آخرین مطالبترس از عشقصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان ترس از عشق

Rate this post

رمان ترس از عشق

زمان انتشار:هر روز ساعت 14

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان:

يه دست روي شکمم ميکشم اصلا شکم در نياوردم ولي چرا يه کوچولو چه توقعي دارم به قول همه خودمم خيلي کوچولو ام ولي اميدوارم بچه
اي که توي شکممه به باباش بره نميدونم اصلا خيلي دلم ميخواد پسر بشه نميفهمم امروز چم شده حالم خوب نيست يه غمي تو دلمه اون غم که هميشگي بوده
اه چرا اينقدر با خودت چرت و پرت ميگي نه بذار براي يه بارم که شده خاطراتمو مرور کنم توي اين دو سال خيلي خواستم اين کارو بکنم تا ببينم به کجا ميخوام برسم اصلا زندگي من به کجا مي خواد برسه هر چند هيچ وقت هيچيش دست من نبود هيچيش چقدر خسته ام چقدر دلم ميخواد بخوابم و وقتي بيدار شدم ببينم من اين سالها رو نگذروندم اصلا من يه طنين ديگه بودم حيف که نميشه ولي ميخوام به قول خان دکتر يه بار همه ي خاطراتمو مرور کنم تا شايد ديگه ازر دهنده نباشن تا شايد همين کمک بشه به بچم هر چند اين بچه هم دست من نبود مثل بقيه ي زندگيم برنامه ريزي بقيه بود اما دوستش دارم خيلي تنها چيزيه که تو دنيا مطمئنم دوستش دارم.
حس دوست داشتن کسي قشنگه چون تازه دارم حسش ميکنم با وجود اين بچه اما دوست داشته شدنو نميفهمم يعني هيچ وقت کسي نبوده يا اگه بوده من نفهميدم که دوستم داره ولي وقتي حس دوست داشتن کسي اينقدر قشنگه حتما دوست داشته شدنم به همين اندازه شيرين شايدم بيشتره اره حتماخوبه
نه نه طنين يادت رفته عشق پدر و مادرت چه بلايي سر زندگيت اورد هان عشق يعني همون فاصله با هوسش مشخص نيست نميتوني تشخيص بدي يادته تو به خاطره اين عشق الکي چقدر ضربه خوردي حالا اگه تو عاشق نشدي بجاش بچت در اينده هم بابا داره هم مامان الان کسي نميخواد از بين ببرتش به گذشته که فکر ميکنم قاتي ميکنم اون موقع دکتر ميگه مرورش کن اره بايد يه بار براي هميشه شهامت داشته باشم
به عشق پدر مادرم فکر ميکنم پدر مادرم با هم يه نسبت دور فاميلي داشتن خيلي چشما دنبال مادرم بوده نگار يه دختر شرقي به تمام معنا و خوش هيکل نه اينکه پدرم زشت بوده نه اونم خيلي خوش تيپ بوده اونم هميشه دخترا دنبالش بودن هميشه يه جمشيد ميگفتن هزار تا از دهنشون مي افتاده البته اينو مادر بزرگم ميگفت اما از بين اين همه دختر پسر که براي بابا و مامانم بودن اونا همديگرو انتخاب ميکنن از يه مهموني فاميلي اين عشق شروع ميشه البته اونا از قبل همديگرو ميديدن با هم بودن اما تو اون مهموني جمشيد به نگار ابراز عشق ميکنه به اون دختري که دنبال يه مرد سوار بر اسب سفيد بوده خوب جمشيد خوب بوده يه پسري که ليسانس مديريت داشته کارخونه دار تازه از يه خانواده ي خوب که نگار کم و بيش اونارو ميشناخته پس بين همه ي خواستگارا سرتر بوده ارزوي هر دختري تازه نگار يه حسي نسبت به جمشيد داشته ولي به خاطره غرورش هيچوقت به روش نمي اورده.
بد نيست تشکر کنيد که من دل گرم بشم
1 ماه از اون مهموني ميگذره که خانواده ي جمشيد براي خواستگاري ميرن و يک هفته بعد جواب مثبت ميگيرن توي اون يک هفته دل توي دل جمشيد نبوده که جواب چي ميشه اما با مثبت بودن جواب خيالش راحت ميشه خانواده جمشيد براي بعله برون ميرن خانواده ي بزرگي بودن يعني همه خانواده ي احمدي رو ميشناختن همه احمد احمدي رو به عنوان يه فرد کار خونه دار ميشناختن و همسرش لعيا خانمم يه زن خونه دار بوده جمشيد يه خواهر ديگه هم داشته که از خودش بزرگتر بوده خانواده نگار هم که پدرش بازاري بوده مادرش خونه دار همه روي اسم پدر نگار که اسمش صادق بوده قسم ميخوردن نگار براي پدر مادرش عزيز بوده به خصوص که تک فرزند بوده مادرش فاطمه ديگه بعد از اون هرچي بچه به دنيا مي اورده ميمرده پدرش که خانواده ي احمدي رو ميشناخته و هم نسبت دور فاميلي هم داشتن توي مهموني هاي خانوادگي همديگرو ديده و با هم حرف ميزدن پس بعد از يه تحقيق واينکه دل تنها دخترش با جمشيد بوده قبول ميکنه تنها کسي که با اين ازدواج مخالف بوده فاطمه خانوم مادربزرگم بود اي کاش راه به جايي برده بود اين مخالفت و اونا باهم ازدواج نميکردن واي چي ميشد اما حيف که اين مخالفت راه به جايي نبرد و بعله برون شد و قرار عروسي هم براي دو هفته بعد عيد قربان گذاشته شد جمشيد و نگار از خوشحالي روي پا بند نبودن به هم ميرسيدن به خصوص جمشيد که فکر ميکرد حالا توي اين دو هفته ميتونه با عشقش باشه و بعد از اون براي هميشه با همن و ميگفت حتما نگارم عاشقمه که قبول کرده يا حداقل دوستم داره
روز اولي که قرار بود با هم براي خريد عروسي برن نگار مثل هميشه لباس زيبايي پوشيد ولي ايندفعه بيشتر از دفعه هاي پيش به خودش رسيد ميخواست در نظر جمشيد زيباتر به نظر بياد جمشيد هم به خودش رسيده بود و چون هيچکس نتونسته بود با هاشون بره که در خريد همراهيشون کنه قرار بود تنها باشن جمشيد و نگار اون روز فهميدن که خيلي عاشق همن اونقدر که هر دو وقتي ميخواستن از هم جدا بشن ناراحت بودن اما هر دو به دو هفته بعد و براي هميشه باهم بودن دل خوش کرده بودن وبه هم ياداوري ميکردن
غير از فاطمه مادر بزرگم که دلشوره داشت بقيه همه خوشحال بودن همه توي اين دو هفته هر وقت دور هم جمع ميشدن تا نظرات همدسگرو براي مراسم عروسي کارهاي اون بپرسن واقا خوشحالي توي چهرشون موج ميزد جز فاطمه که وقتي به شوهرش گفته بود بهتر نيست يه مدت ديگه هم صبر کنن.

صادق ميگه منظورت از صبر چيه وسايلي که ما به عنوان جهاز بايد ميگرفتيم که اماده است از طرف اونام که همه چيز اماده شده خونه هم که فردا ميرين بچينين از همه مهمتر نگار و جمشيد که خيلي خوشحالن براي چي بايد صبر کنيم اهان نکنه نميتوني از تک دخترت دل بکني نگران نباش خونش نزديکه هروقت خواست مياد هروقتم تو خواستي ميري اره به خاطر اين ناراحتي فاطمه گفت نه نه مساله من اين نيست بلاخره دخترم يه روز بايد ازدواج کنه حالا جمشيد نه يکي ديگه اما مساله من اينه بهتر نيست يه مدت ديگه اينا به عنوان نامزد بمونن شايد با هم به تفاهم نرسيدن
هنوز حرف فاطمه تموم نشده بود که صادق گفت چي ميگي براي خودت تفاهم چيه مگه نميبيني اينا چطور با هم رفتار ميکنن نفهميدي واسه هم ميميرن حالا جلوي ما رعايت ميکنن ولي تو چشمشون عشقرو ميتوني ببيني نديدي جمشيد بين اين همه دختر که دورش بود نگار انتخاب کرد يا اصلا از اين گذشته دخترت از اين همه خواستگار به تنا کسي که فکر کرد و جواب مثبت داد جمشيد بود اونا توي مهمونيايي که ميرفتيم همکديگرو ميديدن و همديگرو شناختن مثل اينکه يادت رفته دخترت بار اولش نبود جمشيدرو ديده يه اشنايي داشتن که نگار مشکل پسند انتخابش جمشيد بود ديگه هم از اين حرفا نزن ما از هر نظر به هم ميخوريم و از همه مهمتر دخترت با عشق جمشيدرو انتخاب کرده
فاطمه خانوم گفت ولي منظور من عشق نبود منظورم اين بود پس فردا که عشق و عاشقي از سرشون افتاد عيباي همو ميبينن ببين نگار دختر حساسي دوباره صادق گفت خوب منم اينو ميدونم بخاطره همين ميگم با جمشيد خوشبخت ميشه چون اون دوستش داره و نازشو ميکشه اصلا نميذاره ناراحت باش
ولي صادق منظور من اينا نيست ببين جمشيد خيلي پسر خوب واقايي اصلا علاشق نگار ولي ولي چي…اهان فهميدم نکنه بخاطره اينکه نگار پسر فرامرزو رد کرده ناراحتي ببين قبول دارم که شاهرخ پسر خوبيه و تو همين يه برادرو داري دلت ميخواست نگار با شاهرخ ازدواج کنه اما خب نگار نخواست ما که نميتونيم به زور دخترمونو به کسي بديم باشه پس همينجا بحث تموم کن باشه فاطمه مجبور به سکوت شد ولي اين سکوت دليل بر قبول حرف پدربزرگم صادق نبود ولي چون دلش نميخواست بينشون اختلاف پيش بياد چون مادربزرگم برخلاف پدر بزرگم بود که خانواده اي شلوغ داشت پدربزرگم دوتا خواهر با فاصله سني يک سال داشت که از خودش 2 و 3سال کوچيکتر بودن با اسماي امنه و سعيده که هر دو شون با همکاراي خود پدربزرگم ازدواج کرده بودن و هر کدوم صاحب يه دختر ويه پسر بودن و يه برادر که اون شريک پدربزرگم بود به اسم حميد که اون 4 سال از صادق کوچيکتر بود و دو تا پسر داشت ولي مادر بزرگم همون يه برادر که اسمش فرامرز بود داشت که همسرش وقتي شاهرخ به دنيا ميومده مرده و فرامرزم به خاطر عشقي که به سيمين زنش داشته ديگه ازدواج نکرد سيمين اونطور که مادربزرگم تعريف ميکرده زن زيبايي بوده که چشمايي ابي و پوست سفيد واين برخلاف موهاي مشکيش بوده که بهش جذابيت فوق العاده اي ميدادهو علاوه بر اين اخلاق خيلي خوبش بوده که فرامزو عاشق خودش کرده بوده و شاهرخو خودش بزرگ کرد و فاطمه هم علاقه ي زيادي به شاهرخ داشت چون وقتايي که فرارز بايد ميرفت سرکار شاهرخ پيش عمش بود شاهرخ 8 ساله بود که نگار به دنيا اومد نگاري که عزيز همه بود و شاهرخ وقتي اون 16سالش بود از اون خواستگاري کرد چون از همون موقع خواستگاراي زيادي داشت ولي جوابش به شاهرخ منفي بود وتنها کسي که دليل واقعي جواب نگارو ميدونست مادرش مادر بزرگ من بود اره مادربزرگ من بود که ميدونست
شاهرخ وقتي از نگار خواستگاري کرد دانشجوي پزشکي بود اون از نظر طاهري به مادرش رفته بود و قد بلند و هيکل متناسبي که از پدرش به ارث برده بود داشت ارتباط اچتماعي قوي داشت و راحت با همه ارتباط برقرار ميکرد و زن و مرد هيچ فرقي براش نداشت
و ايراد اساسي همينجا بود نگار نميتونست با اون ازدواج کنه چون اصلا دلش نميخواست همسرش جز اون به کس ديگه اي توجه کنه و تازه اون توي روياهاش دلش ميخواست عاشق بشه که شايد اين حسو به شاهرخ نداشته و شايد اصلا نتونسته فرق بين توحه به زناي ديگه و اين که شايد شغلش اينجور ايجاب ميکرده که با خانما هم مجبور به همکلام بودن هست و اگر توجه ميکرده ميفهميده با مردا هم همونطوري بوده اصلا خصوصيتش بوده واي طنين تو چي گيري دادي به اين شاهرخ
اره معلومه که بايد گير بدم بايد بفهمم مادرم چطور شده ايراد شاهرخ ديده ولي ايراد جمشيد پدر منو نديده که همون باعث بدبختيش شده نديدن کور شدن به وسيله ي عشق اره همون که من هيچوقت نچشيدمش نفهميدمش.

رمان_ترس_از_عشق
رمان_ترس_از_عشق

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن