آخرین مطالبصفحه اصلیلیست کامل رمان هاملکه عشق

رمان ملکه عشق

رمان ملکه عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ملکه عشق از اینجا کلیک کنید

آپتایم:هر روز ساعت18

قسمتی از رمان:

ملکه عشق

خيلي وقت بود که در به در دنبال يه کار مناسب مي گشتيم ــ من و دختر خاله ام مارال، که يکي از بهترين دوستام بود ــ کاري که با رشته ي تحصيلي مون جور در بياد. ولي کو کار؟ اگه ديدينش سلام منم بهش برسونين. بعد از کلي گشتن و پيدا نکردن ،قرار شد که فربد با يکي از دوستاش که شرکت مهندسي داشت درباره ي من و مارال صحبت کنه. منتظر تماسش بودم. با صداي تلفن از جام پريدم. با دو خودم رو به تلفن رسوندم.
من:
ـ بله؟
صداي فربد رو شنيدم که داشت تند تند واسه خودش حرف مي زد.
فربد:
ـ هي ولوله، کارتون جور شد. هم تو و هم مارال. با شاهين حرف زدم،قبول کرد استخدامتون کنه. به مارالم خبر بده. شب مي يام خونه تون مفصل برات توضيح مي دم. الان سرم خيلي شلوغه، فعلا.
بدون اين که اجازه ي حرف زدن بهم بده، قطع کرد.
خيلي خوشحال شدم. بالاخره اين فربد يه کار مثبت تو کل زندگيش انجام داد.
بلند داد زدم:
ـ مامان، کارمون درست شد.
صداي مامان رو از اتاق شنيدم:
ـ فربد بود؟
من:
ـ آره، خود بي خاصيتش بود.
يادم افتاد که بدون خداحافظي قطع کرده. پسره ي بي ادب. من که اصلا به اين عتيقه نرفتم. براي چي مي گن حلال زاده به دايي اش مي ره؟!
مي دونستم سرش با يکي از دوستاي مونثش گرمه و به خاطر همين زود قطع کرده .مي دونست اگه بهم خبر نده، بد جور بهش گير مي دم و دست از سر کچلش بر نمي دارم.

گوشي رو برداشتم و رفتم تو اتاقم. به خونه ي مارال اينا زنگ زدم. يه بوقم نخورده بود که مارال جواب داد.

مارال:

ـ بنال ببينم چي مي گي؟

من:

ـ سلام خانوم، چته؟ چرا پاچه مي گيري؟

مارال:

ـ عليک، از صبح تا حالا منتظر زنگ اين فربدم.

من:

ـ به من زنگ زد.

مارال:

ـ آره؟ خب جون بکن زودتر بگو ديگه، حالا چي شد؟

من:

ـ دوستش قبول کرده استخداممون کنه. قراره شب بياد خونه مون. طبق معمول سرش شلوغ بود. تو هم پاشو بيا اين جا. مي خوام به رها زنگ بزنم تا بريم يه دوري بزنيم.

مارال با خنده گفت:

ـ اون که هميشه سرش شلوغه. باشه، مي يام. من پشت خطي دارم، باي.

من:

ـ زبان فارسي را پاس بدار. بدرود عزيزم، بدرود.

بعد از صحبت کردن با مارال، به رها زنگ زدم. من و رها و مارال از همون هفت، هشت سالگي يه اکيپ سه نفره بوديم.

جلوي آينه وايستادم و شروع کردم به حرف زدن با خودم. يعني من از پس کار بر مي يام؟ چرا که نه؟ خير سرت بيست و چهار سالته. خجالت بکش دختر. امثال تو واسه خودشون يه پا مديرن. خدا رو شکر، به سرتم زده و داري با خودت حرف مي زني. پاشو برو آماده شو، پاشو که الان رها و مارال مي يان.

بعد از چند دقيقه آماده شدم. از تيپ خودم خوشم اومد. مانتوي طوسي که تا بالاي زانوم بود. شلوار جين خاکستري، شال سفيد، زياد اهل آرايش نبودم، براي همين فقط رژ زدم.

از اتاقم خارج شدم و مامان رو صدا زدم.

من:

ـ مامان؟

مامان:

ـ جانم؟
من:

ـ با رها و مارال مي ريم بيرون يه دوري بزنيم، خداحافظ.

مامان:

ـ باشه، مواظب خودت باش.

در همين حين صداي اف اف اومد. رها و مارال بودن. سريع جواب دادم، گفتم:

ـ بالا نمي ياين؟

رها:

ـ نه!

من:

ـ ماشين آوردين؟

رها:

ـ آره، من آوردم. زود باش، بيا پايين.

من:

ـ اومدم.

کفشام رو پوشيدم و خيلي سريع از پله ها پايين رفتم. در رو باز کردم. ديدم رها يه پاش رو به در ماشين تکيه داده و داره دست به سينه نگام مي کنه. مارال هم دستش رو گذاشته بود رو سقف ماشين و داشت نگام مي کرد.

من:
ـ خوشگل نديدين؟ زياد که منتظر نموندين؟ درسته؟

رها:

ـ خوشگل که جلوت وايستاده، نه ،چطور مگه؟

من:

ـ آخه ژست هر دوتون مث اين علافا و بي حوصله هاست. انگار زيادي منتظر موندين و علف زير پاهاي مبارکتون سبز شده.

مارال:

ـ برو بابا.

من:

ـ الان معني اين برو بابا چي بود؟

قبل از اين که مارال جوابم رو بده، رها گفت:

ـ بچه ها سوار شين. ادامه ي بحث براي تو ماشين.

رها پشت فرمون نشست و مارال بغل دستش. منم عقب نشستم. بعد از اين که حرکت کرديم، رها گفت:

ـ خب بچه ها کجا بريم؟ خريد که ندارين؟ گرسنه تون که نيست؟

من و مارال نگاهي بهم انداختيم و هر دو گفتيم:

ـ نه.

من:
ـ بريم پارک ساعي، موافقين؟

مارال:

ـ من که موافقم. تو چي رها؟

رها:

ـ منم همين طور.

از تو آينه به چهره ي رها خيره شدم. خيلي دوسش داشتم. رها دختر لاغري بود که قد متوسطي داشت. پوست جوگندمي و صاف. موهاي مشکيِ کوتاه. چشماش خيلي ناز بود. با اون چشماي سبزش دل آرين رو برده بود.

اسم نامزد رها، آرين بود. پسر يکي از دوستاي باباش که از چند سال پيش به هم علاقه مند شدن .
حدود دو ماهي مي شد که به هم محرم شده بودن. بين ما سه تا فقط رها نامزد داشت.

مارال هم که کپي فربد بود. همون چشم و ابروي مشکي. همون موهاي مشکي. فقط قد و هيکل و فرم لبشون با هم تفاوت داشت.

مارال با سرکار گذاشتن و دوستي با پسرا خوش بود. منم که اعتقادي به اين مسخره بازيا نداشتم و از هفت دولت آزاد بودم.

رها:

ـ باران حواست کجاست؟ پياده شو.

از ماشين پياده شديم. از پله ها پايين اومديم. و به سمت يکي از نيمکت ها حرکت کرديم. من وسط نشستم، رها و مارالم کنارم.

رها:

ـ کارتون درست شد ديگه؟

منتظر بودم مارال جواب بده ولي صدايي ازش در نيومد. برگشتم سمتش و ديدم به يه جايي داره خيره نگاه مي کنه و اصلا تو باغ نيست.

رد نگاش رو دنبال کردم و به دو تا پسر خوش تيپ و جذاب رسيدم که يه سگ بزرگ و قهوه اي رنگم کنارشون بود. چهره شون رو نمي شد درست ديد. ولي تيپ و هيکلشون حرف نداشت. يکي شون سويي شرت مشکي با يه شلوار خاکستري پوشيده بود. اون يکي هم سر تا پا قهوه اي پوشيده بود. يک پليور و شلوار جين قهوه اي سوخته. اصلا حواسشون به ما نبود و داشتن با سگشون بازي مي کردن و با هم حرف مي زدن. سقلمه اي به مارال زدم که باعث شد از هپروت بيرون بياد.

مارال به سمت من برگشت و با اخم گفت:

ـ چته تو؟

من:

ـ ببخشيدا که دو ساعته محو اون دو تايي، و رو زمين سير نمي کني.

مارال که انگار دوباره ياد اونا افتاده بود و پاچه گيري يادش رفته بود، با ذوق گفت:

ـ واي، مي بيني چه قدر خوش تيپه. واسه خودش تيکه ايه.

من:

ـ خاک عالم تو سرت، دختره ي جلف. خجالت نمي کشي براي پسره اين جوري غش و ضعف مي کني؟ حالا از کدوم خوشت اومده؟ من که عاشق سگِ شدم. خيلي نازه.

مارال:

ـ خاک تو سر خودت، دختره ي از خود راضي. مث اين مادربزرگا مي مونه. دو تا جنتلمن رو ول کردي و عاشق سگِ شدي؟ من از سويي شرت مشکيه خوشم اومده.

حرفش که تموم شد، دوباره برگشت و به جايي که پسرا وايستاده بودن نگاه کرد.

مارال با ناراحتي رو به رها گفت:

اََه، نيستن. رفتن. همش تقصير اين بارانه، که من رو به حرف گرفت.

با بي خيالي مشغول ديد زدن پارک شدم. چند تا پيرمرد روي نيمکت رو به روي ما نشسته و مشغول حرف زدن بودن. سختي زندگي رو مي شد از خطوط روي صورتشون خوند. بعضي هاشون شاد و سرحال، و بعضي ها بي حال و خسته. چشم از پيرمردها گرفتم. به دختر و پسري که دست در دست هم مشغول راه رفتن بودن، نگاه کردم. هر دو کم سن و سال. دختره حدودا سيزده، چهارده ساله بود. و پسره هفده، هيجده ساله. براي هر دو تاسف خوردم. نمي دونستن اين دوستي ها ممکنه چنان ضربه اي به آينده شون بزنه که جبرانش سخت و يا غير ممکن باشه!

با سوال رها، چشم از دختر و پسر گرفتم.

رها:

ـ يکي جواب من رو بده. کارتون درست شد يا نه؟

من:

ـ يکي از دوستاي فربد شرکت مهندسي داره و قبول کرده ما رو استخدام کنه .دو، سه روز ديگه مي ريم براي مصاحبه.

رها:

ـ به سلامتي.

من:

ـ ممنون عزيزم.

يه نگاه به مارال کردم. به خاطر گم کردن پسرا پکر بود.

ديدم رها داره دنبال چيزي مي گرده.

گفتم:

ـ دنبال چي مي گردي؟

رها:

ـ گوشيم. قراره آرين بهم زنگ بزنه. فکر کنم تو ماشين افتاده. باران جونــــــم؟

من:

ـ من آرين نيستما. حتما مي خواي بگي برم گوشيت رو برات بيارم، درسته؟

رها:

ـ جون من برو بيار. چند روزي پاهام درد مي کنه.

از جام بلند شدم و دستم رو به سمت رها دراز کردم، گفتم:

ـ باشه، مي رم. سوييچ رو بده.

رها با خوشحالي صورتم رو بوسيد، و گفت:

ـ عروس بشي عزيزم.

من:

ـ فعلا زوده.

از پله ها بالا رفتم و از پارک خارج و از خيابون رد شدم. در ماشين رو باز کردم. روي صندلي جلو نشستم. صندلي هاي جلو رو کامل گشتم. نبود. پياده شدم و در عقب رو باز کردم. شروع به گشتن کردم. پيداش کردم. زير صندلي بود. از ماشين پياده شدم و درها رو قفل کردم.

داشتم از پله ها پايين مي رفتم که يهو احساس کردم رو زمين و هوا معلقم و تا چند ثانيه ديگه ،کمرم به دو نيم تقسيم شه. جيغ خفيفي کشيدم و خودم رو براي يه درد شديد و بر خورد به زمين آماده کردم، ولي….

به جاي اين که دردي احساس کنم، گرماي فوق العاده و بوي خيلي خوبي رو حس کردم. چشمام بسته بود. بازشون کردم و با دوتا تيله ي عسلي رنگ که چند سانت بيشتر ازم فاصله نداشتن و با نگراني و تعجب نگام مي کردن، رو به رو شدم. يکمي خيره نگاش کردم و بعدش تازه به خودم اومدم. سريع خودم رو از بغلش بيرون کشيدم و ازش فاصله گرفتم. تازه متوجه دوستش شدم که کنارش ايستاده بود. جاي مارال خالي. واي، اينا که همون دوتان.

پسر:

ـ شما حالتون خوبه خانم؟

مي خواستم مثل هميشه راهم رو کج کنم، برم. که يادم افتاد اگه من رو نمي گرفت معلوم نبود چه اتفاقي برام مي افتاد.

من:

ـ بله، مرسي، خوبم.

چشمم به پوست موزي که روي زمين بود، افتاد. پس دليل ليز خوردن من اين بود.

پسره خم شد و سوييچ رو که روي زمين افتاده بود، برداشت و به سمت من گرفت. ازش گرفتم، و گفتم:

ـ ممنون از اين که….

مونده بودم چي بگم، مي گفتم ممنون از اين که بغلم کردي و نذاشتي زمين بخورم!

خودش منظورم رو فهميد. سرش رو تکون داد، و گفت:

ـ خواهش مي کنم، با اجازه.

بعد از اتمام حرفش، به سمت دوستش و سگِ رفت و از پارک خارج شدن.

اين سري با احتياط بيشتر از پله ها پايين اومدم و به سمت جايي که بچه ها نشسته بودن حرکت کردم. به رها و مارال رسيدم. در حال خنديدن بودن. نمي دونستم چرا، ولي نمي خواستم از اتفاقات دقايق پيش با خبر بشن.

من:

ـ من رو فرستادين دنبال پيدا کردن گوشي و خودتون دارين هر هر مي خندين؟

رها:

ـ ديدم مارال افسردگي گرفته. مي خواستم از اين حالت در بياد. گوشيم رو بده.

من:

ـ بچه ها پاشين بريم خونه.

***

مارال:

ـ من مي رم خونه، کلي کار دارم. بعدا بهم بگو فربد بهت چي گفت.

از رها و مارال خداحافظي کردم و زنگ رو زدم. در باز شد. سوار آسانسور شدم و طبقه ي پنجم پياده شدم. کفشاي فربد جلوي در بود. حدود يه هفته اي مي شد که نديده بودمش. براي همين خيلي دلم براش تنگ شده بود. رفتم تو. فربد روي يکي از مبل ها لم داده و درحال شربت خوردن بود. رفتم جلو و محکم صورتش رو بوسيدم.

من:

ـ سلام فربدي، چطوري؟ سرت خلوت شد؟

فربد:

ـ سلام ولوله. تو رو نبينم خوبم. سر من هميشه شلوغه. الانم که اين جام همه ي قرار مدارام رو با کلي خالي بندي بهم زدم. براي همين بايد جواب خيلي ها رو بدم.

من:

ـ بي احساس.

فربد:

ـ بيا بوست کنم عقده اي نشي.

من:

ـ لازم نکرده، توضيحت رو بده و بعد شرت رو کم کن.

فربد:

ـ شرمنده، مي دوني که من چتر باز خوبي هستم. امشب مي خوام شام خونه مون باشم. شايدم شب موندم. اصلا تو چه کاره اي!

من:

ـ من تو رو نشناسم، کي بايد تو رو بشناسه؟ در اين که چتر باز ماهري هستي که شکي نيست. در ضمن تو که نامردي کردي و خونه ات رو از ما جدا کردي. مگه تو نمي دوني من همه کاره ام؟

مامان:

ـ باران، تو که از راه نرسيده شروع کردي. پاشو برو لباسات رو عوض کن.

من:

ـ سلام ماماني، باشه.

هنوزم دلم از دست خونه گرفتن فربد پر بود. خدا مي دونه چه قدر بهش گفتم همين جا بمون و خونه مجردي نگير. ولي کو گوش شنوا؟ مي گفت مي خوام مستقل بشم و از اين حرفا. تا يکي دو هفته سر همين قضيه باهاش قهر بودم. رفتم لباسام رو عوض کردم. يه تيشرت صورتي با يه شلوارک بنفش که تا زير زانوم بود، پوشيدم و از اتاق خارج شدم.

فربدم لباساش رو عوض کرده بود. لباس هاي زيادي خونه ي ما داشت. چون تا قبل از اين که خونه مجردي بگيره، پيش ما زندگي مي کرد. وقتي من و فربد دو ساله بوديم، پدربزرگ و مادربزرگم تو يه تصادف فوت کردن. مامان و بابامم که عاشق فربد بودن، قبول کردن بيارنش پيش خودشون و بزرگش کنن. از همون بچگي رابطه ي صميمانه اي بين من و فربد شکل گرفت. من که خيلي بهش وابسته بودم. البته با مارال هم صميمي بود، اما نه به اندازه ي من. فربد به مامان، آبجي نمي گفت، مي گفت مامان. به بابا هم مي گفت بابا.

فربد:

ـ بيا کنار من بشين ببينمت آتيش پاره.

رفتم کنارش نشستم، و گفتم:

ـ فردا بايد بريم؟

دستش رو انداخت دور شونه ام ،و گفت:

ـ کجا؟

با حرص گفتم:

ـ خونه ي عمو شجاع. شرکت دوستت ديگه.

فربد:

ـ آها، آره، فردا برين که هم ببينتتون و هم باهاتون صحبت کنه.

من:

ـ تو نمي ياي؟

فربد:

ـ نه، کلي کار رو سرم ريخته.

من:

ـ اين دوستت رو از کي مي شناسي؟

فربد:

ـ از اول دبيرستان. يکي از صميمي ترين دوستامه.

صداي باز شدن در اومد. سرم رو بالا گرفتم و بابا رو ديدم که با کليد در رو باز کرده بود و وارد شده بود.

فربد:

ـ سلام بابا، چطورين؟

بابا با لبخند گفت:

ـ سلام پسرم. چه عجب، دلمون خيلي برات تنگ شده بود.

بابا رو به من گفت:

ـ چرا در رو باز نمي کنين؟

من:

ـ شايد مامان آيفون رو بد گذاشته.

مامان با صداي بلندي گفت:

ـ بياين شام بخورين.

بابا:

ـ شما دو تا برين. منم مي رم لباسام رو عوض کنم.

من و فربد رفتيم تو آشپزخونه و با مامان سر ميز نشستيم. بوي قورمه سبزي مستم کرده بود.

من:

ـ فربد، چرا من اين دوستت رو تا حالا نديدم؟

فربد:

ـ چون ايران نبود. تازه از کانادا اومده.

من:

ـ اِ، پس اون ور تحصيل کرده.

فربد:

ـ آره، کارش خيلي خوبه. يک سال نمي شه که برگشته و شرکتش رو تاسيس کرده، ولي کارش خيلي گرفته.

بابا با لبخند کنار مامان نشست و همه شروع به غذا خوردن کرديم.

***

دانلود_رمان_ملکه_عشق
رمان_ملکه_عشق
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن