خانه / آخرین مطالب / رمان بی گناه پارت 14

رمان بی گناه پارت 14

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

ممنون را دقیقا زمانی که جلوی در بود، زمزمه کرد. نیما هم همان موقع، تلفن به دست به سرعت از جلویش گذشت و وارد محوطه ی باز پایگاه شد.

همچنان جنب و جوشی که با آمدن مازیار و نیما به راه افتاده بود، برپا بود.

هیوا راهش را به سمت اتاقش در پیش گرفت اما نرسیده به اتاق، با صدای آلما ایستاد:

– هیوا!

نفهمید چرا لبخندش کشیده شد. برگشت تا صورت آلما رو به او باشد:

– بریم پیش مازیار! جواب خونی که دادیم به آزمایشگاه هم اومد!

این بار آلما چشمک زد و او مبهوت خندید. مازیار برعکس صورت خندان آن دو نفر، با اخم نشسته بود و چای می نوشید!

آلما ضربه ای به در باز اتاق زد و گفت:

– اجازه هست ؟

مازیار لیوان نیمه پر چای را روی میز گذاشت و سرش را تکان داد تا هر دو همکارش هم وارد اتاق شوند. روی صندلی ها که نشستند، مازیار گفت:

– خب … چی کار کردین؟ این پرونده رو هم حل کنید یه نفس راحت بکشیم !

آلما سریع پاسخ داد:

– فکر کنم به جاهای خوب رسیدیم! اول این که خونی که هیوا پیدا کرده بود، خون لیلاست.

– خب.. پس قتل اون جا صورت گرفته …

– یا حداقل این که جنازه برای مدتی اون جا بوده!

هیوا با آرامش کلمات را ادا کرد تا مازیار و آلما نگاهش کنند.

– اون جور که خون نفوذ کرده بوده بین سنگ ها…. یعنی یه مدتی جنازه اون جا بوده!

مازیار با تکان داد سرش حرف هیوا را تایید کرد:

– درسته! احتمالش این جور بیشتره…

– می شه من فرضیه مو بگم؟

آلما برگه ی مربوط به ازمایش را روی میز مازیار گذاشت و دست به سینه نگاهش کرد. مازیار هم با سکوتش، منتظر صحبت او بود و هیوا با کمی فکر گفت:

– من فکر می کنم… لیلا رو یه جور کشوندن اون جا… و یا این که لیلا خودش رفته اون جا.. و حتما دلیلی داشته. اون مویی که تو کیسه بود… و خب آرایشگاه زنونه و … اینا همه ش می تونه اینو تایید کنه که لیلا برگشته ساختمون… اینم می تونه یه نکته باشه که لیلا دختر آرومی نبوده. ناسازگاری با خانواده اش اولین نمونه اش! من حتی حدس می زدم که شاید به خاطر دزدی یا کار دیگه ای رفته باشه اون جا… بعد … قاتل سر می رسه. یا با دلیل، و یا به خاطر … ترس … لیلا رو می کشه… با توجه به خونی که روی لباس بوده، لیلا هم باهاش درگیر شده. و همه ی این اتفاقا توی پاگرد ساختمان افتاده! قاتل به اندازه ای فرصت داشته که همه جا رو تمیز کنه و جنازه رو ببره با خودش! پس بودن کیسه، یه کم نامعقوله! اونم دو تا دلیل بزرگ داره! یا قاتل قصد داشته گناهو بندازه گردن یکی دیگه! و یا یه اشتباه بزرگ انجام داده و کیسه رو فراموش کرده!

مازیار با آهی که کشید، هیوا را هم به سکوت دعوت کرد. به پشتی صندلی تکیه زد و گفت:

– خب … این فرضیه ی درستی به نظر می یاد! گرچه مطمئنا همش درست نیست. مظنون اصلی هم صاحب شیرینی فروشی درسته؟

آلما سرش را با اطمینان بالا و پایین کرد:

– آره … با این مدارکی که داریم البته این جور به نظر می رسه. زیادی از حد گاهی عادی می خواد باشه!

– آلما جریان شیرینی خونگی ها چی بود؟ بازم چیزی پیدا کردی؟

با سوال هیوا، مازیار که بی خبر بود، صاف نشست و دست هایش را روی میز گذاشت:

– شیرینی خونگی چیه؟

– خب … من متوجه شدم که هاله، همون صاحب شیرینی فروشی منظورمه، شیرینی خونگی درست می کنه اونم برای بعضی از مشتری هاش. چون وقت نمی کنه این کار رو اکثرا شب ها انجام می ده.

– یعنی احتمالش هست که اون شب هم شیرینی می خواسته درست کنه و مونده ؟

– من فکر کنم باشه… یعنی ممکنه … گرچه خودش می گه اون شب زودتر رفته خونه!

مازیار متفکرانه باز به صندلی تکیه داد و آلما با شانه ای که بالا انداخت گفت:

– من سعی کردم همه ی احتمالات رو در نظر بگیرم.

نگاه هیوا که تا آن لحظه به میز کوچک جلوی صندلی ها بود، بالا آمد و خیره به آلما شد. آلما هم ثانیه ای به سمتش برگشت و دوباره رو به مازیار ادامه داد:

– من پرینت تلفنشو در اوردم و دادم شماره ها رو بچه ها چک کنن.

– خوبه اینم … اما جوری نشه که همه ی حواستون معطوف بشه به این زن و اون یکی ها رو از یاد ببریم! قرارت با دوست لیلا چی شد؟

– سرجاشه… هنوز یک ساعتی زمان دارم.

– حتما برو دنبالش…

– نگران نباش، حتما می رم.

با اطمینان لبخند زد تا مازیار هم کمی لب هایش بالا کشیده شود. هیوای ساکت، نگاه کنجکاو هر دو را به طرف او برگرداند.

گرچه اصلا حواسش آن جا نبود تا با صدا زدن مازیار، بالاخره متوجه نگاه دو همکارش شود!

– ببخشید! من… داشتم به یه چیزی فکر می کردم…

– اگر چیزی پیدا کردی بهم بگو…

– البته شاید اشتباه می کنم! شاید هم … اصلا عادی باشه. خیلی از مردم عادت دارن به هر دلیلی، از یه جای مخصوص فقط خرید کنن!

مازیار هم مثل آلما هیجان زده پرسید:

– خب؟

– یه مرد… تقریبا هر غروب و کمی دیرتر حتی، شیرینی فروشی می اومده! من دیروز که اون جا بودم، فکر کنم همون مرد رو دیدم. خب گفتم شاید یه مشتری قدیمی باشه… منتها … نمی دونم اما حالا که تصویرش رو تقریبا واضح اونم دو بار دیدم توی فیلما، یه کم کنجکاو شدم در موردش بیشتر بدونم.

– خیلی خوبه. شاید بتونیم چیزی پیدا کنیم …

– تو فکر می کنی شریک جرم داشته؟

سوال آلما، نگاه هیوا را از صورت مازیار جدا کرد. کمی فکر کرد و سرش را با آرامش تکان داد:

– نمی دونم! اما … به نظرم این همه کار، تنهایی از پس یه زن برنمی یاد!

– و اون .. ممکنه یه مرد باشه؟

– ممکنه هر کسی باشه!

آلما قانع نشده بود، اما سکوت کرد تا هیوا خودش حرفی بزند، منتها هیوا از روی صندلی بلند شد!

– خب … به نظرم بریم دنبال کارامون!

– من می گم بهتره هاله رو بیاریم این جا و یه بازجویی رسمی کنیم! به اندازه ی کافی برای مظنون بودنش حداقل مدرک داریم!

مازیار با تعجب خیره به آلما گفت:

– مظنون بودن، برای بازجویی کافی نیست! تو قوانین رو می دونی! اگر شکایت کنه بعدا…

– لازم نیست بهش بگیم که! بگیم برای سوال و جواب بیاد… خیلی وقتا از این کارا می کنن!

– زوده به نظرم! بذار بازم بریم جلوتر …

مازیار با سر گفته ی هیوا را تایید کرد و آلما گفت:

– خب … یه جور اعتماد به نفس داره ! غرور شاید… اما امروز که باهاش حرف می زدم. فکر می کنم ترس هم بود! حداقل بیشتر مراقبش باشیم. ممکنه … یه وقتی در بره!

هیوا ابرویی بالا انداخت و مازیار از روی صندلی بلند شد:

– خب … میشه فعلا ممنوع الخروجش کرد! یا حتی براش مراقب گذاشت.

– من با این موافقم. امشب هر طوری هست این چند تا گره رو هم باز می کنیم. بعدش می شه با خیال راحت بریم دنبالش…

آلما تنها آه کشید. هیوا بعد از لحظه ای مکث، قدم برداشت:

– من رفتم!

تنهایشان که گذاشت، مازیار رو به آلما نشست تا او هم سرش را کمی بلند کند:

– نگران شدی؟

– اوهوم!

– می فهمم… اما زوده… نذار دستمون رو شه. اطلاعات خوبی بوده. برو و با این دوست لیلا هم حرف بزن. شاید گره ای باز شه… بهش شک نداری؟

آلما سرش را با قاطعیت تکان داد:

– نه …

– پزشکی خونده! اینو در نظر گرفتی؟

– آره مطمئنم. قبلا تحقیق کردم و می دونم اون شب خونه بوده. دو تا از همسایه هاش، شهادت دادن چون برف می اومده و اینم همراهشون روی پشت بوم بوده. البته فقط این نیست… کلا به نظرم نمی تونسته قاتل باشه.

مازیار لبخند محوی زد:

– باشه! به قول سرگرد، روی حست حساب می کنیم. اما برو و خوب باهاش حرف بزن. من و هیوا هم این جاییم، تلفنا رو به کی سپردی؟

– سحر…

– باشه، من حواسم هست. اینی که هیوا می گه هم درسته. احتمالش زیاده هم دست داشته باشه. خوبه حواسش به اینم هست.

– اوهوم!

آلمای مغموم، برای مازیار هم عجیب به نظر می رسید. با فکر این که دلخور است، خودش را روی صندلی جلو کشید و گفت:

– تو شرایط رو درک می کنی درسته؟ نمی تونیم الان اون زن رو بازجویی کنیم. اگر دستمون هم براش رو بشه، ممکنه فرار کنه! بذار زمانی بریم دنبالش که …

– نه … مازیار … می فهمم.. اما … امروز یه جوری بود… یه جوری که مطمئن شدم باید قاتل باشه. خیلی به انگیزه ش فکر کردم … شاید خیلی بعید به نظر برسه اما خب …

شانه ای بالا انداخت و سردرگمی اش، لبخند مازیار را بیشتر کرد:

– متوجه شدم. پاشو برو … اگر من دنبال این چیزا، تو رو می فرستم چون می دونم خیلی خوب می تونی نکته ها رو بیرون بکشی. شاید یه چیزی از صحبت هات دستگیرمون شد که گره ی اصلی رو باز کرد. شاید اصلا بین لیلا و این زن، یه رابطه ای بوده که خبر نداریم…

آلما با نفس عمیقی که کشید ، از روی صندلی بلند شد:

– باشه. خبر می دم بهت… یه زنگ هم بزن ازمایشگاه مرکزی، بگو نمونه ی دی ان ای این خون رو هم آماده کنن.

مازیار باشه ای گفت تا او از اتاقش بیرون برود. وقت زیادی نداشت . لباس هایش را عوض کرد و خیلی زود برای ملاقات با دوست لیلا، از پایگاه خارج شد.

**

سهند با نفس عمیقی ، صاف ایستاد و گفت:

– خب… پس این طور! جالب شد!

پاکت سیگارش را از روی میز برداشت و به سمت پنجره راه افتاد، همان لحظه امیررضا گفت:

– قر… ببخشید سرگرد! گزارش پزشکی قانونی رو که نمی شه رد کرد!

سهند پنجره را باز کرد و یک نخ سیگار با لب هایش بیرون کشید:

– نه!

– خب … با این حساب شکی تو روند پرونده نیست! البته حرفای شما هم درسته! یه کم ناقص هست مدارک منتها، با این همه مدرک، خسرو تنها مظنون و متهم به قتل ماجراست!

سهند سرش را کمی خم کرد و دستش را جلوی نسیم بازیگوشی گرفت که یک بار شعله ی فندکش را خاموش کرده بود!
وقتی دود را از ریه هایش خارج کرد، چشم بست و گفت:

– واقعیت یه بعد از حقیقته! اما همش نیست! واقعیت این چیزی که ما داریم تو پرونده می بینیم و حقیقت اتفاقی که افتاده و هیچ کس نیست تا براش توضیح درستی بده! خسرو می گه چیزی یادش نمی یاد و منوچهر کشته شده و تمام! یه اتفاقی بالاخره باید توی اون اتاق لعنتی رخ داده باشه که خسرو بخواد چاقو برداره و بیفته به جون پدرش!

امیررضا از همان اولین کلمه ها، دستش را روی پشتی صندلی گذاشته و کاملا به سمتش برگشته بود. سری تکان داد و باز به عکس خسرو نگاه کرد:

– این جا نوشته که خود خسرو اعتراف کرده به خاطر یه سری اخلاقای اون، همیشه باهم درگیری داشتن.

– منم با پدرم سر اخلاقام درگیری دارم! یکیش همین سیگار کشیدن!

ابروهای امیررضا که بالا افتاد، خونسرد ادامه داد:

– اما نه من تو فکر کشتن اونم و نه اون!

– گاهی بعضی درگیری ها … ناخواسته به این جا می رسه. قتل غیرعمد!

– چیزی که تو پرونده نوشتن، قتل عمده!

– یعنی می گین ممکنه این باشه گره ی پرونده؟

هوشی که میان کلمه ها از امیررضا می دید، لبخندش را روی لب هایش نشاند.

امیررضا، هیچ شباهتی به نیما نداشت! چشم و ابروی مشکی و ته ریشی که داشت، یا حتی لباس های ساده اش با تیپی که نیما می زد، در تناقض بزرگی بود، ولی، او به یاد نیما می افتاد! سوال های به جا و درست!

– نه … گره ی پرونده، سرسری ردشدن ازش هست! این که بر مبنای یه سری از واقعیت ها، پرونده رو جمع کردن. اگر همین طور پیش می رفت، تا حالا قصاص هم حتما شده بود! منتها حقیقت، ممکنه یه چیز دیگه باشه!

امیررضا بی خبر از فکرهایی که در سر سهند می گشت، به سمت میز برگشت.

دو عکسی که از جسد مقتول ، سر صحنه ی جرم گرفته بودند را برداشت و تا زمانی که سهند سیگارش را خاموش کند و پنجره را ببند، نگاهشان کرد.

سهند که کنارش ایستاد، به عکس اول اشاره کرد:

– به پشت افتاده… ضربه های اصلی اما روی قفسه ی سینه بوده! قاتل تو بازسازی صحنه ی جرم گفته وقتی هوشیاریشو به دست اورده، هنوز پدرش جون داشته و نگاهش کرده .

– و توی برگه ی پزشکی قانونی، مرگ رو تو لحظه نوشته!

– دقیقا و همین باعث شده بازپرس و افسر پرونده، مدعی بشن، نمی تونه اون هوشیار نبوده باشه! یعنی توی اون فاصله ی کم …

سهند انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت :

– آفرین! این یه نکته ست! داشته باشش! اما یه چیز دیگه! تو گزارش پزشکی قانونی، تو بدن متهم به قتل، یه نوع ماده ی مخدر دیده شده. که علت گیجی و به قول خودشون روان پریشی متهم می تونه از اون باشه و البته الکل!

– درسته!

– ماده ای که این جا نوشته…

یکی از برگه ها را از روی میز برداشت و انگشتش را زیر کلمه ی انگلیسی تایپ شده گذاشت:

– کوکائین بوده… بازم توی این حرفی نیست که یه ماده ی مخدره که می تونه توهم زا هم باشه…

چینی روی پیشانی امیررضا نشست و به عکس خسرو خیره شد. عکسی که در همان لحظه ی دستگیر شدن گرفته بودند!

– توی این عکس که اوضاعش زیاد رو به راه نیست! گویا تا یکی دو ساعت هم حالش خوب نبوده، پزشک هم براش اوردن …

– اگر منم کوکائین رو زمانی استفاده می کردم که یک سال از ترک کردنم می گذره، به همین روز مبتلا می شدم!

بهت میان صورت امیررضا، لب های سهند را کشید. از داخل کشو برگه ی مربوط به کمپ ترک اعتیاد را در آورد و روی میز گذاشت:

– این یه کمپ معروفه! البته که خودتم تو اطلاعاتی که بهم دادی، اینو نوشتی!

– درسته!

– این گواهی ترک کردن خسرو ست! توی پرونده نوشتن و یه تحقیقی هم از کمپ کردن. اما بهش توجه نشده. خسرو اصلا به کوکائین معتاد نبوده و بیشتر از مخدر های صنعتی استفاده می کرده! جالبه که اینا اثرات توهمشون خیلی بیشتر از امثال کاکوئین و مخدرهای طبیعیه!

امیررضا سری تکان داد :

– درسته. خسرو ترک کرده بود. دلیلی هم نداشته که بخواد دنبال مواد بره!

این بار سهند هیجان زده مشت آرامی به بازوی امیررضا زد:

– افرین! چرا دلیل نداشته؟ اول این که تازه با دختری که دوست داشته نامزد شده… به ظاهر زندگی نرمالی هم داشته. این چیزی که گزارش شده بازم!

امیررضا دست زیر چانه اش گذاشت و نگاهی گذرا به برگه های پخش شده روی میز انداخت:

– خب … حالا باید از کجا شروع کنیم؟

– سوال خوبیه! از این جا که تو می ری دنبال نامزد و برادر خسرو!

– چرا اون دو نفر؟ بهشون مشکوکین؟

– من نه هنوز! چون چیزی ندارم ! اما یه نفر مشکوکه! شاید درست بگه . بهتره خیلی دقت کنی. طوری که متوجه حضورت نشن، تحقیق کن و ببین کجان و چی کار می کنن! البته قبلا خودت یه سری اطلاعات جزئی ازشون پیدا کردی! الان کاملش کن!

– متوجه شدم!

– قدم بعدی، تحقیق در مورد شرکت و کارخونه شونه. این دو تا خیلی مهمه … نمی دونم اما حدس می زنم، منافع مالی خیلی این جا می تونه مهم باشه. روش فکر کن.

امیررضا سرش را بالا و پایین کرد و سهند از میز فاصله گرفت:

– منم باید برم یکی رو ببینم! گمونم یه سری سوالا رو باید ازش بپرسم تا بتونم گزارش اولیه رو کامل کنم! متاسفانه به جسد و صحنه ی جرم، دسترسی نداریم و مجبوریم به پرونده بسنده کنیم! وگرنه بهتر پیش می رفتیم!

روی تخت نشست و خیره به صورت غرق در فکر امیررضا گفت:

– نمی خوای بری دنبال کارت؟ وقت زیادی نداریم!

امیررضا به آنی از روی صندلی بلند شد:

– ببخشید … الان می رم.

– تا کی می تونی جواب به من بدی؟

– همین الان می رم دنبالش، اما فردا صبح حداقل یه موردش رو بهتون کامل تحویل می دم!

سهند لبخندی زد و پرتقال درشتی از میان بشقاب روی میز برداشت:

– چایت که یخ کرد، حداقل اینو بخور!

به سمت امیررضا پرت کرد تا در آغوشش جا بگیرد. پسر جوان با خنده تشکر کرد و سهند برای بدرقه اش تا دم در ورودی خانه رفت.

زمانی که برگشت، نرگس کنار پله ها با چشمان تنگ شده ، خیره اش بود.

– مهمونت رفت؟

سهند در را بست و با خنده سر تکان داد:

– یه پیشنهاد خوب برات دارم مامان!

– می شنوم!

– بیا با من بریم پایگاه!

بهت صورت نرگس، هم او را خنداند و هم سارایی که کمی دورتر با آرش بازی می کرد. خنده ی آن ها، اخم های نرگس را در هم کشید:

– داری منو مسخره می کنی؟

– باور کن نه! پیشنهاد خوبیه! شما توانایی خوبی داری! اصلا فکر کنم تو ژنتون هست پلیس بودن!

نرگس با چشم غره ای یک قدم نزدیکش شد و از ساعدش گرفت تا مانع فرار به اتاقش شود

– بی خود فرار نکن! به ژن منم کاری نداشته باش! این آقا کی بود؟

– یه دوست!

– تو مگه تو مرخصی نیستی؟

– چرا سرکار خانم مامان خانم!

– خب پس الان چی کار می کردی؟

سهند کمی سرش را پایین تر برد تا قاب صورت نرگس، تصویر چشمانش باشد:

– مادر عزیزم. صحبت می کردیم. نگران نباش! من تو مرخصی ام و کار نمی کنم! یه کمکی ازم خواستن.. منم کمک فکری دادم! دیگه فکر کردن که فشاری به کمرم وارد نمی کنه! ها؟

شک و نگرانی چیزی نبود که سهند متوجه اش نشود. لبخندش کشیده شد و بوسه ای روی موهای نرگس گذاشت:

– نگران نباش، خوبم !

– خوبم باشی من نگرانتم!

سهند با آرامش پلک زد. بعد دستش را روی انگشتان ظریف نرگس که ساعدش را محکم گرفته بود، گذاشت:

– هی با خودم می گم دیگه بعد از این عادت میشه اما نشده دیگه! چشم … مراقبم. نگران نباش و کاری هم نمی کنم! یه کمک فکری برای یه پرونده ازم سرهنگ خواسته بود. همین و بس!

دستش را پس کشید و اولین پله را بالا رفت:

– الانم اگر ناراحت نمی شی، باید برم فیزیوتراپی!

صدای آه نرگس ، به خوبی به گوشش رسید. می دانست نرگس هم می داند، زمانی که حقیقت را نمی گوید، چشم می گیرد!

اما انگار همین حریم نازک میان دوست داشتن و احترام، برای هر دو نیاز بود. وارد اتاق شد و سریع لباس عوض کرد.

خوشحال برای بهانه ای که به دست آورده بود تا دوباره به روال زندگی شخصی اش برگردد، از خانه بیرون رفت.

چشمان نگران نرگس تا او در خانه را ببندد همچنان به او بود و سهند به فکر بهانه ای برای دیر می آمدنش می گشت!

بهانه ای که بیش از این مادرش را نرنجاند و نگران نکند!

****

**

آلما نیمکتی را که آفتاب کاملا رویش افتاده بود، انتخاب کرد و رویش نشست.

کلاه بافتنی اش را امروز فراموش کرده بود و حالا گوش هایش سرما زده و قرمز شده بودند.

دستکش ها را در آورد تا با دستانش، کمی گرمشان کند و باز به مسیری که به ساختمان اصلی دانشکده پزشکی می رسید نگاه کرد.

هیچ خبری اما نبود! گوشی موبایلش را در آورد و مثل همیشه اول نگاهی به پیام هایش انداخت تا شاید پیامی از سهند داشته باشد که پیامی نبود…

نامش را لمس کرد و شماره ی تماس، روی صفحه ی گوشی، نشست.

بیکار بود و می توانست از این فرصت استفاده کند، اما هنوز یاد حرف های سهند، آزارش می داد.

غروری در برابر عشق نداشت و سهند را هم می شناخت و درک می کرد.

به همین دلیل، باز هم گوشی را خاموش کرد و در جیب کاپشن سفید رنگش انداخت!

باید اجازه می داد خود سهند دنبالش برود. این مهم ترین ارامش رابطه شان بود!

سهند حتی در مورد منت کشی و معذرت خواستن هم باید خودش تصمیم می گرفت!

ناخودآگاه لبخندش کشیده تر شد. به دستانش خیره شد و دیدن ناخن های شکسته اش لبخند را به اخمی تبدیل کرد، جوری که خجالت زده، دستانش را جمع کرد و همان موقع به خودش قول داد، شب نیم ساعتی را برای مرتب کردنشان وقت بگذارد!

به رو به رو و درخت های چنار باغچه ی بزرگ دانشکده خیره بود و برف های روی شاخه ها را می سنجید که صدای زنگ پیام گوشی، ترغیبش کرد تا موبایل را دوباره در بیاورد.

دیدن اسم سهند، بهت و هیجان را به یک اندازه به قلب و لبهایش کشاند!

با خنده ای که سعی می کرد کنترلش کند، سریع پیام را باز کرد و زمزمه وار خواند:

” کنار تو فقط آروم میشم، پر از دلشوره ام هر جای دیگه…. تو که باشی همه دنیا، شبیه آرزوم میشه… روزای سرد تنهایی … توکه باشی … تموم میشه … “

خنده ، کم کم به لبخند تبدیل شد و بعد، قطره ای اشک از گونه ی آلما، آهسته سُر خورد تا کنار لبهای بهم فشرده اش، زندگی را بدرود گوید.

چشمانش، کلمه ها را تار می دید و بغض را با تمام وجودش، پس می زد. اولین بار بود که سهند، این چنین کلمه ها را عاشقانه می چید و به او تقدیم می کرد.

کلمه هایی که هر یک، بوی خوش عشق، می دادند. نفس عمیقی از هوای سرد گرفت، گرچه می دانست، شعله ی عشقی که میان قلبش پر ابهت از قبل می درخشید، به این راحتی اسیر سرمای هوا هم نخواهد شد.

گوشی را روی سینه اش گذاشت و چشمانش را بست. حتی در توانش نبود، کلمه ای بنویسد.

مگر اصلا عشقی که در قلب اومی تپید، با کلمه ها بیان میشد؟ لحظه ای بود که نمی خواست از دستش بدهد.

آرام تر که شد، چشمانش را باز کرد و گوشی را دوباره روشن کرد. این بار ، لبخند به لب، شروع به خواندن کرد تا لبخندش هر لحظه کشیده تر شود…

دنبال جمله ای می گشت تا جوابی به سهند بدهد که صدای دویدن کسی را شنید. برگشت تا از همان فاصله دختر را بشناسد.

کاپشن بلندی تا زانو به تن داشت که خاکی رنگ بود. موهای کوتاهش، با هر قدمش، به هوا می پرید و دوباره پایین می آمد.

فرصتی برای جواب نبود،گوشی را در جیب کاپشن انداخت و ایستاد. دست در جیب منتظر شد تا دختر نفس زنان رو به او باشد:

– سلام… ببخ… شید… دیر شد..

– سلام! نه اشکال نداره. بیا بشین نفست جا بیاد!

دختر و آلما کنار هم نشستند و آلما پرسید:

– اسمت نسترن هست درسته؟

دختر برای جواب سرش را بالا و پایین کرد و آلما لبخند زد:

– منم آلما معین هستم! البته قبلا هم دیگر رو دیدیم.

– بله! اون شب … با اون آقا …

– درسته …

رنگ نگاه نسترن پر از غم به او دوخته شد:

– از لیلا خبری نشد؟ به مادرش زنگ زدم و گفت که هیچی هنوز پیدا نکردین؟!

آلما کج نشست تا رو به نسترن باشد :

– نه فعلا…

صدای زنگ موبایل نسترن، نگاه آلما را هم به سمت کوله اش برد. نسترن با ببخشیدی ، گوشی را در آورد و با دیدن شماره، نفس عمیقی کشید. گوشی را پایین تر برد و آلما گفت:

– جواب بده، مشکلی نیست…

نگاهی که نسترن داشت، کلافه و ناراحت کننده بود. با ببخشید دوباره ای کوله را جای خودش گذاشت و بلند شد. آهسته حرف می زد اما آلما حرف هایش را می شنید!

– سلام … بله … نخیر … دانشگاه بودم آقای زمانی… بله … نه گفتم که جور می کنم … اقای زمانی … آخه … الان بهم خوابگاه نمی دن. شما تا تابستون … می دونم… ممنون. … نخیر گفتم ممنونم… من پول رو جور می کنم…

جمله ی آخر را بلندتر و با عصبانیت ادا کرد و به سمت آلما برگشت.

آلما از عمد رویش را به سمت دیگر کرده بود تا نسترن با معذرت خواهی دیگری کنارش نشست.

– نه اشکال نداره، راحت باش…

نسترن گوشی را داخل جیب کوچک کوله گذاشت و با انگشتانش بازی کرد .

آلما نفسش را آهسته بیرون فرستاد تا آغازگر صحبتشان باشد:

– لیلا رو از کجا می شناختی؟

سوال خوبی بود چون جای عصبانیت را لبخند نسترن پر کرد:

– دو ساله … از توی مترو باهم دوست شدیم. به من کمک کرد و من تونستم این خونه، زندگی کنم. لیلا خیلی به من محبت کرد. خواهرونه … من خیلی دوستش دارم…

– خیلی خوبه! تنها زندگی می کنی؟ خانواده ات کدوم شهرستان هستن؟

– من اهل تبریزم! خانواده ام هم اون جان…

– چه قدر خوب!

اسم شهر، برای آلما هم تداعی کننده ی خاطرات خوبی بود. لبخندش عمق گرفت و پرسید:

– اون شب قرار نبود پیشت بیاد لیلا؟

– نه اصلا… می خواست بره خونه. خب … شاید به دردتون بخوره اینم بگم که تازگی ها با یه پسر آشنا شده بود. پسر یکی از مشتری های آرایشگاه بود و … خب ظاهرا لیلا هم ازش خوشش می اومد. زنگ زد و بهم گفت با هم قرار گذاشتن. تو مترو…

– پس رفته بود پسر رو ببینه؟

– آره … اتفاقا دیروز هم به من زنگ زد و من گفتم لیلا گم شده …

آلما هیجان زده سرش را نزدیک تر کرد و گفت:

– خب؟

– محسن… همون پسره، گفت که هم دیگر رو دیدن و تا یه جایی رفتن، بعد دوباره لیلا برگشته همین ایستگاه مترو و اونم رفته خونه اش!

– باید شماره ی تلفن این محسن رو بهم می دادی!

نسترن کمی سرش را پایین تر انداخت:

– نمی خواستم خانواده ی لیلا بفهمن! یعنی لیلا نمی خواست!

– چرا؟ مخالف بودن؟

– کلا لیلا با خانواده اش همش مشکل داشت. می گفت دوستشون نداره و نمی خواد تو زندگیش باشن. دنبال این بود که یه جور بره از این جا… محسن هم می خواست بره…

چینی روی پیشانی آلما افتاد:

– بره؟ از کشور؟

– آره…

نسترن با آهی، به جای او، به باغچه ی سپید پوش رو به رو خیره شد:

– یه کم بلند پرواز بود. خوشگلیش هم جسارتشو زیاد می کرد… حیف …

آلما لحظه ای به نیم رخ غرق در فکر و غمش نگاه کرد. به نظر، دختر ساده و با صداقت حرف می زد، منتها این روزها، درست نشان دادن دروغ ، سخت نبود!

تحقیقاتش تا این جا، صداقت نسترن را تایید می کرد. ولی شغلش جای شک را برای همه نگه می داشت … در فکر بود که یک باره نسترن برگشت:

– واقعا لباسای خونی تو شیرینی فروشی پیدا کردن؟ یعنی … لباسای لیلا بوده؟

آلما لبخندی زد :

– نه! می گم تو می دونی سایز لیلا چند بود؟ توی عکس ظریف به نظر می یاد، مثل خودت؟!

– آره… هم سایز بودیم… سی و شش…

– توی لباساش احتمالا یه تاپ لیمویی نداشته که عکس یه سنجاقک روش پولک دوزی شده باشه؟ یادت نمی یاد همچین لباسی رو؟

نسترن بی فکر سرش را تکان داد:

– نه … اصلا یادم نمی یاد… شاید داشته من خبر نداشتم. یه کم از وسایل شخصی و لباساش خونه ی منه، اما … یادم نمی یاد همچین لباسی داشته باشه.

– موهاش چی؟ رنگ نکرده بود جدید؟ یا کوتاه نکرده بود ؟

– موهاش؟

آلما جمله اش را تایید کرد و نسترن برای لحظه ای مبهوت نگاهش کرد. نه فقط او که آلما هم حالا با تعجب و اخم کرده، به موهای کوتاه ِ نسترن خیره بود!

– موهاش … بلند بود…

سر نسترن پایین افتاد و آلما پرسید:

– تو …تازه موهاتو کوتاه کردی؟

نسترن همچنان به زمین نگاه می کرد و سرش را آهسته بالا و پایین کرد.

آلما حالا به خوبی می توانست رنگ موهایش را ببیند. با این که آفتاب، قهوه اش را روشن تر نشان می داد اما آلما مطمئن بود که موی داخل کیسه، همین موست!

دقیقه ای به سکوت گذشت تا بالاخره نسترن سرش را بالا گرفت. لبخندی زد و گفت:

– دیگه سوالی ندارین؟

آلما فقط نگاهش می کرد. اشک میان چشمان دختر پر شده بود و لبخندش بوی غم می داد. آلما دستش را روی پشتی نیمکت گذاشت و گفت:

– موهاتو … برای چی کوتاه کردی؟!

لحظه به لحظه ، تغییرات صورت نسترن را دنبال می کرد. افتادن پلک هایش و اولین قطره ای که روی گونه اش نشست.

دوباره ثانیه ای به درخت چنار تنومند رو به رویشان نگاه کرد و مسیر چشمانش باز به آلما رسید:

– من … نیاز داشتم. حقیقت اینه!

– نیاز داشتی؟ به چی؟

– به پولش…

آلما متعجب و مبهوت، سرش را جنباند:

– پول؟ برای چی؟…

– آره … صاحب خونه م می خواست برای پیش خونه. نداشتم…

با خنده ای ، اشک ِ روی گونه اش را پاک کرد:

– لیلا بهم پیشنهاد داد که …
موهامو … بفروشم … تا پایین کمرم بود…

نه فقط خود ِ حرف ها که حسرت پشتشان، غم را مهمان چشمان آلما هم کرد:

– تو … موهاتو فروختی؟

– آره…

– پیش لیلا کوتاه کرده بودی؟

– آره دو سه روز پیش … قرار بود… بهم پولشو بده …

– نداد؟

– نشد! دیگه ندیدمش! فرداش هم که …

آلما قطعه های پازل بهم ریخته را پیش هم می گذاشت. یک آدم جدید میان ماجرا و حل شدن تقریبی موضوع مو!

– می شه یه کاری کنی؟

– بله، هر کاری از دستم بربیاد.
آلما با خنده در کیف کوچک سفید رنگش را باز کرد و یک برگ دستمال کاغذی جلوی نسترن گرفت:

– اگر میشه، یه تار موت رو بنداز تو دستمال!

نسترن با بهت به او و بعد دستمال نگاه کرد:

– تار مو؟

– اره! یکی شو بکن و بنداز این جا!

– اما … یعنی واسه چی؟

– من یه پلیسم و این کارو ازت میخوام! خیلی مهمه و به حل پرونده مون کمک میکنه!

– اما آخه…

– مطمئن باش بعدا دلیلش رو می فهمی … این کارو انجام بده!

لحظه ای نسترن مکث کرد . بعد تارمویی جدا کرد و داخل دستمال ِ دست آلما گذاشت تا او هم با دقت دستمال را تا کند و داخل کیفش قرار دهد:

– خیلی لطف کردی، اومدی با هم حرف بزنیم… هوا سرده و منم بیشتر از این مزاحم تو نمی شم.
زمانی که ایستاد، نسترن هم با شک و دودلی هم پایش شد:

– لیلا چی می شه؟ دنبالش می گردین؟

– حتما ! بالاخره حقیقت هم مشخص می شه ، اهان!

با آخرین کلمه یک باره برگشت تا نسترن هم سر جایش میخکوب شود:

– می شه شماره تلفن یا اگر آدرسی از محسن ، دوست لیلا داری به من بدی؟

نسترن نفس راحتی کشید و گوشی اش را از کوله در آورد. هم زمان آلما هم خودکار و کاغذ یادداشتی آماده کرد.

نسترن تنها شماره موبایلی که از محسن داشت را برایش خواند و آلما خوشحال از سرنخ های جدید، از او تشکر کرد و رفت.

قدم دیگری به حل مسئله نزدیک شده بودند. اگر موهای پیدا شده، برای این دختر بود، هم مسئله ی مبهمی روشن می شد و هم می شد رفتن لیلا به ساختمان را توجیه کرد.

آدم جدیدی هم پیدا شده بود که حتما باید با او هم صحبت می کرد. با همین فکرها، سوار ماشینش شد تا همان طور که به سمت پایگاه در حرکت است، با محسن، دوست لیلا هم صحبت کند.

حرف هایی که گره ی دیگری از پرونده را گشود! و آن قدر درگیر شد که حتی فراموش کرد، جوابی به پیام عاشقانه سهند بدهد!

دانلود-رمان-بی-گناه
دانلود-رمان-بی-گناه
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *