آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 17

3 (60%) 1 vote[s]

رمان دیازپام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام نوشته فریده بانو داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزید:(دیازپام)

چیزی خواستم به فرانک بگم که پیرمرد گفت:-تا تموم شدن شام کسی سر میز صحبت نمی کنه! آراد، این پسرا کجا موندن؟-گفتن تو راه هستن، باید الانا بیان.صدای زنگ آیفون بلند شد و بعد از چند دقیقه صدای در سالن اومد.با شنیدن صدای رسائی که سلام کرد احساس کردم خونه دور سرم چرخید.مات به دو مرد رو به روم چشم دوختم. اینجا چه خبر بود؟! این دو تا اینجا چیکار می کردن؟ آشو اومد جلو.-به به، ببین کی اومده!رو صندلی نیم خیز شدم. انگار به پاهام وزنه ی سنگینی وصل کرده باشن. آشو دستش رو جلوم گرفت.-به عمارت ما خوش اومدی دخترعمه!دستم و توی دستش گذاشتم.-ممنون.ویهان روی همون صندلی که پیرمرد نذاشت بشینم نشست.-سلام به همه.آشو: اینم برادر بزرگ و نوه ی ارشد و عزیز آقا جونم.پیرمرد: آشووو!آشو دستهاش رو بالا آورد.-چشم، چشم!روی صندلی رو به روم نشست و چشمک آرومی زد. اشتهام کور شده بود.کلی سؤال توی سرم بود که نمیدونستم از کی بپرسم. ویهان توی اون روستا و خونه ی خان چیکار می کرد؟تمام این مدت اشتباه فکر می کردم؛ اینکه ویهان پسر بزرگ خان هست.با صدای فرانک به خودم اومدم.-اسپاکو، خوبی؟سرم و بالا آوردم. پیرمرد سر میز نبود. نگاهم لحظه ای با نگاه ویهان گره خورد.سریع نگاهم رو از نگاهش گرفتم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم:-خوبم.-چیزی نخوردی!از سر میز بلند شدم.-میل ندارم.آشو: خوب دخترا، امشب نوبت کدومتونه تا ببازید؟فرانگیز: داداشی خوب شما بلدی، بعدش شما و داداش ویهان یکی بشید دیگه واویلاهنوز تو شوک این دو تا برادر بودم و اینکه این همه مدت بازیچه ی دستشون بودم!با صدای آشو سر بلند کردم. با فاصله ی کمی کنارم ایستاده بود.-به چی فکر می کنی؟-تو از اول میدونستی من فامیلتم؟-من، نه؛ برای فوت عمه که اومدیم فهمیدم.-برای فوت مامان؟!!-آره، تو حالت خوب نبود متوجه نشدی.-حتماًاون برادر خونسردت از اول میدونسته!آشو شونه ای بالا داد.-بیا بریم پاتوق ما.عصبی بودم و نمیدونستم دلیل این عصبانیتم چیه. باید میفهمیدم اون میدونسته یا نه.از ساختمون بیرون اومدیم. با چند گام بلند خودم رو بهش رسوندم و بازوش رو کشیدم.به عقب برگشت و سؤالی نگاهم کرد.-تو از اول میدونستی من فامیلتم، درسته؟ اصلاً تو خونه ی خان چیکار داشتی؟ نکنه جاسوس من بودی؟دستشو آورد بالا و جلوی صورتم نگهداشت. سکوت کردم.-حرفهات تموم شد؟-بله.-دلیلی نمی بینم جوابت رو بدم؛ من کاری که دلم بخواد رو انجام میدم و کسی حق سؤال جواب کردن نداره.خون خونم رو می خورد.-آره دیگه، پدربزرگ که اون باشه، نورچشمیش هم میشه این!و با دستم به قد و بالای ویهان اشاره کردم. دستم و تهدیدوار جلوی صورتش گرفتم.-به زودی همه چیز رو می فهمم!دست به کمر شدم.-راستی، خانواده ات می دونن چه شغل شریفی داری؟!بازوم کشیده شد و صدای آشو تو گوشم نشست.-همراه من میای!ویهان توی سکوت نگاهم می کرد. بازوم رو از توی دست آشو بیرون کشیدم و چرخیدم برم که ویهان گفت:-فوت عمه رو تسلیت میگم.پوزخندی زدم.-اون عمه ی تو نبود … مادر من هیچ کس و کاری نداشت و نداره … تسلیتت رو برای خودت نگهدار

 

چند روزی می شد که اومده بودم اما هنوز با هیچکس رابطه ی خوبی برقرار نکرده بودم.

فقط برای شام و نهار و صبحانه می دیدمشون. سر میز شام نشسته بودیم. پیرمرد گفت:

-برای چهلم مادرت میخوام فامیل ها رو دعوت کنم تا با تو هم آشنا بشن.

پوزخند تلخی زدم.

-نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟ تازه یادتون اومده دختری هم داشتین؟

از پشت میز بلند شد.

-ویهان و آشو، کار تدارکات با شما.

و از سالن بیرون رفت. خاله دستم و توی دستش گرفت.

-خاله جون چرا از ما فرار میکنی؟ ما خانواده ات هستیم!

-کمی زمان میبره تا به اینجا عادت کنم … جایی که مادرم رو ازش بیرون کردن.

-تو از گذشته هیچ چیز نمیدونی عزیزم؛ زود قضاوت نکن.

با شب بخیری رفت. از سر میز بلند شدم. صدای ویهان باعث شد سر جام بمونم.

-خسته نشدی انقدر تو اون اتاق موندی؟

-لازم نمیدونم راپورت کارهام رو به یه غریبه بدم!

بلند شد و اومد سمتم. توی دو قدمیم ایستاد.

-اینجا قوانین خاص خودش رو داره، کوچه بازار نیست!

دست به سینه شدم.

-بذار الگوت بمیره بعد جاشو بگیر! هنوز خودم زنده ام، وکیل وصی هم لازم ندارم!

تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم. فرانگیز دستم و گرفت.

-اسپاکو، ما فردا میریم تهران؛ باهامون میای؟

-آره.

فرانگیز لبخندی زد.

-پس صبح زود آماده باش.

شب بخیری گفتم و وارد اتاقم شدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم.

نمیدونم چرا از اینکه ویهان مثل یه غریبه باهام رفتار می کرد عصبی بودم؛ شاید نبود مامان باعثش شده بود.

به هاویر پیام دادم که فردا میام تهران. آماده از ساختمون بیرون اومدم.

فرانگیز و فرانک کنار ماشین منتظر بودن. خواستم برم سمتشون که ویهان اومد جلوم

سؤالی نگاهم رو بهش دوختم.

-داری میری تهران باید حواست رو خیلی جمع کنی؛ شاید هنوز باشن کسایی که دنبالتن!

-نیازی نبود یادآوری کنی … بعدش مگه برات مهمه؟

بازوم رو محکم گرفت و سرش رو کاملاً روی صورتم خم کرد.

-تو و اتفاقاتی که قزازه برات بیوفته اصلاًبرام مهم نیست! فقط نمیخوام بخاطر تو خانواده ام به خطر بیوفته!

احساس کردم این حرفش آتیشم زد. بازوم رو از توی دستش درآوردم.

-اگه خیلی نگران خانواده ات هستی، میتونی جلوشون رو بگیری چون نه تو نه خانواده ات برام مهم نیستین!

از کنارش رد شدم و روی صندلی عقب جا گرفتم. فرانک و فرانگیز هم سوار شدن.

فرانک: ویهان چی می گفت؟

-هیچی، گفت مراقب شما دو تا باشم.

فرانگیز با حرص گفت: مگه ما خودمون چلاقیم؟!

ابروئی بالا دادم.

-برو از داداشت بپرس.

-مگه میشه با ویهان حرف زد؟!

نگاهم رو به بیرون دوختم.

-چرا پدربزرگت انقدر به این داداش از دماغ فیل افتاده ات بها میده؟

فرانک ریز خندید. فرانگیز اخمی تصنعی کرد.

-دلت میاد؟ کل دخترهای فامیل واسه آقا داداشم سر و دست میشکنن.

-اووو … بگو چرا وقتی می اومد انقدر سر کوچه تون دخترهای سر و دست شکسته دیدم … نگو بخاطر خان داداش شما بوده! والا دختری که عاشق داداشت بشه مطمئن باش عقلش کمه وگرنه کی میاد زن این شکلات تلخ از نوع صد در صدش بشه؟

فرانگیز چشمکی زد.

-شب مهمونی خواهی دید.

با یادآوری مامان صورتم جمع شد. فرانک سعی کرد جو رو عوض کنه اما بغض توی گلوم بالا و پایین می شد.

فرانگیز ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم. توی پاساژ با هاویر قرار گذاشته بودیم

فرانک: میگم اسپاکو، اگر آقا بزرگ بفهمه ما هم و دیدیم …

-نگران نباش، کسی چیزی نمی گه. هاویر خیلی دوست داره با شماها رفت و آمد داشته باشه اما نمیدونم چرا پدربزرگت هنوز لج می کنه!

فرانگیز با شیطنت گفت: ببین، فقط پدربزرگ ماست؟

با دیدن هاویر دستی تکون دادم و حرفمون کاملاً یادم رفت.

با دلتنگی هاویر و بغل کردم. با صدای فرانگیز از هم جدا شدیم.

-مام هستیما!

هاویر با ذوق نگاهش رو به دخترا دوخت.

-اسپاکو، معرفی نمی کنی؟

-فرانک، دختر خاله ماه چهره … فرانگیز هم دختر دائی آراد. هاویرم که توصیفش رو شنیدین.

با هم سمت کافی شاپ فروشگاه رفتیم. بعد از سفارش، دخترا شروع به صحبت کردن.

دست تو کیفم کردم؛ گوشیم نبود.

-فرانک تو گوشی منو ندیدی؟

-نه، بعد از اینکه با هاویر صحبت کردی گذاشتی تو کیفت؟

آروم زدم رو پیشونیم.

-روی صندلی گذاشتم! فرانگیز سوئیچ و بده برم بیارم.

-میخوای باهات بیام؟

-نترس، ماشینو نمیبرم!

هر سه خندیدن. از فروشگاه بیرون اومدم. چون جای پارک نبود، ماشین و کوچه پشتی فروشگاه گذاشته بودیم.

وارد کوچه شدم که خلوت هم بود. همین که خواستم در ماشین و باز کنم از پشت کسی بهم چسبید.

تیزی چاقو رو کنار پهلوم احساس می کردم.

-از جات جم بخوری این چاقو میره تو پهلوت!

و فشاری با چاقو به پهلوم آورد. ترسیده بودم. با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:

-چی ازم میخوای؟

-راه بیوفت، خودت به زودی می فهمی.

باید یه جوری حواسش رو پرت می کردم.

-فکر شیطنت به سرت نزنه، راه بیوفت.

قدمی برداشتم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن