صفحه اصلیملکه عشق

رمان ملکه عشق پارت 13

Rate this post

رمان ملکه عشق

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ملکه عشق از اینجا کلیک کنید

من و ساحل رو دو تا صندلي، کنار هم و تو يه اتاق نشستيم. با کمک آرايشگرا لباسامون رو مي پوشيم. سينا و فربد برامون نهار آوردن. مهلا و مارال هم بيرونن و تو قسمت عروس نيستن. کار ما تقريبا تموم شده و مي خوايم بريم بيرون.

آرايشگر من:

ـ چشمهات رو باز کن که تموم شد.

آروم چشمام رو باز مي کنم و به خودم خيره مي شم. واي چه خوشگل شدم. البته من خوشگل بودما ،خوشگل تر شدم! سايه ام تن بنفش داره. خودم خواستم غليظ کار نکنن. براي ساحل غليظ تر از من کار مي کنن. خواست خودشه.

موهام رو شينيون کرده و کميش رو شونه ام قرار داره. ابروهام رو تيغ زده و کشيده بالا حالت شيطوني بهش داده. تو ابروهام مداد کشيده. روي يکي از دندونام نگين گذاشته. چند تار طلايي
موهام رو ريخته رو صورتم. مژه هام بلندتر شده. رژ گونه ام رو طوري زده که گونه هام برجسته تر نشون مي ده.

به بدنم نگاه مي کنم، سرخيش رفته خدا رو شکر. نگام کشيده مي شه سمت ساحل.

آرايشگرش مي گه:

ـ واسه تو هم تموم شد، چشمات رو باز کن.

ساحل چشماش رو باز مي کنه و من فقط نگاش مي کنم. آرايش به خوبي رو صورتش نشسته و بهش مي ياد. کمي خودش رو نگاه مي کنه و بر مي گرده سمت من.

با هم زير لب زمزمه مي کنيم:

من:

ـ بيچاره فربد!

ساحل:

ـ بيچاره سينا!

من:

ـ خيلي ناز شدي.

ـ تو هم، من دوست دارم درسته قورتت بدم چه برسه به سينا!

از آرايشگرا تشکر مي کنيم و اونا هم از کار خودشون تعريف مي کنن. از اتاق عروسا مي يايم بيرون. همه نگامون مي کنن و صداي کف زدنشون مي ره هوا. نگاه مارال و مهلا بين من و ساحل در چرخشه. کارشون خيلي وقته تموم شده. به خاطر آرايشامون، کمي شبيه هم شديم.

مهلا مي ياد جلو و آروم مي گه:

ـ چه قدر ناز شدين شما دو تا!

نگام مي ره سمت ساعت، نزديک يکه.

نگاه مشتريا رو ماست و دارن ارزيابي مون مي کنن و درباره مون نظر مي دن.

با کمک مهلا و مارال، شنلامون رو تنمون مي کنيم. کلاه اش رو مي ذارم رو سرم و به خودم خيره مي شم. يه لبخند مي زنم و استرس جشن تمام وجودم رو مي گيره. مي ترسم مجلس خوب پيش نره.

صداي زنگ مي ياد و بعد از چند دقيقه مي گن داماد اومده دنبال ساحل خانوم.

ساحل از جاش بلند مي شه، رو به من مي گه:

ـ مي بينمت.

مارال و چند تا دختر ديگه که از فاميل هاي ساحل اينا هستن، باهاش مي رن پايين.

با ساحل خداحافظي مي کنم.

چند ثانيه بعد، صداي گوشيم رو مي شنوم، فربد.ه

ـ جانم فربد؟

ـ سلام عروس خانوم،خوبي؟

ـ قربونت، فربد سينا کجاست؟ چرا نيومد؟

ـ نگران نباش، مي ياد. گوشيشم دست منه. آقا جا گذاشته بودش تو گل فروشي. عاشقش کردي رفت. حواس نداره که. منم يادم رفت گوشيش رو بهش بدم. زنگ زدم بگم تا يه ربع ديگه مي رسه.
حالا شايد کمي اين ور و اون ور بشه. کار آرايشگاش کمي طول کشيد. از طرفي ماشين شما هم آماده نبود. چند تا گلش مونده بود. خلاصه خواستم بگم که به زودي مي ياد.

ـ مرسي فربد، کاري نداري شادوماد؟

ـ يه بوس رو لپت، الان ساحل حسودي مي کنه.

صداي جيغ ساحل مي ره بالا که مي گه:

ـ فـــربــد!

ـ جونم عزيزم؟ فعلا کاري نداري باران؟

مي خندم و مي گم:

ـ نه مي بينمت .

گوشي رو قطع مي کنم و حرفاي فربد رو براي مهلا مي گم .

ديگه نمي تونم خودم رو کنترل کنم. اهميتي به آرايشگرا و مشتريا نمي دم. دستام رو تو هم قفل مي کنم و شروع مي کنم به راه رفتن. نيم ساعت گذشته و خبري نيست. کم کم اشکم داره در مي ياد .
حالا نمي شد گوشيش رو جا نذاره؟ اََه، نکنه پشيمون شده؟ شايد سر کارم گذاشته تا کمي بخنده؟!
نه نمي شه، واي!

همه ي خانوما دلداريم مي دن. ديويد هم تو راه بود تا بياد دنبال مهلا.

با صداي زنگ در، سر جام مي ايستم و منتظر چشم به کسي که آيفون رو برداشته مي دوزم.

لبخندي مي زنه و مي گه:

ـ برو پايين عروس خانوم، شادوماد اومده.

نفسم رو مي دم بيرون و دستم رو مي ذارم رو قفسه ي سينه ام.

مهلا:

ـ بيا، اينم از سينا. تو برو پايين. من نمي يام. من نباشم بهتره. من يکي، دو دقيقه بعد از تو مي يام .
ديويد هم ديگه مي رسه. همين اطرافه. باربد هم همراهشه.

بهش لبخند مي زنم و مي گم:

ـ باشه پس من مي رم پايين و تو هم بعد از من بيا.

شنلم رو درست مي کنم و بنداش رو جلوي سينه ام گره مي زنم. با جوابگويي به تبريک ديگران، از سالن خارج مي شم. ساختمونش تقريبا قديمي و آسانسور نداره. دامن لباسم رو مي گيرم بالا، آروم از پله ها مي يام پايين.

به در ورودي مي رسم. نفس عميقي مي کشم. دستم رو مي برم سمت در. زنجيرش رو مي کشم و بازش مي کنم.

کسي نيست. کوچه ساکت ساکته و خالي از جمعيت. پرنده پر نمي زنه. با تعجب به رو به روم خيره مي شم. هيچ کس نيست. ترس به دلم راه پيدا مي کنه ولي قدم اول رو بر مي دارم و مي رم بيرون .
نمي تونم تو ساختمون وايستم و همين جوري کوچه رو نگاه کنم. بازم سيناست و شوخياش.

در با صداي نخراشيده اي بسته مي شه. مي ترسم. از جام مي پرم و دستم رو مي ذارم رو سينه ام .
دستي از پشت سرم مي ياد جلو و رو بينيم قرار مي گيره. بدنم شل و چشمام کم کم بسته مي شن و روي هم مي افتن.

***

ديگه عصبي شدم. از کي تا حالاست تو اين ترافيک مسخره ي تهرانم. جلوتر تصادف شده و همين باعث سنگين تر شدن ترافيک شده. بعضي از چراغا هم خدا رو شکر دو، سه دقيقه اين. گوشيم رو هم که جا گذاشتم و نمي تونم به باران خبر بدم ديرتر مي رسم. از طرفي هم نمي خوام وايستم و با تلفن عمومي زنگ بزنم. همه شون شلوغن. فرصت رو از دست مي ديم.

سر ظهره و بازم تو اين گرما هم شلوغه. من نمي دونم بعضي از اينايي که مي يان بيرون، دنبال چين؟ تفريح؟ خيابون گردي؟ خيلي از ماشينا رو ديدم هي دور خودشون مي چرخن. البته حقم دارن. بي کارن ديگه.

دستاي مشت شده ام رو مي کوبم رو فرمون و زير لب مي گم:

ـ سبز شو، سبز شو!

چشمم به ثانيه شمار چراغه، شش، پنج، چهار، سه، دو، يک.

صداي بوق هاي ممتد و کشدار از پشت سرم بلند مي شه. نمي دونم بوق زدنشون براي چيه؟ چراغ سبز شده و راننده ها به ترتيب مي رن ديگه. گازش رو مي گيرم و مي رم طرف آرايشگاه، تا عروس خانوم خوشگلم رو تحويل بگيرم.

نگام به دسته گلش مي افته که رو صندلي کنارمه. رز بنفش و سفيد کار شده، رنگ لباسش. لبخندي مي ياد رو لبم و با دستم گل هاي رز رو نوازش مي کنم.

هر کي از کنار ماشين رد مي شه، با کنجکاوي نگاهي به داخل ماشين مي اندازه و دنبال عروسم مي گرده.

دست چپم رو فرمونه و دست راستم، رو دنده. کمي دست چپم رو مي چرخونم به ساعتم نگاه مي کنم، يک و نيمه. سرم رو با کلافگي تکون مي دم. باران چه فکرايي که پيش خودش نکرده. از چند تا فرعي مي زنم و مي رم.

بالاخره مي رسم به آرايشگاه. يک و سي و پنج دقيقه. دستي به موهاي ژل زده ام مي کشم. کتم رو درست مي کنم و دسته گل رو بر مي دارم.

هم زمان با پياده شدن من، ماشين ديگه اي مي پيچه تو کوچه. با تعجب به ديويد و باربد نگاه مي کنم. باربد خم مي شه سمت ديويد و شروع مي کنه به بوق زدن .

بيب….بيب….يبيب….بيب….بيب.. ..بيب….يبيب….بيب….

آروم مي خندم. خيلي خوشحالم. جشن ماست. من و باران، فربد و ساحل. خيلي خوشحام که دارمش. خوشحام که مي تونم براش تکيه گاه باشم. دوست دارم بهم تکيه بده. دوست دارم اگه غم و غصه اي داره، شونه هام رو در اختيارش بذارم تا خودش رو تخليه کنه.

عينک آفتابيم رو از چشمم در مي يارم و با دستم رو چونه ام نگهش مي دارم.

ديويد با تعجب مي گه:

ـ پس عروس کو؟

باربد پياده مي شه و قبل از اين که من جواب بدم، صداي در آرايشگاه مي ياد. بر مي گردم سمت در و با قيافه ي متعجب مهلا رو به رو مي شم.

من:

ـ سلام، خوبي مهلا جان؟ بگو باران بياد پايين که تا الان هم خيلي دير کرديم؟

دل تو دلم نيست ببينمش. صبح که اون لباس رو پوشيده بود، داشتم تا مرز ديوونگي هم مي رفتم .
انقدر بهش ميومد که مث فرشته ها شده بود.

مهلا با چشم هايي گرد شده مي گه:

ـ چي داري مي گي سينا؟ الان وقت شوخي نيست .

جدي مي شم و مي گم:

ـ شما ها چي دارين مي گين؟ اومدم دنبال زنم ديگه .

مهلا با رنگي پريده و صدايي لرزون مي گه:

ـ اما، اما تو که پنج دقيقه پيش اومدي دنبالش و برديش .

مات مي ايستم سر جام. قدرت تکون خوردن ندارم. همه مون سکوت مي کنيم. دسته گل از دستم شل مي شه و مي افته رو زمين.

باربد با لحني نگران رو به مهلا مي گه:

ـ چي شد مهلا خانوم؟ يعني چي که باران با سينا رفته، در حالي که سينا اين جاست؟

مهلا با بغض مي گه:

ـ زنگ آيفون رو زدن. آرايشگر گفت باران بره پايين، دوماد اومده. منم، منم بهش گفتم بعد از شما و وقتي که ديويد اومد مي يام پايين. باران رو تنهايي فرستاديم پايين. حالا هم ….

عقب عقب مي رم. سرم داره گيج مي ره. تحمل اين يکي رو ندارم. عروسم بود. امروز جشنمون بود ،امروز….

تکيه مي دم به ماشين. در حالي که رو ماشين سر مي خورم، دستام رو مي ذارم جلوي صورتم و مي گم:

ـ يا ابوالفضل! تحمل ندارم!

صداي هق هق مهلا اعصابم رو به هم مي ريزه. نفس هام کند شده. قفسه ي سينه ام درد گرفته. نمي تونم بپذيرم. باران، با اون وضع، واي، اگه بلايي سرش بيارن؟ نه، خدا مواظب فرشته هاش هست!
ولي، ولي از اون طناز هيچي بعيد نيست .

باربد با عصبانيت مي گه:

ـ نبايد خودمون رو ببازيم. اشتباه از ما بود که دست کم گرفتيمشون.

تند تند بغضم رو مي خورم. نمي خوام غرورم پيش بقيه بشکنه. بايد محکم باشم تا بقيه هم بتونن خودشون رو جمع و جور کنن. باران اشکم رو ديده بود. برام مهم نبود ولي ….

با حرف باربد، اختيار از دست مي دم. از جام بلند مي شم و با يه جهش بلند خودم رو بهش مي رسونم. دستام رو مي ذارم رو يقه ي لباسش و با داد مي گم:

ـ دست کم گرفتي؟ مي فهمي داري چي مي گي؟ زن من رو اومدن دزدين، اومدن از آرايشگاه دزديدنش و تو، تو حرف از دست کم گرفتن اونا مي زني؟

هم چنان که يقه اش تو دستامه، جلو عقبش مي کنم و با بغض مي گم:

ـ مي فهمي چي دارم مي گم؟ مي فهمي چي مي کشم؟ مي دوني اگه بلايي سرش بياد، زبونم لال يه تار مو ازش کم بشه، چه بلايي سرت مي يارم؟

تا قبل از اين که جمله ي آخر رو بگم، سر باربد پايين بود ولي يهو سرش رو مي ياره بالا. چشماش خيس از اشک و سرخه.

ـ زن توئه، خواهر منه. خواهر دوقلومه. با اين که زياد کنار هم نبوديم ولي خيلي به هم وابسته شديم. الان هم من دارم ديوونه مي شم. ناموس توئه، ناموس منم هست. شايد کار اونا نباشه. ما نبايد مث سگ و گربه بيفتيم به جون هم. بايد فکرمون رو به کار بندازيم.

ديويد دستام رو مي گيره تو دستش و آروم مي کشدم عقب. در ماشين رو باز مي کنه و با ناراحتي مي شوندم رو صندلي. مهلا به هق هق افتاده. همه ي آرايشش پخش شده رو صورتش. اگه حالم خوب بود، اگه باران پيشم بود، يه دل سير بهش مي خنديدم. ولي حيف که دارم دق مي کنم. شاد نيستم. باران پيشم نيست. نمي دونم کجاست. داره چي کار مي کنه. سرم رو تکيه مي دم به صندلي و چشمام رو مي ذارم رو هم، چه قدر؟ چه قدر اتفاق؟ مگه ظرفيت هر آدم چه قدره؟ چه قدر که همش زندگيمون شده اتفاق، حادثه نگراني و ….

صداي باربد رو مي شنوم که داره با يکي حرف مي زنه. بغض صداش رو مي لرزونه. دلم براي ساحل و فربد مي سوزه. اونا چه گناهي کردن که بايد مراسمشون به هم بخوره؟

ديويد:

ـ چشمات رو باز کن سينا، بيا آب بخور.

يه قلپ از آب مي خورم. چشمم مي افته به دست گلي که قرار بود تو دستاي بارانم باشه. خم مي شم و از روي زمين برش مي دارم. مي گيرمش جلوي صورتم و سرم رو مي برم ميون گلا. بو مي کشم. اين بايد دست بارانم باشه ولي ….

نگام مي افته به ماشين گل زده. لبخند تلخي مي زنم.

باربد:

ـ من مي رم پيش سينا، مهلا رو سوار کن برگرديم. قرار شد بابا به همکاراش خبر بده. چند نفر رو اين جا مي شناسه .

پاهام رو جمع مي کنم و در رو مي بندم. سرم رو تکيه مي دم و به صندلي و چشمام رو مي بندم. نمي خوام ببينم. مي خوام کور باشم. مي خوام خواب باشم. از اين دنيا بدم اومده. چه قدر بلا؟ چه قدر بدبختي؟ دارم مي ميرم. کي فکرش رو مي کرد؟ الان باران بايد کنارم باشه، دستش بايد تو دستم باشه، بايد بهش بگم خانوم خوشگله ي خودمه و دوسش دارم. اونم با لبخند و شرم جوابم رو بده .
دلم از شرم دخترونه اش بلرزه. خم بشم سمتش و آروم ببوسمش و اونم، يه مشت بزنه به بازوم و با لحن خاص خودش بگه:

ـ ســـــينا!

منم بگم:

ـ جونم، خانومم، خوشگلم .

ولي نيست، کنارم نيست تا اينا رو بهش بگم. ببوسمش. صدام کنه، ازش تعريف کنم. شرم و خانوميش دلم رو بلرزونه، نيست. معلوم نيست کجاست؟

سرم نبض داره. کم کم داره مي کوبه. کم کم داره عصبيم مي کنه. فشار زيادي رومه. خارج از تحملمه. ساق دستم رو به حالت بر عکس مي ذارم روي رون پام و زانوم. سرم رو مي ذارم رو دستم و با تمام توان فشارش مي دم. ثانيه به ثانيه درد و کوبشش بيشتر مي شه.

باربد:

ـ خوبي سينا؟ قوي باش! من مي دونم تو چي مي کشي. خودمم حالم بهتر از تو نيست. ولي بهتره به خودمون مسلط باشيم تا عاقلانه کار کنيم.

ـ خوبم، خوبم، زنگ بزن گوشيش .

باربد:

ـ قبل از بابا به گوشي باران زنگ زدم، بر نداشت. جواب نداد. مهلا مي گفت کيفش همراهش بوده.

چنگ محکمي به موهاي ژل زده ام مي زنم و با تمام قدرتم مي کشمشون.

من:

ـ فربد، ساحل واي خدا من!

باربد:

ـ بهشون نگفتيم. بذار حداقل عکساشون رو بندازن و بعد متوجه بشن.

صداي گوشي باربد به گوشمون مي رسه.

باربد:

ـ فربده .

سرم رو تکون مي دم .

صداش رو صاف مي کنه و سعي مي کنه شاد حرف بزنه، مي زنه رو اسپيکر .

ـ بله فربد؟

ـ سلام باربد، خوبي؟ باران و سينا کجان؟ گوشيش رو جواب نمي ده، گفتم از تو بپرسم.

ـ گوشيش دست مهلا مونده. احتمالا ديگه سينا رسيده آرايشگاه.

ـ اِ، از دست اينا. ما هم يه ربعي مي شه که رسيديم. فکر کنم تا کارمون تموم بشه، اينا هم مي رسن.

ـ نمي دونم، منم دنبال کارام.

ـ باشه داداش، فعلا، من برم.

ـ قربونت.

گوشيش رو قطع مي کنه. حسرت مي خورم. خوشي از صداي فربد مي ريخت. ساحل هم تو پوست خودش نمي گنجه. مي دونم. هر دومون از ديشب بي قرار امروز بوديم.

باربد آهي مي کشه و مي گه:

ـ کجا مي ري؟

ـ مي رم خونه، بايد تنها باشم. داغونم باربد، داغــــون .

ـ خبري شد بهت مي گم .

تا رسيدن به خونه، حرفي نمي زنيم. من هنوز تو همون حالتم.

باربد:

ـ پياده شو رسيديم .

سرم رو از رو دستم بلند مي کنم. نور به چشمم مي خوره و اذيتم مي کنه. سر دردم بدتر مي شه .
سريع از ماشين پياده مي شم و رو به فربد مي گم:

ـ با ماشين برو، من که فعلا نمي خوامش. اگرم خواستم، ماشين بابا رو بر مي دارم.

دسته گل رو مي گيرم تو دستم و مي رم سمت خونه. بهش تعارف نمي کنم بياد داخل. مي دونم اونم نمي ياد. چون بهش گفته بودم مي خوام تنها باشم. همون موقع مارشال مي ياد سمتم.

ـ بشين پسر، بشين که حالم خوب نيست .

سريع مي شينه و منم مي رم سمت ساختمون. در رو با کليد باز مي کنم. خونه سوت و کوره و کسي نيست. يه راست مي رم تو آشپزخونه و دو، سه تا مسکن مي اندازم بالا. دستم رو مي برم سمت کتري. داغه، يه چاي پر رنگ براي خودم مي ريزم و مي افتم رو مبل. حالم اصلا خوب نيست. کتم رو در مي يارم و پرتش مي کنم رو مبل رو به رو. دسته گل رو مي ذارم رو سينه ام. دستم رو روش مي کشم.

سريع پا مي شم و گوشي خونه رو از جاش چنگ مي زنم. مي خوام يه بارم من امتحان کنم. شماره اش رو مي گيرم و انتظار مي کشم. مي خوام صداش رو بشنوم. دلم داره براش پر مي زنه. انتظار مي کشم. يه بوق، دو بوق، سه بوق به بوق ششم مي رسه. مي خوام قطع کنم که از اون ور جواب داده مي شه .

تو جام نيم خيز مي شم و با هيجان مي گم:

ـ بارانم، باران خانوم، خوشگلم، جواب بده کجايي تو؟ ها، جون سينا، جون سينا بهم بگو .

ـ زياد داري تند مي ري جناب .

با صداي نا آشنايي که به گوشم مي خوره. لال مي شم و با چشمه ايي گرد شده به رو به روم خيره مي شم.

***

بوي سيگار مشامم رو نوازش مي ده، چشمام رو باز مي کنم و کم کم هوشيار مي شم. از بچگي از بوي سيگار بدم ميومد. دستم رو مي يارم بالا و جلوي بينيم تکون مي دم.

ـ به به خانوم خوشگله ي ما بيدار شد!

با شنيدن صدا، اتفاقات مي ياد جلوي چشمم. اومدم بيرون آرايشگاه و بعد ….

دستم مي ره سمت سينه ام .

زن خنده اي مي کنه و مي گه:

ـ کسي نيست، منم و تو، هيچ کس تو اين اتاق نيست. البته به غير از من و تو عــــروس خانوم.

بر مي گردم سمت صدا، يه زنه با هيکلي چاق و شکمي بر اومده پشتم ايستاده. نمي تونم ببينمش .
صورتش تو سايه اس. نور چشمم رو مي زنه.

ـ زور نزن، فعلا نمي توني من رو ببيني، بايد بيام جلوتر .

ـ چي از جون مي خواي؟

ـ به اون جا هم مي رسيم. چه خبر عروس خانوم؟ شادوماد چه طوره؟

دستم رو مي ذارم رو سرم و زير لب اسمش رو صدا مي کنم. چه قدر الان نگرانه؟!

زن آروم آروم بهم نزديک مي شه. تمام بدنم چشم مي شه و بهش خيره مي شم. بهش نگاه مي کنم .
اصلا به خاطر نمي يارمش. مشخصه جوونه، ولي صورتش شکسته شده. مشخصه بارداره، شکمش بزرگه. انگار ماهاي آخرشه. صورتش پف داره. سيگار دستش نيست ولي بوي سيگار تو کل اتاق پيچيده.

نگام رو مي بينه. مي ياد مي شينه رو به روم. رو مبلي که رو به روي منه. موهاش دکلره و کوتاهه. يه لباس آستين کوتاه خاکستري پوشيده. يه شلوار بارداري هم پاش کرده.

دست و پام بسته نيست. انگار گروگان نگرفته، انگار مهمونشم. دو ليوان آب پرتقال جلومونه. ليوان خودش رو بر مي داره و رو به من مي گه:

ـ بخور نمک گير نمي شي!

ـ نمي خورم، تو کي هستي؟

با لحن مسخره اي ادامه مي دم:

ـ روز جشن عقدم من رو آوردي اين جا ،در واقع دزديديم تا بيام اين جا و باهات آب پرتقال بخورم؟
ـ خيلي عجولي دختر.

چشمام رو ريز مي کنم و با دقت بيشتري ارزيابيش مي کنم.

با اين که هيکلش به هم ريخته اس، ولي ناز خاصي داره. ناز و عشوه ي خاصي که انگار تو وجودشه.

ـ اصرار نمي کنم، نخور، من فقط يه چيز از تو مي خوام.

ـ چي؟

ـ من نه قصد دارم از ساختمون پرتت کنم، نه قصد دارم پليس و پليس بازي راه بندازم، نه قصد دارم بکشمت و نه قصد دارم ناقصت کنم، هيچي. من فقط حقم رو مي خوام بايد بخوام، چون حقمه. مال خودمه و تو .

ـ اصلا تو کي هستي؟ مي شناسمت؟ رک و پوست کنده حرفت رو بزن. لازم نبود من رو با اين وضع بکشوني اين جا. چرا بيهوشم کردي؟ چرا روز جشن عقدم؟

ـ جوابت رو مي گيري. جواب همه رو مي گيري. کمي فکر کن. هيکلم عوض شده، چهره ام شکسته شده، ولي فکر کنم بتوني بفهمي کيم.

ـ نه، بگو کي هستي؟

ـ من، من طنازم، دختر شهروز و ….

ساکت مي شه و بهم نگاه مي کنه.

اين طنازه؟ طناز اينه؟ نه ايني که رو به روي منه، خيلي با اوني که تصويرش تو ذهن منه فرق داره .
فرقشون از زمين تا آسمونه. اون طناز هيکلش، چهره اش، آخه مگه مي شه؟ اين در مقابل اون مثل يه پيرزن مي مونه .

پوزخندي مي زنه و مي گه:

ـ مي دونم، تعجب کردي. خودم وقتي خودم رو تو آينه مي بينم، متعجب مي شم، چه برسه به تو .
خودم، خودم رو نمي شناسم. چين و چروک افتاده رو صورتم. هيکلم به هم ريخته. خودم رو نمي شناسم، ولي باهاش کنار اومدم.

ـ تو، تو اين جا چي کار مي کني؟ ما مي گفتيم احتمالا مردي؟ آخه ….

ـ صبر کن، مي گم.

ـ تو از من چي مي خواي؟ بگو مي خوام برم، برم به مجلسم برسم. بذار امروز تموم بشه، بعد خودم مي يام پيشت. بحث من نيست. يه زوج ديگه هم مچل من مي شن.

ـ خوش خياليا. من نمي خوام اين مجلس برگزار بشه و تو مي گي بذار برم تا توش شرکت کنم.

جدي مي شه، با جديت بهم نگاه مي کنه و مي گه:

ـ پدر بچه ام رو ازت مي خوام، ولش کن همين!

بي خيال خودم رو روي مبل ول مي کنم. به شکمش اشاره مي کنم و مي گم:

ـ پدر بچه ي تو، چه ربطي به زندگي من داره؟

ـ همه ي ربطش به توئه. پدر بچه ي من، شوهر جناب عاليه. دست از سر سينا بردار .

انگار يه پتک مي خوره پس کلم. نمي تونم فکر کنم. پدر بچه ي اين، شوهر منه. يعني سينا. نه ،امکان نداره!

کمي دو دو تا، چهار تا مي کنم. اصلا نمي شه. اون موقع سينا شبانه روز پيش من بود ولي. دروغه ،نمي شه، هيچيش جور نيست.

پوزخند صدا داري مي زنم و مي گم:

ـ از يه راه ديگه مي تونستي انتقام بگيري. هيچيش جور نيست. کمي ماه ها رو اين ور اون ور کن ،مي فهمي. نقشه کشيت اصلا خوب نيست. مث شهروز نيستي.

پوزخند من رو با پوزخند صدا دارتري جواب مي ده. دستش رو مي ذاره رو شکمش و آروم مي گه:

ـ اين بچه نه، يه بچه ديگه .

خفه مي شم. لال مي شم و منتظر مي مونم. من تازه عروسم و بايد بفهمم سينا بچه داره. روز جشن عقدمون.

من مي دونستم سينا دوران مجرديش با خيلي ها بوده. گذشته اش بود، حالا تغيير کرده. گذشته اش برام مهم نبود و نيست. سينا يه پسر بود، مثل همه پسرا. با شيطنت و نيازهاي خاص خودش. همه ي پسرا اين دوران مي گذرونن و نمي شه گفت هيچ کدوم اين دوران رو ندارن. همون طور که خيلي از دخترا هم دارنش. ولي بچه؟ خارج از تصورم بود و الان ….

تقه اي به در مي خوره. با صداش از جا مي پرم. دستاي سردم رو مي کشم رو گونه هاي سرد و کرم پودر خورده ام. آب دهنم رو قورت مي دم.

طناز در حالي که با يه پوزخند نگام مي کنه، مي گه:

ـ بيا تو .

يه خانوم تقريبا مسن، با يه بچه مي ياد تو. کوچيکه، شيش، هفت ماهش بايد باشه. نمي تونم درست تشخيص بدم. دستام شروع به لرزش مي کنه.

زن بچه رو مي ذاره تو بغل طناز. شيشه شيرش رو هم مي ذاره کنارش. طناز دستاش رو دور بچه حلقه مي کنه و با علاقه اي وافر اون رو تو بغلش فشار مي ده.

ـ پدر اين بچه سيناست.

دستام رو مي ذارم رو دسته هاي مبل و خودم رو مي کشم عقب. باور نمي کنم. نمي شه، ولي انگار با اين بچه مي شه. خودم رو هل مي دم عقب، ولي به پشتي مبل مي خورم. چشمام داره از حدقه مي زنه بيرون. چرا بهم نگفته بود؟ چرا؟ نفس کم مي يارم. اين بچه يعني خاک شدن تمام رويا و آرمان هام. اگه نبود، اگه سينا پدرش نباشه، مي شه يه کاري کرد. ولي به طناز نمي خوره بخواد دروغ بگه .
بهش نمي خوره! اينا سه نفرن. يه بچه ي معصوم. بچه ي شوهرم. کسي که دو روزه باهاش عقد کردم، الان مي فهمم .

دستم رو مي ذارم رو قفسه ي سينه ام و محکم چنگ مي زنم به شنلم. نفسم سنگين مي شه. انتظار هر چيزي رو داشتم الا اين يکي.

طناز:

ـ بکش کنار، من عاشق سينا شدم. واسه يه بار تو کل عمرم، مي خواستم خودم رو فراموش کنم ،خانواده ام رو فراموش کنم. من تو جنايات اونا دستي نداشتم. ولي از تک تک کاراشون خبر داشتم .
با اومدن سينا به اسم آرين تو زندگيم، متحول شدم. عاشقش شدم. تصميم گرفتم خودم رو فراموش کنم و با اون باشم. تصميم گرفتم کثافت کاري رو بذارم کنار و باهاش زندگي کنم. با هم باشيم .
دوسش داشتم.

بچه رو محکم به خودش فشار مي ده. صورتش رو مي بوسه. چشم هاي بچه باز مي شه. انگشتش رو مي کنه تو دهنش و شروع مي کنه به مک زدن. طناز شيشه شير رو بر مي داره و مي ذاره تو دهن بچه. با يه لبخند مادرانه نگاش مي کنه، با ناباوري به رو به روم خيره مي شم. بين طناز و سينا عشق بوده؟

ـ من نمي دونستم سينا يه پليسه و واسه اين با من دوست شده. بهش گفتم دوسش دارم. گفتم مي خوام باهاش باشم. اونم قبول کرد. مشکلي نداشت. شيطنت پسرونه از چشماش مي باريد. اون موقع که پاپا تو رو گرفته بود، من دو ماهه باردار بودم. حاضر بودم از خودم بگذرم تا آرين پيشم باشه .
من دوسش داشتم. ولي اون، اون مي گفت دوسم نداره. منم فکر کردم وجود يه بچه مي تونه عشق و علاقه به وجود بياره و ….

من چرا فکر مي کردم همه چيز تموم شده؟ اين جور که معلومه، تازه شروع بدبختي منه. آخه مگه من چه گناهي کردم که بايد بکشم کنار. اگه بحث سر طناز بود، مي موندم و از عشقم و سينا دفاع مي کردم. ولي پاي يه بچه هم وسطه. بچه ي شيرخواره و بي گناهي که هيچي از دنياي اطرافش نمي دونه و قرباني ندونم کاري سينا و طنازه. اصلا شايد دروغ باشه. شايد اين بچه مال سينا نباشه؟

طناز:

ـ اگه پاي خودم وسط بود، مي رفتم کنار، ولي به خاطر بچه ام هم که شده، مي خوام سينا رو داشته باشم. مي دونم زندگي خوبي نخواهم داشت. من رو بگيرن، چند سال حبس مي خورم و سابقه ام بيشتر مي شه .

ـ مي تونم بچه ام رو خودم بزرگ کنم. مي تونم از پسش بر بيام. من ازت مي خوام بري درخواست طلاق بدي. به خاطر اين بچه ي معصوم. من نمي تونم اين بچه رو به ديگران بسپرم. حداقل اون جوري مي دونم پيش سيناست و با خيال راحت مي رم زندان. من، تو هيچ کدوم از کاراشون دست نداشتم. جزاي من مرگ نيست. مث جمشيد و پاپا نبايد بميرم. بايد بشينم دخترم رو بزرگ کنم .

مکث مي کنه و با صدايي لرزون ادامه مي ده:

ـ ازت خواهش مي کنم. به عنوان يه مادر ازت مي خوام بکشي کنار. من مي دونم سينا رو دوست داري، مي دونم اونم دوست داره. ولي به خاطر بچه ام بايد اين کار رو بکنم. من هيچ کس رو ندارم .
الان با چند تا از آشناها و آدماي پاپا هستم. با اونا بود که اومدم اين جا .

بچه خوابش برده. مي ذارتش رو مبل و مي ياد سمتم. زانو مي زنه جلوي پام و با گريه مي گه:

ـ برو، برو و ديگه بر نگرد. بذار يه بار مث آدم زندگي کنم. بذار خوشبخت باشم. من مي دونم رفتار سينا باهام خوب نيست، مي دونم دوسم نداره، مي دونم ازم متنفره، ولي من ازت خواهش مي کنم .
ازت مي خوام بري. بکشي کنار تا من بتونم اين طفل معصوم رو زير سايه ي پدرش بزرگ کنم .
پدري که از بودن اين بچه خبر هم نداره و نمي دونه همچين کسي هست .

پلکم نمي زنم. دستم تو دستاي طنازه. دستام رو مي کشه و ازم خواهش مي کنه برم. کجا برم؟ کجا رو دارم برم؟ من مي خواستم برم پيش سينا، مي خواستم امروز دست تو دست هم، به مهمونامون تبريک بگيم و به فکر زندگي جديدي باشيم. خونه ي خودمون رو بچينيم و بعد…. ولي حالا، من بايد حذف بشم. به خاطر يه کار احمقانه ي سينا. يه هوس بي خود که تو زندگي منم تاثير گذاشته .
زندگي من يعني سينا و زندگي اون يعني ….

با لباس عروس و آرايشي زيبا نشستم و دارم به خواهش طناز گوش مي دم. دارم با دقت گوش مي دم ببينم چي داره مي گه. اينم حق داره. پدرش اون جوري بود. پدر خونده اش اون جوري بود .
بهتره که اين جوري بگم. خودش يه دختر کثيفه که ….

يادم مي افته بارداره. نشسته جلوي من رو و داره گريه مي کنه. دستش رو مي کشم و مي يارمش
بالا. نبايد به خودش فشار بياره. اگه بلايي سر بچه اش بياد، خودم رو نمي بخشم. اين بچه چي؟ پدر اين کيه؟ و ….

با صدايي که براي خودمم نا آشناست مي گم:

ـ من مي رم. البته نه، من جايي نمي رم. تو آدرس مي دي و اونا مي يان اين جا. مي رين و تست مي دين. اگه مطمئن شدم. مطمئن شدم که ….

تند تند مي گه:

ـ باشه، باشه، هر چي تو بگي ولي به من قول بده که ….

ـ قول مي دم، قولِ قول. اگه اين بچه، واسه سينا باشه، من مي کشم عقب تا ….

حرفم رو قطع مي کنم و اشکام سر مي خوره رو گونه ام و مي يان پايين. طناز حق داره. اونم سينا رو دوست داره. من هيچ وقت دلم نمي خواد سينا رو با کسي شريک بشم. طناز بچه داره. در حقش ظلم شده و ….

***

با تعجب مي گم:

ـ شما؟

ـ من؟ من يه آشنام، کمي فکر کن؟

با عصبانيت مي گم:

ـ موبايل همسر من دست شما چي کار مي کنه خانوم محترم؟

ـ هيس، آروم، از صداي دادت بيدار مي شه، خوابيده. فعلا بيهوشه. طول مي کشه تا ….

با صداي بلند مي گم:

ـ چي کارش دارين. شماها کي هستين؟ به خدا اگه يه تار موش کم بشه ….

ـ صدات رو بيار پايين. من طنازم. هموني که دوست داشت. من کاري به کار باران ندارم. من تو رو مي خوام. آوردمش اين جا تا ازش يه چيزي رو درخواست کنم. منتظرم به هوش بياد تا بهش بگم .
تو هم خودت رو براي يه زندگي جديد آماده کن. من رو مقصر ندون، کاري که خودت کردي. من حق دارم بچه مون رو کنار تو بزرگ کنم. من حق دارم زندگي کنم. سهم من اين نيست سينا. کمي فکر کن. من تو رو دوست داشتم. مي پرستيدمت ولي تو، تو يه پسر شر و شيطون بودي که فقط به فکر منافع خودت بودي. هم مي خواستي کارت بره جلو و هم ….

با صدايي بلند مي گم:

ـ بچه کيه؟ بچه چيه؟ تو چي داري مي گي؟

صداي بوق تلفن، بهم مي فهمونه قطع کرده. نمي فهمم چي مي گفت. باران من رو بيهوش کردن .
نمي تونم تو خونه بشينم و هيچ کاري نکنم .

***

انگار روح از بدنم خارج شده. لبم خشک شده. هي با زبونم خيسش مي کنم. ولي بلافاصله خشک مي شه. استرس دارم. مي ترسم واقعا اين بچه براي سينا باشه. زندگي من چي مي شه؟ يعني بايد براي هيچ و پوچ زندگي کنم؟

طناز:

ـ قبل از اين که به هوش بياي، با سينا حرف زدم .

از جام مي پرم و مي گم:

ـ بهم زنگ زده بود؟

ـ آره، بهش گفتم بچه داريم. خودش رو به نفهمي زد .

خم مي شم رو زانوم و پيشونيم رو مي ذارم روش. فکر فربد و ساحل هم ولم نمي کنه. اونا چه گناهي کردن که مراسمشون با ماست؟

طناز:

ـ گوشيت رو بده!

ـ براي چي مي خوايش؟

ـ مي خوام بهش زنگ بزنم و بگم بياد سر قرار و بريم آزمايش بديم تا به همه ي شما ثابت بشه اين دختر، بچه ي سيناست .

دوست ندارم ببينم. آروم مي گم:

ـ از تو کيفم برش دار .

گوشيم رو بر مي داره و زنگ مي زنه به سينا. مي زنه رو اسپيکر با شنيدن صداش، چهار ستون بدنم به لرزه مي افته .

ـ ببين خانوم، خودت رو مسخره نکن. از اين تلفن و تلفن بازيا زياد ديدم. گوشي رو بده به زنم .

طناز پوزخند مي زنه و مي گه:

ـ زنم زنم نکن. پاي بچه ات در ميونه و اون مهمتره .

با داد مي گه:

ـ خانوم شما چي مي گي؟ مي فهمي؟ عروس من رو برداشتي بردي بعد مي گي پاي بچه ام وسطه؟

صداي يکي ديگه رو مي شنوم، باربده. گوشي رو از سينا مي گيره و مي گه:

ـ حرف حسابت چيه؟ کي هستي؟
طناز چند ثانيه مکث مي کنه و مي گه:

ـ بََه آقا باربد، طنازم .

باربد مي خواد حرف بزنه که طناز نمي ذاره .

ـ وسط حرف من نپر. يه جا قرار مي ذاريم تا من باران رو بهتون تحويل بدم. نگرانش نباشين. حالش خوبه. ما کمي حرف زنونه داشتيم که زديم. حالا هم مي خوام باران رو تحويلتون بدم. ولي سينا بايد آزمايش بده تا يه چيزايي به باران ثابت بشه .

ـ باران خوبه؟ گوشي رو بده بهش. مي دونستم شر به پا مي کني!

طناز:
ـ گوشي؟

طناز:

ـ کارت داره .

گوشي رو از طناز مي گيرم. اشکام رو پاک مي کنم. بينيم رو مي کشم بالا. گوشي رو از اسپيکر بر مي دارم و مي گم:

ـ بله؟

ـ باران؟ عزيزم؟ خوبي؟ بلايي سرت نياورده؟

سينا گوشي رو مي گيره ازش و هول هولکي و با صدايي لرزون و يم گه:

ـ خانوم گلم خوبي؟ حرف بزن، کاريت نداره که؟ مي يايم پيشت. به جون خودم مي يايم نگران نباشيا؟

با شنيدن صداش و لحنش، دوباره اشکام سرازير مي شن. خيره مي شم به بچه. بچه اي که مخرب زندگي منه. مني که جديدا يه شب راحت نداشتم .

دستم رو مي ذارم جلوي دهنم تا هق هقم رو خفه کنم .

ـ قربون اشکات، گريه نکن، آروم باش، مي يايم. مي ياي پيش خودم، آروم باش عزيزم، آروم .

چه جوري آروم باشم؟ چه جوري به خودم مسلط باشم؟ يه بچه جلومه! واي، فکرشم تنم رو مور مور مي کنه .

گوشي رو مي گيرم سمت طناز تا حرفاش رو بزنه و قراراش رو بذاره .

نمي فهمم چي مي گه و کجا قرار مي ذاره. دارم به زندگي فنا شده ي خودم فکر مي کنم .

طناز در اتاق رو باز مي کنه. يکي رو صدا مي زنه. همون خانومي که بچه رو آورده بود، مي ياد داخل . طناز:

ـ لباساش رو بيار. مي خوايم بريم پيش باباش .

جمله ي آخر رو با شوق خاصي گفت. شوقي که تير شد و رفت تو قلب من. حالا داره مي سوزه. بدم مي سوزه. اشکام تند تند مي يان پايين و طناز هم حرفي نمي زنه. داره آماده مي شه بريم سر قرار .
انگار هيچ ترسي نداره. بالاخره اونا مي گيرنش ولي طناز مي خواد ثابت کنه پدر بچه اش کيه؟ تا سينا رو داشته باشه. پدرش و جمشيد رو هم مي فرستن ايران. اين جا محاکمه شون مي کنن. خيلي ريلکس، هيچ ترسي نداره. ممکنه چندين سال براش حبس ببرن ولي مشخصه براش مهم نيست .

با صدايي گرفته و خش دار مي گم:

ـ تو چند ماهته؟

ـ پنج ماه، چه طور؟

ـ پنج ماه، چه بچه ي درشتيه؟!

ـ آره .

ديگه هيچي نمي گه .

اون خانوم لباساي دخترش رو مي ياره. طنازم آماده شده. منم صورتم رو مي شورم و با دستمال پاکش مي کنم. همه ي آرايشا از صورتم پاک مي شه. از اتاق که مي ريم بيرون، با يه سالن بزرگ مواجه مي شيم .

چند تا مرد پشتمون راه مي افتن و مي يان. طناز جلو جلو راه مي ره. ديگه توجهي به اطرافم ندارم .
انقدر استرس دارم که نمي فهمم چه طور از خونه بيرون مي يايم و سوار ون مشکي مي شيم. خودم رو مي کشم سمت پنجره به بيرون خيره مي شم. نگاهي به ساعتم مي اندازم. سه بعدازظهره. قطعا تا الان همه فهميدن چي شده .
***

چاييم رو سر مي کشم و به باربد زنگ مي زنم. ازش مي خوام بياد پيشم. خودم دراز مي کشم. کمي چشمام رو رو هم مي ذارم تا آروم بشم .

با صداي آيفون، از جام بلند مي شم. در رو باز مي کنم. باربد مي ياد داخل .

باربد:

ـ دراز بکش، چشمات سرخ سرخن .

ـ آره، بهترم، به مامان اينا گفتين؟

ـ نه، به بابا بهادر گفتم. فربد و ساحل رو چي؟ همه چي قاطي پاتي شده! کي به تو زنگ زد؟

دوباره خودم رو روي مبل ول مي کنم و چشمام رو مي ذارم رو هم. دستم رو مي ذارم رو چشمام و مي گم:

ـ زنگ زدم به گوشيش. يه دختر برداشت و گفت طنازه. راست و دروغش رو نمي دونم. درباره ي بچه حرف مي زد .

باربد:

ـ طناز؟

ـ خودش گفت .

باربد پوفي مي کنه و مي گه:

ـ کارمون زاره، اين دختر دست پرورده ي همون پدره. ولي مي دونم بهش آسيب نمي زنه. آدم اين حرفا نيست .

دستم رو محکم تر به چشمم فشار مي دم و آروم مي گم:

ـ چي کار کنيم؟

گوشي باربد زنگ مي خوره:

ـ واي فربده، احتمالا يه بوهايي بردن .

ـ چي کار کنيم؟ بهشون بگو! البته اگه کار آتليشون تموم شده؟

باربد شروع مي کنه به حرف زدن. نگران چند نفر بايد باشم؟ باران؟ فربد يا ساحل؟

نمي فهمم چي مي گه و چي مي شنوه. فکرم به قدري درگيره که حوصله ي گوش دادن به حرفاي باربد رو ندارم. دارم به اراجيف اون دختر فکر مي کنم .

باربد دوباره مي ياد مي شينه و مي گه:

ـ خيلي ناراحت و نگران شد. همه چيز به هم خورد ديگه!

باربد آروم تر مي گه:

ـ نکنه تو، شايد اون دختر راست بگه و تو يادت نياد .

دستم رو مشت مي کنم و مي کوبم به پيشونيم. خريت پشت خريت!

***

دستاي يخ زده ام رو تو هم فشار مي دم. دومادم رو قرار اين جا ببينم. با چهره اي زار و خسته. با نگراني خاص و چهره اي بي آرايش، با چهره اي که شباهتي به عروس نداره. با لباسي که کمي چروک شده. با دلي شکسته از ….

طناز کنارم نشسته. فقط من و اونيم که خانوميم. بقيه همه مردن. از راننده بگير تا چند نفر که انگار محافظ طناز و اون کوچولون .
نگاهي به بچه مي اندازم. آروم خوابيده. خوشگل و نازه. همه ي بچه ها خوشگلي خاص خودشون رو دارن. کدوم بچه اي هست که زشت باشه؟

طناز رو درک مي کنم. زني که انگار همه چيز داشت ولي تهي از هر چيزه. حتي يه زندگي خوب .
اونم نداره. آواره اس. خدا مي دونه با چه مشکلاتي به اين جا رسيده. از قيافه اش معلومه چه قدر سختي کشيده. هميشه ظاهرش رو حفظ مي کرد ولي درونش، خراب و داغون بود. کم کم به جايي رسيده که ظاهرشم داغونه و داره وجودش رو به رخ مي کشه. اونم حق داره، اونم دل داره، حق داره عاشق بشه، حق داره پدر بچه اش رو بخواد، حق داره خوبي و خوشبختي خودش و بچه اش رو بخواد، طناز حق داره، منم حق دارم ،منم خوشبختي مي خوام. ولي فرق ما با هم اينه که اون يه بچه داره، يه طفل معصوم که از اين دنيا سر در نمي ياره، همين آدم کوچولو و ريزه ميزه، باعث مي شه فرق ما انقدر فاحش باشه .

با ايستادن ماشين، نفسم رو حبس مي کنم و چشمام رو مي بندم. ني ني قرار بره پيش باباش و من بايد از کنار باباش برم کنار، هستم. تا وقتي نتيجه رو با چشم هاي خودم نبينم، پشتش مي ايستم ولي نمي دونم چرا خودمم مي دونم اين بچه، بچه ي سيناست، چشماش عسلي نيست ولي قلبم داره اين رو بهم مي گه. انگار بهم الهام شده. انگار مي دونه بايد بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه، ولي هستم تا ….

با تکون دست طناز، از فکر مي يام بيرون. اشکام رو پاک مي کنم. شنلم رو درست مي کنم و بيشتر مي کشمش رو صورتم تا چهره ام رو نبينن .

آروم از ون پياده مي شم. پاهام مي لرزه. حس مي کنم زلزله ي ده ريشتري داره بدنم رو مي لرزونه. چهار ستون بدنم مي لرزه و يخ کرده. نمي دونم کجاييم. نمي دونم اين جا کجاست. يه محيط سرسبز و خلوت. پرنده پر نمي زنه. انگار ملک شخصيه. دور تا دور زمين حصار کشيدن .

کمي سرم رو مي گيرم بالا. همون موقع ماشين گل زده ي سينا جلوي چشمم قرار مي گيره. با سرعت داره مي ياد سمت ما. چشمام رو مي بندم و آب دهنم رو قورت مي دم. بايد محکم باشم .
بايد منطقي رفتار کنم. بايد احساسم رو بکشم، مي شکنم و ديگه ترميم نمي شم. بايد دور قلبم رو يه خط قرمز بکشم، نه به خاطر طناز، به خاطر اون بچه .

همون جا مي ايستم. لرزش پاهام رو ناديده مي گيرم. سعي مي کنم محکم وايستم. طناز بچه بغل کنارمه. شنلم رو محکم چنگ مي زنم تا لرزش دستام کمتر بشه. داماد داره مي ياد استقبال عروس .
عروس و دامادي متفاوت با همه. عروس اين جوري، کنار بچه ي احتمالي دومادش وايستاده و دوماد ….

لبخند تلخي مي زنم. ماشين هنوز توقف نکرده که سينا سراسيمه در رو باز مي کنه و باربد ترمز مي کنه. سينا با دو خودش رو بهم مي رسونه. چشماش سرخه. موهاش به هم ريخته اس. کت تنش نيست و لباسش کمي چروک شده. کراواتش شل شده و چهره اش زار و خسته اس. مي ياد نزديکم و در کمتر از يه ثانيه، بغلم مي کنه. به خودش فشارم مي ده و آورم مي گه:

ـ خوبي؟ چيزيت نيست؟

آب دهنم رو قورت مي دم. دستام دو طرفم آويزونه. نگام به باربد مي افته که کمي دورتر از ما وايستاده. از ماشين پياده شده و دستش رو به در تکيه داده. نگام به باربده و تو بغل سينام. سرم رو فشار مي دم بهش و تو بغلش قايم مي کنم. شادي اين آخرين باري که من و سينا کنار هميم و اون مي تونه بغلم کنه. شايد از فردا يا پس فردا، سينا پدر يه بچه بشه و مسئوليت سنگيني به گردنش بيفته .

بعد از چند ثانيه، من رو از خودش جدا مي کنه و دستام رو مي گيره تو دستش. بهش نگاه نمي کنم .
سرم رو مي کشم عقب تا کلاه شنلم صورتم رو بپوشونه

با دلهره مي گه:

ـ تو اين گرما، تو چرا انقدر يخي؟ حالت خوب نيست؟

طناز:

ـ به خاطر ندونم کاري توئه .

نگاه سينا مي چرخه سمت طناز. من نتونستم بشناسمش چه برسه به سينا. چند ثانيه خيره به طناز نگاه مي کنه و کم کم نگاش کشيده مي شه سمت بچه .

باربد هم دست کمي از من نداره. اونم تعجب کرده و داره مي ياد پيش ما. کنارم مي ايسته و آروم بغلم مي کنه. سرم رو تکيه مي دم به بازوش. دستامم تو دست سيناست .

باربد:

ـ بهش چي گفتي که انقدر به هم ريخته، طناز؟

طناز پوزخند صدا داري مي زنه .

بدتر حرفش رو با داد تکرار مي کنه. يکي از مردا که طرف اوناست، مي خواد بياد جلو که طناز داد مي زنه:

ـ همون جا بايست .

با صداش، بچه از خواب مي پره .طناز کمي تکونش مي ده تا گريه اش قطع بشه. چشماش رو باز مي کنه و به اطراف خيره مي شه .

باربد:

ـ بهت مي گم به باران چي گفتي؟ تو که مي دوني ديگه به خونه بر نمي گردي، پس مث آدم حرف بزن. خودت اومدي سمت ما و مستقيم هم مي ري زندان. ما تنها نيومديم. کلي ماشين پشت در اين باغ منتظر توان. خودت خوب مي دوني چي کار کردي؟ ولي من نمي دونم چرا اين کار رو کردي؟ تو که از اون جا کوبيدي اومدي اين جا، چرا اين جوري خودت ….

طناز با داد مي گه:

ـ براي بچه ام، اين بچه ي من، دختر منه، من نمي تونستم ببينم وقتي پدري داره، بدون اون بزرگ بشه. به خاطرش مرگ رو به جون مي خرم. حاصل عشق منه. عشق من به ….

با دستش به سينا اشاره مي کنه و مي گه:

ـ عشق من به اين آقا، اين بچه اس. بچه ي ماست و پدرش، اين آقاست. هميني که مي خواد خواهر دردونه ات رو بگيره، همين. اومدم اين رو ثابت کنم و بچه رو بدم بهش و برم زندان حبسم رو بکشم و برگردم پيش خانواده ام. پيش بچه ام و پدرش .

سينا با صدايي لرزون مي گه:

ـ چرا داري مزخرف مي گي؟

طناز با همون نيشخند رو لبش مي گه:

ـ مشکل من نيست. مشکل خودته که يادت نمي ياد چه کردي جناب. براي اثباتش آزمايش هست .
من نمي ذارم از زير بار اين مسئوليت کنار بري. بخوام بميرم هم ،اول اين بچه رو بهت مي دم. به خانوم خوشگلت هم همه چيز رو گفتم. بهش ثابت شد بچه مال توئه، از زندگيت مي ره بيرون براي هميشه .

سرم رو به بازوي باربد فشار مي دم. دستش رو مي اندازه دور شونه ام و با اخم به سينا نگاه مي کنه .
انگار باربد هم مث منه. شک داره. نمي تونه به خوبي با طناز مخالفت کنه .

سينا مات و مبهوت داره نگامون مي کنه. نمي فهمه چي شده و چه کرده .

باربد با صدايي گرفته مي گه:

ـ اين جا نمي شه. نمي شه با هم بحث کنيم. دنبال ما بياين. جلوي در، افرادمون همراهيتون مي کنن .
آزمايش و اين حرفا رو هم ….

سکوت مي کنه. نگام دوباره مي ره سمت بچه. خيلي شيرينه .

باربد:

ـ باران با ما مي ياد .

طناز مي ياد حرف بزنه که محکمتر مي گه:

ـ همين که گفتم. شما هم با همکاراي ما مي ياين. ماشينتون رو يکي از بچه ها مي ياره، خودتونمهمراهشون مي ياين .

بازوم رو مي کشه و مي بردم سمت ماشين. در رو باز مي کنه و کمکم مي کنه بشينم. چند تا ماشين پليس مي ياد تو. همه چيز فرق مي کنه .

در کناريم باز مي شه. چشمام رو مي بندم. تکون ماشين رو حس مي کنم. راه افتاديم. سرش رو روي پام حس مي کنم. دستم مي ياد بالا و تو موهاش مي چرخه. آروم آروم نوازشش مي کنم. شايد اينم آخرين باري باشه که ….

يکي از دستام رو مي گيره. گرماي لباش رو رو دستم حس مي کنم. دوباره زنده مي شم. جون مي گيرم ولي بازم با ياد آوري اون بچه ….

نه من حرف مي زنم و نه اون دو تا. همه ساکتيم. همه يه جور ناراحتن.

با صدايي گرفته مي گم:

ـ فربد و ساحل؟

باربد:

ـ بهشون گفتيم. نگران شدن. عکساشون رو انداخته بودن. رفتن خونه. مهمونا برگشتن. همه نگرانتن. بايد بهشون خبر بديم .

گوشيش رو در مي ياره و زنگ مي زنه. به کي نمي دونم. به حرفاش گوش نمي دم. چشمام دوباره بسته مي شن .

***

با ايستادن ماشين چشمام رو باز مي کنم. رو به روي خونه هستيم .

مگه نمي خواستيم بريم کلانتري؟ نگام مي چرخه رو باربد .

ـ تو رو آوردم خونه، برو بالا. من و سينا هم بر مي گرديم .

نگام کشيده مي شه سمت سينا. خوابش برده. منم اگه کسي دست تو موهام مي کشيد، کم کم خوابم مي برد. دوست دارم باهاشون برم ولي نمي شه. با اين لباس و تو اون مکان که پر از خلافکاره، اصلا درست نيست .

خم مي شم رو صورت سينا و آروم صداش مي کنم. چشماش رو باز مي کنه و با ديدن من، لبخند آرومي مي زنه و مي گه:

ـ پاهات شفا بخشن عزيزم .

آروم گونه ام رو مي بوسه و سرش رو از رو پام بلند مي کنه. کمي به اطرافش خيره مي شه و به من مي گه:

ـ بريم بالا .

باربد:

ـ منتظرتم .

از ماشين پياده مي شم. مي ريم سمت آسانسور. سينا سري براي باربد تکون مي ده. دستش رو بلند مي کنه و پشت سر من، سوار آسانسور مي شه .

با صداي محکمي مي گم:

ـ من نمي خوام خانواده ام چيزي بدونن. به باربدم بگو حرفي نزنه. بابا بهادر که نمي دونه طناز چرا من رو برده بود. مي خوام اگر هر اتفاقي افتاد چه حرف طناز راست بود و چه دروغ، بين خودمون بمونه. نمي خوام جايي درز کنه .

دستام رو مي گيره و آروم مي گه:

ـ تو من رو مي شناسي. مي دوني آدم دله اي نيستم. مي دوني چه جوريم. متاسفانه ذهن من خاليخاليه. خالي از لحظاتي که با طناز بودم. به مرور زمان اونا هم يادم مي ياد. ازت مي خوام پشتم باشي .
من بدون تو نمي تونم. نمي کشم. پشتم باش تا من همه چيز يادم بياد. خواهش مي کنم. شايد من هوشيار نبودم. شايدم طناز دروغ بگه. پيشم بمون. من دوست دارم. خانوممي. نمي تونم ازت دست بکشم. من رو بفهم. نذار زندگيمون خراب بشه .

آسانسور وايستاده ولي حرفاي ما هنوز تموم نشده. دستم رو از دستش مي يارم بيرون. ديگه اشک نمي ريزم. آروم نگاش مي کنم. مث يه زن فهميده و منطقي که کاراش رو با گريه و جيغ جيغ جلو نمي بره و سعي مي کنه تا جايي که توان داره و سرنوشت بهش اجازه مي ده، پشت همسرش بايسته و نذاره زمين بخوره يا اگرم زمين خورد، کمکش کنه از جاش بلندشه .

دستم رو مي ذاره رو در آسانسور .

خيره مي شم تو چشماش و آروم مي گم:

ـ هستم، مي مونم. تا جايي که بتونم و اين حق رو داشته باشم، پشتت هستم. اگه، اگه حرف طنازم درست باشه، بازم پيشت هستم تا برگرده. اون حق داره بخواد بچه اش پيش تو بزرگ…. کاري به مست و غير مست تو ندارم، حرف من اون بچه اس که خواسته و ناخواسته به اين دنيا اومده و حق زندگي داره. اون چه گناهي داره. بايد زندگيش رو بکنه. من هستم .

در آسانسو رو باز مي کنم و مي رم بيرون. سينا هم پشت سرم مي ياد. بازوم رو مي گيره و مي چرخونه سمت خودش. آروم مي بوستم و مي گه:

ـ خيلي خانومي، خيلي. من چه جوري جبران کنم؟

خودم رو مي کشم کنار و زنگ در رو مي زنم. بعد از چند ثانيه، مارال در رو باز مي کنه و با تعجب به ما نگاه مي کنه. مي ياد جلو و با شوق بغلم مي کنه و اعلام مي کنه ما اومديم .

آروم سرم رو مي برم عقب و در گوش سينا مي گم:

ـ برو منتظر تماست هستم. انتظار شنيدن هر چيزي رو دارم. من هستم و مي مونم تا وقتي طناز آزاد و رها بشه. باربد منتظرته .

سينا دستي تکون مي ده و به بهونه ي کار، مي ره پايين. همه تک تک بغلم مي کنن. مي رسم رو به روي ساحل. آروم دستاش رو مي گيرم و بغلش مي کنم .

ـ متاسفم ساحل، من هميشه باعث ….

ـ هيس، تو هيچ کاره اي. اشکال نداره گلم. اشکال نداره. برو لباسات رو عوض کن .

با کمک مامان فرنوش و مهلا، لباسم رو در مي يارم و مي پرم تو حموم .

اين رفتار بهتره. منطق رو در پيش گرفتم و دارم مي رم جلو. موفق ترم. لباسام رو مي پوشم و مي رم تو جمع خانواده. همه هستن. کنار ساحل مي شينم. اونم لباساش رو عوض کرده .

مامان فرنوش:

ـ باربد و سينا کجان؟

ـ يه کاري براشون پيش اومد، بايد مي رفتن .

ديگه حرفي وسط نيومد .

نمي دونم چرا آروم شدم. خودم رو تو هر دو شرايط گذاشتم و منتظر هر اتفاقي هستم .

دم به دقيقه به گوشي تو دستم نگاه مي کنم. منتظرم زنگ بخوره. سعي کردم ضايع بازي در نيارم و سه نشه، تا حدودي موفق بودم. ولي مهلا يه بار پرسيد:

ـ منتظر تماس کسي هستي؟

ـ آره، سينا قرار بهم زنگ بزنه .

تمام. ديگه حرفي نزدن. با شنيدن صداي گوشيم، مث جت به سمت تراس پرواز مي کنم. سريعگوشي رو جواب مي دم .

***

با شنيدن حرفاش، خيلي خوشحال مي شم. خوشحالم که پشتم مي مونه و ازم حمايت مي کنه. هر اتفاقي بيفته، من پيش باران مي مونم. نمي تونم ازش جدا بشم، نمي شه .

سوار آسانسور مي شم. نگاهي به آينه مي اندازم. قربونت برم خانوم خودم که انقدر انرژي مثبت داري، شفا مي دي. هر دو دستم رو مي يارم بالا و مي کشم به موهام. يه لبخند خوشگل مي ياد رو لبم و آروم مي گم:

ـ عاشقتم باران .

با ايستادن آسانسور، درش رو باز مي کنم و مي رم سمت ماشين باربد. در جلو رو باز مي کنم و مي شينم .

باربد:

ـ چيه؟ يهو شارژ شدي؟

ـ فضولي کار زشتيه عمو جون!

از پارکينگ مي زنيم بيرون و با ماشين گل کاري شده، مي ريم سمت کلانتري. بين راه کمي حرف مي زنيم تا مي رسيم اون جا.

ـ به سرهنگ چي گفتي؟ باران نمي خواد کسي از اين موضوع با خبر بشه .

ـ مي خواست بياد که منصرفش کردم. رييس اين جا از دوستاشه. گفتم خودم کارا رو انجام مي دم .
سينا هم هست ديگه .

از ماشين پياده مي شيم .

باربد:

ـ سينا؟

ـ بله؟

ـ اگه راست باشه، مي خواي چي کار کني؟

دلم مي لرزه .

بي خيال شونه هام رو مي اندازم بالا و مي گم:

ـ زندگي، چي کار مي خوام بکنم؟

ـ خوشمزه منظورم با طنازه؟

ـ بايد کاري بکنم؟

ـ سينا؟!

ـ سينا و مرض. من زن دارم باربد و از قضا خواهر شما هم هست. من خودم رو مي شناسم. شايد چيزي يادم نياد ولي مي دونم اون موقع خودم نبودم. شايد مست بودم شايدم…. نمي دونم، من اگه هوس باز و دله بودم، باران تو خونه ام سالم نمي موند. دنبال کار نبودم. تو که مي دوني، تو که ديده بودي من سمت دخترا نمي رم .

باربد سرش رو تکون مي ده و در سمت خودش رو مي بنده. دزدگير رو مي زنه و ماشين قفل مي شه .

من:

ـ به ساره گفتي به هم خورده؟

ـ صبح بخير آقا. خيلي وقته بهش اطلاع دادم .

رفتيم اتاق سرهنگ، دوست آقا بهادره. باربد خودش رو معرفي مي کنه. منم خودم رو معرفي مي کنم. مي شينيم رو به روي سرهنگ .
سرهنگ:

ـ بچه رو ببرين. نمي شه اين جا بمونه .

باربد نگاهي بهم مي اندازه و مي گه:

ـ باشه، مي بريمش خونه. اين خانوم هيچ کس رو نداره. چند سال هم حبس مي خوره بهش. مي شه اجازه بدين با ما بيان؟ منظورم مادر و بچه اس. يه کاري داريم که بايد با حضور اين دو نفر انجام بشه. خيلي زود و در کمترين زمان ممکن انتقالش مي ديم پيش شما. چند تا از ماموراتون رو هم با ما بفرستين. من و سينا در حال حاضر مسلح نيستيم .

سرهنگ سرش رو تکون مي ده. من و باربد از جامون بلند مي شيم و بعد از انجام احترام نظامي، مي ريم بيرون اتاق تا طناز و بچه رو بيارن .

طناز رو مي يارن پيشمون. بچه رو بغل کرده و به خودش فشار مي ده. نگام کشيده مي شه سمت بچه. رو پام مي چرخم. پشتم رو مي کنم بهش و دستي به صورتم مي کشم .

دستي رو شونه ام مي شينه. بر مي گردم و با باربد رو به رو مي شم. به شونه ام فشار مي ياره و لبخندي پر استرس تحويلم مي ده. سرم رو تکون مي دم و با اخم بر مي گردم سمت طناز .

دو تا سرباز کنارشن. قرار شد همونا ما رو همراهي کنن .

من:

ـ آزمايشگاه کجاست؟

ـ يکي هست اون ور خيابون. بهتره بريم همون جا. کارا زودتر انجام بشه بهتره.

از ساختمون کلانتري خارج مي شيم. هر دو سرباز حواسشون به طنازه. نمي تونه جايي بره. بارداره و شکمش بزرگ. کجا مي خواد بره؟ چه جوري مي خواد بدوئه؟

پوزخندي مي شينه رو لبم، بارداره .

مي ريم داخل آزمايشگاه و درخواستمون رو مي گيم. کمي منتظر مي مونيم. خون مي گيرن. هم از من، هم از اون بچه. با فرو رفتن سوزن تو رگش، جيغش مي ره هوا ولي کمي که مي گذره، آروم مي شه .

باربد:

ـ بريم طناز رو تحويل بديم. اين جوري نمي شه. درسته سفارش کرديم زود جواب رو آماده کنن ولي بازم طول مي کشه .

از خيابون رد مي شيم و بر مي گرديم سمت ساختمون کلانتري. يهو طناز مي ايسته سر جاش. دستي به گردنش مي کشه و مث ديوونه ها دورش رو نگاه مي کنه. انگار داره دنبال يه چيز با ارزش مي گرده. کمي مي گرده و نگاش رو يه چيزي وسط خيابون ثابت مي مونه. فقط حس مي کنم دستم سنگين مي شه. نگاه مي کنم به بغلم. بچه رو داده دستم و خودش داره با سرعت مي دوئه سمت چيزي که ديده. با اون هيکل، با نهايت سرعت مي دوئه سربازا نمي تونن مهارش کنن. حرکتش خيلي غير منتظره اس و تو کمتر از دو ثانيه اتفاق مي افته .

خم شدن براي برداشتم اون شي همانا و پرت شدن تو هوا و محکم زمين خوردن همانا. صداي داد باربد و ترمز ماشين تو گوشم مي پيچه که طناز رو صدا مي کنه. صداي جيغ و گريه ي بچه بلند مي شه. با بهت به طناز نگاه مي کنم. دنبال چي بوده؟

جمعيت اطرافمون لحظه به لحظه بيشتر مي شن و من خشکم زده. آروم آروم مي رم جلو .

باربد بر مي گرده سمتم و مي گه:

ـ بيا، بدو، بدو سينا زود باش .

با سرعت بيشتر مي رم نزديکش. بچه رو ازم مي گيره و از کنار طناز بلند مي شه .

باربد:

ـ نفس هاي آخره، کارت داره .

مي شينم جاي باربد و به طناز نگاه مي کنم. دستش رو مي ياره بالا. دستم رو مي برم جلو .

لباش تکون مي خوره ولي هيچ صدايي نمي شنوم. خون ريزي داره. صد در صد بچه اش سقط شده .
کمي خون از دهنش مي ريزه بيرون. گوشم رو مي برم نزديک سرش .

ـ بگو چي مي خواي طناز؟

ـ از اين بچه مراقبت کن و خو….خوشبخت شو. من دوست داشتم و….و دارم. مي مي خوام خ….خو….شبخت بشي. من رو ب….بخش به خ….خاطر خ….خودم ي….يه ب….بچه رو بي چاره
کردم. تقصير ت….تو نبود. ح….حالت عا….دي نبود. اگه عادي ب….بودي صدسال س….سياه اين ات….اتفاق ن….نمي افتاد .

دستش رو تکون مي ده و مي گه:

ـ اين د….دست من اما…نت ب….بود. بنداز گردن د….دخترمون. ب….براي مادريه ک….که هيچ وقت ن….نديدمش از همون ن….نوزاديم گردنم ب….بود. بهم قول بده، ق….قو….ل ب….ده مراقبش….ي .

ـ سرم رو مي يارم بالا و به چهره ي طناز نگاه مي کنم. داره مي ره. بذار با خيال راحت بره. از اين دنيا خيري نديد، به خاطر يه گردنبند جونش رفت، بذار حداقل تو اون دنيا به آرامش برسه .

ـ بهت قول مي دم. قول مي دم مراقب ني نيت باشم، حواسم بهش هست. بزرگش مي کنم. تنها نه، با باران .

لبخند تلخي مي زنه و مي گه:

ـ ن….ني ني م….مون

هر دو دستش رو مي گيره سمتم. پلاک گردنبند آويزن مي شه. يه قلب، يه قلب که قلب طناز رو از کار مي اندازه تا خودش رو نشون بده. قلب در مقابل قلب. منتظر نگام مي کنه. دستم رو مي برم جلو و گردنبند رو مي گيرم. هم زمان با اين کار من، لبخند مي زنه، شل مي شه و…. صداي آژير آمبولانس مي ياد، تمام طناز تموم کرده بود.

***

دانلود_رمان_ملکه_عشق
رمان_ملکه_عشق

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن