمئن باش.

حميرا دستى به موهام كشيد و دوباره بغض كرد طورى كه چونش به لرزش افتاد.

_آخه مى ترسم. مى ترسم با يكى ديگه ببينيش و دوباره از دستت بدم.

با دستاش صورتم و قاب گرفت و زل زد تو چشمام.

_بهم قول بده، قول بده هر اتفاقى كه افتاد بازم بمونى، كه فكر رفتن به سرت نزنه. به خدا اين سرى دووم نميارم. از دوريت دق مى كنم فرميسك.

دستم و پشتش گذاشتم و سرش و گذاشتم رو سينم. و در حالى كه پشتش و نوازش مى كردم و سرم و روى شونش مى ذاشتم گفتم:

_ديگه نمى رم. قول مى دم. همه چيم اينجاست كجا برم آخه؟! همين سه سال دورى بس بود. ديگه اومدم كه بمونم.

تا شب با حميرا حرف زديم. دلم خيلى پر بود. سرم و روى پاهاش گذاشته بودم و اونم در حالى كه موهام و نوازش مى كرد از اتفاقات اين مدت مى گفت. از موقعى كه بابا زنگ مى زنه و ما جواب نمى ديم. كه سريع بليط مى گيره و مياد آمريكا. كه پيدامون نمى كنه. از روزاى سختى كه بدون من طى كرده گفت. از فكراى وحشتناكى كه به ذهنش ميومده و تنش و مى لرزونده.

انقدر حرف زديم كه كم كم هوا تاريك شد. مثل اين كه قرار نبود امشب بابا برگرده. اردوانم خونه ى خودش بود. حميرا مى گفت از بعده رفتنم اصلا به عمارت نيومده.فقط موقع هايى كه كار واجب داشته ميومده و سريع برمى گشته.

حميرا از اردوان مى گفت و دل من زير و رو مى شد. دل تنگش بودم. دلم مى خواست جاى عكسش خودش و از نزديك ببينم. زل بزنم تو چشماش و يه دل سير نگاهش كنم. اون كه هنوز متاهل نشده بود. مى تونستم به عنوان يه مرد نگاهش كنم نمى تونستم؟!

جلوى حميرا خودم و كنترل كردم. نبايد مى فهميد چى تو ذهنم مى گذره. همش به خودم مى گفتم اين فكراى چرت و از ذهنت بريز بيرون. ولى نمى شد. اصلا اردوان حق من بود ، نبود؟!

_انقدر حرف زديم هيچى نياوردم بخورى. بايد گرسنه باشى. وايسا برم يه چى بيارم الان ميام.

از فكر بيرون اومدم و نگاهى به حميرا كه جلوم ايستاده بود انداختم. راست مى گفت انقدر غرق حرف زدن شده بوديم كه حتى متوجه ى گرسنگيم و قار و قور شكمم نشده بودم. دستى به شكمم كشيدم و رو به حميرا گفتم:

_فكر كنم كم كم داره گرسنم ميشه.

حميرا لبخندى زد .

_الهى قربونت برم، الان ميرم واست غذا ميارم. زود برمى گردم.

و با عجله به سمت آشپزخونه رفت. با رفتنش نگاهم و تو عمارت چرخوندم. دلم تنگ شده بود. از جام بلند شدم و مشغول قدم زدم شدم. يه لحظه نگاهم افتاد به پله هاى وسط عمارت.

با ديدنش يه چيزى تو دلم تكون خورد. به سمتش رفتم. از پله بالا رفتم و روزى و به ياد آوردم كه براى آخرين بار از اين پله ها پايين رفتم.

كه تا لحظه ى آخر چشمام به در خشك شد. منتظر بودم. منتظر اردوانى كه حتى براى خدافظى نيومد.

قبل از اين كه وارد اتاق خودم بشم به سمت اتاق اردوان رفتم. دستام رو دستگيره در لرزيد ولى درو باز كردم و رفتم تو.

اتاقى كه قبلا اجازه ى نزديك شدن بهش رو هم نداشتم و حالا با نبودش مى تونستم يه دل سير تو اتاقش بمونم و عطر تنش و بو بكشم. اتاقش بوى خودش و مى داد. همون اتاق قديمى كه حتى دكورشم عوض نشده بود.

يعنى سونيا هم تو اين اتاق اومده بود؟! مثله من بغلش كرده بود؟! بوسيده بودش؟!

چشمام و لحظه اى روى هم فشردم و سعى كردم افكار منفى رو از خودم دور كنم. روى تختش كه مثل هميشه مرتب بود نشستم. متكاش و برداشتم و جاى خودش به آغوش كشيدم

بوى عطرش پيچيد تو بينيم و باعث شد بغض به گلوم چنگ بزنه. متكارو محكم تر بغل كردم و مشغول مرور خاطراتمون شدم.

دلم براى حل شدن تو آغوشش و حلقه شدن دستاى مردونش دورم تنگ شده بود. اين چور عشقى بود كه بعد از سه سال هنوز ذهنم بيرون نرفته؟! كه فراموش نميشه؟! كه خاطراتش هك شده تو ذهنم و روزى هزار بار مرور ميشه ، اونم بدون هيچ كم كاستى.

سرم و توى متكاش فرو بردم و سعى داشتم براى لحظه اين كه شده فراموش كنم كه ديگه ندارمش، كه … كه… كه داره ازدواج مى كنه.

اردوان ، سياوش نبود كه با ازدواجش كنار بيام. اردوان همون عشقى بود كه تا آخر عمر تو قلبم مى موند. بعيد مى دونستم دووم بيارم. كنار يكى ديگه ببينمش تموم مى شم. نفسم قطع ميشه و ….

_فرميسك… فرميسك… اينجايى؟!

با صداى حميرا سريع متكا رو سره جاى خودش گذاشتم. از جام بلند شدم، دستى به چشمام كشيدم و سريع از اتاق زدم بيرون.

حميرا دمه در اتاقم بود قبل از اين كه بره صداش زدم:

_اينجام.

حميرا با تعجب برگشت سمتم. نگاهش بين من و در اتاق اردوان در گردش بود. رفتم سمتش در اتاق خودم و باز كردم و گفتم:

_داشتم اتاقارو مى ديدم. مثل اين كه هيچى عوض نشده. همه چي همون جوريه كه بود.

وارد اتاق خودم شدم. اتاق منم مثل اتاق اردوان همون اتاق قبلى بود. همون وسايل همون ديزاين. مرتب و تميز. معلوم بود حميرا هنوزم تميزش مى كنه اونم هر روز….

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. خواهش می کنم روزی دوتا پارت بزارین این رمان خیلی خوبه و یه پارت براش خیلییی کمه
    لطفا به نظر ما هم احترام بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن