آخرین مطالببی گناه

رمان بی گناه پارت ۱۶

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

چشمش به هیوا و لبخندش بود! او هم شانه ای بالا انداخت و گفت:

– شماره تلفنا خیلی کمک کرد! گفتم منم یکی رو تو دوربین ها دیدم!

– خب ؟

– اون مرد رو شناسایی کردیم و دیدیم اسمش تو لیست شماره هاییه که به هاله زنگ زده! اونم نه یکی دوبار، خیلی !

– یعنی اون مرد… می تونه کمکی کنه؟ شاید یکی از آشناهاشونه ….

هیوا لبخندش کشیده شد و مازیار کمی خودش را جلو کشید:

– نکته ی جالب ماجرا یه چیز دیگه ست! این آقا، همسر لادن آرام، آرایشگری که طبقه ی بالا کار می کنه!

– خدای من! مطمئنید؟

– بله! دقیقا… آدرس خونه و محل کارش رو هم در اوردیم!

آلما آهی کشید و به صندلی تکیه زد…

– سناریوی مسخره ای شد!

– به نظرم دیگه لازم نیست خودمون دنبال مدارک باشیم… تا همین جا هم همه چیز مشخصه … بهتره باقیشو از زبون هاله و شریک جرمش بشنویم و البته جنازه ی مقتول رو هم پیدا کنیم!

هیوا نگاهی به ساعت انداخت:

– ساعت یک ربع به شش، الان بریم؟

مازیار رو به آلما گفت:

– تو چی می گی آلما؟!

به جایش هیوا جواب داد:

– شستشون خبردار شه ، ممکنه فرار کنن! به نظرم خیلی اعتماد به نفس داشتن که هنوز هستن!

آلما نفس عمیقی کشید. هنوز ماجرا را برای خودش حلاجی می کرد . سکوت که طولانی شد، مازیار از جا بلند شد:

– می تونیم هاله رو تو بازداشتگاه نگه داریم! اما … به نظرم این مو رو ببریم آزمایشگاه و جواب بگیریم… هیوا تو هم، گزارشت رو کامل کن. تا فردا صبح زود، دنبال هر دو تاشون بریم… امشبم می تونیم دو تا از بچه ها رو نزدیکی های خونه شون بذاریم …

هیوا شانه ای بالا انداخت و مثل مازیار به آلما خیره شد که غرق در فکر به میز و کیفش زل زده بود. مازیار نامش را زمزمه کرد و آلما جواب داد:

– به نظرم …. جز اعتماد به نفس یه مورد دیگه ای بوده که تا حالا این جا موندن…

– تو فکری داری؟

آلما با تردید لب زد:

– نمی دونم مازیار … اما … بعد از قتل هم بهم زنگ زدن؟

– اصلا! آخرین تماسشون ساعت شش بعدازظهر، روز قبل از قتله!

جوابش را هیوا داد. آلما برای ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت:

– از نظر روانشناسی، یه نکته ای هست! من در مورد زندگی خصوصی شون یه کم می دونم. زندگی لادن، اروم و بی حاشیه ست… بچه ای نداره… مردایی که از یه زندگی آروم ، به سمت خیانت می رن، اصولا خیلی درگیر مورد جدید نیستن و فقط یه دوره ی کوتاه ، شاید برای تفریح حتی، کشیده می شن. اگر این جور باشه…بیشتر از هاله، نگران اینم که نتونیم مرد رو دستگیر کنیم!

هیوا لب هایش را جمع کرده و با دقت نگاهش می کرد! مازیار هم مثل او غرق در فکر بود، اما زودتر به حرف آمد:

– نباید رهاشون کنیم حالا که تا حدودی متوجه شدیم!

– دیر میشه به نظر منم!

مازیار سر تکان داد و به سمت هیوا برگشت:

– هیوا تو چی می گی؟

– خب … آره … اینم هست. همین که تا حالا که هنوز نمی دونستیم و فرار نکردن، خیلیه! منم می گم اقدام کنیم!

– پس امشب می ریم سراغشون! من و آلما می ریم سراغ هاله و تو هم با علی که بیکاره برین و اون مرد رو دستگیر کنید!

آلما از روی صندلی بلند شد:

– پس من برم لباس بپوشم …

کیفش را که برمی داشت، هیوا گفت:

– دیگه علی چرا؟ می ریم با هم!؟

مازیار با بهت به او زل زده بود و آلما بلند خندید:

– این یه عملیاته! فرق داره با رفتن های قبل از این. مازیار باید زنگ بزنه و حکم بازداشت بگیره. ما قراره بریم متهم ها رو بیاریم و بازجویی کنیم!

– اهان! خاله بازی قبلی نیست! الان داریم جدی کار می کنیم !

هیوا به ظاهر جدی حرف می زد اما آلما باز هم خندید و مازیار با اهی گوشی را برداشت:

– به علی هم بگین آماده باشه با ما می یاد! تا من کارامو کنم، شما هم آماده بشین، نهایت یک ربع دیگه حرکت می کنیم !

آلما با چشمی از اتاق خارج شد و هیوا هم دنبالش راه افتاد. کمی در سالن ایستاد و به دویدن الما نگاه کرد!

علی با صدا کردن آلما و اشاره اش به او، از اتاق بیرون آمد و دست در جیب، کنارش ایستاد:

– چه خبر شده؟

هیوا سنگینی اش را روی پای چپ انداخت و یک وری علی را با لبخند نگاه کرد:

– هیچی ، گویا قراره من و شما بریم متهمی رو بگیریم و بیاریم این جا!

– عه! حل شد پرونده تون؟ واقعا؟

– نمی دونم! به ظاهر که این طوره!

در آمدن نیما از اتاقش و رفتنش به اتاق مازیار، چند لحظه حواس آن دو را پرت کرد، بعد علی گفت:

– خب حالا کی هست اینی که می خوایم بریم دنبالش؟ این جور که مازیار تقسیم کرده، گویا خطریه؟ ها؟

هیوا خونسرد شانه ای بالا انداخت:

– نمی دونم اما فکر نکنم! یعنی در ظاهر که این طور نیست. اما ممکنه بریم و شاید طرف فرار کنه …

– خطری نیست پس ! من اسلحه مو نیارم!

– اونو ؟! نه بابا! جنگ نمی ریم که ! شما تک تیراندازین باید بتونین با همین کلت هم بزنید طرفو!

علی کمی سرش را نزدیک او برد و با چشم های تنگ شده اش، گفت:

– عزیزم! اون تخصص ابجیته! من اهل این چیزای کوچیک نیستم! اسلحه باید یه طوری باشه می زنی طرف، دردش نگیره! یهو منفجرش کنه! حیف اینا به من اجازه نمی دن!

هیوا با خنده سر تکان داد:

– پس با ارپی چی بیا بریم! یهو به قطعات ده سانت ، ده سانت تقسیمش می کنیم؟ ها؟

– وای ببین من عاشقتم! اصلا عقایدت باب دل منه! والا به خدا دیوونه ام کردن اینا، منو باید می فرستادن می رفتم، فرمانده ی جنگی می شدم، این جا حروم شدم این قدر از مغزم کار کشیدن!

صدای خنده ی هیوا بلند شد و با دیدن تعجب نیما و مازیار، هر دو با ارامش و لبخند زنان، به سمتشان رفتند. مازیار چشم غره ای به هر دو رفت و گفت:

– از همین الان عملیات شروع شده! علی تو که سابقه داری، چرا همین جور واستادی؟ برو بچه هاتو جمع کن!

تشر مازیار برای علی کافی بود . برگشت و با فریاد اسم چند نفر را صدا زد و با همین سر و صدا، آغاز عملیات ، به همه ی افراد گروه ابلاغ شد!

رسیدن آلما، مصادف شد با دادن حکم بازداشت مهرداد رفعتی، به دست هیوا:

– این حکم! یه جور بی سر و صدا برین و بیارینش… اگر اعتراض کرد و حتی درگیر شد ، شما حق ندارین به هیچ عنوان درگیری ایجاد کنید! علی بی کله ست! تو نذار! سالم و بی حاشیه بیارینش این جا. فقط در یک صورت می تونید از اسلحه حتی برای تهدید استفاده کنید که سلاح سرد یا گرم داشته باشه یا گروگان بگیره! اگر مشکل ایجاد شد، قبل از مشورت با من یا نیما، به هیچ عنوان کاری نمی کنید. بازم مگر این که غافلگیرتون کنه! در اون صورت، تو باید دستور درست رو بدی! علی همراه توست و تو مسئولی چون عضو گروه منی! اما با علی مشورت کن و بازم سرخود هیچ کاری انجام ندین!

هیوا تمام مدت سرش را تکان می داد و با رسیدن علی، به سرعت هر دو به سمت در خروجی پایگاه حرکت کردند.

مازیار به سمت آلما برگشت که نگاهش را از همان اولین لحظه ای که با هیوا صحبت می کرد، روی خودش حس کرده بود!

اخمش، آلما را دستپاچه کرد، اما خیلی زود، لبخند روی لب دختر جوان نقش خورد:

– یه آن حس کردم سرگرد این جاست! انگار جمله های خودشو حفظ کردی و الان به هیوا گفتی!

مازیار متعجب شد و با تایید نیما، به سمتش برگشت:

– راست می گه آلما! منم همین حس و داشتم!

مازیار اه کشان از وسط هر دو گذشت:

– نیما حواست باشه! تا وقتی کار ما تموم نشده پایگاه رو خالی نذار … آلما بدو!

الما با خنده سری تکان داد مثل نیما و پشت سر مازیار دوید تا هم قدمش شود. نیما تا لحظه ی آخری که ماشین ها از پایگاه خارج شوند، همان جا ایستاد. متوجه نشد کی لاله کنارش رسیده و با صدایش برگشت:

– امیدوارم این پرونده هم بسته بشه و یه نفس راحت بکشیم… این چند وقت همش درگیر بودیم…

– اوهوم! مازیار کارشو خوب بلده. حتما می تونه …

– عضو جدیدش هم حرفه ایه! فرمانده خوب کسی رو فرستاده این جا!

– آره… بهترم می شه… دوست دارم دانیال برگرده، اما کاش هیوا هم کنارمون بمونه. وزنه ی خوبی برای پایگاه ست!

لاله تنها سر تکان داد و به سمت اتاقش رفت تا نیما هم چشم از در پایگاه بگیرد و وارد اتاق خودش شود!

**

در را که بست، همان جا ایستاد و برگشت. از ماشین که پیاده شده بود، دو چشم نگران نرگس را هم از کنار پرده ی آشپزخانه دیده بود!

حالا اما پنجره های خانه، رو به او روشن بود و لامپی بالای در ورودی خانه می سوخت!

آسمان صاف و پر ستاره و هوا سرد بود. نگاهش به آدم برفی کنار دیوار افتاد.

بعد ادم برفی کوچک تری که آرش ساخته بود و به درخت خرمالو تکیه زده بود!

کلاه بافتنی قرمز آرش لبخندش را کشیده تر کرد. آه کشید و می خواست قدم بردارد که گوشی در جیب اورکتش لرزید!

گوشی را در آورد تا نورش، چشمانش را تنگ تر کند. پیام از طرف سروان امیری بود.

با گفتن این که مدارک خوبی یافته، می خواست او را ببیند. سهند، باز به خانه نگاه کرد و به اجبار با پیامی از او خواست دوباره به خانه ی او بیاید. فعلا راهی نبود!

قصد خاموش کردن گوشی را داشت که دیدن پیام خوانده نشده ای، منصرفش کرد.

چهار حرف انگلیسی، دیشب و پیامی که صبح برایش فرستاده بود را به یادش آورد.

حسی که هر بار میان سینه اش می گشت و دلتنگش می کرد، جدید نبود… دروغ هم نبود!

حقیقتی که هر بار انکارش می کرد، پر رنگ تر می شد!

آلما فقط دو کلمه نوشته بود، ” دوستت دارم” اما برای او پر از حرف و نگاه بود!

پر از خاطره ها و رویاها … و البته کابوسی که نمی شد، بی خیالش شود!

باز آه روی زبانش نشست. گوشی را خاموش کرد اما دقیقا زمانی که از میان انگشتانش لیز خورد تا وارد جیبش شود، پشیمان شد!

باز نور صفحه روی صورتش افتاد و انگشتانش بی منطق و فکر، نوشتند:

” امشب می دونم شیفتی! فردا اما نمی تونی از دستم در بری! از همین الان وقت گرفتم که بعدا نه نیاری! بهتره پس خودت حواست باشه! شام با من! “

بی آن که دوباره پیام را بخواند، سریع فرستاد و گوشی را داخل جیبش انداخت!

چه کسی بهتر از خودش، خودش را می شناخت؟ ترانه ای که امروز صبح، او را یاد آلما انداخته بود، همچنان در ذهنش تکرار می شد.

حال خوبی داشت. حالی که از خدایش بود، دائمی شود. حرکت پرده ی پذیرایی ، او را به رفتن ترغیب کرد.

قدم هایش را بلند برداشت و خیلی زود، گرمای خانه، روی صورت تب دارش نشست.

مثل همیشه آرش اولین نفر بود که دوان دوان خودش را به او رساند:

– سلام! ببین چی ساختم! همش با سنگ و دگمه ست!

سهند با ابروی بالا افتاده، نگاهی به برگه انداخت:

– اوه! خیلی با حال شده!

بعد چشم از برگه گرفت و نگاه کوتاهی به اعضای خانواده اش کرد تا سارا را بیابد!

– عمه ، براش دریا درست کن! عروس دریایی!

سارا سرش را با لبخند بالا و پایین کرد تا نگاه آرش هم دوباره به سهند برسد:

– اینم خیلی قشنگه! ببین این خورشیده! اینم رودخونه ست!

– اره! خیلی خوب شده. می گم اگر اشکال نداره، من بزنم تو اتاقم؟ بعد تو با عمه دریا درست کن ها؟

چشمان آرش میان او و سارا چرخید و بعد قاطعانه سرش را بالا و پایین کرد:

– باشه!

سهند برگه را گرفت و پا روی اولین پله گذاشت:

– خیلی ممنونم!

– سهند!

صدا زدن نرگس، روی پله ی دوم نگهش داشت. سعید لحظه ای سرش را از روی صفحه ی شطرنج بالا برد ، کاری که پدربزرگ هم انجام داد.

سهند آه کشان ، خیره به صورت نرگس شد. لبخندی زد و همان طور که اورکتش را در می آورد گفت:

– بهم یاد دادی که هیچ وقت دروغ نگم!

– کجا بودی تا حالا!؟ ساعت نزدیک هفته!

– کار داشتم… چیز مهمی هم نبود…

سعید به جای نرگس، با آرامش گفت:

– تلفن می زدی خب! نگرانت شدیم!

– خوبم!

باز راه افتاد و سعی کرد نگاهش سمت چشمان غضبناک مادرش نیفتد!

جدال سختی بود! هم حق می داد و هم … باید مدارا می کرد و این تنها راه حل ماجرا بود!

به اتاقش رسید و اول کاردستی ارش را با چسب بالای تختش زد! لباس هایش را عوض کرد و با چند نفس عمیق، برای دلداری دادن مادرش، به طبقه ی اول برگشت !

آسان نبود! اما خب همه می دانستند اخم نرگس برای چند دقیقه ست!

کم کم می خندد و باز هم می شود مادر نگران و مهربان همیشگی! اتفاقی که خیلی زود افتاد تا شام را با خنده کنار هم باشند.

بعد از شام، سهند رو به روی پدربزرگ نشسته و بعد از کری های همیشگی، قصد اولین حرکت را داشت که زنگ خانه به صدا در آمد!

ارش، سعید و او هم زمان ایستادند! سعید دستش را جلوی آرش گرفت:

– شبه آرش! قرار شد تو این وقتا جواب ندی!

با دیدن سهند که ایستاده، نرگس گفت:

– تو بشین سهند!

اما سهند، دو قدم بلند برداشت تا جلوی آیفون باشد:

– فکر کنم با من کار دارن!

سعید از کنارش تکان نخورد. سهند گوشی را برداشت و بی هیچ حرفی، در را باز کرد!

سعید که صورت سروان امیری را دیده بود، جای قبلی سهند نشست:

– خب، حریف تمرینی تو از دست دادی حاج رضا! بیا با رقیب همیشگیت بازی کن!

هیچ کس اهمیتی به شوخی سعید نداد! سهند به سمت در رفت و نرگس پرسید:

– کی بود سهند؟

– گفتم با من کار دارن!

در خانه را که باز کرد، سروان امیری پشت در بود! با لبخند و احترام دستش را پیش برد:

– سلام سرگرد، ببخشید خودتون گفتید احترا…

– سلام بیا تو سرده!

با تعارف سهند، سروان وارد خانه شد و سهند به بهانه ی او، خیلی زود همراهش، به اتاقش برگشت! در را بست و نفس راحتی کشید!

– خب بیا بشین ببینم شیری یا روباه!

امیررضا، لبخند زنان، روی یکی از مبل های تک نفره نشست:

– نمی دونم تا چه حدی می تونه کمک کنه. اما … زیاد فرصت نبود! باید فردا صبح زود برم سراغ شرکت و کارخونه!

سهند صندلی میز تحریر را ، جلوی امیررضا جوری گذاشت که پشت صندلی رو به مرد جوان بود!

نشست و آرنج هر دو دست را روی پشتی صندلی گذاشت:

– خیلی خب! بیا شروع کنیم! هر چی داریم می ریزیم وسط! بالاخره از توش یه چیزی در میاد! من حافظه ام برای خودم کافیه! اگر تو می خوای، برای خودت خودکار و کاغذ بردار!

امیررضا لبخندی زد تا صورتش گرد تر از همیشه به نظر برسد.

– نه لازم نیست. منم برای خودم حافظه ام خوبه!

کیف دوشی که قبلا روی میز گذاشته بود را باز کرد و تبلت هشت اینچی اش را در آورد:

– این دفترچه یادداشت منه! هر چی پیدا کردم این توست!

– هه! حافظه ات اینه!؟

کنایه و پوزخند سهند، سر امیررضا را بالا آورد. نگاه دقیقی به صورت سهند کرد تا شاید پی به مقصود اصلی اش ببیرد اما ناکام ماند!

– خب… نه … اما مهما رو می نویسم این جا که … کاره یعنی.. ممکنه …

سهند کمی سرش را جلوتر برد :

-یک هیچ به نفع من! خب حالا نشون بده چی تو این حافظه ی غیر قابل اعتمادت داری!

امیررضا لحظه ای به تبلت چشم دوخت و تازه متوجه منظور سهند شد! باز لبخند محوی زد و نفسش را بیرون فرستاد:

– خب… اول در مورد برادر قاتل و پسر کوچک تر مقتول!

تبلت را به سمت سهند گرفت و ادامه داد:

– عکساشو ببینید تا من توضیح بدم!

سهند تبلت را گرفت و با دیدن اولین عکس، کمی چشم هایش را جمع کرد!

برعکس تصورش، پسر جوانی در عکس نبود! بلکه مرد جا افتاده ای را می دید با شقیقه هایی رو به سپیدی!

– ایرج تاجبخش، سی و پنج ساله و متاهل!

انگشت سهند روی صفحه حرکت کرد تا به عکس بعدی برسد و امیررضا ادامه داد:

– حتما می دونید که همسرش، نامزد سابق برادرشه!

– باهاش ازدواج کرده؟ رسمی؟

– بله! پنج ماه و بیست و دو روز پیش!

سهند با شنیدن عدد، چشم از تبلت گرفت!

– دیگه چی پیدا کردی که به درد ما بخوره؟

دوباره مشغول دیدن عکس ها شد و امیررضا گفت:

– یه نکته ی مهم .. البته فکر کنم…. کارخونه و شرکت پدرش رو به سه قسمت تقسیم کرده! یکی خودش، یکی همسرش و یکی هم خواهرش!

سهند با پوزخندی، تبلت را به سمت او گرفت:

– این سه نفر؟

– بله! سمت راستی، همسرشه و سمت چپ خواهرش! این عکسا رو از تو پیچ اینستاگرام خواهرش پیدا کردم!

– جالبه! یا حق سکوت داده و یا … اونا هم دستاش باید باشن!

– هم دست ایرج؟

سهند با تکان دادن سرش، نفس عمیقی کشید:

– آره! تنها از پس این نقشه ی به ظاهر تمیز بر نمی اومد!

– چرا این قدر مشکوکین بهش!؟

سهند تبلت را روی میز تحریر گذاشت و چند لحظه به امیررضا نگاه کرد. اعتماد را میان چشمانش می دید اما باز مردد بود!

– باید بهت اعتماد کنم! همین طور نمی تونم چیزی بهت بگم! تو فعلا ادامه بده! پس مال و اموالشون رو تقسیم کردن!

– بله، هر کدوم هم سمتی رو تو کار به عهده گرفتن.

– از همسرش چیزی پیدا نکردی؟ به درد پرونده بخوره و بشه روش مانور داد؟

امیررضا کمی روی مبل جا به جا شد :

– پدرش نصف عمرش رو تو زندون بوده! یه آدم کلاش و کلاهبردار که هر مدلشو امتحان کرده. سر مورد آخری که گویا سر سه تا زن رو کلاه گذاشته و دویست میلیون پولشونو بالا کشیده، از ایران رفته . پرونده ش بازه اما هنوز پیداش نکردن! دخترشم کلا می گه ده ساله پدرش رو ندیده و کاراش به اون مربوط نیست! اینا همش تو پرونده ی پدره تو کلانتری بود!

– خب… جالب شد! و خواهرشون؟

– دلسا تاجبخش… سی سالشه … مجرد … البته قبلا ازدواج کرده و طلاق گرفته …

سهند آه کشان از روی صندلی بلند شد و کنار پنجره ایستاد:

– اینا که اطلاعات ناقصی بود! باید یه چیزی پیدا می کردی به درد ما بخوره!

– یه نگاه به تبلت بندازین، توی عکسا، شوهر خواهره، عکسش هست. ببینید نمی شناسیدش؟

دو کلمه ی اخر، سر سهند را به شدت برگرداند!

سریع تبلت را برداشت و عکس ها را ورق زد تا رسید به عکسی که مد نظر امیررضا بود. اخم کرده گفت:

– من از کجا باید اینو بشناسم!؟

– اسمش، پویا کرمی هست! حالا چه طور؟

سهند کمی فکر کرد و سر تکان داد:

– اشنا نیست!

لبخند امیررضا کشیده شد:

– حالا شدیم یک ، یک! پویا کرمی، اسم سروانی هست که تو پرونده به عنوان افسر پرونده اسمش نوشته شده!

چشمان سهند گرد شد! دوباره به عکس نگاه کرد و باز به صورت امیررضا خیره ماند:

– شوخی داری می کنی؟

– فکر نکنم یه اتفاق باشه! اونم یک سال و نیم بعد از اتفاقی که افتاده!

– جالب تر شد! افسر پرونده ، با دختر مقتول! آشنایی جالبی باید باشه! چرا طلاق گرفتن؟ کی ؟

– دلیلشو درست نمی دونم. به ظاهر طلاق توافقی بوده، یک سال بعد از ازدواجشون…

سهند کمی فکر کرد و بعد انگشت اشاره اش را به سمت امیررضا گرفت:

– تحقیق کن ببین چی به این سروان رسیده بعد از طلاق! احتمالا اینم یه مدل حق سکوته!

عکس را باز هم نگاه کرد و با اطمینان بیشتری گفت:

– باید دنبال بقیه کسایی برگردیم که اون جا بودن! سرایدار ….

– اونو پیداش کردم!

امیررضا باز هم موفق شده بود تا بهت را مهمان صورت سهند کند! لبخند زنان، به تبلت اشاره کرد:

– برین چند تا عکس جلوتر … سیف الله معتمدی، سرایداریه که تا روز قتل، بیست و یک سال برای مقتول کار کرده! یه فرد مورد اعتماد …

سهند به پیرمرد که با لبخند بزرگی به دوربین نگاه می کرد، چشم دوخت! عکس در آتلیه گرفته شده و احتمالا برای شناسنامه اش استفاده شده بود!

– خب ؟ الان چی؟

– هست! یک سال اما بعد از قتل تاجبخش بزرگ، از شرکت تقریبا بازنشسته میشه! جوری که تا هفت سال بعد، براش بیمه رد می کردن! با همون هم بازنشسته شده . اما … بعد از یک سال، شرکت نرفته! الانم تو یکی از شهرک های اطراف تهران، زندگی می کنه. آدرس و شماره تلفنشو پیدا کردم. یه زنگم زدم دم غروبی، یه دخترجوون که گویا نوه ی پیرمرد بود، گفت شام جایی دعوته …

سهند با خیال راحت سر تکان داد:

– خوبه. پس اینم یه سرنخ دیگه ست! دیگه تو این حافظه ی غیرقابل اعتمادت چی داری!؟

امیررضا با این حرف بلند خندید:

– هنوز قانع نشدین به درد خوره؟

– نگفتم به درد نمی خوره! گفتم قابل اعتماد نیست! یکی اینو ازت بدزده، دیگه هیچی نداری! اما مغز منو هیچ کس نمی تونه بدزده! از این راحت میشه همین طوری هم حرف کشید! کافیه یه کم به فن اوری وارد باشی! اما مغز من، زیر بار هیچ شکنجه ای هم صداش در نیومده!

امیررضا باز هم خندید ، اما خاطره ی تلخی که از ذهن سهند عبور کرد، اخم های بیشتری را روی پیشانی اش جا داد تا با برداشتن پاکت سیگار، پنجره را هم باز کند.

اولین پک را که به سیگار زد، امیررضا آهسته پرسید:

– الان باید چی کار کنیم؟ با این مدارک که خب، هنوز نمیشه کاری برای پرونده کرد.

– نه… اما خیلی خوب بود! الان کلی اطلاعات داریم که می شه باهاشون سرنخ اصلی رو کشف کرد! حقیقت ماجرا هم تا حدودی برامون روشن شد!

سیگار نیمه را میان زیر سیگاری روی میز له کرد و با بستنن پنجره گفت:

– خوب گوش کن! خسرو تاجبخش، با یه دختر به اسم نینا آشنا میشه، پدرش چون آدم مشکل داری بوده، منوچهر با این ازدواج مخالفه. خسرو که اعتیاد داشته، می ره ترک می کنه و بعد پدرشم راضی می کنه تا با نینا نامزد بشن. پدر نینا مشکل جدیدی درست می کنه و به همین خاطر، دعوا میون پدر و پسر زیاد میشه…
مطمئنا کسایی هم هیزم به این آتش می ریختن که بعد نقشه شون رو بتونن خوب عملی کنن! تا این که دعوا می رسه به جایی که منوچهر تو کارخونه ، با خسرو بحث می کنه و بهش می گه اونو از ارث محروم می کنه .
خسرو هم با تهدید کردنش و این که هیچ کاری نمی تونه کنه، از کارخونه می ره بیرون، خسرو برمی گرده شرکت، وسایلشو جمع کنه تا از شرکت بره. خواهرش می یاد شرکت و باهاش حرف می زنه، احتمال زیاد، تنها کسی که می تونسته خسرو رو بی هوش کنه، خواهرش بوده!
پس حتما یه جوری شاید خوراکی، کمی گیجش می کنه. بعد بهش کوکائین تزریق می کنن تا توی توهم باشه. احتمال داره، کاملا از هوش هم رفته باشه و اون قدری بوده که پدرش سر برسه . کی قاتل اصلیه هنوز مشخص نیست. اما من فکر می کنم کار یه مرد باید باشه! چون ضربه ها کاری و عمیق بودند و منوچهر هم مرد ضعیفی نبوده!

هم زمان با حرف زدنش، طول اتاق را هم قدم می زد! کنار میز که رسید، ایستاد و به سمت امیررضا برگشت:

– بعدش هم با این چیزی که شما پیدا کردی، مشخص شد! حتما گره هایی تو پرونده بوده و افسر پرونده ازش گذشته… گزارش پزشک قانونی یکی از ایناست! به این نکته که من گفتم بسنده کرده، اما هنوز تکلیف مرگ مشخص نیست! خسرو می گه زنده بوده و پزشک قانونی، مرگ رو آنی ذکر کرده! این تفاوت ، حتی پنج دقیقه ای، اصلا کم نیست!
متاسفانه خسرو چیزی یادش نیست… اتاق هیچ دوربینی نداشته! و طبق اون چیزی که از دوربینای سالن اصلی شرکت دیده شده، اظهارات سرایدار مبنی بر این که نیم ساعت قبل از وقوع جنایت و هم زمان با رفتن خواهر خسرو، اونم از شرکت بیرون رفته! بعد منوچهر اومده و بعد هم یهو سر کله ی نینا با سرایدار پیدا می شه که می گن هر دو نفر تو پارکینگ هم دیگر رو دیدن. بعد هم خسرو با دست و لباس خونی و ….

– ساعتا!

– اوهوم! خودمم خیلی روش فکر کردم و این جا حداقل نیم ساعتی کم داریم! حدس جدید! …. من فکر می کنم زمان مرگ منوچهر اصلا اون چیزی نیست که پزشک قانونی نوشته و حتما توش دست برده شده!

امیررضا سرش را قاطعانه تکان داد و سهند گفت:

– برام سوال بود و حالا که رابطه ی کرمی با خواهر خسرو مشخص شد، بیشتر مطمئنم که منوچهر تو اون ساعت کشته نشده!

– اما خسرو گفته که زنده بوده!

– بله! خسرو دیده زنده ست … چاقو رو دراورده و از اتاق بیرون رفته کمک بیاره.

– بعد منوچهر فوت شده؟

– بله!

– پزشک مرگ رو تایید کرده.

– باید با پزشک حرف بزنیم! پیداش کردی؟

امیررضا به تبلت اشاره کرد:

– بله! تو پزشک قانونی هنوز کار می کنن.

– خوبه! من یه رفیق فابریک دارم اون جا! فردا من می رم سراغ پزشک قانونی. می تونم از اون جا یه چیزی پیدا کنم. تو هم اول برو سراغ سرایدار… ببین چرا اون موقع از شرکت بیرون رفته و دوباره برگشته. یه چیزایی گفته اما … دیگه به پرونده اعتماد ندارم!

– متوجه شدم.

– بعد از این دو تا کار، با هم می ریم کارخونه اول! اون جا کی کار می کنه؟

– ایرج و همسرش…

– خوبه! پس تا ظهر باید کارت تموم شده باشه. باید همین فردا شب، اون قدر دستمون پر باشه که سرهنگ رو راضی کنیم، پرونده رو به جریان بندازه!

امیررضا سرش را تکان داد و ایستاد:

– پس من برم دیگه، دیروقته ، خیلی مزاحم شدم….

سهند تبلت را به سمتش گرفت:

– این حافظه ات رو هم با خودت ببر!

امیررضا که خندید، لبخند او هم کشیده شد:

– امشب خیلی فکر کن. شاید یه فرضیه ی جدید پیدا کردی . هر چی بیشتر فرضیه داشته باشیم، همون قدر هم سرنخ جدید به دست می یاریم.

– چشم حتما … یه بار دیگه روش مرور می کنم.

– در مورد اون افسر … کرمی؟

– پویا کرمی!

– همون! خیلی تحقیق کن. فکر کنم بعد از کارخونه، باید بریم پیش اون اول!

– چشم حتما، دست پر می یام فردا!

– منتظرم!

سهند در اتاق را باز کرد و امیررضا را تا جلوی در خانه بدرقه اش کرد. چراغ های خاموش، امیررضا را بیشتر شرمنده کرد تا همراه عذرخواهی، از سهند خداحافظی کند.

در که بسته شد، سهند به سمت هال غرق در سکوت و تاریکی برگشت.

ماجرای خسرو ، آن قدر در ذهنش پر رنگ شده بود که همه جا، تصورش کند!

لحظه ای درنگ کرد و باز فرضیه اش را در ذهنش تجسم کرد. عکس هایی که امروز دیده بود، با صورت چروکیده ی خسرو و حرف هایش …

یک دفعه ، اسمی میان ذهنش پر رنگ شد. چشم هایش باز شد. یک چراغ روشن دیگر، لبخند را روی لبانش آورد.

دستش را به نرده ی چوبی گرفت و پله ها را با آرامش بالا رفت. آخرین پله نرسیده بود که سایه را تشخیص داد و با چشمان تنگ شده، سرش را بالا برد تا با صورت نرگس، رو به رو شود!

پله ی آخر را با لبخند گذراند و گفت:

– بیدارتون کردم؟

نرگس تنها آه کشید:

– بیدار بودم! داروهات یادت نره … برات آب گذاشتم!

سهند به اتاق روشنش نگاه کرد و بعد باز هم خیره ی صورت غمگین مادرش شد:

– ممنونم! می خورم! شما هم برو با خیال راحت بخواب… من خوبم.

– دوست دارم فقط ازدواج کنی و بچه دار بشی … شاید اون موقع بفهمی که من چی می کشم از دستت!

سهند آهسته خندید. سرش را پایین برد و بوسه ای روی موهای نرگس گذاشت.

بعد در سکوت وارد اتاقش شد و در را بست تا نرگس هم با فرستادن آه عمیقی، به اتاقش برگردد.

زندگی در جریان بود. سهند هم، همان پسر کوچک دوست داشتنی او، حتی با تمام شیطنت هایی که می کرد! درست شبیه حالا!

**

با رسیدن ماشین به سرکوچه، مازیار دستش را بالا برد تا راننده توقف کند:

– چراغ و آژیر رو هم خاموش کن!

پسر جوان چشم گویان دستور مازیار را انجام داد و آلما سرش را از بین دو صندلی، جلو برد:

– می خوای غافلگیرش کنی؟

– والا هنوز مطمئن نیستم خونه باشه! درسته اون دختره بهش زنگ زد، اما …

– گروهبان امیدی اون جاست… احتمال نداره بتونه بهش خبر بده… اگر چیزی بود تا حالا ما رو خبر کرده بود!

– اما بازم باید احتیاط کنیم… من هنوزم به این که چرا این وقت روز شیرینی فروشی نیست ، شک دارم!

– چی کار باید کنیم؟

مازیار کمربند صندلی را باز کرد و برگشت تا رو به آلما بگوید:

– تو با دو نفر از بچه ها برو دم در خونه! اگر مشکلی نداشت که خب، دستگیرش کن و بیارش! اگر نه … شاید لازم بشه که این پوشش رو داشته باشیم.

آلما با تکان دادن سرش، در را باز کرد. زمانی که پیاده شد، به سمت ونی که پشت سر ماشین، پارک شده بود، رفت و با اشاره اش، سحر، ستوانی که حالا هم دوست خوب و هم دست راست او به حساب می شد، همراه ستوان سبحانی پیاده شدند .

آلما قبلا خانه ی هاله را دیده بود. گرچه واردش نشده و فقط چند دقیقه از شیشه ی ماشین، به آپارتمان نگاه کرده بود!

جلوی ساختمان بزرگ ایستادند و با نگاه کردن سحر به سمت بالا، سر او هم به عقب خم شد.

بعد اشاره ای کرد تا هر دو همراهش، خودشان را عقب بکشانند و از عمد جلوی آیفون تصویری ایستاد. زنگ زد .

سحر تمام حواسش بالا بود! به واحدی که یکی از پنجره هایش روشن و دیگری، در خاموش مطلق فرو رفته بود!

هیچ کس جوابگو نشد تا آلما دوباره زنگ بزند! این بار صدای خش خشی آمد:

– بله؟

– سلام ، من آلما معین هستم! از پایگاه ویژه … خانم هاله تیزبین؟

– مامانم رو می خوای؟

آلما لبخندی زد:

– بله ، خونه ست؟

– مامان …

دختر فریاد کشید تا آلما با صدای بلندش، یک قدم عقب برود. نگاهی به سحر کرد و با تاییدش، سحر چند قدم بزرگ عقب رفت تا به مازیار اطلاع بدهد.

آلما نگاهش می کرد که صدای هاله را شنید:

– بله؟

– سلام خانم تیزبین. من معین هستم. از پایگاه ویژه، میشه درو باز کنید؟

– کاری دارین؟ من مهمون دارم!

– ببخشید ، اما خیلی مهمه… اگر … دوست دارید، بیاین پایین تا با هم صحبت کنیم…

چند لحظه سکوت شد تا هاله با آهی گفت:

– باشه … می یام پایین…

غرغر کنان گوشی آیفون را گذاشت و سگرمه های آلما در هم فرو رفت. از میان صداهایی که شنیده بود، تنها صدای تلویزیون واضح و بلند به نظر می رسید!

باز بالا را نگاه کرد و دیدن چراغ خاموش، مطمئنش کرد راجع به مهمان داشتن به او دروغ گفته است.

سحر نزدیکش شد و با سر دنبال دستور بعدی گشت که آلما باز هم اشاره کرد در پناه دیوار بمانند و خودشان را نشان ندهند!

دانلود-رمان-بی-گناه

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن