آخرین مطالببی گناه

رمان بی گناه پارت 18

Rate this post

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

علی سر تکان داد و هیوا با گذاشتن هندزفری گفت:

– من باید عکسی رو نشونتون بدم آخه! البته اگر مشکلی نیست، همین طور من سوالم رو تلفنی بپرسم؟

از صدایی که پخش می شد، فهمید گوشی روی آیفون است. آهسته در ماشین را باز کرد و هم زمان با علی نشست.

علی جی پی اس ماشین را روشن کرد و خوشحال نقطه ی قرمز چشمک زدن را به هیوا نشان داد تا او هم لبخند بزند. لادن دوباره الو گفت و هیوا جواب داد:

– خب… شما گفتین که لیلا ساعت چهار بعدازظهر از ….

– نه گفتم ساعت دو! مطئمنم که ساعت دو بود!

– عه! پس همکار من اشتباه کرده! خب … پس از اول می گم! لیلا ساعت دو ، از آرایشگاه خارج شده … بعد به سمت مترو رفته! دوستش به ما گفته که با پسر یکی از مشتری های آرایشگاه رابطه داشته و دیدن اون می رفته! محسن! شما می شناسین؟

– کی؟ نه… من … نمی دونستم!

هیوا آهی کشید و با دیدن محدوده ی قرمز رنگی که دائم پر رنگ می شد، باز هم به کارش ادامه داد!

– خب … بله … رفته محسن رو دیده و … راستی … دوست لیلا، اسمش چی بود؟ یادتونه ؟

– دوستش ؟ نه … مریم رو می گین؟

– نه .. آهان نسترن!

– آره .. نسترن ببخشید من یه کم هنگ کردم!

-اشکال نداره اصلا! راحت باشین! خب … داشتم می گفتم که نسترن دو سه روز قبل از گم شدن لیلا، اومده بود آرایشگاه شما و موهاشو کوتاه کرد!

– بله ! اومد…

– می دونستید لیلا اون شب برگشته آرایشگاه و موها رو برده؟

لحظه ای سکوت شد. علی برگشت عقب و با انگشت به مانیتور ماشین اشاره کرد.

هیوا سرش را آهسته بالا و پایین برد و با اشاره ی علی، آژیر قرمز رنگ بالا ماشین ها، یکی پس از دیگری روشن شد.

علی اسلحه اش را آماده در دست نگه داشت و زیاد طول نکشید در اتوبانی که می دانستند به فرودگاه می رسد، سانتافه ی مشکی رنگ را دیدند که پلاکش ، بزرگ روی مانیتور جلوی هیوا، چشمک می زد!

هیوا یک باره یاد تلفن افتاد و دوباره الو گفت. علی جواب داد:

– قطع کردن! خیلی وراجیت خوبه ها!

راننده با مهارت، از ماشین جلویی سبقت گرفت. سدان دیگر پایگاه، از لاین کندرو، جلوتر رفت . علی بلندگو را برداشت تا فرمان ایست بدهد:

– سانتافه مشکی، لطفا لاین کند رو حرکت کن!

اما تنها سرعت ماشین بیشتر شد. هیوا شیشه ی سمت چپ را پایین کشید و سرش را بیرون برد.

با سرعت بیشتر ماشین، حالا به خوبی داخل سانتافه را می دید، لادن با ترس به سمتش برگشت.

بعد دوباره، نگاهش به همسرش کشیده شد. متوجه جر و بحثشان شده بود.

علی باز هم اخطار داد و این بار تهدید به شلیک کردند. ماشین پشت سری، کنار ایستاد و هر چهار عضو پایگاه، جلوی ماشین ها را به سختی گرفتند.

حالا دیگر ماشینی پشت سرشان حرکت نمی کرد! علی رو به رامبد، راننده ی ماشین گفت:

– باید راهشو ببندی!

رامبد سر تکان داد و علی نقشه را به ماشینی که از لاین کندرو در موازات آن ها حرکت می کرد هم توضیح داد.

ماشین هر لحظه به سانتافه نزدیک تر می شد. حالا هیوا به خوبی می توانست چهره ی عصبانی مرد را هم ببیند.

همان لحظه شیشه ی ماشین پایین کشیده شد و لادن فریاد زد:

– خواهش می کنم…

گرچه خیلی سریع ، مرد داخل او را کشید و شیشه بالا رفت. حالا مشت های لادن به شیشه می خورد.

هیوا اخم کرده، اسلحه اش را در آورد . رامبد باز هم بیشتر به سمت سانتافه کشیده شد و یک باره ماشین دیگر، جلوی سانتافه قرار گرفت.

علی با مازیار در مورد اتفاق افتاده حرف می زد . هیوا کمی سرش را داخل کرد و گفت:

– این جور نمی شه، بلایی سرشون می یاد!

– فکری داری؟

– باید بگی ترمز بزنه ماشین جلویی! اما کوتاه … بعد بازم گاز بده!

– تصادف میشه! سرعتشون زیاد!

– اگر راننده بلد باشه می شه! یه نیش ترمز و بعد گاز! اون جور فقط به ماشین شوک می ده . و راننده ناخودآگاه پاشو می ذاره رو ترمز! همین مکث کافیه بشه کاری کرد !

علی آهی کشید و دستور داد ماشینی که جلوی سانتافه در حال حرکت بود، جایش را با آن ها عوض کند.

رامبد به خوبی حرف های هیوا را فهمیده بود و اطمینان خاطر داد که می تواند! با همین نیت، سرعتش را زیاد کرد و جلوتر ایستاد.

هیوا نگاهی به عقب انداخت و با دیدن فاصله گفت:

– یادت باشه، یه نیش ترمز! پاتو محکم نکوب که سرعت ماشینو بگیری! بعد هم لازم نیست زیاد سرعت بگیری! به جاش بگیر بغل! علی به ماشین پشتی بگو بکشه لاین کندرو!

علی خواسته ی هیوا را با هندزفری می گفت که با فریاد بزن هیوا، لحظه ای سر هر سر نفر به جلو پرتاب شد!

سر و شانه ی هیوا محکم به کناره ی پنجره خورد اما به آنی صاف نشست و به عقب نگاه کرد!

فاصله شان با خودرو هر لحظه زیاد می شد. از همان جا هم متوجه کج بودن چراغ های بزرگ ماشین شد و فریاد زد:

– برگردد.. خورد به گاردریل! علی بگو بچه ها حواسشون باشن!

رامبد با مهارت با سرعت زیادش، اتوبان خالی را دور زد و به عقب برگشت. سانتافه ، گاردریل ها را شکسته و وارد فضای ایمن میان اتوبان شده بود.

هنوز ماشین متوقف نشده بود که علی و هیوا پایین پریدند! قبلا سه نفر از افرادشان، با اسلحه دور ماشین ایستاده و مراقب اطراف بودند.

هیوا اسلحه به دست به سمت راننده دوید. همان لحظه هم در سمت دیگر باز شد و لادن تلو تلو خوران از ماشین پیاده شد.

یکی از افراد سریع کنارش ایستاد و او را به سمت ماشین پایگاه هدایت کرد.

هیوا در سمت راننده را باز کرد و با دیدن چشم های باز و خیره ی مرد، یک لحظه نگران سرش را پایین برد! اما بزاقی که سیبک گلوی مهرداد را حرکت داد، خیالش را راحت کرد:

– بیا پایین! بسته دیگه ژانگولر بازی! خوش گذشت!

علی رسید و با شنیدن جمله ی هیوا، دست به سمت شانه ی مرد برد و او را بیرون کشید:

– روانی احمق! آخه تو راننده ای!؟ چرا دیوونه بازی در می یاری !؟ خودتو به کشتن می دادی احمق!

علی مرد را که در سکوت تنها نفس می کشید، به سمت ماشین هدایت کرد. سدان دیگر پایگاه همان لحظه ، آژیر کشان از راه رسید.

هیوا نگاهی به داخل ماشین انداخت و با دیدن کیسه های ایربگ باز شده ، سری از روی تاسف تکان داد.

رو به ستوانی که کنار ماشین ایسناده بود، گفت:

– این ماشین رو بکش از این جا بیرون!

خودش هم به سمت علی رفت. نگاهی به اتوبان و لاین دیگر که ترافیک شده بود، کرد و گفت:

– این ورو بسته ان! اون ورم که واسه تماشا ترافیک شد! بریم !

– آره …

صدای مازیار در گوش او و علی هم زمان پیچید:

– بچه ها چی شد؟ خوبین؟ گرفتینش؟ سالمه؟

علی با خنده سر تکان داد تا او هم با لبخند، جواب مازیار را بگوید:

– نگران نباش رئیس! سالمه! هم خودش و هم زنش!

– مطمئنید؟ فرار نکنه!

– نه … علی پیششه داریم برمی گردیم پایگاه!

– خوبه ! پس ما هم برمی گردیم دیگه!

علی نفس عمیقی کشید و به ستوانی که پشت فرمان سانتافه نشسته بود، دستور داد ماشین را به پایگاه منتقل کند.

با رفتن سانتافه، علی هم پیش مهرداد رفعتی نشست و هیوا ترجیح داد باقی راه را کنار لادن باشد!

زمانی که روی صندلی عقب، کنارش نشست، صورت خیس از اشک لادن بالا آمد:

– من … نمی فهمم… من … کاری نکردم… نمی فهمم… این … جا چه خبره؟

هیوا بعد از آهی، فرمان حرکت داد تا پشت سر ماشینی که علی در آن نشسته بود، آن ها هم حرکت کنند. بعد دست روی شانه ی میترا، همکاری که روی صندلی جلو نشسته بود، زد:

– یه دستمال نیست به خانوم بدین؟

دختر جوان سریع، از کنسول وسط ماشین، بسته ی کوچک دستمال را بیرون اورد و عقب گرفت:

– ببخشید.

هیوا دستمال را روی پای لادن گذاشت:

– آروم باشین! شما کاری نکردین…

لادن چند برگ را با هم بیرون آورد و خیره به او گفت:

– پس چرا … با مهرداد چی کار داشتین؟ مهرداد کاری نکرده بود …

– می شه بگین، اون شب، شوهرتون کجا بود؟

لادن یک باره ساکت شد. بینی اش را بالا کشید و با دهانی نیمه باز به او نگاه کرد!

هیوا هم نفسش را بیرون داد و به سمت او برگشت:

– شاید درست نباشه که این جا دارم اینا رو به شما می گم! اما … شوهر شما متهم به قتل یا حداقل همکاری در قتل ِ لیلاست! اون ، شب، اون جا بوده!

– نه … نه …. این …. واقعیت نداره… مهرداد… دلیلی نداره … اون … نه …

اشک هایش را با دست پاک کرد و سعی کرد محکم باشد. اما دستان لرزانش که حتی توان نگه داشتن دستمال را نداشت، خلاف این قضیه را ثابت می کرد!

– مهرداد… شیفت داشت… می تونید برین بپرسید… اون… سر نگهبان یه بیمارستان بزرگه … اون … شیفت داشت اون شب….

– کی برگشت از شیفت؟

– نزدیک صبح …. پنج فکر کنم! یادم نیست. اما …

– همیشه هیمن طور شیفت داره؟

لادن کمی فکر کرد و ناباورانه سرش را تکان داد. هر لحظه غم و درد، حالش را دگرگون تر از قبل می کرد:

– نمی دونم… یعنی … گاهی هست… خودش میگه… اون …

– آروم باشین خانوم! شایدم حرف های شما درسته! اجازه بدین بریم پایگاه، اون جا همه چیز معلوم میشه.

لادن چند دقیقه ای در سکوت ، نگاهش کرد و بعد بی جهت خندید:

– نه … اشتباه کردین! شما… امکان نداره… مهرداد… چه دلیلی باید داشته باشه که بخواد لیلا رو … نه … اون اصلا لیلا رو تا حالا ندیده بود! یعنی …

– آروم باشین! امیدوارم که همین طور باشه… فقط میشه بگین الان فرودگاه می رفتید؟

– بله! …

– کدوم کشور؟

لادن زبان روی لب های متورم و خشکش کشید:

– ترکیه…

– جالبه! کی بلیت این سفر رو گرفتید؟

– کی؟ مهرداد خیلی وقته برای مهاجرت اقدام کرده … دو روز پیش اما گفت که باید بازم بریم …

– مهاجرت؟ دائمی؟

– بله!

– اهان… ممنونم!

لادن به نیم رخش زل زده بود و او غرق در فکر به تاریکی اطراف نگاه می کرد!

به ظاهر اولین پرونده ای که در پایگاه حضور داشت، بسته شده بود!

حسش ، نمی گذاشت لبخند از روی لبانش محو شود. هرچند که دوست داشت ژست جدی بودنش را هم حفظ کند!

کاملا به سمت پنجره گشت و این چند روز را باز هم دوره کرد! یک هفته گذشته بود و حالا او هم عضوی از خانواده ی سهند بود!

نه حالا، از همان روز اولی که همراه سهند شد، سهند نقش برادر بزرگ تر را ایفا می کرد! محکم تر و با اراده بود. و البته جدی تر!

برعکس او که همیشه دنبال شوخی و تفریح و شیطنت می گشت! همین هم باعث شده بود یک بار خرابکاری بزرگی به بار بیاورد و پشت سهند پنهان شد تا این سهند باشد که جور او را بکشد!

لبخندش را در شیشه ی ماشین می دید! شاید درست نبود اما حس مرموزی داشت!

این که خوشحال بود اتفاقات گذشته افتاده است تا حالا کنار سهند باشد! شاید اگر استعفا نمی داد، زودتر هم سهند دنبالش می گشت و مثل همیشه زیر چتر حمایتی اش بود، ولی نشد…

گرچه هنوز دیر نشده بود! روزهای خوبی را در انتظار خود می دید! نه از دلتنگی برای شهر و زادگاهش خبری بود و نه حتی برای مزرعه ای که سه سال خودش را وقفش کرده بود! بیشتر به جا افتادنش در این شهر فکر می کرد و البته پایگاه ِ سهند!

سهند نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و چند لحظه ای، عقربه ها را دنبال کرد.

پنج دقیقه از تماسش با امیررضا گذشته بود. باز هم به میدانی که رو به رویش بود، چشم دوخت.

فواره های بلند آب ، هیچ تناسبی با برفی که همچنان در کنار و گوشه ی میدان به چشم می خورد، نداشت!

اما همراه اشعه های نورانی خورشید، حس و شوق بهار را در وجود هر کسی بیدار می کرد.

سهند باز به ساعت مچی اش نگاه کرد و این بار، تاریخ و روز هفته! چیزی به بهار نمانده بود و همین حس، لبخند کم رنگی روی لبانش نشاند.

باز شدن ناگهانی در ماشین، نگاه ترسیده اش را از ساعت جدا کرد و به صورت امیررضا دوخت:

– سلام سرگرد! ببخشید دیر شد.

سهند همان طور که ماشین را روشن می کرد، جواب داد:

– سلام! نه مشکلی نیست. کارات تموم شد؟

– بله!

– گفتی آدرس کارخونه تو شهرک صعنتی کاسپینه؟

– بله! درسته … آدرس رو بلدین؟

سهند راهنما زد و از ماشینی که به آهستگی جلویش حرکت می کرد، سبقت گرفت:

– اره تا یه جاهایی! ماشین جی پی اس داره، بزن ببین از کجا آدرس می ده زودتر برسیم!

امیررضا با چشمی، برگه ای را در آورد و آدرس را به جی پی اس ماشین داد.

– پزشک قانونی رفتین؟

سهند نگاهی به نقشه و مسیری که خط آبی رنگ برایش مشخص کرده بود ، انداخت:

– آره … مهم ترین چیزی که پیدا کردمم، بودن یه صفحه ی دیگه به پرونده اس! که نیست!

– نیست؟

– تو هم مثل من جای سوراخ های ریز منگه رو ندیدی! یکی با دقت البته برگه ی دوم رو جدا کرده! مطمئنم توش چیز مهمی بوده که شاید همونم برای بی گناهی خسرو کافی باشه!

امیررضا با هیجان، بشکنی زد:

– خیلی خوبه! چرا پس نمی رین سراغ سروان کرمی؟ باید ازش توضیح بخوایم!

بر خلاف خوشحالی امیررضا، سهند در فکر و جدی گفت:

– این مسئله ها شاید برای بی گناهی خسرو کافی باشه، اما هنوز قاتل رو پیدا نکردیم! حدسایی که می زنیم ، اصلا به درد دادگاه نمی خوره!

لبخند امیررضا جمع شد و صاف تر نشست:

– درسته! حتی اگر خسرو هم تبرئه بشه، قاتل اصلی هنوز مونده … انگیزه ش از قتل به نظرتون فقط خسرو بوده؟

– نمی دونم… البته می تونه فقط همین باشه و شایدم چیز دیگه ای وجود داشته… خسرو و منوچهر خودشون باهم مشکل داشتن، دعوا رسیده بود به جایی که منوچهر اونو از ارث محروم کرده بوده و خسرو هم قصدش ترک شرکت بوده!

– همونو تو پرونده اسمش رو گذاشتن فرار و یکی از دلایل متهم بودن خسروست!

– آره! تو چی پیدا کردی از سرایدار؟

امیررضا، تک سرفه ای کرد و بعد از گفتن ببخشید، گفت:

– والا دو تا معضل داشت! یکی این که پیر شده و خب حافظه ش یه کم یاری نمی کرد و یکی هم دهنش خیلی چفت و بست داشت!

– داشت یا داره؟!

– نسبت به منوچهر و پسرش، خیلی احساس دین داره. فکر می کرد با حرف زدن به اونا خیانت می کنه. فکر می کنم بازم چیزایی هست که می تونه بگه ، اما … دو تا چیز مهم ازش فهمیدم! اول این که منوچهر نسبت به خسرو خیلی محبت داشته! اینو با حسرت می گفت. چون فکر می کنه خسرو قاتله و لایق محبت های منوچهر نبوده. مخصوصا این که پسر واقعی منوچهر نیست! گویا خسرو پسر شر و شیطونی بوده و همیشه منوچهر هواشو داشته.

– احتمالا یکی از انگیزه های برادرش هم ، همین حسادت بوده!

امیررضا با سر گفته ی سهند را تایید کرد:

– به نظر منم همین طوره. سرایدارم یه جای حرفش اشاره ای کرد که خسرو رو حتی از پسر واقعیش بیشتر دوست داشته.

– و دومین چیز؟

– این که روز جنایت، قبل از این که خواهر خسرو به شرکت بیاد، یکی از مهندسای قدیمی شرکت، از اون می خواد که یه سندی رو به دست کسی برسونه. چون قابل اعتماد بوده، از اون خواسته بودن. البته خیلی واضحه فقط به خاطر دک کردنش این کارو انجام دادن! وگرنه چرا باید این کارو بعد از تعطیلی شرکت انجام بدن؟

– درسته! حتما هم مهندس از ایرج دستور گرفته بوده! خب یه جای معما هم کشف شد! قبل از رسیدن خواهرش سرایدار می ره. دست به دوربین ها نمی زنن و از عمد جوری تنظیمشون کردن که رو به اتاق نباشه! من به نظرم از قبل کسی اون جا بوده !

امیررضا به سمت سهند برگشت و بشکنی زد:

– آره! همین بوده به نظرم. از قبل کسی اون جا بوده….

– بعد از کارخونه می ریم شرکت! حتما می شه اینم فهمید. داره مدارکمون کامل می شه.

– سراغ سروان کرمی نمی ریم؟

سهند با لبخند سری از روی تاسف تکان داد:

– چرا … اما اون آخرین نفره ! جلوتر از اون هستن کسایی که باید بریم سراغشون!

امیررضا جوابی نداد تا هر دو ، ده دقیقه ی باقی مانده را در سکوت بگذرانند.

با رسیدنشان به در بزرگ کارخانه و دیدن تابلوی بزرگ اسمش، سهند ماشین را جلوی مانع ورودی در نگه داشت تا نگهبان قد بلند و لاغری، از اتاقک کوچکش بیرون بیاید.

کلاهش را به سر گذاشت و با انداختن کاپشن تیره رنگی، تا نزدیکی ماشین آمد:

– سلام، شما کی هستی؟

لهجه ی آذری مرد، لبخند سهند را روی لبش نشاند:

– من از دوستان قدیم آقای تاجبخش هستم. تازه از خارج اومدم و می خوام ببینمش. این جاست یا شرکت؟ اگر خانومش هم باشه اشکال نداره، دوست دارم ببنمش!

نقشه ی سهند گرفت! نگهبان با دیدن ماشین و اطلاعات سهند، راضی لبخندی زد و به اتاقک برگشت تا مانع را بالا بکشد. از همان جا هم گفت:

– همین مسیر رو برو تا برسی به دفترمدیریت. مشخصه راه!

سهند دستش را از شیشه بیرون برد و با خدانگهداری، سریع ماشین را به حرکت واداشت . محوطه ی بزرگ کارخانه، سوت و کور بود!

گرچه در زمستان بعید به نظر نمی رسید اما به قدری جالب توجه بود که امیررضا هم به آن اشاره کند:

– چه قدر ساکته! انگار کارخونه متروکه ست!

– نیست که!

– نه! تحقیق کردم در باره اش! گرچه نسبت به گذشته، فعالیت کارخونه کم تر شده . تعداد کارگرا و مهندسی کارخونه، صد و بیست و نه نفر تو زمان مرگ منوچهر بوده و حالا هفتاد و شش نفر هستن!

– رکورد و در جا زدن! و البته اختلافات خانوادگی!

امیررضا با ابرو بالا آمده برگشت سمت او اما قبل از این که چیزی بگوید، سهند به دو ماشینی که پارک شده بود اشاره کرد:

– پلاک این ماشینا رو یادداشت کن! بعدا شاید به دردمون خورد!

سهند ماشین را کنار پرادو دو در، پارک کرد و هم زمان هر دو پیاده شدند.

دفتر، از یک ساختمان با نمای سنگ سیاه، تشکیل شده بود که به نظر بیشتر از پنجاه متر نمی آمد! به جای سقف از شیروانی ابی رنگی استفاده شده بود که هیچ تناسبی با رنگ سیاه سنگ نما نداشت!

سهند جلوی در رفت و با دیدن زنگ کنار در چوبی، آن را فشرد. امیررضا آهسته کنار گوشش گفت:

– دوربین مدار بسته …

– دیدمش… گوش کن امیررضا، من می گم قصد خرید کارخونه رو دارم و تو هم وکیل منی! هر اطلاعاتی داری باید اون جا رو کنی! خوب نقش تو بازی کن!

امیررضا خیلی زود بهتش را پنهان کرد و با تکان داد سر، خواسته ی سهند را تایید کرد.

همان لحظه هم در باز شد و هر دو به صورت دختر جوانی رسیدند که با شک و دقت آن دو را زیر نظر داشت:

– بله؟

سهند لبخند کجی زد:

– روز بخیر خانم، آقای تاجبخش این جان؟ من از شرکتشون اومدم …

– وقت ملاقات داشتید؟

– خیر! همین الان شرکت بودم و گویا با خودشون هماهنگ شده!

نگاه دختر جوان هیچ تغییری نکرد! موهای بلوندی که از بالا جمعشان کرده بود و کت و شلوار طوسی روشن و البته جدیتی که از نگاهش می بارید، او را تبدیل به زنی دقیق و سخت کوش کرده بود!

سهند حدس می زد که این زن منشی این جا باشد . دختر جوان، از در فاصله گرفت و به مبلمان ساده ی وسط سالن کوچک اشاره کرد:

– بشینید با خودشون صحبت کنم!

لبخند سهند کشیده شد و با نگاهی به امیررضا، او در را بست و کنار هم روی مبلمان نشستند و رفتن دختر را نگاه کردند!

در اتاقی که دختر واردش شد بسته شد، امیررضا سرش را نزدیک تر برد و گفت:

– یه کم بی در و پیکره انگار!

– خیلی بی در و پیکر! نتونستن جمع کنن! فکر هم کنم اوضاع کارخونه خراب تر از اونی باشه که تو هم می گی!

امیررضا قصد پاسخگویی داشت که در اتاق باز شد و منشی کارخانه بیرون آمد:

– اقای تاجبخش می گن کسی با خودشون هماهنگ نکرده! اما گفتن می تونید برین داخل!

سهند سریع بلند شد و بی هیچ حرفی از جلوی دختر گذشت تا تشکر از او را امیررضا به عهده بگیرد.

با ورود هر دو به دفتر ایرج تاجبخش، او را تنها ، نشسته پشت میز مدیریت بزرگی دیدند.

سهند مطمئن بود عمر این میز، شاید از عمر ایرج هم بیشتر باشد!

کنده کاری جلوی میز، تازه رنگ شده بود، اما هنوز هم بوی خاطرات قدیم را می داد!

ایرج آهسته و با تعلل از روی صندلی اش کنده شد:

– خوش اومدین. من شما رو به جا نمی یارم!

سهند لبخندی زد تا روی خوشی به این مرد نشان بدهد!

– من سهند بهنام هستم! ایشونم وکیل من، امیری!

ایرج نگاهی به امیررضا انداخت و بعد با همان لحن مشکوک و سرد، گفت:

– بازم به جا نیاوردم! قبلا همدیگر رو دیدیم؟

سهند به مبل بزرگ با دسته ی چوبی خراطی شده، اشاره کرد:

– میشه بشینیم ؟

ایرج با آهی سر تکان داد و جلوتر از آن دو نفر، روی صندلی اش نشست.

سهند نگاه کلی به اتاق بزرگ انداخت و با دیدن عکس منوچهر، لحظه ای مکث کرد:

– عکس پدرتون هستن؟

نگاه ایرج هم به سمت تابلو کشیده شد:

– بله… پدر هستن.. شما آشنا هستین با ایشون؟

– خیلی قدیم ها، حدود پونزده سال پیش، باهاشون کار کردم… شما … باید پسر کوچیک تر باشین درسته؟

گره ی محکمی میان ابروهای پر پشت مرد نشست:

– من تنها پسرش هستم!

امیررضا یکه خورد اما سهند تنها لبخندش را عمیق تر کرد:

– تا حدودی ماجرا رو می دونم! خسرو رو هم می شناختم… بالاخره گرفتنش ؟ حیف پدرت بود!

ایرج سرش را با نفرت تکان داد:

– نه … از کشور فرار کرده… بالاخره یه روزم از زندگیم باقی مونده باشه، می گیرمش و به سزای کارش می رسونمش …

– متاسفم واقعا… من حدود دوازده ساله از ایران رفتم… اما با شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم… اصلا نمی تونستم بفهمم چرا باید خسرو همچین کاری کنه. اونم با پدری مثل منوچهر خان نازنین!

سهند به قدری نقشش را خوب بازی می کرد که امیررضا نمی توانست جلوی تعجبش را بگیرد و با دهان نیمه باز، خیره اش بود. ایرج بر خلاف او، کاملا عادی به نظر می رسید!

– حروم زاده همینه آقا! پدرم اشتباه کرد!

– حروم زاده؟ نفرمایید اینو دیگه!

ایرج با نفرت سر بالا کرد:

– نه پدرش آدم بوده و نه ننه اش! باباش یه بدبخت بود مثل خودش که پدرم از سر دلسوزی بزرگش کرد. به این جا رسوند تا یه روزی …. بشه قاتلش …

– اوه! من … نمی دونستم… متاسفم … خیلی بد شد …

ضربه ای به در اتاق خورد و منشی، با یک سینی چای، وارد شد. بی حرفی، سینی و بشقاب بسکوئیت های کوچک شکلاتی را روی میز گذاشت و فقط امیررضا تشکر آرامی زمزمه کرد تا از اتاق بیرون برود. در که بسته شد، ایرج گفت:

– خب … شما پس از دوستان قدیم پدر من هستید. الان برای چی این جا اومدین؟ می خواین با هم کار کنیم؟ اصلا شغلتون چیه الان؟

سهند با آرامش، یکی از فنجان های چای را برداشت:

– خیلی وقته اومدم ایران… تصمیم دارم یه جایی رو بخرم و کار کنم… وکیلم خیلی اتفاقی کارخونه ی شما رو معرفی کرد و با شنیدن اسم پدرت و خودت، تصمیم گرفتم به عنوان اولین جا، بیام پیشت!

– متوجه نشدم! جایی رو بخرین؟ اما … یعنی این جا فروشی نیست!

– مطمئنی؟ من با خواهرت حرف زدم! اون گفت که اگر پیشنهاد خوبی باشه و تو هم راضی باشی، قصد فروش کارخونه و شرکت رو دارین!

چشمان ایرج لحظه ای گرد شد اما خیلی زود، به خودش آمد!

– کی با خواهرم حرف زدین؟ امروز؟

– بله! با شما تماس نگرفت؟

– نه …

– حتما کاری براش پیش اومده… اما خیلی استقبال کرد. منم تصمیم گرفتم هم کارخونه رو ببینم و هم با خود تو صحبت کنم! هر چی باشه، تو تنها پسر منوجهر هستی و وارث بیشتر این جا! درسته؟

دانلود-رمان-بی-گناه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن