آخرین مطالببه خاطر هلیا

رمان به خاطر هلیا پارت 8

Rate this post

رمان به خاطر هلیا شصت تیپ سایت اولین ها

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان به خاطر هلیا از اینجا کلیک کنید

***
روي تختم نشسته بودم و با يک دستم توي لپ تاپم چرخ ميزدم.فايل عکس هايش پر از عکس بود از من و آريان و بقيه خانواده…چند نفر هم بودند که تا به حال نديده بودمشان…حسابي غرق تصاوير شده بودم که هما وارد اتاقم شد.ظرفي که حاوي قرص ها و آب بود روي پاتختي گذاشت.در طي دو ماه گذشته تقريبا از شر آن اعتياد مزخرف خلاص شده بودم و چقدر درد کشيدم…وحشتناک بود…
اگر به کمک قرص ها مراقبت هاي خانواده ام نبود حتما از آن درد مرده بودم!…
لب تخت نشست و دستش را مقابل صورتم گرفت.در دستش يک فلش يو اس بي قرمز رنگ بود. گرفتم و گفتم:
-چيه؟
هما: نيما آورد.
با شنيدن نامش موهاي تنم سيخ شد.سريع گفتم:
-کي آورد؟
هما: نيم ساعت پيش…گفت يه چيزيه که قبلا قولشو به تو داده.
-پس چرا نيومد داخل؟
هما: فکر کنم ميخواست بره پيش شوهرت.
پوفي کردم و چشمم را در کاسه سر چرخاندم.خواهش گونه گفتم:
-هما خواهشا از اون کلمه استفاده نکن.
هما: کدوم؟ -شوهرم…!
هما: چرا؟!
-خوشم نمياد.بگو آريان…
هما: باشه…اول قرصاتو بخور بعد برو سراغ فلش.
سرم را تکان دادم و قرص ها را خوردم.فلش را در لپ تاپ گذاشتم .
-ميشه تنهايي نگاش کنم؟
هما: آره عزيزم.چرا نميشه؟!
سرم را بوسيد و رفت.فايل اول را باز کردم که اسمش “گردش اصفهان بود”…
اولين ويديواش روي سر پل خواجو پر شده بود:
“آريان داخل يکي از دريچه ها ايستاد و من که از او فيلم مي گرفتم گفتم:
-بيا عقب مگه نميبيني حصار نداره؟
آريان: بيخيال بابا نميفتم.بادمجون بم آفت نداره…
با دوربين جلو رفتم و عقب کشيدمش.
-بيا عقب لوس بي مزه ميترسم.
خنديد و گفت:
-بده من فيلم مي گيرم.
دوربين چرخيد و روي من ثابت شد.
آريان: حالا بگو.
-چي بگم؟
آريان:درمورد من بگو…
خنديد.
-چه پررو…تحفه نطنز…
آريان: اختيار داري من يکي از موهبتاي الهيم!
-واه واه واه…بده من ببينم کم مونده خودشو قاب کنه بزنه رو ديوار…
دوربين دوباره چرخيد.تصوير رود خانه نمايان شد.
-خب…اينجا پل خواجوئه هوا خيلي سرده داريم يخ ميزنيم…
آريان را نشان دادم.
-دماغ شوهر جونم قنديل بسته تا نوک قوزک پاش.
بيني اش را ميان دو انگشت فشردم که با خنده عقب رفت و منم خنديدم.
-خيلي شلوغه…خيلي تميزه…قدمتشم نميدونم به چقدر وقت پيش برمي گرده.نمي دونم کي ساختتش…فقط ميدونم اسمش پل خواجوئه.
آريان: آخرشي عزيزم آفرين…
-خواهش ميکنم خودم ميدونم.”
صفحه اش را بستم.ويديوهاي ديگر آن فايل را هم نصفه نگاه کردم .فايل بعدي مربوط به سفري در شمال کشور بود.
“دوربين مرا فيلم برداري مي کرد که از دور روي شن ها راه مي رفتم.صداي آريان بلند شد:
-هليا …
چرخيدم.و سرم را به معني چيه تکان دادم.
آريان: بيا اينجا…بيا.کجا داري ميري؟
شانه ام را بالا انداختم و با ناز و عشوه به سويش مي آمدم .صداي خنده ريز آريان از پشت دوربين آمد.
وقتي به او رسيدم کنارش نشستم و گفتم:
-چيه؟…چرا مثل پيرمردا يه جا ميشيني…پاشو ديگه.ببين دريا چه قشنگه…فيلم مي گيري؟
آريان: آره…يه چيزي بگو.
بعد از اين حرفش روي شن ها درازکش شدم.دوربين دوباره روي من ايستاد.خيره نگاه کردم و لبخند زنان گفتم:
-عاشقتم…خوبه؟ آريان: همين؟
-تا آخر عمرم دوست دارم.
چند ثانيه سکوت شد.يک دفعه نيم خيز شدم.صفحه تکان خورد و پس از چند لحظه تصوير آريان بود که روي شن ها خوابيده بود و نگاهش مستقيم به من بود نه دوربين.
-خب حالا تو يه چيزي بگو.
-من چيزي ندارم بگم.
ضربه اي به صورتش زدم و گفتم:
-بايد يه چيزي بگي…
آريان: خبببب…من…هيچوقت تو عمرم بيشتر از زمانايي که تو رو داشتم احساس خوشبختي نکرده بودم.
-از من چي ميخواي؟
-از تو خودتو ميخوام…
نفهميدم چه شد که خنديدم و گفتم:
-خجالت بکش زشته…فقط همين؟
آريان:خب شايد ده دوازده تا بچه قد و نيم قد…
هيني کشيدم و گفتم:
-امر ديگه اي نداري؟…مگه ماشين جوجه کشيه؟
آريان: تازه ميخوام به همشونم بگم که تا آخر عمرم تو رو به اونا ترجيح ميدم.
-اين چه حرفيه؟…بچه هام ناراحت ميشن!
آريان: مثل اينکه خودتم بدت نميادا…بچه هاااام!”
دوربين لرزيد.ويديو را قطع کردم.از خودم در تعجب بودم…مگر اين پسر چه کرده بود که اينگونه دوستش داشتم؟ و او هم مرا…
ازفيلم هاي ماه عسل که در فرانسه بود با نگاهي سرسري گذشتم.در يک فايل جداگانه فقط يک ويديو بود که اسمي نداشت…باز کردم…صداي ذوق زده ي من بود که آرامو يواشکي به گوش مي رسيد.از يک صفحه آزمايش فيلم گرفته بودم.انقباض هاي صورتم باز شد و صاف نشستم.
“-امروز رفتم جواب آزمايشمو گرفتم…مثبت بود.يعني من قراره چند وقت ديگه مامان بشم…اما فعلا قصد ندارم چيزي به آريان بگم.ميخوام بذارم موقع رفتن بگمو يکم اذيتش کنم…”
با دستي لرزان سريع فيلم را به عقب برگرداندم و دوباره و چهار باره نگاه کردم…من باردار بودم.خداي من…باردار بودم…پس يعني کودکي داشتم…
پس چرا…چرا کسي از او برايم نگفت؟…چرا کسي چيزي از فرزندم به من نگفت؟…
ترسيده هما و مادرم را صدا کردم…
بعد از ورودشان با حالي آشفته پرسيدم:
-من بچه دارم؟
هر دويشان متحير شده مرا مي نگريستند.تکرار کردم:
-با شما م پرسيدم من بچه دارم؟؟ هما ساکت ماند ولي مادر رنگ صورتش به سرخي زد.
مادر: هليا…راستش…چجوري بگم؟ نگاه سرخ هما چهره مادر را نشانه رفته بود.
مادر:اون…اون بچه…
کلافه صدايم را بلند کردم:
-فقط جواب بدين آره يا نه؟
چند لحظه مکث کرد و سرانجام با سر فرو افتاده گفت:
-داشتي…يعني مي تونستي داشته باشي اما نشد…نموند!
اخم کردم…سري به اطراف تکان دادم.
-نميفهمم…يعني چي؟
مادر:وقتي پيش شاهين بودي سقط شد.
بي اختيار به گريه افتادم.
-يعني شاهين…شاهين بچه مو کشته؟
حرفي نزد.گرچه من ديگر نياز به هيچ حرفي نداشتم.تنها اشک هايم فرو چکيدند .براي کودکي که هيچ از او به ياد نداشتم.
هما کنارم نشست و سرم را در آغوش کشيد.کنارش زدم.
-بريد بيرون…همين الان.برو هما…تنهام بذارين!
با دست موهايم را عقب فرستادم.آخر چرا شاهين با من چنين کرده بود؟…واقعا بخاطر اينکه با آريان ازدواج کرده بودم؟!!…شاهين که انقدر وحشي نبود!!
تا شب مدام هق هقم بند مي آمد و دوباره شروع مي شد.
در يک تنگناي سخت گير افتاده بودم.هم دلم ميخواست همه چيز رابدانم هم ميترسيدم تحملش را نداشته باشم….
اصلا کاش اين بلا به سر آريان نيامده بود.مطمئن بودم اگر بهوش بود اوضاع زمين تاآسمان فرق مي کرد.
وضعيت اسف بار روحيم تا وقتي گچ دستم را باز کردم مدام بيشتر مي شد.و افسردگيم به اوج خود مي رسيد.
يک روز مادر شوهرم!همراه نيما براي بار چندم به ديدارم آمدند.جدا که انسان هاي بامعرفتي بودند…
پدر چند دقيقه ماند و بعد براي انجام کاري از خانه خارج شد.روي مبل گوشه هال نشسته بودم و عصا هايم را به ديوار تکيه داده بودم.
بعد از من مهناز خانم و بعد از او هم نيما…هما روي مبل تک نفره رو به رويش و مادر بعد از آوردن ظرف ميوه طرف ديگر من نشست.
مادر:خوش اومدين مهناز خانم…ممنون که سر ميزنين.
مهناز خانم: خواهش ميکنم وظيفه ست.
مادر:حال آريان چطوره؟ مهناز خانم :همونطوري…
مادر:انشاالله خوب ميشه.توکلتون به خدا باشه.
مهناز خانم: خدا از دهنتون بشنوه.
سپس رو به من کرد و لبخند مليحي زد.
-تو حالت چطوره عزيزم.بهتري؟ سعي کردم من هم کمي لبخند بزنم.
-ممنون.خوبم…
دودل بود سوالش را بپرسد اما گفت:
-هنوز چيزي…
ناخواسته ميان حرفش پريدم.
-نه خير…يادم نيومده.
واقعا از اختيارم خارج بود.اعصابم ضعيف شده بود و روي اين مسئله به شدت حساس شده بودم.مادر اعتراض گونه گفت:
-هليا…
سرم را زير انداختم و چيزي نگفتم.نگاه سنگين نيما را هم حس کردم.پس از آن صحبت هاي جمع از من دور شد و بعد از مدت کوتاهي تصميم به رفتن گرفتند.با رفتنشان بي حوصله راهي اتاقم شدم.پتو رابا حرص روي سرم کشيدم و چشم هايم را بهم فشردم.احساس بدي داشتم…در دل دعا کردم کاش آريان زودتر خوب شود.به کمک نياز داشتم تا از اين سرگرداني نجات پيدا کنم.
هنوز چيزي از دعايم نگذشته بود که هما در حالي که باگوشي اش حرف ميزد داخل آمد.پتو را کنار نزدم تا برود و تنهايم بگذارد اما انگار قرار نبود راحتم بگذارد.لب تخت نشست…
هما:آره الان پيششم ولي من نميدونم چه واکنشي نشون بده…باشه.پس از طرف من خداحافظ.
تکانم داد و گفت:
-هليا نيما ميخواد باهات حرف بزنه.
-من نميخوام.سرم درد ميکنه بهش بگو دست از سرم برداره.
هما:عه هليا ؟پاشو ديگه کارت داره.لابد واجبه که زنگ زده.
-هما ولم کن.نميتونم حرف بزنم.
مکثي کرد.سپس خطاب به نيماي پشت خط گفت:
-نيما فکر کنم….باشه….واقعا معذرت ميخوام.هليا اين روزا يکم رو به راه نيست…اوکي فعلا.
تماسش را قطع کرد.
هما:به نظرم لج کردن راه خوبي نيست.تو براي به دست آوردن حافظت به اون نياز داري….
-ديگه نميخوام يادم بياد…نميخوام هيچي بدونم.خسته شدم هما ميفهمي؟خستم…
هما:خيله خب آروم باش…هر طور خودت ميخواي.
نفسش را بيرون فرستاد و رفت.عصباني بودم…نميدانستم چه مرگم شده فقط خواستار اتمام آن مصيبت بودم.
صداي زنگ مثل چوبي بر مغز دردناک سرم فرود مي آمد.پتو را از روي سرم کنار زدم و حرص آلود دستم را روي پاتختي کشيدم.بالاخره پيدايش کردم.موبايلم بود که زنگ مي خورد.
اسم نيما خاموش و روشن مي شد.
-الو…
نيما: سلام زن داداش…
-سلام.خوبي؟
نيما: ممنون.تو بهتر شدي؟
-نه…و ميشه خواهش کنم صدام نکني زن داداش؟ لحن صدايش تغيير کرد و نشان از دلخوري اش بود.
نيما: خب…باشه.ديگه نميگم.
-هما گفت باهام کاري داشتي؟…چيزي شده؟ مدتي سکوت کرد.سپس گفت:
-حرف زدن با تو خيلي سخته هليا…
-چرا؟
نيما: آخه…ببين مي دونم وضعيت خوبي نداري.منم نميخوام ناراحتت کنم اما…
-راحت باش.سعي ميکنم ناراحت نشم.
نيما: برات از يه مشاور وقت گرفتم…مي خواي بياي؟
جمله اش را بسيار محتاطانه بيان کرد.بي اختيار خنده ي کوچکي کردم.صدايم را شنيد.او هم با خنده گفت:
-وقتي ميگم حرف زدن باهات سخته باور نمي کني…مي ترسم چيزي بگم و تو ناراحت بشي.
-ممنون که انقدر بهم اهميت مي دي…
نيما: قبلا هم بهت گفتم برام مهمي.حالا چيکار مي کني؟…مياي؟اصلا اجباري در کار نيست مي توني قبول نکني.برات کنسلش مي کنم.
-فردا بهت خبر مي دم.
نيما: يه چيز ديگه هم هست.
-بگو.
نيما: ببين…آريان خيلي به تو وابسته بود.نمي دونم چرا اما حس مي کنم اگر تو يه سر بياي بيمارستان و ببينيش اون زودتر…
-نيما…برادرت تو کماست.متوجه نميشه.چطوري اومدن منو حس کنه؟ از صراحتم جا خورد اما خودش را نباخت…
نيما: خواهش مي کنم.فقط يه بار…مطمئنم تاثير داره.
سکوتم را که ديد ادامه داد:
-هليا…لطفا…آريان…آريان از بس که بخاطر تو به خودش فشار آورد به اين روز افتاد…خواهش مي کنم.بهت نياز داريم.
-خيله خب باشه…فردا خوبه؟
انگار که دنيا را به او داده باشند خوشحال شد.
نيما: عاليه.فردا ساعت 9…نه نه نه ساعت 10 آماده باش.
-باشه خوبه.ديگه کاري نداري؟
نيما: مواظب خودت باش.
-تو هم.خداحافظ.
تماس را قطع کردم.آريان بايد از داشتن چنين برادري خيلي خوشحال مي بود.

دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا
دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن