خانه / آخرین مطالب / رمان ملکه عشق پارت 11

رمان ملکه عشق پارت 11

رمان ملکه عشق

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ملکه عشق از اینجا کلیک کنید

.يهو مي زنه زير گريه

با گريه ادامه مي ده:

ـ راسته؟ آخه چه جوري؟ مگه مي شه؟ من خوابم.

صداي زدن شخصي مي ياد و بعد ساحل با داد مي گه:

ـ نه، نه خواب نيستم. من بيدارم. بيدارم و دارم صداي سينا رو مي شنوم.

چشمام رو مي بندم و اجازه مي دم اشکم بچکه رو صورتم. اجازه مي دم صورتم رو خيس کنه و رو صورتم سر بخوره، برسه به گردنم و بريزه تو يقه ي لباسم.

ساحل با صدايي ناباور مي گه:

ـ آخه مگه مي شه؟ امکان نداره! مگه مي شه مرده، زنده بشه؟! نکنه من واقعا عقلم رو از دست دادم.

سينا:

ـ من نمي دونم چي شده. من هيچي نمي دونم. فقط طبق گفته ي اينا مي دونم يه خواهر دارم که اسمش ساحله، همين و بس.

ـ واقعا خودتي؟ من باورم نمي شه. مي دونم الان از خواب مي پرم. خودم رو زدم ولي نپريدم. يه طور ديگه بايد از خواب بپرم.

فربد گوشي رو مي گيره و مي گه:

ـ ديدي ساحل، ديدي خوشحال شدي، ديدي تونستيم خوشحالت کنيم، ديدي سينا زنده اس.

ساحل با گريه مي گه:

ـ راست بود؟ درست شنيدم؟

ـ آره، درستِ درست بود .

ساحل بلند بلند مي خنده و با گريه مي گه:

ـ مي خوام ببينمش، تا نبينمش و بغلش نکنم، باورم نمي شه.

ـ آروم باش ساحل، خب؟ آروم باش. مي بينيش. الان نمي شه، اگه مي شد، مي آوردمش پيشت، ولي ما الان شماليم.

ساحل:

ـ صدام داره پخش مي شه، نه؟

ـ آره.

ـ باران اون جاست؟ پيش، پيش سيناست؟

ـ آره.

ـ ديدي باران؟ خدا دلش سوخت. نذاشت، نذاشت بره. مي خواست ببردش ولي، ولي دلش به حال ماها سوخت. من ديگه نمي ذارم عذاب بکشين. تا همين جا بستونه، بسه. همه رو راضي مي کنم. نمي ذارم کسي با علاقه تون مخالفت کنه. نمي ذارم.

با خجالت مي گم:

ـ آروم باش ساحل جان، آروم باش دختر.

صداي گريه اش بلند مي شه.

ـ مي خواي باهاش حرف بزني؟

صداي فين فينش مي ياد.

ـ نه، الان نه، هنوز باور ندارم. مي خوام کمي با خودم کنار بيام. چرا سينا انقدر خشک حرف مي زنه؟

زير چشمي نگاهي به سينا مي اندازم، و مي گم:

ـ شده مثل من.

ـ يعني، يعني ….

ـ آره حافظه اش رو از دست داده.

ـ نه.

ـ مامانت اينا چي؟ بيدارن؟ بهشون نمي گي؟

ـ مي ترسم، مي ترسم مشکل پيدا کرده باشم. مي ترسم توهم باشه باران. اگه ديدم راسته، آروم آروم بهشون مي گم.

کمي ديگه با ساحل حرف مي زنيم. خيلي منگه. انگار واقعا داره خواب مي بينه. حرفاش کمي بي ربط و ضد و نقيضه. من بهش حق مي دم. بهش حق مي دم که انقدر به هم بريزه. از خوشحالي به هم ريخته، مي دونم.

بعد از ساحل، نوبت به بابا بهادر مي رسه. باربد زنگ مي زنه به بابا و مي گه سينا زنده اس. بابا فقط خدا رو شکر مي کنه و کمي با سينا حرف مي زنه.

دايي:

ـ شماها نمي خواين بگين اين جا چه خبره؟

من و فربد و باربد نگاهي به هم مي اندازيم.

فربد مي گه:

ـ خبر خاصي نيست، سلامتي!

ماماني با حرص مي گه:

ـ فربد!

ـ فربد چي؟ خبر اين که ايشون سيناست نه کيان.

رو به سينا مي گه:

ـ تو اسم کيان رو از کجا آوردي؟

سينا نگاهي به جمع مي اندازه و مي گه:

ـ من هيچي يادم نبود، نمي شد که همين جوري بمونم. اسم کيان رو گذاشتن روم تا وقتي صدام مي زنن، بفهمم با منن.

ـ آها.

دايي:

ـ چرا امروز باران اين جوري شد؟

سرم رو مي اندازم پايين و منتظر مي شم يکي شون حرف بزنه.

فربد:

ـ راستش، راستش مي دونين، وقتي باران کانادا بود، مجبور شد، مجبور شد بره و با سينا زندگي کنه ،تا اون ازش محافظت کنه. به هم محرم شدن. سينا يکي از اعضاي پليسه. سر يه سري مسايل، جون باران تهديد مي شد و ما فکر مي کرديم چاره ي ديگه اي نداريم. براي همين بود که اين دو تا به هم محرم شدن و باران رفت پيش سينا.

اصل کاري رو گفت. نفسم رو با فشار مي دم بيرون و کمي سرم رو بلند مي کنم. نگام به چشم هاي گرد شده ي دايي و ماماني مي افته. هم خنده ام گرفته و هم دارم از خجالت آب مي شم.

جهت نگام رو تغيير مي دم که بدتر مي شه و مي افته رو سينا. داره نگام مي کنه و لبخند مي زنه. يه لبخند کوچولو و جمع و جور که کمي از چالش رو نمايان مي کنه. من چرا تا حالا چال لپ اين رو نديده بودم؟ شايد براي اين که هيچ وقت نخنديده بود. منظورم وقتيه که در قالب کيان بود و من بدبخت خبر نداشتم اين سيناست و کلي جلوش از سيناي فوت شده گفتم و گريه کردم.

واي که من چه قدر سوتيم!

بهتر مي بينم سرم رو بندازم پايين و مث بچه هاي خوب، به حرفاشون گوش بدم و جايي رو نگاه نکنم.

فربد:

ـ يه سري اتفاقات افتاد که ما فکر مي کرديم سينا فوت کرده. بعد از اون جريان، باران تصادف کرد .
همون کساني که ازشون مي ترسيديم، با يه ظرف کوچک، رو باران اسيد ريختن. من نمي دونم چي شد که چشماش سالم موند. بيشتر گردن به پايينش سوخت. صورتش هم کمي از بين رفت که با عمل جراحي درست شد. با اين که زياد رو صورتش کار نکردن، خيلي تغيير کرد. شکستگي هم زياد داشت. شکستگي ها و سوختن صورتش، دست به دست هم دادن تا چهره اش انقدر عوض بشه. بيني و لبش، تقريبا مث مال خودش در آوردن.

ـ تغيير اصلي تو حالت صورتش ايجاد شده، به خاطر يه سري از مسايل امنيتيه، باران نمي تونست زياد تو بيمارستان بمونه. اون تو کما بود. ما از پزشکش خواستيم اگه امکانش هست، رو صورت باران کار کنه. از ما تعهد گرفت. ممکن بود حالش بدتر بشه. چون زمان به هوش اومدنش معلوم نبود به هوش ميومد ولي معلوم نبود کي؟ دکترش معتقد بود با اين عمل، احتمال اين که مدت بي هوشيش بيشتر بشه هست. ما رضايت داديم. اگه باران بيشتر تو اون بيمارستان مي موند، ممکن بود بلاهاي بدتري سرش بياد. دکترش مي گفت خدا خيلي بهش رحم کرده. خيلي دوسش داره. اگه عملش نمي کرد، ممکن بود بازم آسيب ببينه.

باربد:

ـ اگه باران بعد از به هوش اومدنش، دوباره عمل مي شد، چند وقت ديگه هم تو کانادا موندگار مي شد. خطر هنوز هم تو زندگي باران دخيله. درسته که چهره اش کمي عوض شده ولي هويتش همونيه که بوده. منم به خاطر همين اومدم ايران. ولي وقتي خيالم راحت شد که فعلا خبري نيست ،چند روزي رفتم پيش فربد.

فربد:

ـ سر همون تصادف، فراموشي گرفت. ما هم جسد سينا رو پيدا نکرده بوديم. وقتي باران خاطراتش رو خوند، احساس عذاب وجدان داشت. خودش رو مقصر مرگ سينا مي دونست. دلايل مقصر دونستن خودش هم زياده. بخوام بگم، تا صبح طول مي کشه.

باربد:

ـ بعد از چند وقت و کلي حرف زدن، بالاخره باران تقريبا پذيرفت که اون هيچ تقصيري نداشته. ما خيلي دنبال سينا گشتيم ولي پيداش نکرديم. اميدوار بوديم جسدش رو تو آب پيدا کنيم، ولي، ولي هيچ اثري ازش نبود. تا امروزم فکر مي کرديم مرده. يکي از افسراي خودمون ديده بود که سينا
درحال سوختنه و پرت مي شه تو آب. ما هم طبق گفته ي اون، سينا رو مرده فرض مي کرديم .
گفتيم کسي که سوخته و پرت شه تو آب، قطعا شنا هم نمي تونه کنه و مي ميره. ولي امروز ديديم که اين جاست. البته به اسم کيان، نه سينا.

سينا و دايي نگاهي متعجب به هم مي اندازن و هر دو با هم مي گن:

ـ سوخته؟!

باربد:

ـ بله، سوخته. يکي از همکاران ما ديده بود بدن سينا سوخته و پرت مي شه تو آب.

دايي با لحني قاطع مي گه:

ـ ولي وقتي من سينا رو پيدا کردم، سالمِ سالم بود، فقط بي هوش بود. لباساش کمي فقط کمي سوخته بود. بدنش سالم بود و فقط از هوش رفته بود.

باربد با چشم هايي گرد شده مي گه:

ـ يعني چي؟

بعد از چند ثانيه مکث، دستش رو مي کوبه به پيشونيش و از جاش بلند مي شه.

ـ از مال ما نيست، نفوذي اوناست. واي چه طور نفهميديم؟ چه طور؟

همه داريم چهار چشمي نگاش مي کنيم. نفوذي اوناست؟ اين يعني اين که بازم ما رو دست خورديم .

سريع گوشيش رو در مي ياره و شماره اي رو مي گيره و منتظر مي مونه. با عجله مي گه:

ـ سلام بابا، ممنون. رابرت از نيروهاي ما نيست. البته من حدس مي زنم و تقريبا مطمئنم.

ـ….

باربد با چشم هايي گرد شده مي گه:

ـ نه.

ـ….

ـ لعنتي، ممنون بابا. شما بايد من رو در جريان مي ذاشتين.

گوشيش رو قطع مي کنه و با کلافگي دستاش رو به هم مي کوبه و زير لب با خودش حرف مي زنه.

من:

ـ چي شده؟

نگاهي به من و فربد و به جمع مي اندازه و مي گه:

ـ برادر آلنه.

با صدايي داد مانند مي گم:

ـ چي؟

ـ همين که شنيدي. آلبرت برادر آلنه. به اسم رابرت وال، وارد اداره شد. اسم اصليش هم آلبرته .
بابا اينا هم چند وقتي مي شه فهميدن. ولي به من خبر ندادن. الان بابا به من گفت رابرت کيه.

بعد از چند مين، گوشي باربد زنگ مي خوره.

نگاهي به شماره مي اندازه و مي گه:

ـ باباست .

ـ بله؟

ـ….

نگام رو سينا مي مونه و با تعجب مي گه:

ـ شما مي دونستين؟ آخه چه جوري؟

ـ….

ـ بابا! من الان بايد بفهمم؟

گوشي رو قطع مي کنه. متعجب بهش نگاه مي کنيم.

دستش رو مي ذاره رو پيشونيش و مي گه:

ـ بابا از همه چيز خبر داشته، با هماهنگي مقامات بوده که سينا تونسته به راحتي بياد ايران. تونسته برگرده کشورش. با اين حال و روزش، مي دونستن نبايد بيشتر از اين اون جا بمونه. از کجا معلوم ،شايد جسي و خيلي از دشمناي ديگه مون، بدونن سينا زنده اس.

بابا مي گفت وقتي ما بهش زنگ زديم، نمي تونسته درست حرف بزنه و حالا زنگ زد به من تا بگه همه چيز رو مي دونسته!

ـ مي گه وقتي با سينا حرف زدم، بايد فيلم بازي مي کردم تا اونا باور کنن من از همه چيز بي خبرم .
فکر کنم منظورش آلبرت بود. مي گه وقتي سينا رو ديده، وقتي ديده سالمه و بدنش نسوخته ،
فهميده يه جاي کار مي لنگه و رابرت يه اشتباهي کرده که عمدي بوده. البته نمي شه بهش گفت اشتباه. پيگيري مي کنه و بعد از يه مدت به هويت اصليش مي رسه.

باربد به دايي نگاه مي کنه و مي گه:

ـ جريان چيه؟

دايي:

ـ تو که مي دوني، من چند ساله براي کارم، تو کانادا زندگي مي کنم و در رفت و آمدم. مي يام و مي رم. رفته بودم لب آب تا کمي هوا به کله ام بخوره. از کار زياد خسته بودم. به نظرم هيچي آرامش آب نمي شه. رفتم لب دريا تا مث هميشه آرومم کنه. به دور دست ها خيره شده بودم که ديدم جسمي رو آب شناوره. اولش فکر کردم چوبي، چيزيه. ولي بعدش که با موج اومد نزديک تر ،متوجه شدم جسم يک انسانه.

نفسي مي گيره، و مي گه:

ـ هاج و واج نگاش مي کردم. نمي دونستم بايد چي کار کنم. تا حالا تو اون وضعيت گير نکرده بودم .
ساحل خلوتِ خلوت بود. من بودم و جسم روي آب. نزديک و نزدک تر مي شد. خودم رفتم تو آب .
آروم کشيدمش سمت خودم. سرش زخم و کبود شده بود. بدنش يخِ يخ بود. ترسيده بودم مرده باشه. ولي وقتي دستم رو گذاشتم رو نبضش، ديدم کمي ضربان داره. با بدبختي بلندش کردم و گذاشتمش تو ماشين. در حالي که به سمت خونه مي رفتم، شماره ي يکي از دوستام رو که پزشک بود، گرفتم و بهش گفتم خيلي سريع، خودش رو برسونه به خونه ام. هوا خيلي سرد بود. مي دونستم سرما خوردگيش حتميه.

ـ با نهايت سرعت مي رفتم. مي ترسيدم دير برسونمش. دستام مي لرزيدن و هول شده بودم .
بالاخره رسيدم خونه. دوستمم رسيده بود. بهم کمک کرد تا از ماشين خارجش کنيم و ببريمش تو خونه. چند تا از لباس هاي خودم رو برداشتم. لباساش رو عوض کرديم و کنار شومينه گذاشتيمش.

دستي به صورتش مي کشه و ادامه مي ده:

ـ ضربه ي بدي به سرش خورده بود و باعث بي هوشيش شده بود. نمي دونستيم کي به هوش مي ياد؟ من واقعا نمي دونستم بايد چي کار کنم. دوستم بهش سرم وصل کرد و چند تا آمپول و دارو براش نوشت. مي گفت مشخص نيست کي به هوش بياد و وضعيتش بعد از هوشياري چه جوريه. از کار و زندگيم افتاده بودم و بهش مي رسيدم. دوستمم هر روز ميومد بهش سر مي زد و وضعيتش رو چک مي کرد. نمي دونم چرا نبردمش بيمارستان. فکر مي کردم تو خونه ي خودم به هوش مي ياد ديگه. از طرف ديگه هم کمي مي ترسيدم که اونا من رو مقصر بدونن. شايد باور نمي کردن من از تو آب بيرون کشيدمش، چون به خاطر ضربه اي که به سرش خورده بود، بي هوش بود.

ـ کم کم داشتيم از زود به هوش اومدنش نا اميد مي شديم، که اواسط دي ماه، به هوش اومد.

فربد حرف دايي و قطع مي کنه و مي گه:

ـ مث باران، اونم اواسط دي به هوش اومد.

سينا سرش رو بلند مي کنه و يه لبخند خوشگل تحويلم مي ده که باعث مي شه دندوناي سفيد و مرتبش و چال گونه اش نمايان بشه. سرم رو مي اندازم پايين و دايي ادامه مي ده:

ـ به هوش که اومد، منگِ منگ، نمي دونست کجاست و چه اتفاقي براش افتاده.

دايي مکث مي کنه و به سينا نگاه مي کنه.

دايي:

ـ ادامه اش رو خودت بگو، خودت بهتر از من مي توني حال اون موقعتت رو توضيح بدي.

سينا سرش رو تکون مي ده و مي گه:

ـ مث يه خواب بود، انگار به اندازه ي دو ماه خوابيده بودم. وقتي چشمام رو باز کردم، نور اذيتم کرد. بعد از چند ثانيه دوباره امتحان کردم و بالاخره موفق شدم چشمام رو باز نگه دارم. اطرافم رو نگاه مي کردم. ذهنم خاليِ خالي بود. هيچي يادم نميومد. نمي دونستم کجام. اصلا نمي فهميدم چرا از اين جا سر درآوردم. همون موقع در باز شد و مرد مسني اومد داخل. با ديدن من، کمي با تعجب نگام کرد، و بعد گفت:

ـ خدا رو شکر، بالاخره به هوش اومدي؟

ـ مگه من بي هوش بودم؟

با خوشي مي ياد کنارم مي شينه و مي گه:

ـ آره پسرم، حالا اگه مي توني، کمي از خودت برام بگو؟

ـ از خودم؟

ـ آره ديگه!

ـ آخه، آخه من هيچي يادم نيست. مي دونين، من حتي نمي دونم چي شده که اين جام و اسمم چيه؟

انگار با يه سوزن بادش رو خالي کردن. پوفي کرد و با صدايي گرفته گفت:

ـ هيچي، يعني هيچي رو به خاطر نداري؟

ـ هيچي، من چرا اين جام؟

دايي برام تعريف کرد که چي شده و من رو کجا و تو چه وضعيتي پيدا کرده. اميدوار بود با توضيحاتش، يه چيزايي يادم بياد، ولي نيومد. فقط، فقط يه چيز تو ذهنم نقش مي بست ولي من نمي دونستم اونا متعلق به کين.

دايي با تعجب مي گه:

ـ چي؟ چرا به من حرفي نزدي؟

سينا سرش رو انداخته پايين. سرش رو مي ياره بالا و به نگاه کنجکاو من چشم مي دوزه. احساس مي کنم دارم با نگاش سوراخ مي شم. با دو تا انگشتش به چشماي من اشاره مي کنه و مي گه:

ـ تنها تصويري که يادم ميومد، اين بود. دو تا تيله ي طوسي که زلال زلالن.

با تعجب بهش نگاه مي کنم. سر و دستش رو مي اندازه پايين و مي گه:

ـ وقتي واسه اولين بار باران رو ديدم، خيلي شوکه شدم. ولي خودم رو کنترل کردم. فکرش رو هم نمي کردم بين ما دو تا رابطه اي بوده باشه. مي گفتم اين دختر، يکيه مث اوني که تو ذهن منه، ولي امروز مي فهمم که ….

سکوت مي کنه. دوباره سرم رو مي اندازم پايين. فکرش رو نمي کردم انقدر راحت بگه چشمام يادش بوده.

دايي:

ـ من نمي دونستم بايد چي کار کنم. کيان ببخشيد، سينا، هيچي يادش نبود و من، من واقعا مونده
بودم بايد با اين پسر چي کار کنم. پسري که حافظه اش رو از دست داده. با کمي فکر کردن، به اين نتيجه رسيد که بهتره به بهادر خبر بدم.

ـ زنگ زدم و بهش گفتم چي شده و اين پسر رو از کجا پيدا کردم. اولش راجع به چهره اش ازم پرسيد. وقتي چهره ي سينا رو براش توصيف کردم، بلافاصله گفت خودش رو بهم مي رسونه. ازم خواست نذارم از خونه بره بيرون. نذارم بره تو خيابون و تنها باشه. وقتي بهادر رسيد، فقط سرش رو برام تکون داد و با دو به طرف اتاق سينا رفت. وقتي در رو باز کرد، با چشم هايي گرد شده سينا رو نگاه مي کرد. رفت جلو و باهاش سلام و احوال پرسي کرد.

ـ بهادر برام گفت که يکي از آشناهاشونه و خانواده اش فکر مي کنن، فوت کرده. مي گفت بايد هر چه زودتر و بي سر و صدا از کشور خارج بشه و به ايران برگرده. مي گفت تا وقتي وضعش اين جوريه، اين جا موندن فوق العاده براش خطرناکه. بهم نگفت از همکاراي خودشه. کاراي سينا خيلي زود انجام شد. خود بهادر همه چيز رو هماهنگ کرده بود. تا خود ايران، خيلي ها ساپورتمون کردن .
احتمال هر خطري مي رفت. ولي بعد از اين که پامون به ايران رسيد، خطرا کمتر شد. البته بهادر و همکاراش اين جوري مي گفتن.

سينا:

ـ من خودمم درست نفهميدم چي شد. آقا بهادر کارامون رو درست کردن و ما بعد از چند روز اومديم ايران.

دايي:

ـ ماشين رو از همين جا خريديم و بعد رفتيم خونه ي رضوان.

فربد:

ـ قضيه ي کمک خواستن شما از کيان….

دايي حرفش رو قطع مي کنه:

ـ چند روز قبلش رضوان به من زنگ زده بود و ازم خواسته بود يه فکري به حال باران بکنم. منم به خوبي رضوان مي دونستم باران اگه بره پيش شهرام، بدبخت روزگار مي شه. کيان ديد خيلي به هم ريخته ام، بهم گفت اگه کمکي، کاري ازم بر بياد، دريغ نمي کنم. کمي فکر که کردم، ديدم مي تونم از کيان کمک بخوام. ديدم مي شه ازش بخوام کمکم کنه. بهادر مي دونست ما داريم مي ريم خونه ي رضوان. ولي بهمون نگفت بين باران و سينا چي بوده. نمي دونست ما مي خوايم چي کار کنيم .
وقتي به کيان گفتم، کمي فکر کرد و گفت حاضره کمکم کنه. مي گفت چون جونش رو مديون منه ،حاضر واسه نجات اون دختر از بدبختي، بهم کمک کنه. ولي نمي دونست اون دختر، همونيه که تو خواب و بيداري و هذيوناش، صداش مي زنه.

دايي نگاهي به من مي اندازه و مي گه:

ـ آخه بعضي از مواقع تو خواب اسم تو رو مي آورد.

گر گرفتم. اين چه حالتيه؟ من تا حالا همچين چيزي رو تجربه نکردم. گر گرفتگي بدنم، فاز گرما نيست، از چيزي به نام عشقه!

فربد با خنده نگاهي بهم مي اندازه، مي گه:

ـ مثل اين که ضربه اي که به سر اين دو تا خورده، کارساز بوده. اينا که تا قبل از اين اتفاقات، پررو پررو، رو به روي هم مي شستن و با هم بحث مي کردن، حالا هي خجالت مي کشن. زمونه رو نگاه ،مگه نه باربد؟

ـ آره، اينا يه چيزيشون مي شه .

کمي ديگه هم حرف مي زنيم. پام رو جا به جا مي کنم که درد مي گيره. چهره ام کمي مي ره تو هم و ابروهام به هم نزديک مي شن. ديگه نمي تونم بشينم. زيادي به خودم فشار آوردم.

نگام تو چشماش قفل مي شه. داره با نگراني بهم نگاه مي کنه.

ناخود آگاه لبخند کم جوني مي ياد رو لبم و پلکام رو به نشونه ي اين که حالم خوبه، مي ذارم رو هم.

نگاهي به بقيه مي اندازم. خدا رو شکر، هيچ کس حواسش به من نيست.

دستام رو مي ذارم رو دسته ي صندلي و از جام بلند مي شم. پام مي سوزه و درد مي کنه. ولي نمي خوام به روي مبارکم بيارم.

به سختي مي گم:

ـ من مي رم بالا استراحت کنم، زياد نشستم. شب به خير.

مي خوام برم بالا که هر سه تاشون از جاشون بلند مي شن و فربد مي گه:

ـ ما هم بريم ديگه. امروز به لطف اين تحفه، حسابي خسته شديم.

موقع راه رفتن کمي لنگ مي زنم. مي خوان کمکم کنن ولي بازم نمي ذارم.

سينا:

ـ بايد ببنديمش. اين جوري بهتر مي شه.

فربد:

ـ صبح به خير، بايد زودتر مي بستيمش.

باربد:

ـ حالا، الان مي بنديم.

رو به فربد مي گه:

ـ بپر برو پايين و جعبه ي کمک هاي اوليه رو بيار.

فربد شونه اي بالا مي اندازه و مي گه:

ـ نوکر باباي محترمت، غلام سياه، به من چه.

دستم رو مي يارم بالا و مي کوبم تو سرش و هم زمان مي گم:

ـ خاک دو عالم تو سر پوکت. يه جو عرضه هم نداري. من نمي دونم اين ساحل به چي تو دل خوش کرده.

سکوت فضا رو مي گيره. تازه متوجه سينا مي شم که داره با لبخند به فربد نگاه مي کنه. فربد با چشم و ابرو به سينا اشاره مي کنه و با چشم هاي مشکيش، برام خط و نشون مي کشه. خنده ي سينا با حالت فربد، بيشتر مي شه.

نگاهي به سينا مي اندازم و رو به فربد مي گم:

ـ قبلا مخالف نبود. بهش گفته بودم، تو و ساحل هم ديگه رو دوست دارين.

ادامه مي دم:

ـ برو، برو که جلوي خانواده ي همسر آينده ات، آبروي نداشتت رفت. حداقل جلوي برادر عروس حفظ آبرو کن. نذار وقتي رفتي خواستگاري، بهت زن ندن. برادر عروسه ها. مي دوني که چه قدر رو خواهرش حساس بوده. مطمئنم اگه ساحل رو ببينه، بازم همون تعصب و حساسيت رو روش پيدا مي کنه. مث آدم دمت رو بذار رو کولت و برو پايين!

فربد دستش رو مي کشه به چونه اش و با حالتي متفکر و مسخره مي گه:

ـ مث آدم دمم رو بذارم رو کولم و برم پايين؟!

دستش رو رو چونه اش مي کشه و در حالي که به کنج سقف نگاه مي کنه، مي گه:

ـ مگه آدم دم داره؟!

خودمم متوجه سوتيم شدم. مي خوام بپوشونمش که مي گم:

ـ نشنيدي مي گن طرف چه دمي داره؟ خودت رو داخل آدما حساب نکن. خيلي بهت لطف کردم که گفتم، مث آدم. تو که آدم نيستي! چرا خودت رو داخل آدما حساب مي کني؟

نگاهي به سينا مي اندازه و مي گه:

ـ در شرايطي نيستم که جوابت رو بدم. از چشم خانواده ي همسر عزيز مي افتم وگرنه ….

باربد:

ـ چه قدر چرت و پرت مي گي فربد. برو پايين ديگه، مسخره.

دستش رو به علامت تسليم شدن مي گيره بالا و در حالي که از پله ها مي ره پايين، مي گه:

ـ خب بابا، رفتم. چرا همه تون دارين سنگ رو يخم مي کنين؟ يکي مي گه آدم نيستي و دم داري ،يکي مي گه چرت و پرت مي گي، دوباره يکي از همون دو تا مي گه خاک دو عالم تو سرت، دوباره همون مي گه آبرو داري کن تا بهت زن بدن. اي خــــدا! من چه قدر بدبختم!

سريع بر مي گرده طرفمون و رو به سينا مي گه:

ـ ببين من دارم مي رم جعبه رو بيارم. بعد نگي کار نمي کنه. جون اين باران نذار ساحل بگه نه. ببين دارم مي رم براش باند و گاز بيارم. جون همين نذار بگه نه. بهش بگو من نمونه ام و چه قدر کار بلدم.

باربد خم مي شه و با حرص لنگه اي از دمپايي رو فرشيش رو در مي ياره و پرت مي کنه سمت فربد و با داد مي گه:

ـ چه قدر مزخرف مي بافي. برو ديگه، مگه نمي بيني پاش درد مي کنه؟

فربد خودش مي کشه کنار و دمپايي رو تو هوا مي گيره و از پله سرازير مي شه و تو همون حال مي گه:

ـ سينا بهش بگو به خاطرش نزديک بود کتکم بخورم.

باربد:

ـ بريم بالا، وايسيم مي خواد گوشامون رو کار بگيره و تا صبح مخمون رو بخوره.

سينا خنده اي مي کنه و مي گه:

ـ چند وقته هم ديگه رو مي خوان؟

درحالي که آروم آروم از پله ها بالا مي رم، جواب مي دم:

ـ فکر کنم نزديک يه سال بشه.

سينا:

ـ دوسش داره؟

ـ آره .

هر سه تامون مي ريم تو اتاق من. سريع مي شينم لب تخت و پام رو جوري مي يارم بالا که اذيت نشم.

سينا مي شينه رو صندلي و باربد هم کنارم.

با ياد آوري گوشيم، سريع از جام مي پرم و رو به باربد مي گم:

ـ کجاست؟

با تعجب نگام مي کنه، و مي گه:

ـ اون ديوونه رو تو هم اثر گذاشته ها، چي کجاست؟

ـ حواسم نبود، منظورم گوشيمه.

ـ آها، داشتم ازت نا اميد مي شدم. گفتم اين ديوونه رو تو هم ….

ـ باربد گوشيم؟

ـ تو حياطه ديگه.

محکم مي زنم به بازوش و مي گم:

ـ يعني چي که تو حياطه؟ برو بيارش ببينم!

از جاش بلند مي شه و مي گه:

ـ خب بابا، رفتم.

با بسته شدن در، نگام به سينا مي افته و تازه يادم مي ياد که تو اتاقه. فقط بهش نگاه مي کنم.

با لبخند روي لبش، از جاش بلند مي شه و مي ياد کنارم. درست کنارم مي شينه. خودم رو نمي کشم اون ورتر، حتي يه ذره. اگه کيان بود اين کار رو مي کردم. ولي اين، اين کيان نبود. سينا بود. پسري که من با تموم وجودم بهش اعتماد داشتم و دارم. کنارش آروم مي شدم. پسري که باهاش زندگي کردم و درک کردم زير اون همه شيطنت، چيه و چه جور آدميه. شايد يادم نياد ولي با خوندنشونم مي تونم اون اعتماد رو تو دونه دونه از گلبول ها و سلول هاي بدنم حس کنم.

سينا مال من بوده و هست! سينا مال منه؟ يعني سيناي منه؟!

با فکري که مي کنم، چشمام گرد مي شه و سرم رو مي يارم بالا و نگام تو نگاي خوشگل و آرومش قفل مي شه.

سرش از من بالاتره و من مجبورم سرم رو کمي بگيرم بالا تا نگاش کنم. با لبخندش، صد باره بغض مي کنم. براي بار چندم، نمي دونم. واقعا نمي دونم. آمارش از دستم در رفته. ولي اين گريه، گريه ي شاديه و من با هيچي عوضش نمي کنم. با اون گريه ها فرق مي کنه. اين گريه به من ثابت مي کنه که من فقط عذاب وجدان نداشتم .اين بغض به من ثابت مي کنه که وجودش برام مهمه. خيلي مهم .
مي دونم اگه يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه اتفاقي براش بيفته، منم نابود مي شم. منم ديگه نيست و محو مي شم. اين احساس يه شبه شکل نگرفته. مي دونم از قبل بوده. ولي من شايد همون موقع که آلن گرفته بودمون، من اين حس رو ته قلبم حس کردم. شايد قبل تر و شايد بعد تر از اون، نه بعد تر نمي شه، شايدم بشه، شايدم من با خوندن خاطراتم و با ديد شخص سوم، عاشق شخصيت مرد داستان شدم، مرد خودم!

مهم نيست کي بود و کي اين اتفاق افتاد. مهم اينه که من الان دارم ته دلم حسش مي کنم و ازش ترسي ندارم. مهم اينه که سينا کنارمه. مهم اينه که من از ته دلش خبر دارم. مهم اينه که اون زنده اس. مهم اينه که من با وجود اون تونستم اين حس رو تجربه کنم و بفهمم عشق چيه؟ چيه که همه والا مي دوننش؟ چيه که نفسا رو به هم وصل مي کنه؟ چيه که دوري و جدايي باهاش معناي قشنگ تر و تلخ تري پيدا مي کنه؟ اين يه کلمه ي تشکيل شده از سه حرف چيه؟ چيه که خيلي ها رو تو دام خودش کشونده؟ بالاخره فهميدمش.

سينا زودتر از من اين حس رو تجربه کرد. زودتر از من همه ي اينا رو فهميد. زودتر از من به مقام والاي عاشق رسيد و تونست عاشق بشه. از همه مهمتر اينه که تونست خودش رو کنترل کنه. سخته ،خيلي سخته. کنار معشوقت باشي، محرمت باشه ولي ولي نتوني هيچ جور خودت رو بهش ثابت کني و باهاش حرف بزني. اون تو رو مث دوست خودش بدونه و تو براش بي قرار باشي.

سينا مرد به تمام معناست. کسي که من باهاش به بالاترين مقام رسيدم.

آروم مي گه:

ـ باران؟

تازه از هپروت مي يام بيرون. با خيره شدن تو چشماش رفته بودم تو فکر. خجالت مي کشم. نگام رو سر مي دم رو گردن و سيب گلوش.

سينا:

ـ صدات نزدم که نگات و ازم بدزدي. مي خوام باهات حرف بزنم.

دوباره سرم رو مي يارم بالا. با بالا آوردن سرم، اشکمم سر مي خوره رو گونه ام.

دستش رو مي ياره سمت صورتم. دستش چند سانت با صورتم فاصله داره. سريع مشتش مي کنه و مي ذاره رو پاش.

شرمنده نگام مي کنه، و مي گه:

ـ من نمي خوام به اعتقادات بي احترامي کنم. ببخشيد، حواسم نبود. حالا هم خودت پاکش کن.

لبخند مي زنم و دستم رو مي کشم رو صورتم.

سينا:

ـ تو چرا اشکت دم مشکته؟ همش داري گريه مي کني. آخه چرا اشک مي ريزي؟ به خدا بهاشون خيلي بيشتر از اينه که بريزن زمين. بذار همون جا باشن. جاشون خوبه.

با صدايي لرزون مي گم:

ـ ممنون، ممنون که بهم احترام مي ذاري. ممنون که زنده اي و سالم برگشتي، مرسي. ازت ممنونم ،خيلي ممنونم. مرسي که نذاشتي تنها بمونم و….

دستش رو آروم مي ياره جلوي صورتم و آروم مي گه:

ـ هيــــــس، لازم نيست تشکر کني. منم خيلي خوشحالم. مي دوني، روز اول که اومديم اين جا، از جسارت و زبونت خوشم اومد. دختري نبودي که اجازه بدي کسي بهت توهين کنه. خيلي از رفتارت خوشم اومد. خود ساخته بودي. قشنگ جواب مي دادي و من رو مي ذاشتي تو جيبت.

خنده اي کرد که دلم ضعف رفت. هم واسه صداش و هم واسه چالش.

ـ نمي دوني چه قدر از دستت حرص خوردم. دوست داشتم تو رو هم حرص بدم و کمي بهت بخندم .
وقتي پيشنهاد کوه رو دادم، قيافه ات ديدني بود. مي دونستم مي خواي من رو با ديوار يکي کني و اگه امکانش بود، اين کار و هم مي کردي. البته بعدش خوب جبران کردي و با زمين يکيم کردي .

شاکي نگاش مي کنم، و مي گم:

ـ خب اون عمدي نبود که، من ناخود آگاه….

ـ بله، مي دونم، ولي دلتم از دستم بد پر بود.

ـ اون که آره.

ـ دوست داشتم بيشتر بشناسمت. دايي بهم گفته بود تصادف کردي و حافظه ات ياريت نمي کنه و رفته خونه ي همسايه و معلوم نيست کي برگرده! مي خواستم ببينم اين کيه که من بايد باهاش سر کنم. خيلي خوشحال شدم وقتي گفتي تو از من خوشت نيومده. نه، نمي شه گفت خوشحال شدم. تو همون فرودگاه و چند باري که رفته بودم بيرون، نگاه خيلي ها رو روي خودم حس کرده بودم و مي دونستم مقبول هر دختريم.

حرفش رو قطع مي کنم، و مي گم:

ـ بعد از ضربه اي که به سرت خورده، خود شيفتگيت بيشتر شده! ادامه بده.

مظلوم مي گه:

ـ خودم از خودم تعريف نکنم، کي مي خواد ازم تعريف کنه؟ من از اين شانسا ندارم که يکي ازم تعريف کنه .

تو دلم مي گم:«خودم به موقعش ازت تعريف مي کنم عزيز دلم!

بلند بگم پررو مي شه.»

منتظر به من چشم دوخته بود.

من:

ـ خب آخه قابل تعريفم نيستي که بخوان ازت تعريف کنن.

ـ دست شما درد نکنه ديگه.

ـ ادامه بده.

ـ شالت داشت از سرت مي افتاد و من تو همون مدت کوتاه، فهميده بودم چه جور آدمي هستي و محرم و نامحرم سرت مي شه. اومدم جلو تا شالت رو درست کنم که تو جو گير شدي. فکرش رو هم نمي کردم با اين جثه، اون ضربه رو بزني. من اصلا آمادگيش رو نداشتم و پخش زمين شدم .
شايد اگه سرعت عملت انقدر بالا نبود، منم مي تونستم دفاع کنم، نمي دونم.

ـ خب چرا صدام نزدي؟

ـ نمي دونم. دوست داشتم خودم شالت رو درست کنم و نذارم بيفته. دوست نداشتم کسي نگاش
بيفته به موهات. اون جا خلوت بود ولي من نمي دونم چرا اون جوري شده بودم. البته الان مي دونم دليلش چي بوده.

ـ وقتي افتادم، تا چند ثانيه تو هنگ حرکت تو بودم. وقتي برگشتي، شالت افتاده بود و من محو برق تارهاي طلايي موهات شدم. بين اون تارهاي مشکي، تارهاي طلايي نمايي داشت که ناخود آگاه همه ي وجودم چشم شد و بهت خيره شدم. برق موهات چشمم رو مي زد و از طرفي، نمي تونستم به خودم رو حرکت بدم. هم محو چهره ي تو شده بودم و هم مونده بودم تو حرکتت.

ـ چيز آشنا و قشنگي رو تو قلبم حس کردم. حس کردم قبلا هم باهاش بودم و زندگي کردم. نمي دونم چه جوري بگم. وقتي صدام کردي، مي شنيدم چي مي گي، ولي تو فکر اون برق و درخشندگي خيره کننده و حس غريبه و آشناي قلبم بودم. وقتي نشستي کنارم و دستت رو گذاشتي رو شونه ام ،با گرماي دستات به خودم اومدم و تونستم از فکر بيرون بيام. من نمي دونستم چرا اون جوري شدم ولي ….

نگاش به من مي افته و ساکت مي شه. مطمئنم گونه هام رنگ خون گرفتن. حرصم از خودم در مي ياد. من به اون پررويي و خونسردي، الان بايد رنگ به رنگ بشم.

مي گه:

ـ گونه هاش رو، چرا خجالت؟

با لذت بهم خيره مي شه.

صدام در مي ياد:

ـ اِ، خب چرا زوم کردي رو من؟ سنگينه .

مي خنده و مي گه:

ـ اِ، سنگينه؟ تازه مي فهمي من چي مي گفتم. خوشم مي ياد اين جوري قرمز مي شي. حيف، حيف که نمي تونم و نمي خوام پا رو عقايدت بذارم وگرنه از خجالتت در ميومدم و ….

با همون گونه هاي سرخ، سرم رو بلند مي کنم و تو چشم هاي شيطونش خيره مي شم.

خودم رو کنترل مي کنم تا دوباره سرم نياد پايين:

ـ مي فرمودين، ديگه چي؟

ـ ديگه، همين ديگه. حيف که فعلا نمي شه کاري کرد.

چشم غره اي بهش مي رم.

ادامه مي ده و مي گه:

ـ من تو حال خودم نبودم. باهات ميومدم بالا، ولي فکرم اساسي درگير بود. حتي من نفهميدم تو هندزفري گذاشتي تو گوشت. با خودم گفتم کمي باهات حرف بزنم تا از فکر بيرون بيام. کمي درباره ي آب و هوا و ايران حرف زدم ولي وقتي ازت جواب خواستم، ديدم انگار نه انگار که من دارم سخنراني مي کنم. هيچي نمي گفتي. برگشتم سمتت و ديدم خانوم هندزفري تو گوششه و داره با آهنگ زمزمه مي کنه. تو هم خيلي تو فکر و محو آهنگ بودي. من کلي به خودم خنديدم ول تو اصلا حواست نبود خدا رو شکر. شانس آوردم خلوت بود وگرنه مردم به عقلم شک مي کردن.

با تعجب بر مي گردم سمتش و مي گم:

ـ تو داشتي با خودت حرف مي زدي؟ آخه چه جوري نفهميدي من حواسم بهت نيست و ….

زدم زير خنده. فکرشم خنده دار بود. يعني اگه من اون موقع مي فهميدم، براش دستي مي گرفتم که خودشم حظ کنه، ولي حيف که من نفهميدم.

دستم رو مي يارم بالا و مي ذارم جلو دهنم تا صداي خنده ام کاهش پيدا کنه. ببين چه قدر فکرش درگير بوده که اصلا نفهميده داره با خودش و کوه و صخره حرف مي زنه.

آروم آروم خنده ام کمتر مي شه و نگام رو سُُر مي دم به سمت سينا. گردنش رو کج کرده و داره با يه حالت خاصي نگام مي کنم. سعي مي کنم دهنم رو ببندم و دستم رو از جلوش بردارم. نگام رو ازش مي گيرم و دهنم رو مي بندم. ولي بازم خنده ام مي گيره. من بد مي خندم. متاسفانه اگه خنده ام بگيره، ديگه قطع شدني نيست و بايد حسابي تخليه بشم.

سعي مي کنم صاف بشينم سر جام. سينا تو همون حالت مونده و داره نگام مي کنه. منتظرم حرف بزنه ولي دريغ از يه کلمه. هيچي نمي گه. فقط با همون حالت و نگاهي خيره که از سنگينيش لذت مي برم، نگام مي کنه.

مي خوام يه حرفي بزنم. اين سکوت رو دوست دارم ولي نه در اين شرايط.

نگاهي به ساعتم مي اندازم دور و اطرافم رو نگاه مي کنم، و مي گم:

ـ اين دو تا کجان؟ چرا نمي يان؟

نخير، اين دوباره رفته تو هپروت.

دوباره به در و ديوار نگاه مي کنم. منتظرم اين سکوت رو بشکنه و من رو نجات بده.

بهش نگاه مي کنم که مي گه:

ـ مي دوني خيلي خوشگل و معصومي؟ چشات تا عمق وجودت رو نشون مي ده. داري دنبال يه راه مي گردي تا خودت رو نجات بدي و نگام ازت برداشته بشه.

دوباره سرم رو مي اندازم پايين و حرفي نمي زنم.

آهي مي کشه و مي گه:

ـ ببخشيد معذب شدي، ولي من نمي تونم به چشمات نگاه نکنم. تنها چيزي بود که من به خاطر مي آوردمشون.

دستي به سرش مي کشه و مي گه:

ـ دردت زياده؟

ـ نه الان خوبم. وقتي راه مي رم کمي اذيتم مي کنه.

ـ اينا کجان؟ مگه رفتن موبايل و گاز بسازن که انقدر طول کشيد؟

از لاي در صداي فربد مي ياد که مي گه:

ـ بد کرديم خواستيم کمي با هم حرف بزنين؟

با حرص مي گم:

ـ مارمولک، چه مدتيه که پشت دري؟

ـ به جون تو نباشه، جون شما، تازه اومديم.

ـ جون بي مصرف خودت رو قسم بده. به جون من چي کار داري؟

باربد يکي مي زنه تو سر فربد و مي گه:

ـ فقط کافي بهش ميدون بدي، ديگه ول نمي کنه.

گوشي رو مي گيره سمتم و مي گه:

ـ با هزار بدبختي پيدا کردمش. نور حياط کمه. زنگشم که خاموش بود. با ضربه اي که خورده ،خاموش شده.

دستش رو مي کشم سمت خودم و گونه اش رو مي بوسم و آروم مي گم:

ـ مرسي داداشي .

فربد مث بچه ها مي پره جلو و مي گه:

ـ پس من چي؟ کي من رو مي بوسه؟ من که خوب بودم و رفتم از داروخونه برات گاز و باند گرفتم.

چشم غره اي بهش مي رم، و مي گم:

ـ داروخونه؟

ـ آره، باندا تموم شده بود، مجبور شدم برم برات بخرم. بيا بوسم کن تا خستگيم در بره. تازه بهتون وقت داديم دو تايي خلوت کنين.

ـ سرت رو بيار جلو تا آرزو به دل نموني. مردم دايي دارين، ما هم داريم. از دايي هم شانس نياورديم.

اشاره اي به خودش مي کنه:

ـ دايي به اين خوبي، خوش تيپ تر و جنتلمن تر از من کجا پيدا مي کني؟

نگاهي به هر سه تاشون مي اندازم و مي گم:

ـ متاسفانه مسريه. همه مبتلا شدين بهش. مرض خود شيفتگي، بد مرضيه و درماني هم نداره.

فربد:

ـ من حسودم، چه طور اين باربد خير نديده رو مي بوسي ولي مني که انقدر دوست دارم و مي خوام برم خونه ي بخت نمي بوسي؟!

با خنده دستم رو مي يارم بالا و حلقه مي کنم دور گردنش. آروم گونه اش رو مي بوسم و مي گم: ـ ديـــوونه، خونه ي بخت بهت خوش بگذره!

فربد نگاهي به سينا مي اندازه و مي گه:

ـ ببخشيد، ولي فعلا بايد تو صف وايستي تا ….

قبل از اين که حرف ديگه اي بزنه، حرفش رو قطع مي کنم، و مي گم:

ـ خير سرم مجروحما. چه قدر حرف مي زني تو. باند رو رد کن بياد.

فربد:

ـ خب بابا، چرا وحشي شدي؟

فقط نگاش کردم. باند رو از جيب شلوارش در آورد بيرون و گفت:

ـ برو پات رو بشور.

ـ اومديم خونه، رفتم و يه آب بهش زدم.

دستم رو مي برم بالا و مي گم:

ـ حالا هم همه بيرون. خودم پانسمان مي کنم.

فربد:

ـ انيشتين، اديسون، نيوتن، عقل کل محل، تو چه جوري مي خواي پات رو پانسمان کني؟ وقتي خمش مي کني که دردت مي ياد، راستش هم که مي کني، اذيتت مي کنه. مگه مرض داري که خودت رو اذيت کني؟ بده من، برات پانسمانش مي کنم.

ديدم راست مي گه. نه مي تونستم پام رو خيلي خم کنم و نه مي تونستم صافش کنم. يه چيزي ميون اين دو حالت خوب بود و اذيتم نمي کرد.
فربد:

ـ زياد فکر نکن. رو به باربد و سينا مي گه:

ـ هردو بيرون، خوش اومدين.

باربد و سينا نگاهي به هم و بعد به من مي اندازن و مي رن بيرون.

فربد:

ـ پاچه ي شلوارت رو بزن بالا.

پاچه ي شلوارم رو تا بالاي زانوم مي دم بالا. خدا رو شکر که سينا تو اتاق نيست.

بالاخره فربد پام رو پانسمان مي کنه، و مي گه:

ـ اون دو تا چلمن رو مي اندازم اون ور تا با دزداشون سر و کله بزنن، منم اين جا مخ تو رو گير مي يارم و ….

ـ برو گمشــــــو، مزاحم نمي خوام. به اندازه ي کافي سرم درد مي کنه، تو ديگه بدترش نکن خواهشا!

با دست به در اشاره مي کنم و مي گم:

ـ خوش اومدي.

ـ مي رم، دوباره مي يام.

فربد مي ره بيرون و در رو محکم مي بنده. دستم مي ره سمت گوشيم. برش مي دارم و روشنش مي کنم. بلافاصله بعد از روشن شدنش، زنگ مي خوره. با تعجب به شماره نگاه مي کنم، ساحله .

ـ بله؟
ـ باران؟

ـ جانم عزيزم؟

ـ راست بود؟ من خواب نبودم؟ من اشتباه نکردم؟ اوني که با من حرف زد، سينا بود؟ درسته؟

ـ اشتباه چيه عزيزم، درستِ درست بود. الانم حالش خوب خوبه. نگران نباش.

پوفي مي کنه و مي گه:

ـ آدرس بده.

ـ چي داري مي گي ساحل؟!

ـ مي گم آدرس بده! من الان رشتم. آدرس بده؟ شما کجايين؟ ويلاتون کجاست؟ مي خوام بيام پيشتون. بايد ببينمش تا باورم بشه هست و خودش بوده. اين جوري نمي تونم باور کنم باران. نمي تونم. به گوشام بي اعتماد شدم.

با تعجب و لحني سرزنش وار مي گم:

ـ ساحل الان نزديک چهار صبحه. تو چه جوري اين موقع شب يا صبح، پا شدي از تهران اومدي اين جا؟ خيلي بي فکري؟ نگفتي بلايي سرت مي ياد؟ تو مي دوني کارت چه قدر خطر داره؟

با بي حوصلگي مي گه:

ـ موعظه نکن باران. خودم بهتر از تو مي دونم، با آژانسم. آدرس بده. همون موقع که بهم زنگ زدين، پا شدم و اومدم. فقط يه کيف دستمه و هيچي با خودم نياوردم.

آدرس رو به خوبي مي دونستم. تو اين چند روز، اطراف و تمام خيابوناي مربوط به ويلا رو مي شناختم. بهش آدرس مي دم و سريع از رو تخت مي يام پايين. امشب خوابيدن به من بدبخت نيومده.

انقدر هيجان دارم که خيلي سريع از رو تخت مي يام پايين و پام تير مي کشه. دستم رو مي ذارم رو کشکک زانوم و مي گم:

ـ آخ! بميري ساحل!

در حالي که لنگ زدنم بدتر شده، از اتاقم مي رم بيرون و جلوي در اون يکي اتاق مي ايستم. درش بسته اس. به خودم زحمت نمي دم در بزنم. سريع در رو باز مي کنم. دوباره هيجان، باعث مي شه دردم فراموشم بشه. يهو مي پرم تو اتاق و مي گم:

ـ بچه ها ….

سرم رو مي يارم بالا تا ادامه بدم، ولي نگام رو سينا خشک مي شه. هيچي تنش نيست و منم دارم عين بز، بر و بر نگاش مي کنم. نگام بين صورت و بالا تنه اش مي چرخه. چه بدن عضله اي. اون شب خيلي سعي کردم نگام رو ازش بگيرم، چون اون موقع کيان بود. ولي الان سيناست و کيان نيست. اين جاي ستبر و پر عضله، جايي که هميشه آرومم مي کرده. جايي بوده که بهش تکيه مي کردم ولي حالا مي دونم نگام با اون موقع خيلي فرق کرده، خيلي. فرقش از زمين تا آسمونه .

فربد:

ـ اون در لامصب رو گذاشتن تا تو در بزني و بياي تو، نه اين که عين گاو، سرت رو بندازي و بياي داخل.

بز بوديم، گاوم شديم!

نگام به سمت فربد کشيده مي شه. وا، اينا چرا همه کشف حجاب کردن؟ نه فربد لباس داره و نه باربد.

فربد:

ـ چيه؟ چرا اين جوري نگاه مي کني؟ مي خواستيم کپه مون رو بذاريم که عين اجل معلق اومدي تو تازه طلبکارم هستي؟ منم گفتم اين جا باشم بهتره تا توي چغندر رو تحمل کنم.

سريع مي چرخم سمت در و مي گم:

ـ من من عذر مي خوام. نمي دونم چي شد ولي يادم رفت در بزنم. واقعا ….

فربد:

ـ زهرمار، چه قدر تو، من من مي کني. سه تا پسر خوش تيپ ديدي. خب اين طبيعيه که به من من بيفتي.

با فربد و باربد مشکل نداشتم. اينا خيلي اوقات که گرمشون مي شد، همين جوري تو خونه مي رفتن و ميومدن ولي بحث سينا فرق مي کرد. به کل از اينا جدا بود. من حرفام رو به اون مي زدم. يعني طرف صحبتم سينا بود و باربد و فربد هم به خوبي اين رو مي دونستن.

تو همون حالت، يادم مي افته ساحل چي گفته و من اصلا براي چي اين جام. دوباره يادم مي ره سينا تو چه وضعيتيه. دستم رو مي ذارم رو دهنم و سريع بر مي گردم سمتشون و مي گم:

ـ بچه ها ….

ولي دوباره با ديدن همون چيزي که قبلا ديدم، سريع پشتم رو بهشون مي کنم. يه شلوار ورزشي هم پاشه که فوق العاده بهش مي ياد.

من چه قدر هيز شدم!

فربد با حرص و شوخي رو به سينا مي گه:

ـ بپوش اون لامصب رو تا اين زر بزنه. هي بر مي گرده و مي گه:

ـ بچه ها، ولي هي مستفيض مي شه و دوباره پشت مي کنه.

سينا:

ـ از نظر من که اشکالي نداره!

چه قدر پررو اين بشر!

فربد:

ـ اون که بله، از نظر تو مشکلي نيست ولي خود باران ….

باربد:

ـ باران برگرد!

فهميدم اوضاع درست شده ولي بازم شک داشتم. با چشم هايي بسته بر مي گردم سمتشون.

فربد:

ـ ديوونه، چشات رو باز کن، به جان تو تيشرتش رو پوشيد.

آروم لاي پلکام رو باز مي کنم. واقعا لباس پوشيده. ولي فربد و باربد هنوز تو همون حالت قبلي هستن.

فربد:

ـ بنال ديگه؟

دستم رو دوباره مي ذارم جلوي دهنم و مي گم:

ـ واي! بچه ها!

فربد:

ـ اي مرض، اي درد بي درمون. سوزنت گير کرده ها، خب بمير و بقيه اش رو بگو. اين که براي جلب توجه، توجه ما هم جلب شد. حالا ادامه اش رو بنال.

چشم غره اي بهش مي رم و مي گم:

ـ مهمون داريم؟

باربد:

ـ چي؟

ـ مي گم مهمون داريم.

فربد:

ـ ما رو مسخره کردي کله ي صبحي!

ـ به جون تو راست مي گم. همين الان بهم زنگ زد و آدرس خواست.

فربد:

ـ کدوم آدم احمقي اين وقت صبح پا مي شه مي ره خونه ي مردم؟

ـ هوي، هموني که برادرش کنارته .

به دور و برش نگاهي مي اندازه و مي گه:

ـ برادرش کنارمه، خب باربد که برادر توئه و سينا ….

عين برق مي ياد طرفم و مي گه:

ـ ساحل که نيست؟ نه؟ اون که اين موقع پا نشده بياد اين جا؟!

ـ مگه سينا خواهر ديگه اي هم داره؟

با صدايي بلند مي گه:

ـ چرا پا شده اومده اين جا؟ دختره ي احمق! نبايد بهش مي گفتيم. نگفته بلايي سرش مي ياد؟ من چي بگم آخه؟ يعني چي؟ دختره ي بي فکر.

رو به من مي گه:

ـ تو چه قدر احمقي که بهش آدرس دادي؟! تو بي شعورتر از اون .

با عصبانيت مي گم:

ـ حرف دهنت رو بفهم فربد، ساحل اين جا بود که از من آدرس گرفت .

دستش رو مي کنه لاي موهاش و حرفي نمي زنه .

باربد:

ـ جدي ساحل داره مي ياد اين جا؟ آخه چرا؟ اون نمي دونه جاده چه خطرايي داره؟ همين جوريش امن نيست، چه برسه به اين ساعت و اين موقع .

سينا:

ـ آخه چرا پا شده اومده اين جا؟ جاده پر از گرگه!

چشم غره اي به هر سه تاشون مي رم و مي گم:

ـ اگه شما سه تا اجازه بدين هي حرف بي خود نزنين، بهتون مي گم چرا اومده و با چي اومده؟

مث بچه هاي سرتق که دعواشون کرده باشي، ساکت مي شن و منتظر بهم نگاه مي کنن.

مي خندم و مي گم:

ـ آفرين پسراي گل، تازه اول مث آدم مي شستين تا براتون بگم.

فربد با اعصابي داغون مي گه:

ـ مزه نپرون باران، ادامه اش رو بگو!

ـ ساحل همين اطرافه و به زودي مي رسه. مي خواد بياد سينا رو ببينه.

فربد دست مشت شده اش رو مي کوبه به ديوار و با حرص و تقريبا داد مي گه:

ـ دِ، آخه همين جوري بايد پاشه بياد اين جا؟ چي مي شد فردا ميومد؟ سينا که بال در نمي ياره. من مي دونم و تو، ساحل من مي دونم با اون. اگه يه مو فقط يه مو از سرش کم بشه، من چي کار کنم؟ خدايا من چي کار کنم؟ حفظش کن. نذار بي عقليش کار دستش بده.

با حرص رو به فربد مي گم:

ـ هي نپر وسط حرف من، بذار کاملش کنم. داره با آژانس مي ياد.

باربد:

ـ وضع بهتر شد، حداقل اون امنيت داره.

فربد با صورتي سرخ مي ياد سمتم و با داد مي گه:

ـ مي مردي زودتر مي گفتي؟ مي دوني من فکرم به کجاها رسيد؟ مي فهمي اين رو؟ نمي دوني من تو اين چند ثانيه چي کشيدم؟ ذهنم تا بدن تيکه تيکه شده اش هم رفت. چرا انقدر بي فکري باران؟ چرا همه چيز رو با مسخره بازي عنوان مي کني و ما رو مسخره ي خودت مي کني؟ چرا اين جوري مي کني؟ چرا از همون اول نگفتي چي شده؟ خجالت نمي کشي از خودت؟ بايد مي مردم و زنده مي شدم تا حرف اصلي از تو دهنت بياد بيرون؟

با چشم هايي گرد شده به صورت قرمز و پر از عرق فربد نگاه مي کنم؟ سر من داد زد؟ فربد؟ فربد سر من داد زد؟ کسي که تا حالا با صداي بلند باهام حرف نزده بود، حالا داره سر من داد مي زنه؟ براي چي؟ براي کي؟ براي آروم گرفتن اعصاب خودش؟ چرا داره داد مي زنه؟

صداي آروم باربد رو مي شنوم که با حيرت مي گه:

ـ فــــــربد؟!

تو چشم هاي مشکيش خيره مي شم. ديگه نمي تونم بمونم و بيشتر از اين شاهد فرو ريختن غرورم جلوشون باشم. من، مني که يه نفرم سرم داد نزده، حالا بايد براي اعصاب خرد آقا، آبروم بره و غرورم بشکنه.

يادم مي افته طبق نوشته هام، يه بارم سينا داد زده سرم.

چشمام پر از اشک مي شه. ديگه نمي تونم اون جا وايستم. نمي خوام جوابش رو بدم.

با دو از اتاق مي زنم بيرون و مي رم تو اتاق خودم. خودم رو پرت مي کنم رو تختم. پام بد جور گز گز و درد مي کنه. ولي برام اهميتي نداره. درد سرم به مراتب بدتر شده.

به چه حقي به خودش اجازه مي ده که سر من داد بزنه؟ مي زنم زير گريه. نازک نارنجي نيستم .
ولي، ولي فکرش رو هم نمي کردم اين برخورد رو از فربد ببينم. آخه من که کاري نکردم.

سرم رو مي کنم تو متکا و بغضم رو آزاد مي کنم.

ديگه جلوش رو نمي گيرم و با تموم وجودم گريه مي کنم. لحظه به لحظه سرم سنگين تر مي شه .
ضربه هايي به در مي خوره و من به خوبي مي شنوم. ولي جواب نمي دم. دوست دارم تنها باشم .
رفتارش رو درک نمي کنم.

صداي باربد و سينا رو مي شنوم که دارن فربد رو سرزنش مي کنن و سرش داد مي زنن. فربد حرفي نمي زنه، يعني من صدايي نمي شنوم.

صداي پاهاشون رو مي شنوم که دارن با دو از پله مي رن پايين. مي فهمم ساحل رسيده و دارن مي رن استقبالش. با هزار بدبختي خودم رو از رو تخت بلند مي کنم و مي رم سمت بالکن. آروم پرده رو مي زنم کنار. زاويه اش طوريه که مي تونم ببينمشون. نور ماه بهم کمک مي کنه تا بهتر ببينم. چشم هاي ناباور و گرد شده ي ساحل به خوبي معلومه. يه حرفايي مي زنه ولي من هيچ کدومشون رو نمي شنوم. دستش رو مي ذاره رو صورت سينا و خودش رو پرت مي کنه تو بغلش. سينا با ترديد دستاش رو مي ياره بالا و دور ساحل حلقه مي کنه.

ديگه نمي تونم رو پام وايستم. سرم رو بدنم سنگيني مي کنه و مي کوبه. از طرفي ضعف هم کردم .
هيچي نخوردم و حسابي فشارم اومده پايين. مي خوام خودم رو نگه دارم، ولي گريه ها باعث تشديد درد و سرگيجه شده. دستم رو مي گيرم به در بالکن، ولي نمي شه و سر مي خورم رو زمين و چشمام بسته مي شه.

با تقه هايي که به در مي خوره، به زور چشمام رو باز مي کنم.

باربد:

ـ باران، عزيزم، در رو باز کن، ساحل خانوم مي ياد پيش تو.

نا ندارم از جام بلند شم. صدامم در نمي ياد. نمي تونم به خودم حرکت بدم. انگار همه ي انرژيم تحليل رفته. صداي تقه هايي که به در مي خوره و صداي نگران سينا که اسمم رو صدا مي کنه، تو گوشم مي پيچه و دوباره به دنياي بي خبري کشيده مي شم.

***

پيشونيم مي خاره. دستم رو مي يارم بالا تا بخارونمش که سوزشي رو احساس مي کنم. آروم چشمام رو باز مي کنم. چشمام رو با يه چيزي بستن. اون يکي دستم رو مي کشم به چشمم. چشم بند بستن.

صداي باز و بسته شدن در مي ياد.

ساحل:

ـ بيدار شدي؟

همه ي اتفاقات مي ياد جلوي چشمم. سرم ديگه درد نمي کنه. بغضم رو قورت مي دم و مي گم:

ـ کجام؟

ـ تو اتاق.

ـ شماها چه جوري اومدين تو اتاق؟

با صدايي پشيمون مي گه:

ـ ببخشيد باران، من احمق باعث شدم فربد ….

دستم رو به علامت سکوت مي گيرم بالا و مي گم:

ـ خواهشا بس کن ساحل.

همون موقع تقه اي به در مي خوره و بعدش صداي سينا مي ياد:

ـ خوبه ساحل؟

احساس مي کنم ساحل بلند مي شه و مي گه:

ـ آره، بيدار شده.

ساحل مي ره بيرون. سعي مي کنم بشينم رو تخت. مي خوام پارچه رو از رو چشمام بردارم. دستاش رو مي ذاره دور کتفم و کمک مي کنه بلند شم.

ـ ببخشيد ولي بايد کمکت مي کردم.

ـ نه اشکال نداره.

دستم مي ره سمت چشمم که سينا دستش رو مي ذاره رو دستم و مي گه:

ـ وايستا!

بلند مي شه و پرده ي اتاق رو مي کشه.

ـ حالا چشم بند رو بردار.

چشم بند رو بر مي دارم و نگام تو چشم هاي مهربون و قرمز سينا قفل مي شه.

ـ خوبي خانومي؟

نور کمي چشمم رو مي زنه.

ـ ممنون، ساعت چنده؟

نگاهي به مچ چپش مي اندازه و مي گه:

ـ چهار بعد از ظهر.

ـ جدي؟ يعني من انقدر خوابيدم؟ اصلا شماها چه جوري اومدين تو اتاق؟

ـ وقتي فربد سرت داد زد، من رو و باربد واقعا شوکه شده بوديم. توقعش رو نداشتيم. تو که رفتي ،تازه به خودمون اومديم و افتاديم به جون فربد. پشيمون بود و خودش رو لعن و نفرين مي کرد .
اومدم پشت در اتاقت و ازت خواستم در رو باز کني ولي ….

ـ همون موقع ساحل اومد. هر سه تامون رفتيم پايين. من به خوبي سنگيني نگات رو حس مي کردم .
خيالم راحت شد که حالت خوبه. وقتي اومديم بالا، باربد ازت خواست در رو باز کني تا ساحل بياد پيشت. مي دونستيم قبول مي کني. تو با ساحل مشکل نداشتي، مشکلت با فربد بود. هر چي صدات زديم، جواب ندادي. باربد کليد زاپاس اتاقت رو آورد. خواستيم در رو با کليد باز کنيم ولي نشد. از اون طرف کليد تو قفل مونده بود. با صداي بلندتري صدات زديم ولي جواب ندادي. ديگه مطمئن شده بوديم يه چيزيت شده. فربد کم مونده بود گريه اش بگيره. خواستيم در رو بشکنيم که ياد بالکن افتاديم. درش کمي باز بود و نيازي به شکستن شيشه نبود. پرده رو زديم کنار و تو رو ديديم که روي زمين افتادي.

ـ احتمالا وقتي مي خواستم نگاتون کنم، در بالکن کمي باز شده.

ـ خيلي خوب شد که در باز بود وگرنه ما بايد در و يا شيشه رو مي شکستيم.

ـ پس اين جوري شد که اومدين تو اتاق.

ـ آره، مي خواي بياي پايين يا تو اتاق مي موني.

ـ مي يام پايين، خيلي گشنمه.

ـ باشه، مي تونم برات بيارم بالا، پات درد نمي کنه؟

ـ نه خوبه .

نگام رو صورتش مي چرخه. ته ريش در آورد. فوق العاده بهش مي ياد.

ـ چرا چشمات قرمزه؟

لبخند ملايمي مي زنه و مي گه:

ـ مگه وقتي اون شب که پيشم موندي، من ازت پرسيدم چرا چشات قرمزه؟

با تعجب مي گم:

ـ کدوم شب؟

ـ همون شبي که من تب و لرز کرده بودم و تو تا صبح کنارم بودي.

با کمي فکر مي گم:

ـ نمي خواي بگي که تا صبح بيدار بودي؟

ـ آخه مگه مي تونستم بخوابم وقتي تو حالت بد بود؟

با خجالت مي گم:

ـ ببخشيد سينا.

چشماش برق مي زنه و با شيطنت مي گه:

ـ اشکال نداره، بعدا جبران مي کني. اگه مي شد، همين جا سرم رو مي ذاشتم رو پات و کمي استراحت مي کردم .

سرم رو مي اندازم پايين، مي خنده.

ـ راستي، ماماني نمي دونه که رابطه ات با فربد شکرابه. بهش گفتيم ضعف کردي.

سينا نگاهي به سرم مي اندازه و خم مي شه و سوزن رو از تو دستم در مي ياره و پنبه ي الکي رو مي ذاره روش.

ـ خب اينم تموم شد، خوبي؟ مي توني بياي پايين؟

ـ ممنونم، مي يام.

ـ راستي مهمون مي خواد براتون بياد؟

ـ کي؟

ـ خانواده ي من، ساحل بهشون نگفته براي چي، فقط گفته اون اتفاق انقدر مهمه که خودش نزديکاي صبح پاشده اومده اين جا.

زيرلب مي گم:

ـ مي خواسته حس کنجدروليشون رو تحريک کنه.

سينا:

ـ چي؟

جمله ام رو براش تکرار مي کنم.

ـ حالا اين حس يعني چي؟

ـ ترکيبي از کنجکاوي، همدردي و فضولي. خودمون ساختيمش، من و تو.

لبخند کجکي مي زنه و مي گه:

ـ جدي؟ ما چه قدر خلاق بوديم!

رو به من ادامه مي ده:

ـ ساحل رو صدا مي کنم بياد.

مي خوام بگم نه، که مي گه:

ـ نه نداريم، حالا که نمي ذاري خودم پيشت باشم و کمکت کنم، بايد بذاري ساحل بياد.

سرش رو کج مي کنه و با لحن محکمي مي گه:

ـ باشه؟

نه به گردن کجش که عين بچه هاي شيطونش مي کنه، و نه به لحن محکمش.

خنده ام مي گيره و مي گم:

ـ باشه.

با خنده مي گه:

ـ قربون خنده ات.

هر دو دستش رو مي بره سمت لبش و روشون بوسه مي زنه. صداي بوسه اش تو اتاق مي پيچه .
دستاش رو به طرفم مي گيره و فوت مي کنه. قبل از اين که عکس العملي نشون بدم، مي خنده و مي ره بيرون.

خنده ام گرفته و خجالت مي کشم. شرم و لذت، تمام وجودم رو در بر مي گيره.

بالاخره بايد عادت کنم.

مي رم سمت لباسام. ديگه نمي خوام بيام بالا و لباسام رو عوض کنم. يه دامن بلند سفيد رنگ با يه لباس آستين بلند سفيد و يه شال مشکي مي اندازم رو سرم.

با فکري که تو ذهنم مي ياد، ناراحت مي شم و مي شينم رو تخت. نگام به آينه و چهره ي خودم مي افته. غمبرک زدم. ناراحتي از چهره ام مي باره. خوب مي دونم هر کي ببيندم، مي فهمه از يه چيزي ناراحتم.

تقه اي به در مي خوره و ساحل مي ياد داخل. نگاش بهم مي افته و آروم مي گه:

ـ خوشگل کردي.

لبخند کم جوني بهش مي زنم.

ساحل:

ـ مي بيني باران چشم هاي سينا چه برقي مي زنه؟ ديشب داشت ديوونه مي شد. تو در رو باز نمي کردي و سينا اساسي ريخته بود به هم. نمي دوني چي کار مي کرد. من تا حالا سينا رو تو اين وضع نديده بودم. خيلي خوشحالم باران، خيلي. باورم نمي شد که ديشب بيدار بودم. اومدم تا به چشم ببينم، ببينم سالم و سرحاله. خيلي براتون خوشحالم. چشم هاي هر دوتون از عشق مي درخشه.

سرم رو مي اندازم پايين.

ساحل:

ـ از چي ناراحتي؟ چهره ات رفته تو هم.

ـ ما، ما که نمي تونيم با هم باشم، مي تونيم؟ من مي دونم سينا بايد با يکي ديگه ازدواج کنه. خيلي خوب مي دونم.

ساحل هم مي ره تو فکر و بعد آروم مي گه:

ـ هر چي مي خواد بشه، بشه. سينا الان نمي دونه بايد چي کار کنه. حافظه اش ياريش نمي کنه. ديگه نمي ذارم از هم دور بيفتين. مطمئن باش مامانم اينا هم طرف مان. سينا نمي تونه قمار کنه و بره با دختري که حتي تا حالا نديدتش، البته هيچ کدوم از ما نديديمش.

ادامه مي ده:

ـ تو از کجا فهميدي؟

ـ سينا خودش بهم گفته بود.

مکث مي کنه و مي گه:

ـ فعلا بي خيال اين حرفا، من کلي فربد رو دعوا کردم!

ـ به سلامتي.

ـ باران؟ ناز نکن ديگه.

ـ خواهش مي کنم ساحل، راجع به فربد حرفي نزن.

گوشيم رو بر مي دارم.

دستش رو دراز مي کنه سمتم و با کمکش از اتاق مي رم بيرون.

ساحل:

ـ باشه، من ديگه حرفي نمي زنم.

کينه شتري نيستم. ولي حرکت ديشب فربد، شوک بدي براي من بود. مي دونم حالا حالا ها دلم باهاش صاف نمي شه. نه اين که نبخشمش. نه، همون ديشب بخشيدمش. ولي، ولي فعلا دلم باهاش صاف نمي شه.

با کمک ساحل مي رسم پايين. نگام به باربد مي افته که در ورودي رو باز مي کنه و مي ياد تو .
دستاش پره، رفته خريد.

نگاش به من مي افته، لبخند گشادي تحويلم مي ده و مي گه:

ـ آبجي خوشگل من بيدار شده؟

گونه ام رو مي بوسه و وسايل رو مي بره تو آشپزخونه.

رو به ساحل مي گم:

ـ مامانت اينا کي مي رسن؟

ـ بايد تا يکي، دو ساعت ديگه برسن.

سينا و فربد نشستن رو مبل و دارن با هم حرف مي زنن. متوجه ما نشدن. مي رم و مي شينم رو يکي از مبلا. سر هر دوشون مي چرخه سمتم. نگاه فربد پر از حرف و پشيموني.

بي خيال نگام رو ازش مي گيرم و به سينا نگاه مي کنه. دلم براي چشم هاي سرخش کباب مي شه .
خيلي خسته اس.

حواس فربد رفته پيش ساحل.

با حرکت لبام مي گم:

ـ برو بخواب.

لبخند مي زنه و با همون حالت مي گه:

ـ نمي خوام، وقت واسه خواب زياده.

ـ خسته اي.

ـ به اين که سالمي و جلوم نشستي، مي ارزه. اگه ميومدي اين جا، کاملا در مي رفت.

ـ پررو.

لبخندش گشاد تر مي شه.

باربد مي ياد کنارم مي شينه و دستش رو مي اندازه پشتم. سرم رو مي بوسه و مي گه:

ـ احوال دردسر؟

ـ قربونت، قل دردسر.

کمي با باربد حرف مي زنم. ماماني از آشپزخونه مي ياد بيرون و با ديدن من، سرعتش رو بيشتر مي کنه و مي گه:

ـ چه طوري مادر؟ خوبي عزيزم؟ مي خواستم بيام بالا .

بغلش مي کنم و گونه اش رو مي بوسم:

ـ قربونت ماماني خوشگلم، خوبم، لازم نبود با اين پاهات بياي بالا.

اخم مي کنه و مي گه:

ـ داري پيريم رو به رخم مي کشي؟ پدر سوخته!

خنده اي مي کنم و مي گم:

ـ خدا نکه، شما به اين خوشگلي و جووني.

ـ از دست تو باران، بيا برات سوپ درست کردم.

بلند مي شم و مي رم تو آشپزخونه. بوي سوپ که به دماغم مي خوره، دلم قيلي ويلي مي ره. دارم از گشنگي مي ميرم. سريع مي رم سمت يخچال و يه ليمو ترش بر مي دارم و مي شورم. مي شينم سر ميز و ماماني دو کاسه سوپ مي ريزه و مي ذاره رو ميز و خودش مي ره پشت سرم.

با تعجب مي گم:

ـ چرا دو تا؟

صداي سينا رو از پشت سرم مي شنوم:

ـ يعني من اين جا آدم نيستم؟

بر مي گردم سمتش. دست به سينه پشتم ايستاده و داره حرف مي زنه.

ـ تو غذا نخوردي؟

ابروهاش رو مي اندازه بالا.

ماماني وقتي کاسه ها رو گذاشت رو ميز، از آشپزخونه رفت بيرون ولي من نفهميدم.

ـ چرا اون وقت؟

ـ پيش جناب عالي بودم و غذا از گلوم پايين نمي رفت.

مي شينه رو به روم. نصف ليمو ترش رو من بر مي دارم و نصف ديگه رو سينا.

موضوع بحث رو عوض مي کنم.

من:

ـ چه حسي داري که مي خواي خانواده ات رو ببيني؟

لباش رو با دستمال کاغذي پاک مي کنه و مي گه:

ـ خودمم نمي دونم. هم خوشحالم و هم يه استرس عجيب دارم. نمي شه بهش گفت استرس، نمي دونم چيه؟

ـ من درکت مي کنم. احساس مي کنه همه برات غريبه ان و بينشون شناخته شده نيستي.

ـ دقيقا، خوبه که من رو درک مي کني.

ـ تو يه شرايطيم، بايد هم رو درک کنيم.

ـ اگه همه هم غريبه باشن، تو برام آشنايي.

حرفي نمي زنم و ادامه مي ده:

ـ من از همون روز اول حس کردم دوست دارم. ولي مي ترسيدم. از اون چشم هاي طوسي که عين مال تو بود، مي ترسيدم. مي ترسيدم يکي مث تو و هم اسم تو، در گذشته با من بوده باشه. مي ترسيدم باران. وقتي اون روز مي خواستم ازت خداحافظي کنم، غم عالم به دلم ريخته بود.

ـ نمي دوني وقتي اون روز، عکس العمل فربد و باربد رو ديدم، چه قدر شوکه شدم. يعني به کل هنگ کرده بودم. نمي فهميدم چي مي گن. وقتي بهم گفتن سينا و بعدش حالت تو رو ديدم، قلبم فشرده شد. اصلا تو حال خودت نبودي. انگار تو اين دنيا سير نمي کردي.

ـ وقتي رفتي سمت ماشين، کلي به خودم بد و بيراه گفتم که بهت اجازه دادم خودت بري کيفت رو بياري و سوييچ تو دستت موند. بايد ازت مي گرفتمش.

ـ با ماشين اومديم دنبالت. هر سه تامون نگران بوديم ولي فربد از همه بي خيال تر بود.

مي گفت:

ـ من به رانندگيش اعتقاد و اعتماد دارم. هيچيش نمي شه. بريم دنبالش تا خارج از ماشين کاري دست خودش نده.
ـ فربد راست مي گفت. خيلي خوب تو رو مي شناخت. تو همون حالت هم رانندگيت بيستِ بيست بود. به جايي رسيديم که سرعت تو خيلي رفت بالا و ما براي چند لحظه تو ترافيک مونديم و همين کار رو خراب کرد. نگران بوديم گمت کنيم. فربدم نگران شده بود. ولي وقتي ماشينت رو کنار جنگل ديديم، کمي از نگراني مون کاسته شده.

ـ بچه ها کمي برام از تو گفتن. من خيلي گيج بودم. با اين که دنبال تو بوديم ولي من بازم ازشون توضيح مي خواستم. بايد دليل رفتاراي تو رو مي فهميدم. از تو و گذشته مون گفتن. کمي از خانواده ام گفتن. البته توضيحشون خيلي مختصر بود ولي من رو از اون حالت گيجي در آورد و دليل فرار تو رو فهميدم.

ـ وقتي فهميدم اون دختر تويي، اوني که من باران خودم مي دونمش، تويي، انگار دنيا رو بهم دادن .
هيچي لذت بخش تر از اين برام نبود و نيست .

ـ موقع خداحافظي مون، با خودم عهد بسته بودم برم دنبال باران، همون دختري که چشماش تو روياهام بود. مي خواستم برم دنبالش. با خودم گفتم، اگه پيداش کردم که با بدبختي از تو چشم پوشي مي کنم ولي اگه پيداش نکردم، بيام پيشت و اعتراف کنم که دوست دارم.

با کلمه ي آخرش، سوپ مي پره تو گلوم. حالا سرفه نکن، کي بکن. يه آمادگي هم به آدم نمي ده .
يهو مي گه دوست دارم.

مي خواد بزنه پشتم که دستم و به نشونه نزن، خوبم، مي يارم بالا. همون سري که زد پشتم، واسه هفتصد و بيست پشتم بس بود!

هم نگرانه و هم از عکس العمل من خنده اش گرفته. سريع يه ليوان آب مي خورم تا حالم بهتر بشه. آروم هوا رو مي فرستم تو ريه ام و چشمام رو مي بندم و نفس نفس مي زنم.

سينا:

ـ انقدر خوش حال شدي؟
با حرف و لحنش حرصم در مي ياد. جوابش رو نمي دم. فکر کنم اين خاطره سازترين غذايي که تا الان خوردم. تا ابد اين لحظه يادم مي مونه.

دستم رو از جلوي دهنم بر مي دارم. نگام رو به کاسه ي سوپم مي دوزم و چند قاشق ديگه ازش مي خورم، بدون اين که حرفي بزنم. اشتهام باز شده. با اين که کلي سرفه کردم ولي غذام کوفتم نشده.

در سکوت سوپمون رو مي خوريم. بعد از اين که تموم مي شه، رو به سينا مي گم:

ـ ديگه نمي خوري؟

انگار نه انگار که حرفي زده!

ـ نه ممنون.

ميز رو جمع مي کنم و ظرفا رو مي ذارم تو سينک ظرفشويي. فکر کنم سينا رفته بيرون و تو پذيرايي. آخه صدايي نمي شنوم که نشون بده اين جاست. از طرفي هم نمي خوام برگردم.

با خيال راحت دارم ظرف مي شورم که صداش رو کنار گوشم مي شنوم. ناخود آگاه دستام از حرکت مي ايستن و بهش گوش مي دم.

ـ فکر نکن شوخي کردما. به زودي براي اعتراف مي يايم خونه تون.

بر مي گرده و مي ره، مي يان خونه مون؟ کيا؟

کمي فکر مي کنم ولي دوباره مشغول کارم مي شم.

شستن ظرفا تموم مي شه. شير آب رو مي بندم. چند بار دستم رو تو سينک مي تکونم. شالم رو درست مي کنم و مي رم بيرون. ساحل و ماماني دارن با هم حرف مي زنن. اون سه تا هم کنار هم نشستن. دايي هم داره با تلفن حرف مي زنه. وقتي اومدم پايين، نديدمش. لبخندي بهش مي زنم و سلام مي کنم. دستش رو برام تکون مي ده و مي ره تو حياط.
کنار ساحل و ماماني مي شينم. نگام به سينا مي افته که دقيقا رو به رومه. يه تيشرت شيري و يه
شلوار کتون به همون رنگ پوشيده. موهاي خرماييش رو به طرف بالا ژل زده و حسابي به خودش رسيده.

باربد هم يه جين مشکي و يه تيشرت به همون رنگ پوشيده. از فربد خبر ندارم. نگاش نکردم تا بفهمم چي پوشيدي. قطعا خيلي به خودش رسيده. ساحل اين جاست و خانواده اش هم تو راهن ،حتما خودکشي کرده.

از ذوقش خنده ام مي گيره و ريز ريز مي خندم.

باربد:

ـ نه، تو هم يه چيزيت شده، خود درگيري داري مگه آخه؟!

خنده ام رو قورت مي دم و مي گم:

ـ چشم نداري خنده ي من رو ببيني؟

ـ آخه داري بي خود و بي جهت مي خندي!

ـ بي خود نيست، دليل داره.

ـ دليلش چيه؟

ـ به فضولا نمي گيم.

ـ اِ، اين جوريه.

تا مي يام جواب بدم، صداي زنگ آيفون بلند مي شه و خبر مي ده مهمونامون رسيدن.

ساحل نگاهي به ساعتش مي اندازه و مي گه:

ـ زود رسيدن.

رو به ماها مي گه:

ـ به نظرتون چي کار کنيم؟ يعني آروم آروم بهشون بيم يا اين که سينا همين جوري اين جا باشه و اونا يهو ببيننش؟

باربد:

ـ به نظر من آروم آروم بگيم. پدر و مادرت ممکنه شوکه بشن و قلبشون کار دستمون بده.

يه زنگ ديگه.

ساحل هول هولکي سرش رو تکون مي ده و مي ره سمت آيفون. نگاه سينا پر از همون حس غريبه.

باربد رو به سينا مي گه:

ـ تو برو تو اتاق.

سينا نگاهي بهم مي اندازه. سعي مي کنم نگام رو پر از آرامش کنم و بهش منتقل کنم. سخته، چون خودمم استرس دارم. مي ترسم بعد از اين ديدار، سينا بره و با اون دختره….

ول کن. بهتره بهش فکر نکنم. لبخندي بهش مي زنم و اونم مي ره تو اتاق.

مي رم دم پنجره. دو تا ماشين مي يان داخل. پشت سر هم. نگاهي به سرنشينا مي اندازم. نور خورشيد رو شيشه ي ماشينا افتاده و به سختي مي شه افراد رو ديد. شاهين و سيما تو يه ماشينن ،پدر و مادر ساحل هم با همن. يکي هم عقب نشسته. چشمام رو ريز مي کنم تا دقتم بيشتر بشه و بهتر ببينم. يه خانوم مسنه که نمي شناسمش.

فربد و باربد مي رن استقبال. ماماني داره شربتا رو آماده مي کنه تا بعد از اومدن مهمونا پذيرايي کنه. از کنار پنجره مي يام کنار تا برم پيش اون دو تا بي مصرف. ساحل هم داره مي ره پايين. همراه هم از ويلا مي يايم بيرون بالاي پله ها مي ايستيم.

رو به ساحل مي گم:

ـ اون خانوم کيه؟

ـ مامان لادنم، مامان مامانم.

نگاهي به جثه ي ظريف لادن خانوم مي اندازم و مي گم:

ـ درباره اش حرفي نزده بودي.

ـ آخه تا حالا بحثي پيش نيومده بود. واي باران! منم دستام داره مي لرزه، چه برسه به سينا.

با هم از پله ها مي ريم پايين. يه کوچولو پام اذيت مي شه. نگام يه مامان و باباي سينا مي افته.

ساحل من رو بهشون معرفي مي کنه. مامانش با محبت بوسم مي کنه. مادر بزرگشم خانوم خوبيه .
دستم رو مي گيره تو دستش و فشار مي ده. حس مي کنم يه غم بزرگ ته چشماشه.

با چشم دنبال دايي رسول مي گردم ولي نيست. نگام مي ره سمت پنجره ي اتاقي که سينا توشه. از پشت پرده داره نگامون مي کنه.

مي رم سمت سيما و باهاش روبوسي مي کنم. دو تا فنج هاش تو بغلشن. واي که چه قدر اين دو تا شيرين و نازن. هر دو رو مي گيرم تو بغلم. گريه ي پرهام بلند مي شه و دستاش رو براي مامانش دراز مي کنه، ولي پدرام مي خنده.

پرهام رو مي گيرم طرف سيما و مي گم:

ـ پسر غرغروتو بگير. اين آقا خوشگله هم پيش من مي مونه. دوماد خودمه.

سيما دستش رو دراز مي کنه و مي گه:

ـ بيا مامان جان، فداي آقا پسر خوشگلم بشم من.

رو به من ادامه مي ده:
ـ اول باباش رو پيدا کن، بعد بشين نقشه ي پسر خوشگله ي من رو بکش.

تو دلم مي گم:

ـ خبر نداري که پيدا شده.

خودم از فکرم خنده ام مي گيره .

نگاهي به پدرام مي اندازم. داره تو بغلم دست و پا مي زنه و شيطوني مي کنه. اي جان! لثه هاش رو!
دو تا از دندوناش تازه در اومده. صورتش رو مي چسبونم به صورتم و محکم مي بوسمش.

غش غش مي خنده. چه قدر خوش روئه، برعکس پرهام که بغل همه بهونه مي گيره و فقط تو بغل مامان و باباش آرومه.

کم کم مي ريم بالا.

رو بهشون مي گم:

ـ ببخشيد که ماماني نيومد اين جا. داره وسايل پذيرايي رو آماده مي کنه، شرمنده.

لادن خانوم:

ـ دشمنت شرمنده مادر، ما بايد عذرخواهي کنيم که شرمنده ي شما شديم دخترم.

صداي ماماني رو مي شنوم که تند تند مي گه:

ـ اومدم، اومدم.

در ورودي ويلا کشيده مي شه عقب و ماماني جلوي در ظاهر مي شه.

سلام مي کنه و نگاهي کلي به مهمونا مي اندازه. نگاش رو مامان لادن خشک مي شه و رنگش کمي مي پره.
نگام رو سُُر مي دم رو مامان لادن. وضعيت اونم بهتر از ماماني نيست. نگام به شاهين مي افته. قيافه ي اونم ديدنيه. دهانش نيمه باز مونده و داره به ماماني نگاه مي کنه. چشمام رو دوباره مي چرخونم .
مامان و باباي ساحل هم قيافه شون فرق کرده. نگام مي چرخه رو ساحل. مث من گيجه و داره رفتار بقيه رو حلاجي مي کنه. سيما هم دست کمي از ما دو تا نداره. فربد و باربد هم با تعجب دارن به ماماني و بقيه نگاه مي کنن.

با خنده ي بلند و بازيگوشانه ي پدرام، همه تو جاشون تکون مي خورن و به خودشون مي يان.

دست لادن خانوم به طرف عينکش مي ره و کمي جا به جاش مي کنه و با ترديد مي گه:

ـ رضوان؟!

ماماني تو همون حالت و با لحني که پر از تعجبه، مي گه:

ـ لا…. دن؟!

چند ثانيه طول مي کشه تا اسامي رو تو ذهنم حلاجي مي کنم. لادن، رضوان. لادن و رضوان، اردلان بين اين دو تاست .

سر پدرام رو مي ذارم رو شونه ام.

تازه دارم دليل اون نگاه متعجب شاهين رو تو شرکتش رو مي فهمم. همون نگاهي که من فکر کردم حاصل از ديدار دوباره اس. خب اون موقع من فکر مي کردم شاهين همون پسري که من رو تو پارک گرفته. منظورم از ديدار دوباره، همينه.

دليل اون نگاه، شباهت من به ماماني بوده. همون چشم ها و همون ترکيب صورت. نوشتنم خوبه ها .
آدم مي فهمه مجهولات زندگيش کجاست!

ماماني دستي به روسريش مي کشه. سرش رو مي اندازه پايين و از جلوي در مي ره کنار.

با صدايي لرزون مي گه:
ـ بفرمايين داخل .

من و ساحل نگاهي به هم مي اندازيم. نمي دونم چرا هم متعجبه و هم داره از خوشي پس مي افته .
چشماش داره برق مي زنه. تعجبم دو برابر مي شه و مي گم:

ـ چيزي شده؟

ـ نه نه، يعني تو مي شي دختر دايي ناتني من؟

سرم رو با ترديد تکون مي دم و مي گم:

ـ فکر کنم اين جوري باشه .

فربد و باربد هاج و واج دارن نگامون مي کنن. خب اون بدبختا از هيچي خبر ندارن.

جمع سکوت کرده و کسي حرف نمي زنه. همه انگار تو شوکن. فقط صداي با نمک پرهام و پدرامه که سکوت رو مي شکنه.

رو مبل نشستيم. ماماني و لادن خانوم به هم خيره شدن. انگار دارن از راه چشماشون با هم حرف مي زنن. دو تا دوست که به خوبي حرفاي هم رو مي فهمن. دو تا دوست قديمي که سر يه ازدواج به ظاهر ساده و عشق دو طرفه و يه طرفه، به کل، دوستي شون از هم پاشيد و شدن هووي هم ديگه. به همين راحتي.

يعني سينا مي شه پسر عمه ي من؟ چه جالب! ازدواج فاميلي. اََه، چيزي که هميشه ازش متنفرم .
مسخره اس. فاميل بايد فاميل بمونه. منظورم اينه که نسبتا بهتره که تغيير نکنه ولي من نمي تونم دست بکشم. هر کاري مي کنم تا….

با صداي فربد به خودم مي يام. سيني شربت رو گرفته جلوم و آروم صدام مي کنه. سرم رو مي گيرم بالا و چشمام مي افته به چشم هاي غمگينش. يه ليوان بر مي دارم و زير لب تشکر مي کنم. واقعا نمي دونم چه جوري بايد باهاش برخورد کنم.

نگاه لادن خانوم رو ديواراي اطراف مي چرخه و رو عکس بابا اردلان ثابت مي مونه. بابا بزرگ ما هم خوش تيپ بوده ها. حق داشته دخترا براش سر و دست بشکنن. با اين که عکس خيلي قديميه، ولي اقتدار و زيبايي از چهره اش مي باره. دقت که مي کنم، مي بينم چه قدر شبيه سيناست .

ساحل دم گوشم مي گه:

ـ انقدر تو اين مدت شوکه شدم، راحت تر تونستم با اين موضوع کنار بيام دختر دايي.

ـ آره به خدا، من ديگه آماده ام تا بهم بگن همه ي اينا يه خواب دراز مدته. انقدر اتفاقاي عجيب و غير منتظره برام افتاده که اين يکي برام عاديه. رفتنم به کانادا، موضوع خانواده ام، رفتن پيش سينا ،اتفاقي که براش افتاد، تصادف و فراموشي من، ديدار دوباره مون و هزار تا چيز ديگه. من نمي دونم چه حکمتيه. زندگي يکي آرومِ آروم و با آرامش کامله، زندگي يکي ديگه، مث من پر از اتفاق و حادثه اس.

w w w . r o m a n s a r a . c o m

يهو سر ماماني مي ياد بالا و خيره به من نگاه مي کنه. وا چرا اينا اين جوري شدن؟ تو چهره شون تعجب و خوشحالي ترکيب شده.

سرم رو نزديک مي کنم به سر ساحل و مي گم:

ـ طفلکي مامانت، بايد شوک زنده بودن سينا رو هم تحمل کنن.

ساحل با لبخندي خوشحال حرفم رو تاييد مي کنه.

جو سنگينه. تنها من و ساحل با هم حرف مي زنيم و کسي هم کاري به کارمون نداره. من نمي دونم چه جوري مي خوان بحث سينا رو بکشن وسط.

سوالي رو مي پرسم که خيلي وقته ذهنم رو مشغول به خودش کرده.

ـ ساحل؟

ـ هوم؟

ـ شهرام کيه؟

اخماش مي ره توهم و مي گه:

ـ تو از کجا اسمش رو شنيدي؟

ـ مي گم بهت، تو فقط ….

حرفم رو قطع مي کنم و با چشم هايي گرد شده به چيزي فکر مي کنم که به ذهنم رسيده.)نوه هاي بزرگ دو طرف()من از بقيه شنيدم پسره فوت شده(

ولي…. نوه ي لادن خانوم که سيناست فکر مي کردن مرده ولي بعدش پدرام رو…. کمي جا به جا مي کنم و با بهت به ساحل نگاه مي کنم.

ساحل:

ـ چي شده؟

قبل از اين که حرفي بزنم، صداي ماماني رو مي شنوم.

ـ خيلي خوش اومدين، ما نمي دونستيم خانواده ي ساحل جان، دوست باران، از آشناهاي ما هستن.

همون موقع در ويلا باز مي شه و دايي مي ياد تو. سرش پايينه. سرش رو که بلند مي کنه، نگاش رو مهمونا و چهره ي لادن خانوم خشک مي شه.

رنگ دايي کمي پريده. ته چشماش، يه حس قديمي رو مي بينم. تو دلم به خودم آفرين مي گم. آخه مگه مي شه؟ يعني دايي عاشق زن دوستش بوده؟ واي خداي من! چه حس بدي!

قطعا بقيه هم فهميدن، آخه خيلي تابلوئه نگاهي پر از دلتنگي،پر از حرف جديد و قديمي .

بعد از چند ثانيه، دايي اخم مي کنه و سرش رو مي اندازه پايين.

ماماني:
ـ خوش اومدي رسول جان، لادن جان هستن با خانواده شون.

دايي:

ـ بله به جا آوردم.

ـ اقوام ساحل جونن.

دايي سرش رو بلند مي کنه و با تعجب مي گه:

ـ جدي؟

نگاهي به جمع مي اندازه و مي شينه رو يکي از مبلا. نمي دونم ازدواج کرده يا نه؟ دايي رو مي گم .
نشده بپرسم. احتمالا مجرده که حرفي از خانوم و بچه هاش نزده ديگه. يعني به خاطر علاقه اش به لادن تا الان مجرده؟ اسطوره ي عشقه!

ماماني رو به لادن خانوم مي گه:

ـ پاشو، پاشو بيا بريم، باهات حرف دارم لادن.

لادن خانوم با کمي مکث از جاش بلند مي شه. دو تا دوست قدمي، دست در دست هم وارد اتاق ماماني مي شن.

دايي نفسش رو مي ده بيرون. فربد و باربد همچنان گيج مي زنن.

ساحل نگاهي به ما مي اندازه و سرش تکون رو مي ده. مي دونم مي خواد بگه. ما هم سرمون رو براش تکون مي ديم.

ساحل رو به مامانش، باباش، سيما و شاهين مي گه:

ـ راستش، راستش من گفتم بياين اين جا تا يه خبري رو بهتون بدم. مي دونم شوکه مي شين. مي دونم باور نمي کنين. ولي به خدا راسته. من اومدم تا با چشم هاي خودم ببينمش، ديدمش و فهميدم که ….

ساحل مکث مي کنه و شاهين مي گه:

ـ چي شده ساحل؟ اتفاقي افتاده؟

ساحل ديگه نمي تونه ادامه بده. به من نگاه مي کنه. منم هنوز سر فکري که به ذهنم رسيده، قدرت حرف زدن ندارم، ولي آب دهنم رو قورت مي دم و سعي مي کنم نهايت تلاشم رو بکنم تا صدام نلرزه و درست حرف بزنم.

رو به جمع مي گم:

ـ اتفاق خيلي خوبيه.

نگاه کنجکاوشون رو منه.

ـ سينا ….

شاهين هول هولکي مي گه:

ـ چي شده؟ جسدش پيدا شده؟

لبخند آرومي مي زنم و مي گم:

ـ خدا نکنه، زبونت رو گاز بگير، سينا زنده اس.

نفسم رو با فشار مي دم بيرون. بالاخره گفتم. گفتم و يه جمع رو راحت کردم.

همه ساکت شدن. ساحل مي ره کنار مامانش و و شونه هاش رو مي گيره تو دستش.

شاهين با صدايي لرزون مي گه:
ـ چي داري مي گي باران؟

ـ به خدا راست مي گم شاهين، سينا زنده اس و الان هم پيش ماست. تو يکي از اتاق هاي همين ويلاست. باور نداري، بگيم بياد تا با چشم هاي خودت ببينيش.

بهار خانوم با گريه مي گه:

ـ دارين دروغ مي گين، نه؟

فربد:

ـ نه به خدا، الان صداش مي کنيم.

باربد بلند اسم سينا رو صدا مي زنه. همه سکوت کردن و تمام بدنشون چشم شده تا در اتاق باز بشه و سينا بياد بيرون.

دستگيره ي در کشيده مي شه پايين و در باز مي شه. سينا رو به روي در ظاهر مي شه. چشم هاي همه با ديدنش گرد شده. هيچ کس حرف نمي زنه. صداي ناله ي بهار خانوم مي ياد و بعد غش مي کنه و چشماش مي افته رو هم ديگه.

ساحل سريع دستاش رو مي ذاره دو طرف صورت بهار خانوم و صداش مي زنه:

ـ مامان، مامان بهار.

باربد سريع مي ره تو آشپزخونه و با يه ليوان آب قند و يه بطري آب بر مي گرده. کمي آب مي پاشن رو صورت بهار خانوم و بهش آب قند مي دن. به هوش اومده و زير لب اسم سينا رو صدا مي کنه. پدرام رو مي بوسم و جا به جاش مي کنم. سينا با قدم هايي محکم، خودش رو به بهار خانوم مي رسونه. بهار خانوم رو مبله و تکيه اش به ساحل. چشماش نيمه باز و با ديدن سينا، هوشيار مي شه .
چشماش بازتر مي شه. سينا مي شينه کنار بهار خانوم و با ترديد، دستاش رو تو دستش مي گيره .
بهار خانوم کمي به صورت سينا نگاه مي کنه و خيلي آروم اسمش رو صدا مي زنه:

ـ سينا!

سينا با شنيدن اسمش از زبون مادرش، آروم مي کشدش تو بغلش و سرش رو مي بوسه. بهار خانوم تو بغل سينا گم مي شه و بعد از چند ثانيه، صداي گريه اش بلند مي شه. بلند بلند گريه مي کنه و سينا رو به خودش فشار مي ده. اشک تو چشمم حلقه مي زنه. همون موقع در اتاق ماماني باز مي شه و لادن خانوم با عجله مي ياد بيرون. چشم هاي هر دوشون قرمز و ملتهبه. معلومه گريه کردن ولي لبخند هم مي زنن.

لادن خانوم به سينا نگاه مي کنه و شروع مي کنه به گريه کردن. ماماني سرش رو بغل مي کنه تا آرومش کنه.

بعد از چند دقيقه، بهار خانوم خودش رو مي کشه عقب و با شوق به سينا خيره مي شه.

همه سينا رو بغل مي کنن و جو کم کم عوض مي شه. حالا همه از شوک بيرون اومدن و من خيلي خوشحالم. خوشحالم، چون فهميدم من و سينا، از همون اول مال هم بوديم!

پدرام کم کم داره بد اخلاق مي شه. سيما، پرهام رو که خوابش برده، مي ذاره تو بغل ساحل و مي ياد سمتم. اشکاي رو گونه اش رو پاک مي کنه. بينيش رو مي کشه بالا و مي گه:

ـ بدش من باران، خوابش مي ياد، عنق شده.

گونه اش رو مي بوسم و مي دمش به مامانش.

سينا هم چنان رو مبل نشسته و شاهين همين جوري داره نگاش مي کنه. آروم از جاش بلند مي شه و مي ياد جلوي سينا. دستش رو مي ذاره رو شونه اش. سينا دست بهار خانوم رو ول مي کنه و آروم از جاش بلند مي شه.

شاهين:

ـ کجا بودي عمويي؟

عمو از برادرزاده کوچکتره، جالبه ها!
آروم تو بغل هم فرو مي رن. شاهين خودش رو کنترل مي کنه تا اشکاش سرازير نشن.

ساحل:

جمع کنين بابا، يه ساعته زديم تو خط فيلم هندي. تو رو خدا ديگه بي خيال بشين. چه قدر آبغوره اي هم مي گيرين. بسه، بايد يه مغازه باز کنيم.

فربد بعد از کلي پچ پچ با باربد، از جاش بلند مي شه و به ماماني مي گه:

ـ ماماني، مي شه يه لحظه بياين؟

ماماني نگاهي به جمع مي اندازه و مي گه:

ـ ببخشيد، مي رم ببينم چي کارم داره.

فضوليم گل کرده، اگه با فربد مشکلي نداشتم، الان در جريان بودم و مي دونستم چرا چشم هاي باربد داره مي خنده. ولي حالا نمي دونم! چه بد .

ماماني و فربد مي رن تو يکي از اتاقا تا فربد حرفش رو بزنه. بهار خانوم هم چنان داره گريه مي کنه .
سيما مي ياد کنار شاهين مي شينه و مي گه:

ـ خوابيدن. بچه هام خيلي خسته بودن.

ـ مادر نمونه.

ـ پس چي که نمونه ام.

شاهين:

ـ خانوم من همتا نداره.

سيما با لبخند نگاش مي کنه. شاهين هم جوابش رو با يه لبخند مردونه و دوست داشتني مي ده.

آروم مي گم:

ـ خدا بده شانس.

صداي سينا رو کنار گوشم مي شنوم که مي گه:

ـ يه شانس خوش تيپ و خوشگل پشتت وايستاده باران.

سرم رو مي چرخونم سمتش و مي گم:

ـ کمي از خودت تعريف کن.

آرنجش رو گذاشته رو مبل و کمرش رو خم کرده .

ـ خب تعريفي هستم.

گوشام رو تيز مي کنم. همه ساکت شدن و فقط من و سينا هستيم که داريم با هم حرف مي زنيم .
سرم رو مي چرخونم و نگام به بهار خانوم مي افته. داره با لبخند معني داري نگامون مي کنه.

واي خاک بر سرم، چه قدر من ضايعم. سرم رو مي اندازم پايين تا بيشتر از اين ضايع نشم. کمي فاصله ام رو از سينا بيشتر مي کنم.

صداي در اتاق باعث مي شه سرم رو بلند کنم. فربد لبخند آروم و شادي مي زنه و ماماني هم خوشحاله، يعني چي شده؟

همون موقع گوشي رو باربد زنگ مي خوره. با نگاه کردن به شماره، سرش رو مي ياره بالا و به فربد نگاه مي کنه. فربد چشمک بهش مي زنه و باربد با يه ببخشيد از جاش بلند مي شه.

خــــدا! چرا اينا انقدر مشکوکن؟ باربد که اين جوري نبود!

سينا:

ـ نميري از کنج…. کنج ….
کمي فکر مي کنه و چيزي يادش نمي ياد.

سينا:

ـ چي بود باران؟

ـ چي، چي بود؟

ـ همون کلمه اي که گفتي با هم ساختيمش.

ـ آها کنجدرول!

ـ آره همين، نميري از کنجدرولي!

ـ دوباره بهت رو دادم؟

با خنده مي گه:

ـ من که مي دونم داري به رفتار باربد فکر مي کني .

شونه ام رو بالا مي اندازم و مي گم:

ـ خب که چي؟

ـ که، اين که دوست دخترش بود!

با صدايي تقريبا بلند مي گم:

ـ چيـــــي؟! تو چي گفتي؟!

با صداي من، دوباره سر همه به طرفمون مي چرخه. لبخندي مصنوعي مي زنم. باربد و دوست دختر؟ باربد؟ آخه باربد که تو اين خطا نبود. چند روز رفت پيش اين فربد، از راه به درش کرد. چه
چشمکي هم زد. چشات رو از کاسه در مي يارم فربد. من رو بگو که فکر مي کردم سر دادشم بي کلاه مونده، نگو نخير، ايشون زير زيرکي کاراش رو انجام مي داده و ما هم بي خبر بوديم.

فربد مي شينه سر جاش و ماماني هم کنارش.

ماماني:

ـ شايد الان درست نباشه که من ….

صداي باربد، حرف ماماني رو قطع مي کنه:

ـ ببخشيد که جمع رو ترک کردم. يکي از همکارام بود، بايد جواب مي دادم.

تو دلم مي گم:

ـ آره جون عمه ي نداشته ات، همکارت بود!

رفت نشست کنار فربد و نفسش رو داد بيرون. چه دروغگو هم شده.

سينا:

ـ اي مارمولک، چه چرت و پرتايي هم مي بافه.

زير لب مي گم:

ـ تو از کجا مي دوني پشت خط کي بوده؟ شايد اشتباه مي گي.

ـ خودشون بهم گفتن، از نگاه باربد و چشمک فربد، معلوم بود فرد پشت خط، مونثه .

ـ من مي دونم با اين دو تا.

باربد رو به ماماني مي گه:

ـ ببخشيد ماماني که حرفتون رو قطع کردم.
ماماني:

ـ اشکال نداره پسرم.

رو به جمع ادامه مي ده:

ـ راستش فربدِ من ديگه نمي تونه طاقت بياره ساحل جان ازش دور باشه! تو اين مدت هم خيلي خودش رو نگه داشته بود. وقتي فهميديم سينا جان زنده اس، فربد تو آسمونا سير مي کرد. هم به خاطر زنده موندن دوستش و هم به خاطر کمتر شدن عذاب خانواده ي شما. خيلي هوله که هر چه سريع تر خواسته اش رو بيان کنه. الان به خواهرش و شوهر خواهرش که جاي پدر و مادرشن و حق پدر و مادري رو براش تموم کردن، زنگ زد و ازشون اجازه گرفت که ما همين جا ساحل جان رو براي فربد، خواستگاري کنيم!

همه سکوت کردن. فکم درحال افتادنه. آخه مگه مي شه؟ يعني فربد نمي تونه چند روز ديگه صبر کنه؟ چرا انقدر يهويي و بي مقدمه؟

فربد خم مي شه و از روي ميز دستمال کاغذي بر مي داره و عرقاي رو پيشونيش رو پاک مي کنه .
انگار اين صحنه خيلي برام عجيبه. حس مي کنم فربد با اين رويي که داره، تا حالا تو اين موقعيت قرار نگرفته! شرُشُُر از سر و روش عرق مي ريزه و هي پاک مي کنه. لرزش دستاش رو به خوبي مي بينم.

نگام مي چرخه رو ساحل. کنار مامانش نشسته. سرش پايينه و موهاي خوشگلش ريخته دورش. داره با انگشتاي دستش بازي مي کنه و سرخِ سرخ شده.

يعني فربد اينقدر هوله؟ پس بگو جريان چي بوده، اون از باربد و اينم از اين .

ماماني:

ـ البته مي دونم ما بايد خدمت برسيم. ولي گفتم اين جا مطرح بشه و ساحل جان فکراشون رو بکنن.

بهار خانوم:

ـ والا ما شوکه شديم رضوان خانوم .

ـ مي دونم دخترم، مي دونم. شما بايد ببخشي که ما تو اين موقعيت اين رو بيان کرديم.

لادن:

ـ نه رضوان جان، خوب کردي.

لادن خانوم نگاهي به ما دو تا مي اندازه و مي گه:

ـ من فکر کنم علاوه بر فربد و ساحل، دو نفر ديگه هم اين جا هستن که نياز به اين مراسم داشته باشن.

با اعتماد به نفس و خونسردي تمام مي گم:

ـ چه مراسمي؟

لادن خانوم خنده اي مي کنه و مي گه:

ـ حواست کجاست دختر جون، خواستگاري ديگه!

تازه مي فهمم منظورش چي بوده و من خرفت، نفهميدم. سرم رو با شرمي دخترونه مي اندازم پايين و آروم لبم رو گاز مي گيرم.

سينا با صدايي که ته مايه ي خنده داره، مي گه:

ـ نکن، خون مي ياد چي کار به کار لب بدبختت داري عروس خانوم من؟

لبم رو محکم تر گاز مي گيرم .

صداي ريز خنده از گوشه و کنار سالن بلند مي شه. حالا منم دست کمي از ساحل ندارم. چشمام رو محکم رو هم فشار مي دم تا کمي از هيجانم کاسته بشه. انگشتاي دستم دارن با هم بازي مي کنن .
سينا با فربد فرق مي کنه. کلا خجالت سرش نمي شه که بخواد عرق بريزه.

چشمام و آروم باز مي کنم. از واکنشم حرصم گرفته. من نبايد اين جوري برخورد مي کردم. اين رفتار نشون دهنده ي ضعف منه. دستام رو آروم مي کنم. نفس عميق مي کشم تا از التهاب درونم کاسته بشه.

بهار خانوم با خنده مي گه:

ـ يه دختر مي ديم بهتون، يکي هم ازتون مي گيريم.

باربد:

ـ عادلانه اس.

عادلانه اس و زهرمار. خودش شارژ شارژه و من بيچاره دارم از استرس مي مي رم.

لادن خانوم:

ـ از قيافه ي هر چهار تاي اينا معلومه تو دلشون چي مي گذره و چي مي خوان.

بهار خانوم:

ـ من خيلي خوشحالم که سينا و باران، از قبل عاشق هم شدن. اگر عاشق هم نمي شدن، مطمئنا زندگي خوبي نداشتن. چون اينا از قبل مال هم بودن.

ماماني:

ـ ما هم امروز متوجه شديم که آقا سينا، همون پسر شماست.

لادن خانوم:

ـ خوشحالم که سينا هست و من ديگه شرمنده ي شما نمي شم.

ماماني:

ـ دشمنت شرمنده عزيزم.

رو به جمع ادامه مي ده:

ـ حالا شما اجازه مي دين حرفاشون رو با هم بزنن؟

لادن خانوم:

ـ اجازه ي ما هم دست شماست.

ماماني:

ـ پاشين برين حرفاتون رو بزنين، برين تو حياط.

هر چهار تامون راه مي افتيم سمت در خروجي. برام جالبه، اصلا فکرش رو هم نمي کردم امروز اين جوري بشه من رو براي سينا خواستگاري کنن و ساحل رو براي فربد.

به پله ها مي رسيم. بدون اين که به فربد نگاه کنم، براي ساحل سر تکون مي دم. اونم استرس داره .
مي دونم مث منه. سر تکون دادنم يه جورايي براي همدرديه.

فربد رو به سينا مي گه:

ـ ما مي ريم اين طرف حرفامون رو بزنيم.

سينا سرش رو تکون مي ده و بعد از پايين رفتن از پله ها، مي ره سمت چپ حياط. منم بدون هيچ حرفي دنبالش مي رم.

آروم مي رم سمت تابي که وسط درختاست و روش مي شينم. دستم رو به زنجيرش آويزون مي کنم و سرم رو مي ذارم رو دستم و آروم چشمام رو مي بندم. بعد از چند ثانيه، احساس مي کنم تاب داره حرکت مي کنه. چشمام رو باز مي کنم. سينا پشتم وايستاده و داره هلم مي ده.

سينا:

ـ چه حسي داري باران؟ فکرش رو مي کردي امروز و انقدر ناگهاني و بي برنامه ازت خواستگاري کنن؟

با صدايي آروم مي گم:

ـ نه!

بعد از مدتي مي گه:

ـ تو حرفي نداري؟ ما نيومديم اين جا تا سکوت کنيم، حرفات رو بزن.

تاب رو با پام نگه مي دارم و ازش پياده مي شم. مي يام پايين و رو به روش مي ايستم و مي گم:

ـ من من نمي خوام کسي از رابطه ي قبلي ما با خبر بشه. من طبق يه شرايطي و براي زندگيم مجبور شدم به تو ….

سکوت مي کنم، برام سخته بگم.

خودش مي گه:

ـ به من محرم بشي، آره؟

ـ آره .

ـ نگران نباش خانومم. موضوع بين همينايي که مي دونن، مي مونه.

ـ ساحل مي دونه ولي بقيه ….

ـ نگران نباش، نمي ذاريم بفهمن.

سرم رو مي اندازم پايين و صداش مي کنم:

ـ سينا؟

سرش رو مي ياره پايين و رو به روي صورتم قرارش مي ده. با يه لبخند شيطون بهم نگاه مي کنه و مي گه:

ـ جون سينا؟

نفساي گرمش به صورتم مي خوره. مور مور مي شم.

يهو ياد اون قسمت از خاطراتم مي افتم که سر سينا جان و باران جان با هم بحث کرديم. اون کسي که بحث مي کرد، من نبودم. سينا و باران بحث مي کردن. چرا که هيچي يادم نيست .

لبخندي کنج لبم مي شينه. خجالت مي کشم ولي با جسارت بهش خيره مي شم.

ـ من مي خوام بعد از برگشتن حافظه مون ازدواج کنيم.

جدي مي شه و با صدايي گرفته مي گه:

ـ چي داري مي گي باران؟ شايد حافظه ي تو تا ده سال ديگه هم بر نگشت، اون وقت تکليف ما چيه؟

ـ زوجي مي شيم که بعد از ده سال به هم مي رسن، بدم نيستا.

سرش رو مي کشه عقب. کلافه به موهاي خوشگلش چنگ مي زنه و به درختي که نزديکمون تکيه مي ده و مي گه:

ـ شوخي ندارم باران، تو مي دوني چي از من مي خواي؟ من براي يه لحظه داشتنت دارم بال بال مي زنم. اون جوري خيالم راحت نيست و نمي تونم يه شب با آرامش سرم رو روي بالش بذارم. بفهم داري چي از من مي خواي.

با خجالت مي گم:

ـ من، من نمي تونم قبل از به دست آوردن حافظه ام، باهات باشم سينا. مي فهمي؟ من مي خوام با ياد آوري تمام خاطرات گذشته ….

حرفم رو قطع مي کنه و مي گه:

ـ باران؟

سرم رو بلند مي کنم و مي گم:

ـ بله؟

تو همون حالتي که تکيه اش به درخته، دستاش رو مشت مي کنه و مي ذاره رو تنه درخت و مي گه:

ـ من و تو، چه جوري بگم؟

بعد از کمي مکث و نگاه کردن به زمين، سرش رو بلند مي کنه و مي گه:

ـ بين من و تو ….

ـ چرا انقدر من من مي کني سينا، حرفت رو بگو ديگه.

با درموندگي مي گه:

ـ آخه مي ترسم ناراحت بشي.

چشمام رو ريز مي کنم و مي گم:

ـ مگه چي مي خواي بگي؟

ـ درباره ي خودمونه.

ـ خب بگو ديگه.

نفسش رو مي ده بيرون و خيلي تند مي گه:

ـ بين من و تو رابطه اي بوده؟ منظورم خارج از دوستي و ….

حرفش رو قطع مي کنه و دست مشت شده اش رو مي کوبه به تنه ي درخت. سرم خود به خود مي ره تو يقه ي لباسم! آخه مرد حسابي، اينم سوال که مي پرسي؟

ـ باران؟ ناراحت شدي؟ ببخشيد ولي من نمي تونستم جور ديگه اي سوالم رو بپرسم. ببخ ….

حرفش رو قطع مي کنم و مي گم:

ـ نه نه، تو بايد بدوني. من مي فهمم چي مي گي. نيازي به عذرخواهي نيست. در جواب سوالت هم بايد بگم، نه!

نفسم رو مي دم بيرون و آروم سرم رو مي يارم بالا.

نفسش رو مي ده بيرون و مي گه:

ـ حداقل يه فکري به حال من بکن. من نمي تونم همين جوري دست رو دست بذارم و بشينم تا يکي از راه برسه و بياد خواستگاريت.

ـ نمي شه، هيچ راهي نيست .

سرش رو مي ياره بالا و مي گه:

ـ چرا يه راه هست.

کمي فکر مي کنم. من اگه نخوام با سينا عقد کنم و…. نه اين که همون راه قبليه!

مي فهمم چي مي خواد بگه. دستم رو مي يارم بالا و با صدايي محکم مي گم:

ـ نه، حرفشم نزن. به هيچ عنوان.

عين يه بادکنک سوراخ، بادش خالي مي شه و مي گه:

ـ آخه چرا نه؟ تو که چند ماه با من بودي و هيچي….

ـ سينا، خواهش مي کنم نه، همين که گفتم!

ـ پس حداقل عقد کنيم. عروسي رو بذاريم براي وقتي که حافظه مون برگشت .

ـ آخه؟

ـ آخه نداره، يکم فکر کن. اصلا حرفت منطقي نيست. براي عروسي قبول دارم ولي براي عقد، نه. من بهت قول مي دم دست از پا خطا نکنم. همين که بدونم براي مني، خانوم مني، باران خودمي، برام بسه. به خدا برام بسه باران. همين که بدونم مي تونم آرومت کنم، مي تونم دستت رو بگيرم و آرامش رو بهت منتقل کنم، برام بسه. بسمه باران. قبول کن. به شرفم قسم مي خورم که هيچ اتفاقي بينمون نمي افته. تا تو نخواي، من هيچ کاري نمي کنم. هيچي باران.

تو چشمام خيره مي شه و آروم مي گه:

ـ قبول مي کني؟ آره باران؟ قبول کن. من به شرفم قسم خوردم. مطمئن باش ….

حرفش رو قطع مي کنم و مي گم:

ـ من باهات چند ماه زندگي کردم سينا، مي شناسمت. طبق نوشته هام و آشنايي اين مدتم، آدمي هستي که مي شه بهت اعتماد کرد.

با خوشحالي مي گه:

ـ پس قبول؟

سرم رو مي يارم بالا. چيني به چونه ام مي دم و با حالتي بچگونه سرم رو براش تکون مي دم. دستم رو مي گيره تو دستش و مي کشدم سمت خودش.

با خشونت خاصي بغلم مي کنه و سرم رو فشار مي ده به سينه اش.

کنار گوشم و با صدايي لرزون زمزمه مي کنه:

ـ ممنون، ممنونم عزيزم. ممنونم خانومم. ممنون که براي دومين بار بهم اعتماد کردي. نمي دوني چه قدر خوشحالم باران؟ نمي دوني از اين که قرار مال من بشي، خانوم من بشي، چه قدر خوشحالم؟

از حرکتش شوکه شدم. توقع نداشتم اين جوري بغلم کنه.

سرش رو خم مي کنه رو صورتم و آروم گونه ام مي بوسه. فشار خفيفي به کمرم وارد مي کنه و خودش رو مي کشه عقب. دستم تو دستشه. گونه ام از گرماي بوسه اش مي سوزه. لذت بخش بود برام. دلم داره از شدن هيجان آتيش مي گيره.

سرم رو مي اندازم پايين. در حالي که دستم رو نوازش مي کنه، مي گه:

ـ نتونستم خودم رو کنترل کنم. بهترين لحظه ي زندگيم بود باران. بايد خوشحاليش رو با تو شريک مي شدم.

قبل از اين که جواب بدم، صداي فربد رو از پشت سرم مي شنوم:

ـ عروس و داماد قديمي به چه نتيجه اي رسيدن؟

سينا دستم رو محکم تر مي گيره و مي گه:

ـ به نتيجه اي که بايد مي رسيديم، شما چي؟

فربد:

ـ ما هم به نتيجه اي که بايد مي رسيديم.

سرم رو بلند مي کنيم و بهشون نگاه مي کنم. لپاي ساحل گل انداخته و يه لبخند مليح رو لباشه .
دستاشون تو دست هم ديگه اس و هر دو لبخند به لب دارن. نگام به چونه ي فربد مي افته. اي نميري فربد. تو مراسم خواستگاري هم دست از اين کارا بر نمي داره. کنار لبش رژيه. بايد برم جلو و پاکش کنم، وگرنه آبروريزي مي شه. دستم رو از تو دست سينا در مي يارم و مي رم جلوي ساحل و فربد مي ايستم. فکر کنم سينا به اين لک رژ دقت نکرده. شايدم ديده و به روي خودش نياورده.

من و سينا چه قدر مثبت بوديم. خبر از اون ور باغ نداشتيم. اگه مي دونستم اون ور چه خبره، بار و بنديلم رو جمع مي کردم و اينا رو ديد مي زدم!

دستم رو مي برم سمت چونه ي فربد و بدون اين که تو چشماش نگاه کنم، آروم مي گم:

ـ حواست رو جمع کن رنگي نشي.

دستم رو مي کشم رو لک رژ. ساحل سرخ تر مي شه و سرش رو مي اندازه پايين.

آروم مي خندم و مي گم:

ـ اون موقع بايد خجالت مي کشيدي، نه الان. شانس آوردين من ديدم وگرنه آبرومون مي رفت .

دستم رو مي اندازم پايين و بر مي گردم برم سمت سينا، که فربد مچ دستم رو مي گيره و نگهم مي داره. آروم مي کشدم عقب. يه قدم مي ياد جلو و تو گوشم مي گه:

ـ ولوله ي من از دستم دلخوره؟

و نگام رو مي چرخونم بين درختا و سعي مي کنم دستم رو از دستش خارج کنم که محکم تر نگهم مي داره و از پشت بغلم مي کنه.

ـ ولوله؟ ناراحتي؟ ببخشيد. به خدا اختيارم دست خودم نبود. بذار راحت باشم باران. من طاقت ناراحتيت رو ندارم. نذار اين روز برام خراب بشه. تو که مي دوني چه قدر برام عزيزي. به خدا حالم خوب نبود.

دستاش رو از دور کمرم باز مي کنم و مي گم:

ـ نيازي به بخشش من نيست. بايد دلم صاف بشه، همين. تو کاري نکردي که من بخوام بخشمت .
اگه به بخششه که همون ديشب بخشيدمت. ولي دلم صاف نيست. شايد من لوس شدم. شايد چون تا حالا اين رفتار رو ازت نديده بودم، واکنشم اينه. نمي دونم، ولي نياز به زمان دارم. بايد با خودم کنار بيام. شايد چيز مهمي نباشه. ولي اون قدر هست که من رو به هم بريزه.

در حالي که پشتم بهشه، مي رم سمت سينا و با هم هم قدم مي شيم.

سينا:

ـ چي مي گفت؟

ـ هيچي، راجع به ديشب حرف مي زد.

ـ بخشيديش؟

ـ بحث بخشش نيست. فربد نبايد ديشب اون جوري من رو سکه يه پول مي کرد.

ـ اوه اوه، خدا به داد من برسه.

ـ اگه تو هم مث فربد، بي دليل سرم داد بزني، واکنشي از اين بدتر در انتظارته.

سينا با شيطنت مي گه:

ـ ما چه قدر مثبتيما، آبجي بنده و دايي شما، حسابي از خجالت هم در اومدن و اون وقت من و تو ….

پس ديده بوده.

ـ بسه سينا،اونا با ما فرق دارن.

در سالن رو باز مي کنم. اول من و سينا مي ريم تو و پشت سرمون، ساحل و فربد مي يان داخل. همه دارن با هم حرف مي زنن و با ديدن ما، حرفاشون رو قطع مي کنن .

بهار خانوم نگاهي به ما مي اندازه و با خوشحالي مي گه:

ـ چي شد؟ شيريني بخوريم دخترا؟

من و ساحل يه نگاه به هم مي اندازيم و نگاه هر دومون مي ره سمت جفتمون.

سينا لبخند آرومي بهم مي زنه، رو به جمع مي گم:

ـ نظر خانواده ام شرطه .

ماماني:

ـ من با بهادر و بهنام حرف زدم. خيلي خوشحال شدن، موافقن.

سرم رو مي اندازم پايين.

بهار خانوم:

ـ بله باران جون؟ شيريني بخوريم؟

سرم رو مي يارم بالا و آروم مي گم:

ـ هرچي شما بگين عمه.

بهار خانوم لبخند خوشگلي مي زنه و آروم مي گه:

ـ عمه به قربونت.

همه دست مي زنن و صداي لي لي عمه بهار سکوت رو مي شکنه. بعد از جواب گرفتن از ما، ماماني رو به ساحل مي گه:

ـ چي شد عروس خانوم؟ شيريني شما رو بخوريم؟

ساحل سرش رو مي اندازه پايين و سکوت مي کنه. گونه هاش گل مي اندازه و بازم انگشتاش با هم بازي مي کنن.

ساحل:

ـ هر چي، هر چي خانواده ام بگن .

عمه بهار و سيما شروع مي کنن به دست زدن و لي لي کردن و همه شروع مي کنن به دست زدن.

هر چهار تامون، آروم مي شينيم رو مبل.

لادن خانوم رو به ما دو تا مي گه:

ـ پاشين ببينم، چرا نشستين؟ پاشين شيريني پخش کنين که اين شيريني خوردن داره.

آروم از جامون بلند مي شيم.

عمه بهار:

ـ اول باران و بعد ساحل.

مي خوام مخالفت کنم که عمه مي گه:

ـ مي خوايم شيريني رو از دست عروس بخوريم. اما و اگرم نداريم خوشگل خانوم .

آروم مي رم سمت ميز. شيريني نداريم. قرار نبود خواستگاري اتفاق بيفته. نه گلي رو ميز هست و نه شيريني. ظرف شکلات رو بر مي دارم و مي گيرم دستم. شکلاتا رو بين جمع پخش مي کنم. بعد از من، نوبت ساحل مي رسه. تا حالا نديده بودم خواستگاري اين جوري برگزار بشه. بدون گل و شيريني و بدون دوماد کت و شلواري!

ماماني رو به جمع مي گه:

ـ شما خيلي خسته اين، بهتره برين استراحت کنين. بقيه ي حرفا باشه براي بعد.

***

دانلود_رمان_ملکه_عشق
رمان_ملکه_عشق
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *