آخرین مطالببی گناه

رمان بی گناه پارت 17

Rate this post

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

سرمای هوا، کلافه کننده بود. دندان هایش هم مثل بدنش می لرزید .

انگشتان یخ زده اش را بالا برد تا با ها کردن ، کمی گرمشان کند گرچه زیاد فایده ای هم نداشت!

روشن شدن برق راه پله ها، حواسش را جمع کرد. چند تار موی نازکی که از میان موهای دم اسبی بسته اش، بیرون زده بود را با دست مرتب کرد و هم زمان با باز شدن در خانه، لبخند کم رنگی زد:

– سلام!

هاله روی لباس های خانه اش، روبدوشامبرسرخ رنگی به تن داشت.

نگاهش، سر تا پای آلما را کاوید و روی صورتش ثابت ماند تا با دیدن چشمان خون افتاده اش، اخمی میان پیشانی آلما بنشیند!

– سلام! شما همه ی زندگی منو ریختین بهم. یا تو قنادی مزاحمم می شین یا اینجا! به من چه اون کارگر احمق برداشته کیسه رو اورده تو! از توی ساختمون اورده، برین بگردین اون جا دنبال صاحبش…

لحن عصبانی اش، با بغض گرفته شده ای همراه بود! آلما نفسی کشید و یک قدم نزدیک تر شد:

– خانم هاله … شما باید همراه من پایگاه بیاین… فکر کنم این جور بهتر باشه و ما هم … دیگه مزاحم شما نمی شیم!

– من؟ بیام کجا؟ برای چی ؟ من که کاری نکردم!

– می دونم! باید اما بیاین و یه سری سوالات رو …

هاله یک قدم عقب تر رفت تا آلما سریع واکنش نشان بدهد و از ساعدش بگیرد:

– خواهش می کنم! می دونم مهمون ندارین! اما به خاطر ابروی خودتون و همین طور نگرانی دخترتون، آروم باشید… این جور همه چیز …

– ولم کن! تو حق نداری منو این جور بگیری! فکر کردی کی هستی؟

– خواهش می کنم!

ایستادن سحر و بعد ستوان سبحانی، هاله را مضطرب کرد. باز خودش را داخل ساحتمان کشید اما این بار صدایش خفه شده بود!

– ولم کن گفتم! شما نمی تونی منو این جور جایی ببری!

سحر نزدیک تر آمد. آلما با دیدن مردمک های گشاد شده ی هاله، آهی کشید:

– من حکم بازداشت شما رو دارم! ماشین های ما سرکوچه هستن. من اگر همین الان از هندزفری توی گوشم، کمکم بخوام، تا دو ثانیه ی بعد ده نفر از افرادم این جان… مقاومت کار رو بدتر می کنه! بهتره تو آرامش همراه من بیاین…

هاله با نگرانی به او خیره بود. آلما آهسته پلک رویهم انداخت و ادامه داد:

– نگران نباشین. شما می تونید وکیل خبر کنید و تا فردا صبح هیچ کس کاری با شما نخواهد داشت. شاید همه چیز با خیر و خوشی تموم بشه ، به شرطی که با ما همکاری کنید…

چشم های هاله که با وحشت به پشت سر او برگشت. آلما هم کمی سرش را برگرداند تا ایستادن ِ سدان پایگاه را پشت سرش ببیند. مازیار در سکوت از ماشین پیاده شد.

اخمش برای ترساندن هاله و تفهمیم اخطار، کافی بود! سری تکان داد و من من کنان گفت:

– من… باید برم … لباس عوض کنم! دخترم… تنهاست…

آلما به سمت مازیار برگشت و او با بالا انداختن سرش، دستور را صادرکرد:

– لازم نیست! اگر لباسی می خواین، همکارم برای شما می یاره، برای دخترتون رو هم شماره ای به ما بدین، خودمون تماس می گیریم …

– نمی شه ، اون می ترسه … من این جور نمی خوام بیام!

آلما لحظه ای نگاهش کرد و بعد گفت:

– باشه… من همراه شما می یام!

هاله لحظه ای مکث کرد . نگاهی به او و پشت سرش انداخت . آلما دستش را شل کرد تا او به سمت پله ها راه بیفتد.

یک طبقه را بالا رفتند و با دیدن در باز، آلما کمی هلش داد تا او داخل شود:

– برین و زود آماده بشین… اگر کسی هم هست، زنگ بزنید تا پیش دخترتون بیاد! خونه ی مادرتون خیلی نزدیکه!

هاله با نفس های بلندی که از دهانش خارج می شد، با اکراه وارد خانه شد.

همان لحظه هم آلما متوجه دختری شد که روی مبل نشسته و محو کارتونی شده بود که از تلویزیون در حال پخش بود!

هاله وارد یکی از اتاق های خانه شد و صدای مازیار در گوش آلما پیچید:

– فرار نکنه آلما!

– راهی نیست!

– یکی از اتاق خوابا بالکن داره! رو به حیاط پشت خونه!

– کسی هست اون جا؟

– آره … اما مواظبش باش…

آلما آهی کشید و با دیدن چشم های وحشت زده ی دختر کوچک، لبخندی زد:

– هیچ راهی نداره برای فرار !

مازیار چیزی نگفت و آلما رو به دختر گفت:

– نگران نباش… من پلیس هستم! با مادرت یه کار کوچولو دارم!

دختر بلند شد و عقب عقب به سمت اتاقی که مادرش وارد آن شده بود رفت! آلما با کفش های کثیفش تا جایی که فرش نشده بود پیش رفت:

– نگران نباش. همین جا باش، الان مادرت تماس می گیره مادر بزرگت می یاد پیشت…

دختر بی آن که صورتش تغییری کند، پشت در ایستاد. آلما نگاهش به دست دختر بود که آهسته بالا رفت و دستگیره را پایین کشید.

در که باز نشد ، آلما هم مثل دختر با نگرانی خیره ی در ماند. دختر این بار محکم تر تلاش کرد اما در قفل بود.

آلما دیگر مکث نکرد، به سمت در رفت و دختر ترسیده ، مادرش را صدا کرد و باز هم دستگیره را فشار داد اما بی فایده بود.

آلما خودش امتحان کرد و بی توجه به گریه های دختر که شروع شده بود، داد زد:

– خانم هاله؟ درو باز کنید… هیچ راه فراری نیست… گوش می کنید… خانم …

با شنیدن صدای دویدن سحر، دوباره دستگیره را امتحان کرد اما در کلید شده بود.

دختر با گریه جلویش امد و به در کوبید اما خبری نبود. آلما برگشت و گفت:

– بچه ها پایین هستن؟

– اره …

سحر دست دختر را کشید و مازیار همان لحظه وارد خانه شد:

– چی شد؟

– تو اتاقه… جواب نمی ده…

– درو باز کن!

– قفله اخه!

مازیار خودش جلو آمد، دستگیره را محکم پایین کشید. اما جنس خوب دستگیره، محکم تر از آنی بود که با قدرت بازوی او کنده شود!

دوباره آلما به در کوبید و مازیار کمی عقب رفت و با هندزفری صحبت کرد. دو سه نفر از همسایه با دیدن سر و صدا از واحد هایشان بیرون آمده بودند.

حالا چند نفر از افراد پایگاه، در راه پله ها و حیاط منتظر بودند تا فرمان بعدی را از مازیار بگیرند.

آلما با نگرانی از بازوی مازیار گرفت تا به سمت او برگردد:

– باید درو باز کنیم… اشکال نداره شلیک کنم؟

مازیار اخمی کرد اما به عنوان سریع ترین راه حل، با تکان دادن سرش، موافقت خودش را راعلام کرد.

آلما سه چهار قدم عقب تر رفت. مازیار هم کمی دور تر ایستاد تا آلما اسلحه اش را رو به دستگیره بگیرد و شلیک کند!

صدای شلیک ، جیغ دختر و چند زن همسایه را بلند کرد. مازیار لگدی به در زد تا کاملا باز شود. حالا در تاریکی اتاق، هاله را تشخیص دادند که روی زمین نشسته و سرش روی تخت است!

آلما دوید و سرش را بلند کرد:

– هاله ؟ خوبین؟

چشم های بی حال زن پر از اشک به او دوخته شد. مازیار یکی از برگه های قرص را نشانش داد:

– قرص خورده …

بعد با صدای بلندتری فریاد زد:

– ستوان ناصری، زنگ بزن اوژانس!

آلما هاله را بلند کرد و روی تخت ، خواباند:

– نباید این کارو می کردی!

– وادارش کن استفراغ کنه! این جور دارو کم تر جذب می شه، تازه خورده قرصا رو !

آلما لحظه ای نگاهش کرد و با دیدن نگاه گیج و مبهوتش، مازیار کنارش آمد.

او را با دست عقب کشید و زن را روی شکم خواباند:

– باید استفراغ کنی!

با دست بیشتر آلما را پس زد :

– برو کنار!

آلما فقط یک قدم عقب تر رفت و زمانی که مازیار به زور انگشتش را وارد دهان زن کرد، کمی در خودش جمع شد! عق زدن های زن ، بیشتر حالش را بد کرد. کمی برگشت تا صحنه را نبیند . سحر جلوی در ایستاد و گفت:

– اورژانس الان میرسه . این دخترش خیلی حالش بده چی کارش کنم؟

صدای عق زدن های زن ، صورت سحر را هم جمع کرد. آلما یک قدم دیگر به سمتش برداشت و گفت:

– باید … زنگ بزنیم به کسی… ببین شماره ی کسی رو می دونه؟

سحر سر تکان داد و به آنی از جلوی اتاق کنار رفت.

– چراغ رو روشن کن!

مازیار جوری حرف می زد که تا حالا نشنیده بود. از خودش خجالت کشید. به سرعت کلید را زد و با دیدن جعبه ی دستمال کاغذی کنار مازیار ایستاد.

چند برگ بیرون کشید و به دست مازیار داد و بعد، رو تختی نامرتب تخت را برداشت و روی محل استفراغ انداخت!

بی آن که به مازیار و صورت برافروخته اش نگاه کند، لب زد:
– بهش آب ندیم!

– نه! می خوای بیشتر بشه اثر دارو؟

– آها! باشه … ببخشید.

مازیار بی حرف، به سمت پرده ی در تراس رفت و پس زد. در را که باز کرد، رو به ستوانی که پایین ایستاده و حالا به او نگاه می کرد، گفت:

– این جاها رو خلوت کنید!

ستوان چشمی زمزمه کرد و دوید. گرچه بهانه ای بود تا هوای سرد را به سینه بکشد!

چند نفس عمیق کشید و سعی کرد بزاق دهانش را قورت ندهد! آرام تر که شد به اتاق برگشت. آلما باز هم با دیدنش، سر پایین انداخت و او هم بی حرف، اتاق را ترک کرد.

اورژانس بعد از چند دقیقه سر رسید. کمک های اولیه ، پنج دقیقه طول کشید و هم زمان با رسیدن زنی که مادر هاله بود، هاله هم به بیمارستان نظامی منتقل شد.

روند بعد از آن، زیاد طولانی نبود. دختر را به مادر بزرگش سپردند تا ببرد و خودشان خانه را گشتند. گرچه چیزی پیدا نشد.

آلما همراه سحر، به پارکینگ رفتند و ماشین هاله را هم بررسی کردند. اما آن جا هم چیز قابل توجهی نبود.

آلما که از ساختمان خارج شد . مازیار تکیه زده به ماشین، رو به در ایستاده و با دیدن آلما، به او خیره شد! آلما فاصله شان را پر کرد و گفت:

– تو ماشینم چیزی نبود ! اما … تازه کارواش بوده! اون روزی که اومد قنادی… با این ماشین نبود! ماتیز نقره ای رنگ داشت! من یادمه. این ماشینشه . سوئیچ و مدارکش بود و پلاکشم بچه ها استعلام گرفتن.

مازیار همچنان خیره نگاهش می کرد تا آلما با فهمیدن معنی اش، سر پایین بیندازد.

– تو مقصر این مسئله ای! حالشو دیدی و گفتی بره! من به تو اجازه نداده بودم! اگر بلایی سرش بیاد، تو باید جوابگو باشی!

چشمان آلما بالا کشیده شد. هیچ تغییری روی صورت مازیار رخ نداد! با همان اخم، فریاد کشید:

– جمع کنید برمی گردیم پایگاه!

تکیه از ماشین گرفت و همان طور که سوار ماشین می شد، هندفزی اش را هم روشن کرد و نام هیوا را خواند.

آلما تا زمانی که سوار ماشین شود، سر جایش ایستاد. حق با مازیار بود. احساسش نگذاشت تصمیم درست را بگیرد .

او حال بد هاله را دیده بود! سحر آهسته به بازویش زد تا برگردد و لبخندش را ببیند:

– بریم سروان؟

آلما لحظه ای به کوچه ای که هنوز هم همسایه ها ایستاده و در این سرما، به کار آن ها نظارت داشتند، نگاه کرد!

لبخند سحر کشیده تر شد و تا بخواهد آلما قدمی بردارد، آژیر ماشین با صدای فریاد مازیار یکی شد:

– بیا بشین آلما، زود باش!

سحر زودتر از او دوید . روی صندلی عقب که نشست، راننده، به سرعت پا روی پدال گاز گذاشت تا ماشین آژیر کشان، کوچه را بگذرند. آلما با تعجب سرش را جلو برد:

– چیزی شده ؟

– مرتیکه داره فرار می کنه! هیوا و علی دنبالشن… اگر این یکی رو هم از دست بدیم دیگه هیچ !

مازیار با حرص کلمات را ادا می کرد. آلما دوست داشت بیشتر بداند اما ترجیح داد ، در سکوت ، به صندلی تکیه بزند و کمی صبر کند. مطمئنا ، خیلی زود، همه ی داستان را می فهمید!

در شیشه ای را هل داد و با نگاه سرسری به راهرو، درها را شمرد تا اتاق دکتر سزاوار را پیدا کند!

هنوز دو قدم به در مانده با شنیدن صدایش که بلند بلند با کسی حرف می زد، مطمئن شد که اتاق دکتر کدام است!

چند لحظه مکث کرد و با فهمیدن این که دکتر مشغول صحبت با تلفن است، ضربه ای به در اتاق زد و دستگیره را پایین برد!

هم زمان با باز شدن در، سر دکتر هم به سمت او برگشت تا با تعجب هر دو ابرویش بالا برود. سهند لبخند کجی زد و دکتر سزاوار، از روی صندلی بلند شد:

– ببین، من … باهات تماس می گیرم. … نه …. می خوامش… زنگ می زنم … فعلا!

تلفن را که روی میز گذاشت، با خنده دست هایش را باز کرد:

– اوه! ببین کی این جاست! ژنرال بهنام! نمی دونستم برگشتی سرکارت رئیس !

سهند با آرامش تا جلوی میز دکتر رفت و ضربه ای آرام به دست دراز شده اش زد:

– علیک سلام! کی گفته برگشتم سرکارم؟

– برنگشتی؟ به به ، پس اومدی دیدن دوست قدیمی؟ حداقل می گفتی می برمت دم صبحی یه جا، یه صبحونه توپ بهت می دادم!

سهند با در آوردن پالتویش، نگاهی هم به اتاق کوچک دکتر انداخت:

– خوشحال نشو الکی! ازت اون قدر خوشم نمی یاد که بیام باهات برم صبحونه بخورم! از تو بهتر خیلی آدما هستن و من بازم افتخار نمی دم!

روی مبل که نشست، دکتر هم روی صندلی اش جا گرفت:

– چه پر مدعا! همینه تا الان این جور موندی ها! کدوم دختر احمقی حاضره با آدمی مثل تو بسازه آخه؟ از خودراضی مغرور کله شق، دیوونه!

– مرسی از تعریفت! خودت خوبی؟

دکتر، چشمانش را ریز کرد و به صندلی اش تکیه زد:

– من؟ راستشو بگو ببینم، اگر سر کارت برنگشتی و دلتم برام تنگ نشده، برای چی این جا اومدی؟! به طور حتم مشکلی هم نداری! چون من مریض زنده نمی بینم!

سهند بلند خندید:

– نه خداروشکر! اما وصیت کردم اگر مُردم و نیاز داشتم به دکتر، تو رو خبر کنن!

– ان شالله! در خدمتم! حالا که زنده ای! پس مشکلت چیه؟

سهند پا روی پایش انداخت و با نفسی که کشید، گفت:

– یه سری سوال داشتم! به رشته و شغلت مربوطه!

– باید ویزیت بدی ها!

– مگه شما ها هم ویزیت می گیرین؟ از مُرده ها!؟

دکتر با خنده سر تکان داد:

– نه از وارثا! از کدوم مرده می خوای حالا سوال کنی؟ این جا همه ی مرده ها، ربط به کاری دارن که تو الان نمی کنی!

سهند پوشه ای که در بدو ورودش روی مبل کناری گذاشته بود را برداشت و به مبل رو به رویش اشاره کرد:

– بیا این جا بشین، زیاد هم حرف نزن! به جاش از اون مغزت استفاده کن!

دکتر سزاوار، با کمی تعلل، از روی صندلی بلند شد و جایی که سهند نشان داده بود نشست، همان لحظه هم سهند، عکس های مقتول و صحنه ی قتل را به دستش داد:

– این عکسا رو خوب ببین رامین. من فکر می کنم، این چیزی که تو عکس هست با گزارش پزشک قانونی تفاوت داره. تو چی ازش می فهمی؟

دکتر با دقت مشغول دیدن هشت عکسی شد که سهند به دستش داده بود. به آخرین عکس که رسید، نفس عمیقی کشید:

– خب … تو بگو چی گفتن تا من مطابقت بدم! گرچه … الان این جنازه کجاست؟

– دفن شده!

دکتر سری از روی تاسف تکان داد:

– این جور نمی شه سهند! از روی چهار تا عکس که من نمی تونم تشخیص بدم!

– توضیحاتو بخونی چی؟

دکتر با آهی دستش را پیش برد و از سهند برگه ای گرفت. سهند هم سکوت کرد تا او به راحتی مشغول خواندن شود. کمی بعد؛ شانه ای بالا انداخت و باز هم عکس ها را نگاه کرد:

– خب … چیزی که نوشته…. همینه دیگه! یعنی همین هم بیشتر نمی شه فهمید از رو عکس البته!

– خیلی خب! حالا سوالات من رو جواب بده! اول این که به نظرت می تونسته این تعداد ضربات، موجب فوت آنی بشه؟

– خب… ممکنه بله. این جا نوشته که دو ضربه کاملا به قلب اصابت کردن و پارگی آئورت اتفاق افتاده که خب… مرگ آنی همینه!

– عمق ضربه ها و تعدادشون پس کافی بوده! تو عکسی که تو پزشک قانونی گرفتن، می تونی تایید کنی که این عمق رو داشته؟

دکتر سزاوار، عکس مدنظر سهند را برداشت و جلویش گرفت تا با دقت بیشتری محل بریدگی ها را ببیند:

– ببین سهند… الان نمیشه صد در صد گفت. یعنی ثابت کردنی نیست! چیزی که این جا مشخصه، سه ضربه ی عمیق داشته.

عکس را روی میز گذاشت و روی بریدگی بزرگی روی سینه ی مقتول انگشت گذاشت:

– یکی این! همین تونسته رگ های اصلی رو پاره کنه. خونریزی زیاد، شوک … و خب همین پارگی، من تایید می کنم که احتمال نود درصد مرگ در لحظه اتفاق افتاده!

سهند سرش را تکان داد:

– باشه! قبول! یه سوال دیگه! به نظرت این ضربه ها با هم فرق دارن!؟

نگاه سوالی و بهت زده ی دکتر سزاوار، اول رو به صورت او ماند! بعد عکس را برداشت و باز هم با دقت نگاه کرد. اخم هایش که در هم فرو رفت، سهند گفت:

– دو ضربه ای که روی قفسه ی سینه ست؛ عمیق و …. یه جور دیگه ست!

– کشیده شده!

– یعنی چی؟

– انگار… ضربه رو زدن و بعد…. کشیدن چاقو رو …

– مقتول زنده بوده!

– آره … زنده بوده و بعد … با زدن این دو ضربه … فوت شده!

– پس ممکنه فاصله داشته باشن…

دکتر سزاوار؛ یکی از عکس های صحنه ی جنایت را برداشت و گفت:

– اثبات شدنی نیست! همون موقع اما میشد فهمید!

– یکی از همکارات اون جا بوده!
دکتر از بالای عکس لحظه ای به سهند نگاه کرد و بعد؛ عکس را روی میز پرت کرد:

– برای من شر نساز! این پرونده واسه کِی هست؟

– هشت سال پیش!

– اوه! تازه فیلت یاد هندوستان کرده؟ ولش کن بابا حوصله داری!

– مهمه رامین! می خوام بفهمم!

– اخه حرفی می زنی ! با جنازه هم بازم نمی شه صد در صد گفت، حالا با دو تا عکس انتظار معجزه داری؟

سهند نفس عمیقی کشید، هر دو دستش را پشت گردنش گذاشت و به سقف نگاه کرد:

– نه … من از هیچ کس انتظار معجزه ندارم، جز خودم! این همکارت هنوزم این جاست؟ یا جای دیگه رفته؟

صدای برداشتن برگه آمد و بعد دکتر زمزمه کرد:

– هست…

– آدم درستیه؟ توی این پرونده تبانی شده! می شه بهش اعتماد کرد؟

از عمد سرش را بلند کرد تا صورت دکتر را ببیند:

– آره … البته من تا همین همکار بودن می شناسم! اتاقش طبقه ی بالاست… و فکر می کنم الان دانشجو داره اتاق تشریح!

– خیلی خب.. تا کارش تموم شه، تو یه سوال دیگه رو جواب بده!

دکتر سزاوار دست هایش را روی سینه جمع کرد و به مبل تکیه زد:

– بله، بفرمایید!

– احتمالش هست که قبل از زدن ضربه، به مقتول هم داروی بی هوشی … یا دارویی که باعث گیجی بشه، داده باشن؟

چینی روی پیشانی دکتر سزاوار نشست:

– اووومم. خب … باید اینو تو زمان ثبت گزارش نوشته باشن! یعنی حتما باید چک بشه و هر مورد مشکوکی تو خون مقتول ، تو جواب نهایی می یاد…

– اما چیزی تو پرونده نیست…

– پس حتما چیزی نبوده!

– سهل انگاری چی؟

– اون دیگه به من مربوط نیست! الانم باید همون معجزه رو ازم بخوای تا بگم که آیا برای مقتول تو این اتفاق افتاده یا نه!

سهند لبخند زنان، مثل او به مبل تکیه داد:

– نه! بماند اینم پس … یه حدس بود که با توجه به چیزی که گفتی، نمیشه روش مانور داد! یه مورد دیگه هست که مربوط میشه به قاتل!

– اون دیگه به ما مربوط نیست! ما تو کار جنازه ایم! بخشش مجزاست!

لبخند سهند ، تبدیل به خنده ی بلندی شد:

– می دونم! یه سواله!

نفس عمیق و چشمان منتظر دکتر، سهند را ترغیب کرد ادامه بدهد:

– ببین .. تو گزارش نوشتن که تو خون قاتل، کوکائین بوده! قاتل خودش می گه چیزی یادش نیست و وقتی هوشیار شده ، پدرش یه چاقو تو سینه اش بوده! به گزارش خود پرونده ، تا یکی دو ساعت هم حالت گیجی و نئشگی رو داشته!
روی میزش گرد کوکائین بوده …

– خب! کوکائین ماده ای هست که باعث توهم و گیجی بشه!

– تا اون حد که پدرت رو بکشی و چیزی نفهمی؟

– انگیزه نداشته؟

– به ظاهر چرا! اما … این قضیه یه کم مشکوکه! کوکائین با کشیدن این قدر توهم زا نیست که تا مرز قتل پیش بری! یه چیز دیگه هم هست و اونم اینه که قاتل یک سال قبل از قتل، توی یه کمپ معروف، ترک کرده . اعتیادش هم به مواد صعنتی بوده، شیشه و کراک…

– دلیل خوبی نیست! شاید دوباره دنبالش رفته باشه و …

سهند ناراضی از جواب دکتر، سرش را تکان داد:

– جور نیست رامین! به خاطر ازدواج با دختر مورد علاقه ش، ترک کرده، بعد سر همین ازدواج هم با پدرش بحث داشته و اصلا به نظر دلیل قتل همین بوده!

دکتر یک باره جلو آمد و با چشمان تنگ شده به صورت سهند خیره شد:

– سهند می شه فرضیه تو بهم بگی تا بفهمم چی می خوای؟

سهند نفس عمیقش را آهسته بیرون فرستاد:

– پدر با پسر ، صبح روز قتل، تو کارخونه دعوا می کنن. پدر تهدیدش می کنه و پسرم با تهدید جوابشو می ده! دم غروب، پدر می ره به دیدن پسرش که تو شرکت به ظاهر تنها بوده! بعد از این جا رو هیچ کس نمی دونه! تا این که پسر با دست و لباس خونی از اتاق می یاد بیرون و کمک می خواد! باقیشو پلیس نوشته و انگار توش زد و بند هم بوده! چیزی که برام عجیبه اینه که، پسر هیچ قصدی از کشتن نداشته! هیچ چیزی یادش نیست. حتی صحنه ی ورود پدرش به اتاق رو ! اتاق دوربینی نداشته . طبق چیزی که دوربین سالن گرفته و البته من فیلم اصلی رو ندیدم و فقط گزارشش رو نوشتن، مقتول، بیست دقیقه قبل از این که پسرش با اون وضع از اتاق خارج شه، وارد اتاق شده بوده!

– تا این جا هیچ ! تو چی می گی!؟

– اگر قتل با نقشه ی قبلی و آماده کردن صورت گرفته باشه، بیست دقیقه زمان کمی نیست! اما … برای یه قتل یهویی! یه کم عجیبه! یه بار دیگه عکس جسد رو ببین! خودتم از رو عکس متوجه فاصله ی ضربه ها شدی! این ضربه ها به قصد مرگ زده شدن! یعنی نقشه ی قبلی!

دکتر عکس را از روی میز برداشت:

– از کجا مطمئنی قاتل، نقشه ی قبلی نداشته!

سهند با لبخندی سری تکان داد:

– بذار رو حساب پلیس بودنم! اما صحبت های قاتل و خب … تحقیق در مورد زندگی ها …

– اگر این قاتل نیست، پس … یعنی مشکوک به کسی هم شدی؟

– اره !

دکتر کمی خیره به عکس ماند و با انداختنش روی میز، به مبل تکیه زد:

– ببین سهند، تا همین جا هم من چیزی که گفتم یه حدس و خب تجربه بود! اما می دونی علم پزشکی برعکس شغل شما، اصلا روی پایه ی حدس و حتی تجربه نمی تونه چیزی رو بگه! باید دید و ثابت کرد! اون وقت می شه در موردش نظر هم داد! در مورد مقتول تا حدودی من باهات موافقم! تیرگی زخم دو تا ضربه، کم تر از ضربه های دیگه ست. مدلش هم به نظرم فرق داره! اینا یا می تونن طبیعی باشن یا نه یه مورد خاص و سرنخ برای تو! پس نمی شه صددر صد روش حساب کرد! در مورد قاتلت هم … بازم نمی تونم دقیق بگم… کوکائین یه مخدر طبیعی با اثرات متفاوته! ممکنه به نسبت مصرفی که کرده ، تاثیر متفاوت هم بذاره… اما بازم… کسی که از مخدرهای صنعتی استفاده کرده … خب باید خوب بلد باشه چه طوری بکشه که کار به جاهای باریک نکشه و … کوکائین ماده ای که با یه بار مصرف هم تاثیر اعتیاد رو داره! باید ببینی بعدش اوضاعش چه طوری بوده . فکر کنم این مسئله کمک زیادی روی این حدست کنه!

لبخند سهند باز هم کشیده شد:

– آره! نکته ی خوبی بود! گرچه … قتل برای هشت سال پیشه و فکر نکنم به راحتی بشه اینم دنبال کرد!

دکتر ایستاد و به سمت میزش رفت:

-خب … این تنها کمکی بود که می تونستم بهت کنم.

تلفن را برداشت و همان طور که سهند عکس و برگه ها را از روی میز جمع می کرد، او هم با همکارش تماس گرفت . تماس که قطع شد، سهند هم ایستاد:

– می تونم برم ببینمش؟

دکتر سزاوار، دست در جیب روپوش پزشکی اش گذاشت و چشمک زنان به سمت در رفت:

– یه کم بدقلقه این همکار من! تا زمانی که خودش نگفته بهت که می دونه کار نمی کنی، اصلا به روی خودت نیار!

سهند سرش را بالا و پایین کرد و دنبال دکتر از اتاقش خارج شد. یک طبقه را با پله بالا رفتند.

برعکس خلوتی راهروی پایین، آن جا شلوغ و پر از دانشجو هایی بود که هر کدام مشغول صحبت در مورد درس همان روزشان بودند!

دکتر کمی جلوتر جلوی دری ایستاد و ضربه ای به در زد. سهند نگاهی به قاب و اسم دکتر انداخت.

در دل امیدوار بود که بتواند با این صحبت ها، گره ای پرونده بگشاید و با همین امید، وارد اتاق شد.

دکتر منیری ، برعکس دکتر سزاوار، با شک و بد اخلاقی ، به او خیره بود! حتی زمانی که دکتر سزاوار معرفی اش کرد، تنها دستش را با اکراه پیش برد:

– خوشبختم سرگرد !

دکتر سزاوار، به مبل های چرم براق جلوی میز دکتر اشاره کرد:

– بشین سرگرد!

تعارف دکتر را سهند با کمال میل پذیرفت تا بعد از نشستنن هر سه نفر، دکتر سزاوار ادامه بدهد:

– ببخشید دکتر منیری! مزاحم شما شدیم! سرگرد یه پرونده داره که فکر کنم باید شما کمکش کنید!

دکتر منیری، عینک بی قابش را از روی صورتش برداشت و دستی روی موهای کم پشت و سفید رنگش کشید:

– شما که می دونید من خیلی وقته توی این زمینه …

– اما این پرونده مربوط به شماست!

با جمله ای که سهند گفت، چینی روی پیشانی دکتر نشست و با ابروهای پر پشت در هم رفته اش، به سمت او برگشت:

– مربوط به من؟ چه طور؟

سهند برگه ی گزارش را روی میز دکتر منیری گذاشت:

– این امضای شماست پای این گزارش؟

دکتر منیری، نفسی کشید و برگه را برداشت تا سهند بهت را به راحتی میان چشمانش ببیند:

– درسته؟

– نه!

این بار او و دکتر سزاوار، متعجب شدند. سهند پرسید:

– نه؟ این امضای شما نیست؟ اما اسم …

دکتر که با چشم مشغول خواندن گزارش بود، زمزمه وار گفت:

– اسم و مهر منه… اما … امضای من … نه!

دکتر سزاوار آهی کشید تا سهند نگاهش کند:

– از مهر شما استفاده کردن پس! حالا یادتون می یاد اصلا این پرونده رو؟ واسه هشت سال پیشه! شما هنوز پایین بودین اون موقع!

این که دکتر سزاوار، با احترام صحبت می کرد، برای سهند جالب بود! برگشت تا دکتر منیری هم با انداختن برگه روی میز، سرش را تکان بدهد:

– هشت سال گذشته! حافظه ی قوی ندارم ! حالا مشکل چیه؟ الان چرا این پرونده به شما رسیده! اونم پایگاه ویژه!؟

سهند متوجه نگاه دکتر سزاوار شد اما به روی خودش نیاورد و جدی جواب داد:

– قاتل، فرار کرده بود… حالا پیداش کردیم! اونم اتفاقی… با بازجویی های دوباره و البته یه سری گره هایی که تو پرونده بود، متوجه شدم که مدارک بر علیه قاتل، خیلی هم دقیق نیست. حالا دنبالشم که بفهمم دقیقا هشت سال پیش چه اتفاقی افتاده! و سوال مهم من الان اینه، چرا اسم شما پای این گزارش هست و اما امضای شما نیست!؟

دکتر منیری، لب های گوشت آلودش را جمع کرده و با دقت نگاهش می کرد! سهند هم از عمد خیره ماند تا کار دیدن دکتر تمام شود!

– این عجیب نیست! من اون موقع مسئول یه بخش بودم و چهار تا پزشک زیر نظر من بودن. مثل کاری که حالا دکتر سزاوار انجام می ده!

سهند برگشت تا به لبخند و تایید دوستش برسد! قانع نشده بود اما کوتاه آمد:

– اوکی متوجه شدم! پس اون پزشکا، با تایید شما، این گزارش رو آماده می کردن؟

– بله تا حدودی!

سهند عکس ها را روی میز گذاشت تا دکتر بردارد:

– این عکسا رو از صحنه ی جرم و پزشک قانونی گرفتن. نگاه می کنید و با گزارش تطابق می دین؟

دکتر مشغول کاری شد که سهند خواسته بود. سهند لحظه ای برگشت و با سری که دکتر سزاوار تکان داد، مطمئن شد که تا این جا به خوبی پیش رفته! حالا باید منتظر بود که البته زیاد طول نکشید!

– خب … بله … این چیزی که تو گزارش هست، با عکسا مطابقت داره.

– حالا بی اون که گزارش رو ببینید، یه کم عکسا رو … مخصوصا جای ضربه ها رو با دقت نگاه کنید! من به نظرم دو ضربه کمی فاصله از ضربات اصلی داشتن، نظر شما چیه؟

دکتر منیری ، باز هم به عکس ها، نگاه کرد. چینی روی پیشانی اش نشست و گفت:

– دقیق نمیشه گفت! می تونه به خاطر عمق ضربه ها باشه… این دو ضربه عمیق تر و کاری تر از ضربات قبلی بودن. این تو گزارش ثبت شده…

– شما خودتون اصلا جسد رو دیده بودین؟

– حتما! من گزارش رو ننوشتم . اما جسد رو دیدم و دیده هام رو هم به پزشکی که مسئول بوده، منتقل کردم.

– مشکوک نبود؟ قاتل گفته که زمانی که چاقو را از سینه ی مقتول بیرون کشیده، مقتول زنده بوده، چرا نوشتین مرگ آنی؟

دکتر منیری عکس دیگری را برداشت و پاسخ داد:

– این مسئله چیزی نیست که الان بتونم تایید کنم! دقت توی تعیین زمان مرگ، ممکنه حتی تا چند دقیقه زیر سوال بره!

– یعنی ممکنه قاتل درست گفته باشه؟

– بله!

– پس حدسم درسته! قاتل کاملا بی هوش بوده! قتل اتفاق افتاده، بهوش که اومده، هنوز مقتول زنده بوده و اتفاق بعد از اون، از گیجی و نشئگی مواد مخدر بوده!

دکتر منیری متوجه نشد ، اما دکتر سزاوار، هیجان زده انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت:

– احتمالش زیاده! اما چه طور می تونی اینو ثابت کنی!

سهند به جای جواب رامین، رو به دکتر منیری کرد:

– چیز دیگه ای نمی تونید بفهمید؟ راستی چرا جواب ازمایش خون مقتول این جا نیست؟ مگه شما اینو چک نمی کنید؟

خط اخم عمیقی روی پیشانی بلند دکتر نشست:

– یعنی چی نیست؟ باید باشه! این جز قوانین ماست!

– نیست!

دکتر منیری برگه ی پزشک قانونی را برداشت و پشت و رویش را نگاه کرد:

– این یه برگه ست! برگه ی دوم هم باید باشه!

با دست گوشه ی کاغذ را نشان داد:

– این جا منگنه شده که انگار جداش کردن !

سهند بهت زده بلند شد و تازه متوجه دو سوراخ ریز منگنه شد!

– بله! مشخص شد پس عامل اصلی کجاست!

دکتر سزاوار هم مثل همکارش، با تعجب به سهند و برگه ی دستش نگاه می کرد! اما سهند حواسش آن جا نبود! سرنخ اصلی ماجرا را یافته بود و مطمئن از چراغ روشنی که در ذهنش می درخشید، تکه های پازل این معما را کنار هم می گذاشت.

خسرو، پدرش که هر دو قربانی شده بودند و نقشه ای که انگار با تمام زیرکی، به بن بست خورده بود تا از آدم مطمئنی کمک بگیرند!

تیم پایگاه ویژه/ ساعت بیست و پنج دقیقه، شنبه بیست و هفتم بهمن ماه

هیوا نگاهی به خانه ی غرق در خاموشی انداخت. علی آه کشان سرش را تکان داد و گفت:

– خونه نیست! شماره موبایلش رو ندارین مگه؟ یه زنگ بزن!

هیوا چشم از خانه گرفت و به سمتش برگشت:

– الان موبایل نداریم که! با چی زنگ بزنیم!؟

پوزخندی با غرور، روی لب های علی نشست:

– داداش گویا ما رو دست کم گرفتی!

ابروی هیوا که بالا پرید، علی دگمه ی کوچک روی هندزفری اش را فشار داد:

– لاله خوبی؟ ببین یه زنگ بزنید به شماره ی این پسره، این جا نیست. وصل کن به هیوا تا حرف بزنه .

هیوا متوجه نشد، لاله چه جوابی داد، اما علی همچنان با لبخند نگاهش می کرد!

با فکر این که لاله در حال صحبت است، فکر مغزش را عملی کرد! چند قدم عقب رفت و یک باره با سرعت دوید، جوری که دقیقا جلوی دیوار، پایش را بالا برد و یک قدم کامل را روی دیوار ادامه داد!

دستش به بالای دیوار رسید و با تمام قدرت، بدنش را بالا کشید و روی دیوار ایستاد!

حیاط کوچک خانه تاریک بود. چراغ قوه ی کوچکی را قبلا در جیب بزرگ شلوارش دیده بود، برداشت و نورش را به حیاط تاباند.

روی شیشه های پنجره و ورودی خانه را نگاه کرد، اما خبری واقعا نبود.

برای پایین پریدن دو دل بود که برگشت و چشمش به نگاه های متعجب افراد گره خورد. علی پای دیوار ایستاده بود و آرام گفت:

– چی کار می کنی؟ ما نمی تونیم بریم تو خونه اش این جور!

هیوا لبخند زد :

– نرفتم که هنوز! اما خونه …

صدای لاله که یک باره در گوشش پیچید، نگذاشت ادامه بدهد:

– هیوا این مرده پشت خطه … من نگفتم پلیس هستیم!

– کار خوبی کردی!

خش خشی آمد و بعد صدای صحبت کردن مرد ، لبخندش را کش آورد! آهسته روی دیوار نشست و گفت:

– سلام آقای رفعتی خوب هستید؟

مرد مردد جواب داد:

– سلام. ببخشید شما؟

سر و صدای خیابان هیوا را مطمئن کرد که مرد پشت فرمان ماشین است! مخصوصا بوقی که پشت سر هم به صدا در می آمد!

– من هیوا خسروی هستم! با خانوم شما کار داشتم!

– خانومم! ؟

لحظه ای مکث کرد و بعد با ببخشیدی، آهسته گفت:

– شما هیوا خسروی می شناسی!؟

متوجه صحبت های زن نشد تا این که مرد گفت:

– چند لحظه !

هیوا خوشحال از این که کلکش گرفته است، چشمکی به علی زد که می دانست صحبت هایشان را گوش می دهد!

– بله بفرمایید.

– سلام خانوم شما همون آرایشگری هستید که تو ساختمان قنادی کار می کنه!؟

– بله؟!

– من یکی از نیروهای پایگاه ویژه هستم! روی پرونده ی لیلا تحقیق می کنم!

– آهان بله. خبری شده؟

– خبر خاصی نه … اما دو تا سوال از شما داشتم … گوشی خودتون در دسترس نبود. الان اگر آرایشگاه هستین من بیام …

– نه من آرایشگاه نیستم دارم می رم …

لحظه ای سکوت شد! جای لبخند را اخم روی پیشانی هیوا پر کرد.

دستش را به کناره ی دیوار گرفت و آهسته پایین پرید. زمانی که پایش به زمین رسید، صدای لادن هم آمد:

– من … بیرونم … بعدا بیاین اگر میشه …

– خیلی کار مهمیه خانوم… دو دقیقه بیشتر وقتتون رو نمی گیرم!

– نمی شه اخه…

هیوا هندزفری را در آورد و در گوش دیگر علی گفت:

– ردشونو گرفتین؟

 

دانلود-رمان-بی-گناه
دانلود-رمان-بی-گناه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن