آخرین مطالبملکه عشق

رمان ملکه عشق پارت 1

1 (20%) 1 vote[s]

رمان ملکه عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ملکه عشق از اینجا کلیک کنید

خيلي وقت بود که در به در دنبال يه کار مناسب مي گشتيم ــ من و دختر خاله ام مارال، که يکي از بهترين دوستام بود ــ کاري که با رشته ي تحصيلي مون جور در بياد. ولي کو کار؟ اگه ديدينش سلام منم بهش برسونين. بعد از کلي گشتن و پيدا نکردن ،قرار شد که فربد با يکي از دوستاش که شرکت مهندسي داشت درباره ي من و مارال صحبت کنه. منتظر تماسش بودم. با صداي تلفن از جام پريدم. با دو خودم رو به تلفن رسوندم.
من:
ـ بله؟
صداي فربد رو شنيدم که داشت تند تند واسه خودش حرف مي زد.
فربد:
ـ هي ولوله، کارتون جور شد. هم تو و هم مارال. با شاهين حرف زدم،قبول کرد استخدامتون کنه. به مارالم خبر بده. شب مي يام خونه تون مفصل برات توضيح مي دم. الان سرم خيلي شلوغه، فعلا.
بدون اين که اجازه ي حرف زدن بهم بده، قطع کرد.
خيلي خوشحال شدم. بالاخره اين فربد يه کار مثبت تو کل زندگيش انجام داد.
بلند داد زدم:
ـ مامان، کارمون درست شد.
صداي مامان رو از اتاق شنيدم:
ـ فربد بود؟
من:
ـ آره، خود بي خاصيتش بود.
يادم افتاد که بدون خداحافظي قطع کرده. پسره ي بي ادب. من که اصلا به اين عتيقه نرفتم. براي چي مي گن حلال زاده به دايي اش مي ره؟!
مي دونستم سرش با يکي از دوستاي مونثش گرمه و به خاطر همين زود قطع کرده .مي دونست اگه بهم خبر نده، بد جور بهش گير مي دم و دست از سر کچلش بر نمي دارم.

گوشي رو برداشتم و رفتم تو اتاقم. به خونه ي مارال اينا زنگ زدم. يه بوقم نخورده بود که مارال جواب داد.

مارال:

ـ بنال ببينم چي مي گي؟

من:

ـ سلام خانوم، چته؟ چرا پاچه مي گيري؟

مارال:

ـ عليک، از صبح تا حالا منتظر زنگ اين فربدم.

من:

ـ به من زنگ زد.

مارال:

ـ آره؟ خب جون بکن زودتر بگو ديگه، حالا چي شد؟

من:

ـ دوستش قبول کرده استخداممون کنه. قراره شب بياد خونه مون. طبق معمول سرش شلوغ بود. تو هم پاشو بيا اين جا. مي خوام به رها زنگ بزنم تا بريم يه دوري بزنيم.

مارال با خنده گفت:

ـ اون که هميشه سرش شلوغه. باشه، مي يام. من پشت خطي دارم، باي.

من:

ـ زبان فارسي را پاس بدار. بدرود عزيزم، بدرود.

بعد از صحبت کردن با مارال، به رها زنگ زدم. من و رها و مارال از همون هفت، هشت سالگي يه اکيپ سه نفره بوديم.

جلوي آينه وايستادم و شروع کردم به حرف زدن با خودم. يعني من از پس کار بر مي يام؟ چرا که نه؟ خير سرت بيست و چهار سالته. خجالت بکش دختر. امثال تو واسه خودشون يه پا مديرن. خدا رو شکر، به سرتم زده و داري با خودت حرف مي زني. پاشو برو آماده شو، پاشو که الان رها و مارال مي يان.

بعد از چند دقيقه آماده شدم. از تيپ خودم خوشم اومد. مانتوي طوسي که تا بالاي زانوم بود. شلوار جين خاکستري، شال سفيد، زياد اهل آرايش نبودم، براي همين فقط رژ زدم.

از اتاقم خارج شدم و مامان رو صدا زدم.

من:

ـ مامان؟

مامان:

ـ جانم؟
من:

ـ با رها و مارال مي ريم بيرون يه دوري بزنيم، خداحافظ.

مامان:

ـ باشه، مواظب خودت باش.

در همين حين صداي اف اف اومد. رها و مارال بودن. سريع جواب دادم، گفتم:

ـ بالا نمي ياين؟

رها:

ـ نه!

من:

ـ ماشين آوردين؟

رها:

ـ آره، من آوردم. زود باش، بيا پايين.

من:

ـ اومدم.

کفشام رو پوشيدم و خيلي سريع از پله ها پايين رفتم. در رو باز کردم. ديدم رها يه پاش رو به در ماشين تکيه داده و داره دست به سينه نگام مي کنه. مارال هم دستش رو گذاشته بود رو سقف ماشين و داشت نگام مي کرد.

من:
ـ خوشگل نديدين؟ زياد که منتظر نموندين؟ درسته؟

رها:

ـ خوشگل که جلوت وايستاده، نه ،چطور مگه؟

من:

ـ آخه ژست هر دوتون مث اين علافا و بي حوصله هاست. انگار زيادي منتظر موندين و علف زير پاهاي مبارکتون سبز شده.

مارال:

ـ برو بابا.

من:

ـ الان معني اين برو بابا چي بود؟

قبل از اين که مارال جوابم رو بده، رها گفت:

ـ بچه ها سوار شين. ادامه ي بحث براي تو ماشين.

رها پشت فرمون نشست و مارال بغل دستش. منم عقب نشستم. بعد از اين که حرکت کرديم، رها گفت:

ـ خب بچه ها کجا بريم؟ خريد که ندارين؟ گرسنه تون که نيست؟

من و مارال نگاهي بهم انداختيم و هر دو گفتيم:

ـ نه.

من:
ـ بريم پارک ساعي، موافقين؟

مارال:

ـ من که موافقم. تو چي رها؟

رها:

ـ منم همين طور.

از تو آينه به چهره ي رها خيره شدم. خيلي دوسش داشتم. رها دختر لاغري بود که قد متوسطي داشت. پوست جوگندمي و صاف. موهاي مشکيِ کوتاه. چشماش خيلي ناز بود. با اون چشماي سبزش دل آرين رو برده بود.

اسم نامزد رها، آرين بود. پسر يکي از دوستاي باباش که از چند سال پيش به هم علاقه مند شدن .
حدود دو ماهي مي شد که به هم محرم شده بودن. بين ما سه تا فقط رها نامزد داشت.

مارال هم که کپي فربد بود. همون چشم و ابروي مشکي. همون موهاي مشکي. فقط قد و هيکل و فرم لبشون با هم تفاوت داشت.

مارال با سرکار گذاشتن و دوستي با پسرا خوش بود. منم که اعتقادي به اين مسخره بازيا نداشتم و از هفت دولت آزاد بودم.

رها:

ـ باران حواست کجاست؟ پياده شو.

از ماشين پياده شديم. از پله ها پايين اومديم. و به سمت يکي از نيمکت ها حرکت کرديم. من وسط نشستم، رها و مارالم کنارم.

رها:

ـ کارتون درست شد ديگه؟

منتظر بودم مارال جواب بده ولي صدايي ازش در نيومد. برگشتم سمتش و ديدم به يه جايي داره خيره نگاه مي کنه و اصلا تو باغ نيست.

رد نگاش رو دنبال کردم و به دو تا پسر خوش تيپ و جذاب رسيدم که يه سگ بزرگ و قهوه اي رنگم کنارشون بود. چهره شون رو نمي شد درست ديد. ولي تيپ و هيکلشون حرف نداشت. يکي شون سويي شرت مشکي با يه شلوار خاکستري پوشيده بود. اون يکي هم سر تا پا قهوه اي پوشيده بود. يک پليور و شلوار جين قهوه اي سوخته. اصلا حواسشون به ما نبود و داشتن با سگشون بازي مي کردن و با هم حرف مي زدن. سقلمه اي به مارال زدم که باعث شد از هپروت بيرون بياد.

مارال به سمت من برگشت و با اخم گفت:

ـ چته تو؟

من:

ـ ببخشيدا که دو ساعته محو اون دو تايي، و رو زمين سير نمي کني.

مارال که انگار دوباره ياد اونا افتاده بود و پاچه گيري يادش رفته بود، با ذوق گفت:

ـ واي، مي بيني چه قدر خوش تيپه. واسه خودش تيکه ايه.

من:

ـ خاک عالم تو سرت، دختره ي جلف. خجالت نمي کشي براي پسره اين جوري غش و ضعف مي کني؟ حالا از کدوم خوشت اومده؟ من که عاشق سگِ شدم. خيلي نازه.

مارال:

ـ خاک تو سر خودت، دختره ي از خود راضي. مث اين مادربزرگا مي مونه. دو تا جنتلمن رو ول کردي و عاشق سگِ شدي؟ من از سويي شرت مشکيه خوشم اومده.

حرفش که تموم شد، دوباره برگشت و به جايي که پسرا وايستاده بودن نگاه کرد.

مارال با ناراحتي رو به رها گفت:

اََه، نيستن. رفتن. همش تقصير اين بارانه، که من رو به حرف گرفت.

با بي خيالي مشغول ديد زدن پارک شدم. چند تا پيرمرد روي نيمکت رو به روي ما نشسته و مشغول حرف زدن بودن. سختي زندگي رو مي شد از خطوط روي صورتشون خوند. بعضي هاشون شاد و سرحال، و بعضي ها بي حال و خسته. چشم از پيرمردها گرفتم. به دختر و پسري که دست در دست هم مشغول راه رفتن بودن، نگاه کردم. هر دو کم سن و سال. دختره حدودا سيزده، چهارده ساله بود. و پسره هفده، هيجده ساله. براي هر دو تاسف خوردم. نمي دونستن اين دوستي ها ممکنه چنان ضربه اي به آينده شون بزنه که جبرانش سخت و يا غير ممکن باشه!

با سوال رها، چشم از دختر و پسر گرفتم.

رها:

ـ يکي جواب من رو بده. کارتون درست شد يا نه؟

من:

ـ يکي از دوستاي فربد شرکت مهندسي داره و قبول کرده ما رو استخدام کنه .دو، سه روز ديگه مي ريم براي مصاحبه.

رها:

ـ به سلامتي.

من:

ـ ممنون عزيزم.

يه نگاه به مارال کردم. به خاطر گم کردن پسرا پکر بود.

ديدم رها داره دنبال چيزي مي گرده.

گفتم:

ـ دنبال چي مي گردي؟

رها:

ـ گوشيم. قراره آرين بهم زنگ بزنه. فکر کنم تو ماشين افتاده. باران جونــــــم؟

من:

ـ من آرين نيستما. حتما مي خواي بگي برم گوشيت رو برات بيارم، درسته؟

رها:

ـ جون من برو بيار. چند روزي پاهام درد مي کنه.

از جام بلند شدم و دستم رو به سمت رها دراز کردم، گفتم:

ـ باشه، مي رم. سوييچ رو بده.

رها با خوشحالي صورتم رو بوسيد، و گفت:

ـ عروس بشي عزيزم.

من:

ـ فعلا زوده.

از پله ها بالا رفتم و از پارک خارج و از خيابون رد شدم. در ماشين رو باز کردم. روي صندلي جلو نشستم. صندلي هاي جلو رو کامل گشتم. نبود. پياده شدم و در عقب رو باز کردم. شروع به گشتن کردم. پيداش کردم. زير صندلي بود. از ماشين پياده شدم و درها رو قفل کردم.

داشتم از پله ها پايين مي رفتم که يهو احساس کردم رو زمين و هوا معلقم و تا چند ثانيه ديگه ،کمرم به دو نيم تقسيم شه. جيغ خفيفي کشيدم و خودم رو براي يه درد شديد و بر خورد به زمين آماده کردم، ولي….

به جاي اين که دردي احساس کنم، گرماي فوق العاده و بوي خيلي خوبي رو حس کردم. چشمام بسته بود. بازشون کردم و با دوتا تيله ي عسلي رنگ که چند سانت بيشتر ازم فاصله نداشتن و با نگراني و تعجب نگام مي کردن، رو به رو شدم. يکمي خيره نگاش کردم و بعدش تازه به خودم اومدم. سريع خودم رو از بغلش بيرون کشيدم و ازش فاصله گرفتم. تازه متوجه دوستش شدم که کنارش ايستاده بود. جاي مارال خالي. واي، اينا که همون دوتان.

پسر:

ـ شما حالتون خوبه خانم؟

مي خواستم مثل هميشه راهم رو کج کنم، برم. که يادم افتاد اگه من رو نمي گرفت معلوم نبود چه اتفاقي برام مي افتاد.

من:

ـ بله، مرسي، خوبم.

چشمم به پوست موزي که روي زمين بود، افتاد. پس دليل ليز خوردن من اين بود.

پسره خم شد و سوييچ رو که روي زمين افتاده بود، برداشت و به سمت من گرفت. ازش گرفتم، و گفتم:

ـ ممنون از اين که….

مونده بودم چي بگم، مي گفتم ممنون از اين که بغلم کردي و نذاشتي زمين بخورم!

خودش منظورم رو فهميد. سرش رو تکون داد، و گفت:

ـ خواهش مي کنم، با اجازه.

بعد از اتمام حرفش، به سمت دوستش و سگِ رفت و از پارک خارج شدن.

اين سري با احتياط بيشتر از پله ها پايين اومدم و به سمت جايي که بچه ها نشسته بودن حرکت کردم. به رها و مارال رسيدم. در حال خنديدن بودن. نمي دونستم چرا، ولي نمي خواستم از اتفاقات دقايق پيش با خبر بشن.

من:

ـ من رو فرستادين دنبال پيدا کردن گوشي و خودتون دارين هر هر مي خندين؟

رها:

ـ ديدم مارال افسردگي گرفته. مي خواستم از اين حالت در بياد. گوشيم رو بده.

من:

ـ بچه ها پاشين بريم خونه.

***

مارال:

ـ من مي رم خونه، کلي کار دارم. بعدا بهم بگو فربد بهت چي گفت.

از رها و مارال خداحافظي کردم و زنگ رو زدم. در باز شد. سوار آسانسور شدم و طبقه ي پنجم پياده شدم. کفشاي فربد جلوي در بود. حدود يه هفته اي مي شد که نديده بودمش. براي همين خيلي دلم براش تنگ شده بود. رفتم تو. فربد روي يکي از مبل ها لم داده و درحال شربت خوردن بود. رفتم جلو و محکم صورتش رو بوسيدم.

من:

ـ سلام فربدي، چطوري؟ سرت خلوت شد؟

فربد:

ـ سلام ولوله. تو رو نبينم خوبم. سر من هميشه شلوغه. الانم که اين جام همه ي قرار مدارام رو با کلي خالي بندي بهم زدم. براي همين بايد جواب خيلي ها رو بدم.

من:

ـ بي احساس.

فربد:

ـ بيا بوست کنم عقده اي نشي.

من:

ـ لازم نکرده، توضيحت رو بده و بعد شرت رو کم کن.

فربد:

ـ شرمنده، مي دوني که من چتر باز خوبي هستم. امشب مي خوام شام خونه مون باشم. شايدم شب موندم. اصلا تو چه کاره اي!

من:

ـ من تو رو نشناسم، کي بايد تو رو بشناسه؟ در اين که چتر باز ماهري هستي که شکي نيست. در ضمن تو که نامردي کردي و خونه ات رو از ما جدا کردي. مگه تو نمي دوني من همه کاره ام؟

مامان:

ـ باران، تو که از راه نرسيده شروع کردي. پاشو برو لباسات رو عوض کن.

من:

ـ سلام ماماني، باشه.

هنوزم دلم از دست خونه گرفتن فربد پر بود. خدا مي دونه چه قدر بهش گفتم همين جا بمون و خونه مجردي نگير. ولي کو گوش شنوا؟ مي گفت مي خوام مستقل بشم و از اين حرفا. تا يکي دو هفته سر همين قضيه باهاش قهر بودم. رفتم لباسام رو عوض کردم. يه تيشرت صورتي با يه شلوارک بنفش که تا زير زانوم بود، پوشيدم و از اتاق خارج شدم.

فربدم لباساش رو عوض کرده بود. لباس هاي زيادي خونه ي ما داشت. چون تا قبل از اين که خونه مجردي بگيره، پيش ما زندگي مي کرد. وقتي من و فربد دو ساله بوديم، پدربزرگ و مادربزرگم تو يه تصادف فوت کردن. مامان و بابامم که عاشق فربد بودن، قبول کردن بيارنش پيش خودشون و بزرگش کنن. از همون بچگي رابطه ي صميمانه اي بين من و فربد شکل گرفت. من که خيلي بهش وابسته بودم. البته با مارال هم صميمي بود، اما نه به اندازه ي من. فربد به مامان، آبجي نمي گفت، مي گفت مامان. به بابا هم مي گفت بابا.

فربد:

ـ بيا کنار من بشين ببينمت آتيش پاره.

رفتم کنارش نشستم، و گفتم:

ـ فردا بايد بريم؟

دستش رو انداخت دور شونه ام ،و گفت:

ـ کجا؟

با حرص گفتم:

ـ خونه ي عمو شجاع. شرکت دوستت ديگه.

فربد:

ـ آها، آره، فردا برين که هم ببينتتون و هم باهاتون صحبت کنه.

من:

ـ تو نمي ياي؟

فربد:

ـ نه، کلي کار رو سرم ريخته.

من:

ـ اين دوستت رو از کي مي شناسي؟

فربد:

ـ از اول دبيرستان. يکي از صميمي ترين دوستامه.

صداي باز شدن در اومد. سرم رو بالا گرفتم و بابا رو ديدم که با کليد در رو باز کرده بود و وارد شده بود.

فربد:

ـ سلام بابا، چطورين؟

بابا با لبخند گفت:

ـ سلام پسرم. چه عجب، دلمون خيلي برات تنگ شده بود.

بابا رو به من گفت:

ـ چرا در رو باز نمي کنين؟

من:

ـ شايد مامان آيفون رو بد گذاشته.

مامان با صداي بلندي گفت:

ـ بياين شام بخورين.

بابا:

ـ شما دو تا برين. منم مي رم لباسام رو عوض کنم.

من و فربد رفتيم تو آشپزخونه و با مامان سر ميز نشستيم. بوي قورمه سبزي مستم کرده بود.

من:

ـ فربد، چرا من اين دوستت رو تا حالا نديدم؟

فربد:

ـ چون ايران نبود. تازه از کانادا اومده.

من:

ـ اِ، پس اون ور تحصيل کرده.

فربد:

ـ آره، کارش خيلي خوبه. يک سال نمي شه که برگشته و شرکتش رو تاسيس کرده، ولي کارش خيلي گرفته.

بابا با لبخند کنار مامان نشست و همه شروع به غذا خوردن کرديم.

***

من:

ـ فربد، فردا چه ساعتي بريم؟ آدرس رو بهم بده.

آدرس رو بهم داد، و گفت:

ـ ساعت يازده اون جا باشين. به مارالم بگو.

من:

ـ مرسي، شب همگي بخير.

رفتم تو اتاقم، لباس خوابم رو که يه تاپ و شلوارک بود، پوشيدم. رو تخت دراز کشيدم و دوباره ياد پارک افتادم. حرصم از خودم در اومد. چرا اون قدر دست و پا چلفتي بودم؟ اگه يه ذره با احتياط راه مي رفتم، اون اتفاق نمي افتاد. يه کوچولو هم واسه فردا استرس داشتم. به مارال زنگ زدم و بهش گفتم فردا بايد ساعت يازده اون جا باشيم. گفتم بيا اين جا، و از اين جا بريم. اونم قبول کرد و خداحافظي کرديم. چشمام رو بستم و نفهميدم کي خوابم برد.

احساس کردم يه چيزي داره رو صورتم تکون مي خوره و قلقلکم مي ياد. محکم زدم رو صورتم .
خيلي دردم گرفت. خوب شد هر چي که بود رفت. ولي نه، چند لحظه بعد دوباره اومد. با خودم گفتم نکنه سوسک يا يه حشره باشه. خيلي سريع چشمام رو باز کردم. با ديدن فربد که روي تختم نشسته و با نيش باز نگام مي کرد و پري تو دستش بود از جام پريدم و خواستم بگيرم بزنمش که با خودش مسابقه دو گذاشت و خيلي سريع از اتاق بيرون رفت. با خودم گفتم آخه دختر جون سوسک کجا بود؟ مثلا زمستونه ها. به ساعت نگاه کردم نُه و نيم بود. لبخندي زدم. بعد از تعويض لباسام از اتاق بيرون زدم. ميز صبحونه چيده شده بود و مامان و بابا خونه نبودن. رفته بودن سرکار. فربدم رو يکي از صندلي ها نشسته بود و داشت ريز ريز مي خنديد.

يکي از صندلي ها رو عقب کشيدم و روش نشستم.

من:

ـ هر هر، مردم آزار، ميز رو که تو آماده نکردي؟

فربد:

ـ تقصير خودته، خوابت سنگينه، هر چي صدات کردم بيدار نشدي. مجبور شدم به اين روش بيدارت کنم. شانس آوردي يه پارچ آب روت خالي نکردم. مامان قبل از اين که بره آماده کرده.

تا اومدم جوابش رو بدم، صداي اف اف بلند شد. مارال بود. در رو باز کردم. سه تايي با هم صبحونه خورديم.

فربد:

ـ برو حاضر شو باران. ديرتون مي شه.

خيلي سريع حاضر شدم. از اتاقم بيرون اومدم، و گفتم:

ـ بريم، من حاضرم.

فربد:

ـ نمونه کارا و نقشه هات رو برداشتي؟

من:

ـ يادم رفت.

دوباره رفتم تو اتاق و نمونه کارام رو برداشتم.از ساختمون خارج شديم.

من:

ـ فربد، تو با ما نمي ياي؟

فربد:

ـ ديشبم بهت گفتم، نه. فقط يه چيز، شاهين تو کار خيلي جديه. حواستون رو حسابي جمع کنين ،دست از پا خطا کنين هاپو مي شه و پاچه مي گيره.

من:

ـ استرس نده ديگه.

فربد:

ـ تو و استرس؟ حرفاي عجيب مي شنوم!

من:

ـ برو پي کارت بابا.

فربد:

ـ باشه بابا، چرا مي زني؟

رو به مارال کرد، و گفت:

ـ خداحافظ خانوم حسابدار.

و بعد رو به من گفت:

ـ باي خانوم مهندس.

من:

ـ جوابت رو ندم سنگين تري. بچه که زدن نداره.

با فربد خداحافظي کرديم. سوار ماشينش شد و رفت.
رو به مارال گفتم:

ـ با ماشينت اومدي؟

مارال:

ـ نه، حوصله ي رانندگي نداشتم.

من:

ـ پس وايستا تا من ماشينم رو بيارم .

ماشين رو از پارکينگ بيرون آوردم. مارالم سوار شد. از بچگي عاشق رانندگي بودم. يازده، دوازده ساله که بودم رانندگي رو از بابا ياد گرفتم. بلافاصله بعد از هيجده سالگي ام براي گرفتن گواهي نامه اقدام کردم. بعد از قبولي در رشته ي معماري هم بابا برام ماشين گرفت. دست فرمونم عالي بود. گاهي اوقات که فربد به پيست مي رفت منم همراهش مي رفتم. تو راه کلي با مارال حرف زديم. بالاخره رسيديم. حالا بگرد دنبال جاي پارک. مگه پيدا مي شد؟ کلي دور خودمون چرخيديم تا تونستيم جاي پارک پيدا کنيم. از ماشين پياده شديم. عجب برجي! فکر کنم بيست، بيست و پنج طبقه اي مي شد. وارد شديم. دو تا نگهبان جلوي در نشسته بودن. زمينش از تميزي برق مي زد. به آدرس نگاه کردم. سوار آسانسور شديم و مارال دکمه ي طبقه نوزده رو فشار داد.

خودم رو تو آينه ي آسانسور نگاه کردم.تيپم خوب، ولي تا حدودي اداري بود. مقنعه سرم کرده و تيپ مشکي زده بودم. بيشتر اوقات شال سرم مي کردم. با مقنعه خيلي قيافه ام عوض مي شد. به چشماي طوسي ام خيره شدم و تو دلم گفتم:از همين الان که جوجه مهندسي، واسه موفقيت بجنگ ،تا به مراحل بالاتر برسي. مطمئنم که پيروز مي شي .

آسانسور وايستاد.

مارال:

ـ خود شيفته جان، کم به خودت نگاه کن. خوشگلي بابا!
همين طور که به آينه خيره بودم، گفتم:

ـ فکر کردي همه مث خودتن؟ خودم مي دونم خوشگلم.

مارال:

ـ بيا، مي گم خود شيفته اي، مي گي نه.

دست از نگاه کردن به خودم کشيدم و اومديم بيرون.

مي خواستم حرصش رو در بيارم، به خاطر همين گفتم:

ـ من واقع بينم نه خود شيفته.

مارال:

ـ آها، اين يعني اين که تو واقعا خوشگلي؟

يهو يادم اومد که ما فاميلي اين آقا هاپوکومار رو نمي دونيم. بدون اين که جواب مارال رو بدم ،گفتم:

ـ مارال، يه زنگ بزن فربد، فاميلي اين آقا هاپو رو بپرس.

مارال:

ـ فاميلي اش هم نمي دونيم. معمولا همه دنبال اسم رييس مي گردن ولي ما دنبال فاميلي جناب رييسي ام. کلا با همه فرق داريم. جالب و در عين حال مسخره اس.

به فربد زنگ زد و بعد از قطع کردن گوشي، گفت:

ـ چه قدر قطع و وصل شد. آرشام. فاميلي اش آرشامه.

زير لب شروع به خوندن سر درا کردم:
ـ مدير داخلي، معاونت، مديرکل و، و، و.

جلوي در اتاق مدير کل وايستاديم. نگاهي به ساعتم کردم. يازده و ده دقيقه بود. ياد حرف فربد افتادم:«شاهين تو کار خيلي جديه» با خودم گفتم: پس حتما مقرراتي هم هست و به نظم اهميت مي ده. اي واي، روز اول با ده دقيقه تاخير. اگه شلوغ نبود و جاي پارک پيدا مي کرديم، اون قدر دور خودمون نمي گشتيم و زودتر مي رسيديم. تقه اي به در زدم. بعد از چند ثانيه در باز و دختر ظريفي نمايان شد.

دختر در حالي که دستگيره ي در رو در دست گرفته بود، گفت:

ـ سلام، بفرمايين.

من:

ـ سلام خانوم. ما براي مصاحبه اومديم. يکي از آشناهاي آقاي آرشاميم.

ديگه نگفتم خواهر زاده هاي دوست صميمي آقاي آرشاميم.

دختر با تعجب ابرو هاش رو بالا داد، و گفت:

ـ آقاي آرشام؟ ما اين جا آقاي آرشام نداريم!

قبل از اين که حرفي بزنم، صدايي محکم، آشنا و پر صلابتي از پشت در گفت:

ـ خانوم اميدي، چي شده؟ اتفاقي افتاده؟

اميدي:

ـ خانوما مي گن با آقاي آرشام کار دارن، ولي ما که شخصي به اسم آرشام نداريم.

مرد:

ـ اجازه بدين بيان تو.

دختر يا همون خانوم اميدي در رو باز کرد. وارد اتاق شديم. پسره اون طرف اتاق داشت با يکي از مهندسا سر يه نقشه اي صحبت مي کرد و اصلا حواسش به ما نبود.

محو دکوراسيون، ترکيب رنگ کاغذ ديواريا، معماري داخلي و کوبلن هايي که به ديوار زده شده بود، شدم. کاغذ ديواريا ترکيبي از همه رنگ ها بود. با اين که يکم طرحش شلوغ بود اما براي اين مکان و اين دکوراسيون فوق العاده زيبا بود.

ما تو يه اتاق خيلي بزرگ بوديم. اتاقي که شش تا در داشت، که اين درها به اتاق هاي ديگه راه داشتند.

سمت راست اتاق، يه ميز مشکي پايه کوتاه با مبل هايي به رنگ سفيد که احاطه اش کرده بودن ،قرار داشت .کوسن مبل ها شيري رنگ و سمت چپم، ميز منشي بود.

سقف به شکل خيلي زيبايي طراحي شده بود. رنگ لوستر ها و لامپ ها، تاثير زيادي روي رنگ، و زيبايي خاصي که در اتاق وجود داشت، گذاشته بود.

به کوبلن ها نگاه کردم. يکي از يکي قشنگ تر بودن. يکي شون تصوير لبخند موناليزا و ديگري تصوير شام آخر که هر دو از معروف ترين و برترين آثار لئوناردو داوينچي هستن، بود.

در حال ديد زدن اطراف بودم که صداي همون مرد رو از پشت سرم شنيدم.

مرد:

ـ خانوم، بفرمايين با کي کار داشتين؟

قبل از اين که برگردم، دو تا تيله به رنگ عسل و آغوشي گرم جلوي چشمام اومد. بوي عطري سرد و فوق العاده رو حس کردم.

برگشتم. درسته، صاحب همون چشم ها بود. چشم هايي که با پوست برنزه اش جلوه ي بيشتري داشت. با تعجب نگاش کردم. اونم همين طور. ولي خيلي سريع خودش رو جمع و جور کرد و به حالت عادي اش برگشت.

مرد:

ـ بنده شاهين آرام هستم، مدير شرکت.

يکم فکر کردم. اي واي، تازه فهميدم چه گندي زديم. يه نگا به مارال انداختم. مشخص بود که شاهين رو نشناخته. بيا، الان مي گه اينا چه قدر خنگن، يه اسم رو نمي تونن درست حفظ کنن. روز اول فاميلي اش رو هم اشتباه گفتيم.

اي فربد، ايشالا که بري تو ديوار و از ريخت و قيافه بيفتي، بعدشم اون دوست دخترات ولت کنن و ،و، و. شايدم فربد درست گفته و مارال اشتباه شنيده.

همين طور که داشتم تو دلم فربد رو نفرين مي کردم و حرص مي خوردم، صداي جناب آرام رو شنيدم:

ـ خب، من منتظرم.

تو دلم گفتم: ببين اين چه قدر بي کاره که داره ما رو سين جيم مي کنه. مثلا مدير شرکته. دوباره در جواب خودم گفتم: البته حقم داره. بايد بدونه اين آرشام کيه که ما داريم تو شرکتش دنبالش مي گرديم.

من:

ـ ما خواهر زاده هاي فربديم. من واقعا معذرت مي خوام که اسم فاميلي تون رو اشتباه گفتم.

مرد:

ـ آها، من فکر کردم ديگه نمي ياين. چون حدود ده، پونزده دقيقه اي دير کردين.

تو دلم گفتم:

ـ پسره ي پررو، يه خواهش مي کنم نگفت.

منشي داشت هاج و واج ما رو نگاه مي کرد.

آرام:

ـ بفرمايين اتاق من.

رو به منشي ادامه داد:

ـ بگين سه تا فنجون قهوه بيارن.

نمي دونم چرا مارال لالموني گرفته بود. وارد اتاقش شديم. اتاقشم مثل فضاي بيرون محو کننده و بزرگ بود. کاغذ ديواري اش ترکيبي از سفيد، مشکي و قرمز بود، سقف هم همين طور. احتمال دادم که اين طراحي و دکوراسيون، حاصل تلاش يک دکوراتور بايد باشه.

تيپ طوسي زده بود. يک پليور طوسي روشن و يه شلوار تيره تر از پليورش.نشست پشت ميزش .
ميز و صندلي اش خيلي بزرگ بود. دو تاي من رو صندلي اش جا مي شد. يه کم جا به جا شد .
دستش رو بهم قلاب کرد و روي ميز گذاشت.

رو به من گفت:

ـ خانوم….

گفتم:

ـ بلوکات هستم.

آرام:

ـ خانوم بلوکات، شما نمونه اي از کاراتون رو براي من آوردين؟

از جام بلند شدم و نمونه نقشه هايي که همراهم بود رو جلوش گذاشتم. يه نگاه بهم کرد و شروع به ديدن نقشه ها کرد. برق تحسين رو مي شد تو چشماش خوند. منتظر بودم الان بگه کارتون عاليه.
سرش رو از رو نقشه ها بلند کرد و خيلي بي تفاوت گفت:

ـ کارتون بد نيست. متوسط رو به بالاست.

تو دلم گفتم: مرده شور نظر دادنت رو ببرن. متوسط رو به بالا! آخه اينم شد نظر؟ مي مردي بگي خوبه حسود؟

پا برهنه دويد تو افکارم و گفت:

ـ خب شما دو نفر از فردا مشغول به کار شين.

اصلا متوجه صحبت کردنش با مارال نشده بودم.

آرام:

ـ شما بايد سر ساعت تعيين شده اين جا باشين. نه مثل امروز که پونزده دقيقه اي دير اومدين. يک دقيقه هم نبايد تاخيري انجام بشه. خيلي از اين تاخير ها سبب اخراج تعداد زيادي از کارمند هاي ما شده.

رو به من گفت:

ـ اتاق شما، رو به روي اين بخشه.

به مارال هم گفت که طبقه ي ششم.

منظورش از اين بخش چي بود؟

بعد از خوردن قهوه که تو فنجون هاي ظريفي ريخته شده بود، از جامون بلند شديم. اونم فقط از رو صندلي اش بلند شد. به خودش زحمت نداد تا دم در بياد.

آرام:

ـ فردا، راس ساعت هشت صبح بايد اين جا باشين.

روي کلمه ي راس تاکيد کرد.

من:

ـ حتما، خدانگهدار.

آرام:

ـ خدانگهدار خانوم ها.

از اتاقش بيرون اومديم. با منشي خداحافظي کرديم و از در خارج شديم. وارد راهرو شديم. سر در اتاق رو به رويي آقا هاپو رو ديدم، مهندسي. پس اتاقم اين جا بود.

تو دلم گفتم: چه غم انگيز، دقيقا رو به روي اتاق اين عتيقه اس.

همراه مارال سوار آسانسور شديم.

مارال با ناراحتي گفت:

ـ چه قدر بد که پيش هم نيستيم. با اين وضع فکر نکنم بتونم تو ساعات اداري يه سر بهت بزنم.

من:

ـ کدوم وضع؟

مارال:

ـ چرا خنگ بازي در مي ياري؟ طبقات من و تو با هم فرق مي کنه، تو نوزده، من شيش. در ضمن اتاق تو درست رو به روي اتاق اين ابوالهله. دست از پا خطا کني فهميده.
من:

ـ حيف از ابوالهل، ابوالهل به اون خوشگلي.

از حق نگذريم اين شاهينم خيلي جذاب و دختر کش بود، ولي متاسفانه اخلاق نداشت. من خواستم يه چيزي بگم که گفته باشم!

با رسيدن آسانسور به طبقه ي اول، پياده شديم. با گفتن خسته نباشيد به نگهبان ها از ساختمان خارج شديم. سوار ماشين شديم و به سمت خونه حرکت کرديم.

من:

ـ تو چرا لالموني گرفته بودي؟

مارال:

ـ نمي دونم، ابهتش من رو گرفته بود. عجب آدم مزخرفيه!

من:

ـ چرا؟

مارال:

ـ چرا چي؟

من:

ـ زهرمار، تو مي گي آدم مزخرفي بود. منم مي گم چرا مزخرف بود؟

مارال:

ـ با دوتا خانوم با شخصيت و محترم که اين جوري رفتار نمي کنن. زده رو دست هر چي کوه يخه. من:

ـ درسته که زيادي بد اخلاقه، اما اون بايد اين جوري باشه تا بتونه شرکتش رو جمع و جور کنه. اگه اين طوري نباشه که هيچي. اونم با تيپ و قيافه اي که اين داره.

مارال:

ـ بي خيال بابا، به من و تو چه، بيچاره زن و بچه اش.

من:

ـ طفلکي زنش. با چه کسي مي خواد زندگي کنه.

يهو ياد گندي که زده بوديم افتادم.

من:

ـ من اين فربد رو ريز ريز مي کنم!

مارال:

ـ چرا؟

من:

ـ امروز چرا اين قدر چرا، چرا مي کني؟ خب به خاطر سوتي که سر فاميلي جناب داديم مي گم ديگه.

مارال:

ـ آها، بايد عوضش کنه. تنها چيزي که بهش نمي خوره، آرامش و آرام بودنه.

من:
ـ مي ياي خونه ي ما؟

مارال:

ـ نه بابا، کلي کار دارم.

مارال رو رسوندم و خودم رفتم خونه. مامان اينا نبودن. از فردا بايد کارم رو تو شرکت اون ابوالهل شروع مي کردم.

رفتم حموم. بعد از دوش گرفتن با آب گرم و پوشيدن لباسام، دفتر خاطراتم رو برداشتم، نشستم رو تختم و شروع به نوشتن اتفاقات اون روز کردم. از وارد شدن به اتاقش و معماري ساختمون تا خداحافظي مون و اين که اتاقم رو به روي اتاقشه.

با صداي تلفن از اتاقم خارج شدم. شماره ي فربد بود.

من:

ـ ها، مزاحم؟

فربد:

ـ ها يعني چي؟ دختره ي بي ادب. تقصير من بود که به شاهين معرفي تون کردم.

من:

ـ ها، يعني اگه بياي اين جا کله ي مبارکت رو مي کنم.

فربد:

ـ براي چي؟

با خودم گفتم: خوب شد نگفت چرا؟

من:

ـ يه کم به مغزت فشار بيار شايد فهميدي.

کمي مکث کرد و بعد گفت:

ـ نتيجه اي حاصل نشد.

من:

ـ مي دونستم، آخه تو مغزت چيزي نيست که، پوکه پوکه. تا فردا هم فکر مي کردي نتيجه نمي داد.

فربد:

ـ چه قدر چرت و پرت مي گي. شاهين چي بهتون گفت؟

من:

ـ از فردا بايد بريم. چرا فاميلي اش رو اشتباه گفتي؟

فربد:

ـ به سلامتي، من اشتباه نگفتم. احتمالا مارال بد شنيده. کاري نداري؟

من:

ـ دوباره سرت شلوغ شد، نه؟

فربد:

ـ زدي به هدف، باي.

حوصله ام سر رفته بود. بي کار و علاف تو خونه نشسته بودم. و در و ديوار رو نگا مي کردم. مي خواستم به رها زنگ بزنم که يادم افتاد قراره بره خونه ي آرين اينا، بي خيال شدم. چون اگه الان زنگ مي زدم، نقش خروس بي محل رو بازي مي کردم.

موهام هنوز خيس بود. رفتم سشوار رو برداشتم. دو شاخه رو به پريز زدم. شروع به خشک کردنشون کردم. موهام خيلي زياد و نرم و رنگشون پر کلاغي، همراه با رگه هاي طلايي بود. رگه هايي که نماي جالبي تو اون سياهي داشت. تا گودي کمرم مي رسيدن. هميشه از موي کوتاه بدم ميومد، براي همين از بچگي گذاشتم موهام بلند شه. هر ماه چند سانت کوتاه شون مي کردم تا مو خوره نگيرن.

صداي مامان رو به زور شنيدم:

ـ باران، باران جان، کجايي دخترم؟

سشوار رو خاموش کردم و از اتاقم خارج شدم.

من:

ـ سلام مامان، خسته نباشيد.

مامان:

ـ سلام، ممنون عزيزم. رفتين پيش دوست فربد؟

من:

ـ بله، قرار شد از فردا مشغول به کار بشيم.

مامان:

ـ به سلامتي، موفق باشين.

من:
ـ ممنون.

دقايقي بعد از مامان، بابا هم اومد. ساعت حدود نُُه و نيم بود، که شام خورديم. بعد از جمع کردن ميز و شستن ظرف ها، به طرف اتاقم رفتم. رو تختم دراز کشيدم و به تيپ و قيافه ي شاهين فکر کردم.

موهاي قهوه اي کوتاه که تا زير گوشاش بود. لب هاي قلوه اي به رنگ قرمز، فک تقريبا پهن، قد بلند، فکر کنم دو متر يا صد و نود سانتي مي شد. هيکلي ورزيده و سينه اي پهن. به نظرم بسکتبال و تناسب اندام کار کرده بود. صداش هم بم و بسيار گوش نواز بود.

ساعت گوشيم رو چک کردم. براي ساعت هفت کوکش کرده بودم. سرم رو گذاشتم رو بالشم .
چشمام آروم آروم بسته شدن و به خواب رفتم.

با صداي گوشيم از جام پريدم. به زور نيم خيز شدم. گوشيم روي ميز کامپيوترم بود. با چشم هاي بسته شروع به دست کشيدن رو ميز کردم. بالاخره پيداش کردم. بدون نگاه کردن به شماره با چشم هاي بسته و صداي خواب آلود، گفتم:

ـ بله؟

مارال:

ـ پاشو، چه قدر مي خوابي. ديرمون مي شه ها. نرفته اخراجمون مي کنه.

مثل فنر از جام پريدم و رو تخت نشستم.

من:

ـ مگه ساعت چنده؟

مارال:

ـ شستم رو بنده. فعلا خيسه، خشک شد بهت مي گم. يه ربع به هفت.
من:

ـ مسخره، مي خواستم يه ربع ديگه بخوابم.

مارال:

ـ مي يام دنبالت، باي.

گوشي رو قطع کردم و اداي مارال رو در آوردم:

ـ باي.

از رو تخت بلند شدم. مامان و بابا هم بيدار شده بودن و در حال صبحونه خوردن بودن.

من:

ـ سلام، صبح بخير.

مامان:

ـ بيدار شدي عزيزم، مي خواستم بيام بيدارت کنم.

من:

ـ مارال خروس زنگ زد، بيدارم کرد.

بعد از شستن دست و صورتم، رفتم براي خودم چاي ريختم و سر ميز نشستم. ساعت حدود هفت و نيم بود که مارال اومد دنبالم. از خونه خارج و سوار ماشين مارال شدم. تا رسيدن به شرکت کلي با هم حرف زديم.

مارال:

ـ کار کردن با اين آرام خيلي سخته. بايد هميشه مطيعش باشي.
من:

ـ من نمي تونم مطيع کسي باشم.

سه دقيقه از هشت گذشته بود که رسيديم. سوار آسانسور شديم. باهم خداحافظي کرديم و مارال پياده شد. از آسانسور که پياده شدم به سمت اتاقي که جناب آرام گفته بود، محله کارمه، حرکت کردم. دستم رو رو دستگيره ي در گذاشتم تا بازش کنم که صداش رو از پشت سرم شنيدم:

ـ سلام خانوم.

من:

ـ سلام جناب.

يا حضرت…. اخماش رو نگاه کن!

آرام:

ـ روز اول با سه دقيقه تاخير؟

با خونسردي گفتم:

ـ الان اتفاقي افتاده؟

آرام با صدايي که رگه هايي از عصبانيت توش بود، گفت:

ـ اين قانون اين جاست خانوم، شما بايد سر ساعت اين جا باشين.

با پررويي تمام به چشماش نگاه کردم. بدون اين که حرف ديگه اي بزنه روش رو بر گردوند و به اتاقش رفت. منم وارد اتاقم شدم. بدون توجه کردن به اطراف روي اولين صندلي نشستم. از اين که اتاقم درست رو به روي اتاقش قرار داشت، غصه ام گرفته بود.

با خودم گفتم: يعني من هر روز بايد قيافه اخمو و اخلاق سگيِ اين رو تحمل کنم؟ چه قدر بد. از الان مي تونم بحث هايي که با هم خواهيم داشت رو پيش بيني کنم. از بس که همه جلوش خم و راست شدن و سرشون رو پايين انداختن، فکر کرده کيه. پسره ي مغرور از خود راضي.

با صداي در سرم رو بلند کردم و چشمم به يه دختر ظريف و خوشگل افتاد.

تقريبا هم سن و سال خودم يا يه کم کوچکتر بود. يه کم با تعجب بهم نگاه کرد، گفت:

ـ سلام.

دانلود_رمان_ملکه_عشق
رمان_ملکه_عشق

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن