خانه / آخرین مطالب / رمان بی گناه پارت 19

رمان بی گناه پارت 19

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

ایرج به صندلی اش تکیه داد تا صدای جیرجیرش بلند شود:

– خب … تقریبا بله! عجیبه اما برام… چرا خواهرم گفته قصد فروش داریم. هیچ وقت به این مسئله فکر نکرده بودیم!

– شاید پیشنهاد مالی من، خوب بود!

– شما چه قدر پیشنهاد دادین؟

– یک و نیم برابر اون چیزی که کارشناس فروش تعیین کنه!

ایرج با چشمان تنگ شده به صورت سهند زل زد و او با آرامش، بسکوئیتی برداشت و چایش را نوشید. فنجان را که زمین گذاشت، او هم به ایرج خیره شد:

– فکر می کنم پیشنهادم خوب باشه… اونم با این حال کارخونه! من یادمه یه زمانی این جا صد و پنجاه نفر کارگر و مهندس داشت! حرف اول رو حداقل تو رنگ می زد! اسم پدرت که می اومد، همه به احترامش بلند می شدن، حالا اما… یه کم افت کرده! البته می فهمم شما هیچ کدوم تو این زمینه تحصیل نکرده بودین مثل خسرو!

پیش کشیدن اسم خسرو، باز هم آتش خشم ایرج را شعله ور کرد.

– ربطی نداره! کارخونه الانم داره خوب کار می کنه و مشکلی نیست…

– می فهمم! گرچه تحقیقات من چیز دیگه ای رو می گه! حالا اگر موردی نداره، من یه نگاهی به کارخونه هم بندازم… اگر یکی از سرکارگرای قدیمی یا مهندس ها هم باشن، خیلی بهتره… یه کم باهاشون حرف بزنم. شما هم بیشتر روی پیشنهاد من فکر کن، مطمئنم پشیمون نمی شی!

سهند ایستاد تا امیررضا هم بلند شود. ایرج که برای رفتن، مصممش دید، آه کشان، تلفن را برداشت و گفت:

– من همچنان قصد فروش ندارم! اما به احترام پدرم و دوستی تون، این اجازه رو به شما می دم. با خواهرم هم حرف می زنم ببینم چرا همچین حرفی به شما زده!

– من جات بودم فعلا چیزی بهش نمی گفتم!

ایرج تلفن به دست با تعجب و بهت، خیره ی سهند شد:

– برای چی؟

سهند لبخند زنان شانه ای بالا انداخت:

– یه دور خودت فکر کن! اگر کسی هست که قابل اعتمادته، با اون مشورت کن. خواهرتم دوست نداشت تو بدونی که موافق فروش این جاست….

به سمت در رفت و ادامه داد:

– من بیرون منتظرم! بیا امیری!

امیررضا چشم از صورت هاج و واج ایرج گرفت و با قدم های بلند خودش را به سهند رساند.

ایرج با منشی اش صحبت می کرد و همین بهانه خوبی بود تا هر دو به حیاط بروند.

سهند پاکت سیگارش را در آورد و با روشن کردنش، به امیررضا اشاره کرد، جلوتر بروند تا نزدیک ماشین شدند. امیررضا زیر چشمی اطراف را پایید و گفت:

– به نظرتون به خواهرش می گه؟

– شاید! ندیدی چه قدر شک داره؟گرچه به من بیشتر از خواهرش اعتماد داره!

– آره واقعا! من حس کردم هر لحظه نقشه تون لو می ره!

سهند دود را از ریه اش بیرون داد و با لبخندی به امیررضا چشمک زد:

– هنوز پس منو نشناختی! اگر قرار بود با این چیزا لو برم، الان هفت تا کفن پوسونده بودم !

با چشم به پشت سر او اشاره کرد تا امیررضا برگردد و هر دو به مردی که با لباس کار آبی رنگ نزدیکشان می شد، نگاه کردند.

لبخند سهند کش آمد. از ظاهر مسن میانسال، مشخص بود که ایرج به حرفش اعتماد کرده است!

مرد رو به رویشان ایستاد و سهند دستش را به سمتش دراز کرد:

– سلام! من بهنام هستم! قراره شما به من کارخونه رو نشون بدین؟

مرد چشم از او گرفت و لحظه ای به امیررضا نگاه کرد. بعد با نگاهی گرم تر، گفت:

– سلام… بله بفرمایید از این طرف..

سهند پشت سر مرد راه افتاد و پرسید:

– اسم شما چیه؟

– من ناصری هستم…

– سرکارگر این جا هستی درسته؟

– بله …

– چند ساله؟

– بیست و هفت سال!

– اوه ، پس وقت بازنشستگی شماست! اصلا اما نمی یاد بهت! معلومه کارت رو دوست داری!

نگاه مرد، لحظه ای روی صورت سهند ماند و بعد باز هم خیره به رو به رو، ادامه داد:

– کار ما طوریه که از تو می پوسیم! نه ریه دارم ، نه قلب و نه اعصاب!

– آخ .. راست می گی… شما همش با مواد شیمیایی کار می کنید. می فهمم …

ناصری ، آه کشید و با دست به در بزرگ اشاره کرد:

– از این جا می تونید برین تو…

بوی تند، انواع مواد شیمیایی، مشامش را می آزرد! ناصری یک ماسک مجهز به سمتش گرفت و گفت:

– اگر می خواین داخل بیاین، باید ماسک بزنید.

سهند نگاهی از همان جا به کارخانه انداخت:

– نه … همین جا خوبه! همین که شما به سوالای من جواب بدی، کارم راه می افته! حتما آقای تاجبخش گفته که هر اطلاعاتی خواستم در اختیارم بذاری؟

ناصری بهت زده شد و با کمی فکر گفت:

– خب … ایشون از من خواستن کارخونه رو به شما نشون بدم!

– حالا به جای نشون دادن، به ما در موردش بگو! گفتی بیست و هفت ساله این جایی؟

– بله!

– به عنوان کارگر اومدی درسته؟

– بله خب !

سهند به امیررضا اشاره کرد و گفت:

– امیررضا تو برو یه نگاهی این اطراف بنداز! ببین به درد من می خوره یا نه! وگرنه الکی پولم رو دور نریزم!

امیررضا با چشمی، ماسک را از دست ناصری گرفت و راه افتاد. سهند که متوجه نگاه مشکوکانه ی مرد شد، نگذاشت زیاد نگاهش رو به امیررضا بماند:

– به نظرم اصلا کارخونه شبیه پونزده سال پیش نیست… شبیه ده سال پیشم نیست! یه زمونی خیلی فعال تر بود!

– همین الان خوبه… بازار یه کم خرابه!

– یادمه … با منوچهر خان می اومدم این جا، صد و پنجاه نفر کار می کردن…

نگاه ناصری دقیق تر شد:

– با آقا منوچهر؟ شما می شناسین ایشون رو؟

سهند لبخندی زد :

– اره بابا… این جا هم اومدم. گرچه زیاد شما رو یادم نیست! یه مهندسی بود اینجا به اسم صلابتی! هنوزم هست!؟

ناصری بالاخره لبخند زد!

– بله! اما بازنشسته شدن و فقط برای سرکشی می یاد …

– عه!؟ چه جالب… خدا رحمت کنه منوچهر خان رو … اگر پسرش اون بلا رو سرش نمی اورد، من مطمئنم الان این جا ده برابر اون موقع فعال بود!

زده بود به هدف! ناصری، اه عمیقی کشید و سر تکان داد:

– بله واقعا… آقا، خیلی علاقه داشت… با هیچی این جا رو راه انداخت. خیلی وقتا پشت دستگاه ها بود و خودش کار می کرد!

– یادمه… چه قدرم من دعواش می کردم که نکن این کار رو، برات خطر داره!

– آره … مریض شد دیگه آخرشم… ریه اش داغون… قلبشم که درست کار نمی کرد! قرصاش دیر می شد، جون نداشت از جاش بلند شه!

سهند به زحمت جلوی لبخندش را گرفت و به جایش مثل ناصری افسوس خورد!

– خبر دارم… یه بار خودم براش از اون ور دارو فرستادم. خسرو یادمه چند بار بهم پیام داد که زیاد حال منوچهر خوب نیست. خیلی اون موقع ها هواشو داشت، نمی دونم آخه چی شد یهو …. ذات هیشکی رو نمی شه شناخت!

ناصری با شنیدن نام خسرو، اخم هایش در هم فرو رفته بود. حالا تعصب و احترام، با خشم آمیخته شده بود و یک سر حرف میزد!

– ای لعنت به اون پسر …. البته تقصیر خودش نبود! از اولم معتاد بود. کاری بود، اما شیطنت داشت.

سهند سرش را جلوتر برد و آهسته تر گفت:

– منوچهر می گفت همش زیر سر این دختره ست که دوستش داشت! یادمه خیلی شاکی بود …

– ای آقا، دختره، همه ی این خانواده رو چیز خور کرده! فقط خود آقا بود که می دونست! خدا بیامرزدش … نور به قبرش بباره … از بس فهمیده بود و عاقل …

– چی بگم والا… خسرو هم بی عقلی کرد… اخرشم رسید به جایی که پدر نازنینشو اون جور … شنیدم قبلش این جا هم دعوا کردن! تو اون موقع بودی؟ من هزار بار به منوچهر گفتم که خونتو کثیف نکن و یه باره بندازش بیرون …

– بله آقا … دعوا شد … شدید… این گفت و اون گفت… خسرو قاطی کرده بود و منوچهر خان هم عصبانی بود. هی ما گفتیم و گوش نکرد. کار به یقه گیری رسیده بود…

– ای بابا! اون موقع مگه ایرج نبود واسطه بشه؟

ناصری، نفس خشمگینش را با حرص بیرون فرستاد:

– چرا ، ایرج چی کاره بود ولی؟ هیچ! همیشه یه بچه بود. می دونید منوچهر خان هم خودش می دونست … حیف …

– حیف؟ به کی؟

– به خسرو! من می دونم خیلی عصبانی شد و اون کارو کرد. خسرو عاشق این جا بود. اصلا خسرو بود که تونست کارخونه رو به این جا برسونه.

– منوچهر همیشه ازش تعریف می کرد.

– حق داشت! خسرو از بچگی این جا می اومد و زحمت کشید… همش تقصیر این زنه ست! الانم باز همینه که داره می خوره!

سهند با تعجب پرسید:

– کی؟

– همون دختره دیگه! مگه خبر ندارین؟

– نامزد خسرو؟ شنیدم با ایرج ازدواج کرده، اما باور نکردم! دروغه نه؟

ناصری سری از روی تاسف تکان داد و سهند هم سعی کرد بیشتر خودش را متعجب نشان بدهد:

– شوخی می کنی!؟ منوچهر راضی نبود خسرو با این دختر باشه… اصلا … همه چیز از همین دختر شروع شد. چه طور خودشو بازم چسبوند و این بار ایرج؟

ناصری اه کشید و باچشمان نم گرفته به او نگاه کرد:

– معلومه شما خوب منوچهر خان رو می شناختی آقا… باور کن من خودمم باور نمی شه . یه بار سر بسته به ایرج خان گفتم اما … خب صاحب کار منه! منم کارگرش… اما … حیف …

سهند با تاسف نگاهی به اطرافش کرد:

– حیف کارخونه واقعا… همینه که این جور وا داده! من تحقیق کردم می دونم خیلی افت کرده این جا…

ناصری صاف نگاه کرد اما این بار نتوانست دفاع کند!

– چی بگم آخه… این جور کارا، عاشق می خوان آقا! منوچهر خان عاشق کارش بود…

– خسرو هم ! حیف … اگر خسرو بود…

برگشت و خیره به صورت مرد ادامه داد:

– من باورم نمیشه که خسرو بخواد این کارو کنه… آخه چه دلیلی داشت؟

– عصبانی شده … من دیدم آتیشش تند بود! دختره چشماشو کور کرده بود.

– الان معلوم نیست کجاست؟ می گن فرار کرده ؟

– آره … من که می گم تا حالا مرده و به سزای کارش رسیده. شمال رفته بود و می گن قاچاقی رفته ترکمنستان!

– آها! به نظر تو حالا، کار خسرو می تونه باشه؟ به نظرت… شاید یکی دیگه این کارو کرده ها؟آخه خسرو … باورم نمیشه!

– نمی دونم والا، خدا عالمه… منم باورم نمی شد… اما … پلیسا اومدن. گفتن ازش اعتراف گرفتن. خودشم فهمید کارش بالا گرفته که در رفت!

رسیدن امیررضا، مجالی به پاسخ به سهند نداد:

– ببخشید اقا! می گم بریم دیگه، زنگ زدن از شرکت خودتون و گفتن که کار مهمی پیش اومده. منتظر شما هستن!

سهند لحظه ای به صورت امیررضا زل زد و بعد، دست ناصری را محکم گرفت:

– خیلی خوشحال شدم باهات حرف زدم. یاد منوچهر خان بخیر… مرسی هنوز داری با عشق و علاقه کار می کنی!

تعریف هایش، لبخند بزرگی را روی صورت لاغر و استخوانی مرد نشاند:

– خواهش می کنم … ان شالله که هر چی خیره پیش میاد! منوچهر خان هم خوشحال میشه!

– حتما! همین طور می شه. باید کسی بیاد این جا تا دوباره کارخونه برگرده به روزای قبلش …

با اعتماد سر تکان داد و خداحافظی کرد. چند قدم که از ناصری فاصله گرفتند، امیررضا گفت:

– فکر کنم لو رفتیم!

– چرا؟

– داشت با خواهرش حرف می زد، مطمئنم!

سهند لحظه ای به نیم رخ امیرضا نگاه کرد و بعد، به سمت ماشین پا تند کردند!

سریع سوار شدند و سهند بی معطلی ماشین را به حرکت در آورد. خوشبختانه نگهبان با دیدن آن ها، سریع تیغه را بالا داد.

سهند متوجه لبخند و خداحافظی اش شد ، اما تنها دستی تکان داد و پایش را محکم به پدال گاز فشار داد تا خیابانی که به کارخانه می رسید را هم با سرعت پشت سر بگذارند!

پایگاه ویژه / بیست و هفتم بهمن / ساعت بیست و سه

علی ، از یقه ی پلیور آبی مرد گرفت و هلش داد. لادن که قبلا همراه هیوا وارد شده و حالا کنار در اتاق مازیار ایستاده بود، با دیدن همسرش، یک قدم برداشت اما دست هیوا محکم از ساعدش گرفت .

به سمت او برگشت و با خشم فریاد زد:

– ولم کن، می خوام برم پیش شوهرم!

مازیار همان لحظه از اتاقش بیرون آمد. با اشاره ی سرش، هیوا، لادن را به اتاق کشاند:

– بفرمایید این جا بشینید!

لادن با لجبازی کنار صندلی ایستاد:

– یعنی چی این کارا! مگه من مجرمم؟

– نه شما مجرم نیستید، اما دارین شلوغ کاری می کنید و این خودش جرم محسوب می شه!

مازیار کنار ایستاده و نگاهشان می کرد! هیوا دست زن را رها کرد و تا او با بی حالی روی صندلی بنشیند. سحر لیوانی آب روی میز گذاشت و با اشاره ی مازیار، تنهایشان گذاشت.

هیوا هم روی صندلی نشست. مازیار به سمت میزش راه بیفتد و گفت:

– خانم شما باید چند تا سوال ما رو جواب بدین!

لادن با عصبانیت سرش را برگرداند تا صورت مازیار را ببیند:

– به خاطر چند تا سوال این جور با ما رفتار کردین؟

مازیار در آرامش پشت میزش نشست تا هیوا جواب سوال لادن را بدهد:

– من که اول به شما گفتم ! همسر شما فرار کرد! یادتون رفته؟

چشم های به خون نشسته و حیران لادن روی صورتش چرخید و هیوا با آهی ادامه داد:

– ببینید خانم … شما انگار تو جریان یه سری مسائل نیستید! پس بهتره برای حل شدن ماجرا و حداقل برداشتن این جرم از روی شونه های خودتون، با ما همکاری کنید!

لادن مغموم و تسلیم شده ، سر تکان داد. مازیار با تکیه زدن به صندلی پرسید:

– همسر شما سه شب پیش، چرا خونه نبود؟

– گفتم به این آقا، شیفت داره …

– از بیمارستان سوال کردیم! اما همسر شما اون شب شیفت شب نداشت!

چشم های لادن گرد شد اما باز هم ناباورانه سر تکان داد:

– نه … امکان نداره… اشتباه کردن… مهرداد شیفت بود…

– شما با بیمارستان تماس داشتین اون شب؟

– نه … خب…. من به موبایلش زنگ می زدم…

– زنگ زدین؟

– اره … یه بار ..

– ساعتشو یادتون هست؟

لادن کمی فکر کرد و زبان روی لب های خشک شده اش کشید:

– درست نه… فکر کنم دوازده بود…

– جواب داد به شما؟

ابروهای لادن در هم کشیده شد. با دست موهایش را کمی مرتب کرد و در کلنجار با خودش، حقیقت را گفت:

– نه … یعنی … خب گاهی پیش می اومد جایی باشه… بعد خودش زنگ می زد….

– زنگ زد؟

– بله ! نیم ساعت بعد فکر کنم !

مازیار برگه ای به سمت هیوا گرفت و گفت:

– اظهارات خانوم رو در مورد همسرشون یادداشت کن!

هیوا مردد برگه را گرفت و خودکاری برداشت تا همان جا روی میز مازیار مشغول نوشتن شود. مازیار هم دوباره به بازجویی اش ادامه داد!

– چه زمانی خونه رسید؟

– پنج صبح… یعنی… نمی دونم. من خواب بودم… وقتی بیدار شدم دیدم رفته حموم… ساعت پنج بود! اما همیشه همین طوی می اومد!

– شما چیز مشکوکی حس نکردین؟ لباساش تمیز بودن؟ چرا اصلا حموم بود؟ عادت داشت؟

مازیار به خوبی تغییرات صورت زن را حس می کرد. لحظه ای نگاهش کرد و لادن دست پاچه گفت:

– من … لباساش رو ندیدم… یعنی …

– خودش شست!

لادن فقط نگاه می کرد. مازیار نفسی کشید و خودش را جلو کشید:

– خانم محترم… همه ی این اظهارات شما، داره ثبت می شه. تو پرونده می ره و زمان دادگاه ، می تونه برعلیه همسرتون یا به نفعش باشه! همه ی این ها رو ما با مدرک ، تایید می کنیم و اگر دروغ بگین، به اتهام همدستی با همسرتون، شما هم بازداشت می شین! پس لطفا در مورد حرف هایی که می زنید فکر کنید! اگر اطمینان ندارین، بگین که ما هم در نظر بگیریم! حقیقت برای شما برگ برنده ست! وگرنه تا همین جا پای شما هم توی این پرونده گیره!

هیوا چشم از برگه گرفت و به نیم رخ ترسیده و مبهوت لادن خیره شد.

بعد آهسته از روی صندلی بلند شد و اشاره ای به مازیار کرد … از اتاق که بیرون رفت، مازیار هم ایستاد:

– یه کم آب بخورید! من الان برمی گردم!

هیوا با چند قدم فاصله از در ایستاده و با نوک کفش، به سرامیک های کف، ضربه های کم جانی می زد. کفش مازیار را که دید، سر بالا کرد:

– خیلی شوک زده ست! به نظرم کمی آروم بشه بهتره… شاید آلما بتونه راحت تر باهاش حرف بزنه…

مازیار دست در جیب شلوارش کرد و گفت:

– آلما که نیست… فرستادمش بیمارستان…

– پیش شیرینی فروشه؟ چه طور توی این فاصله ی کم، خودکشی کرده؟

– نمی دونم… یهو پیش اومد… البته قبل از این که شما برسین، آلما زنگ زد و گفت، دکتر گفته حالش خیلی خوبه. معده ش رو شستشو دادن. احتمالا تا فردا ظهر، می شه برای بازجویی مرخص شه…

– خب این خوبه…

مازیار آه کشان سر تکان داد. همان لحظه ، علی و نیما هم به آن ها ملحق شدند. نیما اول پرسید:

– چی شد؟

قبل از آن که مازیار جوابی بدهد، علی با سر اشاره ای به انتهای راهرو کرد:

– می خوای از این مرده هم بازجویی کنی؟

مازیار به جای جواب، به ساعت مچی اش نگاه کرد. ساعت یازده بود!

– دیروقته … این زنه هم حالش نرمال نیست!

– به نظر من بی گناهه… نذار این جا بمونه الکی!

نیما و علی هم زمان از هیوا چشم گرفتند و به صورت غرق در فکر مازیار رسیدند. کمی در سکوت گذشت تا مازیار گفت:

– مسئولیت داره! باید امشب رو بمونه! بعد از بازجویی رسمی می شه در موردش قضاوت کرد! تازه بازم چون همراه شوهرش بوده تو فرار، به این سادگی نیست!

– راست می گی … مسئولیت داره! شاید اگر سرگرد بود، خودش تصمیم می گرفت بهتر بود!

با تایید نیما، هیوا آه کشید. علی گفت:

– ببرمش الان؟

با سر تکان دادن مازیار، علی به سمت اتاق او رفت. هیوا نگاهش می کرد که مازیار دست روی شانه اش گذاشت و گفت:

– برو خونه! امشب آلما شیفت داره! باید برگرده پایگاه… بهش زنگ می زنم و هر وقت اومد من می رم!

رو به نیما ادامه داد:

– شما هم برین…

نیما فقط سر تکان داد. مازیار دستش را کشید و همان لحظه علی همراه لادن از اتاق مازیار بیرون آمدند. به آن ها که رسیدند، مازیار با دست نگهشان داشت:

– متاسفم خانم! اما امشب باید این جا باشید تا فردا همه چیز مشخص بشه…

لادن تنها نگاه غمگینی به تک تک آن ها انداخت و با رفتن علی، او هم راه افتاد.

نیما هم پشت آن ها، به اتاقش برگشت. مازیار قصد رفتن داشت که هیوا از ساعدش گرفت:

– میشه امشب جای آلما من بمونم!؟

تعجب میان چشمان مازیار، لبخند را روی لبانش برگرداند:

– من تا حالا نموندم! خب نوبت منم باید بشه! آلما هم بیمارستانه … بعدش بره خونه …

– نمیشه! چون تو تازه یه هفته ست اومدی و این خلاف مقرراته! بهتره بری !

– آخه …

– باید قوانین رو انجام بدیم! اینم قانون این جاست. بعد از این تو رو هم توی نوبت می ذاریم! خیالت راحت! حالا برو !

مازیار رفت و او چند لحظه ای سر جایش ایستاد. دستور را شنیده و باید اطاعت می کرد.

پس آهسته به سمت رختکن پایگاه راه افتاد تا لباس هایش را عوض کند.

نیم ساعت بعد، همراه شوخی های علی، سوار ماشین شد و به سمت خانه راه افتاد. تا خستگی یک روز سخت را در آرامش خانه ی سهند بیابد

سهند در فکر، آرنجش را کنار پنجره ی باز ماشین گذاشته بود و انگشت سبابه اش را بالای لبش، آهسته حرکت می داد!

با گره ای که میان ابروهایش محکم شده بود، به ماشین جلویی خیره بود، گرچه امیررضا هم می دانست، حواسش آن جا نیست!

بیست دقیقه ای می شد از کارخانه خارج شده بودند و او همین طور در سکوت گذارنده بود!

با این که او آدرس شرکت ِ ” رنگ و صنایع شیمیایی صبا ” را توی جی پی اس زده بود، اما سهند، راه دیگری را در پیش گرفته و حالا بی خیال، پشت ترافیک ایستاده بود!

ماشین ها کمی حرکت کردند تا بالاخره سهند هم تکانی بخورد!

دستش را برداشت و با نفس عمیقی که کشید، صاف نشست. امیررضا با دیدن مردمی که جلوتر ایستاده اند و حرکت ماشین ها به سمت چپ گفت:

– فکر کنم تصادف شده!

سهند به سمتش برگشت اما بی حرف، باز خیره به رو به رو شد. بالاخره از کنار سه ماشینی که با هم تصادف کرده بودند و حالا نیروی پلیس هم به جمع مردمی که ایستاده بودند، اضافه شده و مشغول بررسی حادثه بود، گذشتند.

خیابان که باز شد، سهند هم فشار بیشتری به پدال گاز آورد و کمی بعد، وارد اتوبان دیگری شد.

امیررضا دیگر طاقت نیاورد و سوالش را پرسید:

– ببخشید سرگرد… مگه نمی خواین بریم شرکت؟ مسیرش رو …

– نه! شرکت رفتن ما فایده ای نداره!

امیررضا نگاهی به اتوبان انداخت و گفت:

– پس … یعنی الان باید چی کار کنیم؟

سهند نفسش را بیرون فرستاد و همان طور که شیشه را بالا می کشید، جواب داد:

– باید بریم پیش یه نفر! حالا هم به جای این که بیکار بشینی، فکر کن! شاید فرضیه ی جدید، سرنخ جدید داد! گرچه خیلی چیزا حل شده!

– قاتل برادرشه، با انگیزه ی ثروت؟

– کامل نیست!

– خسرو فرزند واقعی نبوده، ممکنه همین باشه قضیه ؟

سهند شانه ای بالا انداخت :

– شایدم … قضیه عاشقانه بود!

ابروهای امیررضا بالا افتاد! کاملا به سمت سهند برگشت و با تعجب گفت:

– عاشقانه؟ یعنی … برادرش دنبال نامزد این بوده؟

– یا نامزدش دنبال برادر اون بوده!

امیررضا ثانیه در سکوت فکر کرد و بعد همان طور که سرش را تکان می داد، به صندلی تکیه زد:

– جالبه! حق با شماست. اینم یه قضیه ی پر رنگه! مخصوصا با ازدواج این دو تا! خواهره این وسط چی کاره بوده؟

– والا چیزی که الان می بینم، انگار خواهره نقشه رو کشیده ! خیلی ازش حساب می برد. راستی تو چی شنیدی دقیقا؟

– من شنیدم به یه نفر گفت، که الان تو کارخونه ست… انگار اونی که پشت تلفن بود، برای این که ما کارخونه بودیم ، خیلی ناراحت شد که ایرج شروع کرد به توجیه کردن! این که جایی نرفتن و همین جلو تو حیاطن … بعدش من سریع اومدم پیش شما و برگشتیم…

سهند دستی روی صورتش کشید و همان طور که راهنما را می زد گفت:

– شایدم زنگ زده به همسرش! حالا زیادم مهم نیست! امیدوارم بتونم این جا هم یه مدارکی پیدا کنم!
امیررضا باز هم به اطرافش نگاه کرد:

– می رین شمال شهر!؟

سهند لبخندی زد و به سمتش برگشت:

– آره! می خوام برم دیدن یکی که امیدوارم بتونم کمکی ازش بگیرم.

به خیابان اشاره کرد و ادامه داد:

– این جا یه خانه ی سالمندان خصوصیه! یه جای شیک و دنج و باکلاس! می دونی کی این جاست؟

اخمی به پیشانی امیررضا نشست و سهند نگذاشت بیشتر از آن به جواب فکر کند!

– صبا حصاری! مادر ایرج و دلسا تاجبخش! و نامادری خسرو!

– اون جاست!؟

– بله! اون جاست. سه ساله… گویا زیادم حال خوبی نداره.

– از کجا متوجه شدین؟

– یکی اول بهم گفت، بعدم تحقیق! البته با چیزی که من فهمیدم، شاید زیاد نتونیم روش حساب کنیم. اما خب، سنگ مفت، گنجشک هم مفت! می زنیم تا ببینیم چه می شود!

امیررضا برگشت و چشمش به تابلوی خانه ی سالمندان افتاد. سهند ماشین را کمی جلوتر پارک کرد و همراه هم پیاده شدند.

حیاط ِ آسایشگاه، با تمام کوچکی، زیبا و پر از باغچه های غرق شده در برف یک دست بود!

لاوسون های یک اندازه، دور تا دور حیاط را دیوار سبزی ساخته بودند و نخل بزرگی دقیقا در وسط حیاط و کنار فواره های سنگی، به چشم می خورد.

سه چهار مرد پیر، کنار هم روی نیمکتی نشسته و گرم صحبت بودند. با رسیدن سهند و امیررضا، تمام حواسشان پی دو مرد جوان بود تا به ساختمان برسند.

با ورودشان، چشم سهند به تابلوی مدیریت خورد . سالن هم مثل حیاط خلوت به نظر می رسید و جز پرستاری که با تلفن همراه مشغول صحبت بود، کسی را ندیدند.

سهند ضربه ای به در اتاق مدیریت زد تا با صدای بفرمایید زنی، در را باز کند.

رو به او، زن جوانی پشت میز نشسته و با لبخند نگاهش می کرد! در چوبی بزرگی پشت میز منشی بود. سهند به امیررضا اشاره کرد تا کارتش را در بیاورد بعد گفت:

– سلام ، پلیس هستیم! باید در مورد موضوعی خانم صبا حصاری رو ببینیم …

منشی بلند شد و نگاه دقیقی به کارت انداخت:

– باید هماهنگ بشه این موضوع، فکر نکنم این طور اجازه بدن خانم مدیر!

– باهاشون صحبت کنید. یه مورد مهمه!

زن جوان، کارت را از دست امیررضا گرفت و به سمت در پشت میز رفت:

– من باهاشون صحبت می کنم…

زمانی که در اتاق بسته شد، امیررضا کنار گوش سهند گفت:

– باید می گفتید یه حکمی چیزی می گرفتیم! این طور که نمیشه!

– وقت نیست! نمی خوام مرغ از قفس بپره!

– یعنی فکر می کنید این زن بتونه کمک کنه؟

– نه زیاد! اما دوست دارم ببینمش…

باز شدن در نگذاشت امیررضا جوابی بدهد، اول منشی بیرون آمد و پشت سر او ، زن میانسالی با کت و دامن مشکی و موهای کوتاه جوگندمی که رنگ طبیعی شان، حس خوب زندگی را به زن بخشیده بود!

سهند با دیدنش یک قدم جلو رفت:

– سلام خانم!

مدیر نگاهی به هر دو انداخت و کارت را به سمت امیررضا گرفت:

– سلام، می تونم بپرسم شما از کدوم کلانتری اومدین ؟

به جای امیررضا ، سهند پاسخ داد:

– از دایره ی مرکزی جنایی!

اخمی روی پیشانی زن جا خوش کرد:

– اتفاقی افتاده که مربوط به خانم حصاری میشه؟ ایشون زیاد حال خوبی نداره، سوای این که من نمی تونم شما رو بی حکم رسمی بپذیرم، حال بد ایشونم …

– ببینید خانم، من فقط یکی دو تا سوال دارم. سعی می کنم هم اذیت نشن. مطمئن باشید قصد آزارشون رو ندارم. جواب ایشون یا حتی واکنش ایشون، باعث می شه این پرونده با عدالت بسته بشه! پس خواهش می کنم یه اجازه ی کوچیک بدین تا من ایشون رو ببینم.

لحن قاطع و نگاه خیره ی سهند، چند لحظه زن را تحت تاثیر قرار داد. فکر کرد و گفت:

– زیر نظر دکترش پس باید باشه… نمی خوام حالش بدتر از اینی که هست، بشه…

سهند لبخند زنان سر تکان داد:

– حتما! خیلی هم خوب!

مدیر با دستور به منشی خواست ترتیب این ملاقات را فراهم کند. منشی تا به کارش برسد، سهند تا کنار در اتاق رفت و سرش را تا جایی که گردنش اجازه می داد پایین برد تا شاید قد بلندش به چشم نیاید!

– ببخشید خانم ِ …

مدیر آسایشگاه، سرش را بالا گرفت و لبخندی زد:

– محسنی هستم…

– خوشبختم خانم محسنی، منم سرگرد بهنام هستم!

– من کارت شما رو ندیدم!

لبخند سهند بزرگ تر شد:

– من متاسفانه کیفم رو جا گذاشتم!

می توانست شک را در نگاه زن ببیند، بنابراین، آهی کشید و ادامه داد:

– من فرمانده ی پایگاه ویژه هستم. می دونم حداقل اسمش به گوشتون خورده. می تونید تحقیق کنید. البته پرونده متعلق به همکارم هست و من فقط همراهیش می کنم.

– می شه به من بگین جریان این پرونده چیه؟ چه طور به خانم حصاری مربوط می شه؟

سهند از خدا خواسته، سرش را بالا و پایین کرد:

– بله .. تا حدودی می تونم بگم… قبلش شما به من بگین خانم حصاری دقیقا از چه تاریخی این جا هستن؟

– دقیقش … مطمئن نیستم اما پاییز سه سال پیش… فکر کنم آبان یا آذر بود…

– پسرش این جا آورد؟

خانم محسنی کمی فکر کرد و پاسخ داد:

– یادم نیست… اما فکر کنم دخترش… یعنی کلا دخترش بیشتر بهش سر می زنه و کاراشو انجام می ده….

– دلسا تاجبخش منظورتونه؟

– بله …

دانلود-رمان-بی-گناه

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *