رمان نوازش خیالیصفحه اصلی

رمان نوازش خیالی 47

Rate this post

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

ناچارا فرمون رو به سمت خونه ی خودش هدایت میکنه و علارغم میلش میخواد تا قبل از رفتن پیش ترمه دوش بگیره و لباس هاشو عوض کنه. 

 **

ترمه: 

سرفه ای میکنم ، خشک و دردآور ! 

دکتر مسکنی به سرمم تزریق میکنه ومیگه : تا یه مدت باید تحمل کنی .

ماسک پایین رفته امو روی دهانم میذاره و میگه : 

-برای راحتی خودتم که شده برای تنفس از این کمک بگیر ! 

سری تکون میدم ، میخوام بپرسم کیان کجاست ؟ اما قفسه ی سینم انقدر خشکه که هیچ حرفی از دهنم بیرون نمیاد .

انگار دکتر حرفمو از چشم هام میخونه که میگه : 

-شوهرت بیرون منتظره ، نبودی ببینی وقتی گفتم به هوش اومدی حس کردم دنیا رو به یه نفر دادم. 

الان که اومدی بخش ،  ملاقاتتون زیاد مشکلی نداره اما گوششو می پیچونم که زیاد خسته ات نکنه ! 

سری به آرومی تکون میدم ، دکتر از اتاق بیرون میره ؛ 

چشمم به در دوخته شده ، هر دم و بازدمم با یه درد عجیب همراهه ، با این وجود ، انتظاری که برای دیدن کیان میکشم سخت تره. 

بالاخره در باز میشه ، بالاخره قامت مردونه ی کیان نمایان میشه ؛  بالاخره چشم های بی قرارش بهم دوخته میشه . 

دستم و بالا میبرم و به سمتش دراز میکنم ، به خودش میاد و با قدم های بلند نزدیکم میشه .

من تنگی نفس دارم اما انگار کیان هم توی نفس کشیدن دچار مشکل شده که سینه ی مردونش این چنین بالا و پایین میره .

روی صندلی کنارم میشنه و تا حد ممکن نزدیکم میشه ؛ دوباره لمس دست های گرمش قلبم و به طپش میندازه .

گونه ام و نوازش میکنه ، با بی قراری … 

خم میشه و کنار شقیقه امو عمیق میبوسه .

سرش و بلند نمیکنه ، پیشونیشو به شقیقه ام میچسبونه و کنار گوشم نجوا میکنه : 

-خیلی دوستت دارم… 

تمام درد هام با همین دو کلمه از یادم میره ، این وسط قلب ویرون شدمه که خودنمایی میکنه .

دوباره صداش بلند میشه ، این بار بی قرار تر و دلتنگ تر از بار قبل… 

کیان : دلم تنگته ترمه … دلم خیلی تنگه ؛ حتی اگه روز ها و ماه ها بشینم و عطرتو نفس بکشم باز برام کمه. 

صدای نفس های عمیق و کشدارش ، بدجور روم تاثیر میذاره . 

دستم و بالا میبرم و ماسک تنفسی رو از روی دهنم بر میدارم .

کیان سرشو بلند میکنه ، با شیفتگی به چشم هام نگاه میکنه ؛ سرفه ی خشکی میکنم و به سختی میگم : 

-من…خ..خیلی..خوشبختم…ک..که …تورو    ..دارم. 

جمله امو با این صدای خش دار درک میکنه و شیرینی حرفم و با جون و دل میپذیره .

با هر دو دستش صورتمو قاب میگیره .

سرش رو خم میکنه و پیشونیشو به پیشونیم میچسبونه .

بوسه ی عمیقی به گونه ام میزنه و زمزمه میکنه : 

-من خوشبختم که تو رو دارم ، دوباره و سه باره خدا تو بهم بخشید .

ترمه همه ی زندگیم شدی ، روح و روانم و جوری به بازی گرفتی که توی این سه روز بیهوشیت من یه آدم روان پریش بودم. 

لبخندی میزنم ؛ این بار با لب هایی که حکم آتیش رو دارن ، چونمو مستفیض میکنه .

عمیق میبوسه ، توی حال خودش نیست .

نفس کم آوردم اما تحمل میکنم ، کیان با نفس های سوزنده اش ، دم و بازدم رو برام آسون تر میکنه .

لب هاش روی صورتم به حرکت در میان ، چشم هام بسته میشن، درونم مثل کوره ی آتیشه اما مثل مرده یخ زده ام ؛

خودمم از این تضاد ناراضی ام… 

بدجوری کلافه ام کرده ، اما تضاد قشنگی شده ، به قول کیان آب و آتیش … 

لب هایی که  حکم آتیش دارن ، روی صورت یخ زده ام به حرکت در میان و در نهایت ، گوشه ی لبم هدف قرار داده میشه .

لای پلک هامو باز میکنم ، چشم های کیان بسته است ؛ چنان اخمی روی صورتشه که برام باور نکردنیه .

انگار میخواد این لحظه رو توی ذهنش ثبت کنه. 

دوباره سینه ام خس خس میکنه و دوباره نفس کم میارم سرم و تکون میدم که لب های کیان از روی لب هام برداشته

میشه .

انگار میفهمه حالم بده ، نگران میشه و با نگرانی میپرسه : 

-حالت خوبه ؟ 

چند سرفه ی خشک و پی در پی میکنم و به سختی سر تکون میدم .

کمکم میکنه تا بخوابم و ماسک رو ، روی صورتم میذاره ؛ 

با ندامت میگه : ببخشید ، فراموش کردم کجام ، فقط وجود تو رو حس کردم ! 

خنده ام میگیره اما توان خندیدن ندارم ، دوست دارم بپرسم از سهیل چه خبر ، یعنی بیشتر دوست دارم خودش توضیح بده اما هیچی نمیگه . 

در سکوت فقط خیره به چشم هامه ؛ 

با پشت دست به آرومی گونمو نوازش میکنه و زمزمه وار میگه :

-میدونستی امروز ، شروع زندگیه دوبارمونه ؟

دیگه سر راهمون سنگ ریزه هم نیست چه برسه به مانع … 

توی این سه روز ، با این که تمام فکر و ذکرم تو بودی اما خیلی کار ها کردم. 

برای شناسنامه جدیدت اقدام کردم ، سهیل توی بازداشتگاهه اما به زودی وقت دادگاه داره …

بدترین مجازاتو براش در نظر میگیرن ، تقاص کاری که با تو کردو پس میده .

از همه مهم تر … 

سکوت میکنه ، خیره به چشم های نا باورم ادامه میده : 

-از همه مهم تر مامانم برای دیدن عروسش لحظه شماری میکنه 

گوش هام به چیزی که میشنون باور ندارن ؛ 

انگار ناباوریمو درک میکنه ، از جا بلند میشه و به سمت در میره، در اتاقو باز میکنه و با لبی خندون میگه : 

-بفرمایید … 

طولی نمیکشه که مامانم و تیام ، مستانه و در آخر مادر کیان وارد اتاق میشن .

اشک توی چشم هام جمع میشه ، باورم نمیشه چشم باز کنم و این همه خوشی رو از نزدیک لمس کنم . 

مادرم به سمتم میاد ، با گریه گونمو میبوسه و ناله میکنه ؛ درکی از حرف هاش ندارم ، رد نگاهم روی مادر کیانه …

باورم نمیشه توپ پرش این طوری خالی شده باشه و الان روبه روم ایستاده باشه. 

مادرم که ازم فاصله میگیره ، به سمتم میاد .

بالای سرم می ایسته ، دستم رو توی دستش میگیره و با لحن مهربونی که حسرتشو میخوردم میگه : 

-به خانواده ی کوچیک ما خوش اومدی .

میون گریه میخندم ، ماسک رو از روی صورتم برمیدارم و بعد از چند سرفه ی کوتاه به سختی میگم : 

-من … نمیدونم .. چ..چی بگم …م..ممنونم. 

زهرا: من ممنونم ، ممنونم که خودتو به کیانم بخشیدی .

ممنونم که لبخند رو به لبش آوردی ؛  ممنونم که به زندگی پسرم پا گذاشتی .

اشک هام از سر شوق روی گونه هام میریزن ؛ نیم نگاهی به مادرم که شرمنده به من زمین نگاه میکنه میندازم و خطاب به مادر کیان میگم : 

-ز..زهرا خانم …ش..شما..منو ب…بخشیدین؟ 

زهرا: دیگه به من بگو مامان ! تو که بیهوش بودی کیان اومد ، حرف هایی زد که من از خودم بیزار شدم ، تمام این پنج سال که تو نبودی من عذاب کشیدن پسرمو دیدم و باز با خودخواهی تمام خواستم از تو دورش کنم ؛ در حالی که پسرم کنار تو خوشبخته ، پیش تو خوشحاله … 

من تنها آرزوم خوشحالیه پسرمه و الان با تمام وجود میخوام که تورو کنار پسرم ببینم .

میخندم ، پی در پی … با اشک… 

مستانه به سمتم میاد و کمکم میکنه بشینم ، کیان هم کنارم روی تخت میشینه .

تیام با شادی میگه : 

-ان شاءالله دومادی ما … 

از لحنش خندم میگیرم ، مامانم با تعجب برمیگرده و خطاب به تیام میگه : 

-مگه تو یه الف بچه هم زن و زندگی حالیته ؟ 

تیام بادی به غبغب میندازه و میگه : 

-بله که حالیمه ، مثلا برای امتحان همین مستانه خانومو عقد میکنم اون وقت همتون می بینید من چند مرده حلاجم

صدای شلیک خنده ، فضای اتاق رو پر میکنه ، مستانه با عصبانیت ، جعبه ی دستمال کاغذی رو به سمت تیام پرت میکنه و میگه : 

-همینم مونده تو یه الف بچه ترشیدگیمو به روم بیاری .

با حرف مستانه دوباره همه میخندن ؛ کیان دست میندازه دور گردنم و کنار گوشم با صدای بم و مردونش  میگه : 

-همه ی این حرف ها منو خوشحال نمیکنه ، من فقط یه خلوت دو نفره میخوام ، میشه فرار کنیم ؟ 

خجالت زده ، سرم و کنار میکشم تیام با خوشمزگی میگه : 

-مستانه بیا این جا ببینم یه کم دم گوشت زمزمه ی عاشقانه بکنم فکر نکنن ما بلد نیستیم ، بیا خانومم … بیا خوشگلم.. 

مستانه این بار کفششو از پاش در میاره و به سمت تیام نشونه میگیره که اونم جا خالی میده ، از فرط خنده نفسم بالا نمیاد .

دوباره ماسک رو روی صورتم میذارم ، باز تیام با جدیت مسخره ای رو به کیان میگه : 

-آقا کیان میخوام باهات مردونه حرف بزنم من خواهرم و از سر راه نیاوردم ؛ باید براش بهترین عروسیه توی دنیارو بگیری .

اگه قبوله که بسم الله اگه قبول نیست بگو تا من تکلیفمو باهات مشخص کنم. 

کیان: هر چند ما عروسیمونو گرفتیم اما اگه ترمه بخواد بهترین عروسی رو براش میگیرم .

تیام نچی میکنه و میگه : 

-بیخیال ، تو عروسی میگیری ، زن منم چشم نداره ، مجبورم میکنه من بزنم رو دست شما … منم که یه حقوق بخور نمیر بیشتر ندارم. 

میخندم و ماسک رو از روی صورتم بر میدارم ، خطاب به مامانم و مادر کیان میگم : 

-اگه شما موافق باشید عروسی کنسل بشه ، به جاش یه جشن خودمونی بین خودمون بگیریم .

مادر کیان لبخندی میزنه و میگه : 

-مهم تویی و کیان ، به نظر منم زودتر برید سر خونه زندگیتون خیلی بهتره. 

به مامانم نگاه میکنم ، سری به نشونه ی تایید تکون میده و با اطمینان میگه :

-منم موافقم… 

نگاهم و به کیان میدوزم که با عشق بهم خیره میشه ، دماغمو میکشه و میگه : 

-من که از خدامه زودتر با خانومم برم زیر یک سقف … 

مستانه با شادی میگه : 

-پس مبارکه … 

همه شروع به دست زدن میکنن و تیام هم بدون مراعات سوت میزنه .

همون لحظه پرستاری با توپ پر وارد میشه و میگه : 

-این جا چه خبره ؟ 

تیام و مستانه به طرز عجیبی مظلوم میشن . 

پرستار تشرگونه میگه : 

-این جا بیمارستانه ، چرا انقدر بی ملاحظه این ؟ 

تیام با خنده میگه : 

-حاجی دل مریضاتون پوکید ، بگو همشون بیان اینجا عروسی داریم .

پرستار : بیمارستان که جای عروسی گرفتن نیست .

دیگه صدایی ازتون نشنوم. 

تیام برو بابایی نثارش میکنه که پرستار هم با چشم غره رفتن جوابش رو میده . 

کیان میخنده و میگه : 

-خوردی ؟ حالا ساکت باش سر زنم رفت.  

تیام : زنم زنم نکن با زنم زخمیت میکنم ، مستانه بیا … 

این بار مستانه هم میخنده ، کیان جدی میشه و میگه : 

-خارج از شوخی ، منم با حرف ترمه موافقم ، بیشتر از این کشش ندیم .

من که خونه دارم ، وسیله هم داره نیازی به جهیزیه نیست ، ترمه هم که محرممه ؛ به امید خدا از بیمارستان که مرخص شد میریم سر خونه زندگیمون .

تیام : اوهوک ، بیا تو دم در بده ، شیر بها چی ؟ 

کیان: اونو که به مادر عروس میدن .

تیام : تو متفاوت باش به برادر عروس بده . 

میخندم ، به این جو شادی که بعد از مدت ها لبخند رو به لبم آوردن ، به این خوشبختی که باورم نمیشه متعلق به منه … 

آره میخندم ، با وجود دردی که دارم میخندم ، خندیدن کنار کسایی که دوستشون داری به همه چیز می ارزه … 

مخصوصا اگه تمام احساس بد از دلت بیرون رفته باشه ؛ مخصوصا اگه احساس خوشبختی کنی ، اون وقته که خندیدن برات لذت بخشه حتی توی تخت بیمارستان

چند تقه به در میخوره و در اتاق توسط  دکترم باز میشه ؛ با دیدن جمعیت توی اتاق ابرویی بالا میندازه و میگه : من فقط به همسرش گفتم میتونه بیاد زنشو ببینه ، اونم چون خیلی نگران بود.

ماشالله انقدر دور مریضو شلوغ کردین که …. 

تیام میپره وسط حرفش و با لحن مسخره ای میگه : 

-آقای دکتر اونی که رو تخته بیمارستانه از منو شما سالم تره ؛ منتها داره گربه رو که شاه داماد باشه دم حجله میکشه .

کیان با عصبانیت ساختگی میگه : 

-منظورت از گربه منم ؟ 

تیام: پس فکر کردی گربه ی روی دیوارو میگم ؟

کیان : باشه .. بالاخره ما فامیلیم چشممون به چشم هم میوفته .

تیام : بیوفته هم من روتو کم میکنم .

صدای خنده ی دکتر بلند میشه ، با خنده رو به جمع میگه : 

-با این که جمع شادی هستین اما متاسفانه فقط یک نفر میتونه کنار بیمار بمونه ؛ بقیه باید برن. 

این بار مستانه با اعتراض میگه : 

-نمیشه نریم ؟ یه گوشه بشینیم ؟ 

دکتر : نه برای بیمار خوب نیست .

تیام رو به مستانه با جدیت بامزه ای  میگه : 

-عیال چونه نزن بریم خونه که خیلی کار داریم .

مستانه خصمانه به تیام نگاه می کنه ؛ مادرم خم میشه و پیشونیمو عمیق میبوسه .

دلم میگیره و میپرسم : کجا میمونین ؟ الان که سهیل افتاده زندان عمو مرتضی زیاد دلش به موندن شما توی خونش رضا نیست ! 

مامان : نگران نباش ؛ عمو مرتضی چیزی نگفت اما ما از اون خونه اومدیم بیرون الانم یه خونه گرفتیم که اون جا زندگی کنیم

خیالم تا حدودی راحت میشه ؛ مامان بار دیگه پیشونیمو میبوسه و بعد از خداحافظی کردن با کیان و مادرش از اتاق بیرون میره .

به همین ترتیب ، مستانه و تیام و در آخر مادر کیان از اتاق بیرون میرن ؛

 دکتر هم بعد از معاینه و کلی سفارش به کیان از اتاق بیرون میره ، دوباره من میمونم و کیان … 

دوباره من میمونم و یک جفت چشم قهوه ای که با شیفتگی به من خیره شدن. 

خجالت زده نگاهم و ازش میگیرم و با صدایی که به خاطر ماسک روی صورتم خفه به نظر میرسه میگم : 

-یعنی کیان ترمه اشو حتی توی تخت بیمارستان دوست داره؟ کیان : ترمه اگه یه روز خواستی داستانمونو بنویسی ؛ 

بنویس کیان تمام دنیاش توی چشم های ترمه اش خلاصه میشه ، بنویس کیان هر نفسی که میکشه وصله به نفس های ترمه ؛ 

بنویس کیان ، ترمه اشو در هر حالتی زیباترین میبینه حتی توی تخت بیمارستان … 

بنویس کیان بدون ترمه فرقی با یک مرده ی متحرک نداره. 

ماسک رو از روی صورتم برمیدارم ؛ 

اشک تو چشم هام جمع میشه ، از این همه احساسی که خالصانه داره نثارم میکنه ؛ 

از این چشم هایی که با عشق بهم خیره شدن ، از این تن صدای مردونه ای که صداقت درش بیداد میکنه .

همه و همه دست به دست هم دادن تا احساساتم به غلیان بیوفته و نم اشک توی چشم هام پیدا بشه. 

کیان : اینو جا انداختم که یه کیان همیشه با دیدن چشم های بارونی ترمه اش حس مرگ بهش دست میده .

با اعتراض میگم : 

-عه کیان ؟ 

کیان : میدونی دلم لک زده بود برای کیان گفتنت ؟ 

دوباره با اعتراض میگم: 

– کیان …خوب خجالت میکشم .

لبخند محوی میزنه و با لذت نگاهم میکنه ؛ دست میکنه توی جیبش و یه جعبه ی کوچیک و شیک بیرون میاره ؛  با کنجکاوی بهش خیره میشم .

در جعبه ی قرمز رنگ رو باز میکنه ، برق حلقه ی تک نگین چشم هامو میزنه ؛ کیان سری به طرفین تکون میده و میگه : 

-هرچند مکان و زمان مناسب نیست اما خواستم داستانمون متفاوت باشه. 

میخندم ، از ته دل … 

انگشتر رو از توی جعبه بیرون میاره و دستم و توی دست مردونش میگیره ؛  سرشو پایین میاره و چندین و چند بار پشت دستم و میبوسه ؛ 

تمام تنم آتیش میگیره ، بوسه های داغ و پی در پی اش حال خرابمو خراب تر میکنه .

با یه نفس عمیق ، به بوسه های پی در پی اش خاتمه میده ؛ 

حلقه ی تک نگین رو توی انگشتم میکنه و با تمام عشق و احساسی که یک مرد میتونه به همسرش بده میگه : 

-این حلقه یعنی تو تا آخر عمرت متعلق به کیانی ، مال کیانی ؛ همه چیز کیانی … 

بی قرار بهش نگاه میکنم ، تمام وجودم خواهان کیان میشه ، اون قدری که بی اراده زمزمه میکنم : 

-کی مرخصم میکنن ؟ 

انگار حالم و میفهمه ، درست مثل من باشیفتگی نگاهم میکنه و میگه: 

-فردا … 

سری تکون میدم و میگم : 

-کاش زودتر فردا برسه. 

کیان : چشم هاتو ببند ، دکتر بهت مسکن تزریق کرده تا راحت بخوابی…

مطیع کلامش ، پلک هامو روی هم میذارم ، گفت دکتر بهم مسکن تزریق کرده اما نمیدونست برای من مسکن واقعی حضور خودشه ؛ از این رو همراه اون سرم آرامش هم قطره قطره به خونم تزریق میشه و من غافل میشم از نگاه سنگینی که صورتم رو تجزیه و تحلیل میکنه .

کیان : هیشش حرفم عوض نمیشه .

با صدای نسبتا بلندی میگم : 

-کیان …دیوونم کردی ، بذار برم خونه ی مامانم ، خیلی بد شد تا بیمارستان اومد دوباره بدون من برگشت. 

با جدیت میگه : 

-مگه قرار بود با تو برگرده ؟ 

-آره ، خودم بهش گفتم باهاش میرم  .

کیان : اشتباه کردی عزیزمن ؛ فکر کردی میذارم ازم دور شی ؟ وقتی محرمیم و تازه عروسی هم نمیگیریم چه علتی داره تو بری خونه ی مامانت ؟ 

-آخه من الان آمادگی ندارم ، سر و وضعم و ببین .

نیم نگاهی بهم میندازه ، لبخند معناداری میزنه و میگه : 

-تو خونه ی خودمون آماده شو عزیزم .

منظورشو میفهمم ، حرصم میگیره ؛ 

دست به سینه میشینم و به خیابون نگاه میکنم . 

کیان : فکر کنم برسیم خونه یه تنبیه حسابی برام داری مگه نه ؟ 

لبخند مسخره ای میزنم و میگم : 

-آره دارم ، میرم تو اتاق و درو هم روی خودم میبندم ؛ هر چقدرم جلز و ولز کنی ترمه بی ترمه … 

کیان : نداشتیم … 

-حالا که داریم .

کیان: درو میشکونم .

-که چی بشه؟ 

کیان : که به تو برسم. 

-خیلی زورگو و خودخواهی .

کیان : تو هم خیلی لوس و حسودی .

– اگه نمیخوای برم خونه ی مامانم ؟ 

کیان : نه ، حتی اگه لوس یا حسودم باشی میخوامت.

-آخ کیان از دست تو… 

تک خنده ی مردونه ای میکنه و چیزی نمیگه ؛ 

دکتر دستور ترخیصمو داد و با این که گفت از استرس دور باش اما هنوز به خونه نرسیدم کیان انقدر حرصم داد که تنگی نفس گرفتم. 

حرف من حساب بود ، اون به ناحق حرف میزد ؛ 

به مادرم قول داده بودم که با اون میرم اما کیان پاشو توی یک کفش کرد و گفت الا و بلا باید با من بیای .

البته نمیتونم منکر حس خوبی بشم که ته دلم دارم ، از خدام بود پا توی خونه ای بذارم که متعلق به منو و کیانه .

اما حقیقتش این بود که میترسیدم ؛  آره میترسیدم …

نمیدونم چرا اما ته دلم استرس داشتم ، سرم و به شیشه میچسبونم و چشم هامو میبندم ، صدای شوخ طبع کیان بلند میشه : 

-نبینم جوجه ام غمگین باشه. 

لبخند محوم از دیدش پنهون میمونه ، دوباره میگه : 

-قهری ؟

سکوت میکنم ، قهر نبودم و دلم ناز  کردن میخواست ، آخ که حس خوبی بود دل بردن از کیان … 

دوستش داشتم و دلم دلبری کردن میخواست .

با سکوت …. غیر منطقی نیست ، گاهی با سکوت میشه دل برد و گاهی میشه دل کند … 

دست یخ زده ام گرم میشه ، از حس امنیتی که به سراغم میاد میفهمم دستم بین دسته مردونه ی کیان گرفته شده. 

با شصتش نوازش گرانه پشت دستم میکشه ، انگار میخواد جفتمون حضور همدیگه رو لمس کنیم .

سکوت میکنه و با فشار  دادن دستم تمام احساس خوبش رو منتقل میکنه .

سکوت کرده آره ، اما سکوتش حکم همون دل بردن رو داره ، نه دل کندن و من اون لحظه چقدر این سکوت رو دوست داشتم. 

مسیر طی میشه ، با این که ترافیک بود اما انگار ماشین روی ابرها حرکت کرد که انقدر گذر زمان از چشم افتاد. 

کیان ماشین رو توی پارکینگ آپارتمانش پارک میکنه ، لبخند تلخی میزنم ، آخرین بار از همین جا راهی کلانتری شده بودم. 

پیاده میشم ، چه خوب که همه ی این خاطرات بد تموم شد ، چه خوب که خزون زندگیم به بهار تبدیل شد. 

چه خوب که خوشبختی مثل بارون بهاری ذره ذره به سراغمون میاد .

چه خوب که من هم پای کیان دارم به سمت خونه ای میرم که قراره توش خاطره بسازیم .

کلید میندازه و درو باز میکنه ، به محض داخل شدنم صدای ترکیدن چیزی میاد و روشن شدن چراغ ها ، همزمان میشه با ریختن گل های قرمز روی سر من. 

با تعجب به صحنه ی روبه رو نگاه میکنم ، باورم نمیشه …

سوپرایز عروسی برای بار دوم ؛ 

همه اعم از مامانم و تیام و مستانه و مامان زهرا و حتی پریناز اون جا بودن و با خنده دست میزدن ؛ 

با شعف به سمت کیان بر میگردم ، با تعجب ساختگی انگار که داره ادای من و در میاره رو به جمع میگه : 

-عه ؟؟ دو دقیقه میخواستیم با عیالمون تنها باشیم .

صدای شلیک خنده بلند میشه ، میخندم و با مشت به بازوی کیان میکوبم ؛  با وجود نم اشکی که توی چشم هامه میگم : 

-خیلی بدجنسی ! 

کیان : کار خودم و راحت کردم ، سر و ته قضیه رو با یه مهمونی ساده هم آوردم که اگه هوس عروسی به سرت زد امروزو به یادت بیارم .

میخندم ، دوباره جمعمون جمع میشه و دوباره تیام حس خوشمزه بودنش گل میکنه .

ناگهانی صدای آهنگ و بلند میکنه و رو به مستانه تقریبا داد میزنه : 

-عیال بپر وسط تانگو برقصیم .

مستانه با حالت زاری میگه :

-خدایا من حاضرم نصف باقی مونده ی عمرمو همچنان توی دبه ترشی بمونم اما این و از جلوی من محو کنی .

تیام : فایده نداره ، گرفتار شدی .

میخندم ، مادر کیان به سمتم میاد ، انگار از خنده ای که روی لب های کیانه رضایت داره که برق شادی توی چشم هاش بیداد میکنه ؛ 

رو به رومون می ایسته و با لبخند میگه : 

-تبریک میگم  .

هم من و هم کیان دستش رو میبوسیم .

رو به من ، اشاره ای به اتاق خواب میکنه و میگه : 

-برات لباس گذاشتم ، یه چند تا دوست و آشنای دیگه هم قراره تا شب بیان ، برو با خیال راحت حاضر شو ! 

پریناز هم یه دستی توی آرایشگری داره ، میفرستم بیاد پیشت .

ذوق زده ، سر تکون میدم ؛ مامان زهرا خطاب به کیان ادامه میده : 

-تو هم همین طور ، لباساتو عوض کن که دیگه نمیشناسمت بس شلخته شدی .

کیان مثل پسر بچه های تخس پشت گردنش رو میخارونه. 

از اون جایی که دم دم های غروبه ، وقت تلف کردن بیشتر رو جایز نمیدونم و بعد از گفتن با اجازه ، به سمت اتاق خواب میرم .

رمان نوازش خیالی
دانلود-رمان-نوازش-خیالی

نوشته های مشابه

‫8 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن