آخرین مطالببه خاطر هلیا

رمان به خاطر هلیا پارت 5

Rate this post

رمان به خاطر هلیا شصت تیپ سایت اولین ها

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان به خاطر هلیا از اینجا کلیک کنید

چند لحظه بعد هر دو در ماشين و راهي پزشکي قانوني بودند.نيما نطق نمي کشيد.هيچ نمي گفت…فقط مات و مبهوت به رو به رو خيره بود.
وقتي به آنجا رسيدند روزبه در حال صحبت با مردي سفيد پوش بود…صداي لرزانش از دور هم مشخص بود.دستانش هم دچار رعشه شده بودند.آريان پا تند کرد و خودش را به او رساند اما نيما انگار پاهايش به زمين چسبيده بودند نمي توانست تند راه برود.
مرد سفيد پوش همراه يک سرباز به طرف راهرويي طولاني رفتند.آن سه نفر هم به دنبالشان…
وارد سردخانه که شدند رنگشان مثل گچ سفيد شده بود و آرزو ميکردند طرلان را نبينند.آريان کنار روزبه ايستاد و شانه اش را فشار داد.مرد مسئول سومين جسد را بيرون کشيد.زيپ را باز کرد.سر شکافته اش مانند خنجري بر قلب پدرش بود.پدري که وحشتناک ترين صحنه ي عمرش را ميديد.داد کشيد:
-يا حسين…طرلان بابا…ياابوالفضل…
زانوهايش خم شد وصداي گريه اش فضا را پر کرد.آريان با اينکه حالش بد بود به طرفش رفت.نيما اما فقط خشک شده بود.گويي روح در بدن نداشت.نه پلک ميزد.نه نفس ميکشيد.نه تکان ميخورد…دنيا دور سرش ميچرخيد. آريان به سختي روزبه را از سردخانه بيرون برد…نيما هم رفت اما انگار ديگر خودش نبود.جسمش تنها ميرفت.!
در راهروي طويل و هول آور سردخانه ميزچرخدار فلزي بود که وسايل شستوشو را در کنار و رويش گذاشته بودند.نيما به طرفش رفت تا به عنوان تکيه گاه از آن استفاده کند اما زانويش سست شد وبعد از برخورد با ديوار روي زمين افتاد.ميز چرخدارهم با صداي مشمئز کننده اي کمي حرکت کرد و تي ها روي زمين افتادند و صدا در راهرو پيچيد.
آريان به عقب برگشت.روزبه خطاب به او با لحني ناراحت گفت:
-من خودم ميرم.حواست به برادرت باشه.
-ممنون.
پيش نيما رفت.او را خوب ميشناخت که پسرحساسي بود.کنارش روي زمين زانو زد.
-نيما؟…
لب هايش خشک خشک بود.
نيما:…
آريان دستش را روي صورتش گذاشت.
-بلندشو بريم.درکت ميکنم.باورکن درکت ميکنم.پاشو نبايد اينجا بشيني.
-کجا بيام؟…طرلان اينجاست.!
-نيما.
بغضش شکست و بدون هيچ ابايي اشک ريخت و هق هق کرد.
-طرلان مرده آريان….مرده.
آريان در آغوشش کشيد.ديگر کاري از دست کسي ساخته نبود…به آن ها گفتند که جنازه اش را در جاده ي کلاردشت پيدا کردند و به طور حتم با ضربات سنگين سنگ به سرش کشته شده…شکايتي تنظيم کردند تا رسيدگي شود.
در راه برگشت درحالي که نيما و پدر طرلان در حال خود بودند آريان به فکر فرو رفته بود.چند سوال در ذهنش بود.طرلان در جاده کلاردشت چه ميکرده ؟
چه کسي او را کشته؟در آخرهم اينکه چرا ماشينش را در آن اطراف نديده اند؟
وبزرگترين موضوعي که در ذهنش تاب ميخورد خانه ي قديمي بود که پليس گفت طرلان را کنارآن پيدا کردند….
***
بازکردن چشم چپش برايش دردآلود بود.دور و اطرافش را نميديد چون تاريک بود.با يادآوري طرلان سرجايش ميخ نشست.از جا بلند شد و به طرف در رفت.اينبار بيشتر از قبل ترسيده بود.با اينکه شک داشت در باز باشد اما دستگيره را کشيد.قفل بود.
زياد طول نکشيد که کليد چرخيد و در باز شد.از ترس به ديوار چسبيد.در تاريک و روشن اتاق,شاهين برايش مانند ديوي مي نمود که هر لحظه بيم آن داشت قصد جانش را بکند.
کليد چراغ را زد و اتاق روشن شد.اين اتاق را ميشناخت.اتاق زير شيرواني ويلاي داييش بود….شاهين نگاهي ترحم انگيز به صورتش کرد.نوچ نوچ کنان جلو رفت.
-ببين صورتتو چيکار کردم؟چرا با اعصاب من بازي ميکني عزيزم؟
-تو قاتلي…تو طرلانو کشتي.چطور تونستي؟…بهم نزديک نشو.
شاهين خنديد و باز هم جلوتر رفت.
-ميدوني اگه هرکس ديگه اي غير از تو باهام اينطوري حرف ميزد چه بلايي سرش مياوردم؟…کاريت ندارم.برات مواد آوردم.
سرنگ را نشانش داد.هليا باز هم مقاومت کرد.
-نيا جلو بذارش همونجا برو.
-نه ديگه نشد.اين لذتو از من نگير.!
هليا خواست فرار کند ولي شاهين دستش را گرفت و محکم به ديوار فشارش داد تا نتواند جايي برود.آستينش را بالا زد و سوزن را فرو برد.دخترک بيچاره فقط اشک ميريخت….
بعداز اتمام کار دوباره در راقفل کرد.از پله ها پايين رفت و با موبايلش شماره اي گرفت.
شاهين: الو رادمهر منم.
…-
-مرسي.ببينم خونه خالي داري؟
…-
-زهرمار جواب بده فقط…داري؟
…-
-خيله خب.خونه اي بيام کليدو بگيرم؟
…-
-اوکي آماده ش کن اومدم.فعلا.
سوار ماشين طرلان شد و به راه افتاد.بايد خانه ي جديدي که قرار بود به آنجا برود را آماده مي کرد.
***
بعد از تحويل جنازه مراسم خاکسپاري را انجام دادند.صداي شيون زهره بلند بود.کنار قبر نشسته بود و بر سرش خاک ميريخت.پدرش روزبه نيز مقابل زهره نشسته بود و گريه ميکرد.مهناز دوباره داغدار شده بود.کنار خواهرش بلند گريه ميکرد و صداي صوت قرآن با صداهاي ديگر مخلوط شده بود.آفتاب داغ بالاي سرشان بود.بيشتر کساني که آمده بودند عينک آفتابي به چشم داشتند.
نيما بي رمق و کمي با فاصله از بقيه تنها روي سنگ قبري نشسته بود و زهره خانم را نگاه ميکرد.بهمن به آريان نزديک شد و گفت:
-نميري پيش نيما؟
-نه.بذار تنها باشه.
چشم هاي بهمن کمي از نيما بالاتر رفت.دستش را روي کمر آريان گذاشت.
-ميگم اون…سام نيست؟
-کدوم؟
-اون…پشت سر نيما داره مياد اينجا.چرا اينطوري شده؟!
پدر و مادر سام آمده بودند اما او نه.حالا که آمده بود هم ظاهرو حالش دست کمي از نيما نداشت.
بهمن: من ميرم ببينم قضيه چيه؟ آريان سري تکان داد و بهمن رفت…
مقابل سام ايستاد.
بهمن: چته سامي؟…خوبي؟ نگاهي به بهمن کرد و آرام گفت:
-سلام.
خواست از کنارش رد شود اما بهمن بازويش را گرفت.
-صبرکن ببينم.اين چه وضعيه واسه خودت درست کردي؟
سام روي سنگ قبري نشست.نگاه از جمعيت جمع شده دور خاک نگرفت.
-واقعا طرلانه؟
بهمن هم مقابلش نشست.
-ببينم نکنه توهم…
سام چشم هايش را ماليد و چند سرفه کرد.
بهمن: ميخواي همينجا بشيني؟
سام: نه…نميتونم.اصلا نبايد ميومدم.خداحافظ.
از جا بلند شد و درمقابل نگاه بهمن رفت…بهمن هم متحير از چيزي که فهميده بود تا چند لحظه از آنجا تکان نخورد.
خاکسپاري انجام شد و همگي راهي خانه زهره و روزبه شدند. ديوارهاي اطراف خانه با پارچه هاي سياه و چند دسته گل تزيين شده بود.حال هيچکس خوب نبود…
آريان بعداز ظهر آن روز پيش بهمن رفت.بعد از نيما او قابل اعتمادترين بود.
آريان: بايد برم يه جايي باهام مياي؟ نگاهي به ساعتش کرد.
بهمن: الان؟
-آره.
-باشه…کجا ميخواي بري؟
-توي راه بهت ميگم.
سوارماشين آريان شدند و راه افتادند.
بهمن: نگفتي کجا ميريم؟
-همونجايي که جنازه طرلانو پيدا کردن.پليس گفت يه خونه قديمي اون نزديکا بوده.
-که چي؟
-براي تو عجيب نيست که طرلان رفته بوده جاده کلاردشت؟
-يعني ميخواي بگي…
-مطمئن نيستم.ميرم شايد چيزي فهميدم.
چند مامور پليس مشغول بررسي محل بودند.با فاصله متوقف شد.هردوپياده شدند .يکي از مامورها که آن ها را ديده بود به طرفشان آمد.
مامور: بفرماييد.
درجه هايش نشان ميدادند که سروان است.جناب سروان حامدي…
آريان خودش را معرفي کرد و درخواست کرد اجازه دهد داخل خانه اي که آن نزديکي بود راببينند.ابتدا نپذيرفت و با اصرار آريان راضي شد.همراه سروان حامدي وارد خانه شدند.خانه اي قديمي و زوار دررفته…
تنها يک اتاق داشت.بعد از مامور وارد اتاق شد…کف اتاق پراز دانه هاي برنج بود که خشک شده بودند.وتشک پهن شده روي زمين نشان دهنده ي اين بود که کسي آنجا زندگي ميکرده…آريان درحالي که ديوارها را نگاه ميکرد پرسيد:
-اين نزديکيا رستوراني چيزي هست جناب سروان؟
سروان: بله.يه رستوران بين راهي هست.به اونجا سرزديم.اونجا مشتري ميره و مياد.متاسفانه صاحبش کمکي نکرد.
از سروان تشکر کردند و رفتند.دوباره سوار برماشين در حال بازگشت بودند که:
آريان-بهمن از شاهين عکس داري؟ بهمن-فکر کنم داشته باشم.
آريان- ميخوام به رستوران داره نشون بدم شايد پليسا رو ديده ترسيده چيزي نگفته.
-باشه موافقم.
مقابل نزديکترين رستوران توقف کردند.
بهمن: اسم رستورانه گفت چيه؟
-خان زاده…اسمش مهم نيست.تا سه کيلومتري اينجا فقط همين رستوران هست.
ترمز دستي را کشيد و پياده شدند.موبايل بهمن را گرفت و وارد رستوران شدند.
پشت ميز ايستادند و به مردي که درحال خواندن روزنامه بود گفت:
آريان: سلام آقا.
-عليک سلام.چي ميخواين؟
بهمن: غذا نميخوايم.هميشه فقط شما و اون آقايي که غذا ميده به مردم اينجا کار ميکنين؟
-بله چطور؟با کس خاصي کاردارين؟ بهمن: نه فقط يه سوال داشتيم.
-در خدمتم.
آريان جلو رفت.موبايل را مقابل مرد گرفت:
-تو چندروز گذشته اين مرد نيومده غذا بگيره؟ متصدي با يادآوري پليس ها پرسيد:
-شما پليسين؟
آريان: نه آقا.خيلي مهمه خواهش ميکنم اگراومده بگين.
-والا…درست يادم نيست.به سعيدم نشون بدين شايد يادش باشه.
بلند نامش را صدا زد.سعيد مردي بود که سفارشات را به مشتري ها تحويل ميداد.سريع به طرفشان آمد و گفت:
-جونم اوسا.
-ببين ميتوني به اين آقايون کمک کني؟
آريان کلافه عکس را نشان داد.و دوباره سوالش را تکرار کرد.
-ايني که تو عکسه تو چند روز گذشته نيومده غذا بگيره؟
سعيد کمي من و من کرد و زير چشمي نگاهي به رئيسش انداخت.بعد از اينکه تاييد او را ديد خطاب به آريان گفت:
-راستيتش آره.چند باراومده.
آريان: چند پرس ميگرفت؟ سعيد: گاهي يکي.بيشتر وقتا دوتا.
رنگ صورت آريان رو به قرمزي رفت اما بدون حرف ديگري از آنجا خارج شد.بهمن هم بعد از تشکر دنبال سرش رفت.ديد آريان سرش را روي سقف ماشين گذاشته…نزديکش رفت و شانه اش را فشرد.
-آريان…
-همونجا بوده.
-سعي کن آروم باشي.همه چيز درست ميشه خب؟ سرش را بلند کرد.
-الان کجا بردتش؟…کجا دنبالش بگردم؟…بهمن.به خاله زهره چي بگم؟چطوري به نيما بگم؟…چطوري بگم الان عزا دار دختريه که داشته بهش خ*ي*ا*ن*ت ميکرده؟!
بهمن سوئيچ را آرام از دستش گرفت:
-نميدونم چي بگم…ولي تو لازم نيست به کسي چيزي بگي…خودم ميگم به همه.بشين تو ماشين.حضورت اونجا لازمه.
اينبار بهمن رانندگي کرد و به طرف تهران برگشتند…
فصل ششم
چون تعداد مهمان ها زياد بود مراسم را در خانه ي مهناز و زهره برگزار کردند.خانه مهناز جو سنگين تري داشت.دو داغ را کمتر از يک ماه ديده بود.!
نيما افسرده و ساکت گوشه اي از هال نشسته بود.بهمن و آريان رسيدند.آريان به شدت عصبي بود و بعد از سلام راهي اتاقش شد.حتي تحمل يک نيم نگاه به نيما را هم نداشت.چقدر خوب که بهمن مسئوليت گفتنش را برعهده گرفت.!
مهناز با ديدن رفتار پسرش رو به بهمن کرد:
-باز چيشده؟باز دوباره چه مصيبتي به سرمون اومده؟…چرا اينجوري بود؟
-راستش…زن دايي…
مهناز: بگو ديگه…
-رفته بوديم جاده کلاردشت…
با اين حرف توجه نيما هم جلب شد.
مهناز:کشتي منو پسر…ميگي يا نه؟
بهمن: خب…رفتيم همونجايي که طرلانو پيدا کردن.آريان ميخواست يه نگاه به اون خونه بندازه…تو يکي از اتاقاش رو زمين پر از دونه هاي برنج بود.رفتيم به رستوراني که اون اطراف بود.عکس شاهينو نشونشون داديم.گفتن که ميرفته ازشون غذا ميگرفته…بيشتر وقتام دو پرس…
نيما: اينايي که گفتي يعني چي؟
زبان بهمن در دهانش نچرخيد و سکوت کرد.همين باعث عصبانيت نيما شد.صدايش را کمي بالا برد و گفت:
نيما: حرف بزن.
مطمئنا نيما جريان را فهميده بود.دليل پرسيدنش چه بود ديگر؟…
بهمن: يعني طرلان رفته بوده پيش شاهين….يعني طرلان ميدونسته شاهين کجاست…يعني اوني که با شاهين در ارتباط بوده طرلانه…!
حرف هايش مانند ديناميت نيما را منفجر کرد.به سمتش حمله برد و يقه اش را گرفت و به ديوار کوبيد.
نيما: کثافت عوضي…
مهناز به صورتش کوبيد و التماس کرد.
-ولش کن نيما.
صورت نيما تقريبا ارغواني شده بود.نمي توانست خودش را کنترل کند…يقه ي بهمن را رها کرد و از خانه بيرون رفت.آريان از اتاق بيرون پريد.
آريان:کوش؟ بهمن: رفت.
بدون کفش از خانه خارج شد و به سمت آسانسور دويد اما آسانسور دو طبقه پايين تر درحال حرکت بود.به سمت پله ها هجوم برد.مهناز بر سرش کوبيد و روي زمين نشست.
مهناز:اي خدا…
و به گريه افتاد…
آريان سراسيمه پله ها را پايين ميدويد…طبقه ي همکف که رسيد نگاهي به آسانسور انداخت.همانطور که حدس ميزد به پارکينگ رفته بود.از ساختمان بيرون دويد…سر ماشين نيما را که ديد ديگرنفهميد چطور خودش را رساند و رو به روي اتومبيل ايستاد.
صداي جيغ ترمز در کوچه پيچيد…چند ثانيه سکوت شد.تنها صداي نفس آريان شنيده ميشد.چشم هايشان به يکديگر بود…نيما دستش را روي بوق گذاشت و نگه داشت…فقط آماده بود که خون شاهين را بريزد.!
پنجره ي ساختمان رو به رو باز شد و مردي اعتراض کرد:
-چتونه؟…دستتو از رو بوق بردار آقا…مگه با تو نيستم مرد ناحسابي؟…
آريان به طرف در کمک راننده رفت.سريع در را باز کرد و نشست.ماشين هم مثل پر از جا کنده شد…
آريان: وايسا يه جا آروم باش تا با هم حرف بزنيم.
نيما:…
آريان: با توام…با اين طرز رانندگي فقط خودتو به کشتن ميدي.
نيما:…
صدايش را بالا برد:
-آخه کجا ميخواي بري؟…نشوني داري؟آدرس داري؟ نيما:…
-نيما…خودت ميدوني که ميفهممت.وايسا تا باهات حرف بزنم.
نيما: …
-مرگ من وايسا!…
چند لحظه سکوت کرد که نيما با اکراه کنار بزرگراه ايستاد.باز هم سکوت کرده بود.
آريان: ميدونم حست چيه؟…ميدونم دلت ميخواد سر به تن شاهين نباشه.اما يادته به من چي ميگفتي؟…يادته ميگفتي آروم باشم.؟همه چي درست ميشه؟…حالا چي شد؟ حرفاي خودتو قبول نداري؟…ميدونم موقعيت سختيه اما حداقل تکليفت روشنه.مثل من بلاتکليف نيستي…صبح تا حالا واسه يکي عذاداري ميکردي که دوسش داشتي…شبش فهميدي بهت خ*ي*ا*ن*ت کرده.به درک…به جهنم…دختري که تو رو ول کرده چسبيده به يه عقده اي خودخواه رواني لياقتش بيشتر از اين نيست…ميفهمي چي ميگم نيما؟…
نيما بي حرف سرش را روي فرمان گذاشت…آريان مدتي سکوت کرد تااو بيشتر به خودش مسلط شود…پس از چند دقيقه سرش را بلند کرد.
-چرا باهام اينجوري کرد؟…اگر منو نمي خواست ميتونست حداقل بگه تا دل خوش نکنم بهش…اما هيچي نمي گفت.حتي رفتارشم عوض نشده بود….خودت يادته…پنج سال پيش با مامان و آقاجون رفتيم خونشون.گفت بذار درسم تموم شه…گفتم باشه.گفت واسه زندگيمون پول ميخوايم برو کار کن گفتم باشه…آريان پنج سال به هر سازش رقصيدم…حالا ببين…ببين چکار کرد با من؟…شاهينو ترجيح داد به من…به خدا اگه ببينمش…
-بالاخره پيداش ميکنم…با هم پيداش ميکنيم.فقط خواهشا ديوونه نشو…
شب سختي را با هم گذراندند و آخر هم نتوانست کاملا آرامش کند.به خوبي حالش را ميفهميد و واقعا هم براي آرام شدنش زود بود…
***
شاهين سرش را به مبل تکيه داده بود و حلقه هاي دود را در حالي که خيره به در اتاق بود بيرون ميفرستاد.به اتاقي که هليا در آن حبس بود.با زنگ خوردن گوشيش نگاهش را از در گرفت.شماره ي سام چشمک ميزد.تک خنده اي کرد و جواب داد.
-سلام داداش…يادي از ما کردي.!
-الان فقط ميخوام قلبتو از سينه ت بيرون بکشم.
خنده ي بلندي سر داد.
-اوه اوه چه خشن شدي سامي جون!
سام سعي داشت جلوي عصبي تر شدنش را بگيرد.
-تا کي ميخواي روشتو ادامه بدي؟اصلا هليا زنده ست هنوز؟
-بله زنده ست.الانم داره به در ميکوبه تا برم پيشش…
-شاهين…شنيدم بچه شو هم از بين بردي…هه…خيلي عالي شد.از الان کلي وقت داري به قتلاي زنجيره ايت فکر کني.!
خنده از صورتش پر کشيد و اخم هايش در هم فرو رفت.
-چي؟
– شاهين ميدوني ترسناک ترين آدماي دنيا کيان؟ شاهين:…
-اونايي که وجدانشون مرده…فکر کنم تو خيلي خوب از پسش براومدي.
تماس را قطع کرد….چشم هايش سرخ شد و رگ هاي گردنش بيرون زدند.از جا بلند شد و به طرف اتاق رفت.در را باز کرد.هليا با حالت ترحم انگيزي روي زمين نشسته بود و با ترس به شاهين نگاه کرد.
مقابلش بر زانو نشست و شانه هايش را گرفت.
-هليا…من قاتل نيستم…من نمي خواستم بچت بميره.يه اتفاق بود.
سعي کرد ازاو جدا شود.
هليا- اتفاق؟!…اينکه منو تا حد مرگ کتک بزني اسمش اتفاقه؟! اينکه طرلانو کشتي چي؟…اونم اتفاق بود؟
شاهين- اون بهم گفت ديوونه…گفت رواني…ميخواست بره لوم بده.مي خواست خودشو به زور بهم تحميل کنه…اما من نمي خواستمش…من فقط تو رو دوست دارم.
هليا باز هم تقلا کرد.
هليا- برو گمشو…معلومه که ديوونه اي…معلومه رواني هستي…مطمئن باش منم از دستت فرار کنم لوت ميدم عوضي…چون ازت متنفرم.زندگيمو خراب کردي…بچه مو ازم گرفتي…
محکم بر سر آن بيچاره کوفت..نه يک بار نه دوبار…دوباره فحاشي هاي شاهين و ناله هاي هليا…هليا درد داشت و باز هم يکي بر آن ها اضافه شده بود.صداي مکالمه اش با سام را شنيده بود..
پس او هم خ*ي*ا*ن*ت کار بود…احساس بي پناهي و استيصال تمام وجودش را پر مي کرد.او که با سام مشکلي نداشت.آخرچطورميشد که همه ي کساني را که عزيز بودند برايش خ*ي*ا*ن*ت کار ميشدند…؟همه هم يکباره عليه او؟جرم بزرگي مرتکب شده بود و خودش نفهميده؟…
با سيلي محکم شاهين به ديوار برخورد کرد و ناليد.شاهين جلو رفت و يقه اش را دردست گرفت:
شاهين- خفه شو نفله…
هليا کف دست لرزانش را روي پيشانيش گذاشت…مايع لزج و قرمز رنگ دستش را رنگين کرد.شاهين اهميت نداد کف دستش را زير گلويش گذاشت و سرش را بالا برد.
-کاري نکن فکتو خورد کنم که ديگه نتوني حرف بزني…
دستش را برداشت و از اتاق بيرون رفت..قطره هاي خون روي فرش ميچکيد.بادست هم نتوانست خودش را نگه دارد.به کمر روي زمين خوابيد و سقف را نگاه کرد.رنگ سفيد سقف سفيد و سفيد تر شد تا اينکه محو شد و از بين رفت…
***
آريان اينبار تنها سوار ماشين بود.مصمم بود که اين کار را انجام دهد.برايش اهميت نداشت کسي ناراحت شود.به اندازه کافي به احترام بزرگتر ها صبرکرده بود.
پشت در ايستاد و زنگ زد.صداي هانيه خانم از آيفون بلند شد.
-کيه؟
مقابل دوربين ايستاد.
-باز کن زن دايي منم.
در کمال تعجب جواب شنيد:
-بازم تويي پسر؟دست از سر پسر من بردار آريان…هيچ خبري نداره.يه بار ديگه سروکله ت پيدا شه زنگ ميزنم پليس بيچاره ت کنه.
قطع شد.انتظار چنين برخوردي را نداشت.اما تعجبش زياد طول نکشيد.پوزخند زد.چه تهديدي هم کرد.!!!دوباره زنگ زد و هانيه جواب نداد.سه باره و چهارباره زنگ زد.وقتي ديد به زبان خوش راضي نميشود چندقدم عقب رفت و با صداي بلند گفت:
-ميخواين به پليس زنگ بزنين خب بزنين.گفتم شايد آبروتون مهمه که با مامور نيومدم…يا باز کنين يا همه ي محلتونو خبر ميکنم…
هانيه خانم پشت دستش کوبيد.صداي آريان به وضوح شنيده ميشد.
سام: باز کن مامان .ول نميکنه تا خواسته شو انجام ندي.
هانيه: باز کنم که چي؟بياد دوباره بگيردت زير مشتش؟…نميکنم…باز نميکنم.
صداي زنگ باز هم بلند شد.
سام: مگه من برگ چغندرم که هروقت خواست بزنتم و منم بروبر نگاش کنم؟!باز کن از پسش برميام.
چشمش را آرام روي هم گذاشت و به آرامش دعوتش کرد.آخرهانيه کوتاه آمد و کليد را زد….سام کتش را از سرچوب لباسي برداشت و وارد حياط شد.هوا يواش يواش خيلي سرد ميشد…
آريان با ديدنش نزديکتر رفت.
سام: چته؟
آريان:باهام بيا.بايد حرف بزنيم.
سام: در مورد چي؟
آريان:وقتي اومدي ميگم…نميخوام دل مادرت بيشتر از اين خون بشه.
چند ثانيه بهم خيره ماندند و در آخرسام دور شد تا آماده شود…حاضر شدنش زياد طول نکشيد.از خانه بيرون رفتند و سوار ماشين شدند.
سام: داري کجا ميري؟ -صبر کن.متوجه ميشي.
وارد جاده کلاردشت شدند و سام چيزي نگفت تا ببيند قصد دارد کجا برود…
آريان از جاده خارج شد.پليس ها ديگر در آن منطقه کاري نداشتند و هر نمونه و آزمايشي که ميخواستند انجام داده بودند.دقيقا روي جاي لاستيک هاي ماشين طرلان ايستاد.ترمز دستي را کشيد چراغ هاي ماشين را روشن گذاشت چون هوا گرگ و ميش بود و کم کم تاريک ميشد.
آريان :پياده شو.
هر دو پايين رفتند.آريان خط سفيد روي زمين را نشان داد و گفت:
-اينجا جاييه که برادرت…شاهين…طرلانو کشت.بيا …بيا نزديکترهنوزم خون خشک شده ش روي زمينه اگه دقت کني ميبيني…و طرلان همون کسيه که تو دوسش داشتي درسته؟
سام نگاهش را از مسيردست آريان گرفت و سرش را چرخاند.حالش بد شده بود.حدس ميزد بهمن به او گفته باشد اما در مورد شاهين…
-چرا منو آوردي اينجا؟…چطور انقدر با اطمينان ميگي کار شاهينه؟ آريان پوزخند زد:
-راستش شاهين هنوز واسه آدم کشي يه خورده ناشيه.هزارو يک اثر از خودش به جا گذاشته.نمونه ش رستورانيه که ازش غذا ميگرفته…نمونه ش برنجاي پخش و پلا شده ي کف اون خونه ست که به خودش زحمت جمع کردن نداده.همه ي اينا نشون ميده براد رتو اينجا بوده…زن من اينجا بوده و طرلانم اومده پيش شاهين…همه چيز به روشنيه روزه.!…اينا تنها دليل آوردنت به اينجا نبود.آوردمت اينجا که شايد…شايد اون انسانيتت فعال بشه.آوردمت که بهت بگم ميدونم طرلان روزي که مرد قبل از اومدنش به اينجا پيش تو بوده…پس تو…ميدوني شاهين کجاست….بگو هليا رو کجا برده؟هر چيزي که بخواي بهت ميدم…هر کاري بخواي هم ميکنم.لازم باشه التماست ميکنم…
سام: تو که منو ميپاييدي خب دنبال سر طرلان ميرفتي.
-من يه روز تو خونه ساکن و ساکت نشستم که حالا وقت کنم تمام مدت تو رو بپام؟ سام-…
-سام خواهش ميکنم بگو هليا کجاست؟
-من نميدونم…به خدا نميدونممممممم.آره طرلان ميومد پيش من ولي به من نميگفت کجا ميره؟…ميخواي بگي خب دنبالش ميکردم…دنبالشم کردم اما ميفهميد.هر دفعه فهميد..
درآن هواي سرد عرق, پيشاني آريان را خيس کرده بود.چند قدم جلو رفت.حاضربود غرورش را بشکند تا هليا را پيدا کند.حاضر بود هر کاري انجام دهد…فقط بخاطر هليا!
زانو زد.!…مقابلش زانو زد.سرش پايين بود.نميتوانست صورت متعجب سام را نگاه کند.
آريان: التماست ميکنم بگو.فقط يه لحظه حالمو درک کن و بگو شاهين کجاست؟ -بلند شو آريان.
-اگر نگي تا آخر دنيا همينجا ميشينم.بگو…هليا همه ي زندگي منه.هليا غرور منه…همسر منه…اگه پيداش نکنم تا آخر عمرم نصف ميمونم…خواهش ميکنم.هر کاري ازم خواستي انجام ميدم.
سام نفسش رافوت کرد.سپس رو به رويش نشست.
-هر کاري انجام بدي من بازم جوابم تغيير نميکنه چون واقعا نميدونم کجاست.با شاهين در ارتباط نيستم اما اگر بهش زنگ بزنم جواب ميده.فقط جواب ميده نميگه کجاست…
آريان: خوبه.همون خوبه.
سام: باشه.سوار شو بريم اينجا که آنتن نميده.
فصل هفتم

چشم باز کرد.همانطور خوابيده هم سرش گيج ميرفت.اتاق تاريک شده بود.سرش را چرخاند…چشم هايش از تعجب گشاد شدند.در اتاق باز بود!
واقعا باز بود…از جا بلند شد اما چند لحظه صبر کرد…سرش بدجور گيج ميرفت…چند نفس عميق کشيد وصاف ايستاد.تلوتلو خوران از اتاق خارج شد.
به طرف در خروجي رفت…روشني خانه خيلي کم بود.
دستگيره در را کشيد اما باز نشد.از حرصش بالگد چند بار به در کوبيد.پايش درد گرفت و لنگ زنان و هق هق کنان بازگشت.از مقابل مبل ها که رد ميشد احساس کرد پايش روي چيزي رفت…خم شد و کورمال کورمال برداشتش…
نميدانست از خوشحالي چکار کند؟!يک موبايل کشويي ساده بود.دست هايش از ترس و هيجان به شدت ميلرزيد…شاهين از شدت عصبانيت يادش رفت در اتاق را ببندد و موبايلش را بردارد…
شماره ها در ذهنش ميرقصيدند.دکمه ها را فشرد و کنار گوشش گذاشت….
آريان و سام در ماشين کنار پارکي توقف کرده بودند.
آريان: خب حالا شماره شو بگير.
سام: چي بگم بهش؟
آريان: نميدونم فقط شماره شو بگير…ازش درمورد هليا بپرس.
همين که صفحه اسکرين را روشن کرد موبايل آريان زنگ خورد سام نگاهش کرد اما آريان گفت:
-مهم نيست تو شماره شو بگير.بدو.
شانه اش را بالا انداخت و شماره گيري کرد.
آريان: بذارش رو اسپيکر.
بوق اشغال ميخورد.
سام: اشغاله.
صداي زنگ گوشي آريان قطع شد.
آريان: دوباره بگير.
دوباره شماره گرفت و اينبار اشغال نبود…
هليا به شماره ناشناس خيره شد.نه…نمي توانست ريسک کند…اگر از همدستان شاهين بود چه؟..تماس را رد کرد و دوباره روي صفحه شماره گيري شماره آريان را تايپ کرد اما هنوز دکمه ي سبز را فشار نداده بود که صداي پايي از پشت در شنيد.سريع دکمه قرمز را زد و خاموشش کرد.روي زمين انداخت و با عجله به اتاق دويد و روي زمين خوابيد.
قلبش به سرعت نور ميتپيد.ميترسيد شاهين شماره هايش را چک کند و بفهمد…
نور از بيرون روشن شد.تکان نخورد فقط هراس داشت که صداي قلبش به گوش او برسد….شاهين با ديدن هليا که روي زمين افتاده ترسيده همه چيز را روي زمين گذاشت و به طرفش دويد.بالاي سرش نشست و تکانش داد.
-هليا؟…هليا بيدارشو.هليا؟…
شانه اش راگرفت و به طرف خودش چرخاند…خون راه يافته کنار سرش را ديد.انگار که هنگام عصبانيت اصلا متوجه شکستگي سرش نشده بود.حيرت زده گفت:
-س…سرت!هليا؟…تو رو خدا هليا…
تکان نخورد.شايد ميتوانست راهي به بيرون پيدا کنند… او را روي زمين خواباند و به طرف آشپزخانه دويد.ليواني اب پر کرد و بازگشت.
با اصابت قطره هاي آب نتوانست از تکان خوردن پلکش جلوگيري کند.به اجبار چشمش را باز کرد.شاهين با خوشحالي تکرار کرد:
-واي زنده اي…خداروشکر…زنده اي.زنده اي…ترسونديم هليا…ترسونديم!
هليا دستي که ميرفت تا صورتش را نوازش کند پس زد و آرام در جايش نشست.شاهين اهميت نداد.
-فکر کنم جعبه کمک هاي اوليه اينجا باشه.همينجا بشين الان ميام.
بلند شد و دوباره رفت. بازوهايش را بادستانش ماساژداد.کم کم بدنش درد ميگرفت.
شاهين با جعبه کوچکي بازگشت.خون ها را پاک کرد و زخمش را باند پيچي.
هليا: مثلا داري محبت ميکني؟…نميبيني يه جاي سالم رو صورتم نذاشتي؟ انگار حرفش را نشنيده بود.
شاهين: برات غذا گرفتم.
دوباره رفت و با يک جعبه پيتزا آمد.
شاهين: ببين چه بويي ميده؟آدم اشتهاش باز ميشه.
تکه اي برداشت ومقابل دهان او گرفت.
شاهين: بخور…ببين چه خوشمزه ست!
هليا:نميخوام.
تکه پيتزا را درون جعبه رها کرد.پس از چند ثانيه سکوت گفت:
-اگه نخوري که خبري از مواد نيست.بايد تا صبح درد بکشي.
-نه غذاتو ميخوام نه موادتو.
-باشه…هرطور تو بخواي.
همه چيز را از روي زمين برداشت و رفت.در را هم بست.
کلافه روي مبل نشست.با شنيدن صداي زنگ گوشي دنبالش گشت و آن را روي زمين پيدا کرد.بازهم اسم سام خودنمايي ميکرد.
شاهين: چه محبوب شدم و خبر ندارم.زود به زود زنگ ميزني…
سام: ميخواستم ببينم هنوز جوابمو ميدي يا نه؟ -ديدي که دادم.فقط واسه همين زنگ زدي؟
-حال هليا چطوره؟
-چه فرقي به حال تو ميکنه پسردايي دلسوز؟
-ميخوام بفهمم تا کجا تو لجن فرو رفتي؟!
خنديد.
-خيلي فرو رفتم…غرق شدم.ديگه نميتوني نجاتم بدي سامي جون.
-شاهين…از خرشيطون بيا پايين.اون بيچاره رو ول کن بره دنبال زندگيش.آخه تو با اين کارا ميخواي به چي برسي؟ميخواي کجاي دنيارو بگيري؟
-من جايي رو نميخوام بگيرم.فقط حقمو ميخوام…هليا حق منه.در يه صورت به قول تو از خر شيطون ميام پايين.
-چي؟
-اگر آريان هليا رو طلاق بده و بعد من بگيرمش.
-هه هه…چرا جوک ميگي شاهين؟خودت ميدوني که امکان نداره.
-د همين ديگه…برا همينه خر شيطون ولم نميکنه.!
-تو ديوونه اي …ديوونه…
-اوپس…وقت خداحافظيه.باي باي.
تماس را قطع کرد…هليا با مشت به در کوبيد و باصداي بلند گفت:
-تو يه عوضيه نامردي…کورخوندي.امکان نداره اين اتفاق بيافته.حتي اگه آريان راضي بشه من نميذارم…خودمو نابود ميکنم تا آرزوم واسه هميشه به دل سياهت بمونه احمق…
از روي مبل بلند شد و در را باز کرد.هليا عقب نشيني کرد…
شاهين: هيسسسسس…چه خبرته وحشي کوچولوي من؟!چرا نا آرومي ميکني؟ گلدان کوچک تزييني که روي ميز تحرير بود را برداشت و به طرف صورتش پرت کرد.شاهين از درد صورتش را پوشاند…او هم از فرصت استفاده کرد و از اتاق بيرون دويد.در ورودي را باز کرد و پا برهنه فرار کرد.
برف ميباريد و تاريک بود…خانه اي که از آن بيرون آمده بود به يک ويلا وصل بود و اطراف پر از درخت هاي بي برگ و کمي دور تر کوه هارا ميشد ديد.
به طرف ويلا دويد.داد ميزد.
-کمک….يکي کمک کنه…
انگار هيچ انساني آن دور و اطراف وجود نداشت.تعجب کرده بود که چرا اين ويلا انقدر پرت است؟…صداي شاهين بيش از پيش باعث ترسش شد.به طرف درخت ها رفت تا اول ازدست او پنهان شود.شاهين عربده ميکشيد و اسمش را صدا ميزد… دويدن ميان درخت ها پاهايش را مي آزرد ولي چاره اي نداشت.به طرف يک سراشيبي رفت…شاهين همچنان دنبالش بود.همه جا خيلي تاريک بود و به سختي ميشد ديد.
هليا با برخورد به حصار کمي پايش لغزيد…جيغ زد وبه زحمت خودش را عقب انداخت.پرتگاه بود…وقتي فهميد از چه خطري نجات پيدا کرده هراسش بيشتر شد اما فکري هم به سرش زد.حصار ايمني نبود همانطور که چند لحظه قبل نزديک بود در دره سقوط کند.
همه ي انرژي اش را جمع کرد و بلند ترين جيغي که ميتوانست کشيد.سپس از جا بلند شد و پشت کنده ي بزرگ درختي خودش را پنهان کرد.
شاهين با شنيدن صداي جيغ سراسيمه به طرف پرتگاه رفت.
شاهين: هليا…
مقابل حصار که رسيد هيچ اثري از هليا پيدا نکرد…به طرف پرتگاه رفت و درون دره سرک کشيد:
-هلياااا…..
چندين بار صدا زد.نااميدانه روي خاک زانو زد.سرش را ميان دست فشرد.
پشت کنده ي درخت هليا محکم جلوي دهانش را گرفت تا مبادا صداي نفسش را بشنود…بدنش درد ميکرد.سرش درحال انفجار بود.
مدت زيادي صبر کرد.ديگر هيچ صدايي نميشنيد.به آرامي سرش را بلند کرد تا آن طرف را ببيند.شاهين ديگر آنجا نبود.به زحمت از جا برخاست.ضعف و درد امانش را ميبريد…ولي سعي کرد طاقت بياورد.
زير پايش پراز برگ بود.کف پايش زخمي شده بود و وضع عمومي بدنش افتضاح بود.احساس ميکرد سلول هاي بدنش در حال خورد شدنند.هوا سرد بود اما ديگر خبري از بارش برف نبود…
نميتوانست کمک بخواهد. ميترسيد شاهين آن اطراف باشد.البته شک داشت که انساني به غير از خودشان در آن نواحي پيدا کند.
***

دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا
دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن