آخرین مطالببه خاطر هلیاصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان به خاطر هلیا

Rate this post

رمان به خاطر هلیا شصت تیپ سایت اولین ها

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان به خاطر هلیا از اینجا کلیک کنید

زمان انتشار:هر روز ساعت 19 آپ تایم

قسمتی از رمان به خاطر هلیا:

فصل اول
آريان با موهاي نم دار ,وارد آشپزخانه شد.ميز از صبحانه ي رنگارنگي که همسرش آماده کرده بود پر بود.با تبسمي محسوس صندلي را عقب کشيد و نشست.
ليوان شير را برداشته و کمي از آن را نوشيد.سپس صدا زد.
-هليا خانم؟…کجايي؟ هليا وارد آشپزخانه شد.
-اينجام.
سپس لبخند زنان پشت ميز نشست و رو به اويي که چشم برنمي داشت گفت:
-صبح بخير.
تکه اي نان برداشت.نگاهي به آريان که همچنان خيره بود انداخت و گفت:
-چيه چرا نمي خوري؟…نکنه منتظري بذارم دهنت؟ ابروهايش را بالا برد.
-اگه بخوام مي ذاري؟
هليا خنديد.لقمه اي گرفت و به طرف دهانش برد.
-بيا.باز کن دهنتو.
آريان سرش را جلو برد و لقمه را با دهان گرفت.دوباره جرعه اي شير نوشيد.
-خوشحالي دارم ميرما!
هليا ريز خنديد.
-دارم حفظ ظاهر ميکنم.
-آره معلومه.
-ميخوام با دل خوش از اينجا بري نه خون.بده؟
-نه.
-پس صبحونه تو بخور و بذار منم بخورم.
آريان نفس عميقي کشيد و به خوردن ادامه داد…پس از مدت کوتاهي هليا گفت:
-ببينم نمي شد اميرحسينو جاي تو بفرستن؟
آريان:عزيزم خب رئيسمون کار منو بيشتر پسنديده…تو که بايد خوشحال تر باشي.
هليا: آخه…مي دوني چيه؟ آريان: هوم؟
هليا: خيلي طولانيه,شيش ماه؟آريان مردانه خنديد و گفت:
-حفظ ظاهرت از هم پاشيد که خانمي…نگران نباش,تکنولوژي پيشرفت کرده.از وب کم باهات در تماسم گل من.
هليا لب برچيد و سرش را زير انداخت.آريان سرش را خم کرد و مهربانانه تر گفت:
-هليا؟!نگام کن.اگه تو نخواي نمي رما.
سريع سرش را بلند کرد.
هليا: نه بابا…برو.
آريان:پس اين قيافه رو نگير حالم بد ميشه.
شيطنت ذاتي اش اجازه نداد رازش را همان موقع برملا کند.پس سکوت کرد و به خوردن صبحانه ادامه داد.
***
صداي پيجر در فضاي فرودگاه مي پيچيد.آريان از همه خداحافظي مي کرد.مادرش براي دوري طولاني پسرش گريه ميکرد.قرار بود که يکي از مهندسان شرکت مهندسي شان براي طرح پروژه اي مهم به فرانسه فرستاده شود.و رئيس شرکت,آريان را مناسب ترين گزينه ديده بود.
پس از بغل کردن پدر هليا,حاج خسرو,به طرف پدر خودش رفت.و مردانه در آغوشش کشيد و قبل از جدا شدن کنار گوشش گفت:
-قبولت دارم پسر,مي دونم يه گل ديگه مي کاري…با خيال راحت برو خودم هواي خانمتو دارم.
-راحته آقاجون.
از او که جدا شد مقابل مادر گريانش ايستاد.با پايين شالش اشک صورتش را پاک کرد.
-مامان من مگه ميخوام کجا برم که اينجوري گريه ميکني؟به خدا چشم رو هم بذاري تموم شده و من برگشتم.
-شيش ماه خيليه.مادر نيستي که بفهمي.
لبخند شيريني زد و دست مادرش را گرفت.ب*و*س*ه اي رويش نشاند و گفت:
-قربون نگرانيت برم,وقتي رفتم اونجا درس بخونم که طولاني تر بود.الانم مثل اون موقع.
-پس هرروز زنگ بزنيا.
آريان دستي روي چشمش گذاشت
-چشم,هر روز مزاحم ميشم.
هليا با شوقي دروني به محبت شوهرش نسبت به مادر خود مي نگريست و لبخند ميزد.پس از رضايت دادن مهنازخانم)مادرش(هليا و آريان کمي از جمع فاصله گرفتند.
.هليا آرام گفت:
-فکر نکني ناراحت نيستما.
-خودت گفتي برو که.
-الانم ميگم برو فقط…چيزه.
-چيزه؟..
-يه روزاي مهمي رو قراره بدون تو بگذرونم.
-چه خبره مگه؟
-خب…زنا دوست دارن که شوهراشون وقتي قراره چند ماه ديگه يکي بهشون اضافه شه,پيششون باشن ولي تو…
آريان: هليا!…بگو مرگ آريان.
هليا: اه گمشو ببينم…به جون خودم.
آريان: واي…هليا تو منو ميکشي.تو رو خدا راست ميگي؟ هليا:هيس,بقيه ميشنون.
-بشنون.
-نه,ميخوام خودم بگم.
-الان بايد به من بگي نامرد؟الان؟!
-خب چه فرقي مي کرد تو که به هرحال نيستي.
-هستم,خوبم هستم.به مهندس زنگ ميزنم ميگم اميرحسين بره.
دستي در جيبش کرد تا موبايلش را بيرون بياورد.هليا خنده کنان دستش را گرفت و گفت:
-نه آريان,ميدوني اين سفر چقدر باعث پيشرفتت ميشه؟…ديوونه اي مگه؟
-مگه معلوم نيست که ديوونم؟معلومه ديوونم.زنم حامله ست اونوقت ولش کنم برم اون سر دنيا؟
هليا صدايش را بيشتر پايين آورد.
-بي خيال آريان,خواهشا گوش کن حرفمو,حقت بود نميگفتم بهتا.برو ديگه,واسه آينده ي خودمون,بچه مون.

هنوز کاملا قانع نشده بود و منتظر استدلال هاي بيشتر بود.هليا چشم هايش را تنگ کرد و خواهش بيشتري در صدايش ريخت:
-برو ديگه,جون من…اگر نري احساس مي کنم مانع پيشرفتت شدم.
-هليا…
برادر آريان که نيما نام داشت با شوخي گفت:
-آهاي کفتراي عاشق پروازت داره ميره ها.
آريان چشم از نيما برداشت و ب*و*س*ه اي طولاني برپيشاني همسرش گذاشت و زمزمه کرد:
-عاشقتم…عاشقتم هليا.
-من بيشتر.
-دو برابر مواظب خودت باش…
-چشم.تو هم همينطور.ما دوتا منتظرتيم.
-برگشتم حسابتو مي رسم.
با تکرار شماره پرواز از بلندگو آريان دوباره براي بوسيدنش جلو رفت اما هليا عقب کشيد و گفت:
-زشته…برو ديگه.
-به محض اينکه رسيدم باهات تماس مي گيرم.از پاي لپ تاپ تکون نمي خوري,دست به سياه و سفيدم نمي زني.
-چشم,بابا هواپيمات رفت.
آريان پوفي کرد و بعد آغوش آخر با بقيه راه سفر را پيش گرفت.
***
کتاب را در بغل گذاشته بود و مطالعه مي کرد تا حواسش از نبود آريان پرت شود.با صداي لپ تاپ سريع کتاب را بست.دستي اجمالي به موهايش کشيدو پس از صاف کردن سينه اش دکمه را فشار داد.تصوير آريان با زمينه ي سفيد پشت سرش بالا آمد.با ديدن چشمان خسته ي شوهرش لبخند زد.
-سلام…خسته نباشي.چشاشو نگاه چه گودي افتاده.!
-واسه اختلاف ساعته,دلم ميخواد يه هفته بخوابم.
هليا: جات خوبه؟کجايي؟
آريان: هتلم,هتل پنج ستاره…جام عاليه,اما خاليه.!
هليا خنديد.
-بي مزه…مثلا شعر ساختي الان؟ آريان: منو ول کن.از خودت بگو.خوبي؟ هليا: آره خوبيم.عالي…
آريان: فداش بشه باباش.
هليا اخم نمکيني کرد و گفت:
-باباش بيخود مي کنه!گفته باشم,از الان شروع کني براي تبعيض گذاشتن کلاهمون ميره تو هم.
آريان خنديد.
-خيله خب بابا…يعني من حق ندارم قربون صدقه دخترم برم؟ هليا: اوهو,جنسيتشم تعيين کردي؟…چشمم روشن…باشه,باشه. : من نوکر مامانشم هستم.خوبه؟پشت چشمي نازک کرد و گفت:
-بايد در مورد ادامه رابطه مون فکر کنم.
آريان باز هم مردانه خنديد.
آريان: دلت چه اسمي مي خواد؟
هليا: من اسم گل دوست دارم.يا هر اسمي که توش گل داره,مثل ,نازگل,گلنار,آراگل,نرگس,ياس,از اين چيزا.
آريان:ديدي خودتم با دختر موافقي؟!
هليا تازه متوجه حرفش شد.ميان خنده هاي او گفت:
-بذار حرفم تموم شه,مي خواستم اول اسم دخترارو بگم.
آريان: خيله خب بفرما.اسم پسر چي دوست داري؟
هليا: مي خوام مثل اسم تو دهن پرکن باشه.مثلا
پاشا,ارشيان,سپهر,رادين,آترين,…اينا.تو چي دوست داري؟ آريان: ميدوني دلم داره ضعف ميره؟…آخه چرا بايد اين بلا سرم بياد؟ هليا: دلت واسه بچه ضعف ميره؟ آريان لحظه اي سکوت کرد و بعد گفت:
-دلم براي تو ضعف ميره,مثل هميشه.
لبش را گزيد و سر به زير انداخت.صورتش کم کم رنگ مي گرفت.
آريان: نميخواي نظرمو بشنوي؟
هليا سرش را بلند کرد.
-آره بگو.
آريان: دوست دارم اگر دختر بود بذاريم آراگل,اگر پسر بود آترين.
از اينکه از ميان نام هاي انتخابي او, اسمي انتخاب کرده بود خوشحال شد.با لحن دلنشيني گفت:
-دلم برات تنگ شد.
آريان: جدي؟
هليا:آره,همين الان تنگ شد.توي نامرد بدجوري منو به خودت عادت دادي.
آريان:پس خبر نداري من چي مي کشم.
چند لحظه سکوت شد….
آريان سکوت را شکست:
-هليا,حتما به مامان من يا خودت بگو بيان پيشت.دلم نمي خواد تنها بموني اونجا.
هليا: چشم آقا…امر ديگه…
آريان: خيلي هم مواظب خودت باش.
هليا:باشه,راستي…اولين جلسه مناظره تون کيه؟ آريان: فردا بعد از ظهر.نگران نباش همه چي حاضره.
هليا: برات آرزوي موفقيت ميکنم.حالا برو بخواب داري چرت ميزني.!
هر دو خنديدند.
: عجب وروجکي هستي!فردا شب منتظرم باش,و حتما هم يکيو پيشت ببينم.خب؟
هليا: چشم.شبت خوش.
***
دکمه همزن را زد و خاموشش کرد.از مايع غليظ درونش در ليوان خود ريخت و از آشپزخانه خارج شد.تلفن را برداشت وبا لبخندي محو نشدني شماره ي مادرش را گرفت.جرعه اي از نوشيدني اش خورد و آرام روي مبل نشست.
هليا: الو مامان؟…سلام خوبي؟
حاج خانم دستي بر زانويش گذاشت و بر صندلي نشست.
-آره مادر,تو چي؟سختت نيست تنهايي؟
-نه.اصلا…مامان!
-بله.
-ميخوام يه خبر خوش بهت بدم.
-چي؟
-راستش…من حامله م.!
صدايي نيامد.ريز خنديد و گفت:
-الو مامان ؟…چي شدي؟
-راست ميگي مادر؟
-آره خب دروغم چيه؟
-خدايا…شکرت.مبارکت باشه دختر قشنگم,سرحالم آوردي…
-يه مزاحمت ديگه هم دارم واست.
-جانم.
-آريان گفت تنها تو خونه نمون,يه مدت مياي پيشم بموني؟…نه کل روزا,فقط صبح تاوقتي بابا برگرده خونه.
-آره که ميشه مادر,به مهناز خانمم گفتي؟
-نه هنوز.
-به اونم بگو قربونت برم.
-چشم.
-منتظر باش يه ساعت ديگه اونجام.
-باشه.کاري نداري؟
-مواظب خودت باش.خداحافظ.
-خداحافظ.
بعد از قطع تلفن ذوق زده خنديد.جرعه اي ديگر از معجونش خورد و شماره
گرفت.خبر حاملگي اش هر دو خانواده را خوشحال کرد.و از آن به بعد تنها ماندن هليا کمتر پيش مي آمد و اکثرا در شب بود.همه چيز خوب بود و بروفق مراد,آريان در تماس بود و اخبار موفقيت هايش را روز به روز براي هليا گزارش مي کرد و ساعت ها قربان صدقه ي فرزند نيامده شان مي رفتند.!
دو ماه هيچ کم و کاستي نداشت…
مانتوي ارغواني رنگي را با شال خاکستري پوشيد.کرم ضد آفتاب را به صورتش کشيد.کمي چشمان کشيده و قهوه اي رنگش را با خط چشم آراست و از خانه بيرون.

دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا
دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن