خانه / آخرین مطالب / صفحه اصلی / رمان ملکه عشق پارت آخر

رمان ملکه عشق پارت آخر

رمان ملکه عشق

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ملکه عشق از اینجا کلیک کنید

***

دستم رو مي ذارم رو نرده هاي بالکن و خودم رو نگه مي دارم .

با صدايي تحليل رفته مي گم:

ـ تو چي داري مي گي؟

ـ طناز رفت؟

ـ چرا چرت و پرت مي گي باربد؟

ـ به خدا دارم راست مي گم. طناز تموم کرد. تا الان دنبال کاراي سردخونه و بقيه کاراي مربوط به کفن و دفنش بوديم .

ـ چي شد که ….

ـ مي يايم مي گيم. فعلا من بايد برم. زنگ زدم از نگراني در بياي. ما هنوز جواب رو نگرفتيم .

ـ بچه اش؟

ـ سقط شد!

ـ با دخترش چي کار مي کنين؟

ـ فعلا پيش سيناست با شير خشک آرومش کرديم و خوابونديمش .

سرم رو تکون مي دم و مي گم:

ـ پس من منتظرتونم .

گوشي رو قطع مي کنم و با بهت به آسمون خيره مي شم. فکرشم نمي کردم بميره. اون يه زن زجر کشيده بود که ….

سرم رو مي اندازم پايين و تکونش مي دم. دستم رو از رو نرده بر مي دارم و تکيه ام رو مي دم به ديوار. کمي آروم مي شم و مي رم داخل خونه .

مامان:

ـ چي شده؟ چرا انقدر به هم ريختي؟

نگاهي به جمع مي اندازم. همه منتظرن. چشمام رو صورت بابا بهادر ثابت مي مونه و مي گم:

ـ طناز، اون فوت کرده .

سريع از جاش بلند مي شه و مي گه:

ـ چي؟ چه طور؟

براشون تعريف مي کنم و دوباره مي رم تو تراس. دلم براش مي سوزه. اونم يه دختر بود. جنس لطيفي که به هيچيش نرسيد. بچه اش رو هم واگذار کرد و رفت. حالا تکليف چيه؟ اون بچه چي مي شه؟ آينده اش چي مي شه؟ کي بزرگش مي کنه؟

پوفي مي کنم و از جام بلند مي شم .

رو به جمع مي گم:

ـ من مي رم استراحت کنم .

درکم مي کنن و حرفي نمي زنن. سرشون رو برام تکون مي دن. مي رم تو اتاقم. شالم رو در مي يارم و ولو مي شم رو تخت. چشمام رو مي بندم تا کمي آروم بگيرم .

***

با خستگي دستي به چشمام مي کشم. منتظر باربدم. طناز رو سپرديم سردخونه ،فربد پيش سرهنگه و من تو ماشين نشستم. نگام مي کشه سمت گردنبند. بين انگشنامه و زنجيرش آويزون. همين ،همين گردنبند، جون طناز رو گرفت. چه مسخره و در عين حال الکي. پوزخند مي ياد رو لبم. شايد اگه دستش رو مي گرفتيم و نمي ذاشتيم بره، اين جوري نمي شد. حداقل الان زنده بود و مي تونست دخترش رو بزرگ کنه .

نگاهي به چهره ي معصوم دختر مي اندازم. نمي دونم جواب چي شد. وقت نکرديم بريم دنبالش .
درگير کاراي طناز شديم و نتونستيم بريم آزمايشگاه .

با صداي در، نگام رو از دخترک مي گيرم و به باربد نگاه مي کنم .

باربد:

ـ تموم شد، تا فردا نگهش مي دارن .

سرم رو تکون مي دم و مي گم:

ـ برو جواب رو بگير، ما بايد بفهميم اين بچه ….

باربد:

ـ باشه .

ـ سر راه وايستا. بايد پوشک، پستونک، يه قوطي ديگه شير خشک و وسايل مورد نياز اين بچه رو بگيريم .

باربد نگاهي بهش مي اندازه و با مکث مي گه:

ـ باشه .

ادامه مي ده:

ـ اگه بچه ي تو باشه، مي خواي چي کار کني سينا؟ باران چي مي شه؟ تو که توقع نداري اون بشينه و بچه ي تو و طناز رو بزرگ کنه؟ خودت رو بذار جاي اون، اگه شب عروسيتون، بچه ي باران پيداش مي شد، چي کار مي کردي؟

مي خوام منفجر بشم. باران من پاک خيلي پاک تر از من کثافته که لجن از سر و کله ام بالا مي رفت .

ـ خفه شو.

ـ خفه شم؟ تو گند کاشتي، من خفه بشم؟ به خدا اگه اين بچه براي تو باشه، خودم طلاقش رو ازت مي گيرم سينا. اميدوارم نباشه. اون وظيفه نداره بچه ي طناز و نوه ي شهروز رو بزرگ کنه. اگه مال تو نبود، مي فرستيمش پرورشگاه. خيليا هستن بچه دار نمي شن. اين بچه هم مي ره پهلوي اونا. اگه فهميديم اين بچه براي توئه، بدون بايد قيدش رو بزني. من مي دونم خودشم نمي خواد ديگه باهات باشه، بايد طلاقش بدي!

با صداي بلند مي گم:

ـ خفه شو باربد. من دوسش دارم .

با صداي دادم، بچه از خواب مي پره و شروع مي کنه به گريه کردن. آروم آروم تکونش مي دم .
پامم با حالتي عصبي هم زمان با دستم تکون مي دم .

باربد نفس عميقي مي کشه و جلوي داروخونه مي ايسته و بدون معطلي از ماشين پياده مي شه .

کم کم يه بوهايي به دماغم مي خوره دستي جلوي صورتم تکون مي دم و بچه رو کمي به خودم نزديک تر مي کنم بله، خراب کاري کرده. آروم آروم تکونش مي دم. شيشه رو مي کشم پايين .

باربد مي ياد مي شينه تو ماشين و نگاش رو بچه مي شينه. ساکت شده و داره با چشم هاي درشت مشکيش، اطراف رو ديد مي زنه .

ـ زود برو. پاش مي سوزه .

با مکث مي گه:

ـ نريم آزمايشگاه؟

ـ فردا بريم. اين بچه گرسنه اس. پوشکشم بايد عوض بشه .

سرش رو تکون مي ده. مي خواد حرف بزنه که دستم رو به علامت ساکت باش مي گيرم طرفش و مي گم:

ـ هيچي نمي خوام بشنوم باربد. حرفات رو شنيدم. الانم بريم، براي امروز بسمه .

بعد از چند دقيقه، بر مي گردم سمت باربد و مي گم:

ـ بگيم اين بچه کيه؟

با مکث مي گه:

ـ مي گيم بچه ي طنازه و ما نتونستيم ولش کنيم .

ـ حرفي از آزمايش نزنيا؟

ـ حواسم جمعه. به حرفاي منم فکر کن که عملي مي شن دبه نکني بعدش .

سرم رو با عصبانيت تکون مي دم و با صداي خفه اي مي گم:

ـ باربد خواهش مي کنم .

تا رسيدن به خونه، حرفي نمي زنيم .

***

با حس کردن دستي لاي موهام، چشمام رو آروم باز مي کنم. تو تاريکي اتاق، متوجه مي شم سينا کنارمه و داره موهام رو نوازش مي کنه. کش و قوسي به خودم مي دم و آروم مي گم:

ـ کي اومدين؟

ـ ساعت خواب خانوم، تازه رسيديم. پاشو پاشو بريم پايين .

نيم خيز مي شم و مي گم:

ـ باشه بريم، بچه چي شد؟ طناز؟

ـ بچه رو آورديم خونه. مامانت اينا جاش رو عوض کردن. شيرش رو خورده و خوابيده. طناز هم سردخونه اس .

سرم رو با تاسف تکون مي دم و از جام بلند مي شم. نگاهي به ساعت مي اندازم. نزديک هشت شبه .

لامپ رو روشن مي کنم. سينا کتش رو در آورده و طاق باز دراز کشيده. خستگي از سر و روش مي باره. مثلا امروز عقدمون بود .

من:

ـ مي خواي يه کم استراحت کن؟ براي شام بيدارت مي کنم .

ـ زشته، همه اون جا نشستن من بخوابم؟

مي رم جلو. دستام رو مي ذارم رو شونه هاش و مي خوابونمش رو تخت و مي گم:

ـ فشار زيادي رو تحمل کرديم. هم من و هم تو. بخواب. بايد استراحت کني .

خم مي شم و آروم گونه اش رو مي بوسم و مي گم:

ـ تا يکي، دو ساعت ديگه بيدارت مي کنم .

لبخند قشنگي مي زنه چشماش رو مي بنده و مي گه:

ـ باشه .

با دستم موهاي به هم ريخته اش رو بيشتر به هم مي ريزم و با لبخند از اتاق مي رم بيرون .

به جمع سلام مي کنم و مي رم تو آشپزخونه. خانوما اون جا جمع شدن. نگام به بچه مي افته. بغل مهلاست. اگه اين بچه ي سينا باشه…. نگام رو از چهره ي معصومش مي گيرم و به طرف ديگه ي آشپزخونه سُُر مي دم .

مامان فرنوش:

ـ خوب خوابيدي عزيزم؟

ـ بله ممنون، مارال و رامين کجان؟

خاله فريماه:

ـ رفتن خونه .

ـ شام مي خوردن، بعد مي رفتن؟

ـ براي رامين کاري پيش اومده بود، مارالم باهاش رفت .

مهلا:

ـ نگاش کن چه خوشگله باران. دلم براش مي سوزه. بي مادر شده. پدرم که نداره .

لبخندي مصنوعي مي زنم و با صدايي آرومي مي گم:

ـ آره، خيلي خوشگله .

چشم هاي متعجب مهلا رو صورتم مي شينه. نگام رو مي دزدم و مي شينم رو يکي از صندلي ها . مامان فريبا:

ـ سينا کو؟

ـ خوابيد. خيلي خسته بود. بهش گفتم بخوابه، موقع شام صداش مي کنم .

ساحل:

ـ آخي داداشم خيلي خسته شده .

ـ آره خستگي از سر و روش مي باريد، باربد کو؟

مامان فرنوش:

ـ اونم رفته کمي استراحت کنه .

ساحل نگاهي به بچه مي اندازه و مي گه:

ـ آينده اش چي مي شه؟

تو دلم مي گم:

ـ خبر نداري ممکن عمه اش باشي؟!

سرم رو تکون مي دم. بعد از يکي، دو ساعت، غذا آماده مي شه. سفره رو روي زمين مي اندازيم .
بعد از چيدن سفره، مي گم:

ـ من مي رم سينا و باربد رو بيدار کنم .

بزرگترا مي شينن سر سفره. به اتاقم نزديک مي شم. صداي پچ پچ مي شنوم .

باربد:

ـ من نمي دونم سينا. هر موقع حرف مي زنم، تو مي گي ساکت. فردا همه چيز مشخص مي شه و تو بايد خودت رو براي هر اتفاقي آماده کني. من نمي تونم بشينم و ببينم خواهرم داره مي شکنه و دم نمي زنه. خودت رو بذار جاي اون. اگه باران با يه بچه ميومد پيش تو و مي گفت بچه ي دوست پسرشه، تو چي کار مي کردي؟ ترکش مي کردي؟ حاضر مي شدي تو چشماش نگاه کني؟ يه تفم نمي انداختي تو صورتش؟ ترکش مي کردي و نيم نگاهي هم بهش نمي انداختي! توقع نداشته باش ،بشينم نگاه کنم و دم نزنم. تا همين الان هم خيلي صبوري به خرج دادم .

صداي پر از عجز سينا، دلم رو مي لرزونه:

ـ هيس ساکت باش، باربد خودم مي دونم بايد تاوان بدم و چه غلطي کردم ولي من نمي ذارم باران ازم جدا بشه. مهر عقد ما هنوز خشک نشده. به يه هفته نمي کشه عقد کرديم، اون وقت تو از من مي خواي طلاقش بدم؟ به همين راحتي؟ اگه اون بچه ي من باشه، مي فرستمش پرورشگاه. دلم راضي نيست. ولي به خاطر باران و تاواني که بايد پس بدم، اين کار رو انجام مي دم. من باران رو دوست دارم باربد. نمي تونم زجر کشيدنش رو ببينم. من از اون توقع ندارم بشينه اين بچه رو بزرگ کنه، از بچه مي زنم تا باران راحت باشه تا زندگي کنه و عذاب نکشه .

صداي پر از طعنه ي باربد رو مي شنوم:

ـ اوه چه همسر فداکاري. مي خواي از بزرگ کردنش شونه خالي کني؟ اتفاقا تو بايد اون بچه رو نگه داري و بزرگش کني. اون بچه، حاصل خريت توئه، البته احتمالا هيچ کدوم از ما مطمئن نيستيم اگر بچه ي تو باشه، بايد بشيني و بزرگش کني، تو پدرشي ولي خواهر من هيچ کاره ي اونه و مسئوليتي در قبال اون نداره .

ـ بسه باربد، بسه. داغونم به خدا، داغونم .

دلم از حرفاي باربد مي گيره. از طرفي حس مي کنم يکي رو دارم که مراقبم باشه و هوام رو داشته باشه. از عجز سينا، دلم مي گيره و بغض مي کنم. همه مون يه مشکلي داريم .

باربد مي خواد حرف بزنه که دستگيره رو فشار مي دم و در رو باز مي کنم. نگاه هر دوشون بر مي گرده سمتم. باربد رو به روي سينا نشسته. با تعجب نگام مي کنن .

با صدايي آروم و در عين حال جدي، مي گم:

ـ تمومش کنين!

باربد:

ـ ولي باران؟

ـ بسه باربد، من نمي تونم سينا رو ول کنم. اشتباه کرده و داره تاوانش رو هم مي ده. اگه بچه براي سينا باشه، اشتباهش خيلي بزرگه، ولي غيرقابل بخشش نيست. مي شه بخشيدش. اون موقع من تو زندگيش نبودم، اگه بودم، هيچ وقت نمي بخشيدمش. من هر چيزي رو مي تونم ببخشم الا خيانت .
حالا هم تو برو پايين. نمي خوام ديگه چيزي بشنوم. ممنون که پشتمي و ازم حمايت مي کني داداشي .
مرسي، خوشحالم که تو رو دارم. برو پايين. سفره رو پهن کردن .

باربد از جاش بلند مي شه. مي ياد رو به روم مي ايسته. آروم بغلم مي کنه و زير گوشم مي گه:

ـ نگرانتم باران .نگرانم برات آبجي. نمي خوام بشکني. نمي خوام زير بار اين مشکل خم بشي. اگه با اين حرفا ناراحتت کردم، معذرت مي خوام عزيزم .

ـ نه باربد، من خيلي خوشحام که تو رو دارم. مي خوام با سينا حرف بزنم. مرسي از اين که پشتم مي موني. قول مي دي بازم پيشم باشي و ازم حمايت کني؟

آروم من رو از خودش جدا مي کنه. چشمام رو مي بوسه و آروم مي گه:

ـ تا آخر دنيا نوکرتم .

لبخند مي زنم. رو نوک پنجه بلند مي شم و گونه اش رو مي بوسم .

ـ مي رم پايين. شما هم بياين .

سرم رو تون مي دم و با لبخند بدرقه اش مي کنم .

بر مي گردم سمت سينا. سرش رو گرفته بين دستاش و زل زده به من .
در سکوت بهش خيره مي شم .

ـ بايد قبول کني حرفاي باربد براي آينده ي منه. اون نگران منه. بايد بهش حق بدي. اين سوال منم هست. اگه منم بچه بغل ميومدم پيشت ….

بازوهام رو مي گيره تو دستش و من رو به خودش نزديک مي کنه. حرکتش خشنه و احساسي توش نيست .

سرش رو مي ياره نزديک صورتم و مي گه:

ـ ساکت باران. اين حرفا چيه مي زني؟ تو خانوم مني، فقط من. کسي حق نداره بهت دست بزنه. پاشو پاشو بريم پايين بعدا حرفامون رو مي زنيم .

بازوهام رو از دستش خارج مي کنم و رو پام مي ايستم. سينا هم بلند مي شه. دستي به موهاش مي کشه. يکي از دستاش رو حلقه مي کنه دور شونه ام و از اتاق خارج مي شيم .

کنار هم مي شينيم. بچه رو گذاشتن رو مبل. نمي خوام نگاش کنم. همين جغله، زندگي من رو به هم ريخته. شام در سکوت صرف مي شه .

بعد از خوردن شام؛ سينا و ساحل آماده مي شن برن خونه شون .

سينا آروم به باربد مي گه:

ـ فردا سر ساعت نه دم آزمايشگاه باش .

باربد سرش رو تکون مي ده. هر دوشون رو بدرقه مي کنيم و بچه پيش ما مي مونه .

مامان فريبا:

ـ چي شده باران؟ چرا سمت اين بچه نمي ياي؟

ـ حوصله ندارم .
کمي ديگه مي شينيم .

من:

ـ مامان؟

مامان فريبا:

ـ جانم؟

ـ مي خوام برم شمال، نمي تونم تهران بمونم. مي خوام هوام عوض بشه .

ـ تنها که نمي توني بري به سينا گفتي؟

ـ نه، نمي خوام چيزي بدونه. مي خوام چند روز تنها باشم. بايد سر يه مساله اي فکر کنم و با خودم تنها باشم. بايد با خودم کنار بيام .

صداي ماماني رو مي شنوم که مي گه:

ـ نمي توني تنها بري حداقل با باربد برو؟!

نگام مي کشه سمت باربد سرش رو به علامت تاييد حرف ماماني تکون مي ده .

باربد:

ـ فردا ساعت ده، يازده حرکت مي کنيم .

مي دونم مي خواد با سينا بره آزمايشگاه. تا اون موقع منم مي فهمم با خودم چند چندم و تکليفم چيه و مي خوام چي کار کنم. حالا که فکر مي کنم، مي بينم حرفام يه نوع شعار بوده. شايد نشه شعار گفت، نمي دونم چي بوده. من فقط اين رو مي دونم که مي خوام کنار سينا باشم همين. بايد با مشکلات کنار بيام بايد خودم رو با اون وفق بدم ولي زمان مي خوام. زمان مي خوام تا بتونم خودم رو پيدا کنم و جايگاهم رو تو زندگي مشخص کنم .
رو به باربد مي گم:

ـ پس وسايلت رو جمع کن .

ـ باشه .

رو به جمع شب بخير مي گم و مي رم بالا، خوابم نمي ياد، مي خوام تنها باشم و تو تنهاييم، کمي فکر کنم به خودم، سينا، طناز، اون بچه، گذشته و آينده ام، بلاهايي که به سرم اومد و….

موهام رو باز مي کنم. تقه اي به در مي خوره .

ـ بفرمايين .

مهلا سرش رو مي باره داخل و مي گه:

ـ اجازه هست خاله؟

ـ بيا تو، مزه نريز .

ـ چي شده خاله مون انقدر بي اعصاب شده؟

ـ هيچي .

جدي مي شه و مي گه:

ـ ناز نکن باران، تو يه چيزيت هست .

ـ آره يه چيزيم هست .

هم زمان با اين حرفم، بغض تو گلوم جمع مي شه .

آروم سرم رو مي ذاره رو شونه اش. دستش رو پشتم مي ذاره و شونه ام رو فشار مي ده .

زمزمه مي کنه:

ـ چي شده؟ چرا انقدر عذاب مي کشي؟ تو که تا صبح خوب بودي، يهو چي شد؟ به من بگو باران ،بذار دلت سبک بشه؟

هق هق گريه ام بلند مي شه. سرم رو به سينه ي مهربونش فشار مي دم تا هق هقم خفه بشه و صداش کمتر به گوش برسه .

تو همون حالت مي گم:

ـ نمي دونم بايد چي کار کنم. مهلا دارم ديوونه مي شم. من نمي تونم از سينا بگذرم. نمي تونم تنهاش بذارم. نمي دونم جاي من کجاست؟

ـ بهم بگو چي شده؟

ـ نه، نمي خوام بگم. همين که خودم بدونم برام بسه. به اندازه ي کافي دارم زجر مي کشم. نمي خوام تو هم تو زجر کشيدن من شريک بشي .

حرفي نمي زنه. مي ذاره تو بغلش آروم بگيرم. کم کم خودم رو مي کشم عقب. دستام رو رو گونه ام مي کشم و با يه لبخند بهش مي گم:

ـ مرسي، مرسي مهلا.

لبخند دوستانه اي مي زنه و مي گه:

ـ کمترين کاري بود که از دستم بر ميومد .

با مکث ادامه مي ده:

ـ تو که من رو قابل نمي دوني مشکلت رو بهم بگي؟

با اخم نگاش مي کنم و دستش رو تو دستام مي گيرم و مي گم:

ـ اِ، مهلا تو رو خدا همچين فکري نکن. من نمي خوام کسي اين موضوع رو بفهمه .

ـ من دوست توام باران. بايد تو مواقع سختي کنارت باشم يا نه؟

ـ مرسي از اين که کنارمي .

کم کم دارم دو دل مي شم. بگم، نگم چي کار کنم؟ دل رو مي زنم به دريا. من به مهلا اعتماد کامل دارم. مي دونم اين حرفا جايي درز پيدا نمي کنه و دهنش قفل قفله .

کم کم بهش مي گم چي شده و چي شنيدم. چهره اش لحظه به لحظه متحيرتر مي شه. در آخر ،اشک مهلا هم در مي ياد و آروم مي گه:

ـ تو به تنهايي احتياج داري، فردا جواب مي ياد و تو بايد تصميم بگيري با سينا مي موني يا براي هميشه ترکش مي کني؟

ـ آره، چي کار کنم؟ من نمي دونم بايد چي کار کنم. من عاشق سينام. دوسش دارم، شوهرمه. نمي تونم براي يه لحظه به اين فکر کنم که دختر ديگه اي رو بغل مي کنه و يا کنارشه من ….

بغضم رو قورت مي دم و سرم رو مي اندازم پايين .

مهلا:

ـ سعي کن آروم باشي. آشفتگيت، به خودت ضرر مي زنه و حالت رو بدتر مي کنه .

سرم رو تکون مي دم. همون موقع، صداي گوشيم بلند مي شه. خيز بر مي دارم سمتش. سيناست. به مهلا نگاه مي کنم. از جاش بلند مي شه و با لبخند مهربوني مي ره بيرون و در رو مي بنده .

مي ذارم انقدر زنگ بخوره تا قطع بشه. آمادگيش رو ندارم. نمي خوام بهش بگم از فردا مي رم شمال. مي خوام اون جا باشم، بدون اين که با کسي حرف بزنم. البته به غير از باربد که باهام مي ياد . دفتر خاطراتم رو بر مي دارم و اتفاقات اين روزا رو مي نويسم. فعلا مي خوام بي خيال سينا بشم .
دوسش دارم، ولي فعلا مي خوام ازش دور باشم تا هم من خودم رو پيدا کنم و هم اون بتونه خودش رو جمع و جور کنه و کمي تاوان ندونم کاريش رو پس بده .

***

با صداي زنگ گوشيم از خواب مي پرم. براي ساعت نه و نيم صبح کوکش کردم. تو جام نيم خيز مي شم و شيرجه مي زنم سمت گوشي. با استرس به صفحه اش رو نگاه مي کنم. ميس کال ندارم .
نفسم رو با يه فوت مي دم بيرون. نگام به مهلا مي افته که پايين تخت و روي زمين خوابيده. با صداي زنگ، کمي جا به جا مي شه ولي بيدار نمي شه. چه خوش خواب!

بچه هم کنارشه، کمي نگاش مي کنم و با انزجار روم رو ازش مي گيرم. اون گناهي نداره ولي من حس خوبي بهش ندارم .

گوشي رو مي گيرم تو دستم. دستم رو با دو دلي تکون مي دم. زنگ بزنم، زنگ نزنم؟

صبر مي کنم تا خود باربد بهم زنگ بزنه. اين تماس، باعث مي شه من تصميم بگيرم برم يا بمونم .

تکيه ام رو مي دم به تخت. پام رو مي لرزونم. با گوشه هاي ناخنم بازي مي کنم و پوست لبم رو مي کنم. دستم رو مي کنم لاي موهام و باهاشون ور مي رم. کمي به سمت پايين مي کشمشون و نزديک به دهنم مي گيرمشون. نوک موهام رو مي کنم تو دهنم. هم چنان دارم پام رو تکون مي دم و مي لرزونم .

دستام رو به هم مي مالم و با انگشتام بازي مي کنم. از جام بلند مي شم. تخت کمي صدا مي ده. رو
تخت مي ايستم. خوش خواب مي ره تو و با پايين اومدنم، فشار از روش برداشته مي شه و به حالت اولش بر مي گرده .

موهام رو مي زنم پشت گوشم. شروع مي کنم به راه رفتن. هر سي ثانيه يک بار، يه نگاه به صفحه ي موبايلم مي اندازم. مي ترسم زنگ خورده باشه و من نشنيده باشم. محاله زنگ خورده باشه ولي من …

راه مي رم و زير لب ذکر مي گم تا کمي آروم بشم. تو همين حين، هي نيم نگاهي به بچه مي اندازم .
عين روح سرگردان، از اين طرف اتاق، به اون طرف اتاق مي رم و با نگراني به در و ديوار نگاه مي کنم. انگار از اونا مي خوام من رو آروم کنن .

با صداي گوشيم، دو متر مي پرم هوا، دستم رو مي ذارم رو قلبم و گوشيم رو نگاه مي کنم. شماره ي باربد رو گوشي خودنمايي مي کنه. انگشت لرزونم رو با ترديد رو دکمه فشار مي دم تا ارتباط برقرار بشه. خودم رو آماده کرده بودم ولي حالا دارم مي لرزم .

به ديوار نزديک مي شم و آروم مي گم:

ـ چي شد باربد؟

صداي نفس هاي عميقش از پشت خط به گوشم مي رسه .

ـ مي گم چي شد باربد؟ چرا حرف نمي زني؟ بچه ي سينا نيست، نه؟

منتظرم حرفم رو تاييد کنه. بازم سکوت و نفس هايي عميق تر .

ـ دِ لعنتي حرف بزن؟

ـ باران!

ـ چي شد باربد؟ جونم رو به لبم رسوندي. مي دوني از کي تا حالا منتظر تماستم؟

با صدايي آروم مي گه:

ـ چون مي دونستم منتظري، زنگ زدم بهت بگم؟

ـ خب، زود باش!

ـ راستش، راستش اون بچه ….

دوباره نفس مي گيره و مي گه:

ـ من متاسفم باران، حرف طناز درست بود و سينا پدر اون بچه اس .

انگار يه پارچ آب يخ روم خالي مي کنن. يه چيزي تو قلبم هُُري مي ريزه پايين. دهنم مثل ماهي از آب بيرون افتاده، باز و بسته مي شه. من خودم رو آماده کرده بودم؟ نه، آمادگي در کار نبود، من به خودم تلقين مي کردم. تو دلم قبول داشتم و اميدوار بودم بچه نمي تونه براي سينا باشه ولي با اين حرف باربد، کاخ آرزوهام خراب شد .

فقط مي تونم به ديوار تکيه بدم و سر بخورم روش و بشينم رو زمين .

صداي الو الو گفتناي باربد تو گوشم مي پيچه. حوصله اش رو ندارم با بدختي دستم رو مي ذارم رو دکمه ي قطع ارتباط. دکمه رو نگه مي دارم تا گوشي خاموش بشه. پاهام رو جمع مي کنم تو سينه ام و سرم رو تکيه مي دم به ديوار. از بالا، نگاهي به بچه مي اندازم. بچه ي شوهرم. خنده داره، نه شايدم گريه داره. من خنده ام نمي گيره. يه عذابه، عذابه که روز عقدت بفهمي همسرت يه بچه داره!

لبام رو جمع مي کنم تو دهنم و سعي مي کنم بي صدا گريه کنم. ابروهام فرم خاصي به خودشون مي گيرن و من هم چنان به بچه زل زدم. معصوم خوابيده ولي در حال حاضر، براي من از عزراييل هم بدتره .

دستام رو به زانوانم فشار مي دم. ناخنام تو گوشت پام فرو مي ره. ولي از دردم کاسته نمي شه، نمي شه که نمي شه. من چرا انقدر بدبختم؟ اين همه اتفاق پشت هم؟ آخه مگه مي شه؟ مگه مي شه يه آدم عين من باشه؟

با قدرت بيشتري ناخنام رو تو گوشت پام فرو مي کنم. دردش تو تمام وجودم مي پيچه، ولي آروم نمي شم. چشمام رو مي بندم و اجازه مي دم اشکم بياد پايين. هم چنان به بچه زل زدم. ديگه نمي تونم نگاش کنم، نمي تونم .

دستم مي ره سمت گوشيم. با تمام قدرتم پرتش مي کنم سمت آينه. صداي خرد شدن آينه مي پيچه تو اتاق، مهيب و لرزاننده. تيکه هاي آينه مي ريزه رو زمين. دستم رو مي ذارم جلوي دهنم تا خفه بشم. مي خوام هق هقم رو خفه کنم و راحت بشم .

دستام رو بر مي دارم و مي ذارم رو صورتم. کل صورتم رو مي پوشونم و دستام پناهي مي شه براي اشکام. اشکايي که پر از آتيش دلمه. منشاش اون جاست و داره سرازير مي شه .

چشمام رو مي بندم و شروع مي کنم به هق هق. ديگه نمي تونم آروم بغض کنم و آروم اشک بريزم .
پاي زندگيم وسطه .

هق هق تلخم تو اتاق مي پيچه. برام مهم نيست مهلا از خواب بيدارشه. اون مي دونه تو دلم چه خبره. مي دونه چه حالي دارم .

دستاش دورم حلقه مي شه. صداي گريه ي بچه بلند مي شه. عجيب جيغ به نظر مي رسه، منظورم صداشه. از بين دستاي شل شده ي مهلا بيرون مي يام و خيز بر مي دارم سمت بچه. مني که عاشق بچه بودم و با شنيدن صداشون قربون صدقه شون مي رفتم، حالا مي خوام اين رو خفه کنم. نمي دونم چه جوري، فقط دلم مي خواد لال بشه. همين بچه ي زر زرو .

دستاش رو دور کمرم مي اندازه و مي کشدم عقب. تعادلم رو از دست مي دم و دستاي دراز شدم براي برداشتن بچه مي افته دو طرف بدنم و آويزون مي شه. دوباره تقلا مي کنم. با قدرت بيشتري خودم رو مي کشم سمت بچه. بلند گريه نمي کنم، فعلا هدفم خفه کردن صداي اونه. دوباره مي کشدم عقب. ولي من همچنان به سمت اون بچه مي رم. يکي از دستام رو زمينه. با حالت چهار دست و پا دارم مي رم سمت اون. مي زنه زير دستم، دستم در مي ره و تعادلم رو از دست مي دم. يه طرف صورتم مي سوزه و تازه مي فهمم مي خواستم چه غلطي کنم. هاج و واج به بچه نگاه مي کنم .

با بغض، گريه و بدبختي به مهلا نگاه مي کنم. دستاش رو دورم مي اندازه. با نگراني و غم نگام مي کنه .

جيغاي گوش خراش بچه، لحظه به لحظه بلند و بلندتر مي شه. در باز مي شه. نمي بينم. سرم رو گذاشتم رو شونه ي مهلا. صداش رو مي شنوم. دست مهلا از رو بازوم بلند مي شه و بعد از چند ثانيه، مي شينه سر جاش. مي دونم به تازه وارد اشاره کرده حرف نزنه. صداي بچه دور مي شه. در بسته مي شه و کم کم صداي بچه محو و محوتر مي شه .

ـ عزيزم، تو که آمادگي اين وضع رو داشتي؟

ـ نه، نه مهلا من هيچ آمادگي نداشتم. همش تلقين بود. شايدم شعار بود. نمي دونم مي خواستم خودم رو گول بزنم. من ….

ـ آروم باش مي دونم الان شوکه اي. ولي اين راهش نيست. اين بچه چه گناهي کرده که بايد تاوان ندونم کاري بزرگترا رو بده؟ تو نبايد اين جوري برخورد کني. من ديشب خيلي فکر کردم. بايد اول با خودت کنار بياي، بعد حال و وضع الان و اتفاقاتش رو قبول کني. تا خودت رو پيدا نکني و با خودت کنار نياي، مطمئن باش نمي توني اين وضع رو قبول کني .

ـ مي دونم حالت خوب نيست ولي الان نمي توني فکر کني. الان عصباني هستي. بايد از اين جا بري .
برو، برو جايي که بتوني آروم بشي و فکر کني .جايي که بتوني به يه نتيجه اي برسي و پرونده ي اين چند سال رو ببندي و بذاري تو بايگاني، نه تو بايگاني نذار، بذار روز به روز، صفحاتش بيشتر بشه. با خاطرات قشنگ تر، روزهاي بهتر، اتفاقات شيرين تر و زندگي بهتر و عاشقانه تر از امروز .

دستش رو چند بار رو کتفم حرکت مي ده و ادامه مي ده:

ـ تو مي دونستي سينا چه جور آدمي بوده. سينا پشت پرده کارش رو انجام نمي داد. همه مي دونستن تو دوران مجرديش چه جوري بوده. ولي بعضيا هستن که زير آبي مي رن و موذي بازي در مي يارن .
کساني که با اين افراد زندگي مي کنن، اگه اتفاق مشابه تو تو زندگيشون بيفته، حال و اوضاعشون بدتر از تو مي شه. تو مي دونستي و سينا رو مي شناختي. نمي گم بايد از قبل همچين فکري مي کردي، نه، ولي يه زمينه اي داشتي که ….

ـ مهلا، من شب جشنم فهميدم آقا يه بچه داره .

ـ خب مي دونم، تو نبايد همين جوري بشيني اين جا و گريه و زاري راه بندازي. يه خانوم موفق ،کسيه که منطق و احساس رو با هم ترکيب نکنه. منطق جاي خودش، احساس هم جاي خودش. تو بايد بري تا جايگاه اين دو تا رو براي خودت مشخص کني و بفهمي چي مي خواي. اگه سينا رو مي خواي، بايد اون بچه رو هم بخواي، شايد سينا عليرغم ميل باطنيش و به خاطر راحتي تو، اين بچه رو بفرسته پرورشگاه. ولي من مي دونم اين خود تويي که عذاب وجدان مي گيري و بچه رو برمي گردوني پيش خودت و سينا .

ـ تو مي توني محکم باشي. برو، بيا، بشو همون باران محکم و منطقي. من رو نبين دارم موعظه ات مي کنم، شايد اگه من جاي تو بودم، افسردگي مي گرفتم و از زندگي خسته مي شدم ولي تو نه .

ـ مهلا؟

حرفم رو قطع مي کنه و مي گه:

ـ هيس، نمي خوام چيزي بشنوم. تو خودت به من گفتي سينا حال عادي نداشته. اين اتفاقا، قبل از آشنايي با تو افتاده. اگر بعدش بود، خود من، دنبال کارات مي افتادم. خودم نمي ذاشتم پا تو خونه اش بذاري. در اون صورت مي دونستم آدمي بي مسئوليتيه که تعهد هم سرش نمي شه. ولي الان وضع شما فرق مي کنه .

کمي آروم مي شم. حرفاش راسته. ولي براي مني که وضعم اينه قابل قبول نيست .

سرم رو از رو سينه اش برمي دارم. اشکام رو پاک مي کنم .

با صدايي گرفته و خش دار مي گم:

ـ چرا خودش بهم زنگ نزد؟ باربد بايد زنگ مي زد؟

با لحني سرزنش گر مي گه:

ـ بـــــاران، سينا الان وضع خوبي نداره. فکر نکن حالش بهتر از توئه. نه شايد بدتر از تو باشه. اون بين يه دو راهيه، شايدم يه سه راهي. فکر نکن فقط حال خودت خرابه. سينا از تو خجالت مي کشه. با چه رويي بهت زنگ مي زد؟ خود تو نمي گفتي چه قدر پرروئه که زنگ زده به من خبر پدر بودنش رو بده؟ نه، نمي گفتي؟

سرم رو مي اندازم پايين و مشغول بازي با انگشتاي دستم مي شم .

ـ خب ديدي ديدي همچين چيزي مي گفتي. الان فکرت کار نمي کنه بايد از اين جا بري از سينا دور باش. فعلا تا بتوني يه تصميم درست بگيري .

دستام رو مي ذارم زير چشمام و ثابت نگه مي دارم تا نم گونه هام خشک بشه .

با صدايي گرفته مي گم:

ـ به مامان چي بگم؟ همه صداي گريه ام رو شنيدن، دليل نمي خوان؟

ـ ام، خب بگو يکي از دوستات تصادف کرده و حالش اصلا خوب نيست. نزديکاي مرگشه و به تو خبر دادن، ناراحت شدي و ….

ـ نمي گن چرا ما نمي شناسيم؟

ـ خب بگو تو دانشگاه هم کلاسيت بوده. بگو دختر خوبي بوده و حالا تو خيلي ناراحت شدي .

ـ خالي بندي هستي واسه خودتـــا!

ـ ما اينيم ديگه .

دستش رو مي ذاره رو سينه اش و خم مي شه .

دستم رو مي ذارم رو شکمش و مي گم:

ـ ني ني چطوره؟

ـ ني ني هم خوبه، حال اون ني ني که پايين و پيش مامانته، خرابه. دريابش که بهت احتياج داره .

يه نگاه بهش مي اندازم و سرم رو مي اندازم پايين .

ـ پاشو باران، پاشو. الان دل تو دل مامانت و بقيه نيست .

ـ باشه، باشه .

مهلا مي ايسته نگاهي به خرده آينه ها مي کنه و سرش رو به چپ و راست تکون مي ده .

ـ عقلتم پريده؟!

ـ بيا بريم من صورتم رو مي شورم و مي يام سر ميز با اين سر و وضع نمي تونم بيام. بعدا جارو مي کشم. فعلا بيا بريم بيرون .

سرش رو تکون مي ده و آروم مي گه:

ـ به سمت اون بچه حمله ور نشي؟

چپ چپ نگاش مي کنم .

نگام به چمدونم مي افته. ديشب لباسام رو جمع کردم و براي امروز آماده شون کردم .

چشمم رو از چمدون مي گيرم و با مهلا، از اتاقم مي ريم بيرون .

چشمم به مامان مي افته که روي مبل نشسته و به در اتاقم خيره شده. تا در باز مي شه، از جاش خيز بر مي داره. دستم رو به علامت ايستادنش مي يارم بالا. نمي خوام بقيه ي مهمونا هم بيان .

به مهلا نگاه مي کنم و مي رم دستشويي .

چشم هاي قرمز و متورمم رو فشار مي دم و آب خنک بهشون مي زنم. حالم بهتر مي شه. شير آب رو مي بندم. دستم رو روي شير ثابت نگه مي دارم و به خودم که صورتم خيسه و قطرات آب ازش مي چکه خيره مي شم. به خاطر خانواده ام هم که شده، بايد آروم بشم. اونا نگرانم مي شن. به خاطر آبروي سينا هم که شده، بايد خوددار باشم و نذارم اين موضوع بين بقيه درز پيدا کنه. آبروي اون ،آبروي منم هست و من هيچ وقت دلم نمي خواد پشتش حرف باشه، هيچ وقت. همون طور که براي خودم هم نمي خوام .

نفسم رو مي دم بيرون. شالم رو درست مي کنم و از سرويس خارج مي شم .

مامان فريبا داره با مهلا حرف مي زنه. مهلا دستاش رو تکون مي ده و يه موضوعي رو براي مامان توضيح مي ده. چهره اش ناراحته. مامان هم انگار ناراحت شده. فکر کنم همون حرف خودش رو زده .

مامان مي ياد جلو، دستام رو مي گيره تو دستش و آروم مي گه:

ـ براي دوستت متاسفم، طفلکي .

حرفي نمي زنم و به مهلا نگاه مي کنم .

مامان:

ـ غصه خوردن فايده نداره، بياين براي صبحانه .

مهلا:

ـ شما برين، منم مي يام .

همراه مامان مي رم سر ميز. نگام به ني ني مي افته. بغل مامان فرنوشه و داره با چشم هاي باز و کنجکاوي مخصوص به خودش، اطراف رو ديد مي زنه. بچه ي خوشگل و تو دل بروييه ولي ….

نگام رو ازش مي گيرم و مي شينم سر ميز .

براي همه يه توضيح کلي از چاخاناي خودم و مهلا مي دم. کار خوب مي ره جلو و همه اظهار ناراحتي مي کنن. مهلا هم مي ياد سر سفره .

اشتها به خوردن صبحانه ندارم. کمي با نون بازي مي کنم .

مامان فريبا:

ـ بخور عزيزم .

مامان فرنوش:

ـ بخور گلم .

ـ ممنون، ولي راستش رو بخواين، الان ميل ندارم يه چاي تلخ بسه برام .

هيچي نمي گن. شايد درکم مي کنن .

ليوان چاي رو به سمت دهنم مي برم. مي خوام اولين قلپ رو قورت بدم که صداي آيفون مي ياد. با ياد سينا، چاي مي پره تو گلوم. مهلا مي زنه پشتم و مامان مي ره در رو باز کنه. کمي گلوم رو صاف مي کنم تا مي تونم راحت نفس بکشم. آمادگي ديدنش رو به هيچ وجه ندارم. دلم براش تنگه، ولي نمي خوام ببينمش. به هيچ وجه، الان نه!

دستام رو مي ذارم رو ميز و از جام بلند مي شم .

مامان مي ياد سر سفره و مي گه:

ـ باربده، اگه شد ما امروز صبحانه بخوريم .

ديويد لبخندي مي زنه و چشمک قشنگي رو براي مهلا حواله مي کنه. اونم با يه لبخند پر از عشق ،جوابش رو مي ده. ديويد همش اصرار مي کنه مهلا بيشتر غذا بخوره تا بچه ي سالمي به دنيا بياره .
اينم هي ناز مي کنه .

کمي نگاشون مي کنم و بر مي گردم برم بيرون که مستقيم مي رم بغل باربد. دستاش رو دورم حلقه مي کنه و اجازه مي ده سرم رو بذارم رو شونه اش .

کمي بعد، خودم رو ازش جدا مي کنم .

زيرلب مي گه:

ـ راحت باش، سينا همراهم نيست .

به چشم هاي غمگينش نگاه مي کنم. لبخند تلخ و مسخره اي تحويلش مي دم و سرم رو تکون مي دم .

مامان فرنوش:

ـ کجا رفته بودي باربد؟

نگاهي بهم مي اندازه. بر مي گرده سمت مامان فرنوش. نگاش رو اون بچه ثابت مي مونه. سرش رو مي ياره بالا و مي گه:

ـ رفته بودم ماشين رو رديف کنم. کلي راه بايد بريم، الکي که نيست .

همه خالي بند شديم رفت!

فربد با چهره اي پف کرده مي ياد تو آشپزخونه و مي گه:

ـ تو اين چيزا هم حاليت مي شه؟

ـ تو يکي برو به خوابت برس .

من:

ـ مي رم بالا، ممنون .

رو به باربد مي گم:

ـ وسايلت رو؟

ـ آماده اس. کمي صبحونه بخورم، مي ريم. تو هم کاراي آخرت رو انجام بده .

ـ باشه .

بهم نگاه مي کنن. حرفي نمي زنم و مي رم تو اتاقم .

مي شينم رو تخت. شالم رو در مي يارم و پرتش مي کنم رو متکام. موهام رو و باز و بسته مي کنم و محکم مي بندمشون بالاي سرم به حالت گوجه اي. نمي خوام دور گردنم بريزن. موقع جارو کشيدن ،حسابي گرمم مي شه چه برسه به اين که موهامم باز باشه و بريزه پشت گردنم. نور علي نور مي شه .

جارو برقي رو از کمدم در مي يارم. مي زنمش به پريز برق و روشنش مي کنم. چند تصوير کوچک و بزرگ از خودم مي بينم روي خرده هاي ريز آينه. نمي دونم چند تاست. حوصله ي شمردن شون رو ندارم. خيلي زيادن. مکش جارو، باعث مي شه خرده هاي ريز شده، کشيده بشن تو جارو و از روي زمين جمع بشن. دو دور جارو مي کنم، جهت اطمينان. اتاق تميزِ تميز مي شه. جارو رو بر مي گردونم سرجاش. گوشيم رو از رو زمين برمي دارم، سالمه. روشنش مي کنم و مي اندازمش رو تخت .

مي رم حموم مي يام بيرون و چشمم به گوشيم مي افته خاموش و روشن و بعد قطع مي شه .

مي رم جلو. دست دراز مي کنم و شماره رو مي بينم. منقلب مي شم. سيناست .

مي شينم رو تخت. اس ام اس هم دارم. با ترديد بازش مي کنم .

ـ سلام خانوم قشنگم، خوبي؟ خوب نيستي؟ خدا نکنه خوب نباشي. ولي به خاطر خريت من، ممکن حالت زياد خوب نباشه مثل خود من که دارم آتيش مي گيرم از دوريت. من رو ببخش باران. به خدا مي دونم توقع زياديه. نمي خوام باهات حرف بزنم. ازت خجالت مي کشم .

آب دهنم رو قورت مي دم. ادامه اش رو تو يه اس ديگه فرستاده .

ـ خجالت مي کشم ازت. اي کاش پيشم بودي تا آروم بشم. به منم فکر کن. من بدون تو ديوونه مي شم. ولي براي تصميمت ارزش قايلم. تو حق داري زندگي خوبي داشته باشي. من کامل نيستم. مي دونم. تو خيلي خانومي، خيلي خوبي ولي من ….

به فکر منم باش. بدون سينا بدون بارانش نابود مي شه. تو مثل باروني بودي که همه ي بديا رو از من شستي. يه بارون پاک و تميز که حتي آلودگي و کثيفي منم، کثيفت نکرد و همچنين پاکيزه موندي. اين تو بودي که رو من تاثير گذاشتي. تو بري، من بايد چي کار کنم؟ زندگيم رو به پات مي ريزم ولي ازت خواهش مي کنم ،

خواهش مي کنم من رو تنها نذار. بذار مشکلاتمون رو با هم حل کنيم. تو حقت اين نيست. ولي من نمي تونم ولت کنم. بازم مي گم، من به تصميم تو احترام مي ذارم .

بگي برو کنار، مي رم. ولي بدون مي شکنم. دوستت دارم. خيلي منتظرتم خانوم خوشگلم. بدون سينا عاشق اون چشم هاي صاف و سادته. دوستت دارم عشق من .
گوشيم رو پرت مي کنم رو تخت و دستام رو از زير کلاه حوله ام، به موهام مي کشم. خيسي موها و سرم، اجازه سر خوردن دستام رو لاي موهام نمي ده و مانع حرکتشون مي شه. موهام به دستام مي چسبه و کمي کشيده مي شه .

من نبايد تحت تاثير قرار بگيرم. قطعا اس ام اس هاي ديگه اي هم تو اين مدت به دستم مي رسه .
ولي من بايد گوشيم رو خاموش کنم تا اين زنگ ها و اس ها، خللي تو تصميمم ايجاد نکنه. بايد خاطرم جمع باشه که پذيرفتن يا نپذيرفتن اين شرايط، همه و همه از فکر و اراده ي خودم بوده، نه منقلب شدن از اس ها و حرف هاي سينا .

از جام بلند مي شم. کلاهم رو مي ذارم رو موهام و شروع مي کنم به خشک کردن موهام. خشک
کردن که نه، قطرات آبش رو با حوله مي گيرم. دستم مي ذارم رو چونه ام. آينه ندارم که با تصوير خودم حرف بزنم. تو دلم مي گم:

ـ ديگه نبايد چونه ات بلرزه. با قبول شرايطي که داخلشي، بايد خيلي محکم تر از اينا باشي. خيلي خطرات تو زندگيت هست. هر لحظه ممکنه سينا بره ماموريت، خونه نباشه، تو بايد باهاش جوري خداحافظي کني که شايد به خونه برنگرده، شايد ….

پوفي مي کنم و سرم رو تکون مي دم لباسام رو مي پوشم. لباسام رو دوباره چک مي کنم تا چيزي از قلم نيفته. گوشيم رو از رو تخت چنگ مي زنم. نگاه آخر رو بهش مي اندازم و خاموشش مي کنم .
نمي دونم به چه مدت مي خواد خاموش باشه. شايد يه روز، شايد يه هفته، ماه، شايد يکي، دو ماه ،شايد…. نمي دونم .

مانتوم رو مي پوشم. دسته ي چمدون رو مي گيرم و دنبال خودم مي کشمش. چرخ داره و کارم راحته. ياد اون سري مي افتم که تو ويلا بوديم و سر همين چمدون، با کيان بحث کردم. لبخند ناز و در عين حال دلتنگي مي ياد رو لبم و با ياد آوري اون خاطره، دلم مي لرزه و آروم چشمام رو مي بندم. همش يادم مي ياد .

از اتاق مي رم بيرون. باربد رو مبل نشسته و چمدونش بغل پاشه .

مامان فريبا:
ـ تو به سينا گفتي داري مي ري شمال؟

ـ آره، خبر داره .

چه قدرم خبر داره!

باربد نگاهي بهم مي اندازه و مي گه:

ـ آماده اي ديگه؟ بريم؟

چشمام رو روي هم مي ذارم. با همه خداحافظي مي کنيم. نگاهي به بچه مي اندازم. شايد ديگه نبينمش و شايدم، تصميم بگيرم بزرگش کنم. با قدم هايي لرزون مي رم سمت بچه مي رم. يه پتو پهن کردن رو زمين و بچه رو گذاشتن روش. آزادانه داره دست و پا مي زنه. اگه قبل از اين اتفاقا يه بچه رو تو اين حالت مي ديدم، تا بغلش نمي کردم راحت نمي شدم. بچه تو اين حالت فوق شيرين مي شه .

کنارش مي شينم. بقيه دارن حرف مي زنن و نگاه باربد و مهلا رو من و دارن من رو مي بينن .
حواسشون به حرکاتم هست. دستام رو با ترديد مي برم نزديک صورتش. آروم و با انگشت سبابه ،رو لپاي سرخش دست مي کشم. پوستش سفيده و لپاش به خاطر بوسه هاي ديگران، قرمز شده .
دستم رو مي برم پايين تر. دستاي تپلش رو مي گيرم تو دستم و شصتم رو روش حرکت مي دم. با چشماش داره نگام مي کنه و دهنش رو باز و بسته مي کنه. چشماش رو گرد کرده و يه صداهايي از خودش در مي ياره. اصلا اسم اين بچه چيه؟ اسم داره؟

به دستاش نگاه مي کنم. از گلم پاکتره. من چطور تونستم صبح ….

با ياد آوري حرکتم، اخم مي کنم. ولي با ديدن لب هاي از هم باز شده ي ني ني و لثه ي بي دندونش که فقط دو تا دندون داره، اخمم مي ره و لبخند مي زنم. آروم خم مي شم رو دستش رو مي بوسم .
حس خوبي بهم مي ده. دستم رو مي کشم به سرش. کف سرش نرمه. بچه که بودم، علاقه داشتم دايم به همون ناحيه ي نرم سر بچه ها دست بزنم ولي با تذکر مامان يا اطرافيان، اين کار رو انجام نمي دادم. ولي با ديدن هر بچه، تذکر قبلي يادم مي رفت و تذکر جديد مي گرفتم .
خم مي شم رو صورتش. نوزاد يه بوي خاصي مي ده و من عاشق اون بو. چشمام رو مي بندم و آروم بوش مي کنم. بازم بو مي کشم. سرم رو مي برم نزديک گوشش، آروم مي گم:

ـ خداحافظ کوچولو، شايد اومدم، بهت بگم سلام کوچولوي من، شايدم برم و بگم، خداحافظ براي هميشه کوچولوي طناز. نمي دونم، ازت مي خوام من رو ببخشي. تو گناهي نداري ولي در حق منم کم ظلم نشد. شايد تونستم بهت بگم کوچولوي من و تو رو بيشتر از خودم دوست داشته باشم .

آروم گونه اش رو مي بوسم و به چشم هاي گرد شده اش که داره نگام مي کنه، لبخندي پر از غم مي زنم .

گونه اش رو آروم و سطحي مي بوسم. مي ترسم قرمز بشه. دوباره مي گم:

ـ پس فعلا کوچولو. اميدوارم بازم بينمت نمي دونم به چه عنوان، کوچولوي من يا کوچولوي طناز .

آروم از جام بلند مي شم. بقيه همچنان دارن حرف مي زنن .

مهلا با لبخند مهربوني نگام مي کنه و باربد نگاش رو ازم مي گيره و به مامان فريبا مي دوزه. مامان با يه کاسه آب و قرآن، داره بهمون نزديک مي شه .

کفشام رو مي پوشم و بعد از خداحافظي با همه، دستم رو براي مهلا دراز مي کنم و تو آغوش هم فرو مي ريم .

آروم مي گم:

ـ کاري داشتي با ويلا تماس بگير. گوشيم رو خاموش کردم. شماره اش رو از مامان اينا بگير .

ـ باشه، برو با يه تصميم درست و باران نو برگرد .

کمي تو بغلم فشارش مي دم و ازش جدا مي شم .

نگاه آخر رو به بچه مي اندازم و مي رم تو آسانسور. چند نفر مي يان پايين و بقيه بالا مي مونن .

از زير قرآن رد مي شيم و سوار ماشين باربد مي شم. چمدونا رو جابه جا مي کنه و خودشم مي ياد مي شينه کنارم و شيشه رو مي ده پايين و به آخرين توضيحات و سفارشات مامان اينا گوش مي ده .

ـ چشم، چشم مامان جان. چشم خاله فريبا. اجازه ي مرخصي مي دين؟

مامان اينا بالاخره رضايت مي دن و دست از حرف زدن مي کشن. باربد ماشين رو روشن مي کنه ،پاش رو مي ذاره رو گاز. از پارکينگ خارج مي شيم. از تو آينه مي بينم، مامان کاسه ي آب رو پشتمون مي ريزه. باربد با يه تک بوق، دستش رو مي ياره بيرون و تکون مي ده. منم همين کار رو مي کنم .

باربد:

ـ اون داشبورد رو باز کن و يه سي دي به من بده .

داشبورد رو باز مي کنم. اولين سي دي رو بر مي دارم. پنل رو مي ذارم و سي دي و مي ذارم تو جاش .

چند ثانيه اي مي گذره. صداي آهنگ بي کلامي پخش مي شه .

ـ ساره چطوره؟

ـ خوبه .

با کمي مکث، صدام مي کنه:

ـ باران؟

خودم مي دونم مي خواد چي بگه يا چي بپرسه. لحن صدا کردنش طوري که آدم حس مي کنه منتظر جوابه .

ـ بگو باربد .

ـ تو مي خواي چي کار کني؟

ـ دارم از اين جا مي رم که به همين برسم .

ـ مي دوني چه قدر سخته؟

سکوت مي کنم. بهتر مي دونم حرف نزنم تا به يه نتيجه برسم .

ـ نمي دوني چه حالي داشت. نزديک بود بيفته، که رو صندلي نشست. فکرش رو نمي کرد اون بچه ….

ـ آره سينا هم بهتر از من نيست. هر دو داريم اين بحران رو مي گذرونيم. دور از هم. من يه جور و اونم يه جور .

تا رسيدن به ويلا، مدام حرف مي زنيم. از مشکلمون، از همکاراي باربد، کلي جوک مي گيم، داستان براي هم تعريف مي کنيم از ميوه ها و تنقلاتي که مامان آماده کرده مي خوريم و در آخر، صحيح و سالم، مي رسيم به ويلا .

***

بازم منم و دريا و آرامشش. بازم منم و حرفاي سنگينِ رو دلم که با دريا در ميون شون مي ذارم و اونم غرقشون مي کنه تا من کم کم آروم بشم. با غرق شدن سنگيني هاي رو شونه ام، مي تونم آروم بشم. لباسام رو عوض کردم و اومدم لب ساحل نشستم و دارم به افق نگاه مي کنم، زيباست .

باربد خوابيده. خيلي خسته شده. با ياد آوري اون روزها که به همراه کيان مي اومدم اين جا، لبخندي رو لبم مي شينه .

نمي دونم چه قدر گذشته. فقط به دريا نگاه مي کنم و به صداي امواجش گوش مي دم. هوا داره تاريک مي شه. با نشستن شخصي کنارم، نگام رو از دريا مي گيريم و به بغلم نگاه مي کنم. باربد رو مي بينم که کنارم نشسته .

ـ سلام، ساعت خواب!

ـ سلام، خيلي خسته بودم. ديشب نتونستم درست و حسابي بخوابم. از کي اين جايي؟

ـ نمي دونم، از وقتي که تو خوابيدي .

ـ با زنگ تلفن بيدار شدم. مامان بود. مي خواست ببينه رسيديم يا نه. مي گفت گوشيت خاموشه .

خيره به دريا مي گم:

ـ آره خاموشه .

حرفي نمي زنه. با تاريک شدن هوا، از جام بلند مي شم و مي گم:

ـ من مي رم داخل .

ـ باشه، تو برو، من هستم. چيزي نمي خوايم؟

ـ چرا؟ بايد بري خريد. هيچي نداريم .

باربد سرش رو تکون مي ده و همراه من مي ياد تو ويلا. لباساش رو مي پوشه و مي ره خريد. کولر رو روشن مي کنم و يه ليوان آب مي خورم. من بايد چي کار کنم؟

***

يه هفته اي مي شه که اين جاييم و من هنوز به هيچ نتيجه اي نرسيدم. با صداي زنگ در، با تعجب به باربد نگاه مي کنم. ما منتظر کسي هستيم؟ نه، کسي قرار نبود بياد .

دوباره زنگ مي زنن .

باربد شونه اي بالا مي اندازه. خودم از جام بلند مي شم و مي رم سمت در. از باربد بعيده خودش بلند نشه و بذاره من در رو باز کنم. آروم دستگيره رو مي کشم پايين و در رو باز مي کنم .

با تعجب به مهلا و ديويد نگاه مي کنم .

مهلا:

ـ مهمون نمي خواي؟

با ذوق مي پرم تو بغلش و مي گم:

ـ چرا نمي خوام؟ خوبم مي خوايم، چه طوري ماماني؟

خودم رو مي کشم بيرون و با ديويد هم احوالپرسي مي کنم. خيلي دوسش دارم، پسر خوبيه .

باربد مي ياد جلو و باهاشون احوالپرسي مي کنه .

من:

ـ تو مي دونستي دارن مي يان؟

مهلا شالش رو مي اندازه رو مبل و مي گه:

ـ آره، بهش اطلاع داديم .

نگاهي بهشون مي اندازم و مي گم:

ـ الان مي يام .

مي رم تو آشپزخونه و با چند تا شربت توت فرنگي بر مي گردم. بهشون تعارف مي کنم .

باربد رو به من مي گه:

ـ من امروز برمي گردم. نمي تونم کارام رو ول کنم. بايد برگردم کانادا. بيشتر از اين نمي تونم اين جا بمونم. تا همين جا هم زياد موندم .

ـ مي خواي بري؟

ـ آره ديگه، مهلا و ديويد اومدن، منم مي رم ديگه .

سرم رو تکون مي دم و رو به ديويد مي گم:

ـ ببخش ديويد، مزاحم تو هم شدم .

اخم مي کنه و به انگليسي مي گه:

ـ ديگه نشنوما، اين حرفا چيه دختر؟ ما مثلا با هم دوستيم .

مهلا:

ـ راست مي گه، زر مفت نزن .

لبخندي بهشون مي زنم و مي گم:

ـ ممنون .

***

باربد چند دقيقه پيش برگشت تهران. من موندم و مهلا و ديويد. ديويد رفته لب دريا و من و مهلا تو هال نشستيم .

مهلا:

ـ چي شد؟ به چه نتيجه اي رسيدي؟

کلافه مي گم:

ـ نمي دونم مهلا! نمي دونم!

ـ زهر مار، از کار و زندگيت زدي و اومدي اينجا که بگي نمي دونم، نمي دونم؟

ـ خب چي کار کنم، سينا معرفت و مردونگي رو درحق من تموم کرده. وقتي پيشش بودم، دست از پا خطا نکرد. نگاه چپ بهم نکرد. برام مثل يه دوست بود. مي تونست هر بلايي که دلش مي خواد سرم بياره ولي انقدر مرد بود و امانتدار که فقط به چشم يه دوست و يا يه خواهر نگام کرد. حسن هاي زيادي داره. ولي من شک دارم، شک دارم از پس اين زندگي بر بيام. شايد وسطش جا بزنم ،شايد ديگه نتونم، شايد نتونم وظيفه ي مادري رو در حق اون بچه تموم کنم. من سينا رو قبول دارم .
مي شناسمش. مي دونم مي تونم همين جوري قبولش کنم، ولي اون بچه و مسئوليت بزرگ کردنش ….

سکوت مي کنم و سرم رو مي اندازم پايين. يه چيزي رو مي تونم حس کنم. دلم براي اون چشم هاي کنجکاو، اون لثه هاي بي دندون و اون بوي مخصوص تنگ شده! عجيبه، ولي خب من بچه ها رو دوست دارم. ولي اين بچه دلم براش تنگ شده .

مهلا:

ـ من مي دونم چي مي گي. بازم نياز به زمان داري. بازم بايد فکر کني. اگه واقعا نمي توني و در خودت نمي بيني و که اون بچه رو به طوري که شايسته اس، بزرگ کني، بکش کنار. سينا نمي تونه به خاطر تو اون رو قرباني کنه .

ـ الان کجاست؟ منظورم بچه اس؟

با مکث مي گه:

ـ پيش باباش .

قلبم تير خفيفي مي کشه. پيش باباش. چه کلمه ي خاص و دل آزاري .

مهلا:

ـ قيافه ات رو اون جوري نکن. تو بايد قبول کني سينا پدر اون بچه اس .

ـ قبول دارم ولي ….

ـ قبول داري، ولي باور نداري. قبول داشتن با باور کردن خيلي فرق مي کنه. تو بايد يه چيز رو باور کني تا بتوني با اون انس بگيري و به يقين برسي. خيلي از ماها به خدا اعتقاد داريم ولي بعضي اوقات به وجودش شک مي کنيم. نگو نه باران، همينه، شک مي کنيم. چون باورش نداريم هنوز به اون درجه نرسيديم. ايمان مون کامل نيست به يقين نرسيديم، فقط اعتقاد داريم، همين. اين کافي نيست تو هم انگار هنوز باور نکردي و با قلبت قبول نکردي. تا با قلبت قبول نکني، نمي شه باهاش کنار بياي. ببين من کي گفتم. وقتي من مي گم بچه پيش باباشه، چهره ات تغيير مي کنه و درهم مي ري .
اين همون معني رو مي ده .

ـ مهلا؟

ـ هوم؟

ـ من باورم نمي شه اون مهلاي احساساتي، بخواد اين جوري حرف بزنه و من رو قانع کنه .

لبخند خوشگل و ديويد کشي مي زنه و آروم مي گه:

ـ اگه تو هم يکي رو مثل ديويد داشتي، ديدت بزرگ تر مي شد .

***

با صحبتاي مهلا، سعي کردم باور کنم اين بچه تو زندگي من هست. اگه سينا رو بخوام، بايد اونم بخوام. بيشتر فکر کردم، سعي کردم سنگين تر فکر کنم. دو هفته از اون روز گذشته و من شديدا دلتنگم. عادت داشتم هر روز باهاش حرف بزنم ولي تو اين مدت، حتي صداشم نشنيدم. راضيم که تونستم خودم رو کنترل کنم و بهش زنگ نزنم. من نمي تونم منکر بشم سينا رو دوست دارم. بعد از کلي فکر کردن، تصميم گرفتم با همه ي سختي هاش بسازم. مي خوام کمي بيشتر بمونم. تصميمم رو گرفتم. ولي بازم مي خوام بمونم. هم براي اين که قدر هم رو بيشتر بدونيم و هم يه جورايي براي تنبيه سينا. تنبيه نمي خواد، ولي کمي گوشمالي لازمه!

***

ـ نمي خواي برگردي؟ نزديک به يه ماهه اين جاييم. به نظرت زياد نيست؟ نمي خواي برگردي؟ نمي خواي ازش خبر بگيري ببيني حالش چه طوره؟

ـ فردا برگرديم. من بايد رو در رو با سينا حرف بزنم .

ـ تصميمت رو گرفتي؟ شکي توش نداري؟ باورش کردي يا ….

محکم مي گم:

ـ نه شکي ندارم، من باور کردم اون ني ني، بچه ي من و سيناست. من نهايت سعيم رو مي کنم تا ازش يه انسان به درد بخور و ارزشمند بسازم .

لبخند مليحي رو لب هاي مهلا مي شينه و آروم مي گه:

ـ من مي رم لباسام رو جمع کنم. فردا صبح حرکت مي کنيم .

از اتاق مي ره بيرون. نفسم رو فوت مي کنم. استرس دارم. اولين بارم نيست مي خوام سينا رو ببينم ولي ….

***

چمدونا رو مي ذاريم تو ماشين. من يه باران ديگه ام. فکرش رو هم نمي کردم قبول کنم يه بچه ي ديگه رو بزرگ کنم. اونم بچه ي کي؟ بچه ي طناز! کسي که بين ما نيست و رفته .

مي شينم تو ماشين. گوشيم تازه از شارژ کشيدم بيرون و روشنش مي کنم بعد از حدود يه ماه ،گوشيم رو روشن مي کنم. هندزفريم رو مي ذارم تو گوشم تا مزاحم حرفاي بين مهلا و ديويد نباشم. چشمام رو مي بندم و به آهنگ گوش مي دم. به خودم و سينا و اون بچه فکر مي کنم. بايد براش اسم انتخاب کنيم. اون دختر منه و بايد اسم داشته باشه. چند وقته همش به لفظ بچه، ني ني و يا کوچولو صداش کرديم .

نزديکاي تهرانيم .

ـ ممکنه اگه مي شه، من رو برسونين خونه ي سينا اينا مي خوام برم ببينمش .

ديويد:

ـ باشه باران، آدرس رو بده .

آدرس رو به ديويد مي دم. زشته، به مهمون خودمون بگم من رو برسونه. ولي چي کار کنم؟ مي خوام برم پيشش. طاقتم طاق شده .

با ايستادن جلوي خونه ي عمه بهار، نفسم رو تو سينه حبس مي کنم و از ماشين پياده مي شم .

رو بهشون مي گم:

ـ شماها نمي ياين بالا؟

مهلا:

ـ خود تو اضافي هستي! داري مهمون دعوت مي کني؟

دستم رو به حالت تهديد گرانه بهش نشون مي دم .

من:

ـ مي خواستي بياي هم با اين کارت راهت نمي دم .

ـ برو بچه، برو پيش سينا و خوش باش .

چشمکي مي زنه و آروم مي گه:

ـ خوش بگذره .

به ديويد نگاه مي کنم و دستم رو به علامت خاک دو عالم تو سرت تکون مي دم. مهلا مي خنده و منم با يه خداحافظي سرسري مي رم سمت در حياط .

دستم رو با لرزش و ترديد مي ذارم رو زنگ و فشار مي دم يه بار، دو بار، سه بار، چرا کسي جواب نمي ده؟

مي خوام براي چهارمين بار زنگ بزنم که در با صداي تقي باز مي شه، وا؟ چرا نپرسيدن کيه؟ جوري وايستاده بودم که از دوربين آيفون معلوم نباشم. انتظار داشتم بپرسه کيه؟ و بعد در رو باز کنن .

شونه ام رو بالا مي اندازم. دستي براي ديويد و مهلا تکون مي دم. و آروم در رو باز مي کنم. ديويد تک بوقي مي زنه و مي ره .

با ورودم، مارشال از پشت بوته هاي گل مي ياد بيرون و دمش رو تکون مي ده

ـ سلام پسر خوب .

ـ اين شوي بد اخلاق ما کجاست؟

دوباره دمش رو تکون مي ده. لبخند کوتاهي بهش مي زنم .

ـ برو بشين سر جات!

مطيعانه گوش مي ده و بر مي گرده سر جاش .

با قدم هايي منظم و تقريبا آروم، به ساختمون نزديک مي شم. انگار هيچ کس نيست .

در ورودي رو آروم باز مي کنم مي خزم تو خونه و در رو پشت سرم مي بندم. صداش سکوت رو براي چند صدم ثانيه مي شکنه .

گوشام رو تيز مي کنم. يه صداي آشنا مي شنوم. صدايي مثل کشيده شدن آرشه رو سيم. من با اون صدا زندگي مي کردم .

شالم رو در مي يارم و دستي به موهاي نم دارم مي کشم. بوي شامپو مي پيچه تو فضا .

چشمام رو مي بندم. آروم آروم مي رم سمت اتاقش .صدا از اون جا مي ياد. يکي از آهنگايي که من سرش خيلي لنگ مي زدم ولي با صبر سينا و تدريس فوق العاده اش، تونستم به خوبي و بدون اشتباه بنوازمش .

نزديک تر که مي شم، صداي پر از سوزش رو مي شنوم. داره مي زنه و مي خونه. از لاي چشم هاي بسته ام، دو قطره اشک مي چکه پايين. بعد از نزديک يه ماه نزديکشم. مي تونم صداش رو بشنوم .
مي تونم حاصل زحمت دستاي هنرمندش رو بشنوم و مي تونم باهاش باشم و ببينمش .

به خودم جرات مي دم و مي رم جلو. تکيه ام رو مي دم به در و خودم رو سر مي دم رو زمين. سرم رو تکيه مي دم به چارچوب در و دستام رو قلاب مي کنم و مي ذارم رو شکمم .

صداي ويولون قطع مي شه و بعد، صداي هق هق مردونه اي رو مي شنوم. دلم ريش مي شه. به خاطر منه؟ نباشم ببينم داره براي من گريه مي کنه؟ اشکام سرعت بيشتري به خودشون مي گيرن .

چند بار سرم رو مي کوبم به چهارچوب در و تقه اي به در مي زنم. صدايي نمي ياد. محکم تر در مي زنم .

با صدايي که از بغض مي لرزه مي گه:

ـ ولم کن مامان، دست از سرم بردار .

در زدن رو جايز نمي دونم. به سختي از جام بلند مي شم. پاهام کمي کرخت شدن. بدون اين که در بزنم، در رو باز مي کنم. واي پشتش به منه. موهاش بلند شده و نا مرتبه يه شلوار شيري و يه تيشرت سفيد تنشه و ويولون کنار پاشه. شونه اش تکون مي خوره ولي صدايي ازش در نمي ياد .

ـ برو بيرون و در رو ببند مامان. نمي خوام بهت بي احترامي کنم. به خدا تو حال خودم نيستم. ولم کنين!

بدون هيچ حرفي، بهش نزديک مي شم. دستاي لرزونم رو مي يارم بالا و مي ذارم رو شونه هاي قدرتمندش که زير دستم مي لرزه. مي کشمش عقب و سرش رو مي ذارم رو بازوم. باورم نمي شه ،سينايي که محکم بود و قدرتمند، اين جوري اشک بريزه و داغون باشه، چرا باورت نمي شه؟ چرا مرد نبايد بغض کنه و گريه اش بگيره؟ مگه دل نداره؟ مگه تو گريه نمي کني؟ چرا اون رو منع مي کني يا گريه اش رو باور نداري؟

به صورتش نگاه مي کنم. ريشاش بلند شدن و چهره اش عوض شده. سرش رو جا به جا مي کنه و مي ذاره رو قفسه ي سينه ام .

ـ حالم خرابه مامان چي کار کنم؟ چي کار کنم برگرده؟ رفته و يه نگا هم به پشت سرش ننداخته .
نپرسيده مرده اي يا زنده اي؟ چي کار کنم؟ کجا برم دنبالش؟ با چه رويي برم پيشش؟ اصلا مي تونم برم؟ روش رو دارم؟ دارم مي ميرم ولي شرمنده اش هستم .

سرم رو مي ذارم رو سرش و از ته دل گريه مي کنم. حالا صداي گريه ي هر دومون بلند شده. انگار تازه فهميده منم، نه عمه بهار. مکث مي کنه، بينيش چروک مي خوره و عميق نفس مي کشه دستاش رو دور کمرم حلقه مي کنه و خودش رو بيشتر بهم نزديک مي کنه. سرم رو مي ذارم رو سرش و اجازه مي دم اشکام موهاي چربش رو خيس کنه .

تا چند دقيقه گريه مي کنيم. گريه اي که براي يه ماه دوري و حرف نزدنمونه. يه ماه نشنيدن صداي هم و يه ماه فکر کردن و غصه خوردن .

با بغض و گريه مي گم:

ـ چه طوري تارزان جونم؟

تو اون حالت هم بي خيال سر به سرگذاشتنش نمي شم. مي خوام اون جو رو تغيير بدم. گريه بسه .

هيچي نمي گه. خودم رو مي کشم عقب و مي گم:

ـ اِ سينــــــا!

حرفي نمي زنه. با اين که خودم رو کشيدم عقب، ولي هم چنان سرش رو سينمه. من سرم رو کشيدم عقب ولي دستاش هم چنان دور کمرم حلقه شده .

ـ سينا؟

هيچي نمي گه حتي ديگه گريه هم نمي کنه .

ـ خوابي؟ عزيزم؟ آقايي؟ سينا؟ چرا جوابم رو نمي دي؟

سرم رو کج مي کنم و خم مي شم رو صورتش. خواب نيست. با چشم هاي عسليش خيره مي شه بهم. منم جواب نگاش رو مي دم و آروم بينيش رو مي گيرم بين دو انگشتم و مي گم:

ـ بچه شدي؟ داري ناز مي کني؟ به جاي اين که من ناز کنم، تو داري ناز مي کني تا من بخرمش؟

دستش رو مي ياره بالا و دستم رو مي گيره. مي ذاره رو لبش و مي بوستش. بعد از يه ماه دوباره وجودش رو حس مي کنم و دلم غرق شادي مي شه .

ـ تو چرا روزه ي سکوت گرفتي؟ داري ناز مي کني؟ مي دونستي اصلا ناز کش خوبي نيستم؟

با يه لبخند جمع و جور نگام مي کنه .

ـ به خدا راست مي گم، اصلا به پاي تو نمي رسم .

حرفي نمي زنه ديگه داره حرصم رو در مي ياره .

ـ پا مي شم مي رم بيرونـــا. سينايي؟ سينا جونم؟ خوشگلم؟ پسرکم!؟ سيناي من؟ لال موني گرفتي عزيزم؟! مي خواي قلقلکت بدم دلت باز بشه؟

بدون اين که حرفي بزنه، هم چنان داره نگام مي کنه، لبخندش عميق تر مي شه .

ـ من برات جوک نمي گم هي مي خنديا .

دستام مي ره سمت پهلوهاش و شروع مي کنم به قلقلک دادن. ماشاا… تکون نمي خوره. حالا اگه من بودم، تا دو تا خيابون اون ورتر، صداي خنده و التماس هام رو مي شنيدن .

با ابروهايي بالا رفته بهم نگاه مي کنه .

ـ حداقل يکم مي خنديدي دلم باز بشه .

با ناز مي گم:

ـ ســــيـــنا؟

ـ جون دلــــــم خوشگله!

با شنيدن صداش، ذوق مي کنم و دستام رو به هم مي زنم و مي گم:

ـ شکسته شد بالاخره .

ـ منتظر همين ســــيـــنا بودي ديگه؟

ـ البته خوشگلم .

دستام رو مي کشم رو صورتش و آروم مي گم:

ـ چه قدر شبيه تارزان شدي. موهات بلند شده، ريش در آوردي .

دستام رو مي کشم رو اشکاش و پاکشون مي کنم .

ـ خانومم من رو ول کنه و بره، همين مي شم ديگه .

گونه اش رو آروم مي بوسم و مي گم:

ـ پاشو، پاشو برو حموم. موهات چربه. دو کيلو روغن مي شه ازش گرفت .

ـ ديگه شايعه نکن تو هم، جام خوبه .

شونه اش رو مي گيرم و به سمت جلو هلش مي دم و معترض مي گم:

ـ پاشو ببينم؟

اداش رو در مي يارم:

ـ جام خوبه!

ـ خب خوبه ديگه بعد يه ماه دوري کنار خانوم خوشگلمم ….

ـ سينا؟

ـ جونم؟

ـ يه قولي به من مي دي؟

ـ چي؟

ـ اين که غرورت رو براي هيچ کس نشکن. من دوست ندارم بقيه بفهمن گريه مي کني. خيليا معتقدن مرد نبايد گريه کنه ولي من مي گم مردها هم دل و احساس دارن. پيش خودم گريه کن .
اجازه بده شونه هام، جايي باشه که غم و غصه هات رو روش مي ذاري و خودت رو خالي مي کني .
همون جور که من اين کار رو مي کنم. بذار تو مشکلاتمون با هم آروم بشيم .

خودش رو مي کشه بالا. آروم چشمام رو مي بوسه و مي گه:

ـ چشم، ديگه چي؟

ـ ديگه اين که پاشو برو حموم .

ـ کي باهم حرف بزنيم؟

ـ تو برو حموم فعلا، من جايي نمي رم. باهم حرف مي زنيم .

ـ باشه گلم .

همون موقع صداي بچه بلند مي شه. سينا از تو بغلم مي ياد بيرون و با تشويش بهم نگاه مي کنه .
لبخند آرام بخشي بهش مي زنم و آروم از تخت پايين مي يام .

ـ تو برو دوش بگير، منم مي رم پيش ….

با مکث مي گم:

ـ کوچولومون .

با تعجب بهم نگاه مي کنه. يه قدم مي ياد جلو. دستم رو مي گيرم رو به روش و مي گم:

ـ نزديک من نيا، برو دوش بگير و خوشگل کن، بعد بيا پيش ما دو تا .

سرش رو تکون مي ده و با لحن خاصي مي گه:

ـ خانومي به خدا!

چشمکي بهش مي زنم و مي گم:

ـ در اين که شکي نيست، من برم .

به سرعت از اتاق خارج مي شم و به اتاق بغلي مي رم، صدا از اون جا مي ياد .

آروم در رو باز مي کنم. سرم رو مي کنم تو و به ني ني خيره مي شم. صداي گريه اش هواست و داره دست و پا مي زنه. آخي چه بزرگ شده .

آب دهنم رو قورت مي دم و مي رم جلو، من باور کردم. باور کردم که اين بچه مثل بچه ي خودمه و دوسش دارم!

مي رم جلو و دو زانو مي شينم رو تخت. با ديدنم گريه اش قطع مي شه و با همون چشم ها که کنجکاويشون بيشتر شده نگام مي کنه .دست و پاش رو تکون مي ده و اطراف رو نگاه مي کنه .

خم مي شم رو صورتش و آروم مي گم:

ـ سلام کوچول، چه طوري؟ ترسيدي گوگولي؟ آره؟ نترس فينگيلي!

انگشت سبابه ام رو مي برم جلو. دست تپل و کوچولوش رو مي ياره جلو و انگشتم رو مي گيره تو دستش. کمي با انگشتم بازي مي کنه و مي بردش سمت دهنش. نمي ذارم انگشتم رو بذاره تو دهنش. دستم رو نشستم و آلوده اس .

ـ اي کوچولو نکن، گشنته خانومي؟

حريصانه به دستم چشم دوخته و سعي داره با ته مونده ي زورش، دستم رو بکشه طرف خودش .

نگاهي به اتاق مي اندازم. رو ميز کنار تخت، شيشه شيرش پر از شيره. دستم رو دراز مي کنم و شيشه رو بر مي دارم. شيرش ولرمه. مشخصه تازه آماده شده. احتمالا کار عمه اس .

با ديدن شيشه شير، دستم رو ول مي کنه و با شوق شروع مي کنه به دست و پا زدن .

ـ اي شکمو، يه لحظه صبر کن .

دهنم رو باز مي کنم و شيشه رو مي گيرم بالاي دهنم. کمي تکونش مي دم تا ببينم دماش براي ني ني مناسب يا نه؟ خوبه .

شيشه رو مي ذارم رو ميز. چشماش گذاشتن شيشه رو روي ميز رو بدرقه مي کنه. بغلش مي کنم و سرش رو مي ذارم رو بازوم. شيشه رو مي ذارم تو دهنش. با لذت شروع مي کنه به خوردن. هر دو دستش رو مي ياره بالا و مي ذاره رو شيشه شير .

با لحن بچه گونه اي مي گم:

ـ چه قدر تو شکمويي دختر؟ به بابات رفتي؟

از جمله ي آخر، حس بدي بهم دست نمي ده. من قبول کردم اين ني ني دختر من و سيناست. طناز نقشي تو زندگي ما نداره. بچه رو به دنيا آورد و چند ماه بعدش فوت کرد. شايد يه روزي بهش گفتم مادرش من نيستم و يکي ديگه اس.

با کلي ملچ و ملوچ، بالاخره رضايت مي ده و شيشه رو ول مي کنه. شکمش سير شده و حالا معلومه دلش بازي مي خواد. مي خوابونمش رو تخت. لباسش رو مي دم بالا و سرم رو مي ذارم رو شکمش و فوت مي کنم. قلقلکش مي ياد و با صداي بلندي شروع به خنده مي کنه. با صداي خنده ي شادش ،منم شاد مي شم و با خنده و لذت بيشتري به کارم ادامه مي دم. غش غش مي خنده و دست و پا مي زنه. سرم رو مي يارم بالا. دوباره دو زانو مي شينم. خم مي شم روش. دو دستش رو مي گيرم تو دستم و مي بوسم.

آروم مي گم:

ـ چه قشنگ و معصوم مي خندي فرشته کوچولوي من .

بازم مي خنده. دلم ضعف مي ره براي لثه ها و دندوناش. کمي که دقت مي کنم، متوجه مي شم گونه هاش کمي چال مي ره، درست مثل سينا. من قبول کردم به خاطر خودم و سينا، اين بچه رو هم داشته باشم و ازش نگه داري کنم. مثل يه مادر بزرگش کنم و بتونم به يه جايي برسونمش .

خم مي شم و چال گونه اش رو مي بوسم .

ـ چه قدر من چال گونه ات رو دوست دارم کوچولوي من .

صداي سينا رو از پشت سرم مي شنوم:

ـ نچ نچ، چه زود چال ما قديمي شد .

بر مي گردم سمتش و با شوق نگاش مي کنم. دلم براي اين چشم هاي عسلي تنگ تنگ شده بود .
صورتش رو شيش تيغه کرده ولي موهاش هم چنان بلنده. موي بلندم بهش ميادا. براي تنوع خوبه .

ـ عليک سلام .

مي ياد و پشتم مي شينه. به بچه نگاه مي کنه. با مکث نگاش رو سر مي ده سمت من و با شرمندگي سرش رو مي اندازه پايين .

سکوت مي کنم. درست مي شينم سرجام و پام رو از زيرم بر مي دارم .

سينا:

ـ من، من نمي دونم چي ….

ـ هيس .

ـ تو خيلي بزرگي باران. من شرمندتم. وقتي خودم رو جاي تو مي ذارم، وقتي فکر مي کنم اگه تو ،تو ….

نفسش رو عصبي مي ده بيرون و مي گه:

ـ اگه اين اتفاق براي تو مي افتاد، من مي تونستم قبول کنم؟ مي تونستم حرفاي پشت سرمون رو به جون بخرم و باهات زندگي کنم؟ خيلي مواقع جوابم شد آره و خيلي از مواقع شد نه. خودم رو جات مي ذاشتم. تو اين مدتي که نبودي، شب و روز، از راه دور به يادت بودم و باهات همدردي مي کردم .
خيلي پرروييه، تو براي من اين جوري شدي، اون وقت من همدردي هم باهات مي کردم. اين اولين باري که بعد از يه ماه پام رو اين اتاق مي ذارم. نمي خواستم ريختش رو ببينم. من نبايد ….

حرفش رو قطع مي کنه و با شرمندگي و عجز نگام مي کنه .

دستم رو مي ذارم رو دستش و مي گم:

ـ من به خاطر تو قبول نکردم. من به خاطر خودم قبول کردم. مي خواستم زندگي کنم. مي دوني سينا، من به عشق اعتقاد دارم. به نظرم آدم فقط يه بار عاشق مي شه و يه بار قلبش مي لرزه. اگه اون يه نفر رو داشته باشي، اين لرزش هميشه تکرار مي شه و تو سرشار از لذت و عشق مي شي. تو اولين نفري بودي که باعث شدي من اون حس رو تجربه کنم. به نظرم اگه اون يه نفر رو به دست بياري، که آوردي، اگه نياري، ديگه نمي توني سرشار از عشق بشي. ديگه نمي شه قلبت بلرزه. ديگه هيچي تکرار نمي شه. من اين رو نمي خواستم. من مي خواستم اين لرزش هميشه باهام باشه، حداقل تا وقتي که سينا و باراني وجود دارن و مي تونن کنار هم باشن و از وجود هم لذت ببرن .

دستام رو نوازش مي کنه و لبخند قشنگي تحويل مي ده .

از جام بلند مي شم و مي گم:

ـ تنهاتون مي ذارم .

دستم رو مي گيره و مي کشدم سمت خودش .

سينا:

ـ چي چي رو تنهاتون مي ذارم؟ مگه تو قبول نکردي؟

منتظر بهم چشم مي دوزه .

ـ آره .

ـ خب حالا ديگه ما يه خانواده ايم و همه حرفامون رو به هم مي زنيم. البته يه حرفايي بين من و تو هست که نبايد کوچولو بشنوه و بدونه .

با مشت مي کوبم رو شونه اش و سرم رو مي برم جلو و آروم صورت خوشبوش رو گاز مي گيرم .

دستش رو مي بره سمت بچه و مي گه:

ـ اجازه هست؟

شونه ام رو مي اندازم بالا. دستش آروم مي ره جلو و بچه رو روي دستاش بلند مي کنه. درسته مادرش طنازه ولي خب، بچه ي سينا هم هست .بالاخره نسبت بهش کشش داره. نمي شه نسبت بهش بي تفاوت باشه .

***

کمي باهاش بازي مي کنيم و بعد از اين که خسته مي شه، مي ذارمش رو پام و تکونش مي دم تا بخوابه. چشماش بسته مي شه و در حالي که انگشت کوچولوش رو مک مي زنه، نفس هاش منظم مي شه. کمي صبر مي کنم تا خوابش عميق تر بشه .

سينا کنارم نشسته. دستش رو گذاشته رو تخت و با يه لبخند، به من و ني ني اسم نداشته نگاه مي کنه .

مي ذارمش رو تخت و پام رو آروم از زير متکا مي کشم بيرون. دستم رو مي ذارم تو دست سينا و از اتاق مي ريم بيرون .

من:

ـ چه ناز خوابيد.

ـ آره .

مي شينه رو کاناپه دستم رو مي کشه سمت خودش. مي شينم رو پاش .

ـ باران؟

ـ جانم؟

ـ حافظه ام کامل برگشته .

با شوق بر مي گردم سمتش. دستام رو حلقه مي کنم دور گردنش و آروم مي گم:

ـ راست مي گي؟

ـ مگه من دروغم دارم که بهت بگم؟!

ـ نه، تو هميشه صادق بودي .

مکث مي کنم و مي گم:

ـ سينا؟

ـ هـــوم؟

ـ يه اسم بايد براش انتخاب کنيم؟ شناسنامه نداره؟

ـ باربد يه برگه از جيب طناز پيدا کرده. همون موقع که برديمش سردخونه. تو لباساش بوده. حالت نامه داشته. تو اون نوشته بوده با يکي از افرادش عقد مي کنه تا به اسم اون براي اين ني ني شناسنامه بگيره و مي گيره. حرفي از اسم اين بچه نزده. شناسنامه گم شده و من موظفم دوباره اقدام به گرفتنش کنم .

ـ که اين طور، چه اسمي براش بذاريم؟

ـ بايد فکر کنم تو هم بايد هم فکري کني!

ـ تو چرا همين جوري در رو باز کردي؟

کمي جابه جا مي شه و مي گه:

ـ مامان رفته بود خريد. گفتم شايد برگشته. بلافاصله بعد از رفتن مامان، تو اومدي .

کامل بر مي گردم سمتش. دستام رو از دور گردنش بر مي دارم .

ـ سينا؟

ـ تو چرا سوالات رو با هم نمي پرسي؟

ـ خب دونه دونه ميان تو ذهنم .

ـ جانم؟ براي اون سينا گفتم!

ـ حالا که يادت اومده چه اتفاقي افتاده، بي زحمت من رو از سردرگمي خارج کن .

ـ چه کمکي مي تونم بهت بکنم؟ چي سر در گمت مي کنه؟

ـ من ازت رابطه ي تو و آلن رو پرسيده بودم. تو هم تا نصفه برام گفتي .

انگشت سبابه ام رو مي ذارم رو گيجگاهم و مي گم:

ـ اوم دقيقا تا جايي گفتي که به مهموني دعوت شدي .

اخم مي کنه. انگار داره تمرکز مي گيره .

ـ اگه ناراحتت مي کنه و يا نمي خواي من بدونم….

پشتم رو بهش مي کنم و آروم مي گم:

ـ مي توني نگي؟

سکوت مي کنه. دلم مي شکنه. من رو محرم اسرار خودش نمي دونه. نمي خوام منت سرش بذارم که من تو رو بخشيدم و تو اشتباه کردي. نمي خوام بگم تو بي گناه بودي و من خيلي لطف کردم تو رو بخشيدم. نه من هيچ وقت نمي خوام همچين حرفايي بزنم چرا که خودمم قبولشون ندارم. تو زندگي ما، منت گذاشتن وجود نداره .

يکي از دستاش از زير بغلم مي ياره و اون يکي رو از روي شونه ام، آروم بغلم مي کنه. دستام رو مي گيره تو دستش و آروم مي گه:

ـ چي داري مي گي واسه خودت؟ تو شريک زندگي مني بايد بدوني تو گذشته ي من چي بوده .
خودت خوب مي دوني من چيزي پنهون از تو ندارم. به نظرم اين صداقته که يه زندگي رو مي سازه .
من فقط داشتم فکر مي کردم. تو نمي خواستي، من خودم بهت مي گفتم .

لبخند آرومي مي ياد رو لبم و مي گم:

ـ پس من منتظرم .

سرم رو خم مي کنم رو شونه اش. خودش هم، سرش رو خم مي کنه و مي ذارتش رو سر من .

ـ من رفتم، رفتم به اون مهموني و از اون جا بود که بدبختي من شروع شد. اولش همه چيز خوب و عالي بود. خانواده اش به نظر فهميده ميومدن. نشستم و کلي با پدرش يا همون آلن، حرف زدم. به نظرم آدم خوبي اومد. من اون موقع آدم شناس نبودم. يه نوجوون خام و کم تجربه بودم که اين مسايل به ذهنش هم خطور نمي کرد. من تو خانواده اي بزرگ شده بودم که از تمام اين بحثا به دور بود. شايد چند بار، صفحه ي حوادث روزنامه ها رو باز کرده و يه نگا بهشون انداخته بودم. تو فکرم هم نمي گنجيد که ….

ـ بگذريم انقدر صداي ضبطشون زياد بود که مي خواستم سرم رو بکوبم به ديوار. يه جور پارتي بود .
دخترا و پسرا ريخته بودن وسط. همه مست و پاتيل. من چند بار خواستم برم ولي هر بار، يه نفر من رو نگه داشت. يه بار خود ويکتور، آلن، نگهباناشون. همه حواسشون بهم بود. بعد از چند ساعت ،پاي مواد هم کشيده شد وسط. کلا از اين بوها حالم بد مي شد. نمي تونستم تحمل کنم و سرم درد مي گرفت. ديگه نمي تونستم بمونم .

رفتم پيش ويکتور و بهش گفتم مي خوام برم، نمي تونم بيشتر از اين بمونم و سرم درد مي کنه .

دستم رو کشيد و از پله هايي که به زير زمين راه داشت برد پايين. چند تا در وجود داشت. در يکي شون رو باز کرد و گفت:

ـ اين جا باش، الان مي يام .

برق رو خاموش کرد و آهسته تر ادامه داد:

ـ خاموش کردم تا بدتر نشه .

رو تختي که اون جا بود دراز کشيدم. تو دلم آرزو مي کردم اي کاش نميومدم تا اين جوري بشه .

دستم رو گذاشتم رو سرم. عجيب مي کوبيد. صداي آهنگ زيادي زياد بود. اکثر افرادي که بالا و تو سالن بودن، مست بودن و از اين صداي بلند لذت مي بردن و اذيتشون نمي کرد .

ويکتور اومد تو. خواستم رو تخت نيم خيز بشم که گفت:

ـ نه، دراز بکش پسر. لازم نيست .

صداي کشيده شدن پاش رو مي شنيدم. داشت مي اومد نزديکم. خودم رو ول کردم رو تخت .

سنگينيش رو رو تخت حس کردم. خوش خواب کمي فرو رفت .

ـ آستينت رو بزن بالا سينا .

با بي حالي گفتم:

ـ آستينم رو؟ چرا؟

ـ مي خوام بهت مسکن تزريق کنم تا خوب بشي. با اين وضعي که تو داري، حالا حالاها خوب بشو نيستي .

اون موقع هيچي حاليم نبود. درد عقلم رو از کار انداخته بود. دلم مي خواست زودتر از شرش خلاص بشم .

آستين لباسم رو دادم بالا و ساعدم رو در اختيارش گذاشتم، کاش نمي ذاشتم!

پوفي مي کنه و ادامه مي ده:

ـ سوزش سوزن رو روي دستم حس کردم و بعد ،بعد من، ناخواسته شدم يه معتاد. اون به من از همون دارو تزريق کرد. خيلي سريع اثر کرد. احساس مي کردم کم کم داره خوابم مي بره. انگار بي هوش شدم. واقعا نفهميدم چي شد. چشمام تار مي ديد و کم کم، صداي به اون بلندي، به قعر سياهي رفت و من بي هوش شدم .

کمي جا به جا مي شه و ادامه مي ده:

ـ چند روز گذشت. چند بار ديگه هم احساس سردرد مي کردم. خود احمقم به ويکتور گفتم تا بياد و برام تزريقش کنه. اونم با کله ميومد پيشم و اون زهرمار رو برام تزريق مي کرد. هپروت آن چناني نداشت، بيشتر آدم شارژ مي شد. اون قدر بچه و ساده بودم که متوجه اين نبودم دارم وابسته ي اون مي شم. کارمون روزانه همين بود. يه روز ازش خواستم بياد که گفت:

ـ شرط داره؟

ـ چه شرطي؟

ـ تو بايد براي ما کار کني. اينم بگم تو نمي توني اين محلول رو از جاي ديگه اي تهيه کني. فقط و فقط بايد از ما بگيريش. اگه واسه ما کار کني، من روزانه بهت مي رسونم تا تامين بشي .

برام مهم نبود کارشون چيه. دردش خيلي بد بود. بدن دردم بهش اضافه شده بود .

بهش گفتم:

ـ تزريق کن، باهاتون همکاري مي کنم .

بعد از اون بود که من فهميدم تو چه دامي افتادم. اونا من رو معتاد کردن تا براشون کار کنم. اوايل کاراي ساده رو انجام مي دادم. دوزم مي رفت بالا و بالاتر. ديگه پدر و پسر رو خوب مي شناختم .
نقابشون رو برداشته بودن و چهره ي کثيفشون رو بهم نشون مي دادن. کم کم، من رو بردن عضو اون گروهي که افراد ديگه رو هم مي کشيدن تو اين کار. عذاب وجدان ولم نمي کرد. من هنوز کاري نکرده بودم و نمي تونستم خودم رو راضي کنم. خيلي ها جلوي چشمام جون داده و مرده بودن. خيلي هاشون رو ديده بودم که عاشق افراد ما شدن و اونا از پشت بهشون خنجر زدن. افراد ما، بازيگراي خوبي بودن. بيشتر دخترا رو گول مي زدن تا پسرا رو، ولي در کل از هر دو جنسيت بودن. اکثر افراد گروه، مثل من بودن، اول معتادشون کرده و بعد آورده بودنشون تو کار. هر کدوم اسم مستعار خودمون رو داشتيم. منم بهروز بودم و همه با اين اسم من رو مي شناختن .

کلي با خودم کلنجار رفتم تا تونستم برم جلو و با چند نفر از دخترا که منتخب آلن و ويکتور بودن ،دوست بشم. درسمم کم و بيش مي خوندم. با اونا هم سرگرم بودم خيلي سرم شلوغ شده بود. ولي هنوز درسم سر جاش بود. افت داشتم ولي بازم مي خوندم .

بالاخره زماني رسيد که اونا گفتن بايد کم کم وارد عمل بشيم و اونا رو بکشونم به محل استقرارمون .
نمي تونستم. همه شون دخترا و پسراي خوبي بودن. چند وقت باهاشون دوست بودم. من آدمي نبودم که از پشت خنجر بزنم. نتونستم معرفتم رو بذارم زير پام. قرار رو گذاشتم و به همه شون همه چيز رو گفتم، اونا هم دمشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن. با چند تا از پسرا هم چنان دوستم. اونا خيلي کمکم کردن تا به اين جا برسم. مي دوني يکي از اونا کيه؟ تو ديديش؟

دستم رو مي ذارم رو شقيقه ام و اخمام به خاطر تمرکزم مي ره تو هم .

ـ من ديدمش؟
ـ آره .

ـ هيچي يادم نمي ياد. من فقط پويا رو ديدم که اونم به گفته ي خودتون، دوست قديميته و ….

ـ همون پويا .

سرم رو مي چرخونم سمتش و با تعجب مي گم:

ـ نـــــه، آخه شماها که ….

چشمک خوشگلي مي زنه و با شيطنت مي گه:

ـ چشات رو اون جوري نکن. منم يه صبري دارم، مي خورمتا!

پشت چشمي براش نازک مي کنم. دستم رو مي برم عقب و بازوش رو نيشگون مي گيرم. دستم رو مي گيره و مي بوستش. داغي لباش دستم رو مي سوزونه. اگه هيچي نگم، معلوم نيست کارمون به کجا کشيده مي شه. خودم رو جا به جا مي کنم و مي گم:

ـ خب، مي گفتي .

چشم هاي خمار شده اش رو بهم مي دوزه و مي گه:

ـ چي مي گفتم؟

دستام رو مي ذارم رو صورتش و آروم مي گم:

ـ مي گفتي من رو خيلي دوست داري و عاشقمي .

تو بغلش فشارم مي ده و با خنده مي گه:

ـ فرصت طلب .

با لب و لوچه اي آويزون مي گم:

ـ يعني دوسم نداري؟

ـ در اون که شکي نيست خوشگله .

در سکوت، کل صورتم رو مي بوسه و روح و جسم من، بعد از يه ماه، به آرامش مي رسه. آرامش در کنار سينا بودن .

سرش رو خم مي کنه و کنار لاله ي گوشم رو مي بوسه. قلقلکم مي ياد و خودم رو مي کشم عقب .
نمي ذاره برم عقب و از پشت محکم مي گيرتم و اجازه ي حرکت بهم نمي ده. محکم تر گوشم رو مي بوسه. آروم مي خندم و دستام رو دور بازوهاش مي اندازم .

ـ کجا شيطونکم؟ در خدمت بوديم .

ـ پس چي، بايدم باشي عزيزم، تو نباشي کي باشه؟

ـ ديگه پررو نشو. يه ذره بهت رو دادما .

خنده ام مي گيره. بوسيدنشم عين آدم نيست. معمولا همه تو اين مواقع از کلمات احساسي استفاده مي کنن ولي من و سينا ….

آروم گردنش رو مي بوسم. دستام رو مي کنم لاي موهاي نرم و بلندش و خودم مي کشم عقب .

ـ خب جناب، انرژي هم بهت دادم. حالا ادامه بده .

با تهديد مي گه:

ـ وايستا، من يه انرژي به تو نشون بدم که اون سرش ناپيدا. چند وقت بهم فرصت بده، بهت مي گم انرژي يعني چي .

ـ به همين خيال باش .

بازم چشمک مي زنه و مي گه:

ـ تو حرف نمي شه به جايي رسوندش، در عمل بايد نشون داد!

مشتم رو مي کوبم به بازوش و مي گم:

ـ بسه، داري زياده روي مي کني. ادامه بده .

ـ همين بحث شيرينمون رو ديگه، بيا جلو تا ادامه بدم .

خودم رو مي کشم عقب تر. سرم خم مي شه و موهاي بلندم تو هوا پخش مي شه. دستاش رو دور کمرم رو گرفته و نمي ذاره بيفتم. مي کشدم سمت خودش. موهام رو جمع مي کنه و به صورتش نزديک مي کنه. آروم بوشون مي کنه و مي ذارتشون رو صورتش .

آروم مي گه:

ـ پويا يکي از همون افراده. پسر با معرفتي بود. از همون موقع، منظورم دوستيمون، براي همون هدف شوم، باهاش صميمي شدم، وقتي بهش گفتم، تنها کسي بود که از همون اول جا نزد و پشتم بود. تو تمام مراحل زندگيم همراهم بود، هم من با اون و هم اون با من. بهترين دوستم شد .

اون روز قرار شد بريم سر قرار و من بچه ها رو با هزار زور و ترفند تحويلشون بدم. به بهانه ي مهموني، مي خواستم بکشونمشون محل استقرار آلن و افرادش. همون بهونه اي که براي بدبخت کردن من آورده بودن. قبل از اين که اتفاقي بيفته، به همه شون زنگ زدم و گفتم از خونه هاشون بيرونم نيان، چه برسه به اين که بيان سر قرار. بهشون گفتم همه ي اينا يه نقشه ي کثيف بوده و ….

رفتم سر قرار، تنها بودم. خودم بودم و خودم. بهشون گفتم من نمي تونم همچين کاري انجام بدم .
گفتم نمي تونم حتي يه نفر رو هم مثل خودم آلوده و کثيف کنم. گفتم مثل اونا حيوون نيستم. دو تا گفتم، ده تا شنيدم و خوردم. نمي دونم چند نفري سرم ريختن و تا سرحد مرگ زدنم. کلي فحش خوردم، تحقيرم کردن. اون موقع برام مهم نبود که اون مواد لعنتي بهم نرسه .

حس مي کردم روحم داره به پرواز در مي ياد. انگار رفتم و برگشم. اونا من رو تو يکي از خيابوناي دور از شهر و پرت، ول کردن تا خوراک حيووناي ديگه بشم. به حيوونش فکر مي کردن ولي به آدمش، به هم نوع خودشون نه .

پوزخندي مي زنه و مي گه:

ـ اگه من رو به روش اونا مي کشتن، هيچ شانسي نمي آوردم. اونا معمولا اجساد رو مي سوزندن، نمي دونم چي شد که من رو ول کردن تو اون خيابون پرت، شايد دلشون به حال گرگا سوخته بود .

خوشبختانه يا بدبختانه، يه پليس که پدر تو باشه، من رو تو اون حال و با اون وضعيت و تو اون مکان ،پيدا کرده بود. يه آدم بي سواد هم، به اين آدم زخمي و بي هوش افتاده رو زمين شک مي کنه چه برسه به اين که طرف پليس باشه. تو خونه ي پدرت به هوش اومدم. فهميدم چي کاره اس. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. مادرت نبود. رفته بود خونه ي يکي از دوستاش که تو شهر ديگه اي زندگي مي کرد. باربد هم خونه ي پرستارش بود. همه چيز رو به پدرت گفتم. از اول زندگيم تا همون لحظه که پيشش بودم .

کم کم درد بدنم داشت زياد مي شد. وقتي اون جا بودم، متوجه شدم که ترکش، درد زيادي داره .
ولي دارو و قرص خاصي نمي خواد. خودمم مي خواستم ترک کنم. نمي خواستم معتاد بمونم. نمي خواستم به يه ماده وابسته بشم. با هزار بدبختي و درموندگي و با کمک پدرت، تونستم ترک کنم .
بعضي موقع ها دردش به حدي مي رسيد که دارو تزريق مي کردم و آروم مي گرفتم. احساس مي کردم بافت هاي بدنم داره متلاشي مي شه. خيلي حس بدي بود، خيلي .

تونستم دوباره خودم رو پيدا کنم. نمي خوام از درد و رنجم حرف بزنم. اين سري سينايي شدم که ساده نبود. از دنياي اطرافش خبر داشت و مي دونست چه آشغالايي تو اين دنيا هستن و چه کثافت کاريايي انجام مي شه. پدرت يه پرونده تشکيل داد و حرفي به هيچ کس نزد که من يکي از قربانياي اون گروه بودم. به عنوان شاهد و يه قرباني، تمام اتفاقاتي رو که ديده بودم، به پدرت گفتم. هر چيزي رو که فکر مي کردم به درد کارشون مي خوره، بهشون گفتم. اگه پدرت حرفي هم مي زد ،من سابقه دار نمي شدم، فقط آبروم لکه دار مي شد. هميشه ممنونشم که حرفي نزد و اين راز بزرگ رو تو دلش نگه داشت. گاهي اوقات فکر مي کنم منم براي گرفتن انتقام از ويکتور و آلن وارد اين شغل شدم. مي دوني، اونا ديد من رو باز کردن. ديد يه جوون، نه، بهتره بگم نوجووني رو که چشم و گوش بسته نبود ولي تو خط اين حرفا و اطلاع از قاچاق و خلاف نداشت. شايد منم به خاطر انتقام از اونا وارد شغل شدم. هنوز هم، بعد از سال ها، نتونستم بفهمم. هم مي خواستم انتقام خودم رو بگيرم و هم، از قرباني شدن افرادي نظير خودم جلوگيري کنم .

خودم خواستم وارد گروهشون بشم. ديدم شغلشون همراه هيجانه. من تشنه ي شناخت اطرافم
بودم. دوست داشتم خودم يکي از همون افرادي بشم که پيگير اون پرونده اس. نمي خواستم امثال من، اونايي که ساده و به دور از حوادث دنيا بودن، بازم قرباني بشن. تصميم گرفتم در کنار درسم ،آموزش هم ببينم .

ـ که اين طور .

ـ بله، همين طور .

آروم مي زنم تو سرش و مي گم:

ـ اِ، مسخره .

با صداي چرخش کليد تو قفل، راست مي شينم و مي خوام از بغلش بپرم بيرون که محکم تر مي گيرتم. تقلا مي کنم ولي نمي شه که نمي شه .

عمه بهار با سري پايين افتاده مي ياد تو خونه. کلي پلاستيک دستشه. با صداي تقلاي من، سرش رو مي گيره بالا و چشماش رو ما دو تا خشک مي شه. خجالت مي کشم. زشته. جلوي عمه، نشستم تو بغل پسرش .

زيرلب مي گم:

ـ سينا ولم کن، آبرومون رفت. زشته .

ـ خيلي هم خوشگله. مگه اشکالي داره من جلوي مادرم زنم رو بغل کنم؟

سرش رو مي چرخونه سمت عمه بهار و مي گه:

ـ مامان؟ اشکال داره؟

عمه بهار لبخند مهربوني مي زنه و مي گه:

ـ نه، چه اشکالي داره؟

وسايلش رو مي ذاره دم در و مي ياد سمت ما. آروم خم مي شه و اول من و بعد سينا رو مي بوسه .

ـ تو کجا بودي دختر؟ نگفتي اين پسر ما افسردگي مي گيره؟ بهش حق بده همين جوري نگهت داره و نذاره از بغلش بياي پايين .

سرم رو مي اندازم پايين و با لحن معترضي مي گم:

ـ عمـــــه؟

بلند مي خنده و مي گه:

ـ خب چيه؟ مگه دروغ مي گم؟

آروم زيرلب مي گه:

ـ هي جووني، يادت بخير .

نه بابا، پس عمه هم آره .

عمه:

ـ من مي رم تا شماها راحت باشين .

سينا:

ـ زودتر مي رفتي مامان. اين جلوي شما هي ناز مي کنه و سرخ و سفيد مي شه .

به موهاش چنگ مي زنم و مي کشمشون تا دهن مبارک رو ببنده .

من:

ـ تو يکي ساکت که از دستت خيلي شاکيم .

عمه با اخم به سينا مي گه:

ـ دختر من رو اذيت کني، با من طرفيا .

قيافه ي مسخره اي به خودش مي گيره و مي گه:

ـ اوه اوه، مادرشوهر و عروس دست به يکي کردن تا من بدبخت رو بيچاره کنن. يعني من حق بغل کردن زنم رو هم ندارم؟

عمه بدون حرف مي ره تو آشپزخونه و دوباره من مي مونم و سينا .

***

من:

ـ خوشگلي به خدا، اون آينه ي بدبخت رو ول کن. انقدر ديدت حالش به هم خورد!

ـ تو به جاي اين که من رو دلداري بدي، داري ….

ـ دير مي شه باربد .

دوباره هول هولکي به موهاش دست مي کشه. کراواتش رو درست مي کنه و بالاخره و با هزار شک و ترديد از آينه دل مي کنه .

امشب مي خوايم بريم خواستگاري ساره. دو ماه از اون جريان گذشته و من و سينا هر دو خانواده رو آماده و با هر دو طرف حرف زديم. مخالف اين بودن که بچه رو ما بزرگ کنيم ولي بالاخره رضايت دادن. نمي خوام کسي از واقعيت موضوع با خبر بشه، البته به غير از باربد و مهلا که مي دونن چي به چيه و مي تونن کمکمون کنن. اين دو نفر، همه جا پشت من و سينا بودن .

اسم ني ني مون رو گذاشتيم رويا. دوسش دارم. احساس مي کنم روز به روز بهش وابسته ترش مي شم. خودم رو در قبالش مسئول مي دونم. يه شب پيش منه و يه شب پيش سينا. شبايي که من و
سينا پيش هميم، رويا هم از وجود هر دومون بهره مي بره. به من مي گه ماما و به سينا مي گه بابا، با لحن خاص خودش که من عاشقشم .

حرفي از عروسي ماها نيست. فعلا مي خوان تکليف باربد رو معلوم کنن .

سوار ماشين مي شيم و حرکت مي کنيم. دم خونه شون مي ايستيم. همون خونه ي فربده .

با استقبال گرم از طرف خانواده ي ساره رو به رو مي شيم. يه جورايي ذوق مرگم. دوست دارم جشن ازدواج باربد رو هر چه زودتر برگزار کنيم. از صحبت درباره ي اقتصاد، آب و هوا، سياست ،جامعه، حوادث، کمبودها و…. مي رسيم به بحث مورد علاقه ي ساره و باربد! چهره ي ساره ديدن داره. هي سرش رو مي اندازه پايين و زير چشمي به باربد نگاه مي کنه. باربد اون چنان اهل شرم و حيا نيست و پررو پررو به ساره زل زده و يه لبخند ژکوند گوشه ي لبشه .

بين باربد و سينا نشستم. يه لبخند مصنوعي همراه با حرص مي زنم و با آرنجم مي کوبم تو پهلوي مبارکش تا هيز بازي رو بذاره کنار و اون لبخندش رو جمع کنه. با ضربه ي من، به خودش مي ياد و کمي خودش رو جمع و جور مي کنه .

به خواست بابا، دختر و پسر عزيزمون مي رن تو اتاق تا حرفاشون رو بزنن. من و فربد به خوبي مي دونيم که همه ي حرفا قبلا زده شده و باربد در حال حاضر داره ناز عروس خانوم رو مي کشه .

الکي الکي حرف مي زنيم تا اون دو تا بيان بيرون. يه جورايي وقت مي گذرونيم .

بالاخره ساره، بله رو مي گه و مامان فرنوش نشون رو تو دستش مي اندازه. ساره بايد با ما بياد کانادا. خانواده اش راضي نمي شدن. خب حقم داشتن. ولي با اصرار هاي زياد ساره و حرفاي باربد ،بالاخره راضي شدن .

بايد زودتر يه وقتي رو براي مراسم عقد و عروسيشون مشخص کنيم تا باربد بره و به کاراش برسه .
نمي تونه زياد اين جا بمونه. بابا مي خواد استعفا بده و براي هميشه برگرده ايران. پرونده ي آخرش هم بسته شده و فقط مونده آلبرت. براي جمشيد و شهروز هم حکم اعدام خواهند بريد .

حرفا رو مي زنن و براي دو هفته ديگه قرار عروسي مي ذارن. باربد مي گه خونه ي خودش امکانات کامل رو داره و ساره نمي تونه جهاز بفرسته اون طرف. مي مونه لباس، وقت آرايشگاه و آتليه که اونا هم حل مي شه. قرار مي شه مراسمشون تو باغ پدر ساره برگزار بشه .

***

از باربد و ساره خداحافظي کرديم. بدرقه شون کرديم و اونا رفتن. جشنشون به بهترين شکل برگزار شد .

پدر هم همراهشون رفته و تا کاراش رو درست کنه و براي هميشه برگرده. من و سينا هم هستيم .
احتمالا چند وقت ديگه نوبت ماست. قصد داريم مراسم مون با فربد و ساحل باشه، مثل عقدمون با اين تفاوت که غم توش نباشه و همه چيز به خوبي پيش بره .

شرکت سينا هم داره به سختي مي چرخه. خودش نيست و کاراش رو به معاونش سپرده .

***

لپش رو مي بوسم. نگام به گردنبند تو گردنش مي افته و بهش لبخند مي زنم. آروم مي دمش به عمه بهار .

لبخند گشادي بهش مي زنم و مي گم:

ـ مامان بهار رو اذيت نکنيا گل من .

مي خنده و آروم مي گه:

ـ ماما .

دوباره بوسش مي کنم و بعد از چلوندن دوباره اش، مي دمش به عمه و مي رم پيش سينا .

کمي با هم حرف مي زنيم و اون از دوستا و دوران دبيرستانش مي گه و منم گوش مي دم .

خودم رو پرت مي کنم رو تختش و مي گم:

ـ خب، ديگه چه خبر؟

با چشم هايي براق مي ياد سمتم و مي گه:

ـ ديگه اين که شما امشب مهمون مني .

ـ در اون که شکي نيست .

مي ياد کنارم و مي شينه رو تخت .

سينا:

ـ يه چيزي بگم؟

ـ چي؟

آروم بوسم مي کنه و مي گه:

ـ مي خوام برم دنبال علاقه ام .

با تعجب نگاش مي کنم و مي گم:

ـ يعني چي؟

چشماش رو مي بنده و مي گه:

ـ مي خوام برم دنبال علاقه ام. دنبال اون چيزي که از بچگي دنبالش بودم و يه جورايي نصفه ولش کردم .

ـ تو چي داري مي گي؟

ـ منم مي خوام بکشم کنار. هيجان بسمونه. مي خوام يه زندگي آروم همراه با آسايش داشته باشيم .
تا همين جا بسه. مي خوام درسم رو ادامه بدم و به دکتراي مديريتم برسم. هر کي ندونه، تو که خوب مي دوني من چي مي خواستم. مي دونم تو هم از تصميم من خوشحالي؟ شغل من پر از اتفاق و حوادث پيش بيني نشده اس. من نمي خوام زندگيت رو تو استرس و اضطراب برنگشتن من بگذروني. عمر دست خداست، ممکن من زودتر از تو از اين دنيا برم، حتي ممکن همکاراي من بيشتر از من عمر کنن. ملاک اصلي من علاقه ام هست، مي خوام ….

دستام رو دور گردنش حلقه مي کنم. استرس دوباره از دست دادنش، تو همه ي وجودم بود، البته تا قبل از اين که اين خبر رو بهم بده. خيلي خوشحالم. خوشحالم که درکم مي کنه، خوشحالم که هم به خاطر ما)من و رويا( و هم به خاطر علاقه ي خودش، مي خواد راهي رو طي کنه که آرزوي دوران نوجوونيش بوده .

من رو به خودش فشار مي ده و مي گه:

ـ ما بايد بريم اون طرف. من بايد اون طرف رو سر و سامون بدم. نمي تونيم اين جا بمونيم. مي تونيم سالي يکي، دو بار رو بيايم ايران و به خانواده هامون سر بزنيم. من و تو هم ديگه رو داريم، رويا رو داريم. باربد و ساره هم اون جان، تازه، مهلا و ديويد هم هستن. دوستاي منم که جاي خودشون رو دارن. تنها نيستيم و همه باهميم، غصه نخور .

ـ من تحمل مي کنم. غربته، اونا هم زبوناي ما نيستن ولي ما مي تونيم اون جا زندگي کنيم .

***

با لبخند به آرشام و پيام نگاه مي کنم. براي عروسيمون دعوتشون کرديم و اونا هم به ما قول داده بودن بيان و حالا اومدن. حالا هم تو فرودگاهيم و داريم بهشون نگاه مي کنيم. خيلي دلم براشون تنگ شده بود. بالاخره آرشام کسيه که اول من و بعد ساحل رو آروم کرد و واقعا بهش مديونيم .
خيلي قبولش دارم. تو کارش خبره اس .

پيام از همون اول شروع مي کنه به شوخي و مسخره بازي .

من نمي دونم اين آرشام کي مي خواد واسه خودش آستين بالا بزنه. ديگه داره پير مي شه .

من:

ـ آرشام؟

ـ هوم؟

ـ تو خجالت نمي کشي؟ هوم يعني چي؟ مثلا پزشکيا .

شونه هاش رو بالا مي اندازه و مي گه:

ـ خب که چي؟ پزشکم که پزشکم. بازم مي گم هوم. چون ما درس خونديم و پزشکيم، نبايد بگيم هوم؟ بايد حتما بگيم بله يا بفرمايين و امثال اينا؟

ـ خب، يه جورايي داري راست مي گي ولي ….

پيام:

ـ وللش آبجي من، اين آدم بشو نيست. نمي فهمه يه پزشک چه جوري حرف مي زنه .

آرشام بر مي گرده سمت پيام و خيلي ريلکس مي پرسه:

ـ چه جوري حرف مي زنم؟

پيام مي زنه رو شونه ي آرشام و آروم مي گه:

ـ تو فعلا همين لحن خودت رو بچسب تا لحن پزشکا. اون رو بگم، اين رو يادت مي ره .

به سينا نگاه مي کنم و سرم رو به چپ و راست تکون مي دم. شونه هاش رو مي اندازه بالا. مي بينم هم چنان دارن با هم يکي به دو مي کنن .

مي پرم وسط حرفشون:

ـ اِ، خب بس کنين ديگه. بذارين من حرفم رو بزنم .

پيام:

ـ خب بفرمايين شما .

ابروهام رو مي اندازم بالا و مي گم:

ـ اوهو، چه لفظ قلم!

قبل از اين که حرفي بزنه، رو به آرشام مي گم:

ـ تو چرا زن نمي گيري؟ پير شديا .

به موهاي سفيد سرش که تک و توک پيدا هستن اشاره مي کنم و مي گم:

ـ اينم نشونه .

پيام:

ـ واي، نگو که دلم خونه. هي مي گم پسر جان، برو زن بگير، پير شي مي ترشيا. دختراي ترشيدشم نگات نمي کنن و تو هم مي ترشي ولي کو گوش شنوا؟ يه طرفش در و اون يکي در روازه. از اين مي شنوه و از اون يکي گوش، عرايض مفيد و گرانبهاي بنده رو مي ده بيرون .

سينا با خنده مي گه:

ـ چه قدر حرفات ارزشمنده واقعا. جاي تاسف داره که آرشام انقدر بي تفاوت ازشون مي گذره .

پيام سرش رو به علامت تاسف تکون مي ده. آروم مي خندم و مي گم:

ـ حداقل خوبه تو رو داره .

ـ آره بابا، من يه نعمت خدادادي هستم که هر کسي قدرم رو نمي دونه. من ….

آرشام محکم مي زنه رو شونه ي پيام و مي گه:

ـ خفه شو ديگه تو هم. با اون صداي نحسش، هي دم گوش من وز وز مي کنه. اون جا کم صدات رو شنيدم که حالا هم بايد اين عذاب رو تحمل کنم؟

پيام اشاره اي به آرشام مي کنه و رو به من و سينا مي گه:

ـ بفرما، چنان مي زنه تو پر آدم که از حرف زدن و در اختيار گذاشتن عرايض ارزشمندش پشيمون مي شه .

من:

ـ خب بابا!

آرشام:

ـ ول کن باران، مجردي رو عشقه. خدايي هيچي مثل مجردي نمي شه. من زن نمي خوام. ازدواج مساوي با اسارته. حالا از اين مورد بگذريم، کي با اخلاق گند من کنار مي ياد؟

پيام:

ـ خوبه خودتم مي دوني گند دماغي .

آرشام بر مي گرده تا دستش رو بکوبه تو دهن پيام که سينا دست پيام رو مي کشه طرف خودش .

من:

ـ اشتباه مي کنيا. من که نبايد به تو بگم .

سينا:

ـ اگه يکي رو بگيري مثل خودت، ديگه معني اسارت رو نمي ده. فرهنگ خيلي مهمه، اگه فرهنگاتون مثل هم باشه، اصل موضوع حله .

آرشام سکوت مي کنه و مي ره تو فکر. طرز تفکرش برام عجيبه. هميشه همين رو مي گه. سنش کم نيست، تحصيلاتشم بالائه ولي ….

***

با صداي هلهله ي ديگران، سرم رو بلند مي کنم و با يه لبخند شيک و خوشحال، به جمعيت رو به رو خيره مي شم. سينا دستم رو فشار و بهم دلگرمي مي ده. ساحل کنارمه، با لباسي مشابه من و دست تو دست فربد .

يه جوريم. تا حالا لباس عروس نپوشيدم. حس خاص و عجيبيه، حداقل واسه من .

با اين لباس مي ري خونه ي همسرت و يه آدم جديد مي شي که بايد کلي مسئوليت قبول کني. بايد با خودت کنار بياي و بتوني يه زندگي رو، با تمام سختي ها و خوشي هاش، قبول کني و عهد ببندي طرف مقابل رو، تا جايي که در توانته، حمايت کني و واسش کم نذاري. سخته، واسه يه دختر سخته که يه شبه، با کوهي از مسئوليت رو به رو و حتي اسمش عوض بشه و ديگه دختر نباشه .

نقل ها پاشيده مي شه رو سرمون. با دست ها و همراهي مهمونا، به سمت جايگاهمون مي ريم. هر دومون، با کمک فربد و سينا مي شينيم. دامنامون رو برامون جمع مي کنن تا راحت تر باشيم. خم مي شم جلو تا تورم رو بکشم بالا. رفته پشتم و منم تکيه ام رو دادم بهش، اذيتم مي کنه. نگام به فربد مي افته. يه چشمک خوشگل تحويلم مي ده لباش رو به علامت بوس غنچه مي کنه. چشمکش رو جواب مي دم و در جواب بوسش، با چشم و ابرو به ساحل اشاره مي کنم. ساحل ريز ريز مي خنده و دستش رو به سمت سينا تکون مي ده. دست سينا رو فشار مي دم و بر مي گردم سمتش. داره با انگشتاي دستم بازي مي کنه و لبخند مي زنه. دسته گل رزهاي سرخم رو روي دامنم جا به جا مي کنم .

خم مي شم سمت سينا و مي گم:

ـ خوشگل من کو؟

ـ خوشگل من که اين جا نشسته. خوشگل تو هم داره باهات حرف مي زنه ديگه!

دستم رو مي برم نزديک رون پاش و يه نيشگون ريز مي گيرم و مي گم:

ـ بامزه بپا ندزدنت. دوماد شدي، نمکم شدي؟

ـ اوهوم، حالا چرا مي زني؟ دوماد زدن نداره .

با چشمم مي گردم تو جمعيت تا خوشگلم رو بغل يکي پيدا کنم. پيداش مي کنم. بغل عمه بهار نشسته و مشغول نگاه کردن اطرافه. قربونت برم من .

دوباره خم مي شم سمت سينا و مي گم:

ـ خوشگلم بغل مامان بابا خوشگلشه .

با چشمش مي گرده و مي گه:

ـ آره، شاعرم شديا! امشب استعدادهاي شکوفا نشدت، دارن يکي يکي مي شکفن!

چشم غره اي بهش مي رم و مي گم:

ـ وقتي شما نمکدون مي شي، منم شاعر مي شم ديگه .

صداي فربد رو مي شنوم:

ـ چه قدر شما دو تا حرف مي زنين. به خدا خوب نيست. باران، تو چرا انقدر خوشحالي؟ الان مي گن عروس ذوق مرگه. در حال ترشيدن بوده که اين گل پسر اومده و گرفتتش .

ـ تو حرف نزن که مي کوبمت به ديوار تا ديگه امشب رو نبيني. اصلا دوست دارم بخندم .

دستام رو مي يارم بالا و مي ذاره دو طرف دهنم. نگاهي به مهمونا مي اندازم. مارال حواسش به ماست و بقيه، در حال دست زدن و رقص هستن. خيلي ها هم دارن حرف مي زنن. لبام رو تا جايي که مي تونم، باز مي کنم و دندونام رو نشون فربد مي دم .

ابروهام رو مي اندازم بالا و مي گم:

ـ تا چشات در بياد .

مارال شروع مي کنه به خنده. چند نفر توجهشون به سمتش جلب مي شه. نگاش رو دنبال مي کنن و به ما مي رسن. صحنه ي خنده داري نمي بينن و دوباره سرشون به کار خودشون گرم مي شه .

با تاسف سرش رو تکون مي ده و مي گه:

ـ واقعا که چرا انقدر تو نديد بديدي؟ خواستي بهم حالي کني رو دندون کرم خورده ات نگين گذاشتن؟

قبل از اين که جواب بدم، مامان فريبا مي ياد سمتمون مي گه:

ـ باز شروع کردين شما دو تا؟ خير سرتون عروسيتونه! يه امشب رو بي خيال هم بشين. زشته جلوي اين همه مهمون. جمع کنين خودتون رو .

همهمه ي جوونا بلند مي شه. مي خوان ما بريم وسط. نگاهي به سينا مي اندازم و سرم رو تکون مي دم. دسته گلم رو مي ذارم رو ميز جلوم و دست در دست سينا مي رم وسط. فربد و ساحل هم مي يان .

ارکستر اعلام مي کنه آهنگ مخصوص عروسا و دوماداست! اونم نمي گفت، مهمونا کنار مي کشيدن و دورمون حلقه مي زدن. اولش دو تا حلقه زدن. يه حلقه دور ما و يه حلقه دور فربد و ساحل. دست مي زدن، تشويق مي کردن. منم با نهايت شوق و ذوق، سينا رو همراهي مي کردم. به نظرم آدم بايد از شب عروسيش لذت ببره. جشني که ديگه هيچ وقت تکرار نمي شه .

اگه آدم بخواد به حرف مردم باشه و بگه اين جوري فکر مي کنن، اون جوري فکر مي کنن، به هيچ جا نمي رسه. فربد راست مي گفت، شايد خيلي ها تو دلشون و يا حتي پشت سر من بگن دختره ترشيده بوده. ولي برام مهم نيست، بذار اونا هرچي که دلشون مي خواد بگن. شادي خودم رو سينا رو عشقه .

کم کم حلقه ها به هم نزديک و متراکم مي شن و ما چهار تا وسط مي مونيم و يه حلقه ي بزرگ دورمون. يار رقصمون عوض مي شه. سينا مي ره با ساحل و فربد مي ياد پيش من .

به ياد اون دوران، منظورم مجرديمونه، باهاش مي رقصم. احساس مي کنم بغض سنگيني گلوم رو گرفته. نمي دونم چرا؟ شايد احساساتي شدن من معنايي نداشته باشه ولي فربد براي من، بيشتر از يه دايي و حتي يه دوست بود و هست. نمي دونم چه جوري حسم رو عنوان کنم. مي دونم سري بعدي که با هم برقصيم، من تغيير کردم. يه تغيير بزرگ ولي به ظاهر ساده .

فربد:

ـ آخرين رقص ما تو دوره ي ولوله بودن توئه. البته تو هميشه براي من ولوله ايا ،بگم اين رو از الان .
تو شصت سالت هم بشه، نوه دار هم بشي، من بهت مي گم ولوله .

ـ ديوونه ي مني ديگه .

ـ هوي، درويش کن اون چشات رو، صاحب دارما!

درحالي که هم چنان به خودم تکون مي دم، آروم مي گم:

ـ نه اين که خيلي خوشگل و جنتلمني، دارم براي همين نگات مي کنم!

ـ يه شب بيا، يه شبمون رو مثل دو تا آدم کنار هم بگذرونيم. فقط يه امشب رو. آبرو داريم جلوي مهمونا، اون بدبختا که از رابطه ي من و تو خبر ندارن. نمي دونن دو تا خروس جنگي دارن با هم مي رقصن!

مي خندم و آروم مي گم:

ـ خوبه خودتم داري به خروس بودنت اعتراف مي کني .

دور آخر، دوباره يارامون عوض مي شن و من به آغوش سينا برگردونده مي شم. دستاش رو مي اندازه دور کمرم، منم دستام رو حلقه مي کنم دور گردن و شونه اش .

ـ بارونم؟

با شنيدن اسمم، ميون اون هياهو و صداي آهنگ و رقص نور تالار، اونم به طور متفاوت، سرم رو بلند مي کنم و بهش نزديک تر مي شم .

ـ جون دل بارون؟

لبخند خوشگلي مي زنه و مي گه:

ـ دوست داري اين جوري صدات کنم؟ باران سنگينه، بارون بهتره .

لبخند مي زنم. خم مي شه تا بتونه بهتر صدام رو بشنوه. با اين که پاشنه ي کفشم بلنده، تاثير زيادي نداره .

ـ البته سينايي خودم، مي دوني ياد چي افتادم؟

کنجکاو نگام مي کنه. نگاهي به مهمونا مي اندازم. دم ارکستر گرم که داره پشت سر هم مي نوازه .

ـ ياد روز اول ديدارمون. بحث سر تاريخ تولدامون بود که من بهت گفتم به جاي اين که بپرسي متولد چه ماهي هستي، بهتره بگي تولدت کيه؟ بهت گفتم اونم کمي سخت و سنگينه. منظورت رو خوب مي فهمم. من با همون بارون بودن، باهات هستم، تا آخر آخرش .

يکي از اون لبخنداي خوشگلش رو تحويلم مي ده و آخر رقصمون، رو دستاش خمم مي کنه و آروم گردنه ام رو مي بوسه. مشابه همين کار رو، فربد هم انجام مي ده .

من و ساحل با خجالت و مشت هاي متعدد به سينا و فربد، بر مي گرديم تو جايگاهمون .

***

دارم مي ميرم از گشنگي. غذاي درست و حسابي نتونستم بخورم. از بس که اين فيلم بردار حرف زد و انواع و اقسام ژستا رو بهمون داد. از طرفي استرس هم داشتم. ديگه نور علي نور شد و کلا نتونستم هيچي بخورم .

دستم رو مي ذارم رو شکمم و آروم مي گم:

ـ من گشنمه سينا، خوابمم مي ياد .

ـ صداي معده ي بدبخت منم داره در مي ياد .

صاف مي شينم سر جام و به ماشينا نگاه مي کنم. غريبه و آشنا دارن بوق مي زنن. انواع و اقسام کله ها، از شيشه ي ماشين هاي ديگه اومده بيرون. خيلي ها هم دارن از تو ماشين تلاش مي کنن تا بتونن چهره ام رو ببينن. ولي موفق نمي شن. شنل رو کشيدم جلو و اجازه ديد به هيچ کس رو نمي دم .

همه داريم مي ريم سمت خونه ي فربد تا برسونيمشون. من و سينا فردا پرواز داريم براي کانادا .
امشب مي ريم خونه ي عمه بهار و فردا ظهر، به همراه رويا کوچولومون مي ريم .

جلوي خونه ي فربد متوقف مي شيم. ساحل پياده مي شه. گوسفند طفلي رو قربوني مي کنن و ساحل از رو خونش رد مي شه. کم کم چهره اش داره مي ره تو هم و بغضش داره نمايان مي شه. اشکاش مي ياد تو صورتش. منم بغضم گرفته ولي خودم رو کنترل مي کنم. فربد کلافه اس. مشخصه از گريه ي ساحل ناراضيه. شايد داره با خودش فکر مي کنه ساحل ازش مي ترسه، شايدم ….

ساحل خودش رو پرت مي کنه تو بغل سينا. متقابلا، منم خودم رو مي اندازم تو بغل فربد و آروم مي گم:

ـ هواش رو داشته باشيا. يه مو از سرش کم بشه، با زن داداشش طرفي .

فشارم مي ده و مي گه:

ـ تو ساکت مادر بزرگ. زن داداش! اينم واسه من آدم شده. خودم مي دونم امشب بايد چند تا جعبه دستمال کاغذي و چند تا شيشه رديف کنيم. تا خود صبح فيلم داريم. حالا مگه گريه اش قطع مي شه. تا صبح گريه و زاري داريم، مي گي نه، زنگ بزن بهم بپرس .

ـ انقدر غر نزن ديگه، خب حق داره .

مي کشدم عقب، چشماش رو ريز مي کنه و مي گه:

ـ اين جور که داره بوش مي ياد، سينا هم امشب برنامه داره و بايد کلي دستمال کاغذي حيف اون اشکاي مسخره ات کنه .

با بغض مي گم:

ـ فربـــد، قرار شد امشب مثل دو تا آدم ….

:با خنده دوباره بغلم مي کنه و مي گه

ـ جون فربد، خوشبخت بشي خوشگل دايي! سينا پسر خوبيه باران. مي توني باهاش خوشبخت بشي .
اوايل فقط ظاهر قضيه رو مي ديدم و از ذاتش خبر نداشتم. آقا بهادر خوب شناخته بودش که گذاشت پيشش باشي. مي دونست چه آدميه. منم طرفش بودم ولي الان به خوبي و از ته دل راضيم که باهاش باشي. اميدوارم زندگي پر باري داشته باشي و هميشه سلامت و عاشق بموني .

ـ چه غريبه برام کلمه ي دايي، دايي فربد .

محکم تر فشارم مي ده.

صداي فين فين مي شنوم .

با تعجب سرم رو مي کشم عقب و به فربد نگاه مي کنم. از اين حرفا هم بلده؟ چشم هاش پر از اشک شده و داره با يه لبخند نگام مي کنه .

ـ چيه؟ مگه دستمالا فقط بايد براي اشکاي شور و بي مزه ي تو و ساحل حروم بشه؟! مگه شيشه ها فقط بايد از آب غوره هاي شما دو تا پر بشه؟ من و سينا آدم نيستيم؟

صداي سينا رو از پشت سرم مي شنوم:

ـ من رو با خودت قاطي نکن شادوماد .

فربد بوسم مي کنه. اشکاي منم دارن سرازير مي شن. با دستمال کاغذي تو دستم، تند تند پاکشون مي کنم و نمي ذارم بريزن رو صورتم و آرايشم رو خراب کنن .

سينا و فربد هم ديگه رو بغل مي کنن و آروم زير گوش هم حرف مي زنن. فکر کنم دارن واسه هم خط و نشون مي کشن. يه امانت دست سيناست و يه امانت دست فربد. يکي دختر داده و همون خانواده دختر گرفته و حالا دومادا، دارن براي شوهراي خواهر و خواهرزاده شون خط و نشون مي کشن و يه سري سفارشات به هم مي کنن .

ساحل بعد از کلي گريه تو بغل من و عمه، بالاخره دل مي کنه و راهي خونه ي خودش مي شه .

***

گوسفند رو زير پام مي کشن و از رو خونش رد مي شم. جاي خالي باربد و ساره حس مي شه .
نتونستن بيان. باربد کلي ازم عذر خواهي کرد ولي من خودش رو مي خواستم که نتونست بياد .

خودم رو کنترل مي کنم تا بازم گريه نکنم. نمي خوام غم و غصه ي مامان فريبا و مامان فرنوش رو بيشتر کنم. دورشون يهو خالي شده و دلشون گرفته. نمي خوام نمک رو زخم باشم. مي خندم و دست در دست سينا، وارد خونه ي عمه مي شم. با همه خداحافظي مي کنم .

***

سينا:

ـ مامان، مامان .

عمه بهار:

ـ جانم پسرم؟

رويا تو بغل عمه بهار به خواب رفته .

آروم به عمه مي گم:

ـ عمه، اگه مي شه رويا رو بذارين رو تخت سينا .

ـ باشه عزيزکم .

منتظر به سينا خيره مي شه .

سينا خودش رو مي اندازه رو مبل. منم کنارش ولو مي شم. عروس و دوماد مدرنيم ديگه. شب عروسيمون، اومديم شب نشيني!

ـ غذاها چي شد؟

ـ برگردوندن، تو قابلمه هايي که رو اپن گذاشتم .

عمه مي خواد بره تو آشپزخونه که سينا بلند مي شه و مي گه:

ـ شما زحمت نکش، خودم هستم .

عمه مي ره تو اتاق. دستام رو مي برم سمت شنلم و بنداش رو باز مي کنم. مي ذارمش رو مبل .

سينا خم مي شه و شونه هام رو مي بوسه. دستم رو مي گيره و مي کشه طرف خودش .

ـ پاشو عروسم، پاشو بارونم که روده ها دارن عليه هم جنگ جهاني سوم رو راه مي اندازن به سلامتي!

ـ واسه منم دست کمي از تو نداره. کلي کشته دادن هر دو طرف!

***

با همون لباسامون، نشستيم سر ميز و غذا خورديم. دستمال کاغذي برداشتم و لبم رو پاک کردم .

دور دهنش رو با دستمال پاک مي کنه و تکيه مي ده به صندلي و آروم مي گه:

ـ جنگشون تموم شد!

آروم مي خندم و مي گم:

ـ پاشو، پاشو اينا رو جمع کنيم و بريم تو اتاق. عمه اينا خوابن، سر و صدامون اذيتشون مي کنه. رويا اگه بيدار شه، مي ترسه .

سينا بلند مي شه و مي ياد طرفم. پشت صندليم قرار مي گيره و خم مي شه رو شونه ام رو مي بوسه.
سرم رو خم مي کنم و مي ذارم رو سرش و آروم چشمام رو مي بندم. لباش آتيشم مي زنه .

لباش رو به گوشم نزديک مي کنه و آروم مي گه:

ـ پاشو عزيزم .

دستاش رو مي ذاره دور کمرم و کمکم مي کنه بلند شم. صندلي رو با يکي از دستاش مي ده عقب و رو دو دست بلندم مي کنه.

با جيغ آروم مي گم:

ـ من رو بذار زمين ديوونه. شايد بيدار باشن .

شروع مي کنم به دست و پا زدن ولي هيچ نتيجه اي نداره .

ـ آروم باش بارونم، خب مامان ببينه، مگه چيه؟

دست مشت کرده ام رو مي کوبم به بازوش و بي حرکت تو بغلش مي مونم. جلوي مبل مي ذارتم زمين .

من:

ـ خب بريم ديگه، رويا بيدار مي شه. منم خسته ام. نکنه مي خواي بشيني پاي فيلم!

خم مي شه سمت شنلم و آروم مي گه:

ـ مامان پيششه، تو لازم نيست نگرانش باشي .

با تعجب بهش نگاه مي کنم. داره شنل رو مي ياره سمت من .

ـ سينا؟ تو داري چي کار مي کني؟

لبخند مي زنه و مي گه:

ـ بپوشش گلم، بايد بريم .

ـ وا! کجا؟

ـ آخه چرا انقدر تو فضولي بچه جان؟

با اخم و ناز نگاش مي کنم .

دستش رو مي ذاره رو چونه ام و مي گه:

ـ اوه، يادم رفت. خانوم کوچولوم باهام قهر کرد. آخه تو چرا انقدر کنجدرولي؟ ها؟

نيشم باز مي شه و سرم رو به چپ و راست تکون مي دم .

ـ شيرين بازي در نيار که درسته مي خورمتا .

دستش رو مي ياره پشت سرم رو شنل رو آروم و نرم مي ذاره رو سرم و بندش رو مي بنده. خم مي شه و دست گلم رو هم از رو ميز بر مي داره و مي ده دستم .

دست آزادم رو مي گيره و دنبال خودش مي کشدم .

معترض مي گم:

ـ يعني من نبايد بدونم کجا مي ريم؟

مي ايسته. بر مي گرده سمتم. ابروهاش رو مي ده بالا و مي گه:

ـ نچ .

دوباره راه مي افته و منم با نارضايتي، دنبالش مي رم. وارد حياط مي شيم. در ماشين رو برام باز مي کنه. با کمکش مي شينم داخل و خودشم سوار مي شه .

دسته گل رو مي ذارم رو پام و دست به سينه مي شينم و با يه من اخم به خيابون خيره مي شم .
حرص مي خورم. چرا من نبايد بدونم چه خبره؟

دستش رو حس مي کنم که مي ياد سمت پهلوم. انقدر قلقلکي هستم که از فاصله ي دور هم جسم رو حس مي کنم. ناخود آگاه خودم رو جمع مي کنم. نامرد مي فهمه ولي با يه لبخند خبيث، شنلم رو مي زنه کنار و دستش رو مي ذاره رو پهلو و دنده ام و شروع مي کنه به قلقلک دادن .

سعي مي کنم نخندم و اخمام رو حفظ کنم ولي نمي شه. قلقلک دادن، تنها روشي که مي شه اخماي من رو باهاش باز کرد و سينا اين رو به خوبي مي دونه و در مواقع لازم و ضروري، اول قلقلکم مي ده و بعد منت کشي مي کنه! نقطه ضعفم دستشه و تا مي تونه سوء استفاده مي کنه .

خودم رو مي کشم کنار ولي دستش رو با من مي ياره جلوتر. ديگه نمي تونم تحمل کنم و مي زنم زير خنده .

ـ ديدي خنديدي خوشگلم، ديدي. آخه چرا اخم مي کني گل من؟

بين خنده مي گم:

ـ نکن سينا. اشکم در مي ياد و آرايشم خراب مي شه. نمي دونم مثل سري اول ضد آب هست يا نه . دستش رو مي کشه کنار و يکي از دستام رو تو دستش مي گيره و به لبش نزديک مي کنه. خيابونا خلوته و ما داريم مي ريم. نمي دونم مقصد کجاست و اصلا چرا اين جاييم!

ـ آخه گل من، تو چرا اخم مي کني؟ زشت مي شي. البته تو با اخم هم خوشگليا ولي واسه من اخم نکن. تو خيابوني اخم کن نه وقتي پيش مني!

ـ وقتي تو اين جوري مي کني و من رو محرم نمي دوني، منم اخم مي کنم .

ـ آخه مگه تو بچه اي؟

ـ نه .

با شيطنت و خنده مي گه:

ـ پس مي خواي لوس بازي در بياري و منم نازت رو بکشم، آره؟

سکوت مي کنم. کلاه شنلم رو مي يارم عقب تر و بهش چشم غره مي رم .

بلند مي خنده و مي گه:

ـ آخرش اين فضولي، نه، اين کنجدرولي تو يه کاري دست ما مي ده!

کمي ديگه مي ريم و سينا حرف مي زنه. ماشين متوقف مي شه و من به اطرافم نگاه مي کنم. جلوي يه آپارتمان پارک کرده .

منتظر نگاش مي کنم. مي خنده و شونه هاش رو مي اندازه بالا. دکمه ي ريموت رو مي زنه و در پارکينگ باز مي شه. ماشين رو مي بره داخل و من با تعجب بهش نگاه مي کنم .

ـ اين جا چه خبره؟

ماشين رو خاموش مي کنه و بر مي گرده سمتم .

ـ خبر؟ اوم، سلامتي .

ـ مسخره. دارم جدي مي گم سينا. من واقعا گيج شدم .

پياده مي شه و مي ياد سمت من. کمکم مي کنه پياده بشم .

ـ بيا بريم بالا تا گيج نشي!

حس فضوليم عجيب گل کرده. دست در دست سينا مي رم طرف آسانسور. سوار مي شيم و سينا دکمه رو فشار مي ده. انقدر حواسم پرته و فکرم مشغوله که متوجه نمي شم کدوم دکمه رو مي زنه و توجهي هم به چراغ روشن شده نمي کنم .

با کشيده شدن دستم ،سرم رو بلند مي کنم. در آسانسو رو باز کرده و داره با يه لبخند خوشگل نگام مي کنه .

ـ بفرما خانوم خوشگله .

پياده مي شيم. کليدي رو از تو جيبش در مي ياره و مي گيره سمتم .

به دستش نگاه مي کنم .

ـ کليد رو بگير و در خونه ات رو باز کن .

با تعجب مي گم:

ـ خونه؟ يعني، خونه منه؟!

ـ در واقع مي شه گفت در خونه مون رو باز کن .

دستم رو مي برم جلو و کليد رو ازش مي گيرم. با ترديد مي برمش نزديک قفل. يعني چي آخه؟ خونه مون؟ آخه ….

به دست سينا نگاه مي کنم. خودش منظورم رو مي فهمه. مي ياد پشتم و دستم رو مي گيره تو دستش. تو بغلش فرو مي رم. کليد رو فرو مي کنيم تو قفل و با کمک هم، کليد رو مي چرخونيم و قفل رو باز مي کنيم. چشم هام رو مي بندم. دستاش دور کمرم حلقه مي شن. قدم هامون رو با هم هماهنگ مي کنيم و مي ريم داخل. صداي بسته شدن در رو مي شنوم. بوي گل مريم و رز، مشامم رو نوازش مي ده. آروم چشمام رو باز مي کنم. دور تا دورمون پر از شمع و گله. با تعجب و هيجان، به خونه نگاه مي کنم. تو نور شمع ها، همه چيز معلوم نيست و فضا خيلي شاعرانه اس. چند دقيقه اي مي گذره و من همچنان محو فضاي اطراف، آغوش گرم سينا و بوي گل ها هستم .

صداش رو مي شنوم:

ـ خوشت اومد گل من؟ به خونه ي خودت خوش اومدي .

با حرکتي غير منتظره و با شتاب به سمتش بر مي گردم و از گردنش آويزون مي شم .

آروم مي گم:

ـ مرسي، مرسي سينا، مرسي عزيزم. اين عاليه و من ….

ساکت مي شم و محکم تر بهش مي چسبم. سفت بغلم مي کنه و آروم از رو زمين بلندم مي کنه. فنر دامنم کمي اذيت مي کنه ولي مهم نيست .

مسافتي رو طي مي کنه و در اتاق خواب رو باز مي کنه. مي ذارتم رو تخت. اتاق هم مثل سالن مي مونه. با اين تفاوت که ديواراش هم گل کاري شده. حتي سقف هم گل کاري شده. همه ي گلا رز سرخ هستن. رز سرخ مخملي که من عاشقشونم. با لذت به اطرافم خيره مي شم .

نگام رو مي چرخونم و رو سينا، نگهش مي دارم. کنارم نشسته و داره با چشم هايي که حالت خاصي دارن، نگام مي کنه. سايه هامون رو گلا افتاده .

خم مي شم سمتش و سرم رو مي ذارم رو شونه اش. دستاش رو مي ياره بالا کلاه شنل رو از رو سرم مي کشه پايين و مي ذاره رو شونه هام. موهام رو نوازش مي کنه و آروم سرم رو مي بوسه .

آروم مي گم:

ـ مگه قرار نبود ما ….

ـ پروازمون چند هفته ديگه اس. اين خونه رو براي تو گرفتم. به اسم خودته. امضاي تو مونده. اين خونه رو ما داريم تا هر وقت اومديم ايران، بي خونه نباشيم. ما که نمي خوايم تا ابد اون جا بمونيم ،چند وقت ديگه برمي گرديم اين جا. اين جا خونه ي عشق من و توئه و به هيچ وجه فروخته نمي شه .
همه مي دونن پروازمون افتاده عقب و امشب چه برنامه اي داشتيم. خودت نمي دونستي که الان فهميدي خانوم کنجدرول من. يه سورپرايز بود .

ـ من نمي دونم چي بگم. واقعا ازت ممنونم .

آروم مي کشدم عقب. مي خنده. دستم رو مي کنم تو چال گونه اش. لبخندش عميق تر مي شه .

من:

ـ يعني من عاشق اين چالتم .

چشمام رو مي بوسه و پيشونيش رو مي چسبونه به پيشونيم. خودم رو کمي ول مي کنم و لم مي دم به پشتي تخت. با جسارت تو چشماش نگاه مي کنم. داره باهام حرف مي زنه. با همون چشم هاي عسلي که از روز اول من رو ديوونه ي خودش کرد و بعد از يه سال و خرده اي، عاشق صاحبش ،کيان يا همون سينا شدم .

دستش رو مي ذاره رو صورتم. در واقع مثل يه قاب عمل مي کنه. همه ي صورتم رو با احساس مي بوسه. منم جواب بوسه هاش رو مي دم. اون چشمم رو مي بوسه، منم چشمش رو مي بوسم، اون چونه ام رو مي بوسه، منم چونه اش رو مي بوسم و ….

آروم آروم دستش رو مي ياره سمت گردنم. نگام مي کنه. خجالت مي کشم و چشمام رو مي اندازم پايين. به کراوات خوشگلش نگاه مي کنم و دستم رو مي برم سمتش. آروم شلش مي کنم. گره اش رو باز مي کنم و از دور گردنش درش مي يارم. نمي دونم ديگه چي کار کنم. فقط مي خوام چشم هاش رو نبينم. همين. حالا کم کم دارم خجالت مي کشم .

دستم مي ره سمت تورم. خودم رو مي خوام باهاش سرگرم کنم. دستم رو تو هوا مي گيره. دستاي داغش، توجهم رو جلب مي کنه. آروم آروم سرم رو مي يارم بالا و بهش خيره مي شم. مي خوام سرم رو بندازم پايين که اون يکي دستش رو مي ذاره زير چونه ام و سرم رو نگه مي داره. يه لبخند خوشگل مي زنه و من ديگه طاقت ندارم نگاش کنم. سريع چشمام رو مي بندم. پلک هام رو به هم فشار مي دم. حس مي کنم اگه حتي سايه اش رو هم ببينم، باعث خجالتم مي شه .

با بوسه اي که زير گردنم مي زنه، چشمام رو باز مي کنم. دستم ناخود آگاه مي ياد بالا و موهاش رو به بازي مي گيره. موهاي نرم و خرماييش، که حالا تافت خورده و کمي از نرمي در اومده، کف دست و سر انگشتام رو نوازش مي دن .

ـ بارون؟

با مکث مي گم:

ـ جون بارون؟

ـ تو مي دونستي چي هستي؟

خودم رو مي کشم بالاتر و مي گم:

ـ من چي هستم؟ يعني چي؟

ـ آره، نمي دوني؟

ـ نه .

ـ تو ملکه ي عشق مني. تنها ملکه و بانويي هستي که تونستي قلب من رو تصرف کني .

آروم مي خندم و مي گم:

ـ تو هم پادشاه قلب مني. تنها مردي هستي که تونستي قلب ملکه ي عشق رو تصرف کني، پادشاه عشق .

ـ پس ما ترکيبي از ملکه و پادشاه عشق رو درست مي کنيم .

ـ دقيقا پادشاه عشق من .

ـ دوست دارم ملکه ي عشقم .

ـ دوست دارم پادشاه عشقم .

دقايقي مي گذره و ما هر دو سکوت مي کنيم .

آروم سرش رو بلند مي کنه. دستش رو مي بره سمت گره شنلم و آروم مي گه:

ـ اجازه هست بارونم؟ ملکه عشق من اجازه مي ده؟

فقط مي تونم سرم رو بندازم پايين و چشمام رو رو هم فشار بدم .

***

بي حوصله پتو رو مي کشم رو سرم. اََه آفتاب مزاحم. دست از سر کچل آدم برنمي داره .

يادم مي افته محيط اتاق برام آشنا نبوده. با شتاب پتو رو مي اندازم پايين و به اطرافم خيره مي شم .
شمعا خاموشه و گلا، واي خداي من اولين روز متفاوت من شروع شده و من تازه فهميدم. روزي که ديگه براي خودم نيستم. ديگه نمي تونم بگم منم منم. ديگه نمي تونم هر کاري عشقم کشيد انجام بدم و ….

با باز شدن در، خودم رو زير پتو قايم مي کنم .

سينا:

ـ چشم مامان فريبا. الان گوشي رو مي دم بهش. يه لحظه؟

پتو کشيده مي شه پايين و چشم تو چشم سينا مي شم. آروم نگام رو مي دم به پتو و مي گم:

ـ سلام .

گوشي رو جوري مي ذاره که صدا اون طرف نره. آروم خم مي شه سمتم. پيشونيم رو مي بوسه و مي گه:

ـ سلام عشق خودم ،بارون قشنگم. چه طوري؟ خوبي؟

سرم رو تند تند تکون مي دم. مي خنده و مي گه:

ـ مامان فريباست. مي خواد حالت رو بپرسه .

کمي معطل مي کنه و بهم خيره مي شه .

با حرص مي گم:

ـ خب گوشي رو بده من و برو بيرون ديگه .

بلند مي خنده و آروم مي گه:

ـ قربون خجالتت .

گوشي رو مي ده بهم. خودش مي ره سمت در. بهم چشمک مي زنه و در اتاق رو مي بنده .

دوباره سرش رو مي ياره داخل و مي گه:

ـ سر ميز منتظرتم .

مي ره و من مشغول حرف زدن با مامان مي شم .

***

دو روز بعد ار عروسي، پاتختي گرفتم و اون جا بود که طلسم لباس قرمز رنگم شکسته شد و سينا ،واسه اولين بار تو تنم ديدش و آروم شونه هام رو بوسيد. البته بستن زيپش هم با خودش بود!

***

من:

ـ يه سوال بپرسم سينا؟

ـ بفرما ملکه ي جونم؟

ـ اون کي بود که تو در خونه رو براش باز مي کردي؟

سرش رو بلند مي کنه و مي گه:

ـ ها؟

ـ يادته به من مي گفتي ازم توقع نداشته باش در رو برات باز کنم تا اول تو بري؟ تو مي گفتي فقط براي يه نفر اين کار رو انجام مي دي، اون کيه؟

کمي نگام مي کنه و بعد مي زنه زير خنده .

ـ تو هنوز تو فکر اون حرف مني؟

ـ آره از همون موقع دوست داشتم بدونم .

ـ منظور من مامان بهار بود .

***

نگاهي به تيپم مي کنم. خدا رو شکر هم چنان سرحال و خوش تيپم. خب زايمان که نداشتم، ورزشم هم که سر جاش بوده و هست دستي به موهاي مشکيم مي کشم. هم چنان تارهاي طلايي توش وجود داره، با اين تفاوت که کمي تارهاي سفيد هم مخلوطش شده .

دستم به گوشواره هام مي خوره. همونايي که براي تولدم خريده بود و من منتظر بودم خودش بندازه گوشم و بعد از عروسيمون، اين کار رو انجام داد، البته رديابا رو از داخلش برداشتن .

دستاي رويا دور شونه ام حلقه مي شه و مي گه:

ـ به خدا خوشگلي، همتا نداري خوشگل من، ملکه ي بعضيا!

دستام رو مي ذارم رو دستش و مي گم:

ـ اي دختر حسود. مي بينم که به خودت رسيدي .

چشمکي بهش مي زنم و مي گم:

ـ براي پدرام خوشگل کردي ناقلا؟ مي خواي دل پسر مردم رو ببري؟

سرش رو مي اندازه پايين و با شرم دخترونه اش بهم نگاه مي کنه .

ـ عزيزم، خجالت نداره که تو هم مثل من، داري ملکه عشق بعضيا مي شي ديگه .

پاش رو مي کوبه زمين و مي گه:

ـ مامان بـــــــاران. اذيت نکن ديگه خب .

با صداي زنگ در، مي رم در رو باز کنم و آروم مي خندم. رويا رو دوست دارم، مثل دختر خودم .
شايد اگه من مي تونستم بچه دار بشم، رويا فراموش مي شد، ولي نه، من نمي تونستم اون رو فراموش کنم. شايد بچه دار نشدن ما، يه حکمتي داره، شايد رويا اومد تو زندگيمون، تا با صفاي بچگونه اش، دل ما رو هم شاد کنه و به زندگيمون روح ببخشه. شايد نه، حتما همين طوره. روياي کوچولو، به خاطر همين وارد زندگي ما شد .

با مهمونا سلام عليک مي کنم. همه عوض شدن. بيست سال پيرتر شدن. بيست سالي که گذشت و پر از اتفاقاي خوشايند و ناخوشايند بود. بابا بهادر و ماماني و لادن خانوم، از پيشمون رفتن. دايي رسول و لادن خانوم با هم ازدواج کردن تا کنار هم باشن و بعد از فوت لادن خانوم، دايي هم افسردگي شديد گرفت و در حال حاضر، حال زياد خوبي نداره. سنش خيلي بالاست و مشکل از قلبشه. حال روحيش هم مساعد نيست ولي بهتر از قبل شده و تونسته با مرگ لادن خانوم کنار بياد .

چند نفر تنهامون گذاشتن ولي عوضش، افراد ديگه اي پا به خاندان ما گذاشتن .

نگام کشيده مي شه سمت آرشام. همچنان مجرده. بعد از بيست سال هم، بي خيال حرفاش نشده و همين جور اندر خم يه کوچه اس .

چند سالي مي شه برگشتيم ايران و تو همون خونه زندگي مي کنيم. من و سينا درسمون رو ادامه داديم و تونستيم دکترامون رو با هزار بدبختي و پشتکار بگيريم .

اوايل خيلي مشکل داشتيم، بحث هاي زيادي بينمون پيش ميومد ولي زود حل مي شد. نمي ذاشتيم قهرمون به بيست و چهار ساعت برسه و هنوز هم نمي ذاريم. الان بهتره. اخلاق هم به خوبي تو دستمونه و مي دونيم از چي خوشمون و از چي بدمون مي ياد ولي بازم بعضي اوقات دلخوريايي پيش مي ياد. درسته بيست سال داريم با هم زندگي مي کنيم ولي مشکلات با قوت کمتري پا برجا هستن .

در حال حاضر، مشغول تدريس تو دانشگاهم. از طرفي نصف سهام شاهين رو خريدم و اون جا هم مشغولم. سينا هم چند شعبه ديگه زده و مشغول کار خودشه .

امروز تولد پنجاه سالگيشه و من خوشحالم در تولد چهل و دو سالگيش، کنارش بودم .

فربد:

ـ ولوله! کجايي؟

با يه سيني شربت از آشپزخونه مي يام بيرون و مي گم:

ـ خب توام، نيومده شروع کرد .

سياوش:

ـ قربون باباي خودم که هم چنان رو حرفش هست و به زن دايي باران مي گه ولوله .

ـ تو حرف نزن بچه که لنگه ي همون باباتي .

ـ چرا مثل داييم نباشم؟

ـ مي توني مثل سيناي منم باشي ولي نه، سينا تکه. تو مي توني بعضي از خصلت هاي سينا رو داشتهباشي. همين پدر محترمت که ور دلت نشسته، اين حرف رو تکذيب کرد و گفت حلال زاده به داييش نمي ره .

باربد:

ـ باران راست مي گه سياوش. نمي دوني با چه قاطعيتي اين حرف رو مي زد .

به ياد اون روزا، لبخند قشنگي رو لبم مي شينه. چه زود گذشت و ما پير شديم. بقيه هم لبخند مي زنن، البته به غير از اونايي که زير سي سال سن دارن .

فربد صداش رو صاف مي کنه و مي گه:

ـ پسر کو ندارد نشان از پدر .

ـ خب حالا، لازم نکرده حس شاعريت گل کنه .

مارال:

ـ راست مي گه، يه تپق مي زني وسطش و کار رو خراب مي کني .

رامين:

ـ بي خيال شو جون رامين .

نگام به رويا مي افته که داره زير چشمي به پدرام نگاه مي کنه و پدرام هم، جواب نگاش رو مي ده .
تو دانشگاه باهمن و هر دو دارن حقوق مي خونن .

يه چشمک به سيما مي زنم. اونم با يه لبخند سرش رو تکون مي ده. ياد حرف اون روزم مي افتم. از قبل گفته بودم پدرام دوماد خودمه .

رويا از همه چيز خبر داره. کل زندگيمون رو بهش گفتيم، حتي مي دونه مادرش من نيستم و منخيلي خوشحالم که رويا، من رو مثل مادر قبول داره و اجازه مي ده، بهش بگم دخترم و اون هم من رو مامان صدا مي کنه .

گردنبند رو از همون بچگيش بستم به گردنش و همچنان تو گردنشه. خودش مي دونه براي طنازه و باعث مرگش بوده. مي خواستم آخرين خواسته ي طناز عملي بشه و شد و حالا، پس از گذشت ساليان سال، اون گردنبند، همچنان مثل قديمه .

شربتا رو پخش مي کنم. دورادور از مهلا هم خبردارم. با دختر و پسرش سر مي کنه و زندگي خوبي داره. ديويد از مشکل قلبي رنج مي بره و با دارو و قرص سرپاست .

با همت باربد و کمک تمامي همکاراش، آلبرت چندين سال پيش دستگير و مجازات شد .

متاسفانه رها نتونست با آرين کنار بياد و بعد از چند سال، از هم جدا شدن. رها با يه مرد ديگه ازدواج کرد و آرين رفت يه شهر ديگه. هم ديگه رو دوست داشتن ولي به درد هم نمي خوردن. رها هم معتقد بود نمي تونه تا آخر عمرش تنها باشه. خيلي سعي کردن با هم بسازن ولي نشد. بچه شون پيش رهاست و داره با اون و شوهرش زندگي مي کنه .

باربد تونسته براي چند روز بياد ايران و يه سر بهمون بزنه. با کلي خواهش و تمنا کشوندمش اين جا. نمي ياد و همش حرف از مسئوليت سنگين درجه و کارش مي زنه. همين رفت و آمدش هم با کلي دردسر و سخت گيري انجام مي شه .

يه سري ازش خواستم دليل کار جسي رو تو مهموني پويا بهم بگه و اونم گفت:

ـ جسي مي خواسته سينا رو فردي بي مسئوليت و خوشگذرون نشون بده. يه کاري کنه تو به سينا بدبين بشي و اون جا رو ترک کني تا افرادشون يه بلايي سرت بيارن ولي خدا رو شکر مهدي و پويا جلوت رو گرفتن. از طرفي خودش رو هم مي خواسته به بقيه نشون بده، چون دوست دختر قبلي سينا بوده و براش افت داشته سينا ولش کنه. يه جورايي مي خواسته زهرش رو هم رو من)باربد( بريزه .
با صداي آيفون، دکمه اش رو مي زنم و منتظر ديدن صاحب اون چشم هاي عسلي مي شم .
از آسانسور پياده مي شه. لبخند هميشگي رو لباشه و پر انرژيه. هميشه براي من و با هم بودن و مهمونيامون، پر انرژيه .

دستم رو مي برم جلو و کيفش رو ازش مي گيرم .

ـ سلام پادشاه عشق من! تولدت مبارک سينا جون .

خم مي شه و پيشونيم رو آروم و طولاني مي بوسه .

ـ شبت بخير ملکه ي عشق من، مرسي گلم. احوال خانوم فندقي من چه طوره؟ خوبي بارونم؟

ـ تو خوب باشي، اونم خوبه!

سينا هم چنان عادت به سلام کردن نداره و از کلاماتي مثل شب بخير، روز بخير، عصر بخير استفاده مي کنه. جالب اينه که رويا هم مثل خودشه و سلام و خداحافظ تو دهنش نمي چرخه .

وقتي من بهشون اعتراض مي کنم، پدر و دختر در برابرم جبهه مي گيرن و مي گن:

ـ که چي؟ سلام، خداحافظ مثلا اين رو نگيم چي مي شه؟ چيزي ازمون کم مي شه؟

مي ياد داخل و در رو مي بنديم. بعد از فوت کردن شمع پنجاه سالگي، وارد سال جديدي از زندگي سينا مي شيم بهتر بگم زندگيمون يه سال جديد از زندگي ملکه و پادشاه عشقه .
پايان

دانلود_رمان_ملکه_عشق
رمان_ملکه_عشق
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *