آخرین مطالبترس از عشق

رمان ترس از عشق پارت 6

Rate this post

رمان ترس از عشق

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

وقتي بابا منو ديد بدون اين که به من توجهي کنه گفت بريم دير شد و همه راه افتاديم وقتي توي ماشين قرار گرفتيم به ترنم نگاه کردم ديدم مثل هميشه ارايش کرده البته به نظرم ايندفعه خيلي بيشتر بود لباسشم که زير مانتو بود ونميديدم
بابا و اذر جون و ترنم مثل هميشه داشتن با هم حرف ميزدن و کسي که هميشه ساکت بود من بودم وقتي دقت کردم فهميدم در مورد خانواده اقاي فرزادي صحبت ميکنن منم گوش کردم تا يه کمي با خانواده و خودشون اشنا بشم
اذر جون ميگفت شقايق(من فهميدم خانوم فرزادي رو ميگه ) خيلي حرص ميخوره ميگه پژمان که کوچيکتر بوده ازدواج کرده ولي ما تا حالا هرچي به اين پيمان ميگيم عروسي کنه ميگه نميخوام واقعا منم نميفهمم چرا ازدواج نميکنه
بابا گفت يه بار وحيد ميگفت پيمان يه کمي شکاکه نه اين که زياد اما حتي به پريماه هم گير ميده بعدشم ميگفت به خاطره همينه من مثل شقايق اصرار به ازدواجش ندارم اما خوب منم دلم ميخواد عروسيشو ببينم اما هردفعه يه دختر نشونش ميديم يه ايرادي ميگيره
مامان گفت نميدونم هميشه دخترا ناز ميکنن حالا در مورد پيمان برعکس شده به نظر من ديگه خيلي سنش بالا رفته فکر کنم33 سالو داشته باشه
بابا گفت اره 33 سالشه چند وقت پيشم ميخواستن برن خواستگاري مرواريد اما قبول نکرده صحبتا همينجا تموم شد ديگه به تالار رسيده بوديم و من نميدونستم مرواريد کيه با خودم فکر کردم حتما يکي از دختراي دوستاي باباست
ما به سالن مخصوص خانما بابا هم به سالن اقايون رفت وقتي وارد سالن شديم شقايق خانوم اومد جلو بعدشم عروسش که من فهميدم اسمش نيوشاست اومد و سلام و احوالپرسي کردن وقتي من مانتو وروسريمو دراوردم اذر جون چند دقيقه به من خيره شد که من گفتم طوري شده لباسم بده اذر جون که به خودش اومده بود گفت نه نه اصلا اتفاقا خيليم قشنگه من به اينکه تو داري روز به روز خوشگلتر ميشي فکر ميکردم من فقط گفتم مرسي
ولي اين حرف که من خيلي زيبام تا اخر شب چندين مرتبه از طرف شقايق خانوم نيوشا و حتي پريماه وقتي داماد رفت و اون به سر ميز ما اومد تکرار شد
پريماه 25 سالش بود و شوهرش عادل 28 ساله شوهرش مهندس بود و يک شرکت خصوصي داشت پريماه خودش مترجمي زبان انگليسي خوانده بود
از نظر ظاهرم به نظرم به هم ميومدن پريماه شبيه شقايق خانوم بود چشماي قهوه اي تيره که نه زياد درشت بود و نه خيلي ريز و دماغ ولب ودهان قشنگي داشت با اون ارايش هاييم که روي صورتش بود خيلي زيبا شده بود
دامادم قد و هيکل متناسبي داشت با چشماي مشکي و بيني که يه کمي قوز داشت و لب و دهانشم متناسب باصورتش بود
اگه ميدونستم تا چند ماه بعد چه اينده اي در انتظارم اون قدر راحت اونجا نميشستم و قيافه ي عروس دامادو تحليل کنم و بعدشم به تعريف و تمجيداي ديگه توجه کنم اما چه کنم که نميدونستم بعد از شام ديگه کم کم همه اماده رفتن ميشدن ما براي رفتن اماده بوديم رفتيم تا از شقايق خانوم و بقيه دوستاي اذر جون که در واقع همسراشون دوستاي بابا بودن خداحافظي کنيم
من اونشب مرواريدو ديدم دختر سبزه اي بود باچشماي مشکي و دماغي که يک کمي بزرگ بود البته خيلي ارايش داشت ولي خوب به نظرم زيبا بود البته يک کمي خودشو ميگرفت وقتي ميخواستيم از شقايق خانوم خداحافظي کنيم اون گفت کجا شما حتما بايد بياين تا عروسو همراهي کنيم اذر جون هرچي نه اورد قبول نکرد
وقتي رفتيم بيرون ديديم بابا منتظر ماست البته پيش اقاي فرزادي و اون يکيم که بغلشون بود بعدا فهميدم همون پسرشون پيمان بود
اقاي فرزادي هم اصرار داشت تا ما بريم و بابا هم قبول کرد ترنم خيلي خوشحال بود چون هميشه دوست داشت دنبال ماشين عروس بره
ما دنبال ماشين عروس رفتيم و اونا بعد از يک کمي رقصيدن وسط خيابون به سمت خونشون رفتن و اونجا از همه تشکر کردن و ماهم اونجا خداحافظي و برگشتيم
توي راه ترنم گفت بابا اين اقا پيمان چرا اينجوريه يه جوري ادمو نگاه ميکنه زهر ترک ميشه منم با ترنم موافق بودم يه جوري نگاه ميکرد
بابا جواب داد عزيزم اون اينطوريه ولش کن و بعدش در مورد عروسي و بقيه چيزا صحبت کردن تا به خونه رسيديم
اون شب و 2 ماه ديگه گذشت من ديگه ديپلممو گرفته بودم و قرار بود از اواسط تير به مدرسه برم تا براي کنکور اماده بشم ک

يک روز بعداز ظهر داشتم نقاشي ميکشيدم که و انقدر قرق نقاشي بودم که اصلا متوجه اطرافم نبودم
يک دفعه احساس کردم دستي روي شونمه ترسيدم و برگشتم ديدم اذر جون گفتم واي ترسيدم کاري داشتين
گفت ببخشيد هرچي صدات کردم متوجه نشدي بابات پايينه کارت داره من که تعجب کرده بودم گفتم با من؟ گفت اره عزيزم بيا بريم
گفتم باشه دستام بشورم و لباسامو عوض کنم ميام گفت باشه فقط سريعتر
گفتم چشم و رفتم تا دستامو که رنگي شده بود بشورم با خودم گفتم بابام با من چيکار داره توي همين فکرا بودم که اماده شده بودم واز اتاق رفتم بيرون
بابام پايين روي يکي از مبلا نشسته بود من سلام کردم مثل کسي که از خواب بپره يه نگاه بهم کرد و گفت سلام بشين
من نشستم و منتظر بودم تا خودش صحبتو شروع کنه چون من تا حالا اصلا نشده بود که بابام بخواد اينطوري باهام صحبت کنه ومن با خودم فکر ميکردم من چقدر از بابام دورم بابا شروع به صحبت کردن کرد اينکه من بزرگ شدم و خيلي چيزا منم با خودم فکر ميکردم معني اين حرفا چيه
اما بلاخره بابام رفت سر اصل مطلب و اينکه اقاي فرزادي از من از بابا خواستگاري کرده و بابا هم گفته پنج شنبه ميتونن بيان
گفتم بابا ولي اونا که پسرشون ازدواج کرده من اصلا نميتونستم بفهمم ويا شايد اون موقع نميخواستم واقعيتو بپذيرم
بابا گفت پسر کوچيکشون پژمان ازدواج کرده ولي پيمان نه
متعجب گفتم بابا ولي ايشون خيلي بزرگن بزرگتر همه ي دخترا اين موقع ها خجالت ميکشن اما من فقط متعجب بودم
بابا گفت خوب باشه چه اشکالي داره همه دخترا منتظر يه نگاه پيمان هستن اون موقع تو اينجا ناز ميکني بعدشم من به اقاي فرزادي گفتم من موافقم و دخترمم روي حرف من حرف نميزنه بعدشم بدون اينکه به من فرصت بده بلند شد و گفت من کار دارم ميرم اتاقم به مامان بزرگ لعيا گفتم به مامانت بگه که اونشب بيان بعدم به اذر گفتم برات لباس مناسب تهيه کنه
بدم رفت منم مثل ادمايي شده بودم که روي هوا راه برن شده بودم به اتاقم رفتم نميدونستم به کي پناه ببرم من دوست نداشتم ازدواج کنم اونم با اين تفاوت سني
گوشه ي تخت نشستم دلم ميخواست گريه کنم ولي نميتونستم ديگه خسته بودم تاکي بايد بقيه براي من تصميم بگيرن من مطمئن بودم اونطوري که بابام حرف زده من حتما بايد با پيمان ازدواج کنم غم زندگي من کي ميخواست تموم بشه
اي شب تار غمگين پس کي به پايان مي رسي شکوفه چشم به راه نسيم است کوتاه کن غمت را اينجا زمين است
آرزو ها کوتاه و دل ها دل تنگ اميد است…
ولي غم من انگار پايان ناپذير بود

من تا پنج شنبه دو روز وقت داشتم تصميم گرفتم فردا صبح با اذر جون صحبت کنم
حرف يه عمر زندگي بود حاضر بودم هر کاري بکنم جز ازدواج من از ازدواج ميترسيدم وقتي به زندگي خودم نگاه ميکردم که طلاق پدر مادرم چي به سر من اورده بود و چقدر تنها بودم دلم نميخواست با يک اشتباه بقيه ي زندگيمم به نابودي بکشم ميخواستم راي يک بارم جلوي بقيه وايسم اين ديگه وسايلم نبود که ترنم برداره يا رشتم نبود که بخوام کوتاه بيام حرف يک عمر زندگي بود اگه ميرفتم و اون شخص بد بود نميتونستم برگردم چون مطمئن بودم جايي ندارم ميخواستم درسمو ادامه بدم تا به يه جايي برسم اما مثل هميشه اونطوري که ميخواستم پيش نرفت
فردا صبح وقتي بابا رفت سريع رفتم پايين اذر جون که داشت به سمت بالا ميومد منو ديد گفت بيداري
گفتم سلام ميخواستم باهاتون صحبت کنم
گفت باشه بيا بشينيم بعدم ميخواستم بهت بگم امروز بريم لباسم براي پنج شنبه تو بگيري حالا چي ميخواستي بگي؟
گفتم من نميخوام با پسر اقاي فرزادي ازدواج کنم اگه شما با بابا صحبت کنيد قبول ميکنه ازتون خواهش ميکنم من ميخوام درسمو بخونم
وسط حرفم پريد و گفت عزيزم بابات بد تو رو که نميخواد اون به اقاي فرزادي يه جورايي جواب بله رو داده تو که نميخواي رو حرفش حرف بزني بعدشم پيمان گفته تو ديگه نميخواد درس بخوني اون همه جوره تامينت ميکنه عزيزم بعدشم تو که رشتتو دوست نداشتي تازشم پيمان هم مهندسي مکانيک خونده و هم پزشکي الانم پزشک اطفاله پس هم خانوم دکتر ميشي و هم خانوم مهندس پس به جايي که به اين چيزا فکر کني برو اماده باش که ساعت 10 بريم بيرون بعدم بلند شد و رفت من بلند شدم و به اتاقم رفتم نميدونستم به کي پناه ببرم با خودم گفتم اگه به عمه يا هرکس ديگه اي هم بگن اونا حقو به پدرم ميدن
واي وقتي فکر ميکردم ديگه نميتونستم درس بخونم اين دو سال توي رشته اي درس خوندم که نميخواستم بدون علاقه بابام مجبورم کرد و حالا…
اصلا نميتونستم فکر کردم با لباسام رفتم زير دوش اب يادم نمياد ابش سرد بود يا گرم فقط گريه هام يادمه گريه هايي که از سر تنهايي اين که هيچ کس منو درک نميکرد من دلم نميخواست ازدواج کنم به خصوص توي اون سن اونم با ادمي مثل پيمان که ترنم از نگاه ترسناکش ميگفت بابام از شکاک بودنش که حتي به خواهرشم شک ميکرده
نميدونم چقدر زير اب بودم که کسي بهدر زد اذر جون بود که ميگفت طنين جان حالت خوبه بيابيرون دير ميشه ها
به خودم اومدم سريع جواب دادم باشه الان
لباسامو دراوردم و يه دوش سريع گرفتم اومدم بيرون لاسامو پوشيدم به اينه که نگاه کردم چشمام قرمز بود که اونم ميتونستم اگه پرسيدن بگم شامپو رفته توي چشمام
وقتي اومدم بيرون ديدم ترنمم هست وقتي نگام بهش افتاد دلم خواست لحظه اي جاي اون باشم با ترنم و اذر جون راه افتاديم اونا با هم ميگفتن و ميخنديدن منم توي فکرام غرق بودم اونا لباس انتخاب ميکردن من ميپوشيدم و بعدم اونا نظر ميدادن تا يک لباس انتخاب کردن و بعد از خوردن ناهار به خونه رفتيم
من به اذر جون گفتم بعدازظهر ميرم خونه ي ساحل مخالفتي نکگرد نزديکاي ساعت 5 بود که رفتم اونجا وقتي ديدمش زدم زير گريه و رفتم توي بغلش اونم هي ميپرسد چي شده ولي من تازه يه اغوش پيدا کرده بودم که گريه کنم
بعد از چند دقيقه که اروم شده بودم منو از تو بغلش دراورد گفت تو که منو کشتي چي شده گفتم برام خواستگار اومده
گفت ديوونه اين که چيزي نيست براي همه دخترا مياد
ومن دوباره زدم زير گريه ولي ايندفعه شروع کردم به گفتن از معايب وشايدم از نظر بقيه محاسن پيمان
وقتي حرفم تموم شد ديدم ساحلم داره گريه ميکنه گفتم تو چرا داري گريه ميکني
جوابمو نداد ولي گفت تو که هميشه ميگفتي از عشق ميترسي خوب حالام بپذير گفتم ولي
گفت زماني ولي معني داره که تو بتوني چيزي رو تغيير بدي تو الان نميتوني تغيير بدي پس بپذير بعد از لحظه اي مکث که فکر کنم به خاطره بغضش بود گفت اين واقعيت زندگي تو بپذيرش خيلي سخته ميدونم اما کم کم مثل بقيه چيزا برات عادت ميشه

گفتم عادت چه عادتي من گفتم نميخوام عاشق شم ولي نگفتم ميخوام ازدواج کنم نه به خدا هيچوقت نگفتم ميخواستم درس بخونم حالا بابام قبول کرده من حتي درسمم ادامه ندم مگه يه ادم اونم پدر چقدر ميتونه بيرحم باشه مگه من از خون اون نيستم من با ترنم چه فرقي دارم ميگفتمو زار ميزدم ساحلم ديگه هيچي نميگفت فقط منو توي بغلش گرفته بود خودشم گريه ميکرد وقتي ديد حرفام تموم شده برام يه شعر خوند تمام گريه و زاري . همه از بابت درد است اگر اشکي نمي آيد . بدان از طاقت فرد است

در اين بازار بي پايان که هيچ اميد نفروشند

شکستي عهد و پيمان را . تحمل عادت مرد است
بعدشم گفت تحمل کن ميدونم سخته اما مثل هميشه تحمل کن شايد پيمان ادم بدي نباشه وقتي ميگي نميخواسته ازدواج کنه شايد تو رو ديده ازت خوشش اومده عزيزم بد فکر نکن سعي کن به شرايط جديد عادت کني
اون روز تا ساعت 8 با ساحل بودم واون سعي ميکرد ارومم کنه و منم واقعا ارومتر شده بودم

بعدشم خداروشکر کردم که دوست خوبي يه من داده وقتي اينو به ساحل گفتم گفت برو خدارو شکر کن که مامان بابام خونه نبودن ديدم واقعا راست ميگه

ساعت 8 باباي ساحل منو به خونمون رسوند وقتي رفتم ديدم دارن شام ميخورن من سلام کردم و رفتم به سمت پله ها که اذر جون گفت شام نميخوري گفتم نه مرسي خوردم ميرم بخوابمم

و واقعا خوابيدم بعد از اون همه گريه خوب معلوم بود

بلاخره پنج شنبه رسيد مامانم هم اومد البته عمو برديا هم بود مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه وشوهر عمه هم اومده بودن

من هيچ ناراحتي توي چشماشون احساس نميکرم البته احساس کردم بابابزرگ يه کمي ناراحته

تعجبم از اين بود که مامانم چطور حاضر شده بياد خونه ي بابا ولي بعدا فهميدم به خاطره اينکه بگه من به فکر دخترم هستم واقعا که به نظرم مسخره بود مامانم به تنها کسي که فکر نميکرد من بودم همه ي مادرا وقتي دختراشون ميخوان ازدواج کنن نگرانن اما من احساس نگراني در رفتار مامانم نميديدم

اونروز وقتي لباسمو پوشيدم تازه ديدمش چون اون روز اصلا حواسم نبود يه کت وشلوار به رنگ ابي کمرنگ که باعث شد چشمامم به همون رنگ در بياد موهامم با کشي به همون رنگ بالا بستم و رفتم پايين

مامان بزرگ و عمه خيلي از من تعريف کردن اما بابا و مامانم دريغ از يک کلمه

مهمونا اومدن صحبتاي اوليه گذشت تا رسيد به بحث خواستگاري که قرار شد من و پيمان باهم حرف بزنيم ما رفتيم بالا و به اتاق من رفتيم تا راحت صحبتامونو بکنيم اون نشست روي تخت و گفت اين نقاشيا کار خودته از اينکه ميديدم اينقدر صميمي وبدون استرس واقعا تعجب کردم

با تعجب جواب دادم بله گفت خوب چرا وايسادي بيا بشين ديگه اتاق خودته من روي يک صندلي نشستم

گفت خوب اول تو حرف ميزني يا من گفتم شما گفت باشه

گفت من دوست ندارم ديگه درستو ادامه بدي اگه ميخواي بهت بگن خانوم مهندس که وقتي همسر من شدي هم بهت خانوم دکتر وهم خانوم مهندس ميگن بعدم دلم نميخواد همسرم از اينايي باشه که هميشه توي خيابونن با دوستاشون وقتي ازدواج کردي ديگه يه خانوم متاهلي بايد با دوران مجرديت فرق کني ديگه همين من همين چيزارو از تو ميخوام حالا تو بگو
من که واقعا نميدونستم چي بگم و هنوز گيج حرفاش بودم يه چند دقيقه مکث کردم که گفت نميخواي چيزي بگي
منم گفتم نه من حرفي ندارم فقط دلم ميخواد نقاشيمو ادامه بدم
که وسط حرفم پريد و گفت باشه نقاشياتام خيلي قشنگه اصلا به سنت نميخوره بعدم بلند شد و گفت پس بريم بيرون
وقتي رفتيم بيرون پريماه زودتر از بقيه گفت دهنمونو شيرين کنيم
من که از قبل بابام بعدازطهر قبل از اينکه خانواده اقاي فرزادي بيان گفته بود جواب بله رو ميدي اينا همه تشريفاته و من دلم نميخواد روي حرف من حرف بزني صورتمو به طرف پيمان برگردوندمو گفتم بله و پريماه شيريني رو گردوند
بعد شقايق خانوم يک جعبه از تو کيفش دراورد و گفت با اجازه ي اقا جمشيد و نگار خانوم اونا هم گفتن خواهش ميکنم
شقايق خانومم حلقه رو به پيمان داد تا دستم کنه
دستاي من يه تيکه يخ بود پيمان جلو اومد و دستمو گرفت وحلقه رو توش کرد و بعد دستمو ول کرد
بعد همه دست زدن پريماه و نيوشا هم کل کشيدن
مراسم بيشتر شبيه بله برون بود حتي مهريه و تاريخ عقد و عروسي هم براي يک ماه ديگه گذاشته شد
تعجب کردم اخه چطور ميخواستن توي اين يک ماه جهيزيه ي منو اماده کنن حالا بقيه کارا بمونه زياد طولي نکشيد که فهميدم پيمان خودش يک خونه با وسايل داره و نيازي به جهيزيه من نيست هرچي بابام اصرار کرد اونا قبول کردن و فقط گفتن سرويس اتاق خوابو بايد بريم انتخاب کنيم شقايق خانوم گفت ارزش طنين جان براي ما خيلي بيشتر از اين چيزاست بعدم رو کرد به من و گفت عزيزم شنبه که با پيمان رفتي ازمايش دادي برو خونه پيمان ببين تا اگه چيزي خواستي وقتي رفتي سرويس اتاق خواب بگيرين بقيه رو هم تهيه کنين
منم فقط تونستم بگم مرسي هنوز گيج بودم من قرار بود تا يک ماه ديگه ازدواج کنم از بقيه صحبتا چيزي نفهميدم اون شب بابام اونارو شامم نگه داشت
وقتي خانواده فرزادي رفتن مامانم و عمو برديا بعد از خداحافظي سريعي رفتن مامان نگران شيدا بود که خونه تنها بود
من ياد چند سال قبل افتادم که اونا ميرفتن مهموني و منو تنها ميذاشتن اون موقع من 7 سالم بود ولي مامانم براي دختر 7 ساله نگران نشد اما حالا براي دختري که داره 14 سالش ميشه نگران بود
بابام خيلي خوشحال بود خوب معلوم بود از دستم راحت ميشد من با ساحل فرداي روز خواستگاري قرار گذاشتم تا به خونشون برم
صبح ساعت 10 بود که به اذر جون گفتم و رفتم وقتي رسيدم ساحل با مامان باباش داشت صبحانه ميخورد از منم خواستن بخورم منم که صبحانه نخورده بودم شروع به خوردن کردم و طول صبحانه خاله و عمو از پيمان و خانوادش پرسيدن منم بيشتر چيزا رو گفتم البته ديگه بدون گريه چون بايد واقعيت ميپذيرفتم و خاله و عمو هم با اينکه به خاطره اينکه من ديگه نميتونم درسمو ادامه بدم ناراحت شدن اما فکر ميکردن اگه من قبول کردم به خاطره علاقه است ولي اونا هيچ چيز ديگه اي نميدونستن شايد اگه بغض داشتم يا گريه ميکردم ميفهميدن اما…
بعد از صبحانه با ساحل به اتاقش رفتيم اونجا بهش گفتم که چقدر از دست پيمان حرص خوردم و اينکه احساس ميکنم مغروره از همه چي گفتم بازم بدون گريه
ساحل بعد از اينکه حرفام تموم شد يه کتاب بهم داد گفت تو تا يک ماهه ديگه يه زن شوهرداري پس بايد خيلي چيزارو بدوني بخاطره همين اينو ديروز از دختر خالم که تازه ازدواج کردم گرفتم ميترسيدم شايد مامانت بهت چيزي نگه بخاطره همين برات اينو گرفتم
من که خجالت کشيده بودم سرمو پايين گرفتم که ساحل زد به بازومو گفت ديوونه از من خجالت ميکشي بعدم محکم بغلم کرد و منم ازش تشکر کردم
ساعت 5 بود که از خونه ي ساحل در اومدم خداروشکر ميکردم که ساحلو داشتم راست ميگن خدا زحکمت ببندد دري ز رحمت بگشايد در ديگري
ساحلم براي من همون رحمت بود توي اون تنهايي و بي کس بودن
وقتي رسيدم خونه همه پايين توي پذيرايي بودم سلام کردمو خواستم برم بالا توي اتاقم که اذر جون گفت طنين پيمان زنگ زد باهات کار داشت شمارشو گذاشتم روي ميزت باهاش تماس بگير تشکر کردم و رفتم بالا ولي نميخواستم زنگ بزنم يعي سختم بود براي کسي که شايد 5 بارم نديده بودمش زنگ بزنم همون موقع صداي اذر جون اومد که گفت تلفنو بردار پيمان پشت خطه نميدونستم چيکار کنم ولي نميخواستم معطلش کنم چون کار زشتي بود به خاطره همين تلفنو برداشتم وبا صداي اهسته اي سلام کردم به به سلام بيرون خوش گذشت
صداش عصبي بود اينو هر ادمي ميتونست بفهمه و من نميدونستم چرا جواب دادم بله مرسي
خيلي خوبه ميشه بگي رابطه من و شماچه رابطه اي من که نميدونستم منظورش چيه ساکت بودم چرا جواب نميدي بهتر بدوني من و تو از ديشب نامزد شديم شايدم از نظر خانوم مهم نيست ؟ هان بازم جوابش سکوت بود
روزه ي سکوت گرفتي تو خجالت نميکشي بدون اينکه به من بگي رفتي بيرون مثلا من نامزدتم که فکر نکنم تو اصلا برات اهميتي داشته باشه
من که تازه فهميده بودم منظورش چيه و بخاطره اينکه ازش اجازه نگرفتم ناراحته ولي من اونموقع هنوز 18 سالم نشده بود هرکس اين مسائل مادرش بهش ميگه ولي من….
تنها کلمه اي که گفتم ببخشيد بود
صداي نفس عميقي که کشيد و شنيدم انگار ميخواست با اينکار عصبانيتشو کم کنه
با صداي ارومتر از قبل ولي عصباني گفت از اين به بعد هرجا خواستي توي اين يک ماه بري به من ميگي يا خودم ميام دنبالت يا نميري متوجه شدي؟ من که جايي غير از خونه ي ساحل نميرفتم گفتم باشه شامل مهمونياي فاميليم ميشه متوجه اي که ؟
چيزي که به ذهنم رسيدو گفتم يعني حتي اگه با بابام اينا خواستم برم؟ بله مثل اينکه ….
من که دوباره ديدم صداش داره ميره بالا گفتم باشه باشه هروقت هرجا خواستم برم به شما ميگم افرين خانوم کوچولو حالا امروز کجا رفته بودي ؟ خونه ي دوستم ساحل
شروع به پرسيدن در مورد ساحل کرد و منم جوابشو ميدادم
اخر سرم گفت فردا ساعت 7 مي ياد تا بريم ازمايشگاه و خداحافظي کرد اولين صحبتاي همه ي نامزدا چه شکلي هست وماله ما چه شکلي بود
من اون موقع مطمئن شدم که با ادم شکاکي روبرو هستم ولي کاري از دستم بر نميومد
فردا صبح ساعت 7 اماده شدم يک مانتوي ساده مشکي با شلوار جين و شال مشکي پوشيدم و منتظر پيمان شدم خيلي دلشوره داشتم برام سخت بود باهاش تنهايي برم اما با اين حرف که اون قراره شوهرت باشه لو لو که نيست خودمو دلداري ميدادم شايد اگه روز قبلش باهام مهربون تر بود اينقدر استرس نداشتم راس ساعت 7 اومد اذر جون رفت بهش گفت بياد بالا ولي قبول نکرد منم کفشاي اسپرت ساده مشکيمو پوشيدمو رفتم
وقتي از در بيرون رفتم ديدم از ماشين پياده شده ولي پشتش به من بود با سلام کردن من متوجه حضور من شد
برگشت و گفت به به سلام خانوم کوچولو خودش سوار شد و براي من که همونطور وايساده بودم در ماشينو باز کرد تا سوار بشم
منم سوار شدم ماشينو روشن کرد و راه افتاد شروع کرد به صحبت کردن

رمان_ترس_از_عشق

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن