آخرین مطالببه خاطر هلیا

رمان به خاطر هلیا پارت 2

Rate this post

رمان به خاطر هلیا شصت تیپ سایت اولین ها

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان به خاطر هلیا از اینجا کلیک کنید

***
طرلان و مهناز خانم,با مادر هليا و خودش دور هم نشسته بودند و چند دست لباسي که,مهناز خانم براي نوه اش آورده بود را نگاه مي کردند.همه چيز جفت بود.مثلا از هر لباس هم دخترانه خريده بود و هم پسرانه اش را..
طرلان و هليا کنار هم,ذوق کفش هاي کوچک را مي کردند و مي خنديدند.کفش هايي که يکي شبيه هندوانه بود و آن ديگري تصوير يکي از شخصيت هاي کارتوني را داشت.
مادرش نگاهي به خنده هاي سرخوشانه ي دخترش انداخت و لبخند زنان گفت:
-ايشالا قدمش پر از برکت باشه برات مادر.
هليا: ممنون.
رو به مادر شوهرش ادامه داد:
-دست شما هم درد نکنه مادر جون.خيلي قشنگن.
مهناز خانم: خواهش ميکنم عروس گلم,فقط جاي آريان خالي…
لبخندش ماسيد.همين خالي بودن جاي آريان داشت کار دستش مي داد.طرلان ضربه اي به بازويش زد و گفت:
-اه چه لوس,جمع کن لطفا هليا.عين اين دختراي فيسو..!
هر سه خنديدند و هليا هم لبخندي مصنوعي زد.
بعد از ناهار ,طرلان و هليا پشت لپ تاپ نشستند تا از طريق وب کم با آريان ارتباط برقرار کنند.طرلان به کفش ها و يک دست لباسي که هليا با خودش آورده بود اشاره کرد و گفت:
-اينا رو چرا آوردي؟
هليا: ميخوام بهش شون بدم.
طرلان سري تکان داد و گفت:
-شما دوتا ديگه از اون ور بوم افتادين.
هليا: چه بي احساس,خب چيکار مي کنم مگه؟..دو ماه و نيم ديگه مياد.تنهايي که نمي تونم اينارو ذوق کنم.
طرلان: اوکي.قانع شدم.اومدش دکمه رو بزن.!
هليا دکمه را فشار داد اما آريان نبود.
طرلان: وا آريان؟…وصل شدي درو ديوارتو نشون بدي؟!
صدايش از جاي ديگري آمد:
-نه الان ميام.
چند ثانيه بعد صورتش مقابل دوربين قرار گرفت.
آريان: سلام…به,طرلان خانم.چه خبرا؟خاله خوبه؟ طرلان: همه خوبن,چيکار مي کردي؟ آريان: رفتم اينا رو بيارم.
دو عروسک زيبا و دوست داشتني را مقابل صورتش گرفت و گفت:
-يکيش مال دخترمه يکيش مال پسرم.
طرلان ميان ذوق هليا از ديدن عروسک ها گفت:
-مگه مي خواد دو قلو بزاد؟!
آريان: نه اما هر کي زودتر اومد دوتاشو مي دم واسه خودش!
هليا: منم يه چيزايي دارم ببين..
آريان عروسک ها را پايين آورد.هليا کفش هندوانه اي را بالا برد و گفت:
-اين کفششه…)لباس را بالا گرفت(اينم لباسشه…نگا کن چه کوچولوئه.
آريان با اشتياق نگاهشان کرد و حسرت بار گفت:
-جاي من خاليه…
هليا: غصه نخور به زودي برميگردي.
آريان: آره خوشبختانه.
طرلان: خب من برم .شما دو تا تنها باشين بهتره.
آريان: قربون آدم چيز فهم.
هليا خنديد.
طرلان: اي بيشعور.
اين را گفت و رفت.آثار لبخند بر لب هاي هر دويشان نمايان بود.
چند روز گذشت و خبري از شاهين نبود,کم کم خيال هليا از شاهين راحت مي شد و روزهايش را بي اضطراب سپري مي کرد.
تنها چند روز مانده بود تا فرزندش سه ماهگي را تمام کند…تماس ها ي آريان به دليل مشغله هاي زياد شده,کم شده بود و به هفته اي دو بار مي رسيد اما هليا راضي بود.مي دانست خودش حجم کاري اش را افزايش داده تا زودتر تمام کند.
يک روز که مشغول کار با لپ تاپ و طراحي يک پوستر تبليغاتي براي شرکتي غذايي بود موبايلش زنگ خورد.دستش را پيش برد و گوشي را برداشت…صفحه را که ديد بازدمش را عصبي بيرون فرستاد و ريجکت کرد,آن را کنارش روي مبل انداخت و فوحش هايي نثارش کرد.
دستش را به طرف موس برد که دوباره زنگ خورد,پس خيال خراب کردن روزش را داشت.با اين حال جواب نداد تا اينکه قطع شد.بلافاصله صداي هشدار پيامک را شنيد.
نگاهش کرد,از طرف شاهين بود.با ديدن متن,ترس و هراسي آشنا زير پوستش دويد,همان موقع دوباره زنگ خورد.مدتي معطل کرد تا اينکه جواب داد و قبل از اينکه اجازه حرف زدن پيدا کند صداي داد او بود که گوشش را آزرد.
شاهين: حسابتو مي رسم لعنتي,تماس منو قطع مي کني؟…مي دونم باهات چيکار کنم.
هليا حق به جانب گفت:
-هيچ کاري نمي توني بکني,بيخود تهديد نکن.
خنده آلود جواب داد:
شاهين: هه…چيه دور برداشتي؟ به خيالت نيما مي تونه جلومو بگيره که اينجوري شجاع شدي بدبخت؟
هليا: خفه شو عوضي.کاري به نيما ندارم,خودت عرضه کاري نداري.
شاهين: عهه؟!…الان عرضه رو نشونت مي دم.وسايلاتو آماده کن که دارم ميام پيشت..
صداي بوق قطع تماس گويي اسيدي بود بر دلش…لبش را گزيد و شماره نيما را گرفت.دست هايش يخ شده بود..هر چه منتظر ماند جواب نداد.دوباره و سه باره زنگ زد اما بي فايده بود.
ناچار برايش پيامي گذاشت و از جا بلند شد,قدمي برداشت اما دوباره
ايستاد.خواست به پلس زنگ بزند اما باز هم چهره ي دايي و زن دايي اش را به ياد آورد.گرچه هانيه خانم همسر دوم دايي اش بود اما بسيار مورد علاقه ي هليا بود.رابطه اش قبل از آن ماجراها با سام و شاهين که پسردايي هاي ناتني اش بودند هم عميق بود اما حالا…
از تماس با پليس پشيمان شد.به سمت اتاقش رفت و تند تند وسايل مورد نيازش را در ساکي کوچک ريخت.لپ تاپش را هم جمع کرد و همه را وسط هال
گذاشت.دوباره نگاهي به موبايلش انداخت.از ديدن نوشته ي نيما کمي خيالش آسوده شد و پشيمان از اينکه چرا قبلا حرفش را گوش نداده بود و به خانه مهناز خانم نرفته
..
درب ورودي خانه اش را سه دور قفل کرد و مشغول گز کردن خانه شد.دستي به شکمش کشيد که اين روزها کمي چاق تر نشانش مي داد.زيرلب با فرزندش سخن مي گفت تا آرام تر شود,اما هرچه با خود کار کرده بود با صداي زنگ در دود شد و به هوا رفت.
وحشت زده به در چشم دوخت,کسي که زنگ مي زد اينبار به در کوبيد…رنگ به صورت دختر نمانده بود.به طرف تلفن خيز برداشت تا به پليس زنگ بزند که صداي آرام نيما را از پشت در شنيد:
-هليا؟خونه اي؟…منم..هليا؟..درو باز کن.
گوشي تلفن را همانجا رها کرد و به سمت در رفت,قفلش را گشود.ديدن چهره نيما انگار آبي بود بر التهاب وجودش…در ميان نفس هاي تند شده اش از ترس نامش را به زبان آورد:
-نيما..
نيما وارد خانه شد و در را بست.چشمش را در صورت او گرداند و گفت:
-خوبي؟
هليا با لحني مظلومانه جواب داد:
-بيا بريم خونتون,وسايلامو جمع کردم.
نيما بازويش را گرفت و به طرف مبل ها برد.
نيما: باشه ميريم.ديگه نترس من پيشتم.بشين اينجا يکم حالت جا بياد بعد مي ريم.
بعد از اينکه روي مبل نشاندش به آشپزخانه رفت تا ليوان آبي بردارد,زمزمه کرد:
-لعنت به تو شاهين,ببين چه به روز اين دختر مياري,مرد نيستم اگه نشونمت سرجات.
ليوان آب را برايش برد.ديد که موبايلش را در دست دارد و ترسيده نگاهش مي کند.قدم تند کرد و گوشي را گرفت.ليوان آب را به هليا داد و خودش ناراحت و خشمگين به يکي از اتاق ها رفت.
با لمس علامت سبز رنگ صداي خنده ي شاهين بلند شد.
شاهين: نمي دوني ترسوندنت چه کيفي داره هليا,حالاهي رجز بخون واسه من..
نيما: آره رجز ميخونم برات,پدرتو در ميارم شاهين!فقط منتظر باش و نگاه کن.
شاهين: عه تويي نيما؟…چيکار ميخواي بکني؟..ببينم….ميخواي همين الان يه پاپوش برات درست کنم که هم تو رو بدبخت کنم هم آريان و هم کل دودمانتو؟ نيما: خيلي عوضي هستي شاهين,خيلي..
شاهين: گوش کن تا بفهمي چقدر عوضيم.اگه ميخواي پدرمو در بياري مي توني شروع کني چون منم به اندازه کافي ازت آتو دارم…يکيشو همين الان دادي دستم,راستي,چرا وقتي هليا خونه تنهاست ميري پيشش؟
انگار تمام بدنش را به آتش کشيدند.صداي خنده هاي شاهين مغزش را مچاله مي کرد.تماس را قطع کرد و به طرف پنجره رفت.پايين را نگاهي انداخت تا ماشين شاهين را پيدا کند اما چيزي نديد.
دستي به گردنش کشيد و از لاي دندان هايش به او ناسزا گفت:
-کثافت آشغال..
هليا: نيما.
با شنيدن صداي هليا پوفي کرد و از اتاق خارج شد.سعي کرد بر خودش مسلط باشد.
هليا: چي شد؟
موبايلش را به طرفش دراز کرد:
-هيچي,برو آماده شو بريم.
خودش روي مبلي نشست و منتظر ماند تا هليا لباس هايش را عوض کند.از عصبانيت انگار رگ هايش در حال ترکيدن بودند.آماده شدن هليا برايش بسيار کند گذشت,در حالي که واقعا زمان زيادي نبرد.با خروجش از اتاق از جا بلند شد و با هم از خانه بيرون رفتند.
*** يک هفته بعد
تنها بودن را بهانه ي رفتنش به خانه ي پدري آريان کردند و دليل اصلي همچنان مخفي ماند.نيما بعد از آگاه شدن از بيماري شاهين بيش از پيش مراقب هليا بود و تقريبا هر کجا که مي رفت همراهش بود.شاهين دچار دو بيماري روحي,مرزي و کنترل تکانشي شده بود که به تجويز پزشکش مي بايست در تيمارستان بستري مي شد اما به دليل مقاومت هاي شديد شاهين نتوانستند.پزشکش با مشاوره هاي پياپي راه هايي براي رفتار با او را در اختيار خانواده اش قرار مي داد تا بتوانند کنترلش کنند.گر چه سخت بود اما تا حدودي موفق بودند.
آن روز قرار بود تا براي تعيين جنسيت نوزاد هليا,به بيمارستان بروند.طرلان بخاطر مشغله هايش از آمدن سر باز زد.اما مهناز خانم و مادرش حاضر شدند تا با نيما راهي بيمارستان شوند.
شور و اشتياقي عجيب در دل هليا مي جنبيد و لبخند از صورتش پاک نمي شد.مادرش هم هر از چند دقيقه ب*و*س*ه اي بر صورت دخترش مي نشاند و قربان صدقه اش ميرفت.غير از نيما,هر سه وارد اتاق شدند.دکتر به تخت اشاره کرد و گفت:
-لطفا اينجا دراز بکشيد و لباستونو بزنيد بالا.
هليا گفته اش را انجام داد و لباسش را کنار زد.دکتر روي صندلي مخصوصش نشست.درحالي که ژل مخصوصي را به شکم او مي ماليد پرسيد:
-بچه اولتونه؟هليا: بله.
تيوپ را روي شکمش گذاشت و چشمانش را به صفحه نمايشگر دوخت.جملاتي را به انگليسي مي گفت و زني ديگر که کمي با فاصله از آن ها نشسته بود تندتند تايپ مي کرد.سپس لبخند زنان گفت:
-تبريک مي گم عزيزم…يه دختر ناز و خوشگل تو راه داري,اينم صداي قلبش..
صداي زيباي کوبش قلب يک جنين چهار ماهه در فضا پيچيد..مادرها لبخند زنان سر در گوش هم مي کردند و چيزهايي پچ پچ…هليا از خوشحالي تک خنده اي کرد و زير لب گفت:
-آراگل..
لبش را گزيد.دلش مي خواست هرچه زودتر اين خبر را به آريان بدهد که آرزوهايشان براورده شده و فرزندشان دختر است!
در راه برگشت خنده کنان با هم شوخي مي کردند و مي خنديدند.نيما از آيينه نگاهي به عقب کرد و گفت:
-عمو قربونش بره.
مهنازخانم: نيما الان نري خونه ها,يه بستني فروشي نگه دار يه چيزي بخوريم.
-اي به چشم..راستي مامان چي بخرم چشم بچه رنگي بشه؟ همه شان به خنده افتادند.
مهنازخانم: از دست زبون تو,چيکار به چشم بچه داري؟
نيما: مامانه من شما که چشماي خوشگلتو به ما ندادي,ما قهوه اي شديم,دادي به آريان هيچي نگفتيم,حداقل بذار يه کاري کنم ژن آريان روشن بشه تو اين دختر.
مهنازخانم: نوه ام چشم رنگي هم نباشه قشنگه…مثل مامانش.
نيما: بر منکرش لعنت .
ماشينش را کنار خيابان نگه داشت,سپس خطاب به همه گفت:
-خب,کي,چي ميخواد؟
مهناز خانم: واسه من يه ليوان عرق کاسني بگير.
هليا: من آب هويج بستني.
نيما: شما چطور حاج خانم؟ مادر هليا: منم همون عرق کاسني.
نيما: چه کم جرجين شما..
مهناز خانم- د برو..
بعد از رفتن نيما,مهناز خانم دست هليا را گرفت و گفت:
-ميخوام يه سور مفصل بدم واست عروس گلم…فردا چطوره؟ هليا- شرمنده ميکنين مادر جون,هر جور خودتون صلاح مي دونين.
مهناز خانم- پس از الان تا شب همه رو دعوت مي گيرم براي ناهار فردا..شما که حالا حالاها قصد ندارين عروسو پس بگيرين پيش خودتون حاج خانم؟ مادرهليا- عروس شماست مهنازجون ما چيکاره ايم ديگه..
مهنازخانم- اختيار دارين, راستش اين جشن سفارش آريانم هست.آخرين باري که بهم زنگ زد گفت بعد فهميدن جنسيت بچه يه مهموني بدين.
مادرهليا- خونه خودتون مي گيرين؟
مهنازخانم- خونه ي ما که چهارتا آدم بيشتر جا نميشه,ميريم خونه ي خواهرم,ايشاا…فردا مي بينيمتون.
مادرهليا- ان شاء ا… .
***
خانه زهره خانم)خواهر مهناز( از مهمان پر بود…مادر هليا در دلش غصه مي خورد,که برادرش نمي توانست در اين مهماني باشد.هليا هم از نبودن زن دايي محبوبش غمگين بود.
همهمه بين مهمان ها برقرار بود و همه شاد بودند…طرلان از اتاقي بيرون آمد و موبايل هليا را که در حال زنگ خوردن بود به طرف هليا برد.
طرلان- هلي جون,گوشيت خودشو کشت!
دلش فرو ريخت که نکند باز شاهين باشد.
هليا- کيه؟
طرلان- از ايران نيست,لابد آريانه.
گوشي را از دستش گرفت و بلند شد تا جاي آرام تري صحبت کند و هيچ جاي خلوتي جز حمام نيافت!چراغش را روشن کرد و بعد از ورود در را بست.
هليا- الو.
آريان- سلام عزيزم..آخ که چقد دلم برات تنگ شده بود.خوبي؟
هليا- خوبم مرسي.منم دلم تنگ شده بود.چقدر دير زنگ زدي;وب کم که نيستي,گوشيتو هم جواب نمي دي.نگران شدم خب..
آريان- واقعا معذرت مي خوام,هر چي ميخواستم زنگ بزنم نمي شد.هروقتم تو زنگ ميزدي من تو جلسه بودم.خودم اعصابم خيلي خورد بود.
هليا- چه پروژه سنگيني دارين.تا اينجا که خوب بوده آره؟ آريان- آره خدا رو شکر..صدات چرا اکو ميشه,کجايي؟ هليا- حمام.
آريان- حمام؟!..چرا اونجا؟
هليا- خونه خاله زهره ت اينام,مهمونيه.جات خالي.همه جا پر از آدم بود مجبور شدم بيام اينجا.
آريان خنده ي کوتاهي کرد و گفت:
– مهموني واسه چي؟
هليا- واسه دخترمون آراگل ديگه…
آريان سکوت کرد.شوکه شد.
هليا با خنده- آريان؟غش کردي؟!
آريان به جاي جواب دادن خطاب به شخص ديگري گفت:
..please stop here-
فهميد که احتمالا سوار ماشين است.لبخند ديگري زد و منتظر ماند تا صدايش را شنيد.
آريان- هليا يه بار ديگه بگو.
هليا- گفتم مهموني واسه دخترمونه,آراگل.
آريان ميان خنديدن و نخنديدن سخن مي گفت:
-ي…يعني بچه دختره؟هليا- اوهوم.
آريان- آراگل؟…پنج ماه ديگه به دنيا مياد,اونوقت من بابا ميشم,هان؟
هليا- آره ديگه..تو الان از دختر بودنش خوشحال شدي يا از اينکه پنج ماه ديگه به دنيا مياد؟!
آريان- نميدونم, دوتاش!…خدايا شکرت.
هليا باز خنديد.
آريان- ممنونم هليا…اصلا…چي بگم؟ميفهمي چقد خوشحالم؟ هليا- ميفهمم.
آريان- کاش الان پيشت بودم…کاش ميتونستم با کلمات علاقمو ابراز کنم.
هليا- فقط دو ماه ديگه مونده تا برگردي.
آريان- آره…آره..
صداي ريبه اي از پشت خط گفت:
.sir.we havent much time –
آريان- ok.just a moment. هليا- بايد بري فکر کنم.
آريان- آره.اما خيلي زود دوباره بهت زنگ ميزنم.
هليا- باشه مراقب خودت باش.
آريان- تو خيلي بيشتر…فعلا عزيزم.
هليا- خداحافظ.
از صحبت کردن با آريان انرژي گرفته بود.خنده رو از حمام خارج شد و به مهمان ها پيوست.هر کس مي ديدش به او تبريک مي گفت و هديه اي مي داد ,يا پول و يا چيزهاي ديگر.هانيه خانم و آقا رضا و همچنين سام,تلفني تبريک گفتند…و هليا هم گفت که دلش ميخواسته به مهماني بيايند.
سفره ي مفصلي از چند نوع غذا چيده شد و هرکس با اشتها و تعريف و تمجيد غذاها را خورد.
مهماني تا شب ادامه يافت…حوالي ساعت هفت,وقتي هليا براي کاري به حياط رفته بود گوشي اش لرزيد و زنگ خورد.شماره ناشناس بود.
هليا- الو…
شاهين- گوش کن هليا اگر آبروت برات مهمه,اگر دلت نميخواد زندگي تو و نيما رو به گند بکشم مثل بچه آدم مياي بيرونو تو ماشين من ميشيني…
هليا- چي؟..تو ب..
شاهين- همين که گفتم .زودباش.
هليا نگاهي به اطرافش انداخت,سپس دستش را جلوي دهان و گوشي گرفت و آرام گفت:
-قرار نيست به حرف تو گوش بدم,راهتو بکش برو انقدم چرت و پرت نگو…
شاهين- پس تا چند دقه ديگه يه سري چيزا رو ايميل ميکنم واسه آريان که نه واسه تو خوبه نه نيما.
هليا- يعني چي؟
شاهين- يعني همين که شنيدي,نميخواي که آريان فکر کنه داري بهش خ*ي*ا*ن*ت مي کني و نيما وقتي تنهايي مياد پيشت.؟
هليا- نيما فقط يه بار وقتي تنها بودم اومده پيشم,با همين يه بار چيکار ميتوني بکني؟ شاهين- اون روز وقتي نيما از پارک بردت بيمارستانو رسوندت خونه رو يادته؟ ديروز با کي رفته بودي بيرون آب هويج بستني خوردي؟…فکر مي کني ديليلت کردن مامان و مادرشوهرت کاري داره؟…راجع به معجزه فتوشاپ چيزي نشنيدي؟خودت که تو همين کاري…
هليا- تو تعقيبم مي کني؟ شاهين خنديد.
-البته عزيزم…حالام زودباش…سي ثانيه وقت داري.
تماس قطع شد.زير دلش تير کشيد.نميدانست از جانش چه مي خواهد.بهتر نبود به نيما خبر دهد؟…نه,شاهين ديوانه اگر نيما را مي ديد و چيزي مي فرستاد…آريان آن سر دنيا چه فکرهايي مي کرد؟ …
يعني همه ي اين آزارها را براي چند دقيقه صحبت کردن مي داد؟…البته که نه…پس چه مي کرد؟…اول به خودش دلداري داد.”آريان باور نميکنه..”.اما اگر کرد چه؟…ذهنش قفل شده بود.روابطشان آسيب مي ديد.تخم بي اعتمادي کاشته مي شد…تا اثبات بي گناهي اش طول مي کشيد….
چشمانش را بست و خودش را به خدا سپرد.وارد خانه شد.از اتاقي,يک بافت طوسي برداشت و پوشيد.موبايلش را روي عسلي گذاشت و فراموش کرد بردارد..سپس با لبخندي ساختگي رو به مهمان ها,به حياط رفت.ميان راه صداي پدرش غافلگيرش کرد:
-هليا کجا ميري بابا؟
چرخيد ودرحالي که انگشتان دستش را در هم فرو مي کرد و در مي آورد لبخند زنان جواب داد:
-ام…دم در کارم دارن.
حاج خسرو- دم در؟خب بگو بياد داخل.
هليا- نه دوستمه عجله داره بايد بره…ازش خواسته بودم يه چيزي برام بياره, آدرس اينجا رو بهش دادم.
حاج خسرو- خيله خب.هوا سرده زود برگرد.
هليا- چشم.
از پدرش رو گرفت.نفسش را فوت کرد و بيرون رفت.
چشم گرداند….با روشن و خاموش شدن چراغي در آن ظلمت سرد کوچه در را پشت سرش روي هم گذاشت و با قدم هاي مردد و لرزان به طرف ماشين رفت.
در عقب را باز کرد و سوار شد.سعي کرد عادي به نظر برسد.صداي قفل مرکزي را که شنيد ترسي مضاعف به دلش افتاد اما همچنان خودش را کنترل کرد.
-خب,بگو ببينم چه مرگته؟چي ميخواي بگي که اين همه مسخره بازي در مياري؟ ماشين را روشن کرد و راه افتاد.
هليا- کجا ميري؟…بايد برگردم داخل,وايسا.
سرعت ماشين بيشتر شد و از کوچه بيرون رفت.ديگر نتوانست نترسد.
هليا- گفتم وايسا شاهين…کجا داري ميري؟شاهين..
داد زد:
-وايسا عوضي…
شاهين هم داد کشيد:
-خفه شو بشين سر جات.
به گريه افتاد:
-ميخواي چيکار کني؟..شاهين…تورو خدا برگرد.توروخدا…
خيابان خلوت بود.هليا وقتي ديد قرار نيست بايستد به طرفش هجوم برد,دستش را از روي فرمان کشيد و سعي کرد منحرفش کند.
شاهين- نکن وحشي,نکن ميگم…
دستش را عقب برد و ضربه ي محکمي به صورت هليا کوبيد.سپس روي ترمز زد.همزمان که خم شد و در داشبرد را باز کرد هليا هم قفل در را بالا کشيد و پايين رفت.
شاهين عصبي پياده شد و با چند قدم بلند بافتي که تنش بود را کشيد.دستمال خيس و الکلي را جلوي دهاش گرفت.هليا سرش را تکان داد و خواست دستش را بردارد اما بوي تند الکل که وارد ريه اش شد تنش را سست کرده و روي دست شاهين افتاد.
کشان کشان به ماشين برش گرداند.خودروي ديگري که اين صحنه را مي ديد سريع ايستاد و پياده شد.داد زد:
-آهاي تو…چيکار داري مي کني؟
شاهين سريع در عقب را بست و سوار شد.پايش را روي پدال گاز فشرد و رفت.مرد غريبه به سمت اتوموبيلش دويد و سوار شد.تلفن همراهش را نيز خارج کرد و به پليس اطلاع داد.همانطور که دنبالش ميرفت تند تند حرف ميزد:
-الو صد و ده؟.آقا همين الان يه پسره يه خانميو بيهوش کرده داره ميبره…سوار ماشينه,بله پلاکش…
شاهين نگاهي به آينه عقب انداخت.پرايد سفيد رنگ در برابر ماشين شاهين مقاومتينداشت..سرعتش را بيشتر کرد.پرايدهم…بعد ناگهان فرمانش را چرخاند و جلوي پرايد ايستاد.دود سفيد و غليظي در هوا پراکنده شد.
راننده که انتظار اين توقف ناگهاني را نداشت سريع ترمز زد اما نتوانست بايستد و محکم به او برخورد کرد.چون کمربند نداشت پيشاني اش به فرمان خورد و بيهوش شد.
دو اتوموبيل ديگر از ديدن اين صحنه سرعتشان را کم کرده,ايستادند.شاهين فرمانش را چرخاند و پس از عقب گرد و صداي جيغ لاستيک ها رفت…قطعا به پليس خبر داده بود.موبايل را در دستش ديد.بايد قبل از رسيدن اطلاعات به پليس راه از شهر خارج مي شد.
***
نيما درحالي که گرم گفتگو و خنده با بهمن و چند پسر ديگر بود از احساس تشنگي برخاست.
نيما- بچه ها من آب بخورم ميام.
بهمن- بشکه پر نکنيا,زود بيا.
نيما -کوفت.
با ورود به آشپزخانه,رو به خاله و مادرش و مادر هليا که پشت ميز نشسته بودند گفت:
-يا الله…
مهنازخانم- قبل از ورود ميگن بچه نه بعدش.
زهره- چي ميخواي خاله جان؟ نيما- آب..تو يخچال هست؟ زهره- آره برو بردار.
ليواني را پر کرد.در حال خوردن بود که طرلان به آشپزخانه سرک کشيد و گفت:
-خاله مهناز هليا کجان؟
مهنازخانم- ديدمش رفت تو حياط.
طرلان- نبود تو حياط.
مهنازخانم- لابد تو يکي از اتاقاست.
بعد از اين حرف زير چشمي نگاهي به نيما کرد و رفت.همه ي اتاق ها را گشت.اما جز موبايلش چيزي پيدا نکرد.از اتاق بيرون رفت که با نيما سينه به سينه شد.هين بلندي کشيد و گفت:
-واي…بميري,ترسيدم.
نيما- شرمنده .هليا رو پيدا کردي؟
طرلان- نه.فقط موبايلشو ديدم.شايد رفته دستشويي…
نيما- گلاب به روم!
طرلان از حرفش به خنده افتاد و به سمت دستشويي رفت.
چند تقه به در کوبيد.
طرلان- هلي اون تويي؟
جوابي نيامد.نگران شد…با خودش گفت:
-کجا رفته پس؟
دوباره به حياط رفت و چشم گرداند…به آشپزخانه برگشت.
طرلان- مامان؟…هليا نيستش.مطمئني رفته تو حياط؟…شايد رفته خونه ي خاله مهنازاينا.
مهنازخانم- کليد نداره که.
طرلان- پس کجاست؟
حاج خانم که نگران دخترش شده بود گفت:
-به گوشيش يه زنگ بزن.
طرلان موبايل را از جيبش بيرون آورد و بالا گرفت.
-گوشيشو نبرده.
حاج خانم ضربه اي پشت دستش زد و از پشت ميز بلند شد.به هال رفت و به حاج خسرو علامت داد که کارش دارد.او هم آمد…سپس نگران گفت:
-حاجي هليا نيستش,موبايلشم نبرده…طرلانم کل خونه رو دنبالش گشته…
حاج خسرو- نگران نباش خانم,چند دقه پيش گفت دوستش دم در کارش داره,تو کوچه ست.
– راست مي گي؟…خدايا شکرت.داشتم ميترسيدم.
طرلان به آن ها نزديک شد و گفت:
-چي شد؟
حاج خانم- هيچي مادر,دوستش کارش داشته تو کوچه پيش اونه.
طرلان- آها…پس من برم پيشش.
دمپاييش را به پا کرد و وارد حياط شد…صداي خنده و همهمه از داخل خانه به گوش مي رسيد.
در را باز کرد و بيرون رفت.آخرهاي پاييز بود و هوا علاوه بر سردي ,زودتر از قبل تاريک مي شد…هرچه چشم چرخاند در کوچ نديدش…فکر کرد شايد به خيابان اصلي رفته,به همان سمت رفت اما به جاي هليا انبوهي از مردم را ديد که کمي جلوتر از کوچه شان جمع شده بودند…صداي آمبولانس,نزديک شدنش را خبر مي داد…
ماشين ها گاهي از کنار جمعيت عبور مي کردند و گاهي مي ايستادند تا ماجرا را بفهمند…
زمزمه کرد:
-چه خبره اونجا؟
قدم برداشت و نزديک شد.ماشين پليس را هم ديد…منتظر بود چشمش به هليا بيافتد..جمعيت را کنار زد تا آن وسط را ببيند.اما تنها بدن مردي را ديد که با سري خون آلود داخل ماشين بيهوش است.با رسيدن آمبولانس, ماموران پليس مردم را کنار زدند.از ميان جمعيت دست زني را کشيد و گفت:
-چي شده خانم؟چه خبره؟
برايش سوال بود که اين ماشين داغان شده به چه برخورد کرده…؟ زن به دو نفر اشاره کرد و گفت:
-اون دوتا مرده ميگن مثل اينکه داشته دنبال يه ماشين ميرفته اونم پيچيده جلوش,اين بنده خدا رو ناکار کرده و در رفته…تازه ميگن طرف داشته يه زنيو به زور مي برده.اينم خواسته کمک کنه به اين روز افتاده…
طرلان- يه…يه زن؟
هليا در سرش چرخيد…بعد از يک عقب گرد به طرف خانه دويد.دوان دوان حياط را طي کرد و وارد خانه شدو به آشپزخانه رفت……
صداها از آشپزخانه کم کم زياد مي شد.مهمان ها يکي يکي بلند ميشدند و به آنجا ميرفتند تا جريان را بفهند…
ميان بحث پسرها,بهمن يک دفعه دستش را بالا برد و گفت:
-هيس..بچه ها!…صداي چيه؟ پسر ديگري گفت:
-از تو آشپزخونه ست.
نيما در لحظه ذهنش سمت هليا رفت.از جا برخاست و سريع به طرف آشپزخانه دويد…قبل از رسيدن,حاج خسرو و پدر خودش و چند مرد ديگر را ديد که با نگراني درحال بيرون رفتن از خانه بودند.بقيه را کنار زد و وارد آشپزخانه شد..وضع مادر هليا را که ديد اطراف را نگاه کرد.هليا نبود.
نيما- چي شده؟
حاج خانم گريه کنان جواب داد:
-بچم نيست…بچم نيست…هليا..
اين را که شنيد سريع از آشپزخانه بيرون رفت.همانطور که از حياط مي گذشت موبايلش را درآورد.قبل از شماره گرفتن,خودش شروع به زنگ خوردن کرد و اسم سام روشن شد.
نيما- الو..
صداي سام هول و هراسان بود.
سام- اميدوارم دير زنگ زده باشم.شاهين گذاشته رفته,يه نامه تو اتاقشه که…
نيما فرياد زد:
-دير کردي لعنتي دير کردي;کدوم گوري رفته؟
***
سپيده صبح بالا آمد و کمي زمين را روشن مي کرد.شاهين با چکش و پيچ گوشتي پشت سر ماشين نشست.سر پيچ گوشتي را بالاي پلاک گذاشت و شروع کرد به کوبيدن و آنقدر زد که کنده شد.پيشاني اش عرق کرده بود.برخاست و اين بار قصد کندن پلاک جلو را داشت.در آخر آن ها را برداشت و گوشه اي از باغچه ي آن خانه ي کاهگلي چال کرد.فقط صداي کندن زمين مي آمد و جيرجيرک و گاه خروس ها…کارش که تمام شد به سمت ماشين رفت.از داشبرد کيسه اي سفيد رنگ خارج کرد…سرش را به اطراف گرداند تا از نبود ديگران مطمئن شود.سپس ماشين را قفل کرد و وارد خانه شد.
خانه اي کوچک و محقر در نزديکي يک روستا که ديوارهايش آجري بود و رويش خشت ماليده بودند.از قسمت هاي ريخته شده ي ديوار ميشد آجري بودنش را تشخيص داد.تنها يک اتاق و دخمه اي به نام آشپزخانه داشت.آن خانه را از مرد کشاورزي خريده بود.و وسيله هاي اندکي درونش گذاشته بود.مانند دو قاليچه ي رنگ و رو رفته, يکي در هال و يکي در تک اتاقش…و چند دست متکا و بالش و ظروف يک بار مصرف براي آشپزخانه…
کليد را در قفل اتاق انداخت و وارد شد.هليا نيمه بيهوش روي زمين افتاده بود.بالاي سرش نشست.
در کيسه را باز کرد.سرنگ را بيرون آورد و آماده اش کرد.هليا اندکي لاي چشمش را باز کرد و تصوير نه چندان واضحي در آن تاريک و روشن از شاهين ديد…با صدايي ضعيف و آرام گفت:
-داري چيکار ميکني؟
دستش را گرفت و آستينش را بالا زد.با يک تکه کش بازويش را بست.دوباره صدايياز گلوي هليا خارج شد.
-شاهين,خواهش ميکنم…داري چيکار مي کني؟
شاهين- نگران نباش,اين برات خوبه…حالتوخوب مي کنه.
هليا- نه…شاهين..
سوزن را در دستش فرو کرد.اشک به آرامي از گوشه ي چشم دختر پايين ريخت.بدنش شل شد و در خلسه اي عميق فرو رفت.آستينش را پايين زد و برخاست.نگاهي به او انداخت و رفت.
مدتي بعد که هوا روشن و باريکه ي آفتاب از دريچه ي کوچک اتاق به درون تابيده بود,هليا ناله کنان چشم باز کرد.سرش درد مي کرد و احساس بدي داشت.نگاهي به اطراف انداخت…با ديدن فضاي غريبه وحشت زده نشست.تمام تنش کوفته بود.خواست بلند شود اما زير دلش درد گرفت.
-آخ..
نتوانست بلند شود.پس دوباره سر جايش نشست و دلش را گرفت.
-آي..
يادش به سوزش سوزن در دستش افتاد.سريع آستينش را بالا زد,بيضي بزرگي روي دستش کبود شده بود.
در باز شد.ترسيده خودش را عقب کشيد و به ديوار چسبيد.شاهين لبخند نفرت انگيزي زد و گفت:
-نترس بابا…برات صبحونه آوردم.
هليا- چي…چي بهم زدي؟
شاهين- يه چيز عالي..در آينده عاشقش ميشي.!

هليا اخمي کرد و عصبي پرسيد:
-بهت ميگم چي بهم تزريق کردي؟ شاهين- آروم باش…فعلا بيا صبحونتو بخور.
اين را گفت و پلاستيک را از دور ساندويچ پايين کشيد.هليا ناليد:
– همه جام درد ميکنه,اون کوفتي چي بود؟ لقمه را جلوي دهانش گرفت.
شاهين- بيا,بخور.
هليا با پشت دست ساندويچ را روي زمين انداخت و داد زد:
-صبحونت تو سرت بخوره عوضي,چه غلطي کردي باهام؟ شاهين بر دهانش کوبيد و فرياد زد:
-ببر صداتو..
دستش را روي دهانش گذاشت که حالا از زخم لبش مزه ي خون مي گرفت.شاهين از جا برخاست و گفت:
-لياقت نداري بهت خوبي کنم…انقدر نخور تا بميري.
سپس از اتاق بيرون رفت و در را قفل کرد…هق هق هليا بلند شد و صورتش را پوشاند و اين تازه آغاز بدبختي هايش بود.
***
چند روز گذشت و هنوز هيچ خبري نبود.همه در تب و تاب و هيچکس آرامش نداشت.حاج خانم در بيمارستان بستري شده بود و حال مساعدي نداشت.مهنازخانم روي صندلي کنار تخت نشست و شانه ي او را که همچنان گريه مي کرد فشرد.
-شما رو به خدا آروم باشين…ايشالا که چيزي نميشه.
-چطور چيزي نميشه.پسره ديوونه ست.اگر بلايي سرش بياره.اي خدا…بچش,اگه طوريش بشه چي؟
دستش را بر پيشاني گذاشت و گريستن را از سر گرفت.
حاج خسرو, در حالي که سعي مي کرد ظاهرش را محکم و همچنان قدرتمند نشان دهد وارد اتاق شد…اما تظاهر تا چه حد؟شانه هاي خميده اش را که نميتوانست پنهان کند.با ديدن شانه هاي لرزان همسرش گفت:
-باز که داري گريه مي کني خانم, نميبيني سرم تو دستته…بسه.
حاج خانم دستش را برداشت و گفت:
-چي شد ؟چيزي پيدا کردين؟
حاج خسرو- پليس گفت به زودي پيداش ميکنن.
-زود يعني کي؟…هليا بارداره,من خيلي نگرانشم.
مهناز دخالت کرد:
-به خدا توکل کنين…ايشالا که همين روزا پيدا ميشه.

دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن