آخرین مطالببی گناه

رمان بی گناه پارت 13

Rate this post

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

سهند شماره ی سروان را گرفت و تلفن را قطع کرد. بعد از فرستادن ای میل خودش به شماره ی سروان، باز روی تخت نشست.

لای پنجره باز بود و هوای سرد، گرمای اتاق را متعادل می کرد. نیاز به هوای آزاد داشت.

اما خب … نه توان داشت باز پشت فرمان بنشیند یا راه برود و نه می شد نرگس را راضی کند !

تلفن که میان دستش لرزید، چشمش به شماره ی سرهنگ افتاد. تماس را وصل کرد و گفت:

– سلام دایی!

– علیک سلام! مدارکتو گرفتی؟

– نصفه آره!

– نصفه چرا؟ سروان امیری تو کارش وارده!

سهند آه کشان روی تخت دراز کشید:

– اوهوم! اما .. پرونده ی اصلی رو می خوام. این ناقصه!

صدای نفس عمیق نادر، لبخند را روی لبان او نشاند!

– شر نساز بچه! پرونده ی اصلی رو می خوای چی کار الان؟

– گفتم ناقصه! اونم این طور مگه میشه اخه؟!

– فعلا که شده!

– دایی؟!

نادر باز نفسش را بیرون فرستاد:

– سهند قول می دی شر نسازی؟

– اره قول می دم! ببین دایی ، یا احتمالا من اشتباه می کنم یا پرونده! اگر من اشتباه می کردم که بی سر و صدا پرونده رو برمی گردونم و تمام! اگر همپرونده اشتباه بود، قول می دم خودم همکاری کنم اما پرونده رو بسپارم به شما! خوبه؟ اصلا پای پایگاه رو هم وسط نیاریم . حتی اسم منم نباشه!

– خب مثلا بگیم یهو زده به سرمون پرونده رو کشیدیم بیرون و …

سهند آهسته خندید:

– نه! نمی گیم زده به سرتون! من اون موقع کسی که ازم خواسته این پرونده رو یه نگاه کنم و معرفی می کنم! اون جوری دیگه لازم نیست شما چیزی بگین! بدتون نمی یاد که یه پرونده ی باز رو جمع کنیم؟

نادر آه کشان گفت:

– باشه! پرونده ی اصلی رو هم برات می گیرم. ولی وای به حالت اگر این پرونده بازم باز بمونه!

– نمی مونه! مطمئن باشین. من یه پلیسم! اینو فراموش نمی کنم!

– خوبه!

– می شه حکم رو به سروان امیری بدی؟! ازش خوشم اومد!

– باشه! می دم سروان امیری….

– امروز! یعنی الان!

نادر چند لحظه سکوت کرد و سهند با شنیدن صدای نفس های کش دارش، به خنده افتاد!

– بخند! بهم می رسیم بازم سهند! خداحافظ!

سهند با همان خنده، خدانگهدار گفت و تماس قطع شد! این جور رسیدن به اصل ماجرا راحت تر به نظر می رسید.

خوشحال از این که باز هم به شغل سابقش برگشته ، تصمیم گرفت از فرصتی که دارد، استفاده کند و کمی بخوابد!

این طور انرژی ذخیره می کرد تا زمانی که پرونده می رسید، به خوبی رویش کار کند.

**

***

هنوز خورشید به وسط آسمان نرسیده بود که هیوا و الما به پایگاه رسیدند تا مازیار با فهمیدن پیدا کردن خون خشک شده ، لبخند کم رنگی روی لبانش بنشیند:

– آفرین. اینم یه قدم بزرگ دیگه! حالا باید مطمئن بشیم و بازم سرنخ تازه پیدا کنیم.

رو به آلما ادامه داد:

– ببینم تو چی کار کردی؟ حرف زدی باهاشون بازم؟

آلما با نفس عمیقی که کشید، شانه هایش را هم بالا انداخت:

– نه! البته هاله ، منظورم صاحب قنادی هست، دیدمش … خب … نمی دونم چرا اما بهش خیلی مشکوکم! به نظر من می تونه یکی از مظنون های اصلی باشه .

– مدرک باید داشته باشی فقط حسی که نمی شه!

– فکر کنم بازم اونو دارم! اما یه کم زمان می خوام … باید یه چیزایی رو کنار هم بذارم. گفتم سحر هم یه تحقیق از زندگی خصوصیش کنه. اونم آماده ست. کنار هم می شه به یه جایی رسید.

هیوا تمام مدت به نیم رخ آلما خیره بود. سرش را آهسته تکان داد و گفت:

– منم می خوام دوباره فیلم ها رو ببینم. کاش راه پله ها هم دوربین داشت.

مازیار همان طور که به سمت اتاقش می رفت ، گفت:

– اول نمونه رو بدین … در ضمن همه در حال آماده باش هستیم. نیما اگر کمک بخواد، باید یکی مون حداقل بره …

تازه آلما و هیوا، متوجه سکوت پایگاه شدند! تقریبا نیمی از افراد فقط در آن جا حضور داشتند. آلما در جواب مازیار چشم گفت و همراه هیوا راه افتادند:

– تو فکر می کنی مظنون شماره ی یک کیه؟

هیوا با لبخند، سرش را کمی کج کرد تا پایین تر بیاید:

– خانم قناد!؟

– نمی دونم. اما …

– سایزشو در اوردی؟

چشمکش ، آلما را خنداند. جلوی در اتاق او ایستادند و آلما سرش را آهسته بالا و پایین کرد:

– خانم دکتر هم تقریبا تو همون سایزه! اما … طرز لباس پوشیدنش این طور نیست که شلوار جین و تاپ بپوشه! اونم تو مطب! لادن ِ آرایشگر هم خیلی سایز کمی داره. .. سی و چهار احتمالا!

– و دخترای دیگه!؟

آلما نفسش را بیرون فرستاد و دست هایش را روی سینه جمع کرد:

– آره … اونام می تونن! مریم و سمانه مخصوصا! هر دوتاشون تقریبا سایزشون به قاتل می خوره!

هیوا به چهار چوب در اتاق آلما تکیه زد و این بار خیلی جدی گفت:

– مو چی؟ هیچ کدوم از این زنها، موهایی با این رنگ ندارن! ها؟

یک دفعه آلما انگشتش را بالا آورد و هیجان زده به هیوا گفت:

– وای… مو … چرا تا حالا متوجه نشدم؟

هیوا از هیجان متعجب شده بود، صاف ایستاد و پرسید:

– متوجه چی؟

– مو هیوا! لادن گفت که موهای هاله رو تازه رنگ کرده . همون دیشبش!

مردمک های هیوا لحظه ای روی صورت آلما خیره ماند و بعد بشکنی زد:

– آره! باید یه کاری کنیم!

– چی؟ خون!

آلما سرش را آهسته بالا و پایین کرد:

– میشه پیدا کرد … حتما تو جایی ثبت شده گروه خونیشون.

– آره … اما دی ای ان ، کمک بیشتری می کرد! بریم فعلا دنبال کارامون! بعد اگر لازم شد، باید یه جوری حداقل از این هاله خانم، یه دی ان ای بگیریم!

آلما با لبخند مغرورانه، وارد اتاقش شد:

– خیلی هم عالی! پس بدو تا دیر نشده!

لبخندش روی صورت هیوا هم نششت! اتاقش، رو به روی اتاق آلما، با کمی فاصله قرار داشت.

به محض این که وارد اتاقش شد، ستوان سبحانی جلوی در اتاق ایستاد:

– سلام قربان!

هیوا با دیدنش خندید و اشاره کرد داخل شود:

– می گی بهم قربان، یه حس لذت بخش مغرورانه ای بهم دست می ده! اون قدر که دلم می خواد بهت همش دستور بدم!

خنده و جمله هایی که به زبان آورد، باعث خندیدن ستوان سبحانی هم شد:

– خب شما مافوق منی!

– من راحت ترم مثل باقی بچه ها منو به اسم صدا کنی!

– دستور فرمانده ست! البته خودشون گفتن اگر تو محیط پایگاه باشه موردی نداره. اما خب، من یکی همش یادم می ره! موقع ماموریتم می ترسم با اسم صدا کنم!

هیوا به میزش تکیه زد و دست هایش را روی سینه جمع کرد:

– خب اینم یه دلیله برای خودش! حالا چی کارم داشتی؟ فیلم رو آماده کردی؟

ستوان دستش را جلو برد تا هیوا متوجه دی وی دی شود:

– براتون ریختم توی دی وی دی! این جور راحت تر کار می کنید. یه نرم افزار داره لپ تاپتون که می تونید با اون فیلم رو خیلی خوب ببینید و همین طور…

هیوا با گرفتن دی وی دی ، سرش را تکان داد :

– اوکی فهمیدم! برو به کارت برس.

ستوان لبخندی زد و تنهایش گذاشت تا هیوا پشت میز بنشیند. دی وی دی را داخل دستگاه گذاشت و ذهنش کشیده شد باز هم به سال های پیش!

کار حرفه ای را در همان مدت کم تجربه کرده بود و چه قدر بعدها برای نداشتنش، عذاب کشید و حالا رسیده بود به همان جایی که دوست داشت!

خودش را جای سهند گذاشت و لبخندش کشیده تر شد! اگر آن اتفاق نمی افتاد و برنمی گشت، چه بسا حداقل هم رده ی سهند، این جا کار میکرد.

حسادتی نبود. نه الان و نه همان موقع که به زحمت خودش را به سهند رساند. آن هم در شرایطی که می دانست، برای تنها نماندن سهند، او را همراهش راهی کرده اند!

گرچه چیزی هم او کم نداشت!
آه عمیقی از میان سینه اش، راه باز کرد.

تصاویری که می دید، قانعش کرد، دل از خاطرات و اگر ها، بکند و به کارش توجه بیشتری نشان بدهد.

فیلم از صبح روز قبل تا همان لحظه ی ورود آن ها، گرفته شده بود و او مجبور بود، با دقت تمام صحنه ها را ببیند شاید، بالاخره چیزی از میان این تصاویر هم به دست بیاورد.

نیم ساعت بعد، با سر و صداهایی که از راهرو می آمد، سرش را کمی بلند کرد تا به نگاه مازیار برسد:

– هیوا من دارم می رم پیش نیما! موضوع یه کم بزرگ شده. آلما و تو این جا بمونید. اگر ماموریت پیش اومد، حواستون باشه.

حالا چشمان نگران و متعجب آلما را هم از کنار شانه ی مازیار می دید !

– می خوای من برم؟

– نه … علی هست. امیدوارم فقط دیوونه بازی نکنه حوصله ی جنازه جمع کردن ندارم!

آلما سرش را تکان داد و مازیار به سمت در خروجی پایگاه دوید. هیوا کمی صندلی را عقب هل داد و از رویش بلند شد:

– جریانش چیه؟ از وقتی من اومدم، با این پرونده درگیرن!

آلما کش و قوسی به بدنش داد و با تکیه زدن به چهارچوب در گفت:

– آره! یارو خیلی زرنگ بود. نیما هر کاری می کرد نمی تونست ازش آتو بگیره. الانم داشته فرار می کرده با یه هویت جعلی که تو فرودگاه گرفتنش، اینم با اسلحه تهدید کرده و زن و دو تا بچه شو، گروگان گرفته تا از کشور خارج شه! از طرفی یه هواپیمای خصوصی ترک اومده دنبالش و خلاصه یه درگیری شده که نگو و نپرس!

– اوه!

– یکی از نگهبانای فرودگاه رو هم زخمی کرده!

هیوا ابرویی بالا انداخت! حالا رو به آلما، ایستاده بود:

– پس از این هیجانا هم دارین تو پایگاه!

آلما با خنده سر تکان داد و گفت:

– آره بابا! اولشه صبر کن! یه هیجاناتی گرفتارش بشی که پشیمون بشی از این حرفت!

– حوصله ام سر رفت! از کی نشستم دارم فیلم می بینیم! هی هم با خودم می گم اگر چیزی بود ستوان می دید! اما خب بازم ادامه می دم!

– زاویه ی دید جدید! درس خودتو که فراموش نکردی!

نگاه آلما رنگ کسالت نداشت، به جایش برق شیطنت را هیوا به خوبی می دید. لبخندش کشیده شد و سرش را پایین تر برد:

– خب! تو از زاویه ی جدیدت چی پیدا کردی!؟

آلما اول نفسش را بیرون فرستاد و بعد گفت:

– خب … من … اول سایز لباسا! دوم موهای هاله! سوم … شیرینی خونگی!

تعجب ، ابروهای هیوا را در هم کشید:

– شیرینی خونگی؟

– آره! ببین هاله کارش رو از پختن شیرینی های خونگی شروع کرد. یه جور کار آفرینی! بعد کم کم این شیرینی فروشی رو اجاره کرد و کارش راه افتاد. مشتری های قدیمی هنوزم دنبال شیرینی های خودش هستن! و … مهم تر این که، این شیرینی ها رو چون توی روز وقت نمی کنه، اکثرا شبها می پزه!

– کسی به این مورد اشاره نکرده بود!

– آره! اما امروز اینو کشف کردم! نمی دونم اون شبم واسه این مونده یا نه …

– پسره می گفت آخرین نفر اون رفته! ساعت ده ، برفم خیلی می اومده!

آلما برای تایید حرف های هیوا، سرش را تکان داد:

– آره! اما یه موضوع جالب! پسره بهم گفت که ساعت نه شب، خود هاله رفته و گفته اونم ببنده بره! بعد دوباره بهش زنگ زده که زودتر بره!

– تو … می خوای بگی که هاله برگشته…

– لیلا هم برگشته!

هیوا هیجان زده با دست به آلما اشاره کرد:

– آره! اما توی دوربینا نیست!

– چون شیرینی فروشی فقط دوربین داره! هیچ دوربینی رو به ساختمون نیست. حتی مغازه های بغلی یا رو به رو هم ندارن. من دنبال دوربین های راهنمایی و رانندگی هم رفتم اما اصلا توی اون زاویه هیچی نیست!

هیوا کمی فکر کرد و بعد گفت:

– می گم …. هاله کلید نداشته!

– آره! اینم یه موضوع جالب! لیلا باید کلید داشته باشه!

– یعنی … لیلا درو باز کرده. هاله رفته تو و ….

آلما نگاهش می کرد و او خیره به سر شانه ی آلما و ستاره ی طلایی رویش، غرق در فکر شد.

آلما هم سکوت کرده بود تا او به خوبی تکه های این معما را کنار هم بگذارد. یک دقیقه نشد که هیوا سرش را قاطعانه تکان داد:

– نچ! شاید این فرضیه خوبی باشه اما به هیچ عنوان نمی شه اتفاق افتاده باشه!

– نمی شه؟ چرا؟

هیوا به سمت میزش راه افتاد و گفت:

– بیا بشین تا بگم!

او روی صندلی خودش نشست و آلما، یکی از صندلی های جلوی میز را کنار میز او گذاشت تا رو به او باشد:

– خب؟

– خب ! اول این که … اون حد تمیز کاری، برای یه نفر آدم، گیریم اصلا قتل دوازده نصفه شبم صورت گرفته! خیلی وقت گیره! هاله تنهایی نمی تونسته از پسش بربیاد! حمل جنازه و اینا رو هم در نظر بگیر! اگر این فرضیه هم درست باشه، وجود کیسه خیلی غیر منطقی به نظر می رسه! یه نفر آدم، که این قدر با حساب و کتاب، تمیز کرده و اگر اون کیسه نبود، شاید به این زودی متوجه قتل لیلا نمی شدیم، پس اون کیسه رو اون جا، جا نمی ذاشت!

سوم! تاپ و شلوار جین؟! برای چی عوض کرده؟ چی پوشیده و رفته! لباس دیگه ای داشته؟ یعنی چی؟ برای چی باید یه لباس دیگه رو بپوشه و بره! اگر خونه می رفت، می تونست خونه عوض کنه و این جور خیلی کم تر شک می کردن! اون حجم خون روی لباس، دو حالت می تونه داشته باشه! یا باید مقتول سلاخی شده باشه که خون بپاشه این جور! یه جور قتل وحشیانه، یا این که باید جنازه رو برای بردن بغل گرفته باشه!

مکث کرد تا آلما با نفس عمیقی بگوید:

– تو منظورت اینه که اگر هاله هست… یه نفر دیگه هم باید باشه.

هیوا چشمک زنان جواب داد:

– احتمال زیاد!

– هم دستش کی می تونه باشه؟

این بار جواب هیوا، شانه ای بود که بالا افتاد. آلما نفسش را عمیق بیرون فرستاد، به صندلی تکیه زد و پایش را روی پای دیگر انداخت:

– هر بار آدم فکر می کنه، رسیده به هدف، بازم یه چیزی می پیچه!

– این جور فکر نکن! هر بار که به یه نتیجه می رسی، یا حتی فرضیه هات زیاد می شن، یعنی داری به هدف می رسی! این خیلی خوبه. همینا که امروز پیدا کردیم عالی بود و …. به نظرم موبایل این خانم هاله رو حتما یه بررسی کن! شاید شریکش رو بتونیم تلفنی پیدا کنیم!

آلما با این حرف، صاف نشست و با چشمان تنگ شده پرسید:

– می گم، اگر در مورد هاله اشتباه کرده باشیم!؟ اگر یکی دیگه قاتل باشه؟!

– پیداش می کنیم! در هر صورت الان هاله مظنونه و باید تبرئه شه! ها؟

– آره! این درسته ، راست می گی!

– حواستو از مظنون های دیگه کم نکن! اما … این یکی رو بیشتر روش فکر کن! بالاخره مشخص می شه !

آلما همراه تکان دادن سرش از روی صندلی بلند شد:

– خیلی خب! پس من برم سراغ کارم و موبایل رو هم بسپارم بچه ها پیدا کنن.

– آره فکر خوبیه، تا ببینم امشب چی می تونیم پیدا کنیم ازش!
چشمکش را آلما با لبخند جواب داد، صندلی را سر جای قبلی گذشت و اتاقش را ترک کرد تا باز هیوا بماند و لپ تاپش و البته فکرهایی که با دیدن آلما، میان ذهنش چرخ می خورد!

**

صدای ضربه ای که به در اتاقش خورد، پلک هایش را باز کرد. اول گمان کرد باز هم خواب می بیند!

اما با ورود آرش ، کمی سرش را بالا تر گرفت و چشمانش را تنگ کرد. آرش با دیدن چشمان بازش، لبخند زنان گفت:

– یه آقای پلیس اومده شما رو کار داره!

سهند دوباره پلک زد و با اطمینان از این که بیدار است، از جا بلند شد و نشست.

یک باره نشستن ، درد بدی را از ستون فقراتش تا گردن و سرش کشاند.

چهره اش که جمع شد، آرش با محبت از شانه اش گرفت تا سرش را کمی بالا بگیرد:

– چی شد ؟ برم مامان نرگس رو صدا کنم؟

سهند به زحمت لبخند زد :

– نه … خوبم… یه دفعه پاشدم! می تونی بری بگی اون آقا بیاد بالا؟

آرش سریع سرش را بالا و پایین کرد و به سمت در دوید. رفتار کودکانه و هیجان زده ی آرش، لبخند او را هم واقعی تر کرد!

این روز ها که خانه مانده بود، بیشتر به آینده ی آرش فکر می کرد.

هنوز برای مدرسه رفتن آماده نشده بود، اما سال بعد، باید اقدام می کرد. چند باری آرش او را پدر صدا کرده بود!

گرچه اصلا برای او یا ارش آسان نبود! این جور وقت ها، به آلما و زندگی مشترک، بیشتر هم فکر می کرد! ولی… هنوز و همچنان مردد بود!

صدای سروان امیری را شناخت! حدسش را می زد و خوشحال شد، تعریفی که از او، به نادر کرد، جواب داده بود!

بلند شد و نگاهی به اتاق مرتبش انداخت تا با خیال راحت، نزدیک در شود، آرش کمی در را باز کرد تا او سروان امیری را ببیند:

– بفرمایید تو! این جا هستن!

تعارف آرش، حال سهند را بهتر کرد، دست روی شانه ی کوچکش گذاشت و رو به سروان گفت:

– زحمت کشیدی تا این جا اومدی!

سروان احترام نظامی اش را جلوی در به جا آورد و بی توجه به بهت و ترس میان چشمان آرش، با همان جدیت گفت:

– سلام قربان!

سهند فشاری به شانه ی آرش آورد تا او بالاخره چشم از سروان امیری بگیرد:

– آرش برو برای ما یه چای یا میوه بیار، بدو!

آرش با نگاهی گنگ، به هر دو مرد انداخت و با همان ترس و بهت از جلوی سروان گذشت و پله ها را دوید. سهند کنار در ایستاد و با دست به داخل اشاره کرد:

– بیا تو پسر!

سروان که کنار پنجره ایستاد ، او هم در را بست و روی صندلی میز تحریرش نشست تا سروان هم با تعارفش، روی یکی از دو مبل تک نفره ی اتاقش بنشیند.

سروان قبل از نشستن، بسته ای را روی میز او گذاشت و گفت:

– اینم پرونده ی اصلی !

سهند با دیدن حجم پرونده، پوزخندی زد:

– خجالت آوره! تنبلن! نمی فهمم چرا کامل وارد نمی کنن پرونده ها رو که این جور مثل صد سال قبل، ورق ورق نباشن!

– سیستم دیگه به روز شده الان! اما خب اینا قدیمی ترن!

– اوهوم!

سهند پوشه ی دکمه ای را باز کرد و نگاه سر سری به پرونده انداخت. با دیدن عکس ها و گزارش ها، لبخندش جان دیگری گرفت:

– خیلی خب! فکر کنم حالا بشه یه کاریش کرد!

سرش را که بالا آورد، سروان هم لبخند کم رنگی زد. سهند چند لحظه ای نگاهش کرد تا مطمئن شود، می تواند به این پسر جوان اعتماد کند، بعد صاف نشست و گفت:

– اسمت چیه؟

سروان که متعجب شد، او سوالش را اصلاح کرد:

– اسم کوچیکت چیه!؟

– امیررضا!

– خوب این بهتره! از این به بعد من شما رو صدا می کنم امیررضا! شما هم اگر خیلی می خوای احترام بذاری به من بگو سرگرد! گرچه با سهند راحت ترم! حالا مهم هم نیست! منتها دیگه به من احترام نظامی نذار! مخصوصا وقتی تو اداره نیستی! اصلا لازم نیست! کلا با من راحت باش! وگرنه نمی تونم باهات کار کنم!

– بله قربان!

سهند خیره اش بود تا خودش متوجه اشتباهش شود و با خنده سرتکان دهد:

– عادته دیگه!

– ترکش کن! از این کلمه زیاد خوشم نمی یاد! بچه هام می گن بهم فرمانده، چون فرمانده شونم! اما قربان… نه دوست ندارم و …

ضربه ای که به در خورد، جمله اش را برید. سهند بفرمایید گفت تا نرگس و آرش، همراه سینی میوه و چای وارد اتاق شوند.

امیررضا خجالت زده تشکر می کرد پشت سرهم و سهند، تنها به چشم غره های پنهانی نرگس لبخند زد تا هر دو اتاق را ترک کنند. با رفتنشان، سهند گفت:

– خب امیررضا! اگر چای داغ می خوری بخور، وگرنه پاشو بیا این جا!

امیررضا به آنی از روی مبل جدا شد:

– نه نمی خورم… در خدمتم!

کنارش که ایستاد، سهند بلند شد و به او اشاره کرد بنشیند. امیررضا خودش را عقب تر کشید و گفت:

– نه اصلا! خودتون بفرمایید من راحتم!

سهند بی اهمیت، یک وری روی میز نشست و این بار با چشم دستورش را جوری تکرار کرد تا پسر جوان، بی حرف، روی صندلی بنشیند.

– خب! این اولین قانون منه! روی حرف من حرف نباشه ! من نه تعارف می کنم و نه دوست دارم کسی تعارف کنه! هر کاری راحتم انجام می دم و هر کاری رو نخوام نمی کنم! الان می تونستم این پرونده رو بدم یکی از بچه هام تو پایگاه، اما این جور راحت ترم… شما رو هم سرهنگ فرستاده بادیگارد من بشی! پس باید با هم به خوبی بگذرونیم قبول؟

امیررضا خندید. این جور صورتش دوست داشتنی تر به نظر می رسید.

مهربان و قابل اعتماد. سهند هم سرش را تکان داد تا راضی از این حرف شنوی، ادامه بدهد:

– می ریم سر اصل موضوع! من هر چی که می گم، روی رازداری تو حساب می کنم! پس گفته هام ، پیش تو امانته!

– متوجه ام قر… ببخشید سرگرد!

– خوبه! پس گوش کن! این پرونده رو با معرفی یکی ، پیدا کردم. اون یه نفر، قبلا یه کمک بزرگ به من کرده و منم می خوام دینی رو گردنم نباشه … حالا بریم سراغ پرونده! من یه دور چیزی که تا حالا فهمیدم از این پرونده رو بهت می گم، خوب گوش کن.

تمام مدت، امیررضا با دقت سرش را بالا و پایین کرد و سهند با خیال راحت از فهمش، کشوی میز را باز کرد و عکس ها را بیرون آورد.

– نگاه کن … این مرد، منوچهر تاجبخش، شصت و هشت ساله، هشت سال پیش، با هفت ضربه ی یه چاقوی ضامن دار، کشته می شه. توی اتاق پسر خونده اش، تو شرکتی که متعلق به کارخونه ی رنگ و محصولاتش خودش بود. پسر خونده اش رو زمانی که با دست خونی از اتاقش بیرون می اومده دیدن و پلیس گرفته .

ظاهرا همه ی مدارک بر علیه پسرخونده شه و به عنوان قاتل معرفی شده . پسر خونده، زمانی که از یه کلانتری به کلانتری دیگه برده می شده، نمی دونم هم برای چی این کار احمقانه رو در مورد یه قاتل انجام دادن! تصادف می شه و اینم فرار می کنه! اینو البته تازه فهمیدم که چرا دو تا کلانتری تو پرونده س!

سکوت کرد تا امیررضا بپرسد:

– گرفتنش بعدا؟

– نه نتونستن پیداش کنن!

– آها! حالا شما دنبال اون قاتل می گردین؟

لبخند کجی روی لب های سهند نشست. آرنجش را روی پایش گذاشت و کمی به پایین خم شد :

– قاتل واقعی آره!

چینی روی پیشانی امیررضا نشست تا سهند، خیالش از بابت همکار جدیدش راحت تر شود!

– یعنی شما … می خواین بگین که قاتلی که فرار کرده، قاتل واقعی نبوده؟ اما … یعنی با همین پرونده متوجه شدین؟

سهند نفسش را بیرون فرستاد، از روی میز آهسته پایین آمد و از بشقابی که روی میز کنار تختش قرار داشت، پرتقالی برداشت:

– راستش رو بخوای نه! این پرونده که تو بهم دادی، به اندازه ای بی سر و ته هست که هیچی آدم ازش نفهمه! من یه اطلاعاتی از یه نفر گرفتم! اما …. هنوزم نمی تونم مطمئن بگم که آیا پسر خونده ی مرد، قاتل واقعی هست یا نه! شاید هم باشه! یعنی برای من فرقی نداره! من می خوام قاتل واقعی رو پیدا کنم. یا همه ی اینا یه صحنه سازیه و باید قاتل اصلی رو پیدا کرد، و یا قاتل اصلی فرار کرده که باید مطمئن شم و پیداش کنم و تحویلش بدم!

امیررضا، به سمت سهند چرخیده بود دوباره برگشت و عکس ها را به دقت نگاه کرد.

سهند هر چه می گذشت، خوشحال تر بود که کسی مثل این پسر، سر راهش قرار گرفته تا کمک حالش باشد.

عطر خوش پرتقال را به مشام کشید و کنار میز ایستاد:

– این عکس آخر، پسرخونده شه! قرار بود برام از اسامی که بهت دادم، اطلاعات کسب کنی!

امیررضا، به آنی پوشه ی دکمه دار را برداشت تا سی دی از داخلش در بیاورد:

– این اطلاعات اشخاصی که بهم گفتین. دیگه جای ای میل، براتون اوردم! هر جا رو که فکرش رو کنید سرچ کردم. بعضی اسامی تکراری بود، اما وقتی با این پرونده مطابقت دادم، فهمیدم دنبال کی هستید. امیدوارم حالا درست باشه!

– خوبه! مطمئنم که سرهنگ بی خود آدمی رو بهم معرفی نمی کنه ! چون می دونه چه قدر حساس و نکته بینم!

امیررضا دوباره لبخند زد و سهند گفت:

– پس فعلا با من کار می کنی! سرهنگ هم بهت همینو گفته درسته؟

لبخند امیررضا کشیده تر شد و سهند سری جنباند:

– می ترسه و نگران منه! حق داره! خب … بی خیال! برگردیم سر کار خودمون! اول هر چی عکس از صحنه ی قتل هست رو روی میز بچین. گزارش ها رو دسته بندی کن. یه کمش رو هم بده به من … خلاصه وار و نکته های مهم رو روی برگه یادداشت کن … بعد با هم می خونیمشون!

امیررضا با دقت ، کاری که سهند خواسته بود را انجام داد. سهند روی تختش برگشت و با گذاشتن دو بالشش، میز کوچکی برای لپ تاپش درست کرد .

اول باید دنبال آدم های ماجرا می گشت! پدری که کشته شده است، پسر خوانده ای که قاتل شناخته شده و پسر کوچک تر مرد!

دختری که نامزد پسر خوانده بوده و حالا همسر پسر کوچیک تر است! بوی خیانت را به خوبی حس می کرد، اما چرا و چه طور را باید لا به لای این پرونده پیدا می کرد، وقت گیر و سخت بود، اما نا ممکن خیر، مخصوصا با داشتن همکار تازه اش!

**

هیوا برای سومین بار، فیلم را عقب برد و دوباره نگاه کرد. مطمئن شد که اشتباه نمی کند.

تصویر مرد را بزرگ تر کرد، با توجه به کیفیت پایین دوربین، کمی تار بود، اما احتمالا قابل شناسایی! اگر اشتباه هم کرده بود، به اطمینانش می ارزید!

بلند شد تا ستوان سبحانی را صدا کند و از او کمک بخواهد که با شنیدن سر و صداها، تند تر فاصله کم میز تا در اتاقش را گذراند!

آلما هم مثل او از اتاقش بیرون آمد، تا مازیار را همراه نیما ببینند که تقریبا به وسط سالن رسیده بود.

چهره های خسته ، اما خندان هر دو، خیال آن دو را هم راحت کرد که بالاخره پرونده ی نیما هم نقطه ی پایانش را خورد!

به آلما که رسیدند، او دست به سینه پرسید:

– می بینم که شیر اومدی نیما خان! بالاخره تموم شد؟

نیما با خنده سری تکان داد:

– بالاخره!

مازیار با آهی که کشید، به سمت اتاقش رفت و گفت:

– عجب اما روان پریشی بود!

هیوا که با چشم رفتنش را نگاه می کرد، پرسید:

– حالا کوشش؟

– ما زودتر اومدیم، تو ماشین بعدیه!

آلما خندید تا هیوا خیره اش شود!

– علی رو گذاشتی پیشش؟

– اره! جات خالی بود! یکی خوشگل زد تو کیف سامسونتش که هنگ کرد! الان برسه می خواد تا دو ماه برات کری بخونه !

آلما سرش را با غرور کمی خم کرد:

– همچین حالی ازش بگیرم که مثل دفعه ی قبل موش شه! رو دست آلما هیچ تک تیراندازی به دنیا نیومده!

نیما خندید و زمانی که از جلوی هیوا می گذشت، دستی به بازویش زد تا او هم با خسته نباشی، محبتش را پاسخ بگوید.

هنوز نیما به اتاقش نرسیده بود که علی همراه متهم وارد سالن شد. آلما مغرورانه و با لبخند به در اتاقش تکیه داد .

علی که جلویشان رسید، اسلحه برت ام هشتاد و دو ( Berrett M82 ) چهارده کیلویی را روی شانه اش نگه داشته بود!

– یه دور بریم سالن! این معرکه ست!

آلما بی توجه به نگاه خیره و عصبی مردی که رو به او قرار داشت، پوزخندی زد:

– تو دیوونه ای علی! این به درد جنگ می خوره با این وزنش!

– متاسفم برات که اسمت رو گذاشتی تک تیر انداز! می خوای با تفنگ آب پاش برم این بار؟

آلما خندید و علی رو به هیوا گفت:

– می بینی همکار جدید! با اینا پایگاه ساختیم ها!

هیوا اشاره ی چشمش به آلما را دید که هنوز میخندید! همان موقع هم لاله کنارشان ایستاد. کمی علی را عقب کشید بعد با دست محکم به پشت مرد کوبید!

– راه بیفت تو!

حرص و نفرت میان لحنش، آلما را ساکت و هیوا را متعجب کرد!

زمانی که لاله با مرد به سمت بازداشتگاه کوچک پایگاه پیچیدند؛ علی گفت:

– عجب آشغالیه این! رحم و عقل نداره کلا!

– واقعا این زده همه خانواده شو کشته؟

– اره! اعترافشم کرد! پولا رو برداشته بود و داشت در می رفت . نیما خوب جایی گرفتنش وگرنه هیچ وقت دستمون بهش نمی رسید. باورت شاید نشه، اما یه بار ما باهاش صحبت کردیم در حالی که خودش نبوده! یه بدل داره!

چشمان آلما که گرد شد، شانه ای بالا انداخت:

– باور کن! اصلا هنگ کرده بودیم! بدلش تیر خورده. خودش یعنی زدش! سه نفر دیگه رو هم زخمی کرده… روانی ِ احمق!

هیوا با آهی از کنارش رد شد و گفت:

– جنایتکارن! همین جوری باید رفتار کنن دیگه!

خونسردی اش، خنده ی علی را بلند کرد:

– عاشقت دارم می شم هیوا خان!

هیوا برگشت تا هم به علی لبخند بزند و هم آلما که همچنان کنار در اتاقش ایستاده بود!

بعد به سمت اتاق ستوان سبحانی راه افتاد. ستوان با دیدن او، سریع از جایش بلند شد:

– فیلم مشکل داشت!؟

هیوا با لبخند سر بالا انداخت:

– نه! اما می خوام تصویر یه نفر و توی فیلم بزرگ کنی یه جوری که بچه ها بتونن شناسایی کنن!

ستوان با خیال راحت روی صندلی اش برگشت:

– حتما!

– ببین تو روز دوم، ساعت ده دقیقه به ده شب تقریبا. روز سوم یعنی روز حادثه هم ساعت هفت غروب…

ستوان فایل فیلم ها را پیدا کرد و فیلم را در همان زمانی که هیوا می خواست نگه داشت. هیوا با دیدن مرد گفت:

– ببین این جا صورتش رو به دوربینه… روز سوم از اینم واضح تره. دوربینی که بالای در ورودی مغازه ست.

– باشه چشم، متوجه شدم. بدم به بچه ها دنبالش باشن؟

هیوا چشمکی زد و به سمت در رفت:

– اوهوم! ببینید کیه و عکس واضح تری می شه ازش پیدا کرد یا نه!

– چشم حتما.

دانلود-رمان-بی-گناه
دانلود-رمان-بی-گناه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن