خانه / آخرین مطالب / رمان مرد وحشی پارت 13

رمان مرد وحشی پارت 13

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

در حالی که دست پریا را گرفته بود وارد آشپزخانه شد.
هیوا با روپوش سفید و کلاهی که روی روسریش بود در حال طبخ غذا بود.
دست پریا را رها کرد و گفت: اون خاله هیوایی که سراغشو می گرفتی.
پریا با عروسکش که زیر بغل داشت به سمت هیوا رفت.
هیوا اصلا متوجه آمدنشان نشده بود.
ادویه هایش را روی مرغ ریخت و کمی رب گوجه فرنگی اضافه کرد.
تا برگشت و سرکه را بردارد لباسش کشیده شد.
نگاهش روی پریا و لبخندش ماند.
با حیرت سر بلند کرد و یزدان را در چهارچوب آشپزخانه دید.
این مرد دیوانه بود.
جای بچه اینجا بود؟
-خاله…
خم شد و صورت پریا را بوسید و گفت: جان خاله!
-خاله اومدیم دنبالت بریم خونه ی ما!
چشمانش اندازه ی یک گردوی نارس بزرگ شد.
یزدان دستی برایش تکان داد و رفت.
باید با داریوش صحبت می کرد و مرخصیش را می گرفت.
-خاله جان من کار دارم.
-می دونم، بابایی هم گفت خاله کار داره، اما عمو جون می ذاره که باهامون بیای.
قبل از اینکه غذایش بسوزد آن را تفت داد و سرکه را اضافه کرد.
دم آخر کمی آب ریخت و سر قابلمه را گذاشت.
یزدان کم کم داشت شورش را در می آورد.
درون ریز به ریز زندگیش داشت دخالت می کرد.
کم مانده بگوید کجا برود و کجا بیاید.
چه بپوشد و چه نپوشد.
به یکی از آشپزها گوشزد کرد که حواسش به غذا باشد.
دست پریا را گرفت و از آشپزخانه بیرون زد.
چهره ی پریا به قدری مظلوم و معصوم بود که نمی توانست نه بگوید.
اما به بابای بی وجدانش که می توانست.
در زده وارد دفتر داریوش شد.
یزدان روبرویش نشسته بود و با ورودشان حرفش نیمه کاره ماند.
هیوا با اخم و تشر گفت: مثلا من دارم کار می کنم اینجا، پریا چی میگه؟
یزدان با خونسردی گفت: باید بریم خونه ی جدیدتو ببینی، می خوام ببینم می پسندی؟
داریوش با لبخند ریزی نگاهشان می کرد.
زوج بامزه ای بودند.
-کی گفته من خونه مو تغییر میدم؟
یزدان بلند شد و گفت: من!
من را محکم و با جدیت گفت.
رو به داریوش گفت: براش مرخصی رد کن!
پریا هم خندید و رو به هیوا گفت: زور بابای من زیاده!
یزدان با عشق به سمت پریا رفت.
او را بغل کرد و صورتش را بوسید.
داریوش با ملایمت گفت: هیوا جان برات مرخصی رد می کنم اصلا بهش هم احتیاج داری، برو یکم استراحت کن.
اصلا نمی توانست درکشان کند.
این مسخره بازی ها چه بود؟
دستی دستی داشتند مجبورش می کردند.
با سماجت گفت: من احتیاجی به مرخصی ندارم، هروقت خسته باشم می تونم خودم تقاضای مرخصی کنم.
رو به یزدان گفت: احتیاج به خونه ی جدیدم ندارم.
یزدان با خونسردی گفت: من و پریا منتظرت میمونیم تا لباساتو عوض کنی، ده دقیقه دیگه نیای با همین لباسا به زور میام می برمت.
پریا پیراهن هیوا را کشید و گفت: بابام اعصاب نداره ها…
لحنش جوری بود که حتی هیوا هم به خنده افتاد.
نگاهش بالا آمد و روی صورت پیروزمندانه ی یزدان ماند.
تلافیش را می کرد.
از اتاق داریوش بیرون زد.
به راحتی آب خوردن زندگیش داشت تغییر می کرد.
5 سال نبودش با بدبختی های خودش ساخت تا توانست یک زندگی کوچک وجمع و جور برای خودش دست و پا کند.
اما به محض آمدنش همه چیزش داشت دستخوش تغییر می شد.
چرا مریم زنده نماند؟
وارد رختکن شد و لباس هایش را عوض کرد.
کیفش را برداشت.
کمی اسپری روی لباسش خالی کرد که بوی غذا ندهد.
دوباره به اتاق داریوش برگشت.
یزدان با رضایت و پیروزی نگاهش می کرد.
نشانش می داد.
با خداحافظی از داریوش از اتاق بیرون زدند.
داریوش فقط نگاهشان کرد و به این نتیجه رسید کنار هم خانواده ی زیبایی بودند.
بیرون از رستوران یزدان به جلو اشاره کرد و گفت:پریا عقب می شینه.
عملا داشت مجبورش می کرد کنارش بنشیند.
پریا با شیرین زبانی گفت:مامان مریم هم که بود من عقب می نشستم.
نمی فهمید چرا این همه این بچه را دوست دارد.
عجیب دوست داشتنی بود.
حتی حسش به پریا قوی تر از مسیحا بود.
با اینکه این بار دوم بود این دختر بچه ی شیرین را می دید.
اصلا خودش و احساسش را درک نمی کرد.
یزدان در عقب را برای پریا باز کرد و پریا نشست.
در جلو را برای هیوا باز کرد.
هیوا که نشست پریا خودش را از عقب به جلو کشاند و گفت:خاله خونه جدید خیلی خوشگله.
_مگه تو دیدیش؟
پریا با ذوق گفت:آره بابایی منو برد، گفت وقتی خاله هیوا هم عروس شد میاریمش، بابا گفته ما قراره کنار هم زندگی کنیم.
یزدان که نشست پریا تند پرسید: بابایی مگه قرار نیست خاله هیوا با شما عروس بشه…
یزدان استارت زد و گفت:پریا درست بشین، کمربندتم بزن.
هیوا لبخند کمرنگش را دور از چشم یزدان زد.
لباس عروس برای او؟
برای زنی که هیچ وقت عروس نشد؟
چقدر دیر!
یک زمانی خودش نخواست لباس سفید بپوشد و زمانی دیگر یزدان محکومش کرد!
در حقیقت همه چیز دست در دست هم داده بود که هیوا به خاک سیاه بنشیند.
اولین قدم را هم خودش بر علیه خودش برداشت.
ماشین به حرکت درآمد.
-از خونه خوشت میاد.
-گفتم من از خونه ی خودم راضیم.
یزدان با سرسختی گفت: من راضی نیستم.
-برای خوش خوشان شما خونه نگرفتم.
-از حالا به بعد می گیری.
نمی خواست جلوی پریا دعوا راه بیندازد.
فقط دستش را مشت کرد.
جواب یزدان بماند بعد از اینکه تنها شدند.
یزدان لبخند زد.
هنوز هم همان هیوای لجباز و سرسخت 20 ساله بود.
انگار که این دختر هیچ وقت قصد بزرگ شدن نداشت.
کنار خانه ی داریوش برایش خانه گرفت.
در اصل خانه ای برای خودش گرفته بود.
می خواست کلیدش را داشته باشد راحت رفت و آمد کند.
اینکه هی التماس کند هیوا در را باز کند یا آدرس بدهد روی اعصابش بود.
تازه خانه هم کوچک بود و تنگ!
جای خودش بزور بود وای به حال اینکه یزدان بخواهد وقت و بی وقت به سراغش برود.
تا هیوا را رام نمی کرد که عقدشان محضری شود آرام نمی شد.
او زن 5 سال پیشش را باز هم می خواست.
تمام و کمال!
عمرا اگر می گذاشت دست مردی به تنش بخورد.
همه چیزش مال خودش بود حتی هم خوابگی های که مطمئنا حالا حالاها نصیبش نمی شد.
درون کوچه پیچید.
هیوا متعجب پرسید: اینجا؟! کنار خونه ی داریوش؟
-گفتم نزدیک خونه ی داریوش می گیرم.
-چرا؟
-نمی خوام دیگه تنها باشی.
هیوا پوزخند زد و گفت: 5 سال تنها بودم کجا بودی که حالا می خوای یا نمی خوای؟
-5 سال داریوش حواسش به حواست بود.
-پس گلی به جمال داداشت!
-تند نرو هیوا!
جلوی خانه توقف کرد.
پریا زودتر از آن دو از ماشین پیاده شد.
فورا هم دست هیوا را گرفت و گفت: من با خاله هیوا میام.
یزدان به آرامی گفت: از الان عادت کن بهش بگو مامان!
هیوا براق شده نگاهش کرد.
یزدان خونسرد گفت: گفتم کم کم باید با همه چی کنار بیای.
کلید انداخت و در را باز کرد.
خانه ای حیاط دار بود و تقریبا جمع و جور!
حیاط خیلی بزرگی نداشت.
دوتا درخت خرما بود و بس!
-این خونه برای من بزرگه!
-برای تو به تنهایی آره اما برای ما سه تا نه!
چطور می توانست به یزدان بقبولاند که این اجبار را دوست ندارد؟
اصلا می خواست بقبولاند؟
آن طورها که معلوم بود انگار زیاد هم بدش نیامده بود.
تازه ته دلش موج کوچکی به راه بود که اصلا دوست نداشت.
یزدان درها را باز کرد و گفت: برو داخل نگاه کن ببین خوشت میاد؟
پریا دستش را کشید و زودتر داخل شد.
یک راست هم به سمت اتاقی چسبیده به آشپزخانه رفت و گفت: این اتاق مال منه خاله هیوا!
یزدان با تاکید گفت: پریا باید بگی مامان!
پریا با اعتراض گفت: وقتی خاله هیوا دوس نداره چرا باید بگم؟
حرف بچه کاملا منطقی بود.
هیوا توجهی به آن دو نکرد و خانه را نگریست.
سه اتاق خواب داشت و یک سرویس تر و تمیز حمام و دستشویی!
آشپزخانه اش دلباز وبزرگ بود.
اینجور آشپزخانه ها را دوست داشت.
می شد یک میز شش نفره ی برای ناهار خوردنشان گذاشت.
سالن هم بزرگ بود.
در اصل برای یک خانواده ی سه نفره عالی بود.
-پسندیدی؟ اگه خوشت نمیاد قولنامه نمی کنم.
پریا گفت: بابایی ما کی میایم اینجا زندگی می کنیم؟
یزدان رک گفت: هروقت هیوا خانم بله بگه!
هیوا برگشت و نگاهش کرد.
بدون اینکه به روی خودش بیاورد از خانه خوشش آمده گفت: اگه کارت تموم شده برگردیم.
یزدان لبخندی به برق چشمانش زد.
لجباز بود و مغرور!
نمی خواست به روی خودش بیاورد که خانه را پسندیده!
-بمون اینجا، میرم پریا رو به نغمه بسپرم میام.
هیوا حرفی نزد.
اما پریا را بوسید و خداحافظی کرد.
تایزدان برود و برگردد، او هم دوباره خانه را بالا و پایین کرد.
برای چیدمانش نقشه کشید.
برعکس سوئیت خودش که نمی توانست گل نگه دارد اینجا را می توانست گلستان کند.
کنار همه ی پنجره ها…
روی سکوی بهارخواب…
پای درخت های نخل!
هرچند که تابستان گل های حیاط نابود می شدند.
اما در عوض می توانست زمستان قشنگی داشته باشد.
با آمدن یزدان، از خانه دل کند و گفت: بریم؟
-از خونه خوشت اومد؟
جوابش را نداد.
یزدان با بدجنسی نزدیکش شد.
حس می کرد هیوا ترس گنگی از نزدیکی او به خودش دارد.
می دانست از آن شب کذایی سرچشمه می گیرد.
این ترس باید جوری از بین می رفت تا عشق جایش را بگیرد یا نه؟
مردمک های چشمان هیوا لغزید.
از نزدیکی یزدان به خودش اصلا خوشش نمی آمد.
-کجا میای؟
-تو از من می ترسی؟
-یعنی چی؟
دست یزدان روی پهلویش نشست.
به خودش نزدیکش کرد.
دلش می خواست درون موهایش نفس بکشد.
یادش مانده بود فندقی رنگ است و صاف!
-دلم برات تنگ شده هیوا!
صدای ضربان قلبش را تا درون دهانش می شنید.
نمی فهمید چرا یزدان مدل جدید شکنجه هایش را تغییر داده!
اینگونه که طاقت نمی آورد.
خودش ضعیف بود نمی خواست ضعیف تر از این شود.
دست یزدان به دورش حلقه شد.
تا قبل از اینکه بفهمد روسریش از پشت کشیده شد.
تمام دلش به هم آمد.
-نکن!
همین روزها که دستش را گرفت و با خودش سر خانه و زندگیش برد…
جواب روتین زندگیش را می داد…
جواب نبودن یک زن با لباس قرمز…
بلاخره باید یک جایی تمام شود یا نه؟
دل که این چیزها حالیش نیست.
زنی می خواهد با گیس بلند و دست های با بوی انار…
شعر بلند باشد و عشق کوک بزند.
روزش با لبخند شروع شود و نگاهش رنگ روی رنگ بگذارد.
زندگیش یک هیوا کم داشت.
-کم ت دارم هیوا!
هیوا با استیصال گفت:مگه نخواستی از زندگیت گم بشم؟ نخواستی هیوا نباشه؟ نخواستی هیوا تو اون بیایون سر به نیست بشه؟ شد، شد و رفت. دیگه از هیوا چی مونده که بخوایش؟
پیشانی به پیشانیش چسباند و گفت: معذرت می خوام.
هیوا با بغض گفت: کاش همه چیز تو این دنیا با یه عذرخواهی حل می شد.
-میشه، راه جبرانش رو بذار میشه.
هیوا دستش را بالا آورد و گفت: فهمیدی بچه دار شدیم؟ فهمیدی من از تو حامله شدم؟ اگه نفهمیدی که هیچی اما اگه فهمیدی و برنگشتی…
زور زد بغضش را قورت بدهد و نشد.
-شاید اگه اون شب بچه ام باباش بالاسرش بود زنده می موند.
نتوانست جلوی خودش را بگیرد و هق زد.
بلند بلند شروع کرد به گریه کردن.
یزدان با تمام توانش در آغوشش کشید.
هیوا اما بلند گریه می کرد.
می خواست بگوید که پریا دخترش است.
اما به شدت می ترسید.
ترس اینکه هیوا کاملا رو برگرداند.
حداقل الان امیدوار بود کمی به زندگی با خودش امیدوارش کرده.
بعد نرم نرم جریان را می گفت.
-من…بچه مو می خواستم.
-آروم باش!
گریه اش شدت گرفت.
-من می خواستمش، 9 ماه مواظبش بودم. مواظب بودم که چیزیش نشه…
یزدان محکم تر به خودش فشارش داد.
نوازشش کرد و نرم موها و کنار گوشش را می بوسید.
-تموم شد هیوا!
هیوا شل شد.
درون آغوش یزدان ماند.
بدون اینکه تلاشی کند و خودش را عقب بکشد.
با تمام دردی که یزدان به جانش زده بود، محرم ترین آدم این زندگی بود.
با هم از خانه بیرون آمدند.
هیوا را درون ماشین نشاند و درها را قفل کرد.
کنارش که نشست گفت: هرچی بخوای تو این زندگی بهت میدم.
-بچه مم بهم میدی؟
یزدان ساکت شد.
هیوا آب بینی اش را بالا کشید.
-کاش می تونستی بچه مم بهم بدی. داریوش هنوز بهم نگفته قبرش کجاست که گاهی برم باهاش حرف بزنم.
-تمومش کن هیوا!
-چطوری؟
ماشین را روشن کرد و مستقیم به سمت خانه ی هیوا راند.
بوشهر با تمام بزرگیش آنقدرها هم خیابان نداشت.
ترافیک آنچنانی هم نداشت.
راحت می شد به مقصد مورد نظر رسید.
رسیده به خانه ی هیوا گفت: کلیدو بده خودم باز می کنم.
هیوا هنوز گریه می کرد.
جواب که نداد کیفش را از روی پایش برداشت و دسته کلید را بیرون کشید.
پیاده شد و در را باز کرد.
ماشین را دور زد و در را برای هیوا باز کرده، دستش را گرفت و پیاده اش کرد.
وارد خانه اش شدند.
از بوی خوبی که درون خونه می آمد خوشش می آمد.
هیوا را روی مبل نشاند و رفت تا آب بیاورد.
هیوا سرش را روی مبل گذاشت.
هنوز هق هق ریزی داشت.
یزدان با لیوان آب بالای سرش ایستاد.
-یکم آب بخور حالت جا میاد.
لیوان را گرفت و جرعه ای نوشید.
از مبل پایین آمد و کف خانه نشست.
خیلی وقت بود برای بچه ی مرده اش اینگونه گریه نکرده بود.
-بهتری؟
حالش اصلا خوب نبود.
یزدان روبرویش نشست.
-چیکار کنم خوب بشی؟
-برو!
-هم نمی خوام هم نمیشه!
هیوا با چشمان غبار گرفته اش نگاهش کرد.
-زندگی من شده برای تو یه بازی؟
-نه، من زنیو که 5 ساله پیش فرار کرد و منو نخواست هنوز می خوام، کاش می تونستم بی خیالت بشم، 5 ساله مریمو جایگزین زندگیم کردم که بی خیالت بشم، بتونم یه روز برگردم و این صیغه رو فسخ کنم اما نشد، نتونستم…اگه می شد خیلی قبل تر ها از زندگیم رفته بودی.
نفهمید چه شد؟!
از بی کسی بود یا تنهایی های این مدتش…
فقط به آغوش یزدان پناه برد.
مردی که بیشترین ظلم را در حقش کرد.
خودش را درون آغوشش هول داد.
جمع شده سرش را درست روی قلب یزدان گذاشت.
جایی که می دانست کمترین گناه را دارد.
یزدان هم سخاوتمندانه در آغوشش کشید.
دست هایش را جوری دور هیوا حلقه کرد که انگار می ترسید کسی ناخونک بزند.
-آروم باش!
آرام بود.
بیشتر از همیشه!
شعله ی درون قلبش روز به روز بیشتر قد می کشید.
اصلا نمی فهمید چه چیزی از 5 سال پیش تا الان تغییر کرده؟
یزدان همان یزدان سابق بود.
تازه ظلم هم کرده بود.
پس این میل عجیب و غریب به او بعد از 5 سال از کجا می آمد؟
نمی فهمید دارد چه اتفاقی می افتد.
این همه شعر که در سرش می چرخد برای چه بود؟
شاعر نبود که!
یزدان مدام نوازشش می کرد و می بوسیدش!
جوری که زنانگیش به غلیان افتاده بود.
می خواست بی خیال باشد اما نمی شد.
تازه انگار یزدان به عمد دستش را روی تنش به حرکت در می آمد.
مخصوصا نزدیک سینه اش لطیف میشد.
به خلسه می کشاندش!
وقتی به خودش آمد که یزدان ریز ریز گردنش را می بوسید.
نتوانست خوددار باشد.
هیچ فعل حرامی هم اتفاق نمی افتاد.
شوهرش بود و هم آغوشی بلامانع!
همه هورمون هایش این هم خوابگی را می خواست.
5 سال گذشته بود.
دوری کرده بود تا ترسش بریزد و ریخته بود.
الان فقط می خواست.
با تمام وجودش هم می خواست.
دست یزدان که به سمت یقه اش رفت.
سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد.
چشمان یزدان پر از اشتیاق بود.
ولی ترس را هم در خودش مخفی کرده بود.
ترس اینکه هیوا پسش بزند.
هیوا دستش را روی پای یزدان گذاشت.
خودش را بالا کشید و درست روی پاهای یزدان نشست.
پاهایش را دور کمرش حلقه کرد.
نمی خواست حرفی بزند.
فقط می خواست با کارهایش زنانگیش را نشان دهد.
و یزدانی که در تمام این 5 سال اندازه ی ده بار هم با مریم رابطه نداشت با ولع دست دور کمر هیوا انداخت.
به شدت می خواستش!
لب روی لبش گذاشت وعمیقا بوسید.
انگار تشنه ای که به آب رسیده باشد.
هیوا هم با اشتیاق زنانه اش همراهیش کرد.
این رابطه را هر دو می خواستند.
خصوصا یزدانی که با تمام بی رحمیش در حقش ظلم کرده بود.
هیچ وقت نتوانست دست از دوست داشتنش بردارد.
تنها چیزی که از آن روزهای شوم یادش مانده بود غرور خورد شده و عصبانیت بی حد بود.
لبش که جدا شد فورا دکمه های مانتوی هیوا را باز کرد.
همه چیز به سرعت و در شور طی می شد.
انگار قفس شدن تن هایشان یک معجزه بود.
یزدان روی تن لختش خیمه زد.
چقدر می خواستش!
چشمانش پر از عطش و شهوت بود.
اگر جلوی خوی وحشی گریش را نمی گرفت به حتم هیوا زیر دست و پایش کبود بیرون می آمد.
اما امروز باید همه چیز نرم و با عشق پیش می رفت.
خم شد و جای به جای تنش را بوسید.
هیوا چشمانش را بسته بود و تند تند نفس می کشید.
یزدان خودش را بالا کشید و بوسه ای روی لب هایش گذاشت.
انگار با این کار اجازه گرفته باشد.
چشمان هیوا باز شد.
یزدان با عشق گفت: ممنونم!
همین باعث شد تا درد خفیفی زیر شکم هیوا بپیچد.
صورتش درهم شد.
غیر همان آخرین باری که با یزدان بود دیگر هیچ رابطه ای را تجربه نکرد.
برای همین بود که درد داشت.
یزدان اما با صبر و حوصله بود.
آن قدر با لطافت و نرمش با هیوا برخورد کرد که وقتی تن لخت هیوا را در آغوش کشید.
هیوا از خستگی به خواب رفته بود.
یزدان محکم بغلش کرد.
شاید همین رابطه باعث شود همین روزها عقدشان درون دفترخانه ثبت شود.
پتو را روی تنش کشید و پیشانیش را بوسید.
شب زیاد خوشایندی را هیوا طی نکرد.
می فهمید درد می کشد.
شاید هم بی میل بود.
نمی دانست!
فقط فهمید اجازه ای که از طرف هیوا صادر شده می تواند خیلی چیزها را تغییر بدهد.
صورتش را میان موهایش برد و چشم روی هم گذاشت.
************

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 27

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *