آخرین مطالببی گناه

رمان بی گناه پارت 15

Rate this post

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

دست روی سر توله سگ یک ماهه ای کشید تا توله هیجان زده، دور بلوکی که رویش نشسته بود، بچرخد.

ده دقیقه ای می شد که این جا نشسته بود و هنوز خبری از پیرمرد نشده بود.

آتشی که هنوز گرم بود و کتری سوخته، مطمئنش کرد که همین اطراف است.

نگاهش روی بیابان سپید پوش گشت. بیابانی که از اتوبان، فاصله ی زیادی نداشت، اما پشت تپه ها پنهان شده بود.

پاکت سیگارش را از جیب اورکتش در آورد. چشمش به رو به رو بود و یک نخ را با لبهایش بیرون کشید.

نزدیک ترین چوب سوخته ی نازک را از کنار سنگ ها بیرون کشید و با نگه داشتنش کنار کاغذ سیگار، آن را روشن کرد.

چوب را انداخت و چشم گرفت تا سایه را تشخیص بدهد! خورشید انگار برای رفتن عجله داشت که حالا آسمان را نارنجی کرده بود.

سایه ی بلند، نزدیک تر شد تا اول چشمش به سگ بزرگ سفیدی برسد و بعد پیرمرد که با تعجب او را لحظه ای نگاه کرد و با قدم های آهسته، راه افتاد.

از کلمه ی پیرمرد خنده اش می گرفت! حالا تقریبا در مورد زندگی اش همه چیز را می دانست!

خسرو، مردی که تا هشت سال پیش، یک زندگی مرفه را تجربه کرده بود و حالا تبدیل شده بود به این پیرمرد ژنده پوش …

با رسیدن پیرمرد او هم سیگار نیمه اش را داخل چوب های ذغال شده انداخت:

– خیلی دیر کردی!

خسرو روی بلوکی نشست و داخل لیوانی که از قبل کنار سنگ های دور آتش بود، چای ریخت:

– قرار نبود بیای!

– اتفاقا فکر کردم منتظرم هستی!

– آره! اما … نه این جور!

لبخند کجی روی لب های سهند شکل گرفت:

– پس چه جور؟

پیرمرد دستان پینه بسته اش را دور لیوان حلقه کرد:

– با نوچه هات!

– ببرمت؟

– آره!

– تو منو این جور شناختی؟

پوزخند روی لب های خشک شده اش نشست و چشم به سهند دوخت:

– من هیچ کس رو توی دنیا نمی شناسم… حتی خودمو! تنها چیزی که می شناسم… بیابونه…

سهند هم چشم نگرفت تا بالاخره خسرو تسلیم شده، سرش را پایین انداخت و جرعه ای از چای داغ را نوشید. سهند کمی روی بلوک جا به جا شد و گفت:

– رو دست بدی خوردی! می خوای ماجرا حل بشه؟

مردمک های خسرو به صورت خونسرد و غرق در آرامش سهند چسبید:

– تو دنبالش رفتی؟

– آره … خیلی چیزا هم می دونم… منتها… یه چیزایی هست که باید تو بگی ..

– من هیچی یادم نیست..

– می دونم! از بعدش … از قبلش … از برادر و دختری که دوستش داشتی!

ابروهای پر پشت پیرمرد بهم چسبید و رویش را با انزجار به سمتی بگرداند:

– من هیچی نمی دونم…

– این جور نمی تونم کمکی کنم. من باید …

بلند شدن ناگهانی خسرو ، جمله اش را برید.

خسرو با ریختن باقی چای، روی برف های کنار بشکه ها، به سمت سگ سپید رفت.

دست به سرش کشید تا سگ هم بایستد و بعد هم پای هم راه افتادند!

سهند نچ گویان و آهسته، از روی بلوک بلند شد. محکم تر و بلند تر از پیرمرد قدم برداشت تا بالاخره کنارشان رسید:

– این جوری هیچی درست نمی شه…

– من هیچی یادم نیست. بهت گفتم …

– تو یادت هست. نمی خوای اما بگی!

خسرو لحظه ای نگاهش کرد تا سهند از تعللش استفاده کند و دستش را بگیرد !

– ببین … حل شدن این پرونده، با شرایطی که حالا هست، دو راه داره! یه راهش اینه که تو بری خودتو معرفی کنی. بعد من برات یه وکیل می گیرم و خودم کمکش می کنم تا ایرادای پرونده رو حل کنیم.

اخم های خسرو بیشتر در هم کشیده شد و دستش را پس کشید:

– دیدی گفتم نمی شناستمت!

سهند فشار حلقه ی انگشتانش را بیشتر کرد و این بار جدی از قبل شد:

– اگر نمی شناختی بهم اعتماد نمی کردی! من خیلی خوب همون موقع هم می دونستم اینی که نشون می دی نیستی! از هوشت بود که این جا هشت سال دووم اودی و زندگی کردی! حالا هم که می خوای کاری کنی … بازم می دونم به خاطر خودت نیست!

حرف هایش، هم خسرو را مبهوت می کرد و هم عصبانی… دستش را محکم کشید و غرید:

– دستت رو ببر عقب! بگم این تیکه تیکه ات می کنه!

سهند با لبخند سرش را پایین اورد:

– هیچ سگی تا حالا منو تیکه تیکه نتونسته کنه! نهایت یه گازه! بعدش کاری می کنم که رامم بشه! من دوره دیدم واسه این کار… اینا رو گفتم که دیگه منو تهدید نکنی!

هنوز خسرو با همان بداخلاقی به او زل زده بود، سهند آهی کشید تا بخار دهانش در هوای سرد پر شود:

– راه دوم! برای این پرونده به جریان بیفته … من به اطلاعات نیاز دارم. اون جور می تونم با سختی برم دنبال بازپرس و افسر پرونده ات. بعد مجابشون کنم و اگر راضی نشدن از قدرتم استفاده کنم تا این پرونده رو دوباره تو جریان بِندازن! برای من این راهم مشکل نیست. چون عادت دارم هر کاری که دوست دارم رو با همه ی سختی و مشکلاتش، انجام بدم! اینو همیشه ثابت کردم ! حالا … تو باید انتخاب کنی! وگرنه مجبورم خودم انتخاب کنم!

نگاه سرسختانه ی خسرو ، سر او را باز هم پایین تر برد:

– یا مجبورم برم تحویلت بدم تا بتونم راه اول رو دنبال کنم و یا … همین جا می بندمت و ازت بازجویی می کنم! اصلا هم تو این زمینه شوخی ندارم! برای اطلاعت هم باید بگم که من … سرگرد بهنام، فرمانده ی پایگاه ویژه هستم. فرمانده ای که حتی مافوقم روی حرفم نمی تونه حرفی بزنه و توی شش سال، هیچ پرونده ی بازی ندارم! شیرفهم شدی یا جور دیگه حالیت کنم!

تن صدایش همان همیشگی بود. حتی با آرامش تر، منتها نگاه خیره اش، با هیچ احدی شوخی نداشت.

شل شدن دست خسرو را که حس کرد، انگشتانش را از دور ساعد او گشود و در جیب های بزرگ اورکت گذاشت:

– خب، کدوم راه رو انتخاب می کنی؟ می خوای تا معلوم شدن جریان پرونده ات، آزاد توی این بیابون باشی؟ یا می خوای بری زندون تا شاید اون جور به اجبارم که شده یه حموم بری و به سر و وضعت برسی؟

صدای دندان قروچه کردن ها خسرو، شانه هایش را بالا انداخت. یک قدم به سمتش رفت و روی پاهایش نشست تا رو به صورت سگ باشد.

سگ اول کمی عقب رفت اما محبت دست سهند، خیلی زود، او را به سمتش کشاند تا سهند دست به سر و گوش هایش بکشد.

گرچه درد کمر، نگذاشت بیشتر از چند دقیقه در همان وضع بماند.
دوباره ایستاد و به سمت ماشینش حرکت کرد:

– من تازه جراحی کردم! نمی تونم زیاد راه برم یا بشینم… توی ماشین منتظرت هستم. خودت انتخاب کن… اگر رفتنی شدی که هیچ … اگر نه… اون جا برای حرف زدن بهتره!

تا به ماشین برسد، حتی یک بار هم برنگشت. سوار شد و با روشن کردن ماشین، صدای موسیقی هم بلند شد!

” تو که باشی همه دنیا، شبیه آزوم میشه … روزای سرد تنهایی، تو که باشی ، تموم می شه … چه قدر خوشبختی نزدیکه ، کنار من که راه می ری … از این دنیا رها می شم تا که دستامو …

دستش را روی دگمه ی استپ گذاشت. چشمانش را لحظه ای بست و دم عمیقی از هوای گرم خودرو گرفت.

گوشی موبایل را از جیب اورکتش در آورد و با روشن و خاموش کردنش، متوجه شد که هنوز خبری از جواب پیامش نیست !

یاد زمانی افتاد که تازه از فیزیوتراپی بیرون آمده بود و از سر بی کاری دگمه پلی را زده بود تا برسد به این ترانه!

بعد همه چیز یک باره اتفاق افتاد! تصویر آلما و نگاه بی قرارش… چه طور بیتی از ترانه را برایش نوشت و فرستاد را نفهمید.

احتمال می داد به این زودی جواب هم نگیرد! اما منتظر بود!

گوشی را در داشبورد ماشین انداخت تا برق اسلحه اش را هم ببیند!

بعد اورکتش را در آورد و روی صندلی عقب انداخت. کمی صندلی را هم عقب برد حالا راحت تر می توانست به سمت بیابان برگردد!

چند دقیقه گذشت . زمانی که خورشید، گوشه ی مغرب آسمان را رنگ خون کرده بود، بالاخره سایه پیرمرد را از آینه دید.

کمی صبر دیگر لازم بود تا بالاخره در ماشین باز شد و پیرمرد، روی صندلی نشست. نگاهش به رو به رو بود، دقیقا مثل او :

– من دوست ندارم کسی منو مجبور به انجام کاری کنه!

– می دونم!

– پس نکن!

– گاهی آدم باید از بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنه! مثل هشت سال پیش! شاید اگر می موندی و دادگاهی می شدی ، یه وکیل گیرت می افتاد که نجاتت بده … اما تو فرار رو انتخاب کردی …

– هیچ امیدی نداشتم که کسی برای من کاری کنه! منفور خانواده ام شده بودم… مادرم … تو روم تف انداخت…

سهند برگشت تا به نیم رخ خسرو برسد.

– کسی واقعیت رو نمی دونه!

– من گفتم که نکشتم… اما کسی حرف منو باور نکرد.

– چون همه چیز بر علیه توست!

– من مقصرش نبودم!

خسرو برگشته بود و سهند لبخندی زد:

– چرا پدرت اومده بود تو اتاقت؟ برادرت گفته که تو خواسته بودی… چرا تو کارخونه باهاش دعوا کردی؟

هر جمله ، حس متفاوتی را در صورت خسرو ایجاد می کرد. عصبانیتش کم کم به غم تبدیل شد و صدایش هم گرفته به نظر می رسید:

– من خواستم ازش… درگیری داشتیم… اونم سر دختری که دوستش داشتم…

– نمی خواست تو با اون باشی؟

– می گفت به درد ما نمی خوره…. پدرش … یه آدم عوضی به تمام معناست…

سهند با آهی سر تکان داد و خسرو ادامه داد:

– من می خواستمش… اینو خیلی گفتم.

– اونم عصبانی شد و توی کارخونه، جلوی چشم همه ی کارگرا و مهندسا، بهت گفت که از ارث محرومت می کنه و ثابت می کنه که تو پسر واقعیش نیستی! تو هم عصبانی شدی و بهش گفتی که جرات نداره و تو تلافیشو سرش در می یاری؟

خسرو سرش را با شنیدن این جمله ها پایین انداخت:

– عصبانی بود. منم … فقط همین… حرصم در اومد … مثل خودش.

– همین شهادت کارگرا یکی از بدبختی های پرونده ست!

– ـ…

– خب … بعد برگشتی شرکت… چرا اومد پیشت؟ خودش اومد یا تو گفتی؟ برادرت گفته تو با گوشی پدرت تماس گرفتی و اولم اون صحبت کرده باهات. بعد به پدرت گفتی بیاد شرکت اونم زمانی که شرکت تعطیل …

– دروغ می گه!

سهند منتظر سر تکان داد و خسرو زمزمه کرد:

– دروغ می گه.. من … زنگ زدم به پدرم… اون خودش گفت بمونم تا برسه شرکت تا تکلیفمو روشن کنه. من … زنگ زده بودم که بهش بگم می خوام برم از پشش… داشتم وسایلمو جمع می کردم.

– وسایلتو؟

– خواهرم می دونه… اون اول پیش من بود. باهام حتی حرف زد تا منصرف شم.

– خواهرت کی پیشت بود؟ قبل از این که پدرت بیاد؟

خسرو سر تکان داد:

– اره…

– کی رفت؟

خسرو شانه ای بالا انداخت:

– یادم نیست…

سهند کمی شیشه ی پنجره ماشین را پایین داد تا هوای داخل متعادل تر شود:

– تو اعتیاد داشت. چند سال؟

– از سربازی!

– چی شد یهو ترک کردی؟ اولین بارت بود؟

خسرو برای جواب فقط سر تکان داد و سهند گفت:

– چرا پس بازم استفاده می کردی، اونم کاکوئین!

خسرو پوزخند زنان با تاسف سری جنباند:

– من هیچی استفاده نکردم!

– اثر گرد روی میزت بوده … تو وسایلت هم پیدا کردن … تو اون موقع به الکل اعتیاد داشتی!

– من مشروب می خوردم… اره … زیاده روی هم می کردم… اما مواد نه…. هیچی … یک سال بیشتر بود که از کمپ مرخص شده بودم…

– چرا ترک کردی؟ کسی مجبورت کرد یا …

-خودم خواستم… عاشق نینا شدم… نمی خواستم بفهمه معتادم… و خب … نیرومو ازم گرفته بود. می خواستم دوباره سرحال بشم…

سهند با آهی به صندلی تکیه زد و دست هایش را روی سینه جمع کرد:

– جالب شد… بالاخره یه جور باید اون کاکوئین وارد بدنت شده باشه! اونم توی اون حجم که توهم ببینی!

– خنده داره …. تو هم گول خوردی!

سهند یکه خورد! برگشت تا به نیم رخ پر افسوس خسرو برسد:

– گول خوردم؟

– آره! من اینو به اون سروان اشغال هم گفتم… اما …

زمانی که رو به سهند شد، پر از خشم و نفرت ، نگاهش می کرد:

– فقط حرف خودشو می زد… تو تا حالا مواد استفاده کردی؟

– نه … هیچ وقت، اما به اندازه ی یه آدم با تجربه می شناسمش! چه طور مگه؟

– مگه نمی گی گرد کوکائین روی میز بود؟

– اره…

– پس باید من کشیده باشمش!

– آره… و … حق باتوست!

سهند غرق در فکر بود و خسرو بالاخره لبخند محوی زد!

– درسته کوکائین اگر تزریق بشه می تونه تا این حد باعث توهم بشه… اما کشیدنش…

– اونم برای منی که قبلا استفاده کرده بودم…

سهند قاطعانه سرش را تکان داد:

– دقیقا… پس … تو کوکائین نکشیدی! بهت تزریق شده!

خسرو تنها شانه ای بالا انداخت.

– اما الان سخته بشه ثابتش کرد! شاید همون موقع باید ازمایش دقیق تری ازت می گرفتن…یا حتی می شد جای تزریق رو هم پیدا کرد. احتمالا از رگ های پشت گردنت تزریق کردن… اما … یعنی … تو چه طور متوجه نشدی؟

باز هم خسرو شانه بالا انداخت. جواب برای سهند سخت هم نبود!

– بیهوشت کردن! اما … چه طور بازم ! ساعتی که خواهرت پیشت بود یا زنگ زدی … حتی حدودش هم یادت نیست؟

خسرو سر تکان داد و سهند آه کشان به سمت پنجره برگشت:

– توی پرونده هم زمان دقیق مشخص نیست. بگذریم از اینم … بهوش که اومدی، پدرت زنده بوده! اینو تو بازجویی اولیه گفتی!

– زنده بود… منو نگاه کرد… اما هیچی نگفت. من … شوکه بودم.
– چاقو تو سینه اش بود؟

– اره … سعی می کرد در بیاره! من چاقو رو کشیدم بیرون…

– بعد رفتی بیرون؟

– نه… می خواست حرف بزنه… سرشو بغل کردم. حالم خوب نبود. بالا می اوردم… همون لحظه هم دیدم بدنش شل شد. بعد بلند شدم و از اتاقم زدم بیرون.

– رفتی تو سالن اصلی شرکت و اون جا … نینا تو رو دید!

– نینا … اون جا بود. منو دید … جیغ زد….

– نینا گفته که برای دیدن تو اومده بود شرکت… تو خبر داشتی؟

خسرو با آهی سرش را تکان داد:

– نه.

– پس … برای چی شرکت بوده؟

– نمی دونم…

– جالبه! آبدارچی شرکت با جیغ اون می یاد … اون می ره تو اتاقت با تو و نینا به پلیس زنگ می زنه!

– یادم نیست.. یهو دیدم دور و برم شلوغ شد. دستامو دستبند زدن. پدرم رو می بردن و من …

خسرو دست روی صورتش گذاشت. سهند با دیدن حالش، کاملا به سمتش برگشت:

– آروم باش… تا حالا خیلی خوب بوده… یه کم از رابطه تت با برادرت بگو … می دونست تو برادر واقعیش نیستی؟

سوال سهند، برای فراموش کردن خاطرات تلخ، کافی بود، دستانش را پایین انداخت و دوباره اخم کرده صحبت کرد:

– من … قبلش رو نمی دونم… اما … تو کلانتری… همون لحظه ای که مادرم اومد. اونم بود.

– چیزی بهت گفت؟

– نه … اما… نفرتشو همون موقع دیدم.

– چه دلیلی داشت برای این نفرت؟ به خاطر مسائل مادی؟

– نمی دونم…

سهند سکوت کرد تا دنبال سوال بعدی بگردد. دیگر اثری از خورشید در آسمان پیدا نبود و تاریکی هوا نمی گذاشت به خوبی صورت خسرو را ببیند.

نگاهش به سمت اتوبان برگشت. ماشین ها با سرعت از کنار توقف گاه کوچکی که کنار اتوبان درست کرده بودند، می گذشتند.

برگشت تا با چشم های منتظر خسرو رو به رو شود و بعد سوالش را پرسید:

– نینا چرا؟ دلیل اونم نمی دونی؟

– اون دنبال پول بود. از همون اولشم… منتها…

– تو باور نمی کردی؟

– باور نه … فکر می کردم که اگر پول باشه، اونم دوستم داره … چیزی که بود!

– چه طور حالا فهمیدی که اون موقع دورت زده؟

پوزخندی روی لب های خسرو نشست :

– همون موقع فهمیدم!

– اون موقع؟ چه طور؟

– زمانی که فرار کردم. باهاش تماس گرفتم و … اگر زرنگی خودم نبودم دوباره لو می رفتم…

– اون جاتو لو داد؟

– آره … رفته بودم ویلایی که دوستم داشت .. شمال. بهش زنگ زدم. اول کمک کرد. قرار شد مدارکم رو بیاره …

– همینا که به من دادی؟

سر خسرو بالا و پایین شد و سهند باقی قصه را حدس زد:

– اورد و بعدش پلیس اومد!؟

– آره … می گفت پلیس تعقیبش کرده …

– چرا باور نکردی؟

– آدم که دو بار از یه جا نمی خوره!

سهند لبخند زنان ، جمله اش را تایید کرد:

– درسته! از همون موقع تو فراری هستی؟ با همین تیپ و قیافه؟

– تو روستا ها و شهرها موندم. هر جا که می شد قایم شم… نه پولی اما داشتم و هم قیافه ام تابلو بود…

– الان اصلا نیست!

خنده ی خسرو از ته دلش بود. گرچه به نظر سهند غم انگیز می آمد:

– الان فکر می کنم هشت سال رو زندگی کردم! با همه ی سختی ها و بدبختی هام… فهمیدم زندگی چیه …

سهند آه کشید. چشمش به پنجره ی سمت خسرو افتاد که سگش بی قراری می کرد.

نگاهش ، خسرو را هم متوجه کرد. دستگیره را کشید تا چراغ زرد رنگ سقف ، صورت هر دو را روشن کند:

– من باید برم… سوالی نداری؟

صدایش حالا خسرو واقعی بود! یک مرد جا افتاده ی چهل ساله! گرچه خش داشت و گرفته بود!

– چرا … چاقوت … چرا همراهت بود؟

– همراهم بود؟

– پدرت با همون چاقو کشته شد!

خسرو قبل از آن که جواب بدهد، از ماشین پیاده شد. بعد در حالی که دستش را روی در گذاشته بود، کمی خم شد:

– من یه جعبه داشتم… توی اتاقم زده بودم روی دیوار. از سفرم به چین خریده بودم. این بزرگ ترین سلاحش بود! در شیشه ای جعبه همیشه بسته بود. چاقو کش نبودم که بخوام پیشم نگه دارم!

سهند خواست حرفی بزند ، که خسرو دستش را جلوی صورتش گرفت:

– درست حدس زدی! اگر الان اومدم سراغت … به خاطر خودم نیست … من… زندگی الانم رو دوست دارم و راحتم باهاش… به خاطر مجازات برادرم و نینا هم نیست! به نظرم همین مجازات برای هر دو شون بسته که یه عمر با یه شک و ترس کنار هم زندگی می خوان کنن !

– پس …

– به خاطر مادرم … می خوام … ببینمش … می خوام بدونه که من پدرم رو نکشتم.. حالش زیاد خوب نیست… تا قبل از اون که دیر بشه … کاری کن …

چند لحظه به چشم های تنگ شده ی سهند خیره ماند و بعد با بستن در، همراه سگ ، راه خانه اش را در پیش گرفت.

سهند به جای پایش روی برف ها زل زده بود و به حرف های آخر خسرو فکر می کرد.

لبخند همراه آهی روی لب هایش نقش خورد. ماشین را روشن کرد و خیلی زود، چراغ های قرمزش هم از دید خسرو ناپدید شد.

سرما از زیر پلیور کثیف و پاره ی خسرو، رد می شد و باعث لرزش شده بود اما حواسش آن حوالی نبود!

هشت سال، در قالب یک آدم دوره گرد و بدبخت زندگی اش را گذرانده بود و امشب …

برای اولین بار کنار سهند، شده بود خسرو …. انگار نه انگار که هشت سال گذشته است. بیخ گلویش می سوخت. تند پلک زد و برگشت.

پاهایش را روی برف می کشید و برای اولین بار، بعد از هشت سال، به قلبش اجازه ی دلتنگی داد. برای خانه اش، زندگی و عزیزانی که داشت… برای هویتش … داشته هایش و کاری که از پدر بیشتر یاد گرفته بود تا در دانشگاه!

دیگر حتی سی و دو ساله هم نبود! سیزده سال داشت و همراه پدر، برای اولین به کارخانه رفته بود. حسرت و شوق یک باره میان قلبش نشست.

بغض بی خیال ِ چشمانش نمی شد. حتی وقتی مشتی برف روی پلک های ملتهبش گذاشت… تا بالاخره، اشک ها، پیروزمندانه جوشیدند و میان چروک های گونه و ریش انبوهش گم شدند…

دقیقا مثل خسرویی که میان سرنوشت و زندگی ، گم شده بود!

**

پایگاه ویژه / شنبه / بیست و هفتم بهمن ماه

آلما با قدم گذاشتن داخل سالن پایگاه، کاپشنش را هم در آورد و باقی راه تا اتاق مازیار را تقریبا دوید!

زمانی که جلوی در رسید، با تعجب به اتاق و همکارانش خیره شد! اولین نفر مثل همیشه علی بود که با شوخ طبعی صدایش کرد:

– وای آلما، بیا که مادر شوهرت خیلی دوستت داره! این هیوا داشت همه ی رولت هاشو می خورد! خیلی خوشمزه ست بیا برات یکی نگه داشتم!

نگاهش سمت هیوا کشیده شد که با دهان پر می خندید! لاله که روی یکی از صندلی نشسته بود، لبخندی زد تا آلما بیشتر گیج شود!

گردهمایی این چنین، اصولا در پایگاه ممنوع بود! آن هم در اتاق مازیار!

– هنگ کردی آلما!

– زیاد فکر می کنه!

مازیار و هیوا، لبخند زنان نگاهش می کردند و نیما جعبه ی شیرینی را از روی میز برداشت و به سمتش گرفت:

– بفرمایید!

آلما کاپشنش را دست به دست کرد و یک قدم جلوتر رفت تا کنار نیما بایستد:

– شیرینی چیه؟

– داره بابا می شه! نمی بینی چه قدر الکی خوشحاله!

با اشاره ی علی، با تعجب به نیما زل زد:

– تو؟ واقعا؟

نیما خندید و علی با گذاشتن دستش دور شانه ی نیما، جواب داد:

– آره و من به حال اون پسری که این پدرش قراره باشه، تاسف می خورم! خدا کنه حداقل دختر بشه، خوب تربیتش می تونه کنه!

ابروهای نیما کمی در هم رفت و هیوا طرف دیگر نیما و کنار او ایستاد:

– مبارک باشه بازم! خیلی چسبید به من!

نیما تا بخواهد دهان باز کند برای تشکر، علی زیر خنده زد:

– به خدا معده ات رگ به رگ می شه امشب! تو شش تا خوردی!

نیما ضربه ای به دست علی زد و هیوا با خنده جواب داد:

– بی تربیتی که لقمه می شماری! در ضمن ریاضی تم ضعیفه هفت تا خوردم !

– خفه نشی تو! کو ببینم … نگاه همه رو خورد. من از اون میوه دارش می خواستم!

مازیار سری از روی تاسف تکان داد و یک باره از پشت میزش بلند شد:

– بسه دیگه علی! خوشمزه بودین، دیگه برگردین سر کار ! میزمنم تمیز کن!

علی غرغر کنان، جعبه ی شیرینی را برداشت و هیوا با شیطنت دنبالش رفت . از در که خارج شدند، نیما گفت:

– ببخشید مازیار اتاقتو ریختیم بهم…

– نه بابا! خیلی هم خوب بود! بازم بهت تبریک می گم…

لبخندش را همه کم دیده بودند که آن لحظه روی لب هایش نشسته بود! لاله هم ایستاد و رو به آلما گفت:

– نیما گفت صبر کنیم تا برسی، اما نه گوشی تو جواب دادی و علی رو هم می شناسی دیگه، همه پایگاه رو پر کرده بود!

– نه این چه حرفیه …. کار خوبی کردین.

رو به نیما ادامه داد:

– بهت تبریک می گم. به یاسمین هم خیلی تبریک بگو .. امیدوارم یه بچه ی سالم خدا بهتون بده .

نیما لبخندش کشیده شد و مثل هر بار که خجالت می کشید. بی هدف دست داخل موهایش کرد!

– ممنونم…

مازیار، دستمالی که با آن میزش را تمیز کرده بود را در سطل زباله انداخت و به پشت نیما ضربه ای زد:

– برو حالا دنبال کارت…

لاله زودتر رفت تا نیما هم دنبالش راه بیفتد. مازیار یک قدم فاصله ی میانشان را پر کرد و رو به آلما ایستاد:

– خب… چی کار کردی؟ چیزی تونستی پیدا کنی؟

یادآوری مازیار، لب های او را هم کشید:

– آره … فکر کنم خیلی کمک کنه! هیوا رو صدا کنی بیاد، منم لباس بپوشم …

تا بخواهد قدمی بردارد، مازیار از دستش گرفت:

– نمی خواد بیا بشین. شاید لازم باشه بری بیرون بازم!

آلما تا بخواهد سوالی بپرسد. مازیار جلوی در رفت :

– سروان خسروی!

هیوا برای اولین بار ، فامیلش را شنیده بود، با تعجب از اتاق علی بیرون آمد و با اشاره ی دست مازیار، جلویش ایستاد:

– با من بودی؟

– بله ! خودت که حواست نیست! ما درگیر یه پرونده ایم!

مازیار وارد اتاق شد و او هم دنبالش قدم برداشت. آلما را که دید، لبخندی زد:

– حرفای دختره به درد خور بود؟ من یه چیز با حال و جذاب پیدا کردم که اگر بشنوی شاخ در می یاری!

آلما مغرورانه یکی از ابروهایش را بالا انداخت:

– خب پس تو هم کله تو آماده کن که احتمالا زودتر شاخ در می یاری!

هیوا متعجب رو به رویش نشست و مازیار با خونسردی گفت:

– خب … آلما اول تو بگو چی شد؟ چرا این قدر دیر کردی؟

آلما نفس عمیقی کشید:

– اگر می دونستم حرف زدن با این دختر این قدر به پرونده کمک می کنه زودتر می رفتم!

– چیزی ازش پیدا کردی؟

– خودش نه، اما … بهم گفت که لیلا با یه پسر رابطه داشته. احتمال می داد که اون شبم برای دیدن همین پسر رفته .

– یه پسر؟

آلما جواب هیوا را با تکان دادن سرش داد:

– آره… من باهاش تلفنی حرف زدم… خیلی جالبه که هیچ خبری از لیلا نداشت. منظورم نبودنشه !

– جالب شد! اسمش چیه این پسر؟

– محسن … به گفته ی خودش، دو ماهی هست که لیلا رو می شناسه. گاهی می رفتن بیرون … بیشتر وقتا هم تو مترو همدیگر رو می دیدن!

– توی مترو؟

– خونه ی هر دو نفر کرج بوده!

مازیار متفکرانه پشت میزش برگشت:

– خب … این چه کمکی به قضیه می کنه؟ چیزی ازش پیدا کردی؟

آلما پا روی پایش انداخت و جواب داد:

– لیلا از آرایشگاه بیرون رفته. با این پسر قرار داشته. هم دیگه رو تو مترو می بینن و بهش می گه می خوام برم خونه ی دوستم! ساعت نزدیک ده شب، لیلا با محسن کمی بحث می کنه. محسن می گفت که در مورد خواستگاری و این چیزا عجله داشته و لیلا هم بی اهمیت به این مسئله بود. که البته با توجه به حرفای دوستش ، به این دلیل مخالفت می کرد که نمی خواست خانواده اش تو جریان دوستیش قرار بگیرن. کلا یه کم با خانواده اش مشکل داشته…

– زیاد!

آلما با دست به هیوا اشاره کرد:

– آره … زیاد … اما خب اینا دخلی به ماجرا ندارن! یعنی تو قتل لیلا!

– ساعت ده از پیش پسره می ره خونه ی دوستش؟ اون که گفته بود پیشش نیومده؟!

– نه … نرفته اون جا…

– به جاش رفته آرایشگاه!

آلما با خنده به مازیار نگاه کرد:

– بله! و اینو محسن تایید کرد!

– یعنی گفت که می خواسته بره آرایشگاه؟

– بله! یه چیزی جا گذاشته بوده!

هیوا و مازیار هم زمان پرسیدند:

– چی؟

آلما کیفش را باز کرد و دستمال کاغذی کوچکی در آورد. با احتیاط بازش کرد و جلوی مازیار گذاشت:

– به خاطر مو!

هیوا آهسته از روی صندلی بلند شد و با دیدن تار مو، متعجب به آلما نگاه کرد:

– واسه خاطر این!؟

آلما خندید و مازیار گفت:

– به خاطر اون مویی که تو کیسه بوده!

– بله! اون مو، احتمال نود و نه درصد، متعلق به نسترن ، دوستشه!

هیوا با همان آرامی که بلند شده بود، روی صندلی اش برگشت:

– جالب شد! مو پس واسه اونه !

– اون جا چی کار می کرد؟

آلما کمی جا به جا شد و کیفش را روی میز گذاشت:

– موشو فروخته بود! اونایی که کلاه گیس های طبیعی می سازن، به این جور موها، پول خوبی می دن. نسترن واسه خاطر اجاره ی خونه ش، به پول نیاز داشته، لیلا بهش پیشنهاد میده که موهاشو بفروشه. اون مو، برای لیلا بوده و اون شب، به خاطر همین مسئله، لیلا می ره ساختمون!

مازیار دستمال کاغذی را آهسته به سمت او هل داد:

– باید بره ازمایشگاه تا مطمئن شیم !

آلما سر تکان داد و هیوا با لبخند نفس عمیقی کشید:

– خب پس ماجرا حل شد!

آلما دستمال را با احتیاط جمع کرد و گفت:

– هنوز نه! این که رفته اون جا و ….

مازیار نگذاشت جمله اش را ادامه بدهد:

– ما هم تا حدودی یه چیزایی پیدا کردیم! فکر کنم حالا با این مدارک می شه ، هاله رو بیاریم و یه بازجویی ازش کنیم!

– چی پیدا کردین؟

دانلود-رمان-بی-گناه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن